|
بعدا نوشت ۲: کیان دیروز به پدرم زنگ زد...اما مثل اینکه پدرم خیلی باهاش بد حرف زده بود و کار داشته. اما هر چی هم کیان پرسیده خوب کی تماس بگیرم سر بالا جواب داده...حال کیان دوباره خیلی بد شده...نمی دونم چیکار کنم فقط احساس می کنم بت من داره جلوی چشمهام از بین می ره...مطمئنم که اگه مشکلی پیش بیاد پشت کیان می مونم...امیدوارم یادم نره و بتونم همیشه ممنون داره از خود گذشتگی کیان باشم... دیروز دوباره کیان زنگ زد به پدرم. البته اون باز هم خیلی خوب حرف نزد. اما گفت با هم بریم خانه شون و حرف بزنیم...قرار شده جمعه بریم اونجا...اصلا نمی دونم چی می شه و چه اتفاقی می افته. فقط امیدوارم پدرم بیشتر از این کیان رو خورد نکنه!!! البته کیان با پدر و خواهر بزرگترش صحبت کرده و اونها هم بهش گفتند خودت رو برای همه چیز و همه جور برخورد آماده کن و عصبانی نشو. تازه گفتند از من هم اصلا توقع طرفداری نداشته باشه...
بچه که بودیم...همیشه آرزوم بود که با من همراه باشی. بازیهایی که دوست دارم رو با من بکنی. وقتهایی که تنهایی و توی یه گوشه دنج و خلوت با عروسکهام بازی می کردم، بیای و من رو از تنهایی در بیاری...اختلاف سن سه سال انقدر نبود که دوران من رو نفهمی...دوست داشتم وقتی که بخاطر نا مرتب بودنم دعوا می شنیدم، همون لحظه و بعد از دعوا شدن من یه ذره اتاقت رو نامرتب کنی تا مامان باز نگه "ببین! آخ یه خرده از این یاد بگیر!!!"...دوست داشتم وقتی که اسباب بازیهات رو باز می کردم تا کشف کنم توش چیه و چه جوری داره حرکت می کنه، داد نزنی "مامان! باز مارال وسایلم رو خراب کرد!"...آخ که چقدر دلم می خواست اون روزی که عروسکت رو به طناب وصل کردم و گذاشتم توی کانال آب تا باهاش ماهی بگیرم هیجانم رو درک می کردی و وقتی عروسک افتاد با گریه شکایتم رو پیش مامان نمی بردی که تا یکسال از داشتن عروسک جدید و بازی با عروسکهای تو محروم بشم...
وقتی بزرگتر شدیم و مدرسه رفتیم...دوست داشتم که توی مدرسه ازم فرار نکنی و اجازه بدی با وجود تو، به عنوان خواهر بزرگترم، به دوستهام پز بدم...دوست داشتم روزی که برای جشن دهه فجر و اجرای نمایشتون رفتی روی سن مدرسه، به جای اینکه باهام قهر کنی، احساسِ منِ ۷ ساله رو درک می کردی که چرا بلند شدم و داد زدم اون خواهرمه و کلی حواست رو پرت کردم...دوست داشتم یه خرده کمتر درس بخوانی تا مامان همیشه سرکوفتت رو به من نزنه...دوست داشتم وقتی نمره ات ۱۹.۵ می شه گریه نکنی تا من که نمره ام ۱۸ می شد، مجبور نشم ناراحت باشم...دوست داشتم انقدر شاگرد خوبی نبودی تا همه معلمها بهم نگن"تو خواهر غزالی؟ پس چرا مثل اون نیستی؟!!!"...آخ واقعا چی می شد اگه همیشه نوک مدادهات مرتب نبود و یه ذره زودتر مداد رنگیهات رو تموم می کردی؟...
وقتی باز هم بزرگتر شدیم و رفتم دبیرستان...چی می شد اگه من رو با خودت این طرف و اون طرف می بردی؟...آخ اگه می دونستی چقدر دلم می خواست توی یواشکیهات با دختر خاله مون شریک باشم...شاید اینجوری انقدر از دختر خاله متنفر نمی شدم!...چرا حتی یک بار هم من رو با خودت به دانشگاهت نبردی؟...واقعا نمی تونستی بفهمی که چه غروری بهم دست می ده وقتی با خواهر بزرگترم برم به دانشگاهش و یا باهاش برم جردن گردی؟...نمی دونم اون روزی که کیان زنگ زد و فقط من و تو و دختر خاله خانه بودیم، واقعا کی به مامان گفت؟ راستش تازگیها این فکر میاد توی سرم که اون دفعه هم خودت بودی...چرا خودت با وجود اینکه با نوید دوست بودی و وقتی مامان اینها نبودند دائم خانه ما بود، به محض اینکه نوید نمی تونست بیاد به من گیر می دادی که چرا کیان میاد خانمون؟؟؟...چرا هیچوقت موقعی که مامان دعوام می کرد ازم دلجویی نمی کردی و همزمان تو هم باهام قهر می کردی و از اون نگاه غضبناکت بهره مندم می کردی؟؟؟...چرا هیچوقت کسی مچ تو رو در مورد دوستیتون نگرفت؟ حتی اون موقعی که یواشکی رفتین شمال هیچکس نفهمید، اما وقتی من همون کار رو کردم، لو رفتم و مدتها مورد غضب بودم...و تو! تنها کاری که کردی این بود که سریع به من بگی به مامان اینها نگم که از کارم خبر داشتی...اصلا چرا انقدر درست خوب بود و برات مهم بود که پزشک بشی؟ می گی به من چه ربطی داره؟ آخه بعد از این بود که من هم موظف شدم یکی از رشته های پزشکی رو قبول بشم! آخه خواهر بزرگترم داشت دکتر می شد!!!
اون موقعی که پدرام وارد زندگیم شده بود و نیاز به کمکت داشتم، کجا بودی؟...اون روزها رو یادت میاد که نوید هم به تو پیشنهاد ازدواج داده بود؟ دیگه هیچکس تو رو نمی دید. حتی هایدی دوست صمیمیت که بخاطر مشکلات خانوادگیش اون موقع با ما و توی خانه ما زندگی می کرد. البته اون چند ماه برای من خوب شده بود. چون تمام نقش خواهر بزرگی رو که تو هیچوقت بازی نکردی، اون برام بازی کرد! تمام درد و دلم برای اون بود. و اون تنها کسی بود که ازم شنید با وجود پدرام هنوز کیان رو دوست دارم و فقط چون حس می کنم پدرام خیلی دوستم داره و کیان فراموشم کرده، تصمیم دارم بهش جواب مثبت بدم!!!...شاید اگه اون روزها به من هم فکر می کردی ....
بعد هم که نوید وارد زندگیت شد...دیگه هیچ خدایی رو بنده نبودی و مثل نوید غد و خودخواه شده بودی...هیچکس انقدر خوب نبود که بتونه با شما ها معاشرت کنه. بخصوص من و نامزدم، پدرام، که یه بچه شهرستانیِ نسبتا فقیر بود! خوب معلوم بود که کلاسش به نویدِ نیاوران نشین نمی خورد!!!...اما وقتی نامزدیتون به اون شکل وحشتناک تمام شد، من چیکار کردم؟ یادت میاد چقدر به گریه هات گوش دادم و سعی کردم آرومت کنم؟ فحشها و بد و بیراههایی که به مامان و بابا می دادی رو تحمل می کردم و به هیچکس چیزی نمی گفتم!...اون موقعی که مامان طفلک به تمام همسایه ها از به هم خوردن نامزدیت و بد بودن نوید و اینکه تموم شدن رابطه تصمیم خودت بود می گفت، و تو یواشکی اونها باز هم نوید رو می آوردی خانه، و من نه به روی تو آوردم و نه به مامان چیزی گفتم (هنوز هم مامان نمی دونه!)...
تنها دوره ای که تا حدی با هم ارتباط نزدیک داشتیم، همین موقع ناراحتیهای تو بود و یه دوره هم بعد از آشناییت با امیر که خوب پسر خوبی بود و رابطه نزدیکی با پدرام برقرار کرده بودند...اما خیلی زود شما رفتید انگلیس...
وقتی فهمیدی که بین من و پدرام مشکلی وجود داره، چیکار کردی؟...وقتی اومدی و من رو در حال گریه دیدی، از من پرسیدی چرا و چی شده که گریه می کنی؟ یا فقط به مامان گفتی مارال بی دلیل گریه می کنه، پس افسردگی گرفته و ببریدش دکتر!!! آخ که اونروز گریه من پر از دلیل بود...اونروز عشقم رو کنار کس دیگه ای دیده بودم...متن چتی رو که یکساعت با پدرام کردی یادته؟ می دونم که در جواب اعتراضم، همه گفتید اجازه نداشتم آرشیو مسنجر پدرام رو نکاه کنم! آره، کارم اشتباه بود. اما کنجکاوی چت یکساعته شما دو تا هیچ راهی برام نذاشته بود. تویی که هیچوقت با من یکساعت حرف نزده بودی، به شوهری که می خواستم ازش جدا بشم، گفتی مارال عوضیه! گفتی مارال همیشه رفتار احمقانه داشته، گفتی مارال همیشه خودخواه و بی فکر بوده! به پدرام اطمینان داده بودی که اگه ازم جدا بشه، شما من رو طرد می کنید و طرف اون رو می گیرید!!! (خدا می دونه که دروغ نیست و خودت هم اونروز رو کامل یادته!!!)...تنها باری که بهت اعتماد کردم و راز زندگیم رو بهت گفتم، وقتی بود که اون کوچولو تو شکمم جا گرفته بود. اون هم چون می خواستم ازت مشورت پزشکی بگیرم. ازت قول گرفتم که به مامان هیچی نگی. چون نمی خواستم نگهش دارم...یادته اون رو هم کی گذاشتی کفِ دستِ مامان؟ وقتی به مامان گفته بودم که من و پدرام توی س*ک*س هم مشکل داریم و یکساله که با هم رابطه ج*ن*س*ی نداشتیم!!! به مامان گفته بودی مارال دروغ می گه، فلان تاریخ حامله بوده! حالا خدا رو شکر که اون آخرین نزدیکیمون بعد از 3-4 ماه بود و البته که بچه اصلا مال پدرام نبود! و باز هم خدا رو شکر که پدرام فکر می کرد بچه خودش بوده و در جریان قضایا بوده!
بعد از جداییم تا حالا سه بار اومدی ایران. اما حتی یکبار نخواستی در موردش ازم سوال کنی که آخه چرا و چی شد؟! مامان بهت گفت؟ آره می دونم. اما تو چی؟ نخواستی از دهن خودم بشنوی؟ نخواستی ببینی شاید کمک بخواهم؟ این دفعه آخری هم که شاهکار کردی! مامان گفت که قضیه کیان رو بهت گفته! باز هم نخواستی از خودم بپرسی چه غلطی می خوام توی زندگیم بکنم؟! به نظر می رسه به قولت به پدرام هم که وفا کردی. شنیدم رفتین و باهاش دیدار تازه کردین!!! خوش گذشت؟ کاش لحظه ای هم وقت می ذاشتی و میومدی خانه زندگی من رو می دیدی. کاش می گفتی بذار ببینم کیان بعد از گذشت 10 سال چی شده و چرا می خوای باهاش باشی و حتی ازدواج کنی...
خوب همه اینها رو گفتم که فقط بهت بگم چرا نمی تونم امسال برات زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگم...امیدوارم بفهمی که الان اصلا آمادگی شنیدن صدات رو ندارم...پس لطفا فقط اون کارت رو ازم قبول کن...و اینجا می گم که
"تولدت مبارک خواهرم"
شاید هم به قول مامانم این دوری ما بخاطر دعای اون بوده. آخه می گه همیشه از خدا می خواسته که دوتا دختر داشته باشه... (آخه خودش تک دختر بوده و احساس تنهایی می کرده). خدا هم ما رو داده، اما گفته حالا که تو کار خدا دخالت می کنه، لااقل دو تا دختر بده که هیچ وجه اشتراکی نداشته باشند! و تبدیل شدیم به این دو تا خواهر که هیچ سنخیتی با هم ندارند! نه حرف مشترکی...نه علاقه مشترکی...
پی نوشت: شاید بگید چقدر کینه ای هستم و نمی تونم ببخشم. اما من معمولا و نسبت به همه کینه به دل نمی گیرم. فقط از بعضی آدمها انتظار بعضی از کارها رو ندارم. یعنی از خواهرم انتظار این کارها رو نداشتم و هر کاری می کنم نمی تونم خیلی از کارهاش رو فراموش کنم...
پی نوشت ۲: دیروز رفتم خانه مامان اینا. اما نه من حرفی زدم و نه بابا به روی خودش آورد...حالا قراره کیان براش زنگ بزنه...بی خبرتون نمی ذارم...
بعدا نوشته: آقایون، خانمها، کسی جایی رو سراغ نداره که بشه یه سگ کوچولو رو برای دو روز پانسیون کرد و بعدش هم سالم و سرحال تحویلش گرفت؟! برای بدست آوردنِ آرامشِ دوباره توی زندگیمون، نیاز شدید به یه سفر کوتاه داریم. اما کسی رو نداریم که هاپو کوچولوموم رو نگه داره...اگه اطلاعی دارین لطفا دریغ نکنید...با تشکر |