<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی های مارال</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2009 02:29:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظی</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>در این وبلاگ دیگر چیزی نوشته نخواهد شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید جایی دیگر... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 02:29:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهریم...</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب برای اولین بار بعد از ازدواجمون قهر خوابیدیم. صبح هم من برای رفتنش بیدار نشدم و اون هم هیچ تلاشی برای بیدار کردنم نکرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب دعوا کردیم و سر هم داد زدیم! مسئله باز هم همین شرایط کاری و شرکت من بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخ که چقدر دلم از دستش گرفته. بحث دیشب احمقانه بود، خیلی احمقانه! چرا کیان نمی فهمه که داره چیکار می کنه؟! به من می گه &quot;اگه من پول داشتم، تو سر من داد نمی زدی!&quot; آخه بابا، اگه من مشکلم پول بود که وقتی اون سر کار نمی رفت، یه کلمه قر می زدم! من با تمام وجود، سعی کردم اون چند وقت هیچ فشاری تو خانه نباشه و تا قرون آخر درآمدم رو خرج می کردم. اما الان اونه که با پول مشکل داره. اونه که من رو بدون در آمد نمی تونه تحمل کنه!!! البته خودش می گه مشکل این نیست. اما رفتارش و حرفهاش فقط همین معنی رو می ده! بهش می گم از الان تا وقتی که دوباره حقوق بگیرم، دیگه هیچ پولی از اون نمی گیرم و هیچ خرج اضافه ای نمی کنم و اون فقط خرید های ضروری و مواد اولیه خانه رو بخره. من هم دیگه هیچ دخالتی تو خرید خانه نمی کنم (آخه همین چند وقت پیش به من گفت که خیلی ولخرجم!). اما اون فقط عصبانی تر شد و گفت که دارم تهدیدش می کنم!!! من نمی فهمم اگه من از اون پول نخوام، تهدیده؟! من که دارم بهش لطف می کنم. من که می گم درآمد نداشتنم رو خودم تنهایی تحمل می کنم و به اون فشاری نمیارم. و در مقابل فقط ازش می خوام بهم گیر نده و بذاره کارم رو بکنم!!! در برابر این حرف من، اون هم داد زد که &quot;دیگه اجازه نمی دم از فردا بری سر کار و اصلا چرا دارم با تو دعوا می کنم؟، زنگ می زنم با اونهایی که تو رو گول زدند و بردند سر این کار دعوا می کنم! (مدیر شرکت و رئیس قبلیم که اصلا این شراکت رو برام ایجاد کرد!!!)&quot; انقدر از این می ترسم که دیوونه بشه و اینکار رو بکنه که خدا می دونه! آبرو و حیثیتم می ره! فکر کنید... من تو شرکت و کارم برای خودم کسی هستم، اون وقت کیان زنگ بزنه و اونها رو فحشی کنه! در مورد من چی فکر می کنند؟ دیگه اصلا روم حساب نمی کنند! خودم هم روم نمی شه که دیگه باهاشون کار کنم! بهش می گم کارم هزارتا مزایا داره. توش احترام هست؛ آرامش هست؛ خودم آقای خودم هستم؛ هر وقت می خوام می رم مرخصی و هزار تا چیز دیگه. اما الان اول کاره و شرکت به مشکل خورده! همین! اما اصلا این رو نمی فهمه و تمام کار من رو می بره زیر سوال! هیچ امیدی به سود دهی این شرکت نداره! و این یعنی هیچ اعتقادی به من و کارهام نداره! اون می گه براش پول مهم نیست. می گم خوب چند ماه کمتر خرج می کنیم و تحمل می کنیم. ازم ضمانت می خواد که شرکت به سود می رسه که حقوق عقب افتاده ام رو بهم می دهند! اما من چه جوری می تونم ضمانت کنم؟! بهش می گم &quot;وقتی تو به هزار دلیل که برای خودت محترم بود، تصمیم گرفتی از محل کار قبلیت بیای بیرون، من هیچ ضمانتی ازت خواستم که دوباره بری سر کار؟ و یا فقط بهت گفتم عزیزم چیزی که مهمه فقط اعصاب توست که توی این شرکت داره بهم می ریزه!&quot; می گه که &quot;من سعیم رو برای کار پیدا کردن می کردم!!!&quot; اما وقتی می گم &quot;خوب من هم تمام سعیم رو برای این شرکت به سود برسه می کنم!!!&quot; می گه این فرق می کنه! آخه من چه جوری می تونم ضمانت بدم؟ با این اوضاع تخمی مملکت! با این تحریم ها! با این اتفاقات عجیب و غریب! اومدیم و اصلا جنگ شد! کی می آد توی یه کشور در حال جنگ سرمایه گذاری بکنه؟! همین اوضاع انتخابات! تقریبا دو ماه همه کارهای ما رو عقب انداخت. هیچ کس کار نمی کرد! حتی مرغداری ها که قاعدتا باید کارشون تحت تاثیر قرار نگیره، خریدشون نصف شد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خودم هم خیلی داغونم. خیلی نگرانم. اگه واقعا شرکت به نتیجه نرسه، دوباره کجا کار پیدا کنم؟ تقریبا همه شرکتها، اول استخدام کارمند زیر ۳۰ سال می خوان! اما من الان ۳۱ سالمه. کار برام به این راحتی پیدا نمی شه. بعد هم رزومه ام چی می شه؟ دو سال تو شرکت کار کردم که ورشکست شد!!!! فکر کنید که به من کار می ده؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا داغونم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اون طرف هم این قهر احمقانه. اصلا طاقتش رو ندارم. دلم نمی خواد با وجود همه مشکلات، با هم قهر کنیم. همین الان دلم براش تنگ شده و چشم به تلفنم که برام زنگ بزنه. صبح پا شدم عین احمقها، اولین کاری که کردم، رفتم سر یخچال، ببینم غذا و ترشی که برای ناهارش گذاشته بودم رو برده یا نه!!! که البته برده بود! آخه بگو چه چیز مهمیه؟ دختر احمق، مگه با خودش قهره که به خودش گشنگی بده؟! آخه من همین قدر احمقم. وقتی با یکی قهر می کنم، با خودم هم لج می کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اعصاب دعوا و قهر دیگه ندارم... خدا کنه امشب آشتی کنیم و این قضیه لعنتی تمام بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 07:48:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار کار و کار</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خوب مسافرت رفتم و برگشتم. یه هفته دو تایی رفتیم شمال. تنها، بدون سر خر و بدون هیچ مسئولیتی. خوب بود. خوابِ خوب، غذای خوب، استراحتِ مطلق. روزها دریا می رفتیم و شبها هم می رفتیم قدم می زدیم. خلاصه که همه چیز خوب بود. با کلی انرژی و نیرو برگشتیم سر کار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما چشمتون روز بد نبینه! شنبه اول وقتی و روز اول کارم، بعد از یه استراحتِ خوب، از دماغمون در آوردند. مدیر شرکتمون اومده می گه، پول شرکت تمام شده و تنها راه چاره اش و پیشنهادش اینه که چند ماهی حقوق نگیریم و از شرکت طلبکار بشیم تا یکی از پروژه های شرکت به در آمد برسه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بذارید شرایط شرکتمون رو توضیح بدم. یه شرکت تقریبا تازه تاسیسه (۲ سال). اولین کارمندش خودم بودم. حقوق اولیه ام خیلی بالا نبود، اما به جاش بهم ۱۰٪ سهام دادند. تا همین چند ماهِ پیش هم تنها کارمند شرکت بودم. الان چند ماهه که سهام دار اصلی شرکت (۵۰٪) هم اومده و تمام وقت برای شرکت کار می کنه و حقوق هم می گیره. الان به نسبت اوضاع شرکت و دور و بری هام، حقوقم خوب شده و همون طوری که تو پست قبلیم گفتم، هم مدیرم و هم بقیه سهام دار ها، خیلی بهم احترام می ذارند و برای کارم ارزش قائلند. آرامش روحیش رو شاید تو هیچ شرکت دیگه ای پیدا نکنید. اما خوب الان شرکت به یه بن بست رسیده. چندین پروژه خوب تو دست داریم که هنوز هیچ کدوم به مرحله بهره برداری نرسیده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی که فارغ التحصیل شدم تا حالا (۶ سال)، حتی یه روز هم بیکار نبودم و همیشه درآمد خودم رو داشتم. الان فکر پول نداشتن داره دیوونه ام می کنه. از اون طرف هم کیانه. خوب کیان هم بعد از مدتها بیکاری، رفته سر کار دلخواهش، در آمدش هم بد نیست. اما مشکل اینجاست که گاهی حقوقش دیر می شه و حتی شده دو ماه حقوقش رو ندادند و بعد از دو ماه پولش رو دادند. کیان هم فوق العاده در این مورد حساسه. همیشه باید توی بانکش پول پس انداز داشته باشه. اگه پس اندازش نصف بشه، می گه پولم تمام شده! مثلا ۱ میلیون تومان تو بانک داره، وقتی می شه ۵۰۰ تومان می گه دیگه هیچی پول ندارم!!! برعکسِ من. من تا آخرین اسکناس پولم رو هم می تونم خرج کنم و نگرانی نداشته باشم. همیشه هم معتقدم خدا خودش یه راهی برام فراهم می کنه، که همیشه هم همین طور بوده. تا حالا بی پول نذاشته من رو. حالا تصور بکنید که من بخوام تا ۶ ماه هیچ درآمدی نداشته باشم، خدا رو شکر پس اندازی هم که ندارم، کیان هم یه ماه حقوقش عقب بیفته، اون وقت باید چیکار کنیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا خودم همه این نگرانی ها رو دارم. بی پولی؛ بدون پس انداز؛ از کیان پول خواستن (راستش اصلا یکی از اصلی ترین دلایلم برای کار کردن همینه که دستم تو جیب خودم باشه. از اینکه زنی از شوهرش پول و خرجی بگیره متنفرم!!!)؛ و هزار تا چیزه دیگه؛ به علاوه یه نگرانی شدید، که اگه شرکت به درآمد نرسه چی؟؟؟ دلم می خواد بگم به کارم اعتماد کامل دارم. اما حقیقتش اینه که ندارم! خیلی می ترسم... باید رفتار کیان رو هم تحمل کنم. اعصاب خردی هاش و استرس هاش رو...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز تو یه فرصت مناسب، به کیان جریان رو گفتم. عکس العملش فاجعه بود! کلی بهم ریخت. اولش که گفت شرکت رو ول کن و برو سر یه کار دیگه! گفت از اولش هم معلوم بود این شرکت و شراکت به هیچ جایی نمی رسه. گفت من که از اول گفته بودم نکن!!! خیلی حالم بد شد. دلم خیلی از دستش گرفت. توی شراط مشابه، وقتی اون خواست از سر کار قبلیش، به هزار و یک دلیل، بیاد بیرون و بیکار می شد، من کلی ازش حمایت کردم. بهش دلداری دادم که من حقوق دارم و مشکلی پیش نمی آد. هر ماه تمام حقوقم رو تا قرون آخر، خرج کردم و سعی کردم اصلا فشاری تو خانه نباشه. البته اون هم پولی رو دست کسی داد و براش کار کرد و ماهانه مبلغی رو خانه آورد. اما با این حال من هم همه سعیم رو کردم که از اینکه خانه است و کار نمی کنه احساس بدی نداشته باشه. اما اون در عوض با من چه رفتاری رو کرد؟! حسابی ته دلم رو خالی کرد. با وجود اینکه خودم هم اطمینان ۱۰۰ ٪ به شرکت ندارم و نگرانم، اما مجبور شدم از شرکت دفاع کنم. آخه کارمه و کلی دارم براش زحمت می کشم. فکر اینکه در آینده تمام این زحمات بر باد بره، دیوونه ام می کنه....دلم می خواست کیان یه ذره بهم دلداری بده. می خواستم بهم بگه فدای سرت عزیزم، من هستم و کنارتم و با هم این دوران رو می گذرونیم... اما اون فقط از مشکلات گفت...البته قهر نکردم و تا جایی که تونستم، دلخوریم رو بهش گفتم. اما نتیجه ای نداشت. این تو ذاتشه. تامین نبودن مالی، حسابی به هم می ریزدش. زمان می خواد که باهاش کنار بیاد و گاهی هم اصلا کنار نمی آد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا که راهی نمانده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصولا خوشی به ما نیومده...تازه از بیکاری کیان فارغ شدیم؛ وقتی هم که رفت سر اینکار، با قرار داد ۳ ماهه روبرو شد که حقوقش رو سه ماه یکبار می دادند؛ کلی زحمت کشید و دنبالش دویید که شکل قرار داد رو عوض کنه. اما هنوز هم نمی شه به حقوق ماهیانه اش مطمئن بود. با اینحال تازه خیالمون راحت شده بود که حالا هم مسئله کار من پیش اومده....برای خودم خیلی خیلی سخته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا خودت نذار این اتفاق بیفته. فکر کنم دیگه اینبار بشکنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:09:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مو مو</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خیلی وقت شده که ننوشتم (یه ماه؟ دو ماه؟ حوصله ندارم نگاه کنم، خودتان لطفا چکش کنید!)... نمی دونم چه مرگمه! زندگیم خوبه، کار خوبه، کیان از کارش راضیه و خوبه... خلاصه که همه چی خوبه. اما من یه چیزیم کمه! خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. از روزمرگی کسلم. یا شاید هم هنوز هم از افسردگی ناشی از نتایج رهایی پیدا نکردم... نمی دونم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من معمولا هر سال و یا نهایتا هر ۲ سال کارم رو عوض می کردم! نتیجه اش رضایت بخش بود. محیط جدید، آدمهای جدید، و نهایتا روحیه جدید! البته هر دفعه بهانه خوبی برای ناراضی بودنم داشتم. دوری راه، حقوق پایین، ساعت کار بالا، داشتن رئیس نفهم! اما حالا...متاسفانه همه چی عالیه! و مهمتر از همه اینکه توی شرکت سهام دارم! انگار پایم حسابی بسته است این دفعه... احساس می کنم مثل پرنده ای هستم که شاه پرهاش رو کوتاه کردند و دیگه نمی تونه بپره! باید باهاش کنار بیام. می خوام یه هفته برم مرخصی و از هیچی خبر نداشته باشم. شاید وضع بهتر بشه! راستش خیلی وقته (شاید از زمستان که رفتم ماسوله) مسافرت رضایت بخشی که بهم آرامش بده، نرفتم. حالا می خوام یه هفته، فقط و فقط با کیان، بریم شمال. اینجوری شاید یه تجدید قوا و روحیه بشه برام! در هر حال که به نظر می رسه این تنها راه حله برام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حتی انقدر یک نواختی اذیتم کرد که زد به سرم این وبلاگ رو ببندم و با یکی دیگه شروع کنم. اما راستش دل کندن از اینجا و خواننده هاش هم برام خیلی سخت بود... بی خیالش شدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امسال زندگیم بدجوری داره می دود. هر چی هم به دنبالش می دوم، انگار بهش نمی رسم! احساس می کنم مثل کتاب محبوب بچگی هام &quot;مومو &quot; (نوشته میشل انده)، یه آدمهایی با لباسهای خاکستری و کلاه، دارند زمانم رو می دزدند!! اگه کتاب رو خوانده باشید و یادتون مونده باشه، متوجه می شید چی می گم. اگه هم نه که نمی تونم توضیح بدم. برین کتاب رو بخوانید! خلاصه که شدیدا زمان کم می آرم. کارهای شرکت عقب افتاده، کارهای خانه عقب افتاه، تمام فامیل شاکی هستند که چرا بهشون سر نمی زنم، دوستهام هم که اصلا دیگه فکر کنم اسمم رو به عنوان دوست پاک کردند، اینجا هم که دیگه آخرشه!!! نمی دونم دارم چیکار می کنم، اما چشم بهم می زنم، بدون اینکه هیچ کدوم از این کارها رو کرده باشم، هفته ام تمام می شه!!! تازه جالبش اینجا ست که حتی به استراحت هم نمی رسم!!! کلی کمبود خواب دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;البته یه کارهایی جزء لاینفک زندگیم هستند: کتاب و فیلم! شبها قبل از خواب توی رختخواب حتما حداقل نیم ساعت کتاب می خوانیم، و هفته ای هم حداقل 4 شب، با کیان فیلم می بینیم. البته تا سال پیش کتاب خواندنم یه مشکل اساسی داشت. من معتاد کتاب بودم و اگه کتاب نمی خواندم خوابم نمی برد و کیان اگه چراغ روشن بود خوابش نمی برد! خلاصه که هر شب یه دعوایی داشتیم. اگه حالش خوب بود، محل نمی ذاشتم و می خواندم. اگر هم خسته بود و عصبی، گوش می دادم و با نور موبایلم کتاب می خواندم!!! (حالا هی قدیمی ها بیان منت سرم بذارند که با نور چراغ موشی درس خواندن!!!) اما من راه حل مناسبی براش پیدا کردم. رفیق ناباب شدم و کیان رو هم معتاد کردم! حالا دیگه مشکل حل شده و با هم کتاب می خوانیم!!! البته طبق معمولِ همه چی، سلایقمون کاملا متفاوته و من براش کتابهایی رو می خرم که خودم نمی خوانم. اون هم کتابهای من رو نمی خوانه! کیان کتابهای تاریخی دوست داره. من هم تقریبا همه جور کتاب می خوانم الا تاریخی!!! الان دارم کتاب &quot;گل صحرا&quot; رو می خوانم. زندگینامه فوق العاده ایه. کتاب &quot;کافه پیانو&quot; رو هم با وجود اینکه کلی در موردش حرف زده شد و همه بخاطر نویسنده اش، رفتند پس دادند، من خریدم و خواندم و الحق که خوشم اومد. الان یه کتاب دیگه هم دستمه و آروم آروم دارم می خوانم، &quot;من، آسیموف&quot; زندگینامه ایزاک آسیموفه که یه زمانی خدای زندگی من بود و کتابهاش رو می بلعیدم. البته هنوز هم کتابهای تخیلی این آدم رو دوست دارم. زندگی نامه اش در واقع اتو بیوگرافیه و قلم جذابی داره. خلاصه که اوضاعم از نظر کتابی خوبه. سینما هم تازگی کیان بهم لطف کرده و هر فیلمی که خواستم ببینم، با هام اومده سینما، البته با هزار غر! &quot;درباره الی&quot; رو دیدم که خیلی خیلی خوشم اومد. بازی ها فوق العاده روان بود و انگار نه انگار که فیلم می دیدی. &quot;خاک آشنا&quot; رو هم رفتم. اما راستش به اندازه کارهای قبلی فرمان آرا دوستش نداشتم. فیلم &quot;پستچی&quot; رو هنوز ندیدم. اما در اسرع وقت می رم سینما. راستی فیلم &quot;به همین سادگی&quot; رو هم که نتونسته بودم برم سینما، سی دیش رو دیدم (بخدا از این شرکتی ها خریدم!). خیلی ازش خوشم اومد. همه فیلمهای میر کریمی رو ندیده ام، اما اونهایی که دیدم رو (زیر نور ماه، خیلی دور خیلی نزدیک و همین فیلم)، خیلی پسندیدم. از سادگی فیلمهاش خوشم می آد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه که آی مردم زمان می خوام!!! اگه اضافه دارید لطفا بهم قرض بدید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* شرمنده برای غیبت این مدتم. اما نمی تونم قول بدم که تکرار نمی شه. و با عرض شرمندگی نمی تونم جواب کامنتهای پستهای قبل رو بدم. انقدر تلنبار شده که بهتر از خیرش بگذرم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;** تو این مدت باز باد چند تا از دوستان خوب وبلاگی رو با خودش برده. اولی دلفین خانم. خدا می دونه که از صمیم قلب نگران وجودشم. مهربانوی عزیز، که امیدوارم مشکل حادی نداشته باشه و خودش و عسلک سالم و سلامت باشند. اون یکی هم آرایه که نمی دونم در موردش چی بگم. در هر حال امیدوارم همتون شاد باشید و لطفا اگه اینجا ها اومدید ردی از خودتون برام بذارید. ممنون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 11:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;دستم به نوشتن نمی ره. حتی به نظر دادن هم نمی ره! دنبال گذشته ها حالا حالا نیاین لطفا! برای یادآوری، حس و حال می خواد که این روزها ندارم!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;تو هیچ راه پیمایی شرکت نکردم! دلم هر شب توی راه پیمایی هاست. اما چه کنم که می ترسم! کیان هم بهم اجازه نمی ده که برم... انقدر که عصبی و داغونم... تازه با آسمی که دارم، اصلا تحمل شرایط گاز اشک آور و استرس رو ندارم!!! البته اینها توجیهه! وگرنه عموی من با قلب بای پس کرده، هرشب توی تظاهراته! محل کارم نزدیک خیابان آزادی و انقلابه. دوشنبه و دیشب، بدون اینکه قاطی جمع بشم ایستادم و نگاه کردم... همین...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;محل مون هم همیشه ساکت و آرومه. اصولا ما حتی توی محرم و اون مراسم هم، هیچ تکیه و مسجد و سر و صدایی دور و برمون نداریم! البته با این وجود شبها صدای الله و اکبر از خانه های اطراف شنیده می شه و دیشب چقدر این صداها طولانی تر و پر خشم تر بود! کینه رو می شد توی صداها حس کرد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;بعضی ها این روزها رو مثل شلوغی های سال ۴۲ می دانند و معتقدند حرکت فقط شروع شده و یرای نتیجه گرفتن باید ۱۰-۱۵ سالی صبر کرد! بعضی های دیگه هم می گن مثل انقلاب نارنجی اوکراینه و بعد از یک ماه آرا باطل اعلام شد! من که ترجیح می دم دومی باشه! اصولا از هرج و مرج و شلوغی بیزارم! دلم جنگ و انقلاب نمی خواد! اصلاحات برام خوشایند تره!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;می دانید، من حتی توی یکی از شلوغی های قبل از انتخابات هم شرکت نکردم!!! عقیده داشتم موسوی هم خیلی باشه می شه یکی مثل خاتمی که توی جریانات کوی و ۱۸ تیر، هیچ غلطی نتونست بکنه! یعنی بهش اجازه ندادند! فقط برای این می خواستم بهش رای بدم که ا.ن رئیس جمهور نشه! حتی اگه پستهای قبل انتخابات من رو یادتون باشه، خیلی دیر تصمیم گرفتم رای بدم! دلیلم هم فقط یه چیز بود.... معتقد بودم این رای من و شما نیست که انتخاب می کنه، و هر کی خودشون بخوان می آد! اما بعد از اعلام نتایج، با اینکه این فکر رو داشتم و آمادگیش رو تا حدی داشتم، حالم خیلی خیلی بد شد!!!! آخه کاملا احساس کردم، دور از جون همتون، خر فرضم کردند!!! بابا می خوای تقلب کنی هم، یه خرده هنر به خرج بده!!! با این اختلاف آخه!!! بعد چرا اینجوری اعلام کردی؟ آخه واقعا نمی تونستند از اول آرای باطله بذارند؟! نمی تونستند انقدر بچه گانه عدد سازی نکنند؟!! اینها چه معنی می داد؟ به جز این بود که به تخم شون هم نبود، مردم بفهمند؟؟؟؟!!!! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;البته الان پشیمون نیستم که رای دادم! اگه رای نمی دادم الان پشیمون بودم که هیچ کاری و تلاشی برای عوض شدن اوضاع نکرده بودم. و اگه من و امثال من رای نمی دادیم الان انقدر مطمئن نبودم که تقلب شده! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;دعا می کنم زودتر  همه چی آروم شه. زودتر شرایط نرمال شه. زودتر .... خدایا فقط هر چی قراره بشه، زودتر... دلم نمی خواد این همه جوون بی خود بمیرند! دیدن صحنه و عکس های مرگ ندای دیشب و سا پسر دانشجوی اصفهان و ده ها نفر دیگه، برام وحشتناکه!!!!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اینها رو فقط برای خودم نوشتم... همون طور که همیشه نوشتم... برای آرومتر شدن دلم... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;دیروز اولین سالگرد ازدواجمون بود!!! انقدر از لحاظ روحی داغونیم که اصلا با شادیی که انتظارش رو داشتیم، برگزار نشد. البته از قبل هم می خواستیم جشنمون دو نفره باشه. اما حتی به زور بلند شدیم و رفتیم یه رستوران و غذا خوردیم... حتی توی رستوران هم فقط در مورد مسائل این روزها با هم حرف زدیم!!! در هر حال از این مورد خوشحالم. خوشحالم که یک سال رو بدون حتی یک شب قهر گذروندیم! خوشحالم که عشقمون، توی این یک سال بیشتر شد که کمتر هم نشد! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خدایا فقط خودت کمکمون کن!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>حالا باید چیکار کنیم؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی هم چیز تموم شد؟ همه ساکت می مونند؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 06:14:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توقعات من از رئیس جمهور کشورم</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست گلم &lt;A href=&quot;http://anne-sherli.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آن شرلی&lt;/A&gt; من رو به این بازی وبلاگی دعوت کرده:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توقعاتی که از رئیس جمهور یه کشور دارم، با چیزی که توی واقعیت برای ایران، امکان پذیره خیلی خیلی فرق داره! من توی این کشور و با نظام فعلی نمی تونم توقع داشته باشم که رئیس جمهوری داشته باشم که توی یک سال ایران رو تبدیل به فرانسه و یا سوئیس بکنه!!! اما می تونم واقع بینانه و با امکانات موجود، انتظاراتی از رئیس جمهور مملکتم، در جهت بهبود اوضاع داشته باشم. پس توقعاتم رو تحت این شرایط می نویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، رئیس جمهور مملکتم، دلسوز و نگران کشور من و خودش باشه. از جنگ و هرج و مرج جلوگیری کنه و برای ایران و ایرانی، آبرو بخره! من هم مثل خیلی از شماها فیلمی که در مورد ما ایرانی ها و ادعاهامون ساخته شده دیدم. من هم عیبهای زیادی که ما ایرانی ها داریم، قبول دارم! ما ایرانی ها، مثل هر موجود دیگه ای، پر از عیبیم؛ اما حسن هم داریم!!! نمی خوام مردم کشورهای دیگه و جهان، ما رو فقط با اون عیبها ببینند و بشناسند! دلم می خواد رئیس جمهور کشورم، حسنهای ایران رو هم به بقیه جهان نشون بده و روابط خوبی رو با جهان ایجاد کنه. کاری نکنه که همه کشورهای دور و نزدیک، ایران رو دشمن خودشون بدونند. نذاره به هیچ قیمتی، کشور ما توی لیست سیاه و تحریم کشورهای دیگه قرار بگیره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، توی کشور خودم، امنیت داشته باشم. از رد شدن توی خیابان، بدون هیچ جرم مشخصی، نترسم! از دیدن نیروی انتظامی، که باید حافظ جانم باشه، تمام بدنم نلرزه! انتظار دارم، هر کس و نا کسی به خودش اجازه توهین به شخصیت من رو نده. عقل و شعورم رو زیر سوال نبره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، تحمل شنیدن انتقاد رو داشته باشه و واقعا و از صمیم قلب باور داشته باشه که انتقاد، سازنده است! هر کسی رو که نقاط ضعفش رو گوش زد کرد، در نطفه خفه نکنه! آزادی بیان رو حداقل در حدی که توی قانون اساسی خودمون نوشته شده و خلاف موازین اسلامی کشورمون نباشه، ایجاد کنه! به هنرمندان کشورمون، کارگردانها، نوسندگان، حتی خبرنگاران، اجازه فعالیت بده و هر چیزی رو بی خود و بی جهت سانسور نکنه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، برای بهبود وضع اقتصادی کشورم، نهایت تلاشش رو بکنه! چشمش رو روی واقعیت تورم و گرانی و فقر نبنده! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، مشورت پذیر باشه و در انتخاب مشاورین متخصص، نهایت دقت رو بکنه! در مسائلی که سر رشته نداره، به نظرات این مشاورین احترام بذاره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتظار دارم، کاری بکنه که هیچکس توی کشور خودش، این حس رو نداشته باشه که شهروند درجه دو است!!! جلوی تبعیض ها رو بگیره و با همه ایرانی ها یکسان و با یه قانون رفتار کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نهایت انتظار دارم، دروغ گو و متوهم نباشه و به حرفهایی که می زنه و شعارهایی که می ده احترام بذاره و عمل بکنه! در واقع از روی معده حرف نزنه تا بعد مجبور بشه، انکارش بکنه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آخر هم می خوام نظر خودم در مورد انتخابات ریاست جمهوری امسال بگم... من امسال رای می دم! حتی با اینکه هنوز هم ته ته ته ته دلم، معتقدم این رای مردم نیست که تعیین کننده است؛ رای می دم تا حداقل شانسم رو امتحان کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مورد موضعهای موجود هم نظرم رو می گم. البته قصد توهین به هیچ کس رو ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونهایی که رای نمی دن: درکشون نمی کنم! بخصوص اونهایی رو که می گن تحریم می کنند انتخابات رو! این حرف یعنی چی؟ یعنی اثر داشتن در تعیین سرنوشت خودتون و زندگی تون و کشورتون رو تحریم می کنید؟ فکر می کنید با کم شدن آرا، اتفاقی برای نظام جمهو*ری اس*لا*می می افته؟ اونها که در هر حال نتیجه رو دو برابر اعلام می کنند!!! می گید هیچ کدوم از کاندیدا ها مورد تاییدتون نیست؟ و انتخابات آزاد نیست؟ خوب که چی؟! بالاخره بین همین هایی که کاندیدن که تفاوتهایی وجود داره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونهایی که به ا.ن رای می دن: اصلا حرفی باهاتون ندارم. چون اصلا نمی تونم بفهمم برای چی! اوایل فکر می کردم، فقط آدمهایی بهش رای می دن که تو اطرافیانش باشند و سود ببرند. اما بعد که دیدم و شنیدم خیلی های دیگه که هیچ سودی نمی برند هم می خوان بهش رای بدن، کم آوردم! البته یکی دو مورد شنیدم. یکی می گفت برای این رای می دن که افشا گری می کنه! ببخشید ها، اما چرا فقط دم انتخابات یادش می افته اینکار رو بکنه؟ چرا تو این ۴ سال اینکار رو نکرد؟! یه مورد دیگه هم شنیدم که دیگه خیلی خیلی مسخره بود. می گن خودش بمونه، کار یه سره بشه!!! یعنی چی؟ واقعا دلتون می خواد آمریکا به ایران حمله کنه؟؟؟؟ آخه کی دلش می خواد توی مملکتش جنگ بشه؟ کی دلش می خواد کشورش افغانستان و عراق بشه؟؟؟؟! تازه اگه بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونهایی که به رضایی رای می دن: تا حالا با کسی برخورد نداشتم. خودم به شخصه از نظامی جماعت دل خوشی ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونهایی که به کروبی رای می دن: نمی دونم اما من دوره انتخابات قبلی، خیلی مسخره اش کردم! اون قول ۵۰ هزار تومان پول و اون گریه زاریش بعد از نتایج، به نظرم خیلی مسخره بود! بعد هم با آخو* ند جماعت هم مشکل دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونهایی که به موسوی رای می دن: خودم تو این دسته ام. بزرگترین چیزی که علیه اش می گن اعدامهای سال ۶۷ که زمان نخست وزیریش انجام شده، است. خودم هم از این مورد دل خوشی ندارم. اما فکر می کنم اون دوره، خاص بوده. انقلاب بوده و همه مردم انقلابی! خیلی ها توی اون دوران شور داشتند و البته که ام*ام رو باور داشتند و روی حرفش حرف نمی زدند! امیدوارم و با این امید به موسوی رای می دم، که همون طور که ادعا می کنه عوض شده باشه! البته که به نظر من دور بودنش از صحنه های سیاسی و قدرت، توی این ۲۰ سال یه جورایی این رو ثابت می کنه که بخاطر به قدرت رسیدن دروغ نمی گه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آخر آخر هم من هم از چند تا از دوستهام دعوت می کنم اگه دوست دارند تو این بازی شرکت کنند:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.pendarenik.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آرایه&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://www.little-dolphin.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دلفین&lt;/A&gt; (اگه صلاح می دونی)، &lt;A href=&quot;http://booser.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;گنجشک و گربه&lt;/A&gt; (هر کدوم دوست داشتین یا هر دوتون)،&lt;A href=&quot;http://yereza1358.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رضا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 08:32:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها 16</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می گفتم که با اعصاب خراب پشت چراغ قرمز بودم. نگاهم رفت طرف پراید سفیدی که کنارم ایستاده بود. جوانی بود با قیافه مردانه، موهای در حال کم شدن (خوب روم نمی شه بگم داشت کچل می شد دیگه!) پوست سبزه تند و چشمهاش... انقدر توش مهربونی و آرامش بود که نتونستم، واقعا علی رغم حال خرابم نتونستم، در جواب لبخند رو لبهاش، جلوی لبخندم رو بگیرم!!! بعد از لبخند اولیه چون واقعا قصد شیطنت نداشتم، برگشتم و بعد از سبز شدن چراغ به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد. همون طور که گفته بودم، داشتم می رفتم گلستان، خرید. ماشین دنبالم اومد و همچنان تلاش برای جلب توجهم می کرد تا آخر سر خیابان ایران زمین ایستادم. از ماشین پیاده شد. قد بلند و چهار شانه بود. توی دستش یه دسته گل نرگس داشت. گل محبوبِ من. توی پنجره سمت شاگرد، دولا شد و با صدای فوق العاده نرمی سلام کرد و دسته گل رو بهم داد... گفت چند دسته گل برای مادرش خریده بود و یکیش رو به من داده! شماره اش رو با کمی مکث بهم داد. انقدر که فکر کردم، شماره کس دیگه ای رو داده!!! شماره اش رو گرفتم و رفتم سراغ خرید. با وجود اینکه دو قدمی پاتوق همیشگیم، ایران زمین، بودم، مثل یه دختر خوب، با خاطره اون چشمها، فقط رفتم سراغ خرید و برگشتم خانه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین کاری که کردم تماس به اون شماره بود. مطمئن نبودم که خودش باشه. اما همون صدای نرم جوابم رو داد. پشت تلفن کاملا از زنگ زدنم ذوق زده بود. تا نصف شب با هم حرف زدیم. اونقدر که تلفن بیسیم رامین شارژش تموم شد و مجبور شد گوشی اش رو عوض کنه! رامین متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۴ بود. دیپلمه و کارمند یه شرکت. کارش بیشتر بیرون از شرکت و در سطح شهر بود. پدرش رو چند سال قبل در اثر سکته از دست داده بود و با مادر و خواهر و برادر کوچکترش توی یه آپارتمان کوچیک تو غرب تهران زندگی می کردند. یه جورایی مسئول و مرد خانواده بود. اوضاع مالی خاصی نداشتند. ماشینش قسطی بود. اهل شیطنت نبود و دلیل مکثش هول شدنش بود. می گفت شماره اش یادش رفته بود!!! من هم از رشته تحصیلیم و زندگیم براش گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همون فرداش باهاش قرار گذاشتم. آرامش توی وجودش، انگار همونی بود که من لازم داشتم. یه چیزی که اون سرکشی ها و التهاباتم رو آروم کنه. نمی دونم چرا اما کاملا اعتمادم رو جلب کرده بود. تقریبا از همون روز اول و قرار اول، توی نگاهش وابستگی وجود داشت. دوستت دارم می گفت و اظهار دلتنگی می کرد. نمی دونم چرا، منی که همیشه معتقد بودم همه پسرهایی که از قرار اول و دوم اظهار عشق می کنند، آدم رو خر فرض کردند، حرفهاش رو باور می کردم! انگار به دلم می شست. تو همون هفته اول همه سفره دلم رو براش باز کردم. از کیان گفتم، از شیطنتها و دیوونگی هام براش گفتم، از اینکه الان با هزار نفر رابطه دارم، از حال بدم گفتم. فقط داستان پدرام رو فاکتور گرفتم. اون رو مثل همیشه اینجوری عنوان کردم که قبلا ازدواج کرده ام و توی همون دوران عقد هم جدا شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همون هفته قرار بود که برای تجدید دیدار با پدرام برم کرمانشاه. از رفتنم تقریبا گریه اش گرفته بود. بخصوص که می گفتم اصلا نمی تونم براش زنگ بزنم. اون موقعها آلبوم شازده خانم جدیده ستار تازه در اومده بود. آهنگ &quot;میام و میام از راه دور، می شم و می شم سنگ صبور، می ری رو دلم پا می ذاری و ... &quot; رو دائم می ذاشت تو ماشین و برام می خواند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون مسافرت بر خلاف اینکه فکر می کردم بهم خوش می گذره و دلتنگیم برای پدرام رو برطرف می کنه، اصلا خوب نبود! دائم دلتنگ رامین بودم و دلم می خواست برگردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از برگشتنم از مسافرت، اولین کاری که کردم تماس با تک تک آدمهایی بود که باهاشون ارتباط داشتم. مرتضی، حافظ، بهرنگ، رامینِ نادر، و کسهایی که اسمشون هم یادم نیست! به همشون گفتم دارم ازدواج می کنم و خداحافظی کردم. اکثرا راحت تبریک گفتن و خداحافظی کردند. حافظ حس کرد دارم دروغ می گم و می پیچونم و خیلی خوب برخورد نکرد. مرتضی هم گفت مبارکه. اما به من چه؟! و خلاصه که گفت ما دوستیم و من باز هم برات زنگ می زنم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه شیطنت رو گذاشتم کنار. روزهای آرومم شروع شده بود. هر روز کار و زندگیم شده بود رامین. هر روز با هم بودیم. به جز یک یا دو روز در ماه که کارش تو شرکت بود. اگه من کرج کلاس داشتم که از ۳ که بر می گشتم تا غروب با هم بودیم و اگه تهران بودم که باز هم بسته به ساعت و اهمیت کلاسهام از ۱۲ تا ۲ و یا از ۱۲ تا غروب با هم بودیم. سوار ماشین اون می رفتیم و اون به کارش می رسید. هر جا کار داشت، من توی ماشین منتظرش می شدم و اگه جای پارک هم پیدا نمی کرد، با ماشینش دور می زدم تا بیاد. حتی گاهی من رانندگی می کردم و اون کنارم می خوابید و استراحت می کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با بیتا ارتباطم ادامه داشت. اما دیگه توی شیطنتهاش شرکت نمی کردم. حتی یکی دوبار که حالش بد بود، بردمش ایران زمین و باهاش چرخیدم. اما نه شماره گرفتم و نه به کسی توجه کردم! اون با کیان دوست بود و به کارهای دیگه اش هم می رسید. چند باری هم دوباره قرار با نادر و بچه ها گذاشتند که من نرفتم! بیتا از رامین خوشش نمی اومد و سعی می کرد رایم رو بزنه. می گفت این وابستگی دردسر سازه. اما من گوش نمی کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کیان همچنان هر از گاهی به من زنگ می زد و احوال پرسی می کرد. تا یه بار که حسابی گیر داد که دلم می خواد بیتا رو ببینی!!! هر چی بهش می گفتم لازم نیست، زیر بار نمی رفت. دلش می خواست هم دیگر رو بینیم. می خواست اون همه شباهت که می گفت رو ببینم! اصلا نمی تونستم فکرش رو بکنم که این اتفاق بیفته. آخه بیتا که دوست خودمه! از یه طرف هم احساس می کردم اگه قبول نکنم فکر می کنه حسودیم می شه! و علاوه بر هم اینها، دلتنگیش هم بود. فکر دیدن کیان... به عنوان یه چیز کمدی برای بیتا تعریف کردم که بخندیم. برخلاف تصورم بیتا گفت که خوب قرار بذاریم!!!!! داشتم شاخ در می آوردم. پگاه هم اون موقع باهامون بود. اون هم می گفت آخه چه طوری اینکار رو می خواین بکنید؟ اما بیتا اصرار داشت که کیان متوجه چیزی نمی شه و ما می تونیم نقش بازی کنیم! بالاخره طبق معمول همیشه من قانع شدم. به کیان زنگ زدم و گفتم تصمیمم عوض شده. طفلک خوشحال شد و کلی استقبال کرد و گفت با بیتا صحبت می کنه. بالاخره قرار شد شام بریم بیرون. بیتا هم از اون جایی که خوب نقش بازی می کنه، گفت که تنهایی از روبرو شدن با من که نمونه دختر مورد علاقه کیانه، می ترسه و خواست که با پگاه بیاد (تا اون موقع چند باری پگاه به عنوان دوست بیتا باهاشون بیرون رفته بود) که کیان هم قبول کرد. {یه قسمت قبل از این بود که یادم رفت بگم. اون هم اینکه یه روز کیان از نمی دونم کدوم دفتر بیتا، اسم واقعیش رو می فهمه! سرش کلی با بیتا دعوا می کنه که چرا دروغ گفتی و بیتا هم می گه که اون دوستم که شماره رو بهش داده، گفته کیان نسبت به این اسم حساسیت داره و من دوستی به این اسم داشتم که کیان ازش بدش میاد! انقدر هم که بیتا محکم و مطمئن دروغ می گفت، کیان به راحتی باور کرد!!!}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرارمون رستوران لیموترش توی شریعتی یخچال بود. غروب بیتا و پگاه اومدن خانه ما و با هم حاضر شدیم و رفتیم. من وسط راه اونها رو پیاده کردم تا کیان بیاد دنبالشون! تمام تنم می لرزید. می ترسیدم. اما فکر دیدن کیان یه مقدار آرومم می کرد و بعلاوه بیتا دوستم بود. پس تنها نبودم!!! ماشین رو همون نزدیکی پارک کردم و رفتم توی رستوران. کیان و بچه ها قبل از من رسیده بودن. (من یه مقدار معطل کردم) با کیان دست دادم و به بیتا و پگاه معرفی شدم. روی یه میز توی قسمت بالایی رستوران نشستیم. حرفهای معمولی زدیم و خودمون رو معرفی کردیم. اما از بیتا بگم. تا حالا این روش رو ندیده بودم! فقط لخت نشد همون وسط یه دل سیر به کیان ب...! تمام مدت دستش تو دست و پای کیان می چرخید و هر چند دقیقه می بوسیدش!!! معلوم بود که کیان هم معذب شده. پگاه که کاملا شوک بود. من هم سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم. اما تمام اعصابم تحریک شده بود و فقط می خواستم این قضیه زودتر تمام بشه! اون شب کذایی بالاخره گذشت. کیان متوجه چیزی نشد. بیتا و پگاه رو برد به خانه مثلا بیتا اینا که سعادت آباد بود! من هم آروم دنبالش رفتم و بعد از رفتنش بچه ها رو سوار کردم و آمدیم خانه ما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیتا راضی و خوشحال بود. اما من و پگاه حسابی تو هم بودیم. با هم که حرف می زدیم بیتا احساس می کرد خیلی هم کار باحالی انجام دادیم. اما من و پگاه معتقد بودیم خیلی جو بد بود. پگاه دائم می گفت دلش برای کیان سوخته. البته من چیزی از حسم و کار بیتا نگفتم. اما با پگاه موافق بودم و می گفتم اصلا حاضر نیستم اینکار رو دوباره بکنم! پگاه و من می گفتیم که بعد از این اتفاق اگه کیان بفهمه ما با هم دوستیم، خیلی خیلی بیشتر عصبانی می شه! اما بیتا قبول نمی کرد و یه نطق فلسفی بلند بالا کرد که حسهاش بهش می گه به زودی می فهمه و اتفاقی می افته....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون شب گذشت. فردا کلاس زبان داشتم، اما از آنجایی که حسش نبود، با رامین بودم. اما موبایلم رو مطابق معمول کلاس زبانهام خاموش بود. از رامین که جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم، موبالیم رو روشن کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;پی نوشت1: نمی دونم چرا تازگی ها انقدر به بابا فکر می کنم و دل نازک شدم... خیلی زود گریه ام می گیره... دیشب کیان پشت کامپیوتر بود و من رو کاناپه داشتم فیلم می دیدم. فیلم stepmom با بازی Jolia Roberts و Susan Sorandon. آخرهای فیلم سوزان ساراندن، رفت پیش دکترش و جواب آزمایشاتش مبنی بر این بود که شیمی درمانیش جواب نداده... ناخودآگاه فکرم رفت پیش بابا و گریه کردم... داشتم سعی می کرد مثل همیشه آروم اشک بریزم که کیان صدام کرد و ازم سوالی پرسید. وقتی قیافه ام رو دید، نگران اومد طرفم و من هم توی بقلش بغضم ترکید! نمی دونید چقدر بلند و زیاد گریه کردم. آخرش هم کیان تلویزیون رو خاموش کرد. تا اطلاع ثانوی هم دیدن فیلمهای رومانتیک تو خانه مون ممنوع اعلام شد! یا کمدی می بینیم، یا اکشن و ترسناک!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;پی نوشت2: انقدر دلم یه دوستِ دختر نزدیک می خواد که خدا می دونه!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت مخملباف</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;B&gt; * متن زیر رو با اجازه &lt;A href=&quot;http://baran-bahari52.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهربانو&lt;/A&gt; عزیز از توی وبلاگش کش رفتم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;STRONG&gt;راستش من هنوز خودم هم نمی دونم می خوام رای بدم یا نه. البته اگه رای بدم که تصمیمم مطمئنا همون موسویه! دلیل اینکه نمی خواستم رای بدم هم، اصلا ربطی به دری وری هایی که این تلویزیونهای اونور آبی می گن، نداره. من فقط فکر می کنم هیچ وقت رای مردم نیست که شمرده می شه و هر کس را بخوان میارن رو کار. اما این یادداشت خیلی رو من اثر داشت. نمی دونم چرا... مخملباف حتی کارگردان فیورت من هم نیست! الان فکر می کنم اگه رای بدم حداقل وجدانم آسوده است که کاری که از دستم بر می اومده و فکر می کردم درسته، انجام دادم. حالا هم اصلا منظورم این نیست که به کسی نظرم رو تحمیل کنم. اما فکر می کنم خواندن این متن ضرری نداشته باشه. پس اگه ممکنه یه وقتی بذارید و این نامه رو بخوانید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;B&gt;نامه بلند محسن مخملباف در حمایت از نامزد انتخابات مورد تاییدش&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;  &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;SPAN class=style2&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلم‌هایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده می‌کند در یادداشتی که در اختیار یاری قرار گرفت حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشه‌های میرحسین موسوی پرداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1.یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد.و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که &quot;اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2.منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند.آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ،پس به هیچ درد نمی خورد.آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند ،پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ،پیدایش شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آمار نشان می دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم،فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد...مدتی در فکر رفتم.و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام.حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام.من به کمی بهتر فکر می کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم:من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3.می گویند ملت ها، مثل آدم ها ،هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند.حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است.اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3.سمیرا فیلمی ساخته است به نام&quot; اسب دو پا&quot;قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4.برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند.هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم.با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم.حتی مدتها دریک سلول بوده ایم.و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟&lt;BR&gt;آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. وحیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5.بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید.و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم.مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;[...]&lt;BR&gt;من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6..بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. [...]&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید.چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7.در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد.و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد.و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است.او می گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید.او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند[...] این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8.می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9.نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است.من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند.در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.&lt;BR&gt;ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند.آن ها رای می دهند.آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است.و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می تواند ایجاد شود.در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. وخدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10.به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:&quot; آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت:&quot; خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن.&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 06:38:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها 15</title>
<link>http://maral75.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یک سالی به همین منوال گذشت. من مشغول بودم. اما یه جای کار اشکال داشت. من هنوز کیان رو فراموش نکرده بودم!!! یکی از دلایل من برای این به سیم آخر زدن ها، فراموش کردن بود! می خواستم توی شلوغی های زندگیم کیان رو فراموش کنم. اما نشده بود. من شاید فقط وقتی توی خیابان رانندگی می کردم و دور دور می زدم و شماره می گرفتم به کیان فکر نمی کردم. اما مواقع تنهاییم، تلفن حرف زدن با دیگران و حتی س*ک*س کیان همیشه توی ذهنم بود! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه شب، بیتا و پگاه برای خواب خانه ما موندند. از همه جا حرف زدیم و گرم صحبت بودیم. من هم سر درد دلم باز شد و از دلتنگیم گفتم. گفتم کاش می شد حداقل صداش رو بشنوم! بیتا پیشنهاد داد که زنگ بزنه و مزاحمی با کیان حرف بزنه تا من هم از یه گوشی دیگه صداش رو بشنوم. ساعت۱۲ شب بود. کیانی که من می شناختم، ساعت ۱۰ شب می خوابید و بدا به حال کسی که اون رو از خواب بیدار می کرد (هنوز هم همین طوره ها!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;). به بیتا گفتم، اما اون اصرار کرد که تماس بگیره. با اطمینان از شناختم از کیان، قبول کردم. با این قبول کردن، خودم رو توی چاه بزرگی انداختم که هنوز هم تا حدی توش هستم!!! برخلاف انتظارم کیان تلفن رو خواب آلود جواب داد و حرف زد!!! شنیدن صدای کیان دوباره دلم رو لرزوند و با ولع صداش رو با گوشهام می بلعیدم...اسم واقعی بیتا خیلی تابلو و تک بود. برای همین هم هیشه به پسرها همین اسم بیتا رو می گفت. کیان هم که از بیتای واقعی متنفر بود و همیشه معتقد بود که مقصر اصلی بهم خوردن رابطه من و کیان و ازدواجم با پدرام بیتا بود! برای همین هم بیتا اسم خودش رو طبق معمول نگفت. اوایل از همه جا حرف زدن و صحبتها معمولی بود. اما بعد کیان گیر داد که اونجا کس دیگه ای هم داره به صحبتها گوش می ده! از کیان اصرار و از بیتا انکار. تا آخر کیان گفت پس خط خرابه و دوباره زنگ بزن. وقتی بیتا تلفن رو قطع کرد، فکر کردم قضیه تموم شده. اما بیتا تلفن رو برداشت و رفت تو اتاق دیگه و گفت که می خواد با کیان صحبت کنه! نمی دونم چرا هیچی نگفتم... شاید چون اصلا آدم حسودی نبودم و نمی فهمیدم حسی که داره از تو می خوردم و مچاله ام می کنه چیه. شاید هم چون به بیتا اطمینان کامل داشتم و اصلا  تصورش رو نمی کردم بتونه به من نارو بزنه و می دونه چقدر کیان رو دوست دارم. نمی تونستم به بیتا چیزی بگم. فکر می کردم اگه بهش حرفی بزنم یعنی بهش اعتماد ندارم... نمی دونم در هر حال سکوت کردم. پگاه هم کاملا شوکه شده بود. اما وقتی بیتا نبود حرفی در این مورد نزدیم و به روی خودمون نیاوردیم... نیم ساعتی حرف زدند و بیتا اومد. گفت که برای فردا ظهر قرار گذاشته!!! شوکه شدم. اما از این در وارد شدم که کیان می شناسدت و اگه بشناسه می کشدت! گفت شانسش رو امتحان می کنه. آخه کیان فقط یه بار بیتا رو در حد چند دقیقه دیده بود. بیتا گفت که کیان خیلی تنها و ناراحته و اوضاع خوبی نداره. می خواد بره حرفهاش رو بشنوه و به من از اوضاع خبر بده... رضایت دادم بره و حتی طبق معمول که آژانسِ خانم بودم، تا نزدیکی های محل قرار رسوندمش. تا بعد از ظهر دل توی دل نداشتم. اما هر جوری بود با دوست پسرهای رنگ و وارنگ سر خودم رو گرم کردم. بعد از ظهر بیتا تماس گرفت و دیدمش. کیان همه سفره دلش رو براش باز کرده بود. نمی دونم فشار تنهایی و سختی هایی بود که کشیده بود، یا ظاهر مردم فریب بیتا حس اعتمادش رو جلب کرده بود! از همه چی گفته بود. از منِ بچگی هامون، تا منی که این رفتار رو باهام کرده بود. از اخراج دانشگاه، از بلاهایی که سرش اومده بود که یه مقدار کمش رو اون روزی که اومده بود برای عذرخواهی پیش من و شروع همه این ماجراها بود، به من گفته بود. اما عمق فاجعه رو نمی دونستم. شنیدن این همه سختی که کیان، کیان من، کشیده بود، برام قابل تحمل نبود! دونستن اینکه کیانی که عاشقش بودم این همه بدبختی کشیده برام خیلی سخت بود. اشکهام ناخود آگاه می اومد. حالا می فهمیدم چرا کیان با من اون رفتار رو کرد. معنی اینکه نمی خواد دروغ بگه و عذاب وجدانش رو درک می کردم. دلم می خواست بتونم براش کاری بکنم... بیتا گفت که فکر می کنه بتونه با حرف زدن باهاش و یه دوستی ساده بهش کمک کنه و در ضمن از حالش هم من رو با خبر کنه... قبول کردم. در ضمن، بیتا هم در مورد پیدا کردن شماره تلفن کیان گفته بود که از طریق یکی از دوستهای قدیمی من که کیان می شناخت، توی کلاس زبان شماره گرفته....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی کیان و بیتا کمرنگ ادامه داشت. من هم مشغول کارهای خودم بودم و با تعریف ها و خبر هایی که از بیتا می شنیدم دل خوش بودم. تا اینکه بیتا مثل همیشه از این رابطه خسته شد و دیگه بدون هیچ خبری به کیان زنگ نزد! کاری که همیشه می کرد. بدون هیچ توضیحی دیگه تماس نمی گرفت و طرف رو تو خماری می ذاشت! تا یک شب که کیان برای من زنگ زد! باورش برام سخت بود. اما خوشحال کننده بود. بدون اینکه هیچ صحبتی از آخرین اتفاقهایی که بینمون افتاده بود بکنیم، گپ زدیم و حال و احوال کردیم. از روزگارم پرسید و من براش از همه چی گفتم. گفتم دائم توی خیابونها با بیتا (البته با اسم واقعیش!) دور دور می کنیم و دوست می شم و خوش می گذرونم. یادم نمی آد نصیحتم کرد یا نه. اما من مثل یه دوست قدیمی باهاش حرف زدم. بعد از این حرفها دلیل واقعی زنگ زدنش رو بهم گفت. قضیه بیتا رو برام تعریف کرد و گفت که می دونه از طریق من شماره رو داره. من انکار نکردم. اما گفتم خود دختره رو نمی شناسم و فقط یه بار همون دوست قدیمیم بهم زنگ زده و ازم پرسیده می تونه شماره کیان رو به کسی بده یا نه و من هم گفتم به من مربوط نمی شه! همین. گفت که شماره دختره رو می خواد. من گفتم ندارم که بدم و اگه داشتم هم نمی دادم. چون نمی دونم می خواد چکار کنه. کیان طفلک گفت کاری نمی خواد بکنه. فقط می خواد بدونه چرا دیگه زنگ نمی زنه. از اون جایی هم که بیتا هر شب از تلفن عمومی های خوابگاه به کیان زنگ می زده، بهش گفته بود که هر شب می آد بیرون از خانه و به بهانه دوچرخه سواری بهش زنگ می زنه و حول و حوش خانه عمه اش رو هم آدرس داده بود که سعادت آباد بود... کیان می گفت می تونم برم اونجا و پیداش کنم. اما نمی خوام علاف شم! فکر کن بیتا چقدر خوب دروغ می گفت که کیانی که خودش ختم روزگار بود، گول خورده بود و باور کرده بود! خلاصه که گفتم من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به دوستم زنگ بزنم و از اون بخوام به دختره بگه! با بیتا تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. راستش اون موقع فقط این حس رو داشتم که اگه بیتا زنگ نزنه، کیان فکر می کنه من حسودی می کنم و پیغام رو نرسوندم. برای همین هم، حماقت رو به انتها رسوندم و به بیتا اصرار کردم که زنگ بزنه! بیتا هم با همون روش همیشگیش که صادقانه دروغ می گفت، کیان رو راضی کرد. به کیان گفت که داشتم بهت وابسته می شدم و از این وابستگی ترسیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;!!!! خلاصه که دوستی بیتا و کیان دوباره شروع شد. اما اینبار عمیق تر و رابطه نزدیکتر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این جدایی و تماس مجدد، باعث شد که رابطه من و کیان هم دوباره شروع بشه. رابطه کاملا دوستانه بود. من براش از روابطم می گفتم و اون هم از بیتا! همه چیزهای ارتباطشون رو از دو طرف می شنیدم. روز بیتا برام می گفت و جاهایی که جا می افتاد رو شب کیان برام تعریف می کرد. کیان معتقد بود بیتا فوق العاده شبیه منه! رفتارش، تکه کلامهاش، نظراتش و ... می گفت همین باعث شده که بیتا تو زندگیش پر رنگ بشه و از این مسئله خیلی خوشحال بود... من هم راضی بودم که این باعث شده دوباره به کیان نزدیک بشم. فکر می کردم می تونم همیشه دوستش باقی بمونم. اما یه موردی خیلی آزارم می داد. اینکه کیان حاضر نیست همون ارتباطی که با بیتا داره، با من هم داشته باشه. چون خوب بیتا هم نامزد داشت! فقط تفاوتش این بود که کیان نمی دونست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از پدرام هم بگم که زندگی به همون منوال گذشته، به درس من و بیکاری پدرام ادامه پیدا کرد...هیچ خبری از اعلام سن برای خرید سربازی نبود و اون هم به هیچ وجهی حاضر نبود بره سربازی و بدون اون هم از گرفتن مدرک و کار خبری نبود. دلم می خواست یه خرده بیشتر به فکر باشه. دلم می خواست برای شروع زندگیمون تلاش کنه. دلم می خواست تو همون اوضاع به جای ول گشتن، دنبال کار باشه. هر چند نیمه وقت، هر چند با حقوق کم. اما نمی کرد. دائم می گفت حاضر نیست اصلا بره سربازی و کار هم که نمی شه اینجوری...تا ایکه شهریور دیگه آب پاکی روی دستمون ریخته شد. اون سال خرید خدمت سربازی لغو شد!!!! خوب دیگه چاره ای نموند. حالا افتاده بود دنبال پیدا کردن آشنا، برای گرفتن امریه برای سربازی. اصرار داشت که حداقل بعد از آموزشی تهران باشه و جایی نره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زندگی می گذشت... ته ته های وجودم از رابطه کیان و بیتا و بخصوص رابطه نزدیک و س*ک*سشون برام اذیت کن بود. به کیان حق می دادم که هر رابطه ای داشته باشه. اما آخه بیتا .... دوست نزدیکم بود. تصورش برام وحشتناک بود.... همین باعث شد که یه مقدار از بیتا دور بشم. حس می کردم دیگه این همه پسرهای رنگ و وارنگ توی زندگیم ارضام نمی کنه. دلم ارتباط جدی تری می خواست. دلم می خواست دوستم داشته باشند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین موقعها با پسری به اسم بهرنگ دوست شده بودم. قرار هامون خیلی مضحک بود. هفته ای یه بار به طور مرتب، سر یه وقتی که مکان داشت، می رفتم خانه شون و با هم س*ک*س می کردیم و تمام! حتی یه بار هم قرار توی کافی شاپی، رستورانی، چیزی نذاشته بودیم! خیلی مسخره بود! یه هفته روز قرارمون مصادف شد با پر*یود من. نمی دونستم چیکار کنم. از یه طرف اگه بهش زنگ می زدم و می گفتم که معنیش این می شد که خودم هم می دونم ازم چه استفاده ای می کنی. اگه نمی گفتم و اون واقعا فقط همین منظور رو داشت، همه چی ضایع می شد! خلاصه که دل به دریا زدم و زنگ زدم بهش گفتم. اون هم پای تلفن کلی قربون صدقه ام رفت که این چه حرفیه عزیزم و مگه برام مهمه و .... حسابی ذوق مرگ شده بودم. توی این دوران که دلم احساسات می خواست، مثل اینکه یکی پیدا شد! قرار گذاشتیم ساعت ۲ بعدازظهر توی خیابان. اما فکر می کنید چیکار کرد؟ یه ربع توی همون نزدیکی خانه شون با ماشین چرخیدیم و بعد هم اون گفت که باید بره!!!! خیلی بهم بر خورده بود. حالم خیلی بد بود. با حرص تمام رفتم توی اتوبانها و گاز دادم. اون موقع نیایش تازه باز شده بود و می شد توش حسابی گاز داد. تو نیایش و مدرس و صدر برای خودم گاز می دادم و با موزیک عربده می کشیدم! اون روز ۱۶ آذر بود و من غروب قرار بود که برم گلستان و برای مامان کادو بخرم (ما ۲۵ آذر روز مادر می گیریم هنوز!). تا ساعت ۵ و ۶ به این گاز دادنها ادامه دادم. دیگه کم کم آروم شده بودم و اشکهام داشت می اومد که یه پراید سفید هاچ بک پشت چراغ قرمز نیایش و سئول (الان دیگه نیست ها!) توجه هم رو به خودش جلب کرد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه داره...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 08:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maral75&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>maral75</dc:creator>
<guid>http://maral75.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
