تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها 13

 توی همه ارتباط هام یه تلاشی وجود داشت: با آدمی رابطه نداشته باشم که نسبت به من پایبند و وابسته بشه. دو تا دلیل برای اینکار داشتم. اول اینکه همون طور که قبلا هم گفتم با این فکر خودم رو گول می زدم که اگه توی رابطه هام احساس خرج نشه، خیانت محسوب نمی شه! دوم هم اصلا دوست نداشتم با احساسات آدمهای دیگر بازی کنم (این رو اصلا برای خوب نشون دادن خودم نمی گم! من واقعا این مسئله همیشه برام مهم بوده و هنوز هم هست!). همه حسم رو توی رابطه با پدرام سعی می کردم به خرج بدم... تو کامنتهاتون به این اشاره کردید که رابطه من با پدرام پس چی شد! حق دارین. راستش خودم وقتی به اون دوران فکر می کنم خیلی رابطه ام با پدرام یادم نمی آد. اما تا جایی که یادمه اون کرمانشاه بود و من تهران. هر شب با هم تلفنی حرف می زدیم و حسابی هم عشق و عاشقی می کردم!!! شاید با حرفهام و بهتر بودن با پدرام می خواستم گناهم رو فراموش کنم! من اون مدت بیشتر از قبل و همیشه سعی می کردم با پدرام خوب باشم!!! 

من سعی می کردم با پسرهایی ارتباط برقرار کنم که همسن و سالم باشند. چون اون موقع فکر می کردم اگه سنشون کم باشه، رابطه رو جدی نمی گیرند و هنوز دنبال خوش گذرونین. فکر می کردم پسرهای بزرگتر دیگه فکر تشکیل زندگی و این حرفهان و شاید کار به جاهای باریک بکشه... اما اشتباه می کردم. پسرهای جوانتر هنوز اکثریتشون انقدر معصوم بودند که عاشق بشن!

خوب مثل همه مسائل که اگه زیاد بشه از کنترل خارج می شه، روابط من هم از کنترل خارج شد! رابطه هایی پیش اومد که ناخواسته توش احساس دخیل شد.

(یه توضیح بدم که در موارد زیر خیلی تقدم و تاخر رعایت نشده و حتی اکثرشون همزمانی هم داشته!) 

یه روز من و بیتا مشغول دور زدن توی ایران زمین بودیم که از بس اینکار تکرار شد، سرگیجه گرفتیم. تصمیم گرفتیم یه ذره استراحت کنیم. توی یکی از کوچه های فرعی خیابان، به طور عمودی نسبت به خیابان اصلی ایستادیم و دور زدن بقیه رو تماشا می کردیم. کنارمون هم یه باجه تلفن عمومی بود. چند دقیقه ای از اینکارمون نگذشته بود که یه پراید سفید با دوتا پسر خیلی خیلی داغووون، کنارمون نگه داشتند و سعی کردند توجهمون رو جلب کنند. اما واقعا پسرها خیلی خیلی معمولی و حتی زشت بودند. اصلا چیزی نبودند که بخوایم براشون وقت بذاریم. سعی کردیم بی تفاوت باشیم. اما اونها اصلا بی خیال نمی شدند و سیریش وار گیر داده بودند! آخرش دوتایی شون پیاده شدند. ما شیشه های ماشینمون پایین بود. هر کدومشون یه طرف ماشین ایستادند و شروع کردند مزه ریختن. یکیشون هم شماره اش رو روی کاغذی نوشت و توی ماشین گذاشت. من جلوی ماشین، سمت بیتا، یه عروسک ای یور (خر کارتون وینی پو!) داشتم که برادر پدرام برای تولدم گرفته بود. پسری که سمت بیتا ایستاده بود، خم شد و عروسک رو برداشت. همزمان من هم به سمتش خم شدم و حواسم از پسری که سمت من بود پرت شد. اما نتونستم عروسک رو نجات بدم! خلاصه اونها با عروسک من رفتند و سوار ماشینشون شدند و گفتند بیاین دنبالمون! با اینکه عروسک برام خیلی مهم بود، اما انقدر از پررویی شون بدم اومد که نرفتم و همون جا موندیم. بعد از چند دقیقه خودشون برگشتند. اما اینبار فقط دور می زدند، یکی شون هی عروسک رو نشون می داد و اون یکی هم قیافه اش فرق کرده بود. تا اومدیم بفهمیم این یارو چه تغییری کرده، یه پیکان سفید از ته کوچه به سرعت اومد طرفمون و پیچید جلوی ماشین! اون دو تا پرایدیه هم سریع گازش رو گرفتند و رفتند! از توی پیکانیه دو تا آقای بس*یجی ری*شو کثیف، در حالی که یکی شون اسلحه شون رو به سمتمون نشونه گرفته بود، گفتند ماشین رو خاموش کنید یا شلیک می کنم!!!! ماشین رو خاموش کردیم و با توهین بسیار ما رو بردند توی دفتر بس*یج ایران زمین که ما دقیقا عین احمقها جلوی درش ایستاده بودیم!!!!!! خلاصه رفتیم اونجا و یه آقایی که خوش اخلاق تر از اون احمق کلت به دست بود، ازمون بازجویی کرد. حالا قیافه من و بیتا هم کاملا بچه مثبتانه بود. چون از دانشکده جیم می شدیم و می رفتیم با مقنعه بودیم و تقریبا بدون آرایش! در واقع همیشه همون جوری می رفتیم ولگردی و توجه هم بهمون می شد! اما از شرایط استفاده کردیم و گفتیم دانشجوییم و اصلا ما کاری نکردیم. اون دوتا عوضی مزاحممون شده بودند (البته این رو که راست گفتیم!) جای اینکه اونها رو بگیرید ما رو گرفتید؟! اون هم اونجوری رو مون اسلحه کشیدید انگار مجرم و جانیم؟ گفتیم منتظر بودیم که تلفن بزنیم و چون هنوز با کسی که کار داشتیم نرسیده بود خانه، توی ماشین نشسته بودیم تا یه ربع بعد... با این حرفها اون آقا قانع شد و حتی ازمون عذرخواهی کرد و توصیه کرد دخترهای به این محترمی بهتره توی این خیابان نیان!!!! خلاصه از توی دفترشون بیرون اومدیم... یه توضیح بدم که من عینکی هستم و معمولا هم عینکهای آفتابیم رو هم شماره دار می کنم. معمولا هم جعبه عینکم رو (حالا یا آفتابی توش بود و یا عینک خودم) پشت فرمون (توی گودیی که پرایدها دارند)، می ذاشتم... وقتی ما رو در اون حالت گرفتند هوا روشن و آفتابی بود و من عینک آفتابیم چشمم بود، اما وقتی اومدیم بیرون، هوا داشت رو به تاریکی می رفت و عینک آفتابی نیاز نبود. خواستم عینکم رو عوض کنم که دیدم جعبه عینک نیست!!! داشتیم می گشتیم که یه دفعه بیتا یادش افتاد اون پسر دومی چرا متفاوت و عجیب به نظر می رسید. اون عینک من رو زده بود چشمش!!!! در واقع وقتی یکی شون عروسک رو برداشته بود و سرم رو گرم کرده بود، اون یکی هم عینک من رو گرفته بود!!!! حالا من باید چیکار می کردم؟! عروسک رو می شد یه جورایی بی خیالش بشم و فرض کنم کسی نمی فهمه. اما عینکم چی؟! چه جوری می رفتم خانه؟ رانندگی بدون عینک خیلی برام سخت بود! حالا ۱۰ تا شماره تلفن تو ماشین بود که نمی دونستیم کی به کیه!!! بیتا توی شماره ها گشت و یکی یکی تلفنها رو از طریق اسمهاشون حذف کردیم. موند یه شماره با اسم مرتضی! به این نتیجه رسیدیم که خودشونند. از یه تلفن کارتی توی خیابان بهش زنگ زدم: سلام کردم و گفتم من همونیم که یه ساعت پیش توی ایران زمین بهم گیر دادی و به زور شماره دادی! منتظر بودم جا بخوره و سریع بپرسه ای وای...چه جوری از دست اونها خلاص شدین و ... . اما اون هیچی نپرسید و گفت آهان بله! شوکه شدم اما باز گفتم می خواستم ببینم عینک و عروسکم دست شماست؟! گفت توی ماشین سوار شدین افتاده؟!!!! من رو می گید داشتم آتیش می گرفتم. گفتم نه خیر. شما از توی ماشینم دزدیدی و سرش داد زدم! پسره گفت چرا تهمت می زنید خانم؟ چرا داد می زنید؟ اصلا می شه بگین ماشین چی بود؟ پراید بود؟ گفتم  آره. مشخصات پسرها رو داد و دیدم خودشونند. گفت می دونید چیه خانم محترم، من دو تا دوست دارم سپهر و علی، که هر وقت می رن بیرون شیطونی شماره من رو می دن!!!! حالا هم درست برام تعریف کن قضیه چیه و من چیکار می تونم بکنم! خلاصه که براش تعریف کردم و اون خیلی خیلی خیلی مودبانه باهام صحبت کرد و قول داد که برام پس بگیره و خودش بهم بده. بهم گفت اون دو تا پسر هم، انقدرها عوضی نیستند. هر دوشون دانشجوهای پزشکی دانشگاه تهرانند!!!!! و البته هر سه شون بچه های مدرسه مفیدند! (نمی دونم شما مفید رو می شناسید یا نه. ولی از اون دبیرستانها بود که پسرهاشون رو شستشوی مغزی می کردند و همشون حسابی مومن و نماز خوان می شدند!!! حالا اینها چه جوری قِسِر در رفتند خدا می دونه!)...خلاصه این شد شروع آشنایی من با مرتضی...مرتضی در طی دو قرار وسایلم رو برام پس آورد...قیافه اش فوق العاده معصوم و مهربون بود و البته شیطون. گفت همسنمه. اما بعدها فهمیدم کوچیک تر بود. اولین قراری که با هم گذاشتیم، مش*روب خوردیم و اون حالش بد شد. من هم مثل یه مامان مهربون تر و خشکش کردم و رفتم. بعد از اون ارتباطمون دوستانه تر شد و یه شب هم پای تلفن باز اون حالش بد بود و برام درد و دل کرد و از دوست دختری گفت که عاشقش بود و الان ارتباط نداشتند. من هم براش درد و دل کردم و تا حدی براش از زندگیم گفتم. مرتضی برام دوست *پسر نشد! مرتضی تبدیل شد به یه دوست برام. بعدها حتی از قضیه پدرام و کیان هم براش گفتم. تا همین پارسال هم هر از گاهی با هام تماس می گرفت و احوال پرسی می کردیم. اما چون کیان چند بار حساسیت نشون داد، ادامه ندادم و اون هم دیگه زنگ نزد...برام خیلی دوست خوبی بود. امیدوارم هر جا هست خوب و شاد باشه.

یه بار هم من و بیتا و پگاه، قرار بود شام بریم بیرون. بیتا گیر داده بود که چرا خودمون پول خرج کنیم. یه نفر رو پیدا کنیم بهمون شام بده!!! خلاصه با این فکر رفتیم ایران زمین ولگردی. البته با بیتا شرط کرده بودیم که اگه خیلی طول کشید بی خیال بشیم. اون روز کلی چرخیدیم. اما بر خلاف هر روز که هزار نفر بعد از شماره دادن پیشنهاد کافی شاپ و ناهار و شام می دادن، هیچکس حرفی نمی زد!!! بالاخره ناامید داشتیم می اومدیم بیرون از ایران زمین که یه پژو ۴۰۵ مشکی بهمون گیر داد. ۴ تا پسر توش بودند که همشون تابلو بچه بودن و بزرگترینشون خیلی داشت همسن ما بود. بیتا و کنار دستی راننده به هم گیر دادند و شروع کردند حرف زدن و ... من اون شب اصلا حوصله آشنایی با کسی رو نداشتم. برای همین هم اصلا راننده رو نگاه نکردم. حتی حلقه ام رو که همیشه موقع شیطنتها دست راست می ذاشتم، گذاشتم دست چپم! اما پسره و بیتا کلی گپ زدند. آخرش هم ما گفتیم می خوایم شام بخوریم که دعوتمون کردند! وقتی رسیدیم جایی که پیشنهاد دادن و پیاده شدیم، تازه راننده رو دیدم! یه پسر سبزه تند، با چشم عسلی روشن و لبهای فوق العاده خوش حالت! یه جورایی فوق العاده شبیه پارسا پیروزفر بود. البته با این تفاوت که لاغرتر و کوچک بود (البته از نظر من این نقطه ضعفش بوده ها! من از پسرهای هیکلی خوشم می آد!!). انقدر از قیافه اش خوشم اومد که سریع حلقه رو گذاشتم دست راست و به بیتا و پگاه گفتم فقط اگه این راننده بهم گیر داد، دوست می شم. کس دیگه ای حرف زد، من نامزد دارم ها! خلاصه رفتیم رستوران که دیدم راننده هم حسابی تمایل داره پیش من بشینه و گپ شروع شد. داوود هم سن من بود و دیپلمه. پدرش بازاری بود و اون هم توی بازار پیش پدرش کار می کرد. مهربونی از چشمهاش می بارید. چشمهای فوق العاده ای داشت. برخلاف اکثر چشم رنگی ها، چشمش معصوم بود! دوستی مون از اون شب شروع شد. رابطه بدون س*ک*س بود. چون اصلا مکان نداشت. ماکزیمم کاری که می کردیم توی ماشین منو می بوسید. بوسه هاش گرم نبود. می شد فهمید تازه کاره. اما بقیه رابطه عالی بود. دائم باهم به گشت و گذار می گذروندیم. دارآباد، بام تهران و کافی شاپ موزه دفینه پاتوقمون بود. برای هر کاری حاضر بود. داوود می خوام برم خرید، میای؟ داوود امروز بیکارم، تو حتما باید بازار باشی؟! امروز حوصله ام سر رفته و عصبی ام، میای؟ جواب همه این سوالها یه چیز بود! داوود در خدمت آماده بود. همیشه بود. فقط کافی بود بخوام. حتی با پدرش دعوا و مرافعه می کرد که بپیچه و بیاد پیشم! بیتا هم با مسعود (بقل دستی راننده) که پسر عموی داوود بود، دوست شد. قرار هامون اوایل ۴ تایی بود. اما اونها روابطشون مثل ما نبود. مسعود شر بود و بیتا هم آبرو داری نمی کرد. حتی یک بار وقتی می خواست بیاد سر قرار، اتو زده بود و مسعود هم دیدش! اما من و داوود دنیای خودمون رو داشتیم. کنارش بهم خوش می گذشت. اما نمی فهمیدم حس اون چیه. فکر می کردم پسری که همسن منه، خانواده اش مذهبی و بازاریه، دیپلمه است، نمی تونه برای منی که حتی از نظر ماه ازش بزرگترم، خانواده ام خدا رو هم به زور قبول دارند، دانشجوی دکترام، و مهمتر از همه مطلقه ام (این دروغ همیشگیم بود! آخه فکر می کردم اینجوری هم س*ک*س توجبه می شه و هم کسی فکر جدی نمی کنه!)، هیچ فکر و احساس جدیی داشته باشه. اما کم کم حس می کردم دوست دارم گفتنهاش مثل بقیه پسرها، ظاهری نیست. یه حس فوق العاده قوی پشتش بود! آهنگهایی که گوش می داد یا داریوش بود و یا فریدون فروغی!!! با اینحال رابطه رو ادامه می دادم. ۶ ماهی این دوستی وجود داشت تا نزدیک تولدش شد. گفت می خواد مهمونی بگیره و می خواد من هم باشم. خوب اول فکر کردم پارتیه و من هم نقش دوست دخترش رو بازی می کنم. اما اون گفت مهمونی جمع و جوره و خواهر هاش هم هستند. گفتم پس من چه جوری بیام؟ گفت خوب مگه چیه، بالاخره که باید زن داداششون رو ببینند!!! شکه شدم! نمی دونستم باید چی بگم. باهاش دعوا کردم. داد زدم سرش که یعنی چی! می گفت حرف بدی نزده و دوستم داره و می خواد باهام ازدواج کنه! سعی کردم با ملایمت اختلافها ر وبهش گوش زود کنم. می گفتم من مطلقه ام! مگه می شه مادرت قبول کنه. اما اون می گفت براش مهم نیست! مهمونی رو که نرفتم. سعی کردم باهاش قطع رابطه کنم. اما اون نمی ذاشت. مسعود باهام تماس گرفت و التماسم کرد که با داوود بهم نزنم. می گفت خواب و خوراک نداره... رفتم خانه مسعود و داوود رو دیدم. گریه کرد و ازم خواست نرم. حماقت دوم رو انجام دادم. اونجا باهاش س*ک*س کردم. فکر می کردم اینجوری ازم زده می شه. اما بعد فهمیدم اولین رابطه اش بود!!!! فکرش رو بکنید چقدر بیشتر به خودم وابسته اش کردم؟! باهاش دوباره قرار گذاشتم. اینبار سعی کردم چندتا از دروغهام رو رو کنم، بلکه شاید دلش رو بزنه. ما همه جا رشته امون رو پزشکی می گفتیم. آخه دانشکده ما خیلی تابلو بود و اگه کسی می خواست بیاد دنبالمون افتضاح می شد! گفتم دامپزشکی می خوانم و اسمم دروغ بوده. اما اصلا ناراحت نشد و دوباره گفت براش مهم نیست! فکر می کرد مشکلم دیپلمه بودنشه! همون موقع تلاشش رو کرد و وارد دانشکده مدیریت صنعتی شد! (گاهی خودم رو آروم می کنم که کارم توی زندگیش همین بود و حداقل مسبب یه پیشرفت تو زندگیش شدم!) ارتباط رو ادامه می داد. اما نه مثل قبل. نه هر روز. هفته ای، ماهی یه بار کافی شاپ همیشگیمون می رفتیم. تا یه روز بالاخره همه چی رو بهش گفتم. در مورد پدرام، کیان... باورش نمی شد. اول می گفت چون می خوای ازت دست بکشم، اینها رو می گی! اما بالاخره قبول کرد. برخورد بدی نکرد و حتی تا یه مدت بعد هم جواب تلفنهام رو می داد. یه بار دیگه ازم خواست قرار بذاریم و با هم رفتیم کافی شاپ و این دفعه اون دست پر اومد. با یه دختری توی دانشکده دوست شده بود و تقریبا نامزد. من رو مسخره کرد. حتی چاقیم رو! اون روز خیلی تحقیر شدم. اما هیچی نگفتم. بهش حق می دادم که خودش رو آروم کنه! چند ماه بعد از اون آخرین دیدار هم بهش زنگ زدم. این دفعه فحشیم کرد و گفت ازدواج کرده. واقعا از ته دلم آرزو می کنم راست گفته باشه و الان هم خوشبخت باشه. از صدمه ای که بهش زدم، خیلی ناراحتم. داوود بیشتر از تمام روابط دیگه ام بهم وابسته شده بود و دوستم داشت. کنارش بهم خوش می گذشت (البته منهای رابطه جن*سی مون!) خیلی دوست دارم ازش بشنوم و با خبر بشم. همیشه آهنگ نیاز فریدون فروغی من رو به یادش می اندازه... امیدوارم من رو بخشیده باشه...

یکی دیگه حافظ بود. یه هوندا آکورد که توی ایران زمین بهمون گیر داده بودند. باز هم اول با بقل دستی راننده شروع شد که به بیتا گیر داد و بعد از کلی مسخره بازی گیر داد که بریم همین الان خانه و مش* روب و ناهار بخوریم و ... اما ما کاملا مخالفت کردیم. بخصوص من. بیتا بدش نمیومد بره. اما من بهم برخورده بود. پسر یه جورای حرف می زد که انگار می خواد ج... ببره خانه اش! بعد از اینکه راضی نشدیم ، خودش حتی شماره هم نداد. اما راننده که یه پسر ریزه میزه و سفید بود، شماره اش رو داد دست بیتا و گفت بدش به راننده که من باشم! حافظ هم پسر فوق العاده ای بود. همسن بودیم و خانواده فوق العاده درست و حسابی داشت. خودش هم حسابداری می خواند و کار می کرد. هیچوقت اولین قرارمون یادم نمی ره. گفت بریم سورنتو (آخی خدا بیامرزدش!). در واقع قرار غروب و ساعت کافی شاپی بود. من اصولا از این تیپ آدمهایی نیستم که کلاس بذارم و جلوی پسرها غذا نخورم و یه پیتزا سفارش بدم و یه اسلایسش رو بخورم و ... نیستم آقا جون. من همین که هستم همیشه رفتار می کنم. خودمونی و راحتم.... اون روزی هم که با حافظ قرار گذاشتیم، جزء روزهای پر کارم بود. قبل از اون با ۴ نفر مختلف رفته بودم کافی شاپ که آخریش هم با داوود بود!!! حالا فکر کنید توی هر کدوم از این قرارها، کلی قهوه و کیک و میلک شیک و .... خورده ام! داشتم می ترکیدم. وقتی پیش حافظ رفتم، فقط یه قهوه خواستم. خوب تنها چیزی بود که بالاخره از گلوم پایین می رفت. اما مگه اون می فهمید. برام کیک و ... هم سفارش داد!!! وقتی هم که نمی خواستم بخورم کلی بهش بر خورد!!! حافظ پسر خاصی بود. توی تمام مدتی که با هم دوست بودیم بهم نگفت دوستم داره. مثلا بهم زنگ می زد و می گفت ناهار داره با دوستهاش میره بیرون، همه هم پسرند، اگه دوست داری بیا. می گفتم مزاحم نباشم، خوب آخه هیچکس با دوست دخترش نیست؟ می گفت من که گفتم بیا، یعنی مشکلی نیست. اما اگه نمی خوای هم نیا، مهم نیست!!! حتی حاضر نبود یه بار خواهش کنه. اما همیشه کنارش بهم خوش می گذشت. خیلی وقتها دو تایی می رفتیم ایران زمین دور می زدیم و آدمها رو سر کار می ذاشتیم و می خندیدیم. از رستوران شیک باهم می رفتیم، تا ساندویچی کثیف کنار خیابون. قرارهای توی خانه مون لزوما به س*ک*س ختم نمی شد. می شستیم و گپ می زدیم و تلویزیون می دیدیم فقط! از من خوشش می اومد. اما هیچوقت اعتراف نمی کرد. پیش این یکی من گیر کرده بودم. کافی بود زنگ بزنه و پیشنهاد قرار بده، همه قرار هام رو کنسل می کردم که کنار اون باشم!!! یه شب که بیتا خانه ما بود، کرممون می گیره مزاحمی زنگ بزنیم. اونوقت چیکار کردیم؟ هر کدوم به دوست پسرهای اون یکی زنگ زدیم!!! جالب اینجاست که اکثرا هم ما رو با خودمون اشتباه گرفتند!!! مرتضی که اول اشتباهمون گرفت و بعد هم که بیتا قسم خورد که من نیست و باهاش حرف زد و وقتی که قطع کردند، سریع برام زنگ زد و تعریف کرد! مرده بودیم از خنده... یکی از پسرهایی هم که خیلی جا نماز آب می کشید و دوست دارم می گفت با بیتا حسابی گرم گرفت و حتی قرار هم گذاشت! بیتا گیر داد که به حافظ زنگ بزنه. من قبول نمی کردم، چون حافظ برام هم بود. اما بیتا می گفت امتحانش می کنه. (راستش الان که فکر می کنم می بینم کور بودم که نمی دیدم بیتا همیشه بهم حسادت می کرد! از اینکه حافظ شماره اش رو به من داده بود، حرص خورده بود!!!) بالاخره بیتا زنگ زد. اما حافظ حاضر نبود باهاش حرف بزنه و وقتی بیتا ازش پرسیده چرا، مگه متاهلی؟ گفته بود نه خیر خانم، من متعهدم!!! و گوشی رو روش قطع کرده بود!!! این مسئله هم وابستگی من رو به حافظ بیشتر کرد. خیلی پیش می اومد از دستش دلخور بشم. آخه هیچوقت تکلیفم رو باهاش نفهمیدم. نمی دونستم روی من چه حسابی می کنه. برای خرید لباسش ازم می خواست باهاش برم و نظر بدم، اما اگه یه ماهم زنگ نمی زدم هیچی نمی گفت!!! اما به احتمال زیاد اخلاقش اونجوری بود. گیر نمی داد و ابراز احساس اصلا نمی کرد. فقط دوبار بهم ابراز علاقه کرد. یه بار توی س*ک*س که بقلم کرد و گفت خیلی دوستم داره. یه بار هم جلوی بهروز سانویچ خریده بودیم و داشتیم توی ماشین سق می زدیم و طبق معمول می خندیدیم که یه دفعه جدی شد و بهم گفت عاشق همین راحتیتم! شوکه گفتم یعنی چی؟ گفت آدم جلوت مجبور نیست معذب باشه. مثل اینی که با دوستهای پسرم اومدم بیرون و زدیم توی شوخی که یعنی من برات مثل پسرام و دوست دختر نیستم و ... یه بار خیلی مسخره باهاش دعوا کردم و قطع رابطه. آخه اگه من بهش زنگ نمی زدم، اون تماس نمی گرفت! حس می کردم رابطه یه طرفه است و من مزاحمش هستم. بهش گفتم رابطه یه طرفه شده و من دوست ندارم سیریشش باشم. اون هم گفت اگه اینجوری باشه، خودش بهم می گه. اما من هر جوری دوست دارم فکر کنم. گفتم پس دیگه زنگ نمی زنم. گفت هر جور راحتی!!! دو سه ماهی زنگ نزدم. بعد که زنگ زدم موبایلش دست برادرش بود که صداهاشون فوق العاده شبیه بود. حرف زدم و اون گفت که حافظ نیست و بعدا تماس بگیرم. موقع قطع کردن ازم پرسید اسمتون؟ وقتی گفتم مارال، سریع احوال پرسی گرم کرد و شماره حافظ رو بهم داد!!! جوری که انگار حافظ منتظرمه! زنگ زدم و بهم گفت شنیدم می خوای بازم دوست دخترم بشی؟! من هم گفتم اگه بخوای. اون هم گفت از خداشه! دوباره با هم دوست شدیم. تقریبا کل مدتی که توی این دورانِ دیوانگی بودم، حافظ وجود داشت و باهاش خوش بودم. تا وقتی که...( به زودی بهش می رسم) و به همه زنگ زدم و گفتم دارم ازدواج می کنم و همه رابطه هام رو کات کردم!!! چندین سال بعد هم دوباره بهش زنگ زدم. باز هم تحویلم گرفت و اینبار خیلی شدید خواست باهم قرار بذاریم. اما اون موقع دیگه حوصله نقش بازی کردن و دروغ گفتن رو نداشتم. بهش گفتم اول حرفهام رو گوش کن و بعد اگه باز هم خواستی قرار می ذاریم و همه چی رو براش تعریف کردم. کیان، پدرام، تمام شیطنتهای اون موقعم... دیگه نخواست من رو ببینه. بهم گفت باعث شدم گناه بزرگی بکنه! (حافظ نماز می خواند) راضیش کردم که گناهش گردن منه. اون شب خیلی باهام حرف زد و نصیحتم کرد که اینکار رو نکنم. می گفت یا بچسب به زندگیت و یا جدا شو. می گفت اون موقع خودم مخلصتم هستم! حرفهاش درست بود. اما شجاعت می خواست که من نداشتم. اون شب بهم گفت که چقدر براش مهم بودم. می گفت تنها دختری هستم که بعد از قطع ارتباط هر وقت زنگ زدم، با روی خوش جواب داده! و اون شب بهم گفت که واقعا دوستم داشته! دلم برای حافظ هم تنگ شده. دوست خیلی خوبی بود و بهم کنارش خیلی خوش گذشت. امیدوارم من رو بخشیده باشه و الان خوشبخت باشه...

داستان همچنان ادامه داره....

پی نوشت۱: دوست وبلاگی قدیمی که خصوصی گذاشته بودی: من نبودنت رو حس کردم و فهمیدم. اما رفتن تو از این دنیای مجازی همزمان شد با غیبت خودم. من بعد از رفتن پدرم حوصله این صفحات رو نداشتم و حتی از بهمن تا سال جدید هیچ پستی نذاشتم و به کسی هم سر نمی زدم... وقتی رفتنت رو دیدم که دیر شده بود. در ضمن من با هیچ کدوم از بچه های اینجا، هیچ ارتباطی خارج از این صفحات ندارم. نه ای میلی می زنم و تقریبا نه ای میلهام رو چک می کنم! پس ازم گله نکن لطفا! من این دنیا رو همین طور مجازی دوست دارم و نمی خوام وارد رفاقتهای حقیقیم بکنم. من عاشق نوشته هات هستم و از اینکه دیگه نمی تونم بخوانمشون ناراحت. برات احترام هم قائلم(حتی هنوز لینکت رو پاک نکردم!!!). دعا می کنم دوباره، حالا با هر اسمی، بنویسی.

پی نوشت۲: دوست جون عزیزم که خصوصی پیغام گذاشته بودی: ممنون از کامنتت. راستش از وقتی به اینجا های" گذشته ها" رسیدم، دلم می خواست بخوانی و کامنت بذاری. حتی می خواستم اینجا اسمت رو بنویسم که کاش می خواندی و دوباره اون صفحه رو شروع می کردی. اما فکر کردم مسخره است و تو دیگه این طرفها نمیای. بر اساس نوشته هات همیشه فکر می کردم، تو می فهمی! و حالا می بینم اشتباه نکردم! تو واقعا خوش حالم کردی

پی نوشت۳: اون یکی خصوصی:من هنوز هم از دیدن کامنتهات اینجوری می شم !!! مطمئن باش کامنتهات انقدر مهم نبود که بخاطرش ننویسم!!! تا وقتی اسم نداشته باشی، از هیچ تعریفی توی کامنتت لذت نمی برم!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com