خیلی وقت شده که ننوشتم (یه ماه؟ دو ماه؟ حوصله ندارم نگاه کنم، خودتان لطفا چکش کنید!)... نمی دونم چه مرگمه! زندگیم خوبه، کار خوبه، کیان از کارش راضیه و خوبه... خلاصه که همه چی خوبه. اما من یه چیزیم کمه! خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. از روزمرگی کسلم. یا شاید هم هنوز هم از افسردگی ناشی از نتایج رهایی پیدا نکردم... نمی دونم...
من معمولا هر سال و یا نهایتا هر ۲ سال کارم رو عوض می کردم! نتیجه اش رضایت بخش بود. محیط جدید، آدمهای جدید، و نهایتا روحیه جدید! البته هر دفعه بهانه خوبی برای ناراضی بودنم داشتم. دوری راه، حقوق پایین، ساعت کار بالا، داشتن رئیس نفهم! اما حالا...متاسفانه همه چی عالیه! و مهمتر از همه اینکه توی شرکت سهام دارم! انگار پایم حسابی بسته است این دفعه... احساس می کنم مثل پرنده ای هستم که شاه پرهاش رو کوتاه کردند و دیگه نمی تونه بپره! باید باهاش کنار بیام. می خوام یه هفته برم مرخصی و از هیچی خبر نداشته باشم. شاید وضع بهتر بشه! راستش خیلی وقته (شاید از زمستان که رفتم ماسوله) مسافرت رضایت بخشی که بهم آرامش بده، نرفتم. حالا می خوام یه هفته، فقط و فقط با کیان، بریم شمال. اینجوری شاید یه تجدید قوا و روحیه بشه برام! در هر حال که به نظر می رسه این تنها راه حله برام.
حتی انقدر یک نواختی اذیتم کرد که زد به سرم این وبلاگ رو ببندم و با یکی دیگه شروع کنم. اما راستش دل کندن از اینجا و خواننده هاش هم برام خیلی سخت بود... بی خیالش شدم!
امسال زندگیم بدجوری داره می دود. هر چی هم به دنبالش می دوم، انگار بهش نمی رسم! احساس می کنم مثل کتاب محبوب بچگی هام "مومو " (نوشته میشل انده)، یه آدمهایی با لباسهای خاکستری و کلاه، دارند زمانم رو می دزدند!! اگه کتاب رو خوانده باشید و یادتون مونده باشه، متوجه می شید چی می گم. اگه هم نه که نمی تونم توضیح بدم. برین کتاب رو بخوانید! خلاصه که شدیدا زمان کم می آرم. کارهای شرکت عقب افتاده، کارهای خانه عقب افتاه، تمام فامیل شاکی هستند که چرا بهشون سر نمی زنم، دوستهام هم که اصلا دیگه فکر کنم اسمم رو به عنوان دوست پاک کردند، اینجا هم که دیگه آخرشه!!! نمی دونم دارم چیکار می کنم، اما چشم بهم می زنم، بدون اینکه هیچ کدوم از این کارها رو کرده باشم، هفته ام تمام می شه!!! تازه جالبش اینجا ست که حتی به استراحت هم نمی رسم!!! کلی کمبود خواب دارم!
البته یه کارهایی جزء لاینفک زندگیم هستند: کتاب و فیلم! شبها قبل از خواب توی رختخواب حتما حداقل نیم ساعت کتاب می خوانیم، و هفته ای هم حداقل 4 شب، با کیان فیلم می بینیم. البته تا سال پیش کتاب خواندنم یه مشکل اساسی داشت. من معتاد کتاب بودم و اگه کتاب نمی خواندم خوابم نمی برد و کیان اگه چراغ روشن بود خوابش نمی برد! خلاصه که هر شب یه دعوایی داشتیم. اگه حالش خوب بود، محل نمی ذاشتم و می خواندم. اگر هم خسته بود و عصبی، گوش می دادم و با نور موبایلم کتاب می خواندم!!! (حالا هی قدیمی ها بیان منت سرم بذارند که با نور چراغ موشی درس خواندن!!!) اما من راه حل مناسبی براش پیدا کردم. رفیق ناباب شدم و کیان رو هم معتاد کردم! حالا دیگه مشکل حل شده و با هم کتاب می خوانیم!!! البته طبق معمولِ همه چی، سلایقمون کاملا متفاوته و من براش کتابهایی رو می خرم که خودم نمی خوانم. اون هم کتابهای من رو نمی خوانه! کیان کتابهای تاریخی دوست داره. من هم تقریبا همه جور کتاب می خوانم الا تاریخی!!! الان دارم کتاب "گل صحرا" رو می خوانم. زندگینامه فوق العاده ایه. کتاب "کافه پیانو" رو هم با وجود اینکه کلی در موردش حرف زده شد و همه بخاطر نویسنده اش، رفتند پس دادند، من خریدم و خواندم و الحق که خوشم اومد. الان یه کتاب دیگه هم دستمه و آروم آروم دارم می خوانم، "من، آسیموف" زندگینامه ایزاک آسیموفه که یه زمانی خدای زندگی من بود و کتابهاش رو می بلعیدم. البته هنوز هم کتابهای تخیلی این آدم رو دوست دارم. زندگی نامه اش در واقع اتو بیوگرافیه و قلم جذابی داره. خلاصه که اوضاعم از نظر کتابی خوبه. سینما هم تازگی کیان بهم لطف کرده و هر فیلمی که خواستم ببینم، با هام اومده سینما، البته با هزار غر! "درباره الی" رو دیدم که خیلی خیلی خوشم اومد. بازی ها فوق العاده روان بود و انگار نه انگار که فیلم می دیدی. "خاک آشنا" رو هم رفتم. اما راستش به اندازه کارهای قبلی فرمان آرا دوستش نداشتم. فیلم "پستچی" رو هنوز ندیدم. اما در اسرع وقت می رم سینما. راستی فیلم "به همین سادگی" رو هم که نتونسته بودم برم سینما، سی دیش رو دیدم (بخدا از این شرکتی ها خریدم!). خیلی ازش خوشم اومد. همه فیلمهای میر کریمی رو ندیده ام، اما اونهایی که دیدم رو (زیر نور ماه، خیلی دور خیلی نزدیک و همین فیلم)، خیلی پسندیدم. از سادگی فیلمهاش خوشم می آد...
خلاصه که آی مردم زمان می خوام!!! اگه اضافه دارید لطفا بهم قرض بدید!
* شرمنده برای غیبت این مدتم. اما نمی تونم قول بدم که تکرار نمی شه. و با عرض شرمندگی نمی تونم جواب کامنتهای پستهای قبل رو بدم. انقدر تلنبار شده که بهتر از خیرش بگذرم!
** تو این مدت باز باد چند تا از دوستان خوب وبلاگی رو با خودش برده. اولی دلفین خانم. خدا می دونه که از صمیم قلب نگران وجودشم. مهربانوی عزیز، که امیدوارم مشکل حادی نداشته باشه و خودش و عسلک سالم و سلامت باشند. اون یکی هم آرایه که نمی دونم در موردش چی بگم. در هر حال امیدوارم همتون شاد باشید و لطفا اگه اینجا ها اومدید ردی از خودتون برام بذارید. ممنون
|