بعدا نوشت: امروز ۸ اردیبهشت، دو سال از شروع وبلاگ نویسیم می گذره...اینجا و همه دوستهای وبلاگیم رو خیلی دوست دارم. می نویسم که یادم بمونه...
تولد وبلاگم مبارک

یکی از همین شبهای تنهایی، اواخر آذر بود، تلفن اتاقم زنگ خورد. شب بود و دیر وقت. اما چون اون خط جای دیگه ای از خانه وصل نبود و فقط هم اگه با من کار داشتند بهش زنگ می زدند (یه جورایی خطِ اختصاصی من بود!)، خودم جواب دادم...
کسی حرف نزد، اما صدای نفسهاش پای تلفن...آشنا بود...خیلی آشنا...دلم لزید...فکر می کردم همه چی فراموش شده...اون شب و شبهای دیگه این تلفنها چند باری تکرار شد...خدای من واقعا خودش بود؟ اینبار بعد از اینکه چند دقیقه ای گوشی رو همون جور نگه داشتم، شروع به حرف زدن کردم. گفتم حرف بزن...اما اون ساکت بود...گفتم آخه دیوونه من که حتی صدای نفست رو می شناسم، بگو چی می خوای؟...حرف زد. اول با صدای آروم. مثل اینکه هنوز هم از شناخته شدنش مطمئن نبود. اما من...من مطمئن شدم. خودش بود...کیان!
با هم صحبت کردیم. باورش نمی شد شناخته باشمش و البته خودم هم باورم نمی شد! اصلا فکر نمی کردم هنوز به من فکر می کنه و تماس گرفته! بعد از ۴ سال! نمی تونستم قطع کنم و حرف نزنم. کار درست این بود. اما من نمی تونستم...نه دیگه! از هر دری حرف زدیم. می خواست بدونه مگه من ازدواج نکردم و پس هنوز تو اون خونه چیکار می کنم. من هم شرایط رو براش توضیح دادم. البته بدون اینکه بذارم اون ذره ای از ناراحتی ها و نگرانی هام بفهمه و گفتم همه چی عالیه! کیان هم می گفت. از اینکه توی شرکت بزرگ کار می کنه و اوضاعش خوبه. گفت درسش تموم شده. اما هنوز مدرکش رو نگرفته و حوصله دردسرهای اداری و تسویه حساب رو نداره! گفت موبایل داره! اون موقع این موضوع خیلی نادر بود و هر خط حدود یک میلیونی بود! من کف کرده بودم اینور و هی توی ذهنم به خودم فحش می دادم که بیا و ببین! این کیانی که می گفتی هیچی نمی شه چه اوضاعی پیدا کرده و اونوقت این آقا پدرام ما، هیچ گهی نمی خوره!!! اصرار داشت که من رو ببینه. اما من اصلا حاضر نبودم زیر بار برم. می گفتم این خیانته! و من اصلا حاضر نیستم ببینمت! می گفت حداقل شماره موبایلم رو داشت باش. اگه یه روز باهام کار داشتی. قبول نکردم. اما اون پشت سر هم شماره اش رو تکرار می کرد و من هم می گفتم نمی شنوم! با این همه و با اینکه واقعا شماره رو ننوشتم، حفظ شدم! مثل شماره خونشون که هیچ وقت جایی ننوشته بودم و از یادم نرفت. اون شماره هم هیچوقت فراموشم نشد...
این تماسها ادامه پیدا کرد و تقریبا هر شب با هم حرف می زدیم و هر شب هم اصرار اون بود که می خواست من رو ببینه. بالاخره بهم گفت می خواد برام یه چیزایی رو توضیح بده و ازم عذرخواهی کنه...می گفت می دونه که به من بد کرده و بهم حق می داد که ترکش کرده بودم...قبول کردم ببینمش...اما با چه ترس و لرزی. فکر اینکه یکی از دوستانم بفهمه آرومم نمی ذاشت. من که همه چی رو تا اون موقع به بیتا می گفتم، حتی به اون هم در این مورد چیزی نگفتم. یه روز بعد از دانشکده، ساعت ۶، توی اتوبان چمران، زیر پل گیشا باهاش قرار گذاشتم. اون روز با پراید سفیدم از دانشکده اومدم بیرون. طبق معمول بیتا و بقیه بچه ها هم باهام بودند. سعی می کردم زودتر بیام بیرون. اما نمی تونستم هیچ توجیهی برای عجله ام بیارم. بچه ها رو تا دم خوابگاه، انتهای امیرآباد رسوندم و رفتم سر قرار!
هوا تاریک شده بود و باران می اومد...به جای کیانی که من می شناختم که یه پسر لاغر مردنی و فوق العاده زشت بود، مردی سوار ماشینم شد. حتی قدش بلندتر شده بود. چهار شانه و هیکلی. یه بارانی مشکی بلند تنش بود و ... واقعا خواستنی شده بود...هیچ حرفی نزدیم. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. تمام تنم می لرزید. از ترس بود، یا از هیجان، یا شاید هم از عشقش...به زور رانندگی می کردم و ازش خواستم حرفش رو بزنه. گفت بیمارستانِ خاتم الانبیا کار داره و می خواد بره دیدن یکی از دوستهاش. قرار شد برم، سر ظفر پارک کنم تا حرفهاش رو بزنه... توی ماشین نشسته بودیم و اون شروع به حرف زدن کرد...می گفت خیلی بلاها توی این ۴ سال سرش اومده، زندانی شده، شلاق خورده و ... که نمی خواد و نمی تونه برام بیشتر توضیح بده. اما می گفت توی همه اینکارها من رو می دیده و حس می کرده آهِ من و خیلی های دیگه که اذیتشون کرده، گرفتارش کرده و حالا که اوضاعش بهتر شده بود، می خواست من ببخشمش! طاقت شنیدن سختی هایی که کشیده بود رو نداشتم...گریه می کردم خیلی شدید و بهش گفتم اون باعث شده که من انقدر در برابر پدرام ضعیف باشم و حس دین بهش داشته باشم. چون من رو که دختر نبودم و قبلا با تو بودم رو قبول کرده بود! با و جود همه ناراحتی هایی که برام ایجاد کرده بود، گفتم می بخشمش و هیچوقت هم پشتش آه نکشیده بودم و دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد...یه ساعتی حرف زدیم و دیگه من واقعا دیرم شده بود و رفتم خانه...
فکر می کردم قضیه تمام شده اما تلفنها ادامه پیدا کرد و من هم نتونستم بهش نه بگم. تا اینکه خواست دوباره همدیگر رو ببینیم. من اصلا زیر بار نمی رفتم و می گفتم اگه کسی ما رو ببینه برام خیلی بد می شه...خوب آخر گفت که یه روز برم خانه شون. نمی دونم چی فکر می کردم و چرا، اما قبول کردم. البته با گرفتن همون قول مسخره که کاری نکنی ها!!! اما خوب رفتم خانه شون. در حالی که باز هم همه بدنم می لرزید و ...توی اتاقش رفتیم و حرف زدیم. من روی تختش نشسته بودم و اون هم پشت میز کامپیوترش. به بهانه نوار گذاشتن توی ضبط که پشت تخت بود، اومد رو تخت و من رو بو*سید...با بو*سه شروع شد و من مسخ شدم. بی حالِ بی حال! روی تخت کنارش دراز کشیدم و اون هم نوازشم می کرد. می گفت می خواد به تلافی تمام اون س*ک*س های اجباری، این باز فقط به من خوش بگذره و واقعا هم اینکار رو برام انجام داد. بعد از اینکه من کاملا آروم شدم، می خواست بلند شه. اما اینبار من اجازه ندادم و ازش خواستم کار رو تمام کنه. بخصوص که دیگه بدون نگرانی می شد با هم هم آغوشی داشته باشیم...و چقدر پر هیجان و لذتبخش بود. لذتی رو تجربه کردم که هیچ وقت کنار پدرام نچشیده بودم. تو گذشته های با خود کیان هم که اصلا این حرفها نبود...بالاخره از اون خانه اومدم بیرون. اما فقط با یه فکر! بدون هیچ احساس عذاب وجدانی شاد بودم! غرق لذت بودم و دائم تمام اون لحظات رو توی ذهنم مرور می کردم. منتظر بودم تا شب بشه و برسم خانه و براش زنگ بزنم. منتظر بودم با صداش گرم بشم...
شب از تلفن اتاقم و توی رختخواب بهش زنگ زدم...کاش نمی زدم...گوشی رو برداشت و بعد از شنیدن صدام فحش رو بست به جونم!!!! که تو باعث شدی من دوباره به همه دروغ بگم. توی کثافتِ ...... ! فکر می کنید بتونید قیافه ام رو تصور کنید؟! خیلی وحشتناک بود. هر چی ازش توضیح می خواستم، فقط فحش بود و فحش! آخرشم گفت دیگه زنگ نزن، وگرنه به شوهرت و مادرت همه چی رو می گم!!! *
حال خودم رو نمی فهمیدم. داغون بودم. داغون...اصلا نمی دونستم چی شده و گناهم چیه! فقط به یه نتیجه رسیده بودم: "از اینکه من ولش کرده بودم، کو*نش می سوخت و می خواست انتقام بگیره. می خواست خوردم کنه!" که البته صد در صد هم موفق شده بود. دائم به خودم فحش می دادم که آخه چرا رفتم. چرا دوباره حرفهاش رو باور کردم...
تقریبا داشتم دیوونه می شدم. از همه بچه ها بخصوص بیتا دوری می کردم. فکر می کردم اگه بفهمند من چیکار کردم طردم می کنند! کارم شده بود، توی خیابانها و اتوبانهای تهران گاز دادند و وحشیانه رانندگی کردن! کم کم دیدم موقع این اتوبان گردی ها مورد توجه هم قرار می گیرم و پیشنهادات دوستی بهم میشه. سعی کردم اینجوری فکرم رو از قضیه منحرف کنم. با ماشین های دیگه کورس می ذاشتم و خیطشون می کردم. از هیچکی شماره نمی گرفتم و فقط ول می چرخیدم...
پدرام که کرمانشاه بود و چیزی از این قضایا نفهمیده بود. اما بیتا... کاملا فهمیده بود یه چیزیم هست، کم کم ازم حرف کشید و من هم که تا اون موقع همه چی رو بهش می گفتم و بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم و قبولش داشتم، بالاخره سفره دلم رو براش باز کردم...
اما برخلاف تصورِ من، اون اصلا بد برخورد نکرد. البته به کیان فحش داد و با من همدردی کرد. اما در مورد بقیه قضایا نه تنها ملامتم نکرد، بلکه تشویقم هم کرد!!! اون بهم گفت که اینکار ها واقعا لازمه! لازمه که برای خودت تنوع ایجاد کنی و از لحظاتت لذت ببری! معتقد بود که این ول گشتن ها و شیطنت ها اصلا لازمه سنمونه! می گفت اینها خیانت حساب نمی شه. تا تو از لحاظ احساسی پدرام رو بالاتر از همه می دونی، اشکالی نداره تو خیابانها خوش بگذرونی! گفت که خودش هم همیشه اینکار رو می کنه. می گفت تقریبا هر وقتی که تنهایی منتظر تاکسیه، از تاکسی مرسی استفاده می کنه!!! همیشه اتو می زنه و به همه هم می گه زنگ می زنه و یه دروغی تحویل می ده! می گفت تازه از پول تاکسی هم جلو می افته!!! اینها برای اینکه اون موقع آرومم کنه، برام خوب بود. اما کافی نبود. البته اینکه بیتا هم در کنارم باشه و بتونم براش حرف بزنم و درد دل کنم، خیلی خوب بود. اما کاملا آرومم نمی کرد. نمی تونستم از فکر کیان و از فکر پدرام بیام بیرون...بعد از این حرفها بیتا هم به شیطنت هام اضافه شد. بیتا واقعا واقعا شیطون بود. هر کاری ازش بر می اومد. کلی دیوونه بازی در می آوردیم. جای اینکه پسرها بهمون گیر بدن، ما بهشون گیر می دادیم و به زور دنبالشون می افتادیم. اما به محض اینکه اونها می خواستند شماره ای بدن، یا کاری بکنند قالشون می ذاشتیم! توی ترافیکها از آقایون توی ماشینهای بقلی سیگار می گرفتیم!!! بیتا حرفه ای سیگار هم می کشید. اما من کمتر. وقتی بیرون بودیم و پشت فرمون مشغول شیطنت بودم، یه نخ می کشیدم...
اما هنوز هم به کارهام شک داشتم. حس می کردم دارم دیوونه می شم...یکی از پسرهای همکلاسیمون که توی اکیپمون بود، قبلا توی دانشگاه شهید بهشتی روانشناسی می خواند. البته مدرکش رو نگرفته بود. اما به کارش وارد بود. و با یکی از استادهای قبلیش که یه خانم روانشناس کار می کرد تا درآمدی داشته باشه. از اون همیشه خیلی تعریف استادش رو شنیده بودم. ازش خواهش کردم برام وقت بگیره. بیتا هم وقت خواست. دو تایی رفتیم کلینکش. البته هر کدوم به تنهایی رفتیم توی اتاق و من به سختی همه چیز رو براش تعریف کردم (از قضیه کیان گرفته تا شیطنتهام). به نظرم وقت خیلی خیلی کم بود و من توی نیم ساعت نمی تونستم همه حس هام رو بگم. اما هر جور بود گفتم! جواب خانم خیلی جالب بود. بهم گفت تو کار اشتباهی نکردی و نمی کنی. گفت هر کاری که فکر می کنی آرومت می کنه بکن!!!! حتی ازم نخواست جلسه دیگه ای من رو ببینه و گفت لزومی نمی بینه باز هم برم پیشش! (البته به بیتا گفته بود باز هم بره و بیتا تا مدتها هر یکی دو هفته می رفت مشاوره!!!)
خوب این حرف شد بهانه برای من. شد دست آویز. برای مرحله عجیبی از زندگیم. مرحله ای که توش به هیچی فکر نمی کردم، جز خودم و لحظه ام!!!!
* به وقتش در این مورد توضیح می دم. البته توضیحاتم به احتمال زیاد نمی تونه شما رو قانع کنه. چون من نمی تونم همه چی رو بهتون بگم. بعضی مسائل شخصیه و مربوط به کیانه. نمی تونم بدون اجازه اون اسرارش رو بگم...فقط این رو بدونید که بعدا که مشکل رو فهمیدم، بهش حق دادم!!! |