تبليغاتX
روزمرگی های مارال

ماه عسل

ما بالاخره رفتیم مسافرت! به دلیل فوت مادربزرگِ کیان مهمونیمون که کنسل شد، کیان هم به این بهانه مرخصی گرفت. از اون طرف هم شمال با مامان و بابا یه عروسی دعوت شده بودیم که به خاطر مهمونیمون گفته بودیم ما نمی ریم. اما همه این چیزها باعث شد که به فکر مسافرت و استراحت بیفتیم. توی هیچ کدوم از مراسم مادربزرگ من رو راه ندادند!!! آخه گفتند تازه عروسم و شگون نداره. کیان مراسم خاکسپاری رو رفت و با مادرش مشورت کرد و اون هم گفت برید مسافرت. مامان و بابای من چهارشنبه شب می خواستند برن شمال. اما ما ۳ شنبه رفتیم. در واقع کیان به زور اومد من رو از سرکار برد خانه و سوار ماشینم کرد. آخه من کار داشتم و می خواستم ۳ شنبه شب بریم. اما کیان طاقت نیاورد و ۳شنبه ظهر راه افتادیم. جای شما خالی موقع رفت جاده هراز هوای عالیی داشت. هوا خنک و حتی بعضی جاها سرد بود. مه سبکی هم کوهها رو در بر گرفته بود. نزدیکی های آمل هم بارانِ قشنگی می اومد...اما وقتی رسیدیم ویلا دیگه باران نبود. شب اول هوا خوب و خنک بود. از تنهایی مون حداکثر استفاده رو کردیم و لذت بردیم. مامان و بابا چهارشنبه غروب رسیدند. ۵ شنبه هم با هم رفتیم عروسی. اما هوا از ۴شنبه گرم و گرمتر شد و ۵ شنبه و جمعه تقریبا غیر قابل تحمل بود. اصلا امکان قدم زدن و راه رفتن کنار ساحل نبود. فقط ۵ شنبه صبح چند ساعتی رفتیم دریا. آب دریا واقعا خنک و خوب بود و خیلی می چسبید. اما اینکه کیان بره پلاژ مردانه و من هم پلاژ بانوان! اصلا لذت بخش نبود...عروسی هم خوب بود و کیان به کلی از دوستها و آشناهای ما معرفی شد. ارتباط مامان و بابا هم با کیان خوب بود. جمعه هم برگشتیم. اما هوای جاده وحشتناک گرم بود و تمام مدت هم آفتاب رومون بود. من که هنوز هم حس گرمازدگیم خوب نشده...مسافرتی نبود که به مذاق من خوش بیاد و دوست داشته باشم. اما استراحت خوبی بود، بخصوص برای کیان.من هیچوقت با میل خودم تابستانها شمال نمی رم. این دفعه هم فقط و فقط بخاطر کیان رفتم. البته مسافرت برای کیان خوب بود. من اصولا از مسافرت این مدلی که جا مون معلوم و تکراری باشه خوشم نمی آد. همیشه دوست دارم جاهایی رو برم که تا حالا ندیم و جدید باشه. اما هم کیان اونجوری خیلی راه دستش نیست، هم بخاطر توله سگمون خیلی راحت نمی تونیم هر جایی بریم...

آخ راستی از توله سگمون بگم...اون شمال خیلی بهش خوش می گذره. بخصوص مواقع خلوت مثل ایندفعه. چون در ویلا رو باز می ذاریم براش و خودش می ره می گرده و میاد خانه. همون لحظه اول که رسیدیم رفت ولگردی و بعد که برگشت به اندازه یه جنگل بهش خار و خاشاک چسبیده بود. با اون موهای بلنی که داشت مگه می شد از تنش خارها رو جدا کرد؟! اون شب بیخیالش شدیم. اما طفلکی تا صبح نخوابید. هر طرفی که می خوابید خار می رفت توی تنش. خلاصه که صبح چهارشنبه اول وقت رفتیم و یه قیچی خوب براش خریدیم و افتادیم بجونش. طفلک رو کچلِ کچل کردیم! انقدر زشت شده که خدا می دونه. بخصوص که قیچیش خیلی تیز بود و نامرتب کوتاه شد و بخاطر خارهاش هم خیلی از ته زدیم موهاش رو! البته عوضش دیگه خیلی گرمش نمی شد وقتی می رفت ولگردی...

از همه شما دوستهای عزیزم هم بخاطر تبریکاتتون ممنونم. جواب کامنتها رو هم دادم

از امشب دوباره تنهام. کیان داره می ره ماموریت. برای اولین بار ماموریتش ۳ شبه است. معمولا یه شبه یا حداکثر دو روزه بود. دلم براش تنگ میشه. اما خوب این دوری های کوتاه مدت، هر از چند گاهی برای هردومون لازمه...اینجوری دلمون برای همدیگه بیشتر تنگ می شه...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 8 تیر1387 ? موضوع: ازدواج ?

عروسی

بفرمایید شیرینی

بعدا نوشت: مادربزرگ کیان امروز فوت کردمی گن مادربزرگهای خوب موقع مرگشون هم مزاحمت ایجاد نمی کنند...احساس عذاب وجدان دارم. آخه دیشب فکر کردم کاش مادربزرگ کیان توی این هفته فوت کنه و مهمونی کنسل بشه!!!مهمونی فعلا کنسل شد...حالا شاید بعدا بگیریم. اما خودمون هم دیگه خیلی حوصله مهمونی گرفتن دیگه نداشتیم. انگار ذوقش تموم شد...

چند تا عکس هم گذاشتم. اما زود بر می دارم...

اول از همه بگم که همه چی عالی برگزار شد

۴شنبه هر دومون مرخصی گرفتیم و گفتیم مثلا استراحت کنیم. البته چندتا کار هم داشتیم. من وقت آرایشگاه داشتم، لباسم رو باید از مادر کیان می گرفتیم، شیرینی برای روز عقد می خریدیم و خانه مامان اینها می رفتیم و سفره عقد رو می چیدیم...ساعت ۱۰ صبح وقت آرایشگاه داشتم و فکر می کردم تا ۱ و ۲ دیگه بر می گردم خانه که بر خلاف انتظارم تا ۶ بعد از ظهر آرایشگاه بودم!!! موهام رو مش کردم و بقیه کارهای مربوط به نظافت دیگه. البته همون مش خیلی وقت گیر شده بود. اما نتیجه کار عالی بود و انقدر همه راضی بودند که برام اسفند هم دود کردند (آخه آرایشگاه قدیمی خودم بود و کسی نمی دونست عروسیمه. هم بخاطر پولش، هم اینکه کسی از جداییم هم خبر نداشت. چه برسه به ازدواج مجدد!!!). دیگه ساعت ۶ گازش رو گرفتم سمت خانه. کیان هم از صبح خانه بود و حوصله اش حسابی سر رفته بود. خواستیم بریم شیرینی بخریم که مامان چون دید کار من خیلی طول کشیده، خودش رفت و خرید (دستش درد نکنه...). رفتیم خانه کیان اینها و لباسم رو تحویل گرفتیم که اون هم خیلی خوب شده بود. با اینکه رنگش روشن بود، اما مدلش حسابی لاغرم کرده بود و بهم می اومد. دیگه ساعت از ۸ گذشته بود که رسیدیم خانه مامان اینا. وسایل سفره رو هم همه رو با خودمون بردیم. اولین کاری که کردیم گفتیم برامون زنگ بزنند شام بیارند!!! آخه از صبح هیچی نخورده بودیم. من که آرایشگاه بودم و کیان هم تنهایی غذا نمی خوره! بعد هم مشغول سفره شدیم که وسط کاری برق رفت! البته من که از اول به فال نیک گرفتم که فرداش (یعنی ۵شنبه) دیگه برق نمی ره. آخه همه جاهایی که کار داشتیم همون اطراف بود. خلاصه که با نور شمع و یه چراغ کوچیک اضطراری که بابا داشت سفره چیدیم! واقعا هم سفره عالی شد. یعنی همونی شد که خودم می خواستم. سفره سفید کوچیکی زیر انداختیم و چند تا ترمه زرشکی مامان رو روش انداختیم. توی ظرفهای بلور پایه دارِ کوچیک نقل، فندق، گردو و بادامِ طبیعی ریختیم و با گلها و پاپیونهای کوچیکی که خودم درست کرده بودم، تزئین کردیم. توی یکی از ظرفها هم چند رنگ اسفند رنگی رو لایه لایه ریختیم. چند تا شمع کوچیک روی یه ظرف آب گذاشتیم. کاسه نبات رو هم بعلاوه چند شاخه از این نباتهای چوبدار که اونها رو هم خودم تزئینشون کرده بودم، توی یه ظرف پایه دار نقره مامان گذاشتیم وسط سفره. ظرفهای خالی برای میوه و شیرینی و نان و پنیر و سبزی هم وسط سفره گذاشتیم که ۵ شنبه خود مامان پرشون کرد. (البته نان و سبزی رو مامان کیان آورد و ظرف میوه هم تا قبل از خطبه خالی بود که یه دفعه مامان کیان دید و ازمون پرسید مال چیه اون؟!) بالای سفره هم آینه و شمعدانِ مرصع کاریمون رو گذاشتیم. سر سفره یه حافظ و یه شاهنامه و قرآن گذاشتیم که همش جزء مهریه ام بود. دو تا گلدان گل رز زرشکی و کرم هم سفارش دادیم که ۵ شنبه ببرند خانه مامان اینها و بالای سفره، دو طرف آینه، بگذارند. خلاصه که مجموعه کوچیک و کاملی شد. دیگه حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم خانه خودمون. قرار بود از عابر بانک پول بگیریم که برای ۵شنبه داشته باشیم. اما متاسفانه سیستم شتاب بانکها قطع بود و کلی کیان حرص خورد و من هم سعی کردم آرومش کنم. قرار شد صبح بره بانک و پول بگیره. حدود ساعت ۱۲، بعد از کلی حرف و قول و قرار عاشقانه خوابیدیم و برای ساعت ۸.۵ ساعت گذاشتیم.

صبح اما خیلی زودتر خودمون بیدار شدیم (ساعت ۷! فکر کنم از ذوقمون بود!). کیان رفت بانک و منم حمام. با یک نان بربری داغ و یه بسته خامه خرمایی برگشت. من هم تخم مرغ نیمرو کردم و دوتایی یه صبحانه کامل خوردیم. ساعت ۱۰ کیان من رو (دوباره) گذاشت آرایشگاه برای آرایش صورت و مو. خودش هم لباسهاش رو برداشت و رفت خانه مامان و باباش که اونجا حاضر بشه و به عبارتی اونها لباس دامادی رو تنش کنند. ساعت ۱۲.۵ کار من تموم شد و خیلی خیلی هم از کارم راضی بودم. کیان اومد دنبالم. از ماشین اومد پایین و در سمت من رو برام باز کرد و سوار ماشینم کرد. بعد هم توی ماشین کلی قربون صدقه ام رفت و با موبایلش ازم عکس گرفت. بعد هم گریه کرد که من سریع دعواش کردم و گفتم آرایشم به هم می ریزه، اشکم رو در نیار!!! از خانه شون گفت که خواهر بزرگش هم اومده بود و کلی فیلم برداری کردند ازش. برای صورت خسته اش ماسک گذاشته بودند و لباسش رو تنش کرده بودند. اونجا هم همشون کلی گریه کرده بودند و براش آرزوی خوشبختی. کیان هم توی راه تا بیاد دنبال من گریه کرده بود! با هم رفتیم گل فروشی و دسته گلم رو گرفتیم. یه دست گل خیلی ساده که شب قبلش سفارش داده بودیم، ۴ تا شاخه گل (اسمش یادم رفته!) ۳ تا سفید و یه نارنجی، که با یه روبان سفید بسته شده بودند...از اونجا هم رفتیم عکاسی. ساعت ۱ قرار داشتیم و راس ساعت ۱ زنگش رو زدیم! اونجا لباسم رو پوشیدم و عکس گرفتیم. عکاس خوبی بود. حدود ۵۰ تا عکس گرفت. ساعت ۳ کار تموم شده بود و چون هم ما وقت داشتیم، هم اون، عکسها رو هم توی کامپیوتر دیدم و انتخاب کردیم. ۲۷ تا عکس شد که قرار شد وقتی چاپ شد خبرمون کنه. ساعت ۵ قرار بود عاقد بیاد خانه مامان اینا و حدود ۴ هم بقیه مهمونها. ما ساعت ۳.۵ کارمون تموم شده بود. رفتیم دم یه آبمیوه فروشی و معجون و شیر موز خوردیم. بعد هم رفتیم خانه خودمون و یه استراحتی کردیم. ساعت ۴.۵ خانه مامان اینها بودیم که اونجا هم راهمون ندادند و ۵-۶ دقیقه دم در نگهمون داشتند تا اسفند حاضر بشه. توی اون چند دقیقه خواهر بزرگتر کیان اومد و بقلش کرد و حسابی گریه کردند. بعد هم یکی از دوستهای قدیمی کیان که دعوت بود بقلش کرد و کیان توی بقلش اشک ریخت. مامان من هم من رو بقل کرد و بغض کردیم که همه دعوامون کردند، آرایش عروس رو خراب نکنید! بالاخره رفتیم تو و با همه روبوسی کردیم. مهمونهامون زیاد نبودند. پدربزرگ و خاله من، دوست کیان با زن و بچه کوچکش(این دوست کیان برامون خیلی عزیزه. بوشهر زندگی می کنند، اما خیلی با کیان صمیمیه. توی مدت دوستیمون، اون موقعها که هنوز جدا نشده بودم، خیلی بهش زنگ می زدم و درد و دل می کردم باهاش. واقعا خوشحال بودیم که هستند)، یکی از دوستهای من، مامان و بابام، مامان و بابای کیان، خواهر کوچیک کیان، و خواهر بزرگش و شوهرش با دوتا بچه هاشون...تا اومدن عاقد یه ذره رقصیدیم. عاقد گفته بود خودش ساعت ۵ میاد اونجا. همه بهمون استرس وارد می کردند که باید حتما برین دنبالشون وگرنه خودشون کلی ناز دارند و دیر می آن. من هم همش نگران بودم. بهش زنگ هم می زدیم تلفن رو جواب نمی داد! اما خودش سر ساعت ۵ زنگ زد و اومد!!! کارهای معمولی انجام شد و دفترش رو نوشت. پدر هامون، پدر بزرگ من و شوهر خواهر کیان بعنوان شاهد عقد مشخصات دادند و امضاء کردند. بعد هم که همه خانمها روی سرمون قند سابیدند و خطبه خوانده شد. من همون دفعه اول بله رو گفتم! اصلا از گل بچینه و گلاب بیاره خوشم نمیآد. برای همین هم دفعه اول گفتم! بعد هم کیان بله رو گفت. بعد هم توی یه دفتر گنده و قباله هزارتا امضاء کردیم...عاقد هنوز داشت این آت و آشغالها رو می نوشت که ازش اجازه گرفتیم و موزیک رو روشن کردیم. خواهر کیان با رقص حلقه هامون رو برامون آورد و کلی خندیدیم. آخه کیان یه ۵۰ تومانی کهنه پیدا کرده بود و می خواست شادباش بهش بده!!! البته آخرش از بابای من و بابای خودش و کیان شادباش گرفت و حلقه هامون رو دستمون کردیم. بعد هم نوبت عسل شد. مامان می خواست بیسکوییت بگیره که عسل رو باهاش بذاریم دهن همدیگه. اما من گفتم ناخن مصنوعی اینها که ندارم نگرانش بشم، می خوام طبیعی باشه. با هم انگشتمون رو کردیم توی عسل و ضربدری گذاشتیم دهن هم. هر دو مون هم مراقب اون یکی بودیم که گاز نگیره. آخرش هم من دستم رو زودتر در آوردم و انگشت اون رو گاز گرفتم! بعد هم نوبت کادوها شد. کیان که برام یه سرویس گرفته بود با نگین برلیان و یاقوت کبود(همون که سرمه ایه!). مامان و بابای من هم که برامون ساعت خریدند و کیان هم جوری رفتار کرد که انگار اصلا خبر نداشته! مامان و باباش یه گردنبند با نگین برلیان بهم دادند که قشنگ بود. خواهرهاش هم انگشتر و دستبند با نگین یاقوت قرمز دادند. بقیه هم سکه دادند. (کلی پولدار شدیم ها!)...بعد هم عاقد خداحافظی کرد و رفت. دوست کیان باهاش تا دم خانه رفت و حساب کرد. مرتیکه ۲۰۰ هزار تومان!!! پول می خواست. دوستش با چونه بهش ۱۳۰ تومان داد! خداییش پول زور می گیرند! میان یه سری ک*شر می خوانند و پول می گیرند. به قول کیان آخه اگه برای یاد گرفتن اینکار هم زحمتی کشیده بودند آدم دلش نمی سوخت! البته یارو لباس روحانی نپوشیده بود. حالا نمی دونم روحانی هست یا نه. اما دفتر خانه رسمی داره...بعدش هم کلی رقصیدیم. نقلهایی که درست کرده بودم رو بین هم پخش کردیم و نان و پنیر و سبزی سفره مون رو هم لقمه گرفتیم و به همه تعارف کردیم. حدود ساعت ۸ دیگه همه شروع کردیم لباس عوض کردن و برای رستوران آماده شدیم. باربد به خانه مامان اینها خیلی نزدیکه و زود رسیدیم. پذیراییش عالی بود. چای همراه خرما و نبات و پولکی (پولکیهاش با لیمو عمانی بود! خیلی خوشمزه بود) که تمام مدت سرو می شد. اردورش شامل سوپ، سالاد فصل، سالاد کلم، سالاد کرفس و سالاد ماکارونی به مقدار کافی بود. غذاهاش هم، هم عالی بود و هم زیاد بود. بعد از شام هم میوه عالی به عنوان دسر سرو شد. موزیکش هم خیلی خوب بود. همه خواننده هاش که اومدند برای ما مبارک باد خواندند! ما هم شلوغ ترین میز بودیم و دائم می خواندیم و باهاشون دست می زدیم و تا حد امکان می رقصیدیم و با هاشون همراهی می کردیم. اصلا نفهمیدیم کی ساعت ۱۲ شد و برنامه شون تموم شد. خیلی هم منصفانه حساب کردند. ما از اول گفته بودیم ۱۶ نفر. اما دو نفرمون بچه های ۵ ساله و ۷ ساله بودند. هر کدومشون هم یه غذا جداگانه سفارش دادند و یه صندلی هم داشتند. اما ۱۴ نفر ورودی گرفتند! آخر شب هم رفتیم دوتایی خانه و با اینکه داشتیم از خستگی می مردیم، یه حال حسابی به هم دادیم و...(بقیه اش سانسوره دیگه! نکنه منتظری باز هم بگم؟!)

* جای همتون خالی، خیلی همه چی مرتب و خوب و شاد برگزار شد. الان عکسها رو ندارم. اما حتما براتون می ذارم.

 

** تا به حال عروس و داماد به این سر وقتی دیده بودید؟

*** همه شما رو سر عقد دعا کردم! باور کنید...خیلی ها رو با اسم، اونهایی رو هم که یادم نیومد گفتم همه دوستهای وبلاگیم... آن شرلی  عزیزم چون ازم خواسته بودی اولین اسم بودی...

**** این بلاگفا چه مرگش شده؟! از صبح هیچکدوم از صفحاتش باز نمی شد! شما هم این مشکل رو دارید یا فقط من بودم؟!

***** مرسی برای کامنتها و تبریکاتتون. مرسی برای دعا در مورد مادربزرگ کیان. اما در مورد غرهایی که زده بودم، من که از اولش نوشته بودم توی دوران طلاییم به سر می برم و بهانه گیریهای الکی دارم می کنم! خودم می دونستم همش بی منطقه به خدا!

****** یه چیزی ناراحتم کرد...خواهرم اصلا برام زنگ نزد! نه سر عقد و نه دیروز! حتی ای میل هم نداد! یعنی نمی دونست؟! البته مامان و بابا از طرف اونها بهمون سکه دادند و جاشون رو خالی کردیم. اما دلم می خواست زنگ می زد. یه جورایی جلوی کیان شرمنده شدم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 1 تیر1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع 5

خوب بالاخره برنامه هامون دوباره ریخته شد و همه چی هم منظم شد. ۳۰ خرداد تاریخ عقد شد. صبحش می رم یه آرایشگاه و بعد با کیان می ریم عکاسی و چندتا عکس می گیریم. ساعت ۵ با محضر دار قرار گذاشتیم که بیاد خانه مامان و بابام، برای مراسم عقد. بعد هم برای شام می ریم رستوران باربد. کارهای سفره عقد رو هم چهارشنبه می ریم خانه مامان و بابام و انجامش می دیم. البته خودم دارم همه چی رو آماده می کنم و رفتم کوچه رفاهی و کلی خرید کردم. الان هم شبها می شینم توی خانه و نقل بسته بندی می کنم! خلاصه که کلی هنرمند شدم...عکس سفره عقدم رو براتون حتما می ذارم...

پنج شنبه ۶ تیر هم مهمونی مون شد. داریم دوستانمون رو دعوت می کنیم. حدود ۵۰ تا مهمون داریم!!! و تا حالا هم همه با استقبال گفتند میان! مهمونی توی خانه خودمونه. خانه خیلی بزرگ نیست و من نگران کمبود جا هستم. اما کیان می گه مهم نیست و خوش می گذره. یکی از دوستهای کیان که دی جی هست میاد و قراره بترکون باشهغذا ها رو هم بیشتر خودم درست می کنم. البته یکی از دوستهام کلی کطف کرده و قول داده سالاد الویه برام درست کنه. یه غذای برنجی رو هم شاید بابای کیان برامون درست کنه. آخه نمی خوام توی مهمونی همش توی آشپزخانه باشم و می خوام کارهای مربوط به خودم رو از قبل انجام بدم. البته اول می خواستیم بگیم مامان و بابا ها هم برای شام بیاند که فعلا بهم خورده. آخه مامان و بابای من همون تاریخ یه عروسی شمال دعوتند و می خواهند برند. اینجوری هم درست نیست که فقط خانواده کیان بیاند. از اون طرف هم اگه نباشند غذا درست کردنشون درست نیست...خلاصه نمی دونم چیکار کنم؟ (همین الان به ذهنم رسید که یه نوع غذا رو می تونم از بیرون بگیرم...)

تعطیلات خوش گذشت؟ ما با اینکه هیچ جا نرفتیم و تهران بودیم، خیلی کیف کردیم. انقدر هر دوتامون به استراحت احتیاج داشتیم که خدا می دونه. اول کلی فشار عصبی داشتیم و بعدش که همه چی درست شد، فشار و انجام کارهامون بود. خوب ما هم که هر دو از صبح سر کار بودیم، بعد هم هر روز غروب یه جای شهر دنبال خریدها و گذاشتن قرارهامون بودیم...خلاصه که به استراحت خیلی احتیاج داشتیم دیگه...این چند روز هم هی فیلم دیدیم و خوردیم و خوابیدیم و البته مهمون هم داشتیم...در کل تعطیلی خوبی بود. چقدر هم دیروز از خواب بیدار شدن سخت بود...

پی نوشت: با کمال تاثر و تاسف دیروز خبر فوت نویسنده عزیز و ... خدایا چی می تونم در موردش بگم؟ چرا انقدر عاشقانه این مرد رو دوست داشتم؟ عاشق تک تک نوشته هاش بودم. کتابهاش را با نهایت دقت می خواندم. انگار کتاب درسی باشه که بخوام ازش امتحان بدم. همه کتابهایی که ازش دارم زیر جملات خارق العاده اش خط کشی شده. برام یه اسطوره بود. نوشته ها و عقایدش برام وحی منزل بود. عاشق زندگیش بودم. کوهنوردی، ایران گردی،...عاشق ایران بود و از نظر من عاشق همسر و زندگیش...یکی از آرزوهام ملاقاتش از نزدیک بود...شنیده بودم که یه زمانی یک روز در هفته در خانه اش به روی همه باز بود و یک سری از جوانها اونجا می رفتند و بحث و گفتگو داشتند. اما من وقتی خبردار شدم که این عزیز بیمار بود و در صندلی چرخدار روزگارش رو می گذروند...دیروز وقتی مادرم بهم گفت از ته دل اشک ریختم و همین الان هم که دارم اینها رو می نویسم توی چشمهام اشک نشسته...نادر ابراهیمی عزیز برای مرگت واقعا متاسفم...اما خوشحالم که آثارت توی این دنیا باقی مونده و می مونه...یک عاشقانه آرام، دوره هفت جلدی آتش بودن دود، بار دیگر شهری که دوستش داشتم، ابن مشاغل و ابو مشاغلت و .... خدایا روح این بزرگوار رو قرین آرامش بفرما...برای همسرش هم آرزوی صبر دارم...(الان فهمیدم فروردینی هم بوده...شاید برای همین باهاش همزاد پنداری داشتم. متولد ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ بوده)

بعدا نوشت: حال مادر بزرگ کیان خیلی بده. البته الان ۵-۶ ماهی می شه که حالش خراب شده. اما مثل اینکه امروز دکترها هم گفتند زیاد زنده نمی مونه دیگه....خدایا به این زودی ها نبرش لطفا!بذار مراسم بالاخره انجام بشه لطفا...برامون دعا کنید

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 20 خرداد1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع 4

جمعه از صبح استرس داشتیم. هم من و هم کیان. فقط سعی کردیم زمان رو بگذرونیم. ساعت ۴ قرار بود مادر و پدر کیان بیان خانه مامان و بابای من. حدود ظهر مامانم زنگ زد و یادآوری کرد که من با مهمونها نرسم و زودتر بیام!!!! نمی دونم مامان من فکر می کنه من چقدر خرم؟! بهش اطمینان دادم که کیان با مادرو پدرش میاد و من زودتر...البته بهش حق می دادم، اون هم حسابی استرس داشت...ساعت ۳ با کیان رفتیم و شیرینی خریدیم و من رو گذاشت خانه مامان و بابام. رفتم و برای پذیرایی خانه رو آماده کردم. راس ساعت ۴ زنگ زدند! مامان از سرساعتی تعجب کرده بود. اما من یادآوری کردم که کیان همیشه همینجوره...قبل از اینکه برسند مامانم از من پرسید مادر کیان چادر سرش می کنه؟!!! (نمی خوام به خانمهایی که معتقدند و چادر می پوشند بی احترامی کنم، اما برای خانواده گبرِ من این یک عیب و تفاوت عمده محسوب می شه!) بهش اطمینان دادم که نه و حتی نماز هم نمی خوانند! (که این هم در خانواده ما حُسنه!)...مادر و پدرش اومدند و خیلی با من صمیمانه برخورد کردند. اول جو یه مقدار سنگین بود. اما بعد از یک ربعی جو آرومتر و صمیمانه تر شد. پدرهامون با هم راحتتر ارتباط برقرار کردند و مشغول صحبت عمومی شدند. مادرها هم گاهگاهی در بحث شرکت می کردند. بالاخره پدر کیان صحبت اصلی رو شروع کرد و گفت گلدون خانه شون چند تا شاخه گل داره، اما جای یه شاخه گل ناز توش خالیه که اومده اند اگه بابام اجازه بدند این شاخه گل رو هم ببرند کنار بقیه و یه دست گل خوب بسازند و بیارند زیر پای مامان و بابای من بذارند!!! خلاصه که کلی تعارف تیکه پاره کردند و از من تعریف کردند که مهرم به دلشون نشسته و همیشه آرزوی چنین عروسی رو داشتند...بعد هم بحث به بچگیهامون و تلاش خانواده هامون برای بهم زدن این رابطه کشیده شد که البته هیچوقت موفقیت آمیز نبوده...(آخه توی بچگیهامون مادر من رفت دم خانه اونها و با مامانش دعوا کرد، شدید!) و خوشبختانه هر دو طرف گفتند اصلا همدیگر رو یادشون نیست و هر چی بوده مال گذشته هاست. مامانم گفت اونروز خواهر بزرگتر کیان که اون موقع ۲۰ ساله بوده و خیلی هم با کیان صمیمی بوده، گفته این دو تا رو از هم جدا نکنید. خیلی همدیگر رو دوست دارند! اما الان همه مون موافق بودیم که بهترین اتفاق این بود که اون موقع از هم جدا بشیم و الان با یه کوله بار تجربه کنار هم قرار بگیریم و زندگیمون رو شروع کنیم...مامانش هم آخرش خواهش کرد که هفته دیگه با بچه هاشون بیایند که مامان اصرار کرد شام بیان و قرار برای جمعه هفته بعد شد...بعد هم دوطرف رفتند بالای منبر و ما رو نصیحت کردند و توی صحبتهاشون هی بهم نان قرض می دادند و بابای من می گفت همون جوری که آقای... (بابای کیان) گفتند فلان و بابای اون هم می گفت همونجوری که آقای...(بابای من)گفتند بهمان...آخر هم کیان گفت اگه اجازه بدید ما هم حرفمون رو بزنیم و حرفش رو با عذرخواهی شروع کرد که ما خواستیم مزاحم کسی نشیم و به همین دلیل همه کارهامون رو دو تایی کردیم و ببخشید که نظر کسی رو در مورد خریدهامون نخواستیم (وای که چه زبونی داره این کیان! من رو هم با همین زبون خر کرده دیگه). بعد هم گزارش کار داد که ما همه خریدهامون انجام شده و می خواهیم اگه همه موافق باشند ۲۳ خرداد مراسم عقد داشته باشیم...همه موافقت کردند و مادرم هم دوباره خواست که توی خانه خودشون مراسم برگزار بشه و گفت که از محضر رفتن خاطره خوبی نداره (ازدواج قبلیم رو توی محضر انجام دادیم...) و دوست نداره که مامان اون هم تایید کرد و قرار شد همون تعداد که قرار بود، یعنی فقط بستگان درجه یک دو طرف باشند و شب هم شام طبق برنامه ما بریم بیرون...هفته بعدش هم یه مهمونی توی خانه خودمون انجام بشه و دوستانمون باشند و خانواده ها اگه دوست داشتند سر شام بیان...موقع رفتن هم مامان جلوی همه از کیان پرسید تو هم می ری؟ کیان هم از من پرسید که برنامه ام چیه و من هم گفتم به مامان یه کمکی می کنم و بعد میام که مامان به کیان گفت پس تو هم بمون که کیان با خانواده اش رفت تا دم ماشین و برگشت.(یعنی دیگه رسما عنوان شد که با همیم دیگه!) یک ساعتی هم دوتایی موندیم و بعد اومدیم خانه...تازه از اونجا که بیرون اومدیم استرس من خودش رو نشون داد! حالت تهوع گرفته بودم و طپش قلب شدید...حوصله خانه موندن نداشتیم. به همین دلیل پیاده رفتیم تا رستوران اسکان و دو تایی برای خودمون جشن گرفتیم...

خریدهامون انجام شده و قرار هامون هم داریم می ذاریم. خوب تاریخ هم که دیگه معلوم شده تقریبا...مثل اینکه گزارش وقایع من هم داره به اتمام می رسه...

اوضاع من و کیان هم عالیه و فقط یه مقدار توی بهت و ناباوری هستیم هنوز...خدایا شکرت...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 5 خرداد1387 ? موضوع: ازدواج ?

................

۱- با مامان و بابا همه چی داره خوب پیش میره. بعد از اون روز که دوتایی رفته بودیم خانه شون با مامان تلفنی حرف زدم و نظرش رو پرسیدم. می گفت خیلی راضی بودند و اصلا تمام ذهنیتشون اشتباه بوده. ۱ شنبه هم من و کیان برای خرید حلقه رفته بودیم و من از مامان خواستم چون دیر میایم خانه، بره سراغ سگم و ببردش خانه خودشون تا شب برم دنبالش. شب هم من و کیان از بیرون غذا گرفتیم و رفتیم خانه شون و با هم شام خوردیم. شب جمعه هم ۴ تایی شام رفتیم بیرون که باز هم با ترفندهای کیان، خودش حساب کرد. به من که خیلی حال داد و ظاهرا اوضاع خوب خوب داره پیش می ره...

۲- همه چی داره خوب خوب پیش می ره. من و کیان شدیدا مشغول خریدهامون هستیم. همه کارها رو هم دوتایی داریم می کنیم. حلقه خریدیم، یه سرویس کیان برام گرفت، آینه و شمعدان گرفتیم (مرصع کاریه)، من مانتو و کفش روشن گرفتم، دیروز هم برای کیان کت و شلوار و ملزوماتش رو خریدیم. هر روز هم میایم خانه و برای خودمون عین عقده ای ها اسفند دود می کنیم. البته اصولا کیان این کار رو می کنه. دیروز که کت و شلوارش رو خرید، مجبورش کردم بیاد خانه و بپوشه و من براش اسفند دود کردم. اما چه اسفند دود کردنی! جاتون خالی اسفند رو سوزوندم و همه خانه رو دود برداشت!!!کارهامون خیلی زودتر از اون چه فکر می کردیم داره تموم می شه. به احتمال زیاد آخر خرداد عروسی می کنیم. برنامه مون هم اینه که اون روز با خانواده درجه اول بریم محضر و شامش هم بریم یکی از رستورانهای سنتی که برنامه موسیقی دارند. فعلا باربد، توی خیابان سئول، رو انتخاب کردیم. (تا حالا خودمون نرفتیم. اما تعریفش رو زیاد شنیدیم و از محیطش هم خوشمون اومد. شما چیزی می دونید در موردش و یا پیشنهادی دارین؟). هفته بعدش هم یه مهمونی بزن و برقصی تو خانه خودمون بگیریم با جمع دوستامون فقط. البته همین می شه ۵۰-۶۰ نفر!!! امیدوارم جا بشن خانمون! برای اون شب مهمونی هم من یه لباس شب سفید بپوشم که مامان کیان زحمت دوختنش رو بکشه. و البته یه آتیه عکاسی هم بریم که چند تا عکس با همون لباس با هم بگیریم. عکاسی رو هم هنوز انتخاب نکردیم البته. چند تایی شماره تلفن از دوستهامون که تازه عروسی کردند گرفتیم که حالا باید بریم و ببینیم از کدوم خوشمون میاد. یکیش عکاسی هتل هماست و یکی هم مالنی. شما پیشنهاد خاصی ندارید؟ و یا یه عکاسی خوب کم ناز و ادا سراغ ندارید؟ خلاصه که شدیدا مشغول این برنامه ها هستیم. آهان، داشت یادم می رفت! یه کار دیگه هم دارم. من می خوام برای کیان یه کادو بگیریم برای سر عقد. یه ماه قبل سر تولدش یه ساعت براش گرفتم. حالا می گه ساعت دیگه نمی خواد! خوب حالا چه چیز دیگه ای می شه گرفت؟ هنوز نمی دونم این رو چیکار کنم...

۳- هفته پیش یه فیلم محشر دیدم. Note Book! البته شاید از نظر خیلی ها یه فیلم رومانتیک معمولی باشه، اما برای من انگار زندگیم بوده. خیلی خیلی زیاد شباهت با زندگی من و کیان داشت. حتی خیلی از دیالوگها برام کاملا تکراری بود!!! نمی دونید دیدنش چه حس خوبی داشت....

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم توی همون کامنتدونی ملاحظه فرمایید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 28 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع 3

خوب حالا اینجا چی می شه گفت؟؟؟؟

 

لی لی لی لی.......مارال خانم دیگه داره عروس می شه...........لی لی لی لی

خوب حالا مشروح اخبار:

جمعه حدود ساعت ۵ و ۶ قرار گذاشتیم که بریم خانه مامان و بابام. بعد از ظهر با کیان رفتیم و یه سبد گل گنده خریدیم. من قبل از اینکه این مخالفتها پیش بیاد، به کیان گفته بودم گل جزء نکات مهم از نظر خانواده امه و باید یه گل خوب بخریم. طفلک فکر کرده بود باید یه سبد گل ۲۰۰۰۰۰ تومانی بخره! اما وقتی با هم رفتیم گل فروشی و من سبد رو انتخاب کردم باورش نمی شد. آخه منظور من فقط این بود که هم خوشگل و خاص باشه و هم دیگه ۵-۶ تومانی نباشه...خلاصه که یه سبد گل پر از رز قرمز با یه سبد خیلی ناز خریدیم، ۳۵۰۰۰ تومان...کیان اصولا اسپرت می پوشه و شلوار جین و کتانی پوشه. اما با اینها که نمی شد رفت خواستگاری! خلاصه که یه شلوار مخمل کبریتی خوشگل با یه پیرهن مردونه و کفش مردونه پوشید و رفتیم...اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. نمی دونستم چی پیش میاد و حسابی می ترسیدم. اما سعی می کردم به هیچی فکر نکنم. حتی در مورد اینکه چی بگیم و دیالوگها چی میتونه باشه، فکر نکردم. فقط دم رفتن یادم افتاد که اون روزی که خودم با بابا صحبت کرده بودم، یه چیزی ازم خواسته بود. بابا گفته بود حالا که هیچی نمی خوام از کیان بگیرم، حق طلاق رو ازش بخوام که من هم گفته بودم مطمئنم اگه من از کیان بخوام مخالفت نمی کنه! حالا اومده بود توی کله ام که اگه بابا یه دفعه این رو عنوان کنه، و کیان شوکه بشه یا مخالفت کنه چی؟! برای همین تصمیم خودم رو گرفتم که توی اون شرایط موضوع رو بهش بگم. اول کلی جا خورد و گفت که چرا تا حالا نگفتم؟ من هم براش قسم خوردم که یادم رفته بود! بالاخره حرفم رو باور کرد و خودش گفت که وقتی توی ایران مردها به راحتی می تونند زنشون رو طلاق بدهند، پس این عین عدالته که زن هم این حق رو داشته باشه. بخصوص که من مهر نمی خوام. خلاصه که با اطمینان خاطر از کیان رفتیم.

اولش حتی می ترسیدم که مامان و بابا بی محلی کنند و حتی گل رو از کیان نگیرند. اما اصلا اینجوری نشد. مامان در رو باز کرد و با دیدن قیافه کیان به طور کاملا مشخصی آروم شد و ازش تشکر کرد و تعارفش کرد توی خانه. البته گل رو نگرفت. چون کیان گفت سنگینه و فقط راهنماییش کرد که روی میز بذاره. بابا هم اومد جلو و با کیان دست داد و ازش برای گل تشکر کرد. بعد هم من قبل از اینکه اصلا بشینم رفتم توی آشپزخانه و مثل عروس خانمها چایی ریختم و آوردم. اما نمی دونم چرا مثل این فیلمها دستم نلرزید و چایی رو نریختم!!! خلاصه که نشستیم و از در و دیوار صحبت کردیم. یعنی یه ساعت اول در مورد آدمهای مختلف و مسائل مختلف حرف زدیم. از خواهرم و امتحانش تا گرونی برنج و اقتصاد و خانه و ... بعد از یه ساعت بالاخره بابا گفت خوب حالا برنامه تون چیه؟ کیان هم شروع به صحبت کرد و گفت که ما بدون رضایت و موافقت شما هیچ برنامه ای نداریم و الان هم اومدیم که شنونده خواسته های شما باشیم! بابا هم کلی ذوق زده شد و شروع به حرف زدن کرد و همه موضوع رو روی یه مسئله چرخوند که پدر و مادر کیان به دلیل تک پسر بودنش و شرایط زندگیش مطمئنا براش آرزوهای بهتری رو دارند و رضایت اونها فقط به خاطر خوشحال کردن پسرشون و از ترس ناراحتی اون نباشه. بلکه واقعا از ته ته دلشون بخواد که من عروسشون بشم و با مطلقه بودن من مشکلی نداشته باشند! کیان گفت از این جهت خودش اطمینان داره و اگه حرفش قبوله که اون قول می ده و اگه نه هم بابا می تونه با دیدن خود خانواده مطمئن بشه. من هم گفتم که پدر کیان رو دیدم و واقعا برق رضایت و خوشحالی رو توی چهره اش خوندم و وقتی من رو بقل کرد و بوسید، باز هم مطمئن شدم. تازه بعد هم در خفا به کیان بخاطر انتخابش تبریک گفته. (اینها راست بود ها. بخدا دروغ نگفتم!) فکر کنم همین حرفها  بابا رو مطمئن کرد و راضی. یه ذره هم در مورد ازدواج و شکل عروسی و محضر گفت که خوب این شکل بخاطر ازدواج دوم بودن من، برای ما ایده آله. اما خانواده کیان چی؟ اونها نمی خوان برای تنها پسرشون مراسم ازدواج و عروسی مفصل بگیرند؟ این براشون مشکلی درست نمی کنه؟ و کیان باز هم به خوبی جواب داد که این همیشه نظر و عقیده کیان بوده که عروسی مفصل و شام و اینها فقط سخت کردن اوضاعست و قشنگتره که همه چی در نهایت سادگیش انجام بشه و حتی گفت که پدرش فکر می کرد شاید بخاطر مسائل مالی قضیه باشه و بهش اطمینان داده که نگران نباشه. اما کیان نخواسته. الان هم مطمئنه که ناراحت نیستند. چون توی خانواده اونها همیشه اگه کسی مخالفتی داشته باشه، رک و مستقیم می گه و توی خفا و کنایه حرفی زده نمی شه. خلاصه که بابا راضی شد و برامون آرزوی خوشبختی کرد و گفت ما دیگه بچه نیستیم و قائدتا توی این سن فقط با احساستمون تصمیم نمی گیریم...یه ذره هم در مورد اینکه زندگی مشکلات هم داره و باید به هم در این موارد به هم کمک کنیم و ... هم گفت که می خواستم بگم بابا کجای کاری ما دو ساله با هم زیر یه سقف زندگی کردیم و این چیزها بینمون حل شده است و از دعواهای اولیه گذشتیم. مامانم هم یه ذره گریه کرد و گفت فقط نمی خواد دیگه من رو با خنده های دروغین و غم ته چشمم ببینه (چیزی که توی ازدواج قبلیم همیشه وجود داشته!) و گفت من رو همیشه خوب می شناخته و می فهمیده کی دروغ می گم. من هم گفتم پس حتما توی این یه سال اخیر فهمیده که ته چشمهام شاده؛ و بغض کردم که کیان دستم رو گرفت و کلی نوازشم کرد مامانم هم گفت بالاخره نفهمیده که من چرا با پدرام ازدواج کرده ام و چرا جدا شدم. اما این براش خیلی جالبه که توی قرن ۲۱ دو نفر بعد از ۱۰-۱۵ سال هنوز با رویای ۱۵-۱۶ سالگیشون شادند و می خوان با همون رویا باشند. من هم گفتم که اما الان دیگه این فقط یه رویا و تصمیم احساسی نیست و الان از اینکه ازدواج کردم و جدا شدم و همون موقع با کیان ادامه ندادم خوشحالم. چون همه اینها باعث شد خیلی چیزها یاد بگیرم و ما هیچکدوم آدمهای ۱۵ سال پیشمون نیستیم. بعد هم مامان گفت فقط می خواد که با هم حرف بزنیم و مشکلاتمون رو با هم حل کنیم. من هم اطمینان دادم که توی همین مدت هم ما هر مشکلی که برامون پیش می آد با صحبت حل می کنیم و نمی ذاریم دلخوری ها عمیق بشه...خلاصه که مامان هم رضایت خودش رو اعلام کرد. حتی توی یه فرصتی که کیان مشغول تلفن صحبت کردن شده بود، خواست با هم شام بریم بیرون که بابا خیلی استقبال نکرد و گفت خسته است و من هم دیگه وقتی مامان پیشنهاد داد شام خانه شون بمونیم، قبول نکردم و گفتم بابا خسته است، باشه یه فرصت دیگه. آخرش هم کیان گفت که در مورد شرایط عقد هم کیان هر چیزی رو که اونها و من بخواهیم قبول می کنه و مهر هر چیزی که من بخواهم و حق طلاق هم میده. چون به همه آرزوش با رسیدن به من می رسه و دیگه چیز بیشتری نمی خواد (کلی هنودنه گذاشت زیر بقلم!)...قرار هم شد که یه شب شام خانواده کیان بیان خانه مامان اینها و با هم آشنا بشند. موقع رفتن هم وقتی کیان با بابام دست داد، بابا اون رو به سمت خودش کشید و بوسیدش...کیان به خاطر این مسئله هنوز هم توی آسمونهاست...

از وقتی هم که از در اومدیم بیرون انگار همه چی توی خواب داره اتفاق می افته. من که تا آخر شب هم هنوز قلبم می اومد توی دهنم و برمی گشت سر جاش! کیان هم بدتر از من! شب که نمی ذاشت بخوابیم. انرژیهاش زده بود بالا و نمی ذاشت بخوابیم! ولی من برعکسش کمبود خواب این مدتم زده بود بالا و فقط می خواستم بخوابم. خلاصه که شب خوبی بود.

دیگه هم باید کم کم شروع کنیم به خریدهامون و کارهامون...

پی نوشت: مرسی از همه شما دوستهای خوبم که این مدت انقدر نگرانم بودید و باهام همراهی کردید.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 21 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

خواهرم

بعدا نوشت ۲: کیان دیروز به پدرم زنگ زد...اما مثل اینکه پدرم خیلی باهاش بد حرف زده بود و کار داشته. اما هر چی هم کیان پرسیده خوب کی تماس بگیرم سر بالا جواب داده...حال کیان دوباره خیلی بد شده...نمی دونم چیکار کنمفقط احساس می کنم بت من داره جلوی چشمهام از بین می ره...مطمئنم که اگه مشکلی پیش بیاد پشت کیان می مونم...امیدوارم یادم نره و بتونم همیشه ممنون داره از خود گذشتگی کیان باشم... دیروز دوباره کیان زنگ زد به پدرم. البته اون باز هم خیلی خوب حرف نزد. اما گفت با هم بریم خانه شون و حرف بزنیم...قرار شده جمعه بریم اونجا...اصلا نمی دونم چی می شه و چه اتفاقی می افته. فقط امیدوارم پدرم بیشتر از این کیان رو خورد نکنه!!! البته کیان با پدر و خواهر بزرگترش صحبت کرده و اونها هم بهش گفتند خودت رو برای همه چیز و همه جور برخورد آماده کن و عصبانی نشو. تازه گفتند از من هم اصلا توقع طرفداری نداشته باشه...

بچه که بودیم...همیشه آرزوم بود که با من همراه باشی. بازیهایی که دوست دارم رو با من بکنی. وقتهایی که تنهایی و توی یه گوشه دنج و خلوت با عروسکهام بازی می کردم، بیای و من رو از تنهایی در بیاری...اختلاف سن سه سال انقدر نبود که دوران من رو نفهمی...دوست داشتم وقتی که بخاطر نا مرتب بودنم دعوا می شنیدم، همون لحظه و بعد از دعوا شدن من یه ذره اتاقت رو نامرتب کنی تا مامان باز نگه "ببین! آخ یه خرده از این یاد بگیر!!!"...دوست داشتم وقتی که اسباب بازیهات رو باز می کردم تا کشف کنم توش چیه و چه جوری داره حرکت می کنه، داد نزنی "مامان! باز مارال وسایلم رو خراب کرد!"...آخ که چقدر دلم می خواست اون روزی که عروسکت رو به طناب وصل کردم و گذاشتم توی کانال آب تا باهاش ماهی بگیرم هیجانم رو درک می کردی و وقتی عروسک افتاد با گریه شکایتم رو پیش مامان نمی بردی که تا یکسال از داشتن عروسک جدید و بازی با عروسکهای تو محروم بشم...

وقتی بزرگتر شدیم و مدرسه رفتیم...دوست داشتم که توی مدرسه ازم فرار نکنی و اجازه بدی با وجود تو، به عنوان خواهر بزرگترم، به دوستهام پز بدم...دوست داشتم روزی که برای جشن دهه فجر و اجرای نمایشتون رفتی روی سن مدرسه، به جای اینکه باهام قهر کنی، احساسِ منِ ۷ ساله رو درک می کردی که چرا بلند شدم و داد زدم اون خواهرمه و کلی حواست رو پرت کردم...دوست داشتم یه خرده کمتر درس بخوانی تا مامان همیشه سرکوفتت رو به من نزنه...دوست داشتم وقتی نمره ات ۱۹.۵ می شه گریه نکنی تا من که نمره ام ۱۸ می شد، مجبور نشم ناراحت باشم...دوست داشتم انقدر شاگرد خوبی نبودی تا همه معلمها بهم نگن"تو خواهر غزالی؟ پس چرا مثل اون نیستی؟!!!"...آخ واقعا چی می شد اگه همیشه نوک مدادهات مرتب نبود و یه ذره زودتر مداد رنگیهات رو تموم می کردی؟...

وقتی باز هم بزرگتر شدیم و رفتم دبیرستان...چی می شد اگه من رو با خودت این طرف و اون طرف می بردی؟...آخ اگه می دونستی چقدر دلم می خواست توی یواشکیهات با دختر خاله مون شریک باشم...شاید اینجوری انقدر از دختر خاله متنفر نمی شدم!...چرا حتی یک بار هم من رو با خودت به دانشگاهت نبردی؟...واقعا نمی تونستی بفهمی که چه غروری بهم دست می ده وقتی با خواهر بزرگترم برم به دانشگاهش و یا باهاش برم جردن گردی؟...نمی دونم اون روزی که کیان زنگ زد و فقط من و تو و دختر خاله خانه بودیم، واقعا کی به مامان گفت؟ راستش تازگیها این فکر میاد توی سرم که اون دفعه هم خودت بودی...چرا خودت با وجود اینکه با نوید دوست بودی و وقتی مامان اینها نبودند دائم خانه ما بود، به محض اینکه نوید نمی تونست بیاد به من گیر می دادی که چرا کیان میاد خانمون؟؟؟...چرا هیچوقت موقعی که مامان دعوام می کرد ازم دلجویی نمی کردی و همزمان تو هم باهام قهر می کردی و از اون نگاه غضبناکت بهره مندم می کردی؟؟؟...چرا هیچوقت کسی مچ تو رو در مورد دوستیتون نگرفت؟ حتی اون موقعی که یواشکی رفتین شمال هیچکس نفهمید، اما وقتی من همون کار رو کردم، لو رفتم و مدتها مورد غضب بودم...و تو! تنها کاری که کردی این بود که سریع به من بگی به مامان اینها نگم که از کارم خبر داشتی...اصلا چرا انقدر درست خوب بود و برات مهم بود که پزشک بشی؟ می گی به من چه ربطی داره؟ آخه بعد از این بود که من هم موظف شدم یکی از رشته های پزشکی رو قبول بشم! آخه خواهر بزرگترم داشت دکتر می شد!!!

اون موقعی که پدرام وارد زندگیم شده بود و نیاز به کمکت داشتم، کجا بودی؟...اون روزها رو یادت میاد که نوید هم به تو پیشنهاد ازدواج داده بود؟ دیگه هیچکس تو رو نمی دید. حتی هایدی دوست صمیمیت که بخاطر مشکلات خانوادگیش اون موقع با ما و توی خانه ما زندگی می کرد. البته اون چند ماه برای من خوب شده بود. چون تمام نقش خواهر بزرگی رو که تو هیچوقت بازی نکردی، اون برام بازی کرد! تمام درد و دلم برای اون بود. و اون تنها کسی بود که ازم شنید با وجود پدرام هنوز کیان رو دوست دارم و فقط چون حس می کنم پدرام خیلی دوستم داره و کیان فراموشم کرده، تصمیم دارم بهش جواب مثبت بدم!!!...شاید اگه اون روزها به من هم فکر می کردی ....

بعد هم که نوید وارد زندگیت شد...دیگه هیچ خدایی رو بنده نبودی و مثل نوید غد و خودخواه شده بودی...هیچکس انقدر خوب نبود که بتونه با شما ها معاشرت کنه. بخصوص من و نامزدم، پدرام، که یه بچه شهرستانیِ نسبتا فقیر بود! خوب معلوم بود که کلاسش به نویدِ نیاوران نشین نمی خورد!!!...اما وقتی نامزدیتون به اون شکل وحشتناک تمام شد، من چیکار کردم؟ یادت میاد چقدر به گریه هات گوش دادم و سعی کردم آرومت کنم؟ فحشها و بد و بیراههایی که به مامان و بابا می دادی رو تحمل می کردم و به هیچکس چیزی نمی گفتم!...اون موقعی که مامان طفلک به تمام همسایه ها از به هم خوردن نامزدیت و بد بودن نوید و اینکه تموم شدن رابطه تصمیم خودت بود می گفت، و تو یواشکی اونها باز هم نوید رو می آوردی خانه، و من نه به روی تو آوردم و نه به مامان چیزی گفتم (هنوز هم مامان نمی دونه!)...

تنها دوره ای که تا حدی با هم ارتباط نزدیک داشتیم، همین موقع ناراحتیهای تو بود و یه دوره هم بعد از آشناییت با امیر که خوب پسر خوبی بود و رابطه نزدیکی با پدرام برقرار کرده بودند...اما خیلی زود شما رفتید انگلیس...

وقتی فهمیدی که بین من و پدرام مشکلی وجود داره، چیکار کردی؟...وقتی اومدی و من رو در حال گریه دیدی، از من پرسیدی چرا و چی شده که گریه می کنی؟ یا فقط به مامان گفتی مارال بی دلیل گریه می کنه، پس افسردگی گرفته و ببریدش دکتر!!! آخ که اونروز گریه من پر از دلیل بود...اونروز عشقم رو کنار کس دیگه ای دیده بودم...متن چتی رو که یکساعت با پدرام کردی یادته؟ می دونم که در جواب اعتراضم، همه گفتید اجازه نداشتم آرشیو مسنجر پدرام رو نکاه کنم! آره، کارم اشتباه بود. اما کنجکاوی چت یکساعته شما دو تا هیچ راهی برام نذاشته بود. تویی که هیچوقت با من یکساعت حرف نزده بودی، به شوهری که می خواستم ازش جدا بشم، گفتی مارال عوضیه! گفتی مارال همیشه رفتار احمقانه داشته، گفتی مارال همیشه خودخواه و بی فکر بوده! به پدرام اطمینان داده بودی که اگه ازم جدا بشه، شما من رو طرد می کنید و طرف اون رو می گیرید!!! (خدا می دونه که دروغ نیست و خودت هم اونروز رو کامل یادته!!!)...تنها باری که بهت اعتماد کردم و راز زندگیم رو بهت گفتم، وقتی بود که اون کوچولو تو شکمم جا گرفته بود. اون هم چون می خواستم ازت مشورت پزشکی بگیرم. ازت قول گرفتم که به مامان هیچی نگی. چون نمی خواستم نگهش دارم...یادته اون رو هم کی گذاشتی کفِ دستِ مامان؟ وقتی به مامان گفته بودم که من و پدرام توی س*ک*س هم مشکل داریم و یکساله که با هم رابطه ج*ن*س*ی نداشتیم!!! به مامان گفته بودی مارال دروغ می گه، فلان تاریخ حامله بوده! حالا خدا رو شکر که اون آخرین نزدیکیمون بعد از 3-4 ماه بود و البته که بچه اصلا مال پدرام نبود! و باز هم خدا رو شکر که پدرام فکر می کرد بچه خودش بوده و در جریان قضایا بوده!

بعد از جداییم تا حالا سه بار اومدی ایران. اما حتی یکبار نخواستی در موردش ازم سوال کنی که آخه چرا و چی شد؟! مامان بهت گفت؟ آره می دونم. اما تو چی؟ نخواستی از دهن خودم بشنوی؟ نخواستی ببینی شاید کمک بخواهم؟ این دفعه آخری هم که شاهکار کردی! مامان گفت که قضیه کیان رو بهت گفته! باز هم نخواستی از خودم بپرسی چه غلطی می خوام توی زندگیم بکنم؟! به نظر می رسه به قولت به پدرام هم که وفا کردی. شنیدم رفتین و باهاش دیدار تازه کردین!!! خوش گذشت؟ کاش لحظه ای هم وقت می ذاشتی و میومدی خانه زندگی من رو می دیدی. کاش می گفتی بذار ببینم کیان بعد از گذشت 10 سال چی شده و چرا می خوای باهاش باشی و حتی ازدواج کنی...

خوب همه اینها رو گفتم که فقط بهت بگم چرا نمی تونم امسال برات زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگم...امیدوارم بفهمی که الان اصلا آمادگی شنیدن صدات رو ندارم...پس لطفا فقط اون کارت رو ازم قبول کن...و اینجا می گم که

"تولدت مبارک خواهرم"

شاید هم به قول مامانم این دوری ما بخاطر دعای اون بوده. آخه می گه همیشه از خدا می خواسته که دوتا دختر داشته باشه... (آخه خودش تک دختر بوده و احساس تنهایی می کرده). خدا هم ما رو داده، اما گفته حالا که تو کار خدا دخالت می کنه، لااقل دو تا دختر بده که هیچ وجه اشتراکی نداشته باشند! و تبدیل شدیم به این دو تا خواهر که هیچ سنخیتی با هم ندارند! نه حرف مشترکی...نه علاقه مشترکی...

پی نوشت: شاید بگید چقدر کینه ای هستم و نمی تونم ببخشم. اما من معمولا و نسبت به همه کینه به دل نمی گیرم. فقط از بعضی آدمها انتظار بعضی از کارها رو ندارم. یعنی از خواهرم انتظار این کارها رو نداشتم و هر کاری می کنم نمی تونم خیلی از کارهاش رو فراموش کنم...

پی نوشت ۲: دیروز رفتم خانه مامان اینا. اما نه من حرفی زدم و نه بابا به روی خودش آورد...حالا قراره کیان براش زنگ بزنه...بی خبرتون نمی ذارم...

بعدا نوشته: آقایون، خانمها، کسی جایی رو سراغ نداره که بشه یه سگ کوچولو رو برای دو روز پانسیون کرد و بعدش هم سالم و سرحال تحویلش گرفت؟! برای بدست آوردنِ آرامشِ دوباره توی زندگیمون، نیاز شدید به یه سفر کوتاه داریم. اما کسی رو نداریم که هاپو کوچولوموم رو نگه داره...اگه اطلاعی دارین لطفا دریغ نکنید...با تشکر

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ? موضوع: خانوادگی ?

گزارش وقایع (2)

۱- اول از همه که چون دیدم قصه ادامه دار شد و هنوز ماجرا تموم نشده تصمیم گرفتم اسم پست قبلیم رو هم عوض کنم. حالا بقیه ماجرا...

چهارشنبه حدودهای ظهر (بعد از نوشتن پست قبلیم بود) مامانم زنگ زد و دوباره با من صحبت کرد. گفت این شکل اصلا درست نیست و دوباره فکرهامون رو بکنیم و عجولانه تصمیم نگیریم. گفت که حتی به پدرم گفته که اگه اون نیاد هم خودش میاد! (این اصولا از پدر و مادر من خیلی بعیده. چون همیشه از بچگی تا حالا حرفشون با هم یکی بود و ازشون دو تا حرف نمی شنیدیم!!!) بعد هم گفت که پدرم خیلی عصبانیه و بیشترین حرفش و نگرانیش تحقیر شدنِ من و خودشه! گفت که من رفت و آمدم رو انجام بدم و کم کم بابا رو راضی کنم...

حرفهاش خیلی به دلم نشست. حس اینکه مامانم داره کمک می کنه و تسلیم نشد، حس خوبی بود. اما الان دوتا مشکل داشتم. اگه بابام رو راضی کنم بیاد، اون وقت کی کیان رو راضی کنه که عکس العمل بدی نشون نده؟؟؟

بالاخره به کیان زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم. اما مگه اون کوتاه میامد؟! مرغش یه پا داشت و دائم می گفت حاضر نیست برنامه اش رو عوض کنه و ما خودمون، حداکثر با دو تا از دوستهامون که شاهد باشند، می ریم محضر. می گفت اگه می خوام رضایت پدرم رو جلب کنم به خودم مربوطه، اما اون دیگه حاضر نیست کسِ دیگه ای بیاد سر عقدمون!!!

تلفنی دو بار حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم. اما فایده ای نکرد. نمی دونید چقدر توی شرکت گریه کردم و عر زدم!!! تا آخر شب هم بارها بحث کردیم. البته هم کیان اجازه قهر نمی داد و هم خودم دلم نمی خواست جو بینمون اینجوری باشه. تا یه چیزی می گفتیم و یه خرده دلخوری پیش میومد، بحث رو عوض می کردیم و یا من می گفتم که دلم نمی خواد چیزی باعث انقدر دعوا توی خانه مون بشه. توی صحبتها از کیان پرسیدم که اگه الان من واقعا به اجازه پدرم احتیاج داشتم (دختر بودم) چیکار می کرد؟ اونم گفت هر جور بود رضایتشون رو می گرفت!!! گفتم بعید می دونم غرورش بهش اجازه بده! توی بحثها می گفت که من هم با اونها همدست شدم! آخه بهش گفتم که مادر و پدرش بهش گفته اند صبر کن و عجله نکن، دوستهای من گفته اند عجله نکنید، مادر من می گه صبر کنید، لابد اونها درست می گند تا کیان یه نفری دیگه! الان هم من چیزی نمی خوام. فقط می گم تا ما خریدها و کارهامون رو انجام بدیم سعیم رو بکنم تا پدرم رو راضی کنم! اما اون کوتاه نمیومد و می گفت که نمی خواد دیگران برای زندگیش برنامه بریزند!!! کیان می گفت که اصلا اونه که داره بخاطر من از خانواده اش می گذره. چون بهشون گفته نیان! من هم گفتم که اصلا این گذشت نیست، چون با اینکارش شاید یه لحظه سر عقد، به نفع من عمل کرده باشه. اما یه عمر رابطه رو برای من خراب کرده. چون اونها دائم می گن که من اونها رو از عروسی تنها پسرشون محروم کرده ام! و اینکه کیان فقط همین الان رو می بینه. اما من یه عمر آرامش و زندگی کنارش رو می بینم و می خوام...آخرین جوابش هم این بود که مگه تجربه کردم و از کجا مطمئنم که آینده این اتفاقها می افته...

آخر شب بالاخره من تسلیم شدم و گفتم که هر جور اون می گه. اما بهش گفتم که راضی و خوشحال نیستم و فقط برای این کوتاه اومدم که بحث فایده ای نداره و اون نمی خواد حرف هیچکس رو گوش کنه! ۵ شنبه صبح هم سر کار نیومدم و قرار شد برم برای روز عقد مانتو بخرم. البته ته دلم هنوز تسلیم نشده بودم و امیدوار بودم زمان کیان رو آروم کنه. تصمیم هم گرفته بودم که صبح که تنهام به مامان کیان زنگ بزنم و هم ازش عذرخواهی کنم برای شرایط پیش اومده و بگم که من از کیان نخواستم اونها رو از اومدن سر عروسی تنها پسرشون محروم کنه و هم اینکه ازش کمک بخوام برای راضی کردن کیان!

صبح کیان مطابق معمول بیدار شد و رفت سر کار. البته خوش اخلاقتر از این چند روز بود و با مهربونی از هم خداحافظی کردیم. تازه از رختخواب بیرون اومده بودم که کیان زنگ زد. اولین حرفش این بود که صدای پدرت چقدر قشنگ و گرمه!!!!!!باورتون نمی شه وا رفتم روی تخت....باورم نمی شد....اما کیان صبح از توی موبایلم تلفن پدرم رو برداشته بود و بهش زنگ زده بود...

اولش پدرم گارد دفاعی گرفته بود. اما توله سگ کیان (این فحش نیستها! پر از عشقه) که می تونه با زبونش مار رو از لونه اش بکشه بیرون، صحبت رو با عذرخواهی شروع کرده که ببخشید من و مارال باعث نگرانی و ناراحتتیون توی این چند روز شدیم!!! که همین پدرم رو خلع سلاح کرد. خلاصه یکساعتی با هم تلفنی حرف می زنند. پدرم از ترسها و نگرانیهاش بهش گفته. دو تا چیز اصلی که مطرح کرده، یکیش همین بوده که کیان ویران شدن زندگی قبلیم رو دیده و حتی توش سهیم بوده و این خیلی مشکل بزرگیه و تقریبا پدرم مطمئنه که زندگیمون فقط یکی دو سال می تونه دوام داشته باشه! دیگه هم اینکه نمی تونه تحمل کنه بیاد اونجا و تحقیر شدنِ من و خودش رو ببینه. معتقد بود که فقط بخاطر تک پسر بودن کیان، خانواده اش جرات مخالفت نکرده اند!!! یعنی که اصلا نمی تونه باور کنه اونها با مطلقه بودن من مشکلی ندارند!!! کیان هم کلی براش گفته که خودش و خانواده اش من رو خیلی دوست دارند و پدرم اشتباه می کنه. و گفته که خوب ۵۰ درصد این مشکل با کیانه که زمان به پدرم ثابت خواهد کرد ولی ۵۰ درصد بقیه با هر کسی ممکنه باشه و این به این معنیه که چون مارال یه بار ازدواج کرده و جدا شده دیگه حق حیات نداره و این اشتباهه...آخرش هم کیان گفته که تمام این چیزهایی که می گید رو زمان به شما ثابت خواهد کرد که اشتباه می کنید. اما ما (یعنی من و کیان) الان به حضور و پشتوانه شما احتیاج داریم. ما احتیاج داریم که با اومدنتون توی مراسم به دلهامون گرمی بدین...پدرم هم گفت که مثل اینکه خودش با خودش درگیری داره و احتیاج به زمان داره که با خودش کنار بیاد. ۵شنبه داشتند می رفتند مسافرت. پدرم از کیان خواست اجازه بده این چند روز فکرهاش رو بکنه و بهمون خبر بده. کیان هم ازش تشکر کرده و گفته ممنون که بخاطر ما توی تصمیمش تجدیدنظر می کنه!!!

خلاصه که فعلا منتظر جواب پدرم هستیم... البته احتمال اینکه باز هم مخالفت کنه خیلی کمه. شاید بخواد دوباره با من، یا کیان، یا هردومون حرف بزنه. اما بالاخره میآد. دعا کنید برامون...

۲- چند وقت پیش چند تا از دوستهام من رو به بازی جمله ۶ کلمه ای دعوت کرده اند، بالاخره تصمیم گرفتم شرکت کنم. البته بهم حق بدید که با مغز شلوغم توی این چند وقت نتونسته باشم بهش فکر کنم.

قاعده بازی: گذاشتن لینک دعوت کنندگان، نوشتن جمله ۶ کلمه ای، دعوت ۵ تا از دوستان، فرستادن دعوتنامه براشون

در هر حال از دوستهای خوبم دزیره، مونا، و دوست جدیدم نیکولوپاگانینی که دعوتم کرده اند متشکرم.

جمله من :

به

یاد

نیاوریم

بلکه

زنده

نگهداریم!

(کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی عزیز)

برای قابل فهمتر شدن جمله بالا این رو هم بهش اضافه می کنم:

"حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگهداشتن آن است!" (همون کتاب بالایی)

حال من هم باید ۵ نفر از دوستهام رو دعوت کنم و براشون دعوتنامه هم بفرستم. فریدا، مینو، دلفین، نگاهی نو و مهربانو ی عزیزم رو دعوت می کنم که توی بازی شرکت کنند.  دیگه ببخشید اگه نمی تونم همه دوستهام رو دعوت کنم...راستش سعی کردم کسهایی رو انتخاب کنم که حدس می زنم نوشتن یه جمله براشون به اندازه من سخت نباشه و عادت به پستهای کوتاه هم داشته باشند...

پی نوشت ۱: جواب کامنتها رو دادم.

پی نوشت ۲: مینای عزیزم مرسی از لطفت. به محض آروم شدن اوضاع بقیه داستان رو می نویسم. اما توی جدایی ما خیلی چیزها دخیل بودند که یکیش مامان کیان بود، نه تنها دلیلش! من از این جدایی پشیمون نیستم. چون خیلی چیزها هر دو یاد گرفتیم و دوباره به هم رسیدیم. امیدوارم شما هم دوباره با تجربه های جدید کنار همدیگه قرار بگیرید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 14 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع (1)

خوب با پدرم صحبت کردم...

توی هفته گذشته هیچ شبی نتونستم بخوابم. انقدر که عصبی و دل نگران بودم. کیان هم داغون شده بود. بالاخره تصمیم گرفتم زودتر برم و حرفهام رو بزنم. ۲شنبه (۹اردیبهشت)! از اول صبح حالم رو نمی فهمیدم. البته تمام سعیم رو می کردم بهش فکر نکنم و من چقدر توی اینکار استادم...سرم رو با کار حسابی مشغول کرده بودم...اما دیگه وقتی ساعت ۵ شد، فهمیدم دیگه وقتش رسیده. تلفن زدم و به مامان گفتم شب میام خانه تون...نمی تونید تصور کنید با چه حالی رفتم و چه دل شوره ای داشتم...با اینکه تمام مدت سعی می کردم مثبت فکر کنم و نگرانی را از خودم دور کنم، اما نمی شد. 

وارد خانه شون که شدم، می شد سنگینی فضا رو حس کرد. اول سعی کردم خودم رو آرام کنم و از در و دیوار حرف زدم . حال و احوال معمولی کردم. اما بعد از چند دقیقه بابا تلویزیون رو خاموش کرد و با اینکار انتظارش رو نشون داد! من هم شروع کردم.

گفتم مامان حتما بهتون گفته که من در چه مورد می خوام حرف بزنم.

گفت یه چیزهایی ازش شنیده.

من هم گفتم می دونم که از شرایط زندگیم و روابطم اطلاع دارید. کیان از من خواسته باهاش ازدواج کنم. خیلی وقته. اما من منتظر بودم تا زمانی از جداییم بگذره و یه چیزهایی هم توی ارتباطم به خودم ثابت بشه، که این اتفاقها افتاده و می خوام اینکار رو بکنم. گفتم الان مطمئنم که در کنار کیان آرومم و هیچ جای دیگه و پیش هیچکس دیگه ای این آرامش رو نخواهم داشت.

اون شروع کرد حرف زدن. از جامعه شروع کرد و اینکه توی این جامعه سنتی سعی کردند روشنفکر باشند و زندگی مدرن و پیشرفته رو از غربی ها یاد بگیرند. اما نه تنها اون رو نتونستند انجام بدهند، بلکه راه رفتن خودشون هم یادشون رفت! از این گفت که ازدواجهای خیابانی هیچکدام موفق نمی شوند و ازدواج قبلیم هم با تمام مشخصات و شکل ازدواجم مخالف بود. اما چون من می خواستم هیچی نگفتند (البته اون موقع تقریبا اصلا مخالفتی ابراز نشد. مامانم بعد از جدا شدنم بهم گفت که چون مطمئن بودند من هر کاری بخوام می کنم مخالفت نکردند!!!) و با همه شرایط کنار اومدند...گفت چندین بار از زبون خودم شنیده که من حرفهاش رو نمی فهمم و اون هم من رو درک نمی کنه. گفت همه زندگیش با منطق حرکت کرده و هیچوقت با احساسش و از سر هوسش حرکتی نکرده (چه زندگی وحشتناکی!!!برای من که کابوسه!!!)، اما من بارها هم ثابت کردم و هم گفتم که با احساساتم زندگی می کنم! (این رو هم راست گفت، چون واقعا زندگی بدون احساس به نظرم مسخره است!) گفت حالا اصلا نمی دونم از ما چی می خوای. چون اجازه گرفتن توی سن و سال تو و با شرایط تو منطقی نیست. اما چرا اومدی اینجا و از ما چی می خوای؟

گفتم که توی ازدواج قبلیم شما خیلی به من کمک کردید و همه کار رو برام کردید (عروسی رو پدرم گرفت، خانه گرفت و ...)، ایندفعه هیچی ازتون نمی خوام. جز اینکه دعای خیرتون پشت سرم باشه و مثل همیشه کنارم باشید.

پدرم گفت که دعای خیر همه پدر و مادرها پشت سر بچه هاشون هست. اگه حتی بگن هم عاقشون می کنند هم دروغ می گن. از این مطمئن باش. اما...

از این اما همه چی شروع شد. ایراداتش که شاید هم درست بوده باشه و یک زمانی نگرانی های ذهنی من هم بوده، شروع شد. بودن اینکه من بتونم جوابی بدم. در مورد همه حرفهاش فقط می گفتم من مطمئنم و امتحانش کردم! من نمی تونستم به پدرم بگم که من و کیان دو ساله زیر یک سقف زندگی کردیم و این چیزهایی که می گی امتحانش رو پس داده. نمی تونستم بگم خانواده اش رو خیلی خوب دیدم و می شناسم...همه حرفهاش رو نمی تونم بگم. چون همون طوری که قبلا هم گفته بودم یه سری مسائل رو در مورد کیان نمی خوام و نمی تونم اینجا بنویسم. مسائل شخصیشه و مطمئنا دوست نداره همه اینجا بخوانند...اما یکی از ایراداتش این بود که توی زندگی قبلیم با کیان ارتباط داشتم و اون شاهد خیلی از چیزها بود. فردا که با هم زندگی می کنیم یا دعوامون بشه این رو میزنه توی سر من! خوب این بزرگترین دل نگرانی خودم هم بود. اما توی این چند وقت کاملا بهم ثابت شد. با حرفهایی که با هم زدیم و با بحثهایی که با بقیه کرده بود و من شاهدش بودم و حتی با دعواهایی که با هم کردیم...می گفت خانواده اون هم حتما ناراضی هستند. چون من مطلقه هستم. گفتم هیچ برخورد بدی نکردند. با اینکه من نگران این مسئله بودم. اما پدرم می گفت حتما از ترس پسرشون بوده که مخالفت نکردند. حتما بعد که بریم سر خانه زندگیمون مخالفتها شروع می شه و متلک می گن و ... پرسید برخوردشون اصلا چی بود؟ گفتم مادرش خیلی خوب بود و بعد از اینکه کیان بهش گفته بود به من زنگ زد و تلفنی گفت که خیلی خوشحاله و ازم عذرخواهی کرد که چندین سال قبل سعی در جداییمون کرده و اینکه این حتما خواست خدا بوده که ما با هم باشیم و چون ما هم این رو می خواهیم، اون هم خوشحاله! پدرش هم خیلی خوب برخورد کرده بود و فقط گفته بود که توی خانواده شون موضوع جداییم مطرح نشه که کسی حرفی نزنه. بابا گفت خوب پس این نشون می ده که براشون جداییم مهمه. گفتم این از نظر خودم نکته مثبت بوده. چون گفته برای اینکه خاله ای عمویی کسی حرفی نزنه که مارال ناراحت بشه، بهتره کسی چیزی ندونه! گفتم من هم در مورد یکسری از ایرادات کیان نمی خوام کسی توی خانواده ام ازشون باخبر باشه. چون نمی خوام بهش توهین کنند.  اما بابا کوتاه نمی اومد و حرفم رو قبول نکرد...می گفت اصلا می تونم با اونها رفت و آمد کنم. می گفتم آره و مشکلی ندارم! ازم پرسید دارم بهش ترحم می کنم؟ دلم براش می سوزه که می خوام باهاش ازدواج کنم؟؟؟ گفتم کیان رو ندیدی. اصلا آدمی نیست که ترحم پذیر باشه. اصلا ببینیدش نمی خواین بهش ترحم کنید. بلکه ازش نیرو می گیرید!!! من دوستش دارم! با هیچ کس دیگه ای هم نمی تونم زندگی کنم. کما اینکه اینکار رو یکبار کردم و به جدایی رسید! گفت می خوایم چیکار کنیم؟ و من گفتم عروسی نمی خوام بگیرم و محضر می خوایم بریم.

مامانم اما برخلاف انتظارم برخوردش خیلی بهتر بود. وقتی بابا رفته بود دستشویی، ازم پرسید که شما واقعا با هم زندگی کردید؟ گفتم آره! بعد از این، سوالاتش منطقی تر شده بود... از لحاظ مالی چه طوریه؟ خسیس نیست؟ من و تویی نداره؟ و کلی از این حرفها که جوابهام قانع کننده بود.

مامانم گفت با وجود اینکه من کاملا ناراضی هستم، اما این حرفها بین خودمون بمونه و سر عقد مارال رو تنها نذاریم و حرمتش رو جلوی اونها نگه داریم. می خوام توی مراسم، هر چی که هست، باشیم.

اما باز هم بابا کوتاه نیومد. گفت دفعه قبل هیچی نگفتم و با جداییت خیلی به من فشار اومد. اینبار با جداییت نمی تونم طاقت بیارم و اگه تا اون موقع نمرده باشم، حتما می میرم!!! گفت من که وضعیت خودم رو می دونم و خیلی زنده نخواهم بود(با این حرفهاش بدجوری دلم رو سوزوند)... ایندفعه نمی خوام مهر تایید روی کارت بذارم. ایندفعه اگه مشکلی پیش بیاد زبونم درازه که من که راضی نبودم و می تونم ازت حمایت کنم!!! با این حرفهاش خیلی بهم فشار آورد. خیلی زیاد... گفت که اون اصلا نمیاد و حاضر نیست نه کسی خانه اش بره خواستگاری و نه سر عقد بیاد!!! به مامانم گفت تو اگه می خوای برو، اما من نمیام...فقط آرزو می کنم خوشبخت بشی و زمان بهم ثابت کنه اشتباه کردم. اون وقت تو می تونی ارتباط رو درست کنی!

حرف دیگه فایده ای نداشت. فقط گفتم مرسی که به حرفهام گوش دادید و خوشحال می شم اگه توی مراسمم باشید و خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دم در مامان آروم ازم پرسید الان تاریخ عقد مشخص کردید؟ گفتم نه هنوز و اون ازم خواست چند وقتی صبر کنم تا شاید بتونه پدرم رو راضی کنه.

مصیبت من تازه شروع شد. برگشتم خانه و همه حرفها رو به کیان گفتم. اون هم عصبی شد و گفت همین فردا بریم عقد کنیم. گفت برای هیچکس صبر نمی کنه. گفت حتی اگه مادرم هم پدرم رو راضی کنه که سر عقد بیاد، فایده ای نداره! نمی تونه به پدرش بگه بفرمایید این آدرس محضر، بیاین و خانواده مارال رو هم همون جا می بینید! گفت این بی حرمتی به پدرشه. گفت حاضر نیست پدرش رو توی همچین شرایطی قرار بده که پدر من بیاد و ناراضی یه گوشه محضر وایسه و بی محلی یا کم محلی به اونها بکنه! (البته این رو حق داره...این شکلی خیلی مسخره می شه که خانواده هامون توی محضر برای اولین بار روبرو بشند!) گفت برای اینکه من هم خیلی بهم فشار نیاد، به پدر و مادرش هم می گه نیان سر عقد!!! من هم هرچی گریه و زاری کردم و گفتم صبر کنه تا شاید همه چی درست شد، حاضر نشد و بیشتر عصبانی شد که من خانواده ام رو ترجیح می دم و اصلا حاضر نیستم بدون رضایت اونها با کیان ازدواج کنم و پشیمون شدم!!! بهش خیلی برخورد که حتی پدرم نخواسته ببیندش...بهش حق می دم. پدرم با همه ادعایش برای منطقی بودن پیش داوری کرد. اون حتی اگه کیان رو توی خیابان هم ببینه نمی شناسه!!!

خلاصه که دعوای حسابی کردیم و بعد از مدتها با قهر خوابیدیم. صبحم ازم خواست که حتما به مادرم زنگ بزنم و ازش بخوام پدرم رو راضی نکنه! خودش هم با خانواده اش تماس گرفت و همه چی رو بهشون گفت و ازشون خواسته سر عقد نیاند. اونها هم هر چی بهش گفتند صبر کنه تا اوضاع درست بشه، کوتاه نیومده...من هم با مادرم دوباره حرف زدم و بهش گفتم تصمیم گرفتیم هیچکس نیاد و خودمون دو تایی بریم محضر! مادرم هم هر چی گفت که عجله و لجبازی نکنید، فایده نداشت. بهش گفتم از نظر من حتی اگه بابا بیاد سر عقد، مسخره است که اولین بار اونجا هم رو ببینند! مامان هم پرسید مگه برنامه دیگه ای داشتین که جواب دادم حالا نه خواستگاری که بیان اونجا، حداقل توی خانه خودمون دوتا خانواده بیان و قبلش با هم آشنا بشند...

دیروز البته هر دو آرومتر شدیم و با هم آشتی کردیم. من قرار محضر با خریدار سیناد داشتم و بالاخره ماشین رو کاملا فروختم و شب هم به مناسبت شیرینی ماشین شام رفتیم بیرون.

فعلا فقط تونستم راضیش کنم که یه خرده صبر کنه تا آرومتر بشیم و حداقل خودمون سر عقد شاد باشیم و سر فرصت و با دل خوش خریدهامون رو برای عقد بکنیم...اون هم راضی شده. 

من هم فقط دعا می کنم تا اون موقع فرجی بشه و همه چی درست بشه...امیدوارم حرفی که به مامان زدم باعث بشه کار خودش رو بکنه و پیشنهاد توی خانه ما رو قبول کنند... نمی دونم دیگه چیکار می شه کرد...شاید هم آخرش مجبور شیم دوتایی بریم محضر...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

ترسیده ام....

کاش می شد باز هم بگم

"فردا بهش فکر می کنم!"

اما می دونم این دیگه آخرین فرصته...

دیگه فردایی نیست...نباید باشه!!!

اما با ترسم چه کنم؟

این دلی که داره از سینه ام می آد بیرون...

کاش می شد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 7 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com