تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها 14

این دیوونگی ها و شیطنتها روز به روز بیشتر می شد و من هم روز به روز کمتر قکر می کردم.

اون موقعها ما سالهای آخر دانشگاه رو می گذروندیم. برای بیشتر کلاسها باید می رفتیم بیمارستان دانشکده مون که توی محمد شهر کرج بود. ساعت 9 صبح باید حضور می زدیم و ساعت 3 بعد از ظهر هم خروج! از اونجایی هم که تقریبا همه بچه ها با سرویس می اومدن و بر می گشتند، هیچ کس ورود و خروج در رو چک نمی کرد. برای همین هم من و بیتا، تقریبا هر روز، با ماشین من، که اون موقعها دیگه به یه ماتیز نقره ای تبدیل شده بود، صبح می رفتیم تا کرج، حضوری می زدیم، برمی گشتیم تهران، ایران زمین دور می زدیم، و دوباره برای ساعت ۳ می رفتیم کرج!!! (شانس آوردم اون موقعها هنوز این بنزین سهمیه ای نبود ها!!!)

دیوونگی های اون مدتم حد و اندازه نداشت. با هر کسی که می رسید س*ک*س داشتم و تقریبا هیچ کدومشون از وسایل امنیتی کا*ندو*م استفاده نمی کردند! فکر کنم فقط خدا دوستم داشت که الان هیچ بلایی سرم نیومده! آخه اکثر اون پسرها همون جوری که با من بودن، با هزار نفر دیگه هم بودن!

یه بار تو همین دور دور زدنها، یه پسری بهم گیر داد. راستش الان اسمش هم یادم نیست. اما فوق العاده قیافه اش شبیه پشه بود! من هم بهش می گفتم (البته جلوی بیتا ها!) آنوفل (اسم یه نوع پشه است)! آنوفل دومین باری بود که گیر داده بود. دفعه اول فکر کنم همون روزی بود که بسیج ما رو گرفت و باعث آشناییم با مرتضی شد. خلاصه که دفعه اول بهش زنگ نزده بودم. راستش انقدر از مدل و قیافه اش بدم اومده بود که برام اهمیتی نداشت. از اون پسرهای سبزه تند بود که از چشمهاشون مارمولکی و موذیگری می بارید! اما دفعه دومی که شماره گرفتم، واقعا نمی دونم چرا زنگ زدم!!! خلاصه دوستیمون شروع شد. از اون مدلهایی بود که از همون دفعه اول حرفهای عاشقانه پای تلفن می زنند و صداشون رو جوری می کنند که همون پای تلفن ل*خ*تت می کنن! خیلی هم ادعای غیرت و این اراجیف می کرد! من جدیش نگرفته بودم و همچنان به بقیه کارهام مشغول بودم و در کنارش به اون هم زنگ می زدم. چند باری توی ایران زمین همدیگر رو دیدیم. بهم اعتراض کرد. اما من گفتم شیطونی نمی کنم و بخاطر بیتا می آم و خود اون چرا می آد! که اون هم می گفت با بقیه دوستهاش می آد (راستش راننده نبود و همیشه پشت ماشین دوستهاش می نشست.). خلاصه که به اونها نتونست گیر بده. خیلی اصرار به تنها دیدنم توی خانه داشت که خوب می دونستم برای چیه. اما تا یه مدت جور نشد. تا اینکه یه شب، خانه یکی از دوستهاش خالی می شد و کلید هم دست اون بود. قرار شد برم و شب هم پیشش بمونم. من خیلی وقتها شب می رفتم خوابگاه پیش بیتا و بقیه بچه ها. برای همین مشکلی نداشتم. تلفن خوابگاه هم که گرفتنش انقدر سخت بود که مطمئن بودم مامان زنگ نمی زنه! تا اون موقع شب پیش کسی نبودم. البته به جز پیش رامین و نادر و فرمین که اون هم تنها نبودم و با بیتا و پگاه می رفتیم... قرارش رو گذاشتیم... همون روز با بیتا توی ایران زمین با دو تا پسر آشنا شدیم. در واقع بیتا با یه پسری به اسم امیر حسین آشنا شد که خیلی ازش خوشش اومد و چند وقتی بود تو کفش بود. پسره سبزه، با چشمهای سبز روشن بود و هیکل ورزیده ای هم داشت. (آخ که چقدر بیتا این پسر رو اذیت کرد. پسره عاشق بیتا شده بود و ... که بماند!). بیتا می خواست بیشتر پیشش باشه و برن ناهار بخورند. پسره هم ماشین نداشت و دوستی که همراهش بود عجله داشت و نمی خواست بیاد. برای همین من هم مجبور بودم باهاشون باشم. امیر حسین به یکی از دوستهاش زنگ زد که اون هم بیاد، تا من هم تنها نباشم. رفتیم دنبال پسره و چهار تایی رفتیم بیرون. بیتا و امیرحسین پشت نشستند و مشغول ... شدند، و گفتند بریم ولیعصر دور بزنیم. من که هم خسته شده بودم و هم حوصله رانندگی توی خیابان شلوغ رو نداشتم، نشستم کنار و اون پسره (اسمش یادم نیست!!!) رانندگی کرد. توی همون دور زدنها و دنبال رستوران گشتنها، ماشین آنوفل از بغلمون رد شد و خوب دقیقا هم من رو دید!!! ما هم کلی عکس العمل نشون دادیم و من و بیتا جیغ و ویغ کردیم. به اینها هم که متعجب شده بودند، گفتیم پسر عمو مه! خلاصه غذا رو با اونها خوردیم و جدا شدیم. تقریبا مطمئن شده بودم که قرار امشب کنسل می شه. بهش زنگ زدم و فکر می کردم یه دعوایی می شه قضیه تموم می شه. اما بر خلاف انتظارم اصلا بد برخورد نکرد و قربون صدقه ام رفت!!! مطمئن بودم من رو دیده، اما گفتم می خواد بازی کنه و تصمیم گرفتم تو این بازی منم پیش برم! قرار شب رو گذاشتیم. من هم رفتم خانه و آماده شدم. حالا اون شب هم مامانم یه مسافرت یه دفعه ای براش پیش اومد و موبایل رو ازم گرفت. ماشین رو هم خواهرم صبح زود می خواست. مامان کلی گیر داد که خوب امشب نرو خوابگاه. اما من کوتاه نیومدم و تقریبا با دعوا از خانه بیرون اومدم. خانه ای که قرار داشتیم شهرک غرب بود. توی خیابان زر افشان (فکر کنم). یکی از اون خانه ویلایی های بزرگ بود. رفتم تو. اما چشمتون روز بد نبینه. آنوفل کاملا با توپ پر بود و انقدر عصبی و بد اخلاق بود که خدا می دونه... لحظه های وحشتناکی رو گذروندم! تهدیدم می کرد. یه وقتی می گفت کتکم می زنه. یه وقتی می گفت الان قراره دوستهاش چند تایی بریزن اینجا و ترتیبم رو بدن! آخرش هم بعد از چند ساعت تهدید کردن، با حالت وحشتناکی مجبورم کرد که س*ک*س کنیم. من با گریه همه کار براش کردم و هر چیزی رو که امتناع می کردم، می گفت پس دوستهام رو می خوای، نه؟!!! خلاصه که دمارم رو در آورد... بعد از اینکه کارش تموم شد بهم گفت می تونم برم! البته می گفت که مجازاتم رو کشیدم و اگه می خوام می تونم دوستش بمونم. می گفت هنوز دوستم داره و من رو می خواد!!! که من انقدر حالم بد بود، اصلا حاضر نشدم اونجا بمونم و فقط گفتم می خوام برم بیرون. می دونستم اون شب بیتا با یکی از دوست پسرهاش قرار داره که اتفاقا شماره اش رو من هم داشتم. از همون خانه بهش زنگ زدم و خوشبختانه با هم بودن. از بیتا خواستم بیان دنبالم. آنوفل هم من رو تا خیابون اصلی رسوند. توی ماشین سعی کرد دستم رو بگیره. اما من پسش زدم و اون هم گفت یه روزی از از دست دادنش پشیمون می شم!!!که البته هیچ وقت نشدم!!! توی خیابان، ساعت ۱۲ شب من رو ول کرد! توی خیابان نیم ساعت، یه ساعتی ایستادم. داشتم از ترس سکته  می کردم. کلی ماشین جلوی ام تزمز می کرد. بالاخره بعد از یه ساعت بیتا اینها اومدن. البته اونها همون موقعها توی خیابون بودن و تو شهرک بودن. اما خیابان رو اشتباه رفته بودن! زرافشان (اگه اسمش رو درست بگم!) توی شهرک غرب اسم دو تا خیابانه و اونها خیابان اشتباه رو رفته بودند. خلاصه که سوار شدم و بیتا منتظر بود توضیح بدم. دوستش جایی پیاده شد که چیزی بخره و برای بیتا حرف زدم. اونجا حتی گریه هم نکردم. بیتا سعی کرد آرومم کنه. آخر پیشنهاد داد به حافظ زنگ بزنم و اگه بیداره اون رو ببینم. زنگ زدم و بود. توی خیابان قرار گذاشتیم و من بیتا و دوستش رو تنها گذاشتم و رفتم پیش حافظ. طفلک نمی دونست چیکار کنه! من هم بغضم ترکیده بود و فقط گریه می کردم... آخر مجبور شدم بگم خانه دعوام شده و زدم بیرون. خیلی دلش می خواست پیشم بمونه. اما نمی تونست. شب باید می رفت خانه. خلاصه که بعد از اینکه آروم شدم، دوباره به بیتا زنگ زدم و با هم رفتیم خوابگاه!

اون شب وحشتناک هم گذشت... درسی که لازم بود رو از اون اتفاق نگرفتم و به کارهام ادامه می دادم. البته دیگه بدون اینکه کسی رو بشناسم باهاش قرار این جوری نمی ذاشتم...

ادامه دارد...

به من: فکر کنم بالاخره شناختمت. البته آدرس ای میلت با اونی که توی وبلاگته فرق داره! اما همیشه از آیکون های زیادی استفاده می کردی. هزار بار گفتم، باز هم می گم. از کامنتی که بدون اسم باشه خوشم نمی آد. می خواد فحش بهم بده، میخواد ازم تعریف کنه! چرا فکر می کنی که کامنتهایی که با اسم خودت می ذاشتی برام مهم نبود؟! اگه درست شناخته باشم از همون موقعی که سر و کله "من" توی کامنتدونیم پیدا شد، دیگه از "م" خبری نشد! اما از اونجایی که نمی شه برات کامنت گذاشت، نتونستم هیچی بگم و جویای احوالت بشم! اصلا نمی فهمم چی باعث شد کامنتهات رو خصوصی و بدون اسم بذاری! از این به بعد هم هر چی کامنت خصوصی برام بذاری، تاییدش می کنم. بدون هیچ کم و کاستی! از کارت هم اصلا خوشم نیومد! خیلی بچه گانه بود!

پی نوشت: جواب کامنتها رو میدم ها. می بینید اصلا؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com