خوب توصیه شد بنویسم خاطرات نوجوانی...چشم. پس این دفعه اسم پستم می شه خاطرات نوجوانی قسمت سوم!
شب اول توی خانه جدید هیچ وقت یادم نمی ره...به هیچکس اجازه ندادم اتاقم رو مرتب کنه و تنهایی همه وسایلم رو مرتب کردم. سر شام هم نرفتم و فقط گریه کردم...کنار پنجره اش حالم بد می شد. آخه همیشه عادت داشتم از طبقه نهم به پایین نگاه کنم. اما طبقه دوم یه ساختمون ۳ طبقه... احساس می کردم زمین زیادی نزدیک و زشته...
دلتنگی هم که جای خودش رو داشت. خانه جدید حتی تلفن هم نداشتیم. فیش تلفن داشت که هنوز تحویل نداده بودند. خانواده من هم اصلا اجازه بیرون رفتن تنهایی رو به من نمی دادند. مدرسه که سرویس داشت و کلاسها رو هم خودِ مامانم ما رو می برد و می آورد...فقط مدرسه ام رو اجازه ندادم که عوض کنند و مسافت دور رو با سرویس می رفتم تا حداقل از دوستانم جدا نشم. بخصوص که دوستهای اکباتانیم و همسایه هامون می تونستند خبری از کیان برام بیارند...چند وقتی خبرها محدود شده بود به نامه های گاه به گاهی که من برای کیان از طریق دوستانم می دادم یا اون نوار یا نامه ای را با همون روش برام می فرستاد.
قبل از اینکه تلفن خانه مون وصل بشه، برای مدتی همسایه پایینیمون تلفنش رو در اختیار ما گذاشت. یعنی در واقع دستگاه تلفن بی سیم ما توی خانه اونها قرار گرفت و گوشی دست ما. اینجوری هر کسی که با ما کار داشت به شماره اونها زنگ می زد و اونها با پیچ کردن ما خبرمون می کردند.اما ما از اون تلفن با جایی تماس نمی گرفتیم...اما یک روز که خانه تنها شده بودم و حسابی دلتنگ کیان بودم، تصمیم گرفتم از تلفن استفاده کنم و با کیان تماس بگیرم. اما چون امکان داشت از پایین کسی تلفن رو برداره، حرف نزنم و فقط صدای کیان رو بشنوم...تماس گرفتم و ساکت به بله بفرمایید کیان گوش دادم. اما بعد از چند دقیقه حرفهای کیان من رو توی بهت و ناباوری برد...با اصرار تمام سعی می کرد من رو به حرف بیاره و حتی گفت من که تو رو می شناسم، چرا حرف نمی زنی و نشانی های داد که مطمئنا من نبودم!!! با گریه قطع کردم. اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و دوباره زنگ زدم و وقتی همون حرفها رو تکرار کرد، بهش گفتم خیلی نامردی و من رو باش که شبها از دوری تو بی خوابی می کشم و قطع کردم!!!
خوب این اولین و یکی از هزار ها دعوای این جوری من و کیان بود. اونروز بنا به گفته خودش، بلافاصله صدای من رو شناخت و بعد از اینکه می فهمه چه گندی بالا آورده حسابی دست و پاش رو گم می کنه و غصه دار می شه. بعد هم با یه نامه سر و ته همه چی رو جمع می کنه و با این حرف که مزاحم تلفنی داشته و فقط می خواسته تحریکش کنه به حرف زدن، من رو راضی می کنه! (البته واقعیت همونی بود که من فکر می کردم!)
بعد از چند وقت دوری، ارتباطمون شکل خودش رو پیدا کرد. تلفنمون وصل شد و در هر فرصتی با کیان حرف می زدم. هفته ای یکروز کلاس فیزیک می رفتم که توی اکباتان بود. اون روز رو با سرویس قبلیم از مدرسه می رفتم و کیان رو توی محوطه می دیدم. گاهی هم این قرارها به خانه کیان اینها منتقل می شد. روز عروسیمون وقتی بود که مادر و پدر من مسافرت می رفتند (البته کم هم نبود!) اون چند روز کیان بیشتر اوقاتش رو خانه ما می گذراند و ارتباطمون هم مثل قبل بود...من بوسه و کنار ها رو دوست داشتم و عاشق دراز کشیدنِ کنار هم و خوابیدن با هم روی یک تخت بودم. اما با اصل قضیه هنوز هم مشکل داشتم. اکثر مواقع ارتباطمون کامل نبود. اینجور مواقع برای من هم بد نبود. با اینکه یادم نمیاد به اوج لذت توی این رابطه ها رسیده باشم، اما باز هم خوب بود. اون روزها چیزی در مورد حق خودم توی ارتباط ج*ن*س*ی نمی دونستم. کیان هم بلد نبود. اون فقط در پی ارضاء حس شهوت خودش بود. چیزی که سرش دعوامون می شد و اون می خواست و من مخالفت می کردم، رابطه ای مثل اولین ارتباطمون بود. اکثر مواقع نتیجه این دعواها هم قهر بود و در آخر هم اون کار خودش رو می کرد و من هم با گریه تحمل می کردم!
خاطراتم از این دوستی دیگه خیلی کمرنگ شده. چند تا خاطره پر رنگ هست که می نویسم. اما شاید نظم و ترتیبش درست نباشه...
یکی از این سالها عید با یکی از دوستهای صمیمی بابا و مامان رفتیم مشهد. آنها هم دو تا بچه دارند. دخترشون همسن و همکلاس خواهرم بود که با هم خیلی صمیمی بودند. پسرشون هم 3 سال از من کوچک تره. مشهد هتل رفتیم. برای ما دختر ها یک اتاق گرفتند. بعد از سال تحویل از اون اتاق به کیان زنگ زدم و چند دقیقه با کیان صحبت کردم که همش کوفتم شد! بعد از یک هفته که می خواستیم برگردیم (6 فروردین روز تولدم بود!) شماره تلفنی که تماس گرفته بودم جزء هزینه های اتاقمون اومده بود و مامان هم که اون شماره رو بلد بود تا ته خط رو خوانده بود! بدترین تولدم بود...بعد از اون از مشهد متنفر شدم و دیگه حاضر نشدم برم! خیلی سفر بدی بود برام...دوباره کلی دعوا شنیدم...سختگیری ها به یه مدت کنترل بیشتر و تنها نذاشتنم توی خانه محدود شد که اون هم بعد از یه مدت از بین رفت...همیشه هم من راه زیر آبی رفتن رو پیدا می کردم!!!
دعواهایی به سبک اولین دعوامون هم خیلی زیاد بود...بنفشه، یکی از دوستهای صمیمی من بود که اکباتانی بود و توی راهنمایی همکلاس بودیم و دبیرستانمون فرق داشت و اون با اتوبوس می رفت مدرسه که معمولا با کیان یه ایستگاه سوار می شدند و هر شیطونیی کیان توی اتوبوس می کرد آمارش رو به من می رسوند! بعد از این آمارها هم همیشه دعوا داشتیم و باز هم من با حرفهای کیان خر می شدم و کوتاه می اومدم...گاهی هم خودِ کیان عذاب وجدانش گل می کرد و برام تعریف می کرد...توی این تعریفها یک دفعه چیزی گفت که خیلی حالم رو بد کرد...
یک روز اومد و برام تعریف کرد که یه مدت دختری براش زنگ می زنه و اون هم نمی دونه از کجا شماره اش رو پیدا کرده. چند بار کیان باهاش صحبت کرده و یه بار هم قرار گذاشته و توی اکباتان همدیگر رو دیدند. الان هم دختره ادعا می کنه عاشق کیان شده و کیان نمی تونه از شرش خلاص بشه و روزی هزار بار زنگ می زنه. اما کیان فقط من رو دوست داره و نمی خواد با کس دیگه ای ارتباط اینجوری داشته باشه! (اون موقع ها راست می گفت. وقتی با من بود زیر آبی زیاد می رفت و با خیلی ها دوست می شد. اما همه در حد تلفن و ماکزیمم یه بار دیدن بوده...من جایگاه خودم رو داشتم. اما این دوستی هاش برای من خیلی سخت و آزار دهنده بود. لطفا در نظر داشته باشید که من 16- 17 ساله بودم و عشق رو جور دیگه ای می دیدم و کیان هم یه پسر 16-17 ساله پر انرژی بود!) خلاصه شروع کرد تعریف کردن این رابطه که دختره اسمش لعیاست و بچه کرجه و دختر داییش اکباتانیه و با اون اومده سر قرار که اسمش سهیلاست...اون همین جور از رابطه تعریف می کرد و من هی قرمز تر می شدم. اول فکر کرده بود از کار اون انقدر ناراحتم. اما عکس العمل من از همیشه شدیدتر بود...داشتم خفه می شدم...تمام مشخصاتی که می داد برام آشنا بود...نزدیکترین دوست من که از راهنمایی با هم همکلاس بودیم و با هم رفتیم به این دبیرستان و از تمام زندگیم خبر داشت، دختر عمه ای به اسم لعیا داشت که کرجی بود و همه شیطونی هاشون رو با هم می کردند و در ضمن این دوست من به پسرها اسمش رو سهیلا می گفت!!! بعد از سوال و جواب بیشتر مطمئن شدم که همونه و نمیتونید تصور کنید چه حالی پیدا کردم! بخصوص که هفته قبلش با دوستانم (ما یه اکیپ 5 نفره بودیم توی دبیرستان که با هم خیلی جور بودیم و مهمونی ها مون هم معمولا همین چند نفر بودیم) خانه دوستم (تولدش بود) بودیم و این لعیا خانم هم حضور داشت و تمام مدت مهمونی رو پای تلفن گذرونده بود و با دو تا دیگه از دوستهام کلی مشکوک حرف می زدند و می خندیدند که اون موقع دلیلش رو نمی فهمیدم!!! درضمن با کلی امید و آرزو غروب بچه ها رو جمع کردم که بریم پاساژ راه بریم تا شاید کیان رو ببینم. بعد لعیا خانم خانه موند و با ذوست پسر جدیدش!!!تلفنی حرف زد و توی دلش به من خندید که بی خودی امید دیدن کیان رو دارم!!! خیلی حال بدی داشتم. به یکی دیگه از بچه ها زنگ زدم و گفتم به سمیه (همون سهیلا) بگه دیگه نمی خوام ببینمش و هزارتا حرف هم به خودش گفتم که مطمئن بودم از قضیه خبر داره...البته این قهر خیلی طول نکشید. چون همون موقع سمیه با گریه به من زنگ زد و عذر خواهی کرد. هنوز هم از این دوستم خبر دارم و با هم ارتباط داریم...اما اعتمادم تا حد زیادی زیر سوال رفت!
یکی دیگه از چیزهایی که خیلی خاطره اش برام پر رنگه، دو هفته به یاد ماندنی در تابستان 1374 بود...خواهرم از مهر ماه درسهاش به شدت سنگین می شد و تابستانهای بعدی رو نمی تونست بره مسافرت. مادر و پدرم تصمیم می گیرند با هم بریم مسافرت. من سال آینده اش کنکور داشتم و به بهانه درسهام و همچنین سگ کوچولویی که اون موقع ها خانه داشتیم (با سگ الانم فرق می کنه ها!) راضی به رفتن نشدم. قرار شد مادر بزرگ و پدربزرگم بیان اون دو هفته رو خانه ما بمانند تا من هم تنها نباشم. کل اون دوهفته من به بهانه درس خواندن می رفتم به زیرزمین خانه (اتاق بزرگی بود که توش کتابخانه داشتیم) و با کیان اونجا بودیم...خیلی به من خوش گذشت. اون دو هفته بیشتر از کل این 4 سال از عشق برام گفت و گفت که دوستم داره...برای اولین بار آهنگ "سفرم به عمق چشمهات، هجرت غریب و عاشقانه بود" هاتف رو گوش دادم. در حالی که کیان به دیوار تکیه داده بود و من رو نگاه می کرد و با آهنگ زمزمه می کرد...یه بار هم وقتی که من باز شروع کرده بودم که تو دوستم نداری و من رو فقط برای یه چیز می خوای (س*ک*س)، یه کاغذ بزرگ برداشت و روش نوشت "دوستت دارم" بعد هم زیرش رو امضا کرد و اثر انگشت زد!!! آخه اون سال کیان دانشگاه قبول شده بود و من همش می گفتم می ری دانشگاه و با دخترهای بهتری دوست می شی و من رو فراموش می کنی! (کاری که خودم سال بعدش کردم!)
اون سال تابستان کیان به مناسبت دانشگاه قبول شدنش مهمونی هم گرفت...برای اولین بار به عنوان دوست دختر کیان رفتم خانه شون...وای که چقدر استرس داشتم. اون موقع کیان یه بچه گربه کوچولو داشت. من زود رسیده بودم و چون هنوز خلوت بود، رفتم توی اتاقش نشستم و با بچه گربه بازی کردم که لطف کرد و با پنجولش بندهای لباسم رو پاره کرد!!! اوایل مهمونی خوب بود که کیان با من می رقصید و به من توجه می کرد. اما بعد از یه مدت همین خواهر کوچیکه کیان که الان انقدر با هم خوبیم، حسودی کرد و با کیان دعوا کرد و کیان هم دیگه تا آخر مهمونی با من نرقصید! فقط آخر شب من رو تا خانه یکی از دوستهام که قرار بود شب رو پیش اون بگذرونم رسوند و توی آسانسور من رو بوسید...
همون موقعها هم یکبار با مامان و خواهرم نشسته بودیم جلوی تلویزیون و حرف می زدیم. داشتیم در مورد یکی از آشنا ها صحبت می کردیم که بچه هاش در کوچکترین مواردی به مادرشون دروغ می گفتند...مامان معتقد بود خود اون مادر مسبب رفتار بچه هاشه و بعدش هم از ما پرسید جان مامان ما بهش دروغ می گیم یا نه؟! این رو که پرسید من زدم زیر گریه!!! بهش گفتم که هنوز با کیان دوستم! بعد هم با پر رویی تمام گفتم که هیچ جوری هم نمی تونی جلوی اینکارم رو بگیری. چون تا حالا همه روشها رو امتحان کردی و تا آخر عمر که نمی تونی من رو زندانی کنی! طفلک دیگه چیزی نگفت و فقط ازم خواست به درسهام لطمه نزنه. آخه اون سال برای کنکور می خواندم. از اون به بعد اجازه داشتم که شبها که برای درس خواندن بیدار می مونم، شبی یک ربع با کیان صحبت کنم...وای که چه حالی داشت اون تلفنی حرف زدنهای زیر پتو...
پدربزرگِ من (پدر بابام) همون سال فوت کرد...چون وسط امتحان ها بود هیچکدوم نرفتیم. و از اون تنهایی هم لذتی بردیم بس عمیق! بعد از مراسم، مامان و بابا با مادربزرگ و عمه ام و چند نفر دیگه اومدند تهران که اینجا هم یه مجلس ختمی توی مسجد بگیرند. اون روز هم باز من به بهانه درس نرفتم و برای تنها نبودن من هم خواهرم و دختر عمه ام و یکی از دوستهای خواهرم (دختر) خانه موندیم. خوب طبق معمول کیان اومد خانه مون. معمولا هم اینجور مواقع از نیم ساعت قبل از رفتن مامان و بابا توی کوچه منتظر می موند که زمان رو از دست ندیم و از حداکثر زمان استفاده کنیم...به محض رفتن مامان و بابا اومد بالا. دو ساعتی اونجا بود. ما همگی فکر می کردیم مجلس ختم دو ساعته است (در حالی که 1ساعت و نیمه!) برای همین هم توی زمان مشکل پیدا کردیم. موقع رفتن هم طبق معمول سر به سر همه گذاشت و دست دوست خواهرم رو زیادی فشار داد. اون هم با یه پرتقال دنبالش کرده بود که بزندش! در همون حال هم کیان به سمت در رفت که بره بیرون. دستگیره در رو که گرفت توی دستش، در باز شد!!! تصورش رو بکنید...کیان بین در و دیوار پشتش بود. دوست خواهرم در حالی که پرتقال توی دستش بود و دستش توی هوا بود، وسط حال بود و بقیه هم سر پا دمِ در!!! رنگ همه مون هم سفید! کیان سریع پیچید و رفت دستشویی. من هم دنبالش...حالا تصور کنید بابام هم اومده خانه و تنگش گرفته و هی در دستشویی رو می زنه. البته خدا رو شکر دو تا دستشویی داشتیم و رفت اون یکی. سرتون رو درد نیارم. اونروز با هر بدبختی بود از دستشویی درش آوردیم و از روی تراس بردیمش توی کمد اتاق من و بعد هم شب از خانه بیرونش کردیم و کسی چیزی نفهمید!!! اما ما که از رو نرفتیم...هفته بعدش باز مامان و بابا بیرون بودند و من هم به کیان گفتم بیا و اون هم با پر رویی اومد!!!
این ارتباط 4 سال ادامه داشت تا من هم کنکور قبول شدم و رفتم دانشگاه...
پی نوشت ۱: باز هم ادامه داره...اما کی رو نمی دونم...
پی نوشت ۲: جواب کامنتها رو می دم دادم
پی نوشت ۳: هفته گذشته برای اولین بار خانواده هامون اومدند خانه مون...خیلی مهمانی خوبی بود و خوب برگزار شد...براش خیلی استرس داشتم. اما گذشت.
پی نوشت ۴: هفته گذشته اینترنت نداشتم. ببخشید اگه دیر اومدم و به کسی هم سر نمی زدم...
* این تقاضای کار هم تا کسب نتیجه اینجا باقی می مونه:
متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE (درسته؟!)، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).
|