تبليغاتX
روزمرگی های مارال

نداره!

بالاخره رفتیم خانه خودمون. تقریبا دو ماه شده بود که خانه مون نبودیم. از مریضی بابا شروع شد تا باقی قضایا و تنهایی مامان. خوب بود. اما نگرانیم کم نشده که هیچ شاید بیشتر هم شده. تنهایی مامان خیلی اذیتم می کنه. این حس مسئولیته داره دیووونه ام می کنه. هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر برای خانواده ام حس مسئولیت داشته باشم! آخه من اصولا آدم بی قید و بندیم...البته دوست مامان اومده و کنارشه. مامان هم آرومتر شده. چند باری از خانه بیرون هم رفته (منظورم به غیر از کار و اجباره ها. وگرنه که مادرم هر روز می ره سر کار!). اما هنوز هم خیلی به یاد باباست و گریه می کنه. نمی دونم باید چیکار کنم و اصلا چه کاری براش از دستم بر می آد. دوست ندارم تمام روزهام و تعطیلاتم رو با مادرم بگذرونم. دلم می خواد زندگی خودم رو داشته باشم. اما نگرانی اون، حس عذاب وجدان بهم می ده...

بگذریم...تعطیلات رو باز هم رفتم شمال. البته رفتیم ویلا. با کیان و چند تا از دوستهاش و خواهرش!!! مامانم هم با دوستش رفت بابل. خیلی فاصله نیست از ویلامون تا بابل. اما با هم نبودیم. من هم ۵شنبه صبح با کیان، بدون حضور هیچکس دیگه و تنها رفتم پیش بابا. یه دل سیر که نه، اما گریه کردم. بد نبود. یه خرده خالی شدم. نمی تونم جلوی بقیه و با حضور بقیه عر بزنم. اما ۵شنبه خوب بود. هیچ کس آرامگاه نبود و همه جا ساکت بود...بد هم نگذشت...اونقدرها که فکر می کردم حضور خواهر کیان عذاب آور نبود! پیشنهادش از خودم بود که اون رو هم ببریم. آخه این مسافرت رو یه جورایی برای قدردانی از زحمتهای کیان جور کردم! خواستم همه چی اونجوری باشه که اون دوست داره. می دونستم از حضور خواهرش خیلی خوشحال می شه. اصولا کیان ویلا رو دوست داره. برعکس من که از اینجور مسافرت متنفرم. از رفتن به جاهای تکراری بدم می آد. دوست دارم از تعطیلاتم برای دیدن جاهای جدید استفاده کنم. اصلا مهم نیست هتل آنچنانی برم. حتی حاضرم با چادر سفر کنم. اما برم جاهای دیدنی. از اینکه از خانه خودم در بیام و برم توی یه خانه دیگه تکراری، تازه اون هم با کلی مهمان که هر چقدر هم بگن همه کار می کنند و کمک، باز هم مسئول اصلی تویی. چون جای همه چی رو تو می دونی، چون تو باید حواست به راحتی همه باشه و ... . اما خوب در کل بد نبود. همین که از شر عذاداری و این سر و صدا ها که بد جوری می رن روی نروم، راحت بودم، باز هم خدا رو شکر.

خواهر کیان هم واقعا کاری نداشت. البته اصولا چیزی که همیشه در مورد اون اذیتم می کنه، برق حسادتی که دائم توی چشمهاشه. من هم سعی کردم هیچ جایی دو تایی با کیان نریم و هر وقت خواستیم راه بریم اون رو هم بردم...تا حد امکان هم از دست بقل کردنها و بوسه های کیان در رفتم. اون هم البته الان با کسی دوست شده و می شه گفت ارتباطش باهاش خوبه. تو رو خدا چشم نزنید ها. بزنید به تخته! واقعا از صمیم قلب براش دعا می کنم که ازدواج کنه...بخدا نه اینکه فقط بخوام وابستگیش به کیان کم بشه ها، دلم براش می سوزه! خیلی تنهاست و مشکل دار. ۲۷ سالشه، این اولین مسافرت بدون پدر و مادرش بود! بچه ها اونجا قلیون چاق می کردند. باورتون نمی شه با چه هیجانی کشید! من اون هیجان رو توی ۱۸-۱۹ سالگی تجربه کردم! دلم براش خیلی سوخت. می گن آدم سگ خانه باشه، بچه کوچیکه نباشه همینه ها. اصلا هیچکس بهش اجازه بزرگ شدن نداده و نمی ده هنوز هم. خودش هم ذاتا توی وجودش آدم مبارز و سرکشی نیست. بیشتر ترسو و تایید طلبه. همین الان خواهر بزرگشون (۵ سال از کیان بزرگتره و ۱۰ سال از خواهر کوچیکه، ازدواج کرده و دوتا بچه داره) به خودش اجازه می ده هر دستوری بهش بده و هر جور دلش خواست دعواش کنه. همیشه به خواهرش هم به چشم یکی از بچه هاش نگاه کرده. رفتارش نسبت بهش بیشتر مادرانه است تا خواهرانه...خلاصه همین دیگه. بسه غیبت پشت سر خانواده شوهر...گفتم که بگم موجود بدی نیست. شرایط بدی داره...

پی نوشت ۱: کیان هنوز هم سر کار نرفته. اما دو مورد پیدا شده که هر دو قول صددرصد دادند. هر دوش کارهایی که خوشش می آد و مطمئنم توش موفق می شه. تو رو خدا برامون دعا کنید کار درست بشه. اصلا این وضعیت رو دوست ندارم...اون هم دوست نداره و اذیت می شه...

پی نوشت ۲: مدتهاست دنبال دوتا دوست قدیمیم می گردم. خیلی دلم می خواد پیداشون کنم و ببینمشون. دلم برای هر دو شون خیلی تنگ شده.

اولی دوست صمیمیم توی راهنمایی بود. بنفشه موسوی اشکوری. تا دانشگاه هم از هم خبر داشتیم. اما بعد درگیری های زندگی دورمون کرد. خانه شون رو عوض کردند. شماره ای دیگه ازش ندارم...

دومی دوستی توی دبیرستانه. آنیتا ساتکین. شاید خیلی صمیمی نبودیم. اما یه چیز هایی از من و ارتباطم با کیان می دونه که دوست دارم عاقبت کارمون رو هم بدونه.

تو رو خدا اگه خودتون اینجا رو می خوانید اتفاقی یا اگه کسی باهاشون آشنایی داره، یه خبری ازشون بهم بدین. مرسی

پی نوشت ۳: آقا یا خانم ... (البته ترجیح می دم آقا باشی ها. خوشم نمی آد از یه خانم کامنت عشقول بگیرم!) نمی دونم باید خوشحال باشم از کامنتت یا ناراحت. از اینکه یکی دوستم داشته باشه و بهم بگه دیدش رو به زندگی عوض کردم و شیفته امه، بدم نمی آد. اما از اینکه کامنت سرکاری داشته باشم و بدون اسم و آدرس حرصم می گیره! کاش اسمت رو یا آدرسی از خودت می نوشتی. مطمئن هم باش خیلی ذوق مرگ نشدم از کامنتت. آخه همین حرفها رو توی دنیای واقعی و کسی با عشق واقعیش بهم گفته و می گه. گفتم که گفته باشم. اگه هم خواندی اسم بذار!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 22 دی1387 ? موضوع: خانوادگی ?

غرهای من

سلام

من برگشتم...با قالب جدید و دوباره رنگی، شاید توی اون قالب سیاه نمی تونستم بنویسم، شاید هم واقعا از گرفتگی دلم بود که نمی نوشتم...بهانه ام شلوغ بودن سرم و کار زیاده، اما خوب خودم هم می دونم که بهانه ای بیشتر نیست...اما دلتنگ شدم باز. حرفهام توی سینه ام مونده. دلم برای همه دوستهام تنگ شده بود و ممنون از این که به یادم بودید و نگرانم شدید. ببخشید که بی خبرتون گذاشتم. دروغ چرا، به اکثرتون سر هم می زدم، اما حس نوشتن و کامنت گاشتن اصلا برام وجود نداشت.

هفته پیش چهلم هم گذشت. تمام این مدت پیش مامان موندیم و زندگی خودمون تحت الشعاع قرار گرفت. کیان واقعا لطف کرد. ناراحت می شد، گاهی غر می زد. اما موند و تنهام نذاشت. تا جایی که از دوستش بر می اومد کمک بود. نمی دونم اگر خودم جای اون بودم، می تونستم انقدر صبور باشم یا نه! واقعا ۴۰-۵۰ روز خانه خانواده همسر زندگی کردن خیلی سخته...هنوز هم پیش مامانیم. حتی با گذشتن چهلم. اما از فردا شب می ریم خانه خودمون. یکی از دوستهای مامان از آلمان داره می آد پیشش و یه مدت کنارش می مونه...می دونم که باید دیگه برم خانه خودم، می دونم نمی شه تا آخر عمر کنار مادرم بمونم و باید به زندگی خودم هم برسم، اما از تنها گذاشتن مامان می ترسم. همش احساس می کنم وظیفه ام رو درست انجام ندادم...امیدوارم با این حس زودتر کنار بیام...

خودم هنوز حتی یه دل سیر گریه نکردم. کیان حسابی نگرانمه. اما چیکار کنم. دوست دارم کنار مامان قوی باشم. این مدت تقریبا هر آخر هفته رفتیم پیش بابا و چه جالب هوای ما رو داشت! تمام وقتی که توی جاده می رفتیم و برمی گشتیم، در طول تمام ساعتهایی که سر مزارش بودیم، در طول برگزاری تمام مراسمش، هوا با هامون یاری کرد و بهترین هوا رو داشت! باورتون نمی شه. یه هفته که تمام مدت بارندگی بود، اون یه ساعتی که رفتیم سر مزارش، هوا آفتابی شد و دوباره وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم خانه دوباره باران گرفت...اما من حتی این چند بار سر مزار هم نتونستم حسابی اشک بریزم. فقط توی دلم خودم رو خفه کردم. این هفته تعطیلات رو باز هم می خوایم بریم شمال. ولی بودن مامان، با خواهر کیان و چند تا از دوستهامون می ریم ویلامون. این مدت همش خانه عمه هام می رفتیم و با اونها می رفتیم پیش بابا. اما می خوام این دفعه تنها برم! تنهای تنها...کیان امیدواره بتونم خودم رو سبک کنم...

همه می گن چهلم بگذره، غم سبک تر می شه. مامان حال عمومیش بهتره، اما دلتنگیش بیشتر شده. من رو مجبور کرد مشکیم رو در بیارم، اما خودش می گه تا عید صبر می کنه...با اینحال آرایشگاهش رو رفت و موهاش رو رنگ کرد...اما من بعد از چهلم، انگار انرژیم رو بیشتر و بیشتر از دست دادم. دائم دلتنگم و دلم می خواد گریه کنم.

دیروز مامان گفت که بریم سر لباسهای بابا. بابای من دو برابر مامانم لباس داشت! همه شون هم به بهترین شکل ممکن نگهداری می کرد و همشون رو هم از خارج می آورد. نمی تونید تصور کنید چقدر کمد هاش مرتب بود. پیرهنهاش همه مرتب آویزون شده بود. هر چند تا که به یه چوب لباسی زده بود، از لحاظ رنگی و مدل با هم هم خوانی داشت...جالب اینجاست که سایز کیان و بابا کاملا یکیه! پیرهن، شلوار، کت، کفش، پالتو و... یه چمدون کامل از لباسها رو کیان برداشت...مامان هم دوست داره که لباسها رو توی تن کیان ببینه...اما برای من خیلی سخت بود. نه برای اینکه کیان لباس برداشت ها، نه! فقط خیلی دلم گرفت از باور نبودنش...دیگه ندیدنش...من هیچ وقت با پدرم نزدیک نبودم، هیچ وقت از غصه هام براش حرف نمی زدم، اما الان دلتنگشم...دلم می خواد شماره اش رو بگیرم و جواب بده. بگه جانم بابا...اگه توی یه فیلم بچه ای پدرش رو صدا کنه، یا باهاش حرف بزنه، سریع بغضم می گیره...خیلی سخته. سخت تر از هم اینه که این بغض لعنتی رو قورت بدی! چون نمی خوام جلوی مامان گریه کنم...

نمی خوام اینجا همش بنالم و چ...س ناله کنم! اما این صفحات تنها  جایی که دارم برای این کار. کیان دیگه همین روزها می ترکه! هیچ دوستی هم ندارم که باهاش درد و دل کنم. خیلی دلم یه دوست دختر نزدیک می خواد. یکی که این روزها کنار می بود و گوشی بود برای حرفها و غصه هام. اما دوستهای من محدود شدند به همین صفحه و این دوستی های مجازی...بیشتر از همیشه به بیتا فکر می کنم و از دستش عصبانیم...باعث شده به هیچ دختری دیگه اعتماد نکنم...ببخشید از اینکه ناراحتتون کردم و غر زدم...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 14 دی1387 ? موضوع: خانوادگی ?

به همین سادگی...رفت

پدرم رفت...به همین سادگی...اما بزرگ رفت...

قرار بود ۳شنبه صبح ۲۱ آبان برسند. اما پروازشون کنسل شد. در واقع با پرواز بی ام آی بلیط داشتند. اما اونها وقتی شرایط بیماری بابا رو فهمیدند حاضر نشدند بابا رو بیارند! مامان هم بلیط با ایران ایر گرفتند و چیزی در مورد بیماری نگفتند. مامان و خواهرم تعریف می کنند که اون روز آخر حسابی انرژی گرفته بود. دوشنبه گفت از بیمارستان خسته شده و خواهرم و شوهرش رو فرستاد دنبال هتل. خودش همه برنامه ها رو ریخت که یه هتل نزدیکتر به فرودگاه بگیرند و شب رو آنجا بگذرونند و بعد راحتتر به فرودگاه برسند. قبل از اینکه اونها برگردند به مامان گفت خسته شده و می خواد زودتر از اتاق بیمارستان بره بیرون و مامان رو مجبور کرد زودتر ترخیص بشه و برند توی سالن بیمارستان منتظر بمونند. می خواست مردم رو ببینه! خواهرم تعریف می کنه که توی راه هم تمام خیابانهای لندن رو می شناخت و از خاطراتش تعریف می کرد. شب هم توی هتل راحت خوابیده و حتی صبح هم خودش با مامان و خواهرم رفته بوفه صبحانه هتل و یه مقدار هم غذا خورده! بعد هم راحت رفتند فرودگاه و سوار هواپیما شدند و برگشتند.

ساعت دو صبح 4شنبه 22 آبان رسیدند. من و کیان رفتیم فرودگاه. با آمبولانس بیمارستان لاله هم هماهنگ کردیم که اونجا باشه. از شرکت بابا هم راننده اش و 4 تا از دکترهای مدیر عامل شرکتهای زیر دست بابا اومده بودند...بابا رو با صندلی چرخدار آوردند. از پشت شیشه که من و کیان رو دید خندید و دست تکان داد. اما انگار انرژیش همون موقع تمام شد. انگار همه نیرویش رو جمع کرده بود تا به ایران برسه! وقتی اومد بیرون حتی نتونست از روی ویلچیر بلند بشه و روی برانکار دراز بکشه. مامورین آمبولانس بلندش کردند و رو برانکار گذاشتنش. مامان باهاش رفت مستقیم بیمارستان و ما هم وسایل رو بردیم خانه و رفتیم بیمارستان. وقتی رسیدیم هنوز توی اورژانس بود. حالش اصلا خوب نبود. توی این یه هفته وحشتناک لاغر شده بود و زرد...حتی سبزی همیشه براق چشمهاش توی دریای زرد، مات شده بود. بیمارستان خیلی شلوغ بود و اصلا اتاق خالی نداشت. اما اورژانس هماهنگ کرد و توی یه اتاق در حال تعمیر در یه بخش دیگه، موقتا خوابوندنش. اتاق رو تازه رنگ کرده بودند و بوی رنگ کلافه اش کرده بود. مامان کنارش ماند. ساعت حدود 6 بود که ما رسیدیم خانه. به زحمت خوابیدیم. البته گوش به زنگ. آخه قرار بود هر خبری از دکترش و تغییر اتاقش شد به ما خبر بده. حدود 9 بود که با زنگ تلفن بیدار شدم. مامان بود. دکتر بابا رو دیده و قول تعویض اتاق رو داده بود. کیان و خواهرم رو بیدار کردم و برگشتیم بیمارستان. حال بابا تعریفی نداشت. واقعا لحظه به لحظه بدتر می شد. تا اون موقع خودش با کمک مامان میرفت دستشویی و برمیگشت. اما صبح که با مامان رفت صورتش رو آب بزنه، پاهاش دیگه یاری نکردند و روی زمین نشست. با کمک پرستارها به تخت برگردونده شد و البته مامان هم توبیخ شد که دیگه تنهایی بابا رو جابجا نکنه. بالاخره حدود ظهر اتاقش رو جابجا کردند. تو همون بخش، یه سوئیت خالی شده بود. امکانات سوئیت خیلی خوب بود. چون به ما این امکان رو می داد تا وقتهایی که بابا می خوابید جای دیگه ای استراحت کنیم. البته خواب که چه عرض کنم. چرتهای کوتاه نیم ساعته می زد که تو اون فاصله هم دائم حرف میزد و تقلا میکرد. بعدازظهر ساعت ملاقات غلغله شده بود! تمام کارمندهاش اومده بودند. خیلی شلوغ بود. مدیر عامل سرمایه گزاری بانک ملی که در واقع رئیس بابا محسوب می شد با پای توی گچ اومد ملاقاتش! اوضاع عمومی بابا خوب نبود. اما همه رو می شناخت و با همه منطقی احوال پرسی کرد. فقط یه مشکل وجود داشت. به هرکس در مورد بیماریش توضیح می داد، می گفت قراره شیمی درمانی بشه!!! نمی دونم واقعا این حرف رو باور داشت یا نمی خواست واقعیت رو قبول کنه و یا شاید هم نمی خواست به دیگران حقیقت رو بگه؟! هر چی بود شنیدنش برای ما خیلی سخت بود...اینکه می دونستیم هیچکاری قرار نیست انجام بشه خیلی سخت بود!

اون شب به مامان گفتم بره خانه استراحت کنه و من می مونم بیمارستان. اما بابا قبول نکرد. فقط مادرم رو می خواست. بهم گفت تو زورت به بلند و کوتاه کردن من نمی رسه! گفتم خوب کیان هم با من می مونه. اما گفت اون که اصلا نمی ذارم کارهام رو انجام بده!!! آخرش موافقت کرد که من و مامان با هم بمونیم. خواهرم رو با کیان فرستادیم خانه تا کمی استراحت کنند. اون روز اصلا شکمش و مثانه اش کار نکرده بود. البته چیزی هم نخورده بود. فقط آب و یه مقدار کم چای شیرین و آبمیوه. از سر شب بهش کلی مسهل و مدر خوروندن که تاثیر خودش رو گذاشت. اول شب نیاز به لگن پیدا کرد که با جدیت تمام من رو از اتاق بیرون کرد و نذاشت هیچ کمکی به مامان بکنم. هنوز هم هوشیار بود. مامان براش لگن گذاشت و کارش رو کرد و تمییزش کرد. بعد از اون خوابید. سر شب یه اسپرسو غلیظ خوردم تا بتونم بیدار بمونم. به مامان گفتم آرام بخشش رو بخوره تا یه مقدار استراحت کنه. مامان رو تخت همراه خوابید و من هم روی صندلی بالا سر بابا نشستم. اما خوب بابا خیلی بد بود. 10 دقیقه، یه ربع می خوابید، در حالی که توی خواب حرف می زد و بعد که بیدار می شد هم حرفهای نامربوط می زد. یه بار در مورد یه سگ کلی حرف زد. وقتی ازش سوال می کردم می گفت با خودم حرف می زنم، چیزی نیست. یه مدت در مورد قبرش حرف زد. یه بار هم به من گفت دستم رو بگیر. اینجا همه اش خاکه! خیلی شب سختی بود. تا صبح 3 بار دیگه هم دستشوییش گرفت و نیاز به لگن پیدا کرد. این مواقع مامان بیدار می شد. دفعه آخر دیگه من رو بیرون نکرد. نزدیک صبح بود و من هم در در آوردن لباسش و لگن گذاشتن کمک مامان کردم. اما برای شستنش و بقیه کارها مامان بیرونم کرد...شب وحشتناکی بود. دیدن بابام با اون همه عظمت که این طور ناراحت و محتاجه، وحشتناک بود. تا صبح دعا کردم که خدا آرامش رو به پدرم بر گردونه. حتی اگه آرامش با رفتنش همراه باشه...حس می کردم تا صبح دوام نمی آره. اما آورد...صبح حالش بهتر بود. دوباره موقع لباس عوض کردنش من رو از اتاق بیرون کرد و خیلی منطقی با پرستارها صحبت کرد که بخاطر داروهای مدر و مسهلی که بهش داده بودند، شب راحت نخوابیده و حاضر نشد دوباره قرص مدرش رو بخوره! یه بار هم شکمش شدیدا نفخ و باد داشت. اما چون پرستارها توی اتاق بودند کاری نمی کرد تا آخر ما پرستارها رو بیرون کردیم و در رو بستیم تا بابا خودش رو راحت کنه!

اون روز نگرانی های مالی هم داشت. خواست به مامان از حسابش چک بده. اما هر کاری کرد نتونست چک رو امضاء کنه. انقدر که دستش می لرزید! تصمیم داشتیم یه محضردار آشنا بیاریم تا بابا وکالت همه چی رو به مامان بده. اما بی خیال اون هم شدیم...

ملاقات بیمارستان، ساعت 2 تا 4 بود. اون روز همه عمه ها و عموهام اومده بودند تهران تا بابا رو ببینند. وقتی بهش گفتیم مخالفتی نکرد. آخه قبل از اینکه برگردند، می گفت نمی خوام هیچ کس من رو ببینه! اما از حدود ساعت 1.5، یه ربع به 2، حالش بد شد. نفسش بالا نمی اومد. اکسیژن داشت. اما لوله بینی بود. براش ماسک دهانی اکسیژن آوردند. با همه عضلات سینه و گلوش سعی می کرد نفس بکشه! بهش دستگاهی وصل کردند که میزان اکسیژن و ضربان قلبش رو نشون می داد. لحظه به لحظه پایین تر می اومد. بخصوص ضربان قلبش. خواهرم می گفت تنفس و ریه اش مشکلی نداره. بلکه گردش خون داره کم می شه و از کار می افته. ساعت ملاقات همه اومده بودند. اگه بگم اون روز 100 نفر ملاقاتی داشت اغراق نکرده ام! اما همه رو دم در نگه داشتیم تا گریه هاشون رو بکنند و آروم بشند و بابا هم آرومتر بشه. بعد به هر کس یکی یکی اجازه دادیم بره تو و بابا رو ببینه و زود هم بیاد بیرون. همه رو می شناخت. البته نمی تونست حرف بزنه. چون ماسک اکسیژن داشت. اما به همه لبخند زد و با ایماء و اشاره احوال پرسی کرد. وقتی قیافه های ناراحت همه رو دید، به خواهرم (یکی از ما دائم تو اتاق بودیم) پیغام داد که بگو برای من ناراحت نباشند. من حالم خوبه! البته اصلا دردی نداشت. بعد از اتمام ساعت ملاقات، همه رفتند و خودمون موندیم .به اضافه عموی کوچکم که بابا یه جور دیگه دوستش داشت و تقریبا براش مثل پسرش بود. اون همون روز صبح از کانادا اومده بود تا بابا رو ببینه! همه کنارش نشستیم و دستش رو می گرفتیم و نوازشش می کردیم. خواست که عموم هم بره پیشش و گفت می خواد بخوابه. عمو کنارش نشست و دستش رو گرفت و بابا خوابید. اون یه ساعت تقریبا بدون هذیان و آروم خوابید. همه به من می گفتند برو خانه و بخواب. اما من حاضر نشدم. بدی حال بابا کاملا مشخص بود. ساعت 6-7 آخرین ملاقاتی بابا هم که مدیر عامل یکی از شرکتهای زیر دستش بود، اومد. بابا اون رو هم شناخت و باهاش صحبت کرد.. بعد از رفتن اون، همین طور دراز کشیده بود و با سختی نفس می کشید. پرستار که بالا سرش اومد باهاش صحبت کرد و گفت دست و پاهام اصلا قوت نداره. یه کاری بکنید قوتش برگرده که البته کاری نمی شد کرد. همون جوری کنارش نشسته بودیم و تلاشش رو می دیدیم. بدون اینکه کاری بتونیم انجام بدیم. کم کم همونطور که چشمهاش باز بود دیگه جوابی به ما نداد... رفت توی کما... کنارش موندیم. مامان گریه می کرد. اما من گفتم که هنوز نرفته، پس گریه نکن! کل قضیه نیم ساعت طول کشید! ساعت 8 و نیم یه نفس محکم کشید خودش چشمهاش رو بست. تنفسش کند شد. ضربان نبضش از بین رفت و ... تمام شد...

به همین سادگی...

شب رو رفتیم خانه. بابا چند سال قبل برای خودش بابل قبر خریده بود. صبح رفتیم بیمارستان و بابا رو گرفتیم و بردیم بابل. خیلی سخت بود. البته من بخاطر سه شب بی خوابی خیلی از راه رو خوابیدم.

بابل خانه عموم رفتیم. مراسم شستن و بقیه رو توی همون خانه انجام دادن. مامان و خواهرم نخواستند ببینند. اما من دیدم. خیلی آروم بود. ورم پاهاش خوابیده بود و زردیش خیلی کمتر شده بود...همه چی عالی برگزار شد. از خانه تا آرامگاه تشیع جنازه رو پیاده انجام دادند و کلی آدم برای بودن زیرش سر و دست شکوندند! مراسم سوم رو هم بابل توی مسجد برگزار کردند و هم 3شبه تهران مراسمی گرفتیم. مراسم تهران غلغله بود! مسجد جامع شهرک غرب مراسم گرفتیم. سالن مردانه اش می گن سه بار پر و خالی شد! انقدر گل بود که خدا می دونه! کارمندهای زیر دستش حتی مربوط به چند سال پیش اومده بودند و ازش تعریف می کردند! نمی دونید چند نفر اومدند و به ما گفتند مدیون پدرمون هستند. یکی می گفت جهاز دخترم، یکی می گفت خانه ام، یکی از خوش رفتاریش، یکی از تبعیض نذاشتنش...انقدر بود که خدا می دونه...هفتم رو هم سر مزارش، بابل برگزار کردیم. باز هم کلی آدم از تهران اومدند. اصلا مثل بقیه ختمها نبود که از حسین و زینب و زهرا دری وری بگند...چندین نفر برای بابا مقاله نوشته بودند که خواندن...در مدح واقعیش حرف زده شد. از کارهای بزرگش گفتند...

همه خوشحالیم که انقدر بزرگ رفت...اگه بیماری بیشتر طول می کشید و چند ماه و سال زمینگیر می شد، اینجوری مراسم پیش نمی رفت! از یادها می رفت و کسی ازش تقدیر نمی کرد! اما اینجوری دل هم رو خون کرد...بابا بزرگ زندگی کرد، بزرگ فکر می کرد و بزرگ هم رفت...

اما الان که برگشتیم خانه، دیدن جای خالیش خیلی سخته... خواهرم و شوهرش تا 5شنبه هستند. من و کیان هم خانه مامان موندیم. اما اینها هیچ باری از دوش مادرم بر نمی داره...خیلی دل تنگه. اون هم از دیروز برگشت سر کار و خودش رو با حساب و کتاب مشغول کرد. اما دیگه غروب کم آورد. فشارش افتاد و حالش بد شد...سعی می کنیم بهش برسیم. اما فایده ای نداره! نمی دونم باید چیکار کنم...

سرکار اومدن برام سخته. تصور اینکه همه چی عادی باید انجام بشه خیلی سخته...گاهی دلم می خواد بی خیال بشم و غش کنم و خانه بیفتم!!! اما می دونم که نمی شه. تصور بقیه زندگی برام خیلی سخته...

پی نوشت: ممنون از همه شما دوستان خوبم برای همدردیتون...ممنون از شماها که برام توی وبلاگهای خودتون هم پیغام تسلیت دادین (اگه اسم نمی برم می ترسم کسی جا بمونه). ممنون از شما دوستهای قدیمی که حتی با وجود اینکه مدتهاست وبلاگ خودتون را تخته کردین، برام کامنت خصوصی گذاشتین...امیدوارم هیچ کدومتون، هیچ وقت غم نبینید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 3 آذر1387 ? موضوع: خانوادگی ?

تمام شد

پدرم رفت...۵شنبه همه چی تمام شد...فقط دو روز بیمارستان بود...

بعد مفصل می نویسم.

الان نمی تونم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 27 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

نامه پدرم و خاطراتش

نوشته زیر رو پدرم، بعد از جداییم برای من نوشت. بعد از صحبتهایی که باهاش کرده بودم. یک نامه برای من و چند برگ از دفتر خاطراتش...بخوانید تا شاید شما هم بتونید بشناسیدش...

"اول خرداد 1385"

فرزند عزیزم، مارال نازنین

گویند عشق والدین به فرزندان آسمانی است. از کجا آمده است و کدام بزرگی آنرا بر زبان جاری ساخت نمیدانم. ولی اطمینان به واقعیت آن دارم. دوری های زمانی و مسافتی-ارزش چنین عشق آسمانی را نه تنها به بوته فراموشی نمی سپرد، بلکه همواره و در گذر زمان، آنرا عمیق تر و زیباتر مینماید. باور کن دردی که در طی چند روز اخیر، بدلیل رنج تو- بر من رفت، هیچگاه در طی مدت بیماری ام بر من مستولی نشد. نمیگویم براحتی ولی با کمی کلنجار-خبر بیماری خود و عمر کوتاهم را که پزشک اول، در خلوت اطاق معاینه حدود 6 ماه گمانه زنی کرد، هضم کردم و به خودم مسلط شدم. سرنوشت رقم خورده را با لحظات شیرین دوران زندگی گذشته ام میسنجیدم و به خود دلداری میدادم که به اندازه سهمم از زندگی برخوردار شده ام، لذا چه باک از کوتاه بودن آن. اما اطلاع یافتن از غم بزرگ و جانکاه تو- تصمیمات غلط پی آمد آن و رنج بسیاری که در طی سالیان کوتاه عمرت احساس میکردی، چنان بر من سنگینی کرد که آرزوی آن کردم که "ایکاش به درمان خود اقدام نکرده بودم."

عزیز کوچولوی من: باورهای زندگیم همواره این بوده است که آنچه در توان داشتم برای خانواده ام و در جهت بهبود زندگی آنها انجام داده ام ولی صحبتهای تو که حاکی از دردی دیرینه داشت مرا به خود آورد که ایکاش به گونه ای دیگر گام برمیداشتم. ولی چه سود که زندگی بازگشتی ندارد، فقط گذشته می تواند چراغ راه آینده باشد، می توان از اشتباهات گذشته در جهت ساخت بهینه آینده گام برداشت ولی هرگز نمی توان گذشته را تکرار کرد. گفتی پای سفره دلت ننشستیم، سفره داری نداشتی، درست است. میدانم نداشتن سفره دار تا چه اندازه زجر آور است، زیرا من نیز سفره داری نداشتم. همواره با خود صادق بودم، امروز نیز صادقانه میگویم که وقتی شروع به نوشتن برای تو کردم، برای این بود که برای اولین بار سفره دلم را که سالیان دراز است فقط در قفسه سینه خودم گسترده است پهن نمایم. لذا تصمیم گرفتم چند صفحه از دفتر خاطراتم را که همواره محرمانه نگهداشتم به تو بسپارم. آخر من هم، چون تو سالیانی است که خاطره مینویسم.شاید برای اولین بار، عزیزی مرا گوش کند و گذران زندگی ام را با همه کاستی ها و فرازهایش ببیند و به نقد بنشیند. نه در جهت اصلاح من که متاسفانه در پایان راهم و برگشت ناممکن-بلکه در جهت استفاده از مثبتهای آن و کنار گذاشتن منفی هایش- و در عین حال قادر گردم سفره دار بخشی از زندگی ات باشم. آنهایی که گفتنی هستند-نه جهت قضاوت بلکه برای سبکتر شدن آن عزیز. لذا سینه ام برای سفره داری تو و عزیز دیگر دور از وطن تا زنده ام باز است.

گفته اند پیران اگر به نصیحت کردن ننشینند، خود غمگین می شوند. لذا تا آنجا که توانستم ناصح کسی نشده ام و در جوانی نصیحت دیگران را به گوش نگرفتم. اما همیشه از مرور زندگی اطرافیانم، تلاش کردم تا فرازهای زندگی آنها را مرور نمایم و از تکرار آنچه که سبب شکست و شرمساری شده است، اجتناب و آنچه که سبب بزرگی و رشد میشود، را بعنوان الگو و هدف مورد نظر قرار دهم. این تصمیم زندگی من بوده است و هرکس حق دارد که برای زندگی خود هرگونه که می اندیشد اقدام نماید. با این شرط که مسئولیت های عملکرد خود را بپذیرد. لذا همواره مسئولیت اعمال بد و خوب خود را پذیرفتم و با اندیشیدن و عمل کردن تلاش نمودم تا از تکرار اشتباهات دوری نمایم و با محور قرار دادن کردار و اندیشه نیک به خدمت جامعه در آیم. عاشق بودن، زیباتر از معشوق بودن است. با این حس مرمان خوب را دوست دارم، به زندگی خوب هیچکس حسد نمیورزم و خواهان زندگی خوب برای همه میباشم و آرزومند دور شدن از بدیها و آنچه که میتواند افکار اهریمنی باشد. نامه طولانی شد، نمیخواستم اینگونه باشد. ولی چه کنم، منهم پیرم و از قاعده کلی دور نیستم. راه درازی در پیش است، آرزویم این است که قوی در این راه گام برداری و به آنچه که دوست داری به همراه آنهایی که دوستشان داری برسی. دل میتواند پر درد باشد ولی هیچگاه نباید به آن اجازه داد که پر کینه باشد.

آرزوی وجودی عاشق برایت دارم

پدرت

اول خرداد 1385"

 دفتر خاطرات

بهمن 1381

پاییز سال 1381 بود که برای اولین بار و به صورت جدی متوجه بیماری ام شدم. بیماری که بیماران از بردن نام آن ابا دارند. اطرافیان غمگینانه و ناباورانه سرنوشت مختوم اینگونه بیماران را در ذهن مرور میکنند و تو در برخورد با آنها نمیدانی چه بکنی! در دلداری دادن لکنت میگیرند و در همدردی کردن سردرگم. واقعا روزهای سختی است. در تنهایی- در جمع بودن و در خود بودن- گذشته، لااقل فرازهایی از آن، در ذهن مرور میشود. پرواز ذهن به دوران طفولیت میرسد. فقر و فلاکت و ادبار محیط اطرافت را فرا گرفته است و دست و پا زدنهای بی نتیجه، دو گونه انسان پرورش میدهد. نومید و سرگردان، امیدوار و استوار- نمیدانم ژنی بود یا اکتسابی، ولی می خواستم از دسته دوم باشم. دوران مدرسه با فقر و فلاکت پنجه نرم میکردم و هر روز به خود نوید آینده را میدادم. شب و روز تلاش میتمر داشتم تا موفق باشم. هیچگاه حال رو نمیدیدم و سعی میکردم در حال زندگی نکنم. دائم در فکر آینده بودم. هر روز به خیال خام خود برنامه ای جدیدتر و پربارتر برای آینده طراحی میکردم. نقشه های بزرگ و کوچک برای خودم و اطرافیانم- برای کشورم و گاهی اوقات برای دنیا- درذهن میپروراندم و شاد میشدم و اگر حتی بخش کوچکی از آن محقق میشد، احساس شادی ام حفظ میشد. و اگر هم شکستی بود، سعی می کردم آنرا ندیده بگیرم و شکست را پل پیروزی تلقی نمایم. از احساسات آنزمانم- دل مشغولی ها- راز و نیازها- هدف ها و برنامه ها- چیزهای زیادی در ذهن مرور میشود. ولی وضوح دوران کودکی را ندارد. نوجوانی و جوانی به نظر می رسد سخت تر بوده است- پایان دوره دبیرستان- پشت کنکور و ورود به دانشگاه- همه آنها مخلوطی از شکست و پیروزی- ضعف و قوت به خود میآیم و به امروز میرسم- احساس غم، احساس رضایت- نمیدانم؟!

روزهای شکفتگی را می بینم- تلاش مستمر و پی گیر برای زندگی بهتر- آینده ای بهتر. این بار نه برای خود- برای خانواده- زن و فرزندان- همه عمر مسئولیت داشتم. مسئولیت پذیرفتم. از مسئولیت فرار نکردم. غم دیگران خوردم و برای آینده بهتر اطرافیان- بخصوص فرزندان- کلنجار رفتم- آنقدر افراطی، برای آینده خودم و خانواده طراحی میکردم تا آنجا که به خاطر کار بیش از حد و مستمر، حتی فرصت نیافتم به چشمان عزیزانم بنگرم تا رنگ آن در خاطره ام بماند. بارها فرمان توقف به خود دادم و آنرا اجرا نکردم- میخواستم قوی باشم. ضعیفان را دوست نداشتم. در عین حال به قدرتمندان باج نمیدادم. فکر می کردم کارهایم ارزشی است و به آن مباهات میکردم. در پای پله، نگاه به بالای پله داشتم ولی برای رسیدن به آن هیچگاه حاضر نشدم ارزش ها را فدا کنم. پرده پندارم پاره میشود. مجددا به پاییز 81 میرسم ناباورانه- خبر سرطان را در ذهن مرور میکنم. چقدر وقت برای زندگی دارم. 3-4 ماه یا بیشتر- دردها و ضعف های اینگونه بیماران در ذهن مرور میشود. به چه گناهی، باید به این عقوبت برسم. چرا نمیتوانم آنگونه که دوست دارم مرگم را انتخاب کنم- مردن در بزرگی نه در خفت و خواری- از اینکه دستم را بگیرند، همواره متنفر بوده ام. چه شده است این سرنوشت برایم رقم میخورد. سوال ها بسیار است و پاسخ اندک. به خود می آیم. حتما راه حلی وجود دارد، اگر باشد به چه قیمتی بدست میآید. بارها در ذهنم به مرگ ناگهانی اندیشیدم و در گذشته ها به آن راضی بودم. ولی امروز- جرا میخواهم زنده بمانم- در حال رانندگی هستم ولی فکر میکنم زندگی زیباست- محیط اطراف زیباتر شده است. چرا باید زودتر از نوبتم، از آنها محروم شوم- پس باید با همه توان مبارزه کرد. سخت است ولی سختی راه، مبارزه را شیرین میکند. همسرم همراه است وهمسفر، ولی ناشیانه دلداریم میدهد. غم او و فرزندانم- مرا مصمم به مبارزه برای زنده ماندن میکند. با خودم میاندیشم- در زمره اندک کسانی هستم که ناممکن ها را ممکن کرده است. چرا الان نتوانم! قوت میگیرم. به راحتی تسلیم نخواهم شد.

*************

بهمن 1381

روز دیگری فرا میرسد، در تنهایی خود، پرواز ذهن مرا به دوران کودکی میبرد. تابستان گرم تیرماه بابل- زیر مسجد محله در سایه نشسته ام. به گمانم سالی بود که دوره 6 ساله ابتدایی را تمام کرده بودم و منتظر ورود به محیط جدید درس- دبیرستان. احساس بزرگی میکردم. به بقالی کوچک محله که جنب مسجد قرار داشت نگاه میکنم. راستی چرا انقدر بی رونق است. در گرما هوس خوردن هندوانه میکنم. اما نمیابم. فکر میکنم که کمبودی در محله وجود دارد. "بساط هنوانه-خربزه فروشی" بلند میشوم و به سراغ مادرم میروم. مهربان بود و باوقار- دوست داشتنی و دستگیر تهیدستان دور و بر. در عین نداری غرور داشت و عزت نفس. همه وجودش عشق بود و محبت. هیچگاه بد کسی را نخواست و بدگوئی نکرد. تحقیرهای پدر را می شنید و به روی خود نمیآورد. در این مواقع از ناتوانی خود در دفاع از او رنج می بردم و خودخوری میکردم. بارها در تنهایی خود برای او اشک ریختم ولی همواره به خود وعده میدادم که در بزرگی جبران خواهم کرد. خانه ای شلوغ داشتیم. پدربزرگ و مادربزرگ- عمو وعمه و تعداد زیادی بچه های قد و نیم قد- پدر به تنهایی کار میکرد و همه میخوردیم. مادر با صرفه جویی همه را سیر نگهمیداشت. وضع خانواده ما در آن کوچه تقریبا از همه بهتر بود. چون بیادم میآید که همواره در سفره ما- نان خورهای دیگری نیز بودند که غم گرسنگی را داشتند. بچه های کوچه لباس و کفش درست نداشتند. ما از آنها بهتر بودیم. پدر قادر نبود وضع را تغییر دهد. با حقوق کارمندی و اضافه کاری های ممتد- همه را اداره میکرد. برای من احترام زیادی داشت و سوگلی خود میدانست. از رفتار ومنش و درس خواندنم راضی بود. تبعیض آمیز با من برخورد میکرد. از من همواره با مباهات نزد خانواده صحبت میکرد. تا حدی که مورد حسد برادر کوچکترم بودم. به این راضی نبودم و از تمجیدهای بی حد- گریزان. باری برگردیم به موضوع:

مامان- میخواهم جلوی مسجد هندوانه- خربزه بفروشم. شاید کمکی برای خانواده باشم. اشک در چشمانش جمع میشود و مرا میبوسد. "پدرت اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود" بلافاصله میگویم- کاری میکنم آقاجون خبردار نشه- قبل از آمدنش به منزل بساط را جمع میکنم- راضی میشود. آدرس باغ دائی خود را میدهد و پنج تومان و یک کیسه- میگوید الان بعدازظهر است و گرم. بگذار فردا صبح. به کوچه برمیگردم. تقریبا غروب است و مشغول بازی های معمول محله- الک دولک، گردوبازی و ... بعد از فراغت از بازی- عرق ریزان و سوخته از آفتاب- به سایه مسجد پناه میبرم. نصرالله، پسر خاله ام، میاید. سه چهار سالی از من بزرگتر است و به من بسیار علاقمند. با او صحبت میکنم و میگویم که از فردا میخواهم در محله بساط داشته باشم. میگوید باغ را میشناسد و برای خرید کمکم خواهد کرد. برای صبح فردا قرار میگذاریم. شب را با شوق فراوان و به امید صبح به رختخواب رفتم.

یادم میآید راه طولانی با نصرالله طی کردیم- دائی سنگ تمام گذاشت و با پنج تومان کیسه را مالامال از هنوانه و خربزه کرد. به طوری که قادر به تکان دادن آن نبودم. نصرالله از من بزرگتر و قویتر بود. کیسه را به پشت خود گذاشت و من هم همراه او- شاید ساعتی گذشته بود- مسافت زیادی طی شد- نزدیکی های محله خودمان رسیده بودیم که پدر نصرالله جلویمان سبز شد. تا بخود بیاییم کتک و فحش زیادی بود که نثار نصرالله گردید و نصرالله در حالیکه با مظلومیت همیشگی خود گریه میکرد و نگاهی به بار هندوانه ولو شده و من داشت بهمراه پدر رفت. من ماندم تنها با نگاهی پر از نفرت و کین به پشت سر پدر نصرالله و هندوانه های ولو شده و اینکه چگونه یه پدر با فرزند خود اینگونه برخورد میکند. آخر من تا آنموقع هیچگاه از پدر و یا مادرم کتک نخورده بودم. به فکر حمل هندوانه بودم که از توانم خارج بود که بچه های محله سر رسیدند. دسته جمعی هندوانه ها را به جلوی مسجد رساندیم و اولین روز بساط هندوانه فروشی برقرار گردید. دقیقا نمیدانم چند روز طول کشید تا پدرم متوجه شد و دستور جمع آوری بساط را به من داد...در طی همان روز بوسیله نصرالله متوجه شدم که او پدرش نیست بلکه ناپدری میباشد و نصرالله در حالیکه شیرخوار بود، پدر اصلی خود را از دست داد...

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 20 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

زمان

مادر و پدرم دارند بر می گردند...

تومور به پورتال وین زده. یعنی رگ اصلی کبد! هیچکاریش نمی شه کرد...دکتر فقط چند هفته وقت داده. ماکزیمم دو هفته!

خواهرم هم باهاشون می آد. سه شنبه می رسند. انقدر حال بابا بده که باید با آمبولانس بریم دنبالشون. تازه پرواز هم براش خطر داره. اما خوب باید برگرده...

نمی دونم باید چیکار کنم. هیچی نمی دونم...با آدمی که می دونه داره می میره چه جوری باید برخورد کرد؟! از حالا گفته نمی خوام کسی بیاد دیدنم و فقط می خواد خودمون دور هم باشیم...نمی دونم جواب خواهر و برادرهاش رو چی باید داد؟! البته حق هم داره که نمی خواد ببیندشون. اگه بیان، هنوز نمرده شیون و گریه زاری راه می اندازن و عذاداری می کنند! مطمئنا بابا توی این شرایط اعصابش رو نداره! با مامان خیلی حرف نزدم. بیشتر با خواهرم حرف زدم. می گفت مامان خیلی وقت بود خودش رو آماده کرده بود. می گفت اون دفعه که بابا رفته بوده انگلیس و عملش کرده بودند، دکتر بهش گفته تا ۵ سال دیگه کار می کنه و مامان تا حالا به ما چیزی نگفته بود! الان حدود ۶ سال شده...این چند شب آخر هم مامان بیمارستان پیشش مونده. خواهرم می گه بابا هم خیلی خوب برخورد کرده و مثل همیشه قویه. گفته زندگی خوبی داشته و طولش براش مهم نیست. از ما خیالش راحته و نگرانی نداره...

قوی؟! آخه مگه می شه؟ به نظر من که خواهرم درکش نمی کنه...بابا اصلا هم قوی نیست! فقط تظاهر می کنه. فقط نمی خواد کسی شکستنش رو ببینه. برای همین هم نمی خواد کسی بیاد دیدنش. می خواد همه با قدرت بشناسنش...یه نامه برام نوشته بود، بعد از جداییم، در مورد دفعه قبلی که برای جراحی رفت...باید بیارمش و بنویسمش اینجا. اون وقت شما هم می فهمید من چی می گم...

دیروز فهمیدم. خیلی گریه نکردم. یعنی نمی تونم! فقط وقتی به کیان زنگ زدم و قضیه رو گفتم گریه ام اومد. اون هم خیلی کم! نمی خوام فعلا بهش فکر کنم...دو هفته آخه خیلی کمه!

دیشب چیکار کرده باشم خوبه؟ با کیان رفتیم سینما!!! فیلم دعوت... فیلم خوبی بود. خیلی خوشم اومد...شام هم بیرون خوردیم...

نمی خوام زودتر از موعد عذا داری کنم...اما آخه چیکار باید کرد؟!

نگران مادرم هم هستم...بعد از اتفاق اون چیکار می خواد بکنه؟!

حتی نمی دونم این دو هفته باید چیکار کنم...سر کار نیام و دائم خانه بمونم؟! یا عادی رفتار کنم؟! چقدر سخته نشستن و منتظر مرگ بودن...

چه پست احمقانه ای بود که نوشتم! خوب پدرم الان عین این خیاله...اما اون نمی خواد با هیچکس خداحافظی کنه. فقط می گه باید بیام و کارهام رو تمام کنم! مطمئنا می خواد به مسائل مالیش برسه و حساب و کتابش رو راست و ریس کنه!

گیجم...حتی نمی تونم بگم حالم خرابه...فقط گیجم...

راستی...شمال هم رفتیم و خوش گذشت...کیان آروم شد و الان دوباره با تموم قوا سعی می کنه من رو آروم کنه...آروم؟ خودم هم نمی دونم هستم یا نه...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 19 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

درگیری...

پیش نوشت:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

حالم اصلا خوب نیست...دلم حسابی گرفته. همیشه پاییز با این هواش سرحالم می آورد. اما امسال نمی دونم چرا هیچی رنگ و بوی خودش رو نداره. اول که انقدر دیر هوا خنک و بارانی شد. بعد هم هیچ استفاده ای ازش نتونستم بکنم. همش سرکارم. اینجا کار هم نمی تونم انجام بدم ها. اما خوب مجبورم توی شرکت باشم دیگه!

کیان هم حسابی بهم ریخته است. عصبیه و نمی دونم مشکلش چیه. یعنی تا حدی هم می دونم ها. خوب بیکار بودنش همیشه عصبیش می کنه. اما آخه این اواخر انقدر شرکتشون اوضاع بهم ریخته بود که وقتی سرکار بود هم حسابی عصبی می شد. خودش می گفت (و من هم امیدوارم بودم) که اگه از اونجا بیاد بیرون اوضاع بهتر می شه. اما نشد! شاید فقط یه مدت کوتاه اوضاع خوب بود. الان دوباره همون جوریه. معمولا حال کیان که بد می شه، می گه بهش گیر ندم و اگه گیر بدم بدتر می شه. برای همین یه مدتی به روی خودم نیاوردم و همش در برابرش سکوت کردم. اما دیگه دارم خفه می شم! این مدت هم که اوضاع من و بابام اینها حسابی بهم ریخته بود مزید بر علت شد! منم عصبی بودم و به نظر می اد ناخواسته ناراحتترش کردم. پدرم هم کاملا غیر قابل پیش بینی و عصبی شده و از وقتی مامان برگشته بداخلاق تر شده. جوری که هر وقت رفتیم اونجا یه ضد حالی به همه زده. به مامان که دائم غر می زنه و اون هم اهمیتی نمی ده و دلخور نمی شه. من چند باری که رفتم، هر بارش یه زخم زبونی بهم زده. ناراحت شدم. اما عکس العمل نشون ندادم و سعی کردم شرایطش رو بفهمم. اما کیان چی؟ توی این هفته دوبار فقط اومد اونجا. اون هم بخاطر همین رفتار بابا. دفعه اول وقتی مامان اومده بود رفتیم دیدنش. خانه شون خیلی گرم بود و ما خواستیم پنجره رو باز کنیم که هوا بیاد. دادی سر من و کیان زد که خوب میاین اینجا یه جوری لباس بپوشید که گرمتون نشه و بتونید لباستون رو در بیارین!!! بعد هم گفت دفعه قبلی که اونجا بودیم پنجره رو باز گذاشته بودیم و اونها چند روز نفهمیده بودند باد از کجا می آد! تازه لولا پنجره هم خراب شده!!! کیان هیچی نگفت. اما تا آخر شب ساکت بود و تو هم رفته بود. اما بعد به خودم گفت که چقدر بهش بر خورده. کیان پدر خودش هم این جوری سرش داد نمی زنه و یا اگه بزنه هم جوابش رو می ده. سعی کردم آرومش کنم. حق رو بهش دادم. اما ازش خواستم که درک کنه شرایط بابا رو...خیلی موفق نبودم. امیدوار بودم زمان کمرنگش کنه. اما تاثیری نداشت. امروز مامان و بابا رفتند انگلیس. دیشب گفتم دوباره با هم بریم پیششون. اول که کیان گفت فقط یه ربع بریم و بیایم. اما کلی باهاش صحبت کردم که معلوم نیست دیگه کی بابام رو ببینم و خواهش کردم که بیاد. گفتم اون روز بابا خسته بود و الان شرایط بهتره...با هم رفتیم اونجا. نشستیم گفتیم و سعی کردیم همه چی عادی باشه. قرص لازم داشت ساعت ۹ شب توی اون بارون رفتیم و گرفتیم...باز موقع اومدن کیان شده بود کیان همیشگی و داشت می خندید و با مامان شوخی می کرد. بابا زد تو ذوقش که تو بزرگ نشدی. من ۳۱ سالم بود اصلا شوخی نمی کردم!!!! طفلک کیان دوباره ساکت شد و ما هم اومدیم. دیگه حالش بدتر از قبل شده بود.

دیشب دیگه بحث پیش کشیدم که آخه چته و چرا انقدر عصبی هستی. حرف نمی زنه اصلا! می گه حوصله شو ندارم. ازش پرسیدم فقط مشکل کاره یا چیز دیگه ای هم هست؟ می گه خیلی چیزهاست. گفتم من هم مقصرم تو این میانه؟ گفت آره. اما حالا هر کاری می کنم که بگو چی شده می گه نه! کلی گریه کردم دیشب. اما اون فقط بقلم کرد و گفت الان وقت حرف زدن نیست و من رو خوابوند...

چند وقت بود کیان گیر می داد بریم شمال. گفتم قبول کنم و شاید اینجوری آرومتر بشه. قرار شد ۴شنبه رو نیام سرکار و امروز غروب بریم ویلای ما. کلید اونجا رو هم از بابا گرفتم. حالا گیر داده که امروز هم زودتر بپیچونم و برم خانه که تا تاریک نشده بریم. بهش گفتم همه سعیم رو می کنم. تصمیم هم داشتم، حدود ظهر کاری رو بهانه کنم و برم خانه. اما صبح یکی از آدمهایی که مدتهاست دنبال کار باهاش هستیم و شهرستانه و کارش هم مهمه، بهم زنگ زد که تا آخر هفته تهرانه و خواست با هم جلسه بذاریم. به زور جلسه رو ساعت ۱۲ انداختم که فردا کاری نداشته باشم. ولی وقتی به کیان زنگ زدم و گفتم شاید نتونم زود بیام دوباره قاطی کرد! می گه پس اصلا نمی ریم!!!

نمی دونم باید چیکار کنم؟! وقتی نمی دونم مشکل از کجا آب می خوره چه جوری درستش کنم؟! برای کارش به همه کسهایی که می شناختم سپردم. اینجا هم که گفتم به همه. اما خودش اصلا دنبالش نمی ره. فقط یه هفته به روزنامه ها زنگ زد. چند جا برای مصاحبه رفت. اما وقتی کسی بهش زنگ نزد ناامید شد. نقطه ضعفش مدرک نداشتنشه و خودش هم خیلی بهش حساسه...می گه هر جا می رم مصاحبه تحقیرم می کنند! در حالی که اینجوری نیست. خودش حساس شده! نمی خوام بهش خیلی گیر بدم در موردش. می ترسم بیشتر ناراحت بشه. نمی خوام حس کنه از اینکه سر کار نمی ره دلخورم. البته گفتم از لحاظ مالی از جای دیگه ای در آمد داره...نمی دونم چیکار کنم؟؟؟ واقعا کلافه شدم...

پی نوشت 1: جواب کامنتها رو دادم

پی نوشت 2: بابا و مامان امروز صبح رفتند. غروب هم وقت دکتر دارن. دعا کنید مشکل قابل حل باشه...

پی نوشت 3: خواهرم بالاخره در سن 33 سالگی درسش تمام شد! دیروز جواب آخرین امتحانش هم اومد و قبول شد. الان عضو کالج سلطنتی انگلیس شده و می تونه دیگه برای خودش توی انگلیس طبابت کنه! با توجه به جواب امتحانش هم تونسته مرخصی بگیره و این هفته بره لندن پیش مامان و بابا. (آخه خانه اشون خیلی دورتر از لندنه!) اینجوری خیال من هم راحتتره...

 

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 14 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

بیماری بابا...

این چند وقت اوضاعم خیلی بهم ریخته بود.

پدرم...بذارید برای شناختن بیشترش اول پستی رو که قبلا توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم بذارم، بعد باقی قضایا رو بگم...

پدر من، از خانواده ای به نسبت متوسط در یه شهرستان آمده. اولين بچه خانواده و به نسبت درس خوان بود. تا جایی که از خاطرات بچگيش شنيدم، همه تابستونها به نوعی کار می کرد از دست فروشی گرفته تا کارهای دیگه. خيلی وقتها درسش رو هم زیر نور چراغ شهرداری توی کوچه می خوانده. از سن ١٨ سالگی تنهایی اومده تهران و توی دانشگاه تهران، داروسازی خوانده. از همون سال اول دانشجویيش هم کار کرد. جوری که هم زندگی خودش رو می گذروند و هم به خانواده اش کمک کرد. تا حدی که وقتی پدربزرگم مرد، توی وصيتنامه اش نوشته بود، خانه ای که داشت و توش زندگی می کردن، مال پدر منه. چون اون همه پولش رو داده بود! البته پدرم اهميتی به این حرف نداد و همه چی طبق قانون انجام شد. این مرد الان ۶۵ سالشه. اما هنوز می ره سر کار و خيلی هم دنبالشن برای کار. با مذهب و این چيزها مشکل داره و هيچوقت اهلش نبوده. با اینحال تقریبا هميشه مدیر دولتی بوده و نمی ذارن بازنشسته بشه. زندگی خوب و راحتی رو برای ما فراهم کرده و هنوز که هنوزه به هممون کمک می کنه. از وقتی که یادم مياد، ازش دور بودم. هميشه یه احترام آميخته به ترس براش قائل بودم. هيچ وقت یادم نمياد ازش کتک خورده باشم یا حتی دعوای جدی باهام کرده باشه. توی بچگی هام زیاد از مادرم دعوا می شنيدم. سر درس خواندن، سر کیان و شيطنت هام، حتی کتک هم خوردم. اما پدرم اصلا! اما هميشه ازش حساب می بردم. با مادرم هميشه ارتباط خوبی داشتن. آخه با عشق و عاشقی ازدواج کرده بودن. اما اگه کوچکترین مشکلی بينشون پيش می اومد، با اینکه نمی ذاشتن ما بفهميم، من هميشه طرف مادرم رو می گرفتم. نمی دونم چرا، شاید بخاطر همجنس بودن. ميانه خواهرم با پدر، از من بهتر بود. بچگی هام فکر می کردم، اونو بيشتر از من دوست داره. البته کلا خواهرم از این موجودات زیادی مثبت بود که اگه نمره اش ٢٠ نمی شد خودش گریه می کرد وبرخلاف من که می گفتم تا ١۶- ١٧ هم نمره خوبيه و زیاد در بند این چيزها نبودم، احتياجی به دعوا نداشت. خوب طبيعتا اون جایگاه بهتری داشت توی خانه. حتی با اینکه بچه دوم و کوچيکه بودم، می گفتم من رو از پرورشگاه آوردن! هه...خلاصه که این مرد هميشه برام یه بت دور از دسترس بود. یه آدم قوی منطقی بی احساس! البته این چيزهاش یه حسنهایی هم برامون داشت. مثلا پدر من برخلاف اکثر مردهای ایرانی اصلا ما رو به انجام کاری مجبور نمی کرد! هميشه معتقد بود که درست و غلط رو از دیدگاه خودش بهمون می گه و دیگه با خودمونه که چيکار کنيم! تا حدود ۶- ۵ سال پيش هيچوقت گریه این مرد رو ندیده بودم. حتی سر فوت مادر و پدرش گریه نکرد. یا اگه کرد توی خلوت خودش بود. اما ۶-۵ سال پيش یکی از دوستها و همکارهای نزدیکش توی یک تصادف رانندگی مرد و یه روز ساعت ١٠ صبح آمد خانه و گریه کرد! خيلی سخت بود شنيدن صدای گریه اش. چند وقت بعد از اون هم خودش مریض شد. سرطان کبد! وای که چه روزهای سختی بود. اگه بخواهم بنویسم خودش یه پست می شه. باشه برای بعد... خوشبختانه خيلی سریع فهميدن و با یه عمل جراحی متوقف شد. فعلا که هميشه باید تحت کنترل باشه. از اون به بعد اون مرد قوی تبدیل شد به یه موجود حساس. خواهرم تعریف می کنه که شب عروسی من، بعد از اینکه اومدن خانه، یه دفعه می بينه صدای گریه شدید مياد. با نگرانی ميره می بينه پدر و مادرم ایستادن وسط اتاق سابق من و گریه می کنن و می گن دیگه نمياد اینجا!!! بعد از اینکه من جدا شدم یه روز رفتم خانه پدر مادرم و نشستم باهاشون به حرف زدن. به جرات می تونم بگم اولين بار بود (در سن ٢٧ سالگی) که باپدر و مادرم حرف زدم! همه چی رو گفتم. همه مشکلاتم رو. حتی در مورد س ک س. خيلی خوب بود. اون روز هم پدرم گریه کرد. اون روز ازش گله گی کردم که هيچ وقت نذاشت باهاش راحت باشم و بهش نزدیک شم. خيلی حرف زدم. بعد از اون روز پدرم برام نامه ای نوشت و خيلی چيزها رو توضيح داد. دیدم پشت اون ماسک خشک و جدی یه آدم پر از احساس وجود داره! (پشت اون ستاره حلبی، قلبی از طلا داره!) جبر زندگی و مشکلاتی که هميشه داشته اینجوریش کرده. می خواست برای همه تکيه گاه باشه، از مادر و پدر و خواهر و برادر گرفته تا زن و بچه هاش! و این وسط خودش گم شده. دلم براش می سوزه. خيلی زیاد. اما باز هم نمی تونم خيلی بهش نزدیک شم. نمی دونم چرا انقدر مشکل دارم؟ چند وقت پيش سرمای بدی خورده بود. شب خانه شون بودم و حالش رو دیدم. صبحش زنگ زدم و حالش رو پرسيدم. غروبش دوباره خودش برام زنگ زد. پای تلفن گریه کرد که این اولين باریه که یه نفر غير از مادرم، فقط برای این زنگ زده بود که حالش رو بپرسه! می گفت هميشه همه باهاش کار داشتن. چند روز پيش هم، بعد از اینکه خواهرم رفت، زنگ زدم که جا خالی باد بگم. دیدم پدر عزیزم تنها خانه است و گریه می کنه! باز هم بخاطر خواهرم. می گفت بچه ام موقع رفتن خيلی گریه کرد! پدرم رو خيلی دوست دارم و خيلی نازنينه، کاش می تونستم براش کاری بکنم...

خوب این مرد نازنین دوباره بیمار شده. مدتیه سرفه امونش نمی ده و هر دکتری رفته و هر دارویی خورده افاقه نکرده. هفته گذشته تصمیم گرفت برای یه چکاپ کامل بره چند روزی بیمارستان بخوابه تا هم به این بهانه بتونه یه مدت سر کار نره و استراحت کنه، هم چکاپ کامل بشه. ۳ شنبه گذشته خودش رفت بیمارستان و بستری شد. مادرم هم از چند روز پیشش یه مسافرت یه هفته ای زنونه رفته بود و تهران نبود. در نتیجه مسئولیت نگهداری و سر زدن به بابا به عهده من افتاد. من شبها پیش بابا نمی موندم و هر روز صبح می رفتم تا ظهر که غذاش رو می خورد و می خواست بخوابه می اومدم خانه و دوباره بعد از ظهر تا شب پیشش بودم. اما خوب اولش اصلا فکر نمی کردیم قضیه مهمی باشه. اما بعد از انجام آزمایشات اولیه به برگشت بیماری قبلیش مشکوک شدند و حتی به متاستاز اعتقاد پیدا کرده بودند (همون طور که بالا گفتم بابا سرطان کبد داشته. متاستاز هم یعنی اینکه سرطان به جاهای دیگه هم زده!). حالا کاش همین جوری این چیزها رو می گفتند. این دکترهای احمق ما (بلا نسبت شما!) یه چیزی شنیدند که اونور دنیا با مریض رو راستند و همه چی رو بهش می گن، اما نمی دونند چه جوری اینکار رو می کنند تازه بیمارستان لاله هم بوده! یکی از این آقایون دکتر ها که ارواح دل عمه اش متخصص گوارش و فوق تخصص غدد بود، ساعت ۱۱.۵ شب اومده بالا سر بابا، از خواب بیدارش کرده، (آقا فردا صبحش داشته می رفته آمریکا و دیگه وقت نداشته!!!)، بودن اینکه حتی چراغ روشن کنه و جواب آزمایشاتش رو کامل چک کنه، ۵ دقیقه تند تند به تاریخچه بیماری بابا گوش داده و بعد گفته حتما سرطان کبدت دوباره فعال شده و رفته!!!! همین جوری ها! می تونید تصور کنید اون شب بابام بهش چی گذشته؟! یکی دیگه از دکترها که متخصص ریه بوده، بعد از سی تی اسکن ریه اش گفته مطمئنم که به ریه ات متاتستاز داده! اون هم باز قبل از انجام آزمایشهای لازم و وقتی بابا تنها بوده. یکی دیگه اشون هم که متخصص داخلی بوده، بابا رو فرستاد اسکن کامل استخوان. ۱شنبه بعد از ظهر جوابش آماده می شد، صبح ۱ شنبه بابا خودش خواست که مرخصش کنند و قرار شد من جواب رو بعدا براش ببرم. حالا ۱شنبه صبح قبل از اینکه بابا رو مرخص کنند و قبل از اینکه جواب اسکنش آماده بشه، بهش گفته که جواب اسکنت هم حتما مثبته و متاستاز رو نشون می ده!!! باز هم وقتی تنها بوده!!! بابا، اون ور دنیا، بعد از اینکه از قضیه مطمئن شدند، وقت می گذارند و تمام مشکلات رو با حوصله برای بیمار معمولا هم در کنار همراهش، توضیح می دن و می گن حالا برای حل مشکل اینکارها رو ما می تونیم بکنیم و ...! نه اینجوری عین گااااو! بدون توضیح، بودن اطمینان، بدون گفتن راه حل!!!! البته جواب اسکن استخوان رو گرفتم و تقریبا منفی بود. البته هنوز کامل مشخص نشده که بابا مشکلش چیه. به احتمال زیاد مشکل کبدش دوباره شروع شده، اما متاستاز رو تقریبا منتفی کردند!!!!حالا ببینید این مدت بابا و البته من چه استرسی رو تحمل کردیم. به مامانم هم چیزی نگفتم. چون کاری که از دستش بر نمی اومد، امکان زودتر برگشتن رو هم نداشت. برای همین دیگه نخواستم نگرانش کنم. دیروز دیگه مامان برگشته و از این به بعد باید برند پیش دکتر خود بابا تا پیگیر مسائلش باشند.

این مدت کیان خیلی کمکم بود و طفلک خیلی تحملم کرد. آخه من نگرانی هام رو به بابا نمی خواستم انتقال بدم، به مامان هم که هیچی نمی گفتم و پای تلفن دائم می گفتم مشکلی نیست. اون وقت همه این استرس ها رو می ریختم توی خودم و اون چند ساعتی که خانه بودم می ریختم سر کیان! سر کوچکترین مسئله داد می زدم سرش! اما اون صداش در نیومد و فقط سعی کرد من رو آروم کنه و دلداری بده...ممنون عزیز دلم... 

پی نوشت۱: جواب کامنتها رو دادم

پی نوشت۲: دوست قدیم، جواب کامنت تو هم توی همون نظرات دو پست قبل دادم!

پی نوشت۳: دوباره این تقاضای کار رو می ذارم:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

  

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 7 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

دختر عمه ام

من دختر عمه ای دارم که دو سال از من بزرگتره و باهاش خیلی خیلی صمیمی بودم. بچه طلاقه. مادرش وقتی اون هنوز توی شکمش بود جدا شد. پدرش بیمار روانی بود و مادرش رو می زد. عمه ام معلم بود و خانه مادربزرگم زندگی می کردند. (توی یکی از شهرهای شمالی). شاید به همین علت که اونجا بودند انقدر ما با هم صمیمی بودیم. از بازی های بچگیمون گرفته، تا تمام یواشکی های نوجوانی و جوانیمون. این دوری رو هم با نامه نگاری های زیاد جبران می کردیم. نامه هایی پر از رمز و راز و اکثر اوقات خنده دار! این نامه ها هنوز که هنوزه در صندوقچه یادگاریهام جا دارند. همه شون...مینا پر از انرژی بود. شاید تا حدی هم انرژی های مخرب! تو دوران نوجوونی مون (دبیرستان) هر دومون تمایل زیاد به دوستی با پسرها و ... داشتیم. اون موقعها این کارها خیلی خیلی ممنوع و قبیح بود. اما مینا همه جور از زیر کنترل در رفتن رو بلد بود و خیلی خیلی شیطون بود. به خاطر قبض تلفن بالا مادرش وقتی از خانه بیرون می رفت، تلفن رو قفل می کرد. اما مینا با زدن روی شستی تلفن شماره می گرفت!!! تازه اون موقع با چند تا پسر توی تهران و کاشان و گرگان دوست بود. یعنی صفر رو اینجوری می گرفت!!! ما با هم از این شیطونی ها هم زیاد کرده بودیم. مزاحم تلفنی هایی که با مینا می شدیم هنوز هم یادمه. مینا در آن واحد توی یک خانه دانشجویی توی کاشان با ۳ نفر دوست بود و به هر کدوم اطلاعاتی متفاوت داده بود! جالب این بود که نه اونها می فهمیدند و نه مینا قاطی شون می کرد!!! البته اون موقعها دوستی ها فقط در حد تلفن بود. توی شهر خودشون تقریبا هیچوقت با کسی دوست نشده بود. چون شهر کوچک بود و همه همدیگر رو می شناختند و آبروریزی می شد...از شهرشون متنفر بود (فکر کنم هنوز هم باشه). برای کنکور حاضر نشد رشته های شهر خودشون رو انتخاب کنه. دانشگاه اصفهان رفت. اون موقع یکی از عمو هام و یکی دیگه از عمه هام اصفهان بودند. اون موقعها زیاد می اومد تهران و مطمئنا همیشه خانه ما می اومد. اصفهان با پسری دوست شد که خانواده خیلی پولدار و معروفی داشت که البته پسره چند سال هم از مینا کوچک تر بود. حسابی عاشق این پسر بود و اون هم حسابی مینا رو اذیت کرد و با احساساتش بازی کرد. همیشه قول ازدواج داده بود و اما با مخالفتهای خانواده اش جا زد و در آخر هم خیلی بی خبر ازدواج کرد. یعنی در حالی که هنوز با مینا دوست بود و بدون اینکه یک کلمه بهش بگه در حال مقدمات ازدواجه!!! (پسره عاقبت به خیر نشده خدا رو شکر و اصلا زندگی خوبی نداره!)خلاصه که توی این مدت و در زمان دوستی چند ساله اش (۶-۷ سالی شد)، مینا روز به روز بیشتر عوض می شد. اعتماد به نفسش رو که کاملا از دست داد. کم کم روحیه شاد و سرزنده اش خمود شد. دیگه اومدنش به تهران برام شادی آور نبود. اصلا حوصله دیوونه بازیهاش رو نداشتم. مثلا می اومد تهران، قرار بود ۴-۵ روز بمونه. زنگ می زد به پسره. تلفنش در دسترس نبود یا یه ساعت جواب نمی داد. گریه زاری می کرد و بر می گشت اصفهان که ببینه اون داره چیکار می کنه!!! حالا فکر کنید من باید این گند کاریها رو توی خانه و جلوی مادر و پدرم جمع می کردم. مصرف داروهای خواب آور و آرام بخشش هم سرسام آور شده بود...همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم:

سال ۸۰-۸۱ پدر من بیمار شد. سرطان، سرطان کبد! توی ایران امکانات برای این نوع سرطان در حد صفر بود. فقط یه دکتر این کار رو می کرد. اون هم توی شیراز. به پدرم توصیه شد اگه امکانات مالیش اجازه می ده بره آمریکا یا انگلیس. با اینکه توی آمریکا آشنای نزدیکی داشت که خودش پزشک خوبیه، اما به علت نزدیکی بیشتر و هزینه کمتر با مادرم رفتند انگلیس. مطمئنا می تونید حال من و خواهرم رو تصور کنید. دو تا دختر تنها و با کلی استرس و فشار فکری و روحی. شبی که داشتند می رفتند مینا هم خانه ما بود. پدرم من و خواهرم رو توی اتاق صدا زد و توصیه های لازم و تا حدی وصیتش رو انجام داد. پولی رو هم که برای خرج این مدتمون گذاشته بود بهمون داد. یه مقدار کمتری رو برای خرج های خانه دم دست گذاشت و بقیه اش رو  هم گذاشت توی گاو صندوق. اون موقع من هنوز دانشجو بودم و خواهرم هم طرحش رو می گذروند. برای همین در آمدی از خودمون نداشتیم. گاو صندوق توی کمد اتاقشون بود. یه گاو صندوق معمولی که فقط با کلید باز می شد و رمزی نبود. کلیدش هم توی همون اتاقشون توی میز توالت مادرم بود (پیدا کردنش خیلی راحت بود!). این مسافرت مامان و بابا حدود یه ماهی طول کشید. توی این مدت ما رفت و آمد خاصی نداشتیم. دوستهامون می اومدند. اما هیچ کدوم تنها خانه نبودند. پدرام هم می اومد (اون موقع نامزد بودیم). اما اون هم هیچ وقت پیش نیومده بود خانه تنها بمونه. تازه اون مدت اصلا تهران نبود و فقط چند روزی اومد پیشمون. فقط ما کارگری داشتیم که هفته ای یکبار می اومد خانه مون. خیلی وقت بود که خانه مون می اومد و کاملا هم مورد اعتماد بود. مامان همیشه خانه تنهاش می ذاشت. ما هم که هر دو در طول روز خانه نبودیم. فقط صبح در را روش باز می کردیم و می رفتیم. هفته آخری که مامان اینها قرار بود بیان دوباره مینا اومد تهران. خیلی وقت بود که اینجوری زود به زود نمی اومد. غروب رسید. همون روز کارگر مون هم خانه مون بود. مینا قرار بود تا آخر هفته بمونه و بعد از اونجا بره یه سر پیش مامانش، شمال. صبح من و خواهرم هر دو رفتیم بیرون دنبال کارهامون. ظهر که برگشتم مینا گفت می خواد همون روز بره! گفتم که از این دیوونه بازیها زیاد در می آورد. برای همین زیاد تعجب نکردم و اون هم رفت...دیگه پول دم دستی مون ته کشیده بود. آخر هفته چون مادر و پدرم داشتند بر می گشتند، گفتم یه خرید کلی بکنم و خانه پر باشه. رفتم سر گاو صندوق و درش رو باز کردم...خدای من خالی خالی بود!!! نمی تونید قیافه ام رو تصور کنید. فکر می کردم شاید چشمهام درست نمی بینه. هی دستم رو می بردم توی گاو صندوق و هوای خالی و کفِش رو لمس می کردم. اما هیچی نبود!!! خواهرم خانه نبود. امیدوار بودم که اون خبری داشته باشه. ولی وقتی از اون هم تلفنی پرسیدم، امیدم ناامید شد...حدود ۷۰۰-۸۰۰ تومان تراول بود و ۲۰۰-۳۰۰ تومانی هم پول نقد. پدرم اینها رو گذاشته بود که اگه اتفاق غیر منتظره ای افتاد ما بدون پول نباشیم...نمی دونستیم باید چیکار کنیم...صبر کردم تا خواهرم اومد. عقلهامون رو رویهم گذاشتیم و فکر کردیم. فقط به مینا و علی آقا (کارگرمون) می شد مشکوک شد. آخه هیچ کس دیگه ای نه فرصتش رو داشت، نه از وجود گاو صندوق خبری داشت (چون توی کمد بود) علی آقا که اونجا رو بارها تمیز کرده بود و مینا هم که روز رفتن مامان و بابا همه چی رو شنیده بود و این دو نفر فرصت انجامش رو هم داشتند...بالاخره بعد از بالا پایین کردن زیاد تصمیم گرفتیم به مینا زنگ بزنیم. من که قبول نکردم و خود خواهرم حرف زد و گفت ما هنوز به هیچکس هیچی نگفتیم. بیا تا قبل از اینکه آبروریزی بشه همه چی رو برگردون. اما اون گریه و زاری کرد و گفت هیچ کاری نکرده و حتی به عمه ام و بقیه هم قضیه رو گفت! ما هم به مامانمون تلفن کردبم و قضیه رو گفتیم. تازه فهمیدیم علاوه بر پولها تمام طلاهای مامانم هم اون تو بوده و دزدیده شده...

خلاصه که به علت آشنا بودن دزد و وارد نشدن کسی از بیرونِ خانه، بابا و مامان قضیه رو پی گیری نکردند. فقط دیگه اون کارگر را راه ندادند (اون هم کلی قسم و آیه خورد که کارش نبوده...راستش حرفهای اون رو راحتتر باور کردیم!) و مینا هم ممنوع الرابطه شد. خودم هم دل و دماغ ادامه رابطه باهاش رو نداشتم...می دونید فقط مسئله دزدی نبود. مسئله دزدی توی اون شرایط پدرم بود که همه ازش باخبر بودند. این که چه جوری کسی دلش اومد توی اون شرایط روحی ما و خانواده مون همچین کاری بکنه...

با مینا هیچ تماسی نداشتم. فقط از مادرش و بقیه فامیل خبرش رو داشتم. (آخه پدر من توی خانواده جایگاه خاصی داره و حتی عمه ام باهامون قهر نکرد که هیچ، همچنان هم رفت و آمدمون رو داریم) اما گاهی دلم براش تنگ می شد. همیشه از یادآوری خاطراتمون اشک می ریختم...

تا حدود دو سال پیش...یه تلفنی به من شد که شماره اش از اصفهان بود و ناشناس. جواب دادم و مینا بود...گفت دلش تنگ شده و دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره و یواشکی از یکی دیگه از دختر عمه هام شماره ام رو گرفته. گفت اگه می خوام فحش بدم. اما اون فقط خواسته صدای من رو بشنوه. من هم فقط گریه کردم و نتونستم خودم رو کنترل کنم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. خلاصه که یه ساعتی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم...از اون روز یه مدت تماسهای گاه به گاه تلفنی داشتیم. تا توی عروسی پسر عمه ام همدیگر رو دیدیم و باز هم حسابی توی بقل هم گریه کردیم...

شنبه اومده بود تهران و شب برای اولین بار اومد خانه ام...تا ۳ صبح با هم حرف می زدیم. مثل قدیمها...اما نمی دونم ته ته دلم خاطراتاون روز بود...هم می خواستم مراقب رفتارم باشم که اون برداشت بدی نکنه و هم می خواستم مراقب خانه باشم!!دلم می خواد اون خاطره پاک بشه یا حداقل بهم ثابت بشه که کار اون نبود...کاش می تونستم...هنوز خیلی دوستش دارم...

* مینا دیگه خانه مامان و بابام نرفته. اما هر جا دیدشون احترام گذاشته. فقط هیچ وقت حاضر نشده خواهرم رو ببینه. حتی عید امسال که خواهرم رفته بود اونجا عید دیدنی از اتاق بیرون نیامده بود!

** مینا چندین بار هم خودکشی کرده بود. یک مدتی هم تحت نظر روانپزشک بوده. اما انقدر بهش قرصهای جور واجور دادند که خودش دیگه نرفت و سعی در درمان خودش کرد. دیگه هیچ قرصی، حتی برای خواب، نمی خوره. اوضاع روحیش هم خیلی بهتره. همون اصفهان زندگی می کنه و کار می کرد. الان چند ماهیه که بی کار شده و دنبال کار می کرده.

*** ضمنا حال پدرم الان خوب شده و سرطانش کنترل شده. فقط باید هر ۶ ماه چک بشه.

**** جواب کامنتها هم دادم.

***** راستی اینجوری درشت نوشتن بهتره یا قبلش؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 10 تیر1387 ? موضوع: خانوادگی ?

ارتباط خانوادگی

آخر هفته خوبی نبود. یعنی کار هیجان انگیزی انجام ندادیم...همه اش برنامه خانوادگی بود!

۵ شنبه شب، با مامان و بابای من رفتیم بیرون. اول رفتیم خانه نوشون رو دیدیم (آخه دارند خانه عوض می کنند...)، بعد هم شام رفتیم رستوران زیتون توی خیابان ولیعصر (پشت SFC). راستش خیلی از غذاش خوشم نیومد. به نظر من اصلا نسبت به پولی که گرفت خوب نبود. اما خوب به مامان اینا که نگفتیم. آخه مهمون اونها بودیم، به مناسبت شیرینی خانه! بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم! خلاصه که حسابی بخور بخور بود...ارتباط کیان باهاشون خوبه. کیان اصولا آدم اجتماعیه و با همه راحت ارتباط برقرار می کنه (برعکس من!). وقتی توی مهمونی میره، یه ساعته با همه آشنا می شه و حرف می زنه. برعکس من که یبوست مزمن دارم و معمولا جز با آدمهایی که می شناسم حرفی نمی زنم و اصراری هم به آشنایی ندارم! البته طفلک از وقتی با من این ور اون ور می ره، این عادتش کمتر شده. چون من اصلا پایه اینطرف اونطرف مهمونی چرخیدن نیستم و تنها هم نمی خواد بذاردم. این یکی از تفاوتهای ماست که امیدوارم مشکل زا نباشه. البته اوایل دعوا زیاد سر این مسئله کردیم. که مثلا مهمونی با هم می رفتیم، جایی که من هیچکس رو نمی شناختم، بعد اون همش من رو تنها می ذاشت و با این و اون حرف می زد و شیطونی می کرد. من هم کلافه می شدم و گیر می دادم! (البته بعد از مهمونی و توی خانه ها!). اما بالاخره با هم کنار اومدیم. هم اون آروم تر شده تو مهمونی ها و هم من سعی می کنم باهاش همراه بشم موقع شیطنتهاش...اصلا چرا به این جا رسیدم؟! همین دیگه کیان اجتماعیه و با همه شوخی می کنه و سریع با همه راحت می شه من جمله مامان و بابای من! همین شیرینی خانه رو هم کیان باعث و بانیش بود یه جورایی. آخه وقتی خانه رو خریدند کیان زنگ زد و با مامانم حرف زد و تبریک گفت. بعد هم گفت شیرینیش رو کی می دین؟ اون موقع هم ساعت ۹.۵ شب بود و کلی اذیت کرد که همین الان بریم! البته بعد از شام و موقع حساب کردن، کلی تعارف کرد که شوخی بود و اجازه بدن حساب کنه و ...

جمعه رو هم با خانواده کیان گذروندیم. قرار بود برای پرو دوم لباسم برم که افتاد به جمعه و ناهار. خواهر بزرگ کیان و بچه هاش دیگه نیومدند و خودمون بودیم. حرف زدیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم کیان خوابید و منم با خواهرش و مامانش یه خرده حرف زدیم. لباسم رو هم پرو کردم. دستشون درد نکنه خیلی خوب شده...برای بعد از ظهر هم ما بلیط سینما گرفتیم (فیلم همخانه!!! یه وقت هوس نکنید برین ها، افتضاح بود!!! حالا کیان تهدید کرده دیگه با من سینما نمی آد!!!) و با مامان و خواهرش، ۴ تایی، رفتیم (باباش هیچوقت توی این مراسم تفریحی فرهنگی شرکت نمی کنه!). شبش همه شام بیرون خوردیم. یعنی جمعه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب با خانواده کیان بودیم! آدمهایی خوبی هستند ها. تا حالا هیچ برخورد بدی ازشون ندیدم. اما نمی دونم چرا دیگه آخر شب داشتم می ترکیدم! البته یه چیزی هست که دوباره توی اون دوران طلایی ماهانه ام! هستم. همه چی به نظرم بد بود. من هم کم تحمل و همه چی حساسم می کرد. چند تا تیکه که حسابی عصبیم کرده بود رو می گم: (خودتون ببینید چقدر بی منطق و مسخره اند!) مثلا کیان چند وقته شبها خوب نمی خوابه و با وجود خستگی زیاد دیر خوابش می بره و هر وقت هم که می خوابه کابوس می بینه. خیلی از شبها مجبور می شم بیدارش کنم. چون داره گریه می کنه! البته می دونیم که تا حد زیادی بخاطر استرس مراسم و فشارهای این مدت هست. حالا دیروز بعدازظهرم که خانه مامانش اینها خوابید، خیلی بد بیدار شد و باز هم سردرد داشت. دیگه به مامانش گفتیم بد می خوابه، طفلک چند تا توصیه برای رفع مشکل کرد که مثلا ویتامین بخوره و یا قرص آهن. من هم به هم برخورد که لابد منظورش اینه که من نمی تونم مراقب پسرشون باشم!!!! یا یه مورد دیگه، سر غذا از دستپخت پدرش تعریف کردم (خانه اونها آشپزی معمولا با پدرشه) و چاشنی ترشی غذا رو پرسیدم. پدرش خندید و جواب خاصی نداد و بعد بهم گفت حالا یه روز تمام این ریزه کاریها و چاشنی های غذام رو بهت می گم. منم حس کردم یعنی اینکه من خودم آشپزی بلد نیستم!!! طفلکی کیان سریع از دستپخت من تعریف کرد و گفت مارال هم خودش خیلی خوب غذا درست می کنه...البته در هیچ موردی به روی خودم نیاوردم و خوب و خوش بودم. اما همین به روی خودم نیاوردن ها حسابی ازم انرژی گرفت...به جز اینها دو تا مورد هم هست که واقعا اذیتم می کنه و نمی دونم باید چیکارش کنم. اول خواهر کوچیکه کیانه(قبلا هم در موردش توضیح دادم). من دائم حس می کنم این دختر به من حسودی می کنه و محبتهاش فقط بخاطر پوشوندن حسشه. آخه خیلی با کیان صمیمی بوده و وابسته به کیان. الان ۲۶ سالشه. اما ازدواج نکرده و مثل یه بچه می مونه. گاهی که کیان توی جمع تحویلم می گیره و بغلم می کنه، سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کنم. البته کیان به حد کافی اون رو هم تحویل می گیره ها. من هم تمام سعیم رو می کنم که توی جمع با اون توی یه جبهه باشم و سر به سر کیان بذاریم و اصولا همدست اون باشم. اما این کارها خیلی بهم فشار میاره. خیلی وقتها دلم می خواد توی جمع قربون صدقه کیان برم و توی بغلش آروم شم، بخصوص وقتهایی که توی این دوران هستم! اما جایی که با اونها هستیم سعی می کنم خودم رو کنترل کنم...مادرش هم اصولا زن خوب و مهربونیه. من هیچ بدی ازش ندیدم. اما من به یه چیزی خیلی حساسم. اصولا دوست ندارم دیگران توی عادتهای غذاییم و چاقیم نظر بدن! حالا مامان کیان هم خودش چاق بوده، اما با یه سری کارها و رعایتها خودش رو حسابی لاغر کرده. هر وقت ما رو می بینه سعی می کنه این کارهاش رو به من هم بگه و انتقال بده! می دونم از سر خیر خواهیه ها. اما اصلا رو نِروَم می ره این رفتار.  این شامل حال مادر و خواهر خودم هم می شه ها. اما خوب با اونها رو در بایستی ندارم و یه جوری بهشون می فهمونم که انقدر دخالت نکنید. اما به مادر کیان که نمی تونم چیزی بگم! این هم همش بهم فشار میاره دیگه! خلاصه که یه وقتهایی فکر می کنم کاش فقط خودمون دو تا بودیم و انقدر ارتباط با اطرافیان فشار نمی آورد! خوبیه کیان اینه که همیشه خودشه و جلوی کسی فیلم بازی نمی کنه. اما من نمی تونم خودم باشم. جلوی بزرگترها، همیشه سعی می کنم مودب و آروم باشم. فکر کنم بخاطر تربیتم و بچگی هام باشه...این توی حس بودن کلافه ام می کنه...البته شبش کیان خستگی رو از تنم در آورد. وقتی مامان و خواهرش رو رسوندیم، موقع برگشت بهم گفت مرسی که یه روز کامل رو با خانواده ام گذروندییعنی بدون اینکه چیزی بگم و حرکتی بکنم، خودش فهمید خسته شده ام...

مادربزرگ به لطف دعاهای شما و دوستهامون بهتر شده و از بیمارستان مرخص شده...البته هنوز هم دست به دعام.

حالا توی این گیر و دار نمی دونم چرا پ*ر*ی*د نمی شم؟! درد دارم، اعصاب مصاب هم ندارم ها، اما خبری نیست! حالا ما هی می خواهیم زودتر بیاد و تموم بشه، حالا این هی برای ما ناز می کنه!!! از یه طرف هم طبق معمول نگران می شیم که نکنه باز....(بلا به دور!)

کارها کلا طبق معمول و خوب پیش می ره...با مامان رفتیم و آخرین خریدمون رو هم کردیم. مامان برای هر دومون ساعت خرید. البته نه هیچ شباهتی به هم داره و نه حتی یه مارکه! این هم از شدت تفاهمِ من و کیانه دیگه! مثلا هم کیان نمی دونه که مامان و بابام براش چی می خوان بخرند. یعنی اول من و کیان رفتیم دیدیم و پسندیدیم، بعد من و مامان رفتیم خریدیم!...مامانِ کیان هم امروز زنگ زد به کیان و ازش خواست مادر و پدر شوهر خواهرش (چه نسبت مسخره ای! یعنی مادر و پدر شوهرِ خواهر شوهرم! اصلا یعنی مادر و پدر دامادشون!) هم سر مراسمِ عقد بیان که کیان مخالفت کرد. البته حق با کیانه. دایی های من هم خیلی دلشون می خواست بیان، اما اومدن اونها یعنی اومدن عموها و عمه های من و از اونطرف هم دایی ها و خاله های کیان! بعد دیگه نمی شه یه مراسم کوچیک. می شه یه عروسی مفصل! اگه مادر و پدر دامادشون هم قرار باشه بیان، همین می شه. مادر و پدر دامادِ ما هم می خوان بیان (تازه ارتباط خیلی خیلی نزدیکتر و بیشتره ها! اونها سال به سال عیدها فقط به هم سر می زنند، مامان و بابای من ماهی یه بار، بدون وجود خواهرم اینها، با هم هستند!). بعد هم اگه اونها باشند خانواده ها هم باید بیان و ... خلاصه خیلی زیاد و شلوغ می شه! از اونطرف هم مادرِ کیان گفته خوب آخه دو نفر که بیشتر نیستند و فکر کن مادر و پدر خودم هستند (آخه مادربزرگ و پدربزرگ کیان به علت بیماری هردوشون نمیان). اما کیان زیر بار نرفته و باز هم توضیح داده که حضور اون دو نفر باعث حضور خیلی های دیگه می شه! مامانش یه خرده دلخور شد. اما من هم فکر می کنم حق با کیانه و خوشحالم که مقاوت کرده. فرار هم هسته که من چیزی مثلا ندونم از این مسئله....

دیگه همین دیگه!

راستی من هنوز هم جواب کامنتها رو می دم ها! می خوانید اصلا؟ یا زحمت بی خودی می کشم؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 25 خرداد1387 ? موضوع: خانوادگی ?

خواهرم

بعدا نوشت ۲: کیان دیروز به پدرم زنگ زد...اما مثل اینکه پدرم خیلی باهاش بد حرف زده بود و کار داشته. اما هر چی هم کیان پرسیده خوب کی تماس بگیرم سر بالا جواب داده...حال کیان دوباره خیلی بد شده...نمی دونم چیکار کنمفقط احساس می کنم بت من داره جلوی چشمهام از بین می ره...مطمئنم که اگه مشکلی پیش بیاد پشت کیان می مونم...امیدوارم یادم نره و بتونم همیشه ممنون داره از خود گذشتگی کیان باشم... دیروز دوباره کیان زنگ زد به پدرم. البته اون باز هم خیلی خوب حرف نزد. اما گفت با هم بریم خانه شون و حرف بزنیم...قرار شده جمعه بریم اونجا...اصلا نمی دونم چی می شه و چه اتفاقی می افته. فقط امیدوارم پدرم بیشتر از این کیان رو خورد نکنه!!! البته کیان با پدر و خواهر بزرگترش صحبت کرده و اونها هم بهش گفتند خودت رو برای همه چیز و همه جور برخورد آماده کن و عصبانی نشو. تازه گفتند از من هم اصلا توقع طرفداری نداشته باشه...

بچه که بودیم...همیشه آرزوم بود که با من همراه باشی. بازیهایی که دوست دارم رو با من بکنی. وقتهایی که تنهایی و توی یه گوشه دنج و خلوت با عروسکهام بازی می کردم، بیای و من رو از تنهایی در بیاری...اختلاف سن سه سال انقدر نبود که دوران من رو نفهمی...دوست داشتم وقتی که بخاطر نا مرتب بودنم دعوا می شنیدم، همون لحظه و بعد از دعوا شدن من یه ذره اتاقت رو نامرتب کنی تا مامان باز نگه "ببین! آخ یه خرده از این یاد بگیر!!!"...دوست داشتم وقتی که اسباب بازیهات رو باز می کردم تا کشف کنم توش چیه و چه جوری داره حرکت می کنه، داد نزنی "مامان! باز مارال وسایلم رو خراب کرد!"...آخ که چقدر دلم می خواست اون روزی که عروسکت رو به طناب وصل کردم و گذاشتم توی کانال آب تا باهاش ماهی بگیرم هیجانم رو درک می کردی و وقتی عروسک افتاد با گریه شکایتم رو پیش مامان نمی بردی که تا یکسال از داشتن عروسک جدید و بازی با عروسکهای تو محروم بشم...

وقتی بزرگتر شدیم و مدرسه رفتیم...دوست داشتم که توی مدرسه ازم فرار نکنی و اجازه بدی با وجود تو، به عنوان خواهر بزرگترم، به دوستهام پز بدم...دوست داشتم روزی که برای جشن دهه فجر و اجرای نمایشتون رفتی روی سن مدرسه، به جای اینکه باهام قهر کنی، احساسِ منِ ۷ ساله رو درک می کردی که چرا بلند شدم و داد زدم اون خواهرمه و کلی حواست رو پرت کردم...دوست داشتم یه خرده کمتر درس بخوانی تا مامان همیشه سرکوفتت رو به من نزنه...دوست داشتم وقتی نمره ات ۱۹.۵ می شه گریه نکنی تا من که نمره ام ۱۸ می شد، مجبور نشم ناراحت باشم...دوست داشتم انقدر شاگرد خوبی نبودی تا همه معلمها بهم نگن"تو خواهر غزالی؟ پس چرا مثل اون نیستی؟!!!"...آخ واقعا چی می شد اگه همیشه نوک مدادهات مرتب نبود و یه ذره زودتر مداد رنگیهات رو تموم می کردی؟...

وقتی باز هم بزرگتر شدیم و رفتم دبیرستان...چی می شد اگه من رو با خودت این طرف و اون طرف می بردی؟...آخ اگه می دونستی چقدر دلم می خواست توی یواشکیهات با دختر خاله مون شریک باشم...شاید اینجوری انقدر از دختر خاله متنفر نمی شدم!...چرا حتی یک بار هم من رو با خودت به دانشگاهت نبردی؟...واقعا نمی تونستی بفهمی که چه غروری بهم دست می ده وقتی با خواهر بزرگترم برم به دانشگاهش و یا باهاش برم جردن گردی؟...نمی دونم اون روزی که کیان زنگ زد و فقط من و تو و دختر خاله خانه بودیم، واقعا کی به مامان گفت؟ راستش تازگیها این فکر میاد توی سرم که اون دفعه هم خودت بودی...چرا خودت با وجود اینکه با نوید دوست بودی و وقتی مامان اینها نبودند دائم خانه ما بود، به محض اینکه نوید نمی تونست بیاد به من گیر می دادی که چرا کیان میاد خانمون؟؟؟...چرا هیچوقت موقعی که مامان دعوام می کرد ازم دلجویی نمی کردی و همزمان تو هم باهام قهر می کردی و از اون نگاه غضبناکت بهره مندم می کردی؟؟؟...چرا هیچوقت کسی مچ تو رو در مورد دوستیتون نگرفت؟ حتی اون موقعی که یواشکی رفتین شمال هیچکس نفهمید، اما وقتی من همون کار رو کردم، لو رفتم و مدتها مورد غضب بودم...و تو! تنها کاری که کردی این بود که سریع به من بگی به مامان اینها نگم که از کارم خبر داشتی...اصلا چرا انقدر درست خوب بود و برات مهم بود که پزشک بشی؟ می گی به من چه ربطی داره؟ آخه بعد از این بود که من هم موظف شدم یکی از رشته های پزشکی رو قبول بشم! آخه خواهر بزرگترم داشت دکتر می شد!!!

اون موقعی که پدرام وارد زندگیم شده بود و نیاز به کمکت داشتم، کجا بودی؟...اون روزها رو یادت میاد که نوید هم به تو پیشنهاد ازدواج داده بود؟ دیگه هیچکس تو رو نمی دید. حتی هایدی دوست صمیمیت که بخاطر مشکلات خانوادگیش اون موقع با ما و توی خانه ما زندگی می کرد. البته اون چند ماه برای من خوب شده بود. چون تمام نقش خواهر بزرگی رو که تو هیچوقت بازی نکردی، اون برام بازی کرد! تمام درد و دلم برای اون بود. و اون تنها کسی بود که ازم شنید با وجود پدرام هنوز کیان رو دوست دارم و فقط چون حس می کنم پدرام خیلی دوستم داره و کیان فراموشم کرده، تصمیم دارم بهش جواب مثبت بدم!!!...شاید اگه اون روزها به من هم فکر می کردی ....

بعد هم که نوید وارد زندگیت شد...دیگه هیچ خدایی رو بنده نبودی و مثل نوید غد و خودخواه شده بودی...هیچکس انقدر خوب نبود که بتونه با شما ها معاشرت کنه. بخصوص من و نامزدم، پدرام، که یه بچه شهرستانیِ نسبتا فقیر بود! خوب معلوم بود که کلاسش به نویدِ نیاوران نشین نمی خورد!!!...اما وقتی نامزدیتون به اون شکل وحشتناک تمام شد، من چیکار کردم؟ یادت میاد چقدر به گریه هات گوش دادم و سعی کردم آرومت کنم؟ فحشها و بد و بیراههایی که به مامان و بابا می دادی رو تحمل می کردم و به هیچکس چیزی نمی گفتم!...اون موقعی که مامان طفلک به تمام همسایه ها از به هم خوردن نامزدیت و بد بودن نوید و اینکه تموم شدن رابطه تصمیم خودت بود می گفت، و تو یواشکی اونها باز هم نوید رو می آوردی خانه، و من نه به روی تو آوردم و نه به مامان چیزی گفتم (هنوز هم مامان نمی دونه!)...

تنها دوره ای که تا حدی با هم ارتباط نزدیک داشتیم، همین موقع ناراحتیهای تو بود و یه دوره هم بعد از آشناییت با امیر که خوب پسر خوبی بود و رابطه نزدیکی با پدرام برقرار کرده بودند...اما خیلی زود شما رفتید انگلیس...

وقتی فهمیدی که بین من و پدرام مشکلی وجود داره، چیکار کردی؟...وقتی اومدی و من رو در حال گریه دیدی، از من پرسیدی چرا و چی شده که گریه می کنی؟ یا فقط به مامان گفتی مارال بی دلیل گریه می کنه، پس افسردگی گرفته و ببریدش دکتر!!! آخ که اونروز گریه من پر از دلیل بود...اونروز عشقم رو کنار کس دیگه ای دیده بودم...متن چتی رو که یکساعت با پدرام کردی یادته؟ می دونم که در جواب اعتراضم، همه گفتید اجازه نداشتم آرشیو مسنجر پدرام رو نکاه کنم! آره، کارم اشتباه بود. اما کنجکاوی چت یکساعته شما دو تا هیچ راهی برام نذاشته بود. تویی که هیچوقت با من یکساعت حرف نزده بودی، به شوهری که می خواستم ازش جدا بشم، گفتی مارال عوضیه! گفتی مارال همیشه رفتار احمقانه داشته، گفتی مارال همیشه خودخواه و بی فکر بوده! به پدرام اطمینان داده بودی که اگه ازم جدا بشه، شما من رو طرد می کنید و طرف اون رو می گیرید!!! (خدا می دونه که دروغ نیست و خودت هم اونروز رو کامل یادته!!!)...تنها باری که بهت اعتماد کردم و راز زندگیم رو بهت گفتم، وقتی بود که اون کوچولو تو شکمم جا گرفته بود. اون هم چون می خواستم ازت مشورت پزشکی بگیرم. ازت قول گرفتم که به مامان هیچی نگی. چون نمی خواستم نگهش دارم...یادته اون رو هم کی گذاشتی کفِ دستِ مامان؟ وقتی به مامان گفته بودم که من و پدرام توی س*ک*س هم مشکل داریم و یکساله که با هم رابطه ج*ن*س*ی نداشتیم!!! به مامان گفته بودی مارال دروغ می گه، فلان تاریخ حامله بوده! حالا خدا رو شکر که اون آخرین نزدیکیمون بعد از 3-4 ماه بود و البته که بچه اصلا مال پدرام نبود! و باز هم خدا رو شکر که پدرام فکر می کرد بچه خودش بوده و در جریان قضایا بوده!

بعد از جداییم تا حالا سه بار اومدی ایران. اما حتی یکبار نخواستی در موردش ازم سوال کنی که آخه چرا و چی شد؟! مامان بهت گفت؟ آره می دونم. اما تو چی؟ نخواستی از دهن خودم بشنوی؟ نخواستی ببینی شاید کمک بخواهم؟ این دفعه آخری هم که شاهکار کردی! مامان گفت که قضیه کیان رو بهت گفته! باز هم نخواستی از خودم بپرسی چه غلطی می خوام توی زندگیم بکنم؟! به نظر می رسه به قولت به پدرام هم که وفا کردی. شنیدم رفتین و باهاش دیدار تازه کردین!!! خوش گذشت؟ کاش لحظه ای هم وقت می ذاشتی و میومدی خانه زندگی من رو می دیدی. کاش می گفتی بذار ببینم کیان بعد از گذشت 10 سال چی شده و چرا می خوای باهاش باشی و حتی ازدواج کنی...

خوب همه اینها رو گفتم که فقط بهت بگم چرا نمی تونم امسال برات زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگم...امیدوارم بفهمی که الان اصلا آمادگی شنیدن صدات رو ندارم...پس لطفا فقط اون کارت رو ازم قبول کن...و اینجا می گم که

"تولدت مبارک خواهرم"

شاید هم به قول مامانم این دوری ما بخاطر دعای اون بوده. آخه می گه همیشه از خدا می خواسته که دوتا دختر داشته باشه... (آخه خودش تک دختر بوده و احساس تنهایی می کرده). خدا هم ما رو داده، اما گفته حالا که تو کار خدا دخالت می کنه، لااقل دو تا دختر بده که هیچ وجه اشتراکی نداشته باشند! و تبدیل شدیم به این دو تا خواهر که هیچ سنخیتی با هم ندارند! نه حرف مشترکی...نه علاقه مشترکی...

پی نوشت: شاید بگید چقدر کینه ای هستم و نمی تونم ببخشم. اما من معمولا و نسبت به همه کینه به دل نمی گیرم. فقط از بعضی آدمها انتظار بعضی از کارها رو ندارم. یعنی از خواهرم انتظار این کارها رو نداشتم و هر کاری می کنم نمی تونم خیلی از کارهاش رو فراموش کنم...

پی نوشت ۲: دیروز رفتم خانه مامان اینا. اما نه من حرفی زدم و نه بابا به روی خودش آورد...حالا قراره کیان براش زنگ بزنه...بی خبرتون نمی ذارم...

بعدا نوشته: آقایون، خانمها، کسی جایی رو سراغ نداره که بشه یه سگ کوچولو رو برای دو روز پانسیون کرد و بعدش هم سالم و سرحال تحویلش گرفت؟! برای بدست آوردنِ آرامشِ دوباره توی زندگیمون، نیاز شدید به یه سفر کوتاه داریم. اما کسی رو نداریم که هاپو کوچولوموم رو نگه داره...اگه اطلاعی دارین لطفا دریغ نکنید...با تشکر

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ? موضوع: خانوادگی ?

مادربزرگ نازنینم

جمعه شب خواب عجیبی دیدم...البته در واقع خواب صبح بود. چون کیان شنبه صبح ماموریت باید می رفت و صبح زود بیدار شدیم. بعد از بدرقه اون، دوباره خوابیدم و این خواب رو دیدم:

خانه مادربزرگم بود. من توی اتاقک کوچولویی دم در داشتم لباس عوض می کردم. اما یه دفعه سرم رو بلند کردم و دیدم پدرام (همسر سابقم) داره نگاهم می کنه! منم عصبانی شدم و داد و بیداد راه انداختم که به چه حقی داره نگاهم می کنه و بعد هم با بقیه دعوا کردم که اصلا چرا این اومده اینجا و خلاصه که دعوا مرافعه کردم و از خانه انداختمش بیرون!!! بعد هم حاضر شدم که برم. رفتم توی اتاق تا از مادربزرگم خداحافظی کنم. مثل روزهای آخرش بود... اون زن مقتدر خوشگل که همیشه به خودش میرسید و مرتب بود، شده بود یه موجود لاغر و کوچولو، با لباس تو خانه ای، روی تخت دراز کشیده بود . البته فقط با این تفاوت که تختش مثل این آخریها توی نشیمن نبود و توی اتاقش خوابیده بود. رفتم جلو و دولا شدم که ببوسمش. دیدم عین ابر بهار داره گریه می کنه و کل صورتش خیسِ خیسِ اشکه! بقلش کردم و بوسیدمش گفتم آخه مامانی من چرا گریه می کنی؟ بخدا من حالم خیلی خوبه. نگران من نباش. نگاه کن حتی گریه هم نمی کنم!!! دستهاش رو کشید روی چشم و صورتم و مطمئن شد که خیس نیستند. اون وقت خندید و یه هویی شد همون مامانی عزیز خوشگلم و صورتش باز شد با موهای رنگ شده  براشین شده. همه صورتش لبخند شد. منم بوسیدمش و چند بار بهش گفتم که خیلی دوستش دارم. گفت بیا کنارم دراز بکش که گفتم نمی شه و دیرم شده و ازش خداحافظی کردم...همینجا هم از خواب بیدار شدم....

تمام شنبه دلم گریه داشت...اما  شب یادم افتاد که نزدیک سالش هست. آخه قربونش برم، مرگش هم برام سود داشت. دو سال پیش همین روزها از پدرام جدا شدم. توی اون شرایط که نگران عکس العمل فک و فامیل و شکل خبر دادن بهشون بودم، مادربزرگم پر کشید و رفت!!!(نیمه اول سال ۸۵ رسما دهنم سرویس شد...وحشتناک بود!) دیگه نیازی به هیچ توضیحی نبود. چون توی مراسم همه سراغ پدرام رو از هم گرفتند و اون چند نفری که خبر داشتند به بقیه گفتند. کسی هم با اون حال و احوالم دیگه سوال مزخرفِ آخه چرااااااااااااااا! ازم نپرسید...

با اینکه سالها بود تهران زندگی می کردند (حتی مادرم تهران به دنیا اومده بود)، اما وصیت کرده بود شهر خودش دفنش کنند. می گفت توی تهران، همه سالی یه بار می رند بهشت زهرا. اما اونجا هر هفته حتما کسی هست که بهم سر بزنه...نزدیک قبر مادر و پدرِ بابام دفنش کردیم. عمه ام تقریبا هر هفته به همشون سر می زنه...چقدر هم جای با صفایی گذاشتیمش...قبرستان پر از درختهای بهار نارنج، فصل اردیبهشتِ شمال... از عطر بهار سرمست می شدی...

طفلک روزهای آخر زندگیش زمینگیر شده بود. کار خاصی هم براش نکردم. حتی انقدر نوۀ خوبی نبودم که مرتب بهش سر بزنم...انقدر که درگیر زندگی و مسایل الکی خودم بودم...اما بقیه بهش رسیدند. دو سالی زمینگیر بود. اما حتی یه ذره هم زخم بستر و این چیزها نداشت. این اواخر حتی حافظه اش هم درست و حسابی کار نمی کرد، اما همیشه من و خواهرم رو می شناخت و هیچوقت ما رو با کس دیگه ای اشتباه نگرفت... بیمارستان و آسایشگاه هم نرفت. توی خانه خودش تموم کرد...روز آخر حتی غذاش رو هم خورد و بعد رفت...عمه مادرم، از بچگی باهاشون زندگی کرده بود و ازدواج هم نکرده، مثل یه پرستار بهش می رسید. دلسوزانه و مهربون تر و خشکش می کرد.( این آدم حتی غر هم نمی زد. اون یکی از فرشته های خدا روی زمینه! این رو مطمئنم. چون تا حالا هیچکس ازش بدی ندیده...). پدربزرگم هم عاشقانه دوستش داشت و بهش می رسید... با مرگش شاید خودش راحت شد. اما هنوز براش بی تابم و گریه می کنم. (بی انصافیه...اما اصلا برای اون یکی مادربزرگ و پدربزرگم غصه نخوردم. فقط ناراحت بابام بودم!)

مامانی من زن قوی و محکمی بود. اول ازدواجش به فاصله خیلی کوتاهی مادر و پدر شوهرش هر دو می میرند و از اونجایی که پدربزرگم بچه بزرگتر بود، اون می مونه با دو تا برادر شوهر و یه خواهر شوهر کوچولو. همشون رو بزرگ می کنه. البته پسرها خیلی کوچک نبودند. اما دختر واقعا کوچولو بود و شد همین فرشته ای که گفتم. چند سال بعد هم با داشتن سه تا بچه قد و نیم قد که بزرگترنشون ۹ ساله بود، همسرش زندانی شد (پدر بزرگم افسر ارتش ت*و*د*ه*ای بود و زندان رفت). اون وقت مجبور شد که خرج زندگی رو هم در بیاره. البته چون درس خوانده بود و دیپلم داشت، با گذروندن یه دوره کوچیک تونست معلم مدرسه بشه. معلم کلاس اول دبستان! اون هم چه معلم عالی و با جذبه ای! به جز این معلم سرخانگی هم می کرد و زندگی رو  گذروند...

ما خیلی وقتها خانه اونها می موندیم. من که عاشق خانه اونها رفتن بودم. البته این رو هم بگم که حتی برای ماها که نوه اش بودیم هم جذبه داشت! کلاس اول دبستان به من هم درس داد. چون معلم خیلی بدی داشتم و مامانم نگران بود و فکر کرده بود من خنگم. اما مادربزرگم به من درس داد و من همه چیز رو یاد گرفتم...

دلم خیلی هواش رو کرده...به مادرم گفتم. گفت همین هفته دارند می رند شمال برای یه مراسم ساده. من هم برنامه ام رو جور کردم که برم...برم و بهش سر بزنم...

پی نوشت: دارم دوباره جواب کامنتها رو می دم. می تونید بخوانید.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com