تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها 12

انگار اون مشاوره بهم جوازِ کار داده بود! انگار که مجوزی بود برای اینکه هر کاری دلم می خواد بکنم!!! البته من هم، واقعا زمینه کار با احساس و بدون عقل رو خیلی داشتم!!! برام راحت بود به کارهایی که می کنم فکر نکنم و فقط در لحظه زندگی کنم. برای من دیگه اون ترس معنا نداشت. ترسی که اولین بار حتی از سوار کردن کیان توی ماشینم و رسواییش می ترسیدم. دیگه اصلا به اینکه کسی ممکنه من رو ببینه فکر نمی کردم. اصلا به هیچی فکر نمی کردم!

خوب در لحظه زندگی کردنم شروع شده بود. هر روز و هر روز...با بیتا و * چرخ زدن تو خیابونها. وقی به اون روزها فکر می کنم، خاطره تلخی ندارم. واقعا خوش گذشت! حس می کنم بهش احتیاج داشتم. تا اون موقع هیچوقت جوانی به معنای واقعی نکرده بودم. با دوستان بودن و خوش بودن، بیخیالی و باز هم بی خیالی... البته این اصلا به معنای توجیه کارهام نیست...

تو بچگیم، همون موقعی که پشت پنجره کیان رو می دیدم و قبل از اینکه بهش زنگ بزنم، وقتی مادرم قضیه رو فهمید، چیز جالبی بهم گفت. اون گفت: "مارال، الان با همین پنجره خوشی و به نظر کارت بی خطر می آد. اما بعد از یه مدت دیگه با اینکار راضی نمی شی و می خوای تلفن هم بزنی. بعد می خوای ببینیش، و بعد می خوای لمسش کنی و دستش رو بگیری، و بعد ... هزاران اتفاق دیگه!" اون موقع ها می گفتم من به اون جا نمی رسم، اما رسیدم و دقیقا همین مراحل رو پشت سر گذاشتم!!! این دوره از زندگیم هم دقیقا همین اتفاق تکرار شد!

اوایل فقط کورس می ذاشتم و ماشین بازی می کردم. کم کم از اتوبانها دست کشیدم و جاهایی رفتم که مختص اینکار بود. جردن و کمی بعد ایران زمین! بعدها ایران زمین شد تنها پاتوقمون. هر روز توی اون خیابان کوچیم هزار بار دور می زدیم! اون موقع ها وسطش جدول هم نبود و به همین دلیل بیشتر خوش می گذشت! با رفتن به این جا دیگه نمی شد فقط دور زد. باید شماره هم می گرفتی. روزها ماشینم پر از شماره می شد، بدون اینکه بدونم حتی کدوم کاغذ رو کی بهم داده، و بودن اینکه تماس بگیرم! اما بیتا، گاهی زنگ هم می زد و به قول خودش آدمها رو سرکار می گذاشت.

یکی از همین روزها، یه ماشین مشکی بهمون گیر داد. در واقع پسر کنار دست راننده به بیتا گیر داده بود. پسر که چه عرض کنم، یه مرد بود دیگه! بالای سی میزد و کاملا تیپ مورد علاقه بیتا بود. سبزه فوق العاده تند، چهار شانه، دماغ عمل کرده (البته من متنفرم از مرد دماغ عمل کرده ها!)، خلاصه که تیپ کاملا بیتا پسندانه! شماره اش رو گرفتیم و خودش رو رامبد معرفی کرد! همون شب بیتا اومد خانه ما. من هم که بعد از ازدواجم و قضیه پدرام هیچ گونه کنترلی روم نبود. چون مامان کاملا معتقد بود من عاشق پدرامم و امکان نداره کار دیگه ای بکنم! فعلا هم که پدرام نبود و طبیعی بود من وقتم رو با بیتا بگذرونم. و البته بیتا هم کاملا مورد اعتماد خانواده ام بود و مامان هم راضی که ما وقتمون رو با هم بگذرونیم...خلاصه که شب بیتا از خانه ما بهش زنگ زد. البته کلی دروغ تحویلش داد و آدرس خانه ما رو بعنوان خانه خودش بهش داد... اما پسره. همون اول گفت که اسم واقعیش نادره و اما از این اسم برای شماره دادن استفاده نمی کنه! مهندس راه و ساختمان بود. ۳۵ ساله و یه مرد به تمام معنا. پدر پولدار داشت و خودش هم تو کار ساخت و ساز بود و البته فوق العاده کاری بود... پسره بیتا رو جلب کرد و باهاش قرار گذاشت...البته بعد ها فهمیدم نادر اولین پسری نبود که بیتا قرار گذاشت و دیدش...قرار هم خوب پیش رفت و بیتا از بودن پیشش لذت می برد. البته اون ایران زمین رفتن ما رو خدشه دار نمی کرد... کم کم تعریف های بیتا ازش شروع شد و حتی قرار توی خانه هم باهاش گذاشت. خیلی از قرارهاشون هم تنهایی نبود. یعنی نادر با دوتا از دوستهای خیلی خیلی صمیمیش می اومد. هر وقت هم که بیتا از این جمع برمی گشت حسابی شارژ بود. می گفت با وجود سن بالای اونها و مشغله شدید کاریشون، خیلی خیلی پر انرژی و با حال بودند و تمام مدت مشغول خنده و شوخیند... انقدر گفت که من هم تمایل پیدا کردم ببینمشون.  بالاخره یکی از این شبها که نادر با دوستهاش بود، من و پگاه هم باهاش رفتیم. (پگاه تنها کسی از دوستهامون که از همه چی خبر داشت. خودش دختر فوق العاده ساده و خوبی بود که با کسی دوست نشده بود و حوصله اش رو هم نداشت. گاهی توی این شیطنتهای ما شرکت می کرد. اما هیچ وقت شماره نمی گرفت. نقش بچه کوچولومون رو بازی می کرد!). نادر دوتا دوست خیلی صمیمی داشت. رامین و فروین. فروین البته خیلی خیلی خوش تیپ بود. اما شوخی هاش حد و مرز نداشت و خیلی شر بود. از اون پسرهایی که بی شرفی رو می شه از تو چشمهاشون خواند. رامین اما، خیلی مهربون و گرم بود. ذاتا پدر بود! فروین با پگاه گرم گرفت و من هم با رامین. اما صحبتها اصلا به دوستی و اینها مربوط نمی شد. صحبتهای عادی که موقع شام توی یه رستوران می شه شکل بگیره. اما واقعا این جمع دلقک بودند. تمام مدت از دست این سه تا ما می خندیدم. فروین با شوخی های جلفش و نادر و رامین هم محترمانه تر! اون شب خیلی خوش گذشت. شماره ای هم رد و بدل نشد. اما قرار شد، این دور همی ها بیشتر بشه... چند باری باز هم اینجوری همدیگه رو دیدم...تا یه شب که این جمع خانه یکی از دوستهاشون جمع می شدند. خانه که صاحب خانه مسافرت بود و خانه در اختیار نادر بود. نادر خیلی اصرار کرده بود که من و پگاه هم بریم. اول راضی نمی شدیم و می ترسیدیم. اما بیتا راضیم کرد. بخصوص که من پر*یو* د هم بودم! فکر می کردم مطمئنا اتفاقی نمی افته... شب خوبی بود. شام از بیرون گرفته بودند و ۶ تایی دور هم بودیم. ورق بازی و مشر*وب و خنده. این دفعه البته تقریبا زوجی نشسته بودیم. رامین کاملا متمایل به من و فروین هم کاملا کنار پگاه. یه تقسیم نانوشته بود. فروین در تمام مدت مشغول ناز و نوازش پگاه شد و کاملا بهش ابراز تمایل می کرد. حتی چند بو*سه کوچک هم ازش گرفت. اما رامین و من فقط حرف می زدیم و دوستانه کنار هم نشسته بودیم...تا موقع خواب رسید. نادر و بیتا که رفتن توی یه اتاق و شب به خیر گفتند. فروین هم دست پگاه رو گرفت و سریع به اون یکی اتاق باقی مانده رفت. من و رامین موندیم وسط پذیرایی. رامین شب به خیر گفت و من هم با خیال راحت و خوشحال از اینکه اتفاقی نمی افته روی یکی از مبل ها دراز کشیدم. رامین چراغ رو خاموش کرد و من هم سعی کردم بخوابم. اما چند لحظه نگذشته بود که هیکل ورزیده رامین رو کنار خودم حس کردم!!! آروم و با لطافت من رو بو*سید و ازم خواست بریم روی زمین و کنار هم دراز بکشیم. اینکار رو کردم و همون موقع هم بهش توضیح دادم که من پر*یودم. اما اون گفت که برام مهم نیست و رابطه رو ادامه داد... رابطه خوبی بود...فوق العاده بلد بود و مهربون! حرکاتش با وجود مردانه بودن، لطیف و مهربون بود...بعدش هم کلی با هم حرف زدیم! کاری که کمتر پسرها انجام می دن. از خودش گفت و من هم از خودم گفتم. البته من دروغهای از پیش آماده شده تحولش می دادم. اون یه بار جدا شده بود و من هم همین رو گفته بود، یه جدایی در زمان نامزدی و عقد!!!  اون شب گذشت. صبحش نمی تونستم بیتا و پگاه رو نگاه کنم. نمی دونم چه حسی بود. خجالت بود یا ترس؟ اما با بیرون اومدن بیتا و رفتار کاملا عادی اون، من و پگاه هم راحت شدیم و فقط از کل قضیه می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم. بعد از اون هم البته رامین بهم شماره داد. اما من هیچ وقت زنگ نزدم و فقط چندین بار دیگه همین دور همی ها تکرار می شد که البته واقعا خوش می گذشت.

همیشه اولین بار سخته. اما بعد از اینکار انگار برام همه چی راحتتر شد. دیگه من هم توی دور زدنهامون و شماره گرفتنم سختگیر تر شده بودم و به کسایی که خوشم می اومد زنگ می زدم. گاهی انقدر تعداد زیاد می شد که خودم هم قاطیشون می کردم. اسم و مشخصاتم رو به همه یه چیز می گفتم البته. بیتا مثل من نبود، اون به هر کی یه اسم متفاوت و مشخصات متفاوت می گفت. بیتا به کسی نمی گفت خوابگاهیه! معتقد بود پسرها از این شرایط سوءاستفاده می کنند و برخوردشون عوض می شه. برای همین حتی شهر تولدش، آدرس خانه اش و ... همه چی رو دروغ می گفت و البته به هرکسی هم یه آدرسی می داد. یکی خانه ما، یکی کوچه های روبروی خوابگاه، یکی خانه عمه اش، و...نمی دونم چه طور قاطیشون نمی کرد..من اما نمی تونستم. دروغ هام هم محدود می شد به اسمم، رشته ام و البته همون دروغ جدایی در دوران عقد!

تو این دوران انقدر با آدمهای متفاوتی دوست شدم و حرف زدم و ... که حتی اسم اکثرشون یادم نمی آد. بیشترشون محدود به تلفن و گاهی چند قرار می شد. بعضی هاشون توی همون رابطه اول فقط یه چیز می خواستند و بهش هم می رسیدند. اما فقط یه بار! اگه همچین کاری می کردند دیگه نمی دیدمشون  و زنگ هم نمی زدم!!! توی تمام این رابطه هام خیلی سعی می کردم با احساسات کسی بازی نکنم. در واقع رابطه همون طور که برای من مهم نبود، برای اونها هم مهم نبود. پیگیرشون نمی شدم. حتی همدیگر رو توی ایران زمین و در حال چرخ زدن می دیدیم، اما به هم اعتراضی نمی کردیم. احساسی برای روابطم خرج نمی کردم و خودم رو گول می زدم که اینجوری خیانتی به پدرام محسوب نمی شه! اما این وسط چند تایی رابطه هم ناخواسته ایجاد شد که وابستگی با خودش آورد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 12 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com