می گفتم که با اعصاب خراب پشت چراغ قرمز بودم. نگاهم رفت طرف پراید سفیدی که کنارم ایستاده بود. جوانی بود با قیافه مردانه، موهای در حال کم شدن (خوب روم نمی شه بگم داشت کچل می شد دیگه!) پوست سبزه تند و چشمهاش... انقدر توش مهربونی و آرامش بود که نتونستم، واقعا علی رغم حال خرابم نتونستم، در جواب لبخند رو لبهاش، جلوی لبخندم رو بگیرم!!! بعد از لبخند اولیه چون واقعا قصد شیطنت نداشتم، برگشتم و بعد از سبز شدن چراغ به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد. همون طور که گفته بودم، داشتم می رفتم گلستان، خرید. ماشین دنبالم اومد و همچنان تلاش برای جلب توجهم می کرد تا آخر سر خیابان ایران زمین ایستادم. از ماشین پیاده شد. قد بلند و چهار شانه بود. توی دستش یه دسته گل نرگس داشت. گل محبوبِ من. توی پنجره سمت شاگرد، دولا شد و با صدای فوق العاده نرمی سلام کرد و دسته گل رو بهم داد... گفت چند دسته گل برای مادرش خریده بود و یکیش رو به من داده! شماره اش رو با کمی مکث بهم داد. انقدر که فکر کردم، شماره کس دیگه ای رو داده!!! شماره اش رو گرفتم و رفتم سراغ خرید. با وجود اینکه دو قدمی پاتوق همیشگیم، ایران زمین، بودم، مثل یه دختر خوب، با خاطره اون چشمها، فقط رفتم سراغ خرید و برگشتم خانه!!!
اولین کاری که کردم تماس به اون شماره بود. مطمئن نبودم که خودش باشه. اما همون صدای نرم جوابم رو داد. پشت تلفن کاملا از زنگ زدنم ذوق زده بود. تا نصف شب با هم حرف زدیم. اونقدر که تلفن بیسیم رامین شارژش تموم شد و مجبور شد گوشی اش رو عوض کنه! رامین متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۴ بود. دیپلمه و کارمند یه شرکت. کارش بیشتر بیرون از شرکت و در سطح شهر بود. پدرش رو چند سال قبل در اثر سکته از دست داده بود و با مادر و خواهر و برادر کوچکترش توی یه آپارتمان کوچیک تو غرب تهران زندگی می کردند. یه جورایی مسئول و مرد خانواده بود. اوضاع مالی خاصی نداشتند. ماشینش قسطی بود. اهل شیطنت نبود و دلیل مکثش هول شدنش بود. می گفت شماره اش یادش رفته بود!!! من هم از رشته تحصیلیم و زندگیم براش گفتم.
همون فرداش باهاش قرار گذاشتم. آرامش توی وجودش، انگار همونی بود که من لازم داشتم. یه چیزی که اون سرکشی ها و التهاباتم رو آروم کنه. نمی دونم چرا اما کاملا اعتمادم رو جلب کرده بود. تقریبا از همون روز اول و قرار اول، توی نگاهش وابستگی وجود داشت. دوستت دارم می گفت و اظهار دلتنگی می کرد. نمی دونم چرا، منی که همیشه معتقد بودم همه پسرهایی که از قرار اول و دوم اظهار عشق می کنند، آدم رو خر فرض کردند، حرفهاش رو باور می کردم! انگار به دلم می شست. تو همون هفته اول همه سفره دلم رو براش باز کردم. از کیان گفتم، از شیطنتها و دیوونگی هام براش گفتم، از اینکه الان با هزار نفر رابطه دارم، از حال بدم گفتم. فقط داستان پدرام رو فاکتور گرفتم. اون رو مثل همیشه اینجوری عنوان کردم که قبلا ازدواج کرده ام و توی همون دوران عقد هم جدا شدم!
همون هفته قرار بود که برای تجدید دیدار با پدرام برم کرمانشاه. از رفتنم تقریبا گریه اش گرفته بود. بخصوص که می گفتم اصلا نمی تونم براش زنگ بزنم. اون موقعها آلبوم شازده خانم جدیده ستار تازه در اومده بود. آهنگ "میام و میام از راه دور، می شم و می شم سنگ صبور، می ری رو دلم پا می ذاری و ... " رو دائم می ذاشت تو ماشین و برام می خواند!
اون مسافرت بر خلاف اینکه فکر می کردم بهم خوش می گذره و دلتنگیم برای پدرام رو برطرف می کنه، اصلا خوب نبود! دائم دلتنگ رامین بودم و دلم می خواست برگردم...
بعد از برگشتنم از مسافرت، اولین کاری که کردم تماس با تک تک آدمهایی بود که باهاشون ارتباط داشتم. مرتضی، حافظ، بهرنگ، رامینِ نادر، و کسهایی که اسمشون هم یادم نیست! به همشون گفتم دارم ازدواج می کنم و خداحافظی کردم. اکثرا راحت تبریک گفتن و خداحافظی کردند. حافظ حس کرد دارم دروغ می گم و می پیچونم و خیلی خوب برخورد نکرد. مرتضی هم گفت مبارکه. اما به من چه؟! و خلاصه که گفت ما دوستیم و من باز هم برات زنگ می زنم!!!
دیگه شیطنت رو گذاشتم کنار. روزهای آرومم شروع شده بود. هر روز کار و زندگیم شده بود رامین. هر روز با هم بودیم. به جز یک یا دو روز در ماه که کارش تو شرکت بود. اگه من کرج کلاس داشتم که از ۳ که بر می گشتم تا غروب با هم بودیم و اگه تهران بودم که باز هم بسته به ساعت و اهمیت کلاسهام از ۱۲ تا ۲ و یا از ۱۲ تا غروب با هم بودیم. سوار ماشین اون می رفتیم و اون به کارش می رسید. هر جا کار داشت، من توی ماشین منتظرش می شدم و اگه جای پارک هم پیدا نمی کرد، با ماشینش دور می زدم تا بیاد. حتی گاهی من رانندگی می کردم و اون کنارم می خوابید و استراحت می کرد!
با بیتا ارتباطم ادامه داشت. اما دیگه توی شیطنتهاش شرکت نمی کردم. حتی یکی دوبار که حالش بد بود، بردمش ایران زمین و باهاش چرخیدم. اما نه شماره گرفتم و نه به کسی توجه کردم! اون با کیان دوست بود و به کارهای دیگه اش هم می رسید. چند باری هم دوباره قرار با نادر و بچه ها گذاشتند که من نرفتم! بیتا از رامین خوشش نمی اومد و سعی می کرد رایم رو بزنه. می گفت این وابستگی دردسر سازه. اما من گوش نمی کردم!
کیان همچنان هر از گاهی به من زنگ می زد و احوال پرسی می کرد. تا یه بار که حسابی گیر داد که دلم می خواد بیتا رو ببینی!!! هر چی بهش می گفتم لازم نیست، زیر بار نمی رفت. دلش می خواست هم دیگر رو بینیم. می خواست اون همه شباهت که می گفت رو ببینم! اصلا نمی تونستم فکرش رو بکنم که این اتفاق بیفته. آخه بیتا که دوست خودمه! از یه طرف هم احساس می کردم اگه قبول نکنم فکر می کنه حسودیم می شه! و علاوه بر هم اینها، دلتنگیش هم بود. فکر دیدن کیان... به عنوان یه چیز کمدی برای بیتا تعریف کردم که بخندیم. برخلاف تصورم بیتا گفت که خوب قرار بذاریم!!!!! داشتم شاخ در می آوردم. پگاه هم اون موقع باهامون بود. اون هم می گفت آخه چه طوری اینکار رو می خواین بکنید؟ اما بیتا اصرار داشت که کیان متوجه چیزی نمی شه و ما می تونیم نقش بازی کنیم! بالاخره طبق معمول همیشه من قانع شدم. به کیان زنگ زدم و گفتم تصمیمم عوض شده. طفلک خوشحال شد و کلی استقبال کرد و گفت با بیتا صحبت می کنه. بالاخره قرار شد شام بریم بیرون. بیتا هم از اون جایی که خوب نقش بازی می کنه، گفت که تنهایی از روبرو شدن با من که نمونه دختر مورد علاقه کیانه، می ترسه و خواست که با پگاه بیاد (تا اون موقع چند باری پگاه به عنوان دوست بیتا باهاشون بیرون رفته بود) که کیان هم قبول کرد. {یه قسمت قبل از این بود که یادم رفت بگم. اون هم اینکه یه روز کیان از نمی دونم کدوم دفتر بیتا، اسم واقعیش رو می فهمه! سرش کلی با بیتا دعوا می کنه که چرا دروغ گفتی و بیتا هم می گه که اون دوستم که شماره رو بهش داده، گفته کیان نسبت به این اسم حساسیت داره و من دوستی به این اسم داشتم که کیان ازش بدش میاد! انقدر هم که بیتا محکم و مطمئن دروغ می گفت، کیان به راحتی باور کرد!!!}
قرارمون رستوران لیموترش توی شریعتی یخچال بود. غروب بیتا و پگاه اومدن خانه ما و با هم حاضر شدیم و رفتیم. من وسط راه اونها رو پیاده کردم تا کیان بیاد دنبالشون! تمام تنم می لرزید. می ترسیدم. اما فکر دیدن کیان یه مقدار آرومم می کرد و بعلاوه بیتا دوستم بود. پس تنها نبودم!!! ماشین رو همون نزدیکی پارک کردم و رفتم توی رستوران. کیان و بچه ها قبل از من رسیده بودن. (من یه مقدار معطل کردم) با کیان دست دادم و به بیتا و پگاه معرفی شدم. روی یه میز توی قسمت بالایی رستوران نشستیم. حرفهای معمولی زدیم و خودمون رو معرفی کردیم. اما از بیتا بگم. تا حالا این روش رو ندیده بودم! فقط لخت نشد همون وسط یه دل سیر به کیان ب...! تمام مدت دستش تو دست و پای کیان می چرخید و هر چند دقیقه می بوسیدش!!! معلوم بود که کیان هم معذب شده. پگاه که کاملا شوک بود. من هم سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم. اما تمام اعصابم تحریک شده بود و فقط می خواستم این قضیه زودتر تمام بشه! اون شب کذایی بالاخره گذشت. کیان متوجه چیزی نشد. بیتا و پگاه رو برد به خانه مثلا بیتا اینا که سعادت آباد بود! من هم آروم دنبالش رفتم و بعد از رفتنش بچه ها رو سوار کردم و آمدیم خانه ما.
بیتا راضی و خوشحال بود. اما من و پگاه حسابی تو هم بودیم. با هم که حرف می زدیم بیتا احساس می کرد خیلی هم کار باحالی انجام دادیم. اما من و پگاه معتقد بودیم خیلی جو بد بود. پگاه دائم می گفت دلش برای کیان سوخته. البته من چیزی از حسم و کار بیتا نگفتم. اما با پگاه موافق بودم و می گفتم اصلا حاضر نیستم اینکار رو دوباره بکنم! پگاه و من می گفتیم که بعد از این اتفاق اگه کیان بفهمه ما با هم دوستیم، خیلی خیلی بیشتر عصبانی می شه! اما بیتا قبول نمی کرد و یه نطق فلسفی بلند بالا کرد که حسهاش بهش می گه به زودی می فهمه و اتفاقی می افته....
اون شب گذشت. فردا کلاس زبان داشتم، اما از آنجایی که حسش نبود، با رامین بودم. اما موبایلم رو مطابق معمول کلاس زبانهام خاموش بود. از رامین که جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم، موبالیم رو روشن کردم...
پی نوشت1: نمی دونم چرا تازگی ها انقدر به بابا فکر می کنم و دل نازک شدم... خیلی زود گریه ام می گیره... دیشب کیان پشت کامپیوتر بود و من رو کاناپه داشتم فیلم می دیدم. فیلم stepmom با بازی Jolia Roberts و Susan Sorandon. آخرهای فیلم سوزان ساراندن، رفت پیش دکترش و جواب آزمایشاتش مبنی بر این بود که شیمی درمانیش جواب نداده... ناخودآگاه فکرم رفت پیش بابا و گریه کردم... داشتم سعی می کرد مثل همیشه آروم اشک بریزم که کیان صدام کرد و ازم سوالی پرسید. وقتی قیافه ام رو دید، نگران اومد طرفم و من هم توی بقلش بغضم ترکید! نمی دونید چقدر بلند و زیاد گریه کردم. آخرش هم کیان تلویزیون رو خاموش کرد. تا اطلاع ثانوی هم دیدن فیلمهای رومانتیک تو خانه مون ممنوع اعلام شد! یا کمدی می بینیم، یا اکشن و ترسناک!!!
پی نوشت2: انقدر دلم یه دوستِ دختر نزدیک می خواد که خدا می دونه!!!! |