یک سالی به همین منوال گذشت. من مشغول بودم. اما یه جای کار اشکال داشت. من هنوز کیان رو فراموش نکرده بودم!!! یکی از دلایل من برای این به سیم آخر زدن ها، فراموش کردن بود! می خواستم توی شلوغی های زندگیم کیان رو فراموش کنم. اما نشده بود. من شاید فقط وقتی توی خیابان رانندگی می کردم و دور دور می زدم و شماره می گرفتم به کیان فکر نمی کردم. اما مواقع تنهاییم، تلفن حرف زدن با دیگران و حتی س*ک*س کیان همیشه توی ذهنم بود!
یه شب، بیتا و پگاه برای خواب خانه ما موندند. از همه جا حرف زدیم و گرم صحبت بودیم. من هم سر درد دلم باز شد و از دلتنگیم گفتم. گفتم کاش می شد حداقل صداش رو بشنوم! بیتا پیشنهاد داد که زنگ بزنه و مزاحمی با کیان حرف بزنه تا من هم از یه گوشی دیگه صداش رو بشنوم. ساعت۱۲ شب بود. کیانی که من می شناختم، ساعت ۱۰ شب می خوابید و بدا به حال کسی که اون رو از خواب بیدار می کرد (هنوز هم همین طوره ها! ). به بیتا گفتم، اما اون اصرار کرد که تماس بگیره. با اطمینان از شناختم از کیان، قبول کردم. با این قبول کردن، خودم رو توی چاه بزرگی انداختم که هنوز هم تا حدی توش هستم!!! برخلاف انتظارم کیان تلفن رو خواب آلود جواب داد و حرف زد!!! شنیدن صدای کیان دوباره دلم رو لرزوند و با ولع صداش رو با گوشهام می بلعیدم...اسم واقعی بیتا خیلی تابلو و تک بود. برای همین هم هیشه به پسرها همین اسم بیتا رو می گفت. کیان هم که از بیتای واقعی متنفر بود و همیشه معتقد بود که مقصر اصلی بهم خوردن رابطه من و کیان و ازدواجم با پدرام بیتا بود! برای همین هم بیتا اسم خودش رو طبق معمول نگفت. اوایل از همه جا حرف زدن و صحبتها معمولی بود. اما بعد کیان گیر داد که اونجا کس دیگه ای هم داره به صحبتها گوش می ده! از کیان اصرار و از بیتا انکار. تا آخر کیان گفت پس خط خرابه و دوباره زنگ بزن. وقتی بیتا تلفن رو قطع کرد، فکر کردم قضیه تموم شده. اما بیتا تلفن رو برداشت و رفت تو اتاق دیگه و گفت که می خواد با کیان صحبت کنه! نمی دونم چرا هیچی نگفتم... شاید چون اصلا آدم حسودی نبودم و نمی فهمیدم حسی که داره از تو می خوردم و مچاله ام می کنه چیه. شاید هم چون به بیتا اطمینان کامل داشتم و اصلا تصورش رو نمی کردم بتونه به من نارو بزنه و می دونه چقدر کیان رو دوست دارم. نمی تونستم به بیتا چیزی بگم. فکر می کردم اگه بهش حرفی بزنم یعنی بهش اعتماد ندارم... نمی دونم در هر حال سکوت کردم. پگاه هم کاملا شوکه شده بود. اما وقتی بیتا نبود حرفی در این مورد نزدیم و به روی خودمون نیاوردیم... نیم ساعتی حرف زدند و بیتا اومد. گفت که برای فردا ظهر قرار گذاشته!!! شوکه شدم. اما از این در وارد شدم که کیان می شناسدت و اگه بشناسه می کشدت! گفت شانسش رو امتحان می کنه. آخه کیان فقط یه بار بیتا رو در حد چند دقیقه دیده بود. بیتا گفت که کیان خیلی تنها و ناراحته و اوضاع خوبی نداره. می خواد بره حرفهاش رو بشنوه و به من از اوضاع خبر بده... رضایت دادم بره و حتی طبق معمول که آژانسِ خانم بودم، تا نزدیکی های محل قرار رسوندمش. تا بعد از ظهر دل توی دل نداشتم. اما هر جوری بود با دوست پسرهای رنگ و وارنگ سر خودم رو گرم کردم. بعد از ظهر بیتا تماس گرفت و دیدمش. کیان همه سفره دلش رو براش باز کرده بود. نمی دونم فشار تنهایی و سختی هایی بود که کشیده بود، یا ظاهر مردم فریب بیتا حس اعتمادش رو جلب کرده بود! از همه چی گفته بود. از منِ بچگی هامون، تا منی که این رفتار رو باهام کرده بود. از اخراج دانشگاه، از بلاهایی که سرش اومده بود که یه مقدار کمش رو اون روزی که اومده بود برای عذرخواهی پیش من و شروع همه این ماجراها بود، به من گفته بود. اما عمق فاجعه رو نمی دونستم. شنیدن این همه سختی که کیان، کیان من، کشیده بود، برام قابل تحمل نبود! دونستن اینکه کیانی که عاشقش بودم این همه بدبختی کشیده برام خیلی سخت بود. اشکهام ناخود آگاه می اومد. حالا می فهمیدم چرا کیان با من اون رفتار رو کرد. معنی اینکه نمی خواد دروغ بگه و عذاب وجدانش رو درک می کردم. دلم می خواست بتونم براش کاری بکنم... بیتا گفت که فکر می کنه بتونه با حرف زدن باهاش و یه دوستی ساده بهش کمک کنه و در ضمن از حالش هم من رو با خبر کنه... قبول کردم. در ضمن، بیتا هم در مورد پیدا کردن شماره تلفن کیان گفته بود که از طریق یکی از دوستهای قدیمی من که کیان می شناخت، توی کلاس زبان شماره گرفته....
دوستی کیان و بیتا کمرنگ ادامه داشت. من هم مشغول کارهای خودم بودم و با تعریف ها و خبر هایی که از بیتا می شنیدم دل خوش بودم. تا اینکه بیتا مثل همیشه از این رابطه خسته شد و دیگه بدون هیچ خبری به کیان زنگ نزد! کاری که همیشه می کرد. بدون هیچ توضیحی دیگه تماس نمی گرفت و طرف رو تو خماری می ذاشت! تا یک شب که کیان برای من زنگ زد! باورش برام سخت بود. اما خوشحال کننده بود. بدون اینکه هیچ صحبتی از آخرین اتفاقهایی که بینمون افتاده بود بکنیم، گپ زدیم و حال و احوال کردیم. از روزگارم پرسید و من براش از همه چی گفتم. گفتم دائم توی خیابونها با بیتا (البته با اسم واقعیش!) دور دور می کنیم و دوست می شم و خوش می گذرونم. یادم نمی آد نصیحتم کرد یا نه. اما من مثل یه دوست قدیمی باهاش حرف زدم. بعد از این حرفها دلیل واقعی زنگ زدنش رو بهم گفت. قضیه بیتا رو برام تعریف کرد و گفت که می دونه از طریق من شماره رو داره. من انکار نکردم. اما گفتم خود دختره رو نمی شناسم و فقط یه بار همون دوست قدیمیم بهم زنگ زده و ازم پرسیده می تونه شماره کیان رو به کسی بده یا نه و من هم گفتم به من مربوط نمی شه! همین. گفت که شماره دختره رو می خواد. من گفتم ندارم که بدم و اگه داشتم هم نمی دادم. چون نمی دونم می خواد چکار کنه. کیان طفلک گفت کاری نمی خواد بکنه. فقط می خواد بدونه چرا دیگه زنگ نمی زنه. از اون جایی هم که بیتا هر شب از تلفن عمومی های خوابگاه به کیان زنگ می زده، بهش گفته بود که هر شب می آد بیرون از خانه و به بهانه دوچرخه سواری بهش زنگ می زنه و حول و حوش خانه عمه اش رو هم آدرس داده بود که سعادت آباد بود... کیان می گفت می تونم برم اونجا و پیداش کنم. اما نمی خوام علاف شم! فکر کن بیتا چقدر خوب دروغ می گفت که کیانی که خودش ختم روزگار بود، گول خورده بود و باور کرده بود! خلاصه که گفتم من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به دوستم زنگ بزنم و از اون بخوام به دختره بگه! با بیتا تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. راستش اون موقع فقط این حس رو داشتم که اگه بیتا زنگ نزنه، کیان فکر می کنه من حسودی می کنم و پیغام رو نرسوندم. برای همین هم، حماقت رو به انتها رسوندم و به بیتا اصرار کردم که زنگ بزنه! بیتا هم با همون روش همیشگیش که صادقانه دروغ می گفت، کیان رو راضی کرد. به کیان گفت که داشتم بهت وابسته می شدم و از این وابستگی ترسیدم !!!! خلاصه که دوستی بیتا و کیان دوباره شروع شد. اما اینبار عمیق تر و رابطه نزدیکتر.
این جدایی و تماس مجدد، باعث شد که رابطه من و کیان هم دوباره شروع بشه. رابطه کاملا دوستانه بود. من براش از روابطم می گفتم و اون هم از بیتا! همه چیزهای ارتباطشون رو از دو طرف می شنیدم. روز بیتا برام می گفت و جاهایی که جا می افتاد رو شب کیان برام تعریف می کرد. کیان معتقد بود بیتا فوق العاده شبیه منه! رفتارش، تکه کلامهاش، نظراتش و ... می گفت همین باعث شده که بیتا تو زندگیش پر رنگ بشه و از این مسئله خیلی خوشحال بود... من هم راضی بودم که این باعث شده دوباره به کیان نزدیک بشم. فکر می کردم می تونم همیشه دوستش باقی بمونم. اما یه موردی خیلی آزارم می داد. اینکه کیان حاضر نیست همون ارتباطی که با بیتا داره، با من هم داشته باشه. چون خوب بیتا هم نامزد داشت! فقط تفاوتش این بود که کیان نمی دونست...
از پدرام هم بگم که زندگی به همون منوال گذشته، به درس من و بیکاری پدرام ادامه پیدا کرد...هیچ خبری از اعلام سن برای خرید سربازی نبود و اون هم به هیچ وجهی حاضر نبود بره سربازی و بدون اون هم از گرفتن مدرک و کار خبری نبود. دلم می خواست یه خرده بیشتر به فکر باشه. دلم می خواست برای شروع زندگیمون تلاش کنه. دلم می خواست تو همون اوضاع به جای ول گشتن، دنبال کار باشه. هر چند نیمه وقت، هر چند با حقوق کم. اما نمی کرد. دائم می گفت حاضر نیست اصلا بره سربازی و کار هم که نمی شه اینجوری...تا ایکه شهریور دیگه آب پاکی روی دستمون ریخته شد. اون سال خرید خدمت سربازی لغو شد!!!! خوب دیگه چاره ای نموند. حالا افتاده بود دنبال پیدا کردن آشنا، برای گرفتن امریه برای سربازی. اصرار داشت که حداقل بعد از آموزشی تهران باشه و جایی نره!
زندگی می گذشت... ته ته های وجودم از رابطه کیان و بیتا و بخصوص رابطه نزدیک و س*ک*سشون برام اذیت کن بود. به کیان حق می دادم که هر رابطه ای داشته باشه. اما آخه بیتا .... دوست نزدیکم بود. تصورش برام وحشتناک بود.... همین باعث شد که یه مقدار از بیتا دور بشم. حس می کردم دیگه این همه پسرهای رنگ و وارنگ توی زندگیم ارضام نمی کنه. دلم ارتباط جدی تری می خواست. دلم می خواست دوستم داشته باشند...
همین موقعها با پسری به اسم بهرنگ دوست شده بودم. قرار هامون خیلی مضحک بود. هفته ای یه بار به طور مرتب، سر یه وقتی که مکان داشت، می رفتم خانه شون و با هم س*ک*س می کردیم و تمام! حتی یه بار هم قرار توی کافی شاپی، رستورانی، چیزی نذاشته بودیم! خیلی مسخره بود! یه هفته روز قرارمون مصادف شد با پر*یود من. نمی دونستم چیکار کنم. از یه طرف اگه بهش زنگ می زدم و می گفتم که معنیش این می شد که خودم هم می دونم ازم چه استفاده ای می کنی. اگه نمی گفتم و اون واقعا فقط همین منظور رو داشت، همه چی ضایع می شد! خلاصه که دل به دریا زدم و زنگ زدم بهش گفتم. اون هم پای تلفن کلی قربون صدقه ام رفت که این چه حرفیه عزیزم و مگه برام مهمه و .... حسابی ذوق مرگ شده بودم. توی این دوران که دلم احساسات می خواست، مثل اینکه یکی پیدا شد! قرار گذاشتیم ساعت ۲ بعدازظهر توی خیابان. اما فکر می کنید چیکار کرد؟ یه ربع توی همون نزدیکی خانه شون با ماشین چرخیدیم و بعد هم اون گفت که باید بره!!!! خیلی بهم بر خورده بود. حالم خیلی بد بود. با حرص تمام رفتم توی اتوبانها و گاز دادم. اون موقع نیایش تازه باز شده بود و می شد توش حسابی گاز داد. تو نیایش و مدرس و صدر برای خودم گاز می دادم و با موزیک عربده می کشیدم! اون روز ۱۶ آذر بود و من غروب قرار بود که برم گلستان و برای مامان کادو بخرم (ما ۲۵ آذر روز مادر می گیریم هنوز!). تا ساعت ۵ و ۶ به این گاز دادنها ادامه دادم. دیگه کم کم آروم شده بودم و اشکهام داشت می اومد که یه پراید سفید هاچ بک پشت چراغ قرمز نیایش و سئول (الان دیگه نیست ها!) توجه هم رو به خودش جلب کرد....
ادامه داره... |