تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها 16

می گفتم که با اعصاب خراب پشت چراغ قرمز بودم. نگاهم رفت طرف پراید سفیدی که کنارم ایستاده بود. جوانی بود با قیافه مردانه، موهای در حال کم شدن (خوب روم نمی شه بگم داشت کچل می شد دیگه!) پوست سبزه تند و چشمهاش... انقدر توش مهربونی و آرامش بود که نتونستم، واقعا علی رغم حال خرابم نتونستم، در جواب لبخند رو لبهاش، جلوی لبخندم رو بگیرم!!! بعد از لبخند اولیه چون واقعا قصد شیطنت نداشتم، برگشتم و بعد از سبز شدن چراغ به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد. همون طور که گفته بودم، داشتم می رفتم گلستان، خرید. ماشین دنبالم اومد و همچنان تلاش برای جلب توجهم می کرد تا آخر سر خیابان ایران زمین ایستادم. از ماشین پیاده شد. قد بلند و چهار شانه بود. توی دستش یه دسته گل نرگس داشت. گل محبوبِ من. توی پنجره سمت شاگرد، دولا شد و با صدای فوق العاده نرمی سلام کرد و دسته گل رو بهم داد... گفت چند دسته گل برای مادرش خریده بود و یکیش رو به من داده! شماره اش رو با کمی مکث بهم داد. انقدر که فکر کردم، شماره کس دیگه ای رو داده!!! شماره اش رو گرفتم و رفتم سراغ خرید. با وجود اینکه دو قدمی پاتوق همیشگیم، ایران زمین، بودم، مثل یه دختر خوب، با خاطره اون چشمها، فقط رفتم سراغ خرید و برگشتم خانه!!!

اولین کاری که کردم تماس به اون شماره بود. مطمئن نبودم که خودش باشه. اما همون صدای نرم جوابم رو داد. پشت تلفن کاملا از زنگ زدنم ذوق زده بود. تا نصف شب با هم حرف زدیم. اونقدر که تلفن بیسیم رامین شارژش تموم شد و مجبور شد گوشی اش رو عوض کنه! رامین متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۴ بود. دیپلمه و کارمند یه شرکت. کارش بیشتر بیرون از شرکت و در سطح شهر بود. پدرش رو چند سال قبل در اثر سکته از دست داده بود و با مادر و خواهر و برادر کوچکترش توی یه آپارتمان کوچیک تو غرب تهران زندگی می کردند. یه جورایی مسئول و مرد خانواده بود. اوضاع مالی خاصی نداشتند. ماشینش قسطی بود. اهل شیطنت نبود و دلیل مکثش هول شدنش بود. می گفت شماره اش یادش رفته بود!!! من هم از رشته تحصیلیم و زندگیم براش گفتم.

همون فرداش باهاش قرار گذاشتم. آرامش توی وجودش، انگار همونی بود که من لازم داشتم. یه چیزی که اون سرکشی ها و التهاباتم رو آروم کنه. نمی دونم چرا اما کاملا اعتمادم رو جلب کرده بود. تقریبا از همون روز اول و قرار اول، توی نگاهش وابستگی وجود داشت. دوستت دارم می گفت و اظهار دلتنگی می کرد. نمی دونم چرا، منی که همیشه معتقد بودم همه پسرهایی که از قرار اول و دوم اظهار عشق می کنند، آدم رو خر فرض کردند، حرفهاش رو باور می کردم! انگار به دلم می شست. تو همون هفته اول همه سفره دلم رو براش باز کردم. از کیان گفتم، از شیطنتها و دیوونگی هام براش گفتم، از اینکه الان با هزار نفر رابطه دارم، از حال بدم گفتم. فقط داستان پدرام رو فاکتور گرفتم. اون رو مثل همیشه اینجوری عنوان کردم که قبلا ازدواج کرده ام و توی همون دوران عقد هم جدا شدم!

همون هفته قرار بود که برای تجدید دیدار با پدرام برم کرمانشاه. از رفتنم تقریبا گریه اش گرفته بود. بخصوص که می گفتم اصلا نمی تونم براش زنگ بزنم. اون موقعها آلبوم شازده خانم جدیده ستار تازه در اومده بود. آهنگ "میام و میام از راه دور، می شم و می شم سنگ صبور، می ری رو دلم پا می ذاری و ... " رو دائم می ذاشت تو ماشین و برام می خواند!

اون مسافرت بر خلاف اینکه فکر می کردم بهم خوش می گذره و دلتنگیم برای پدرام رو برطرف می کنه، اصلا خوب نبود! دائم دلتنگ رامین بودم و دلم می خواست برگردم...

بعد از برگشتنم از مسافرت، اولین کاری که کردم تماس با تک تک آدمهایی بود که باهاشون ارتباط داشتم. مرتضی، حافظ، بهرنگ، رامینِ نادر، و کسهایی که اسمشون هم یادم نیست! به همشون گفتم دارم ازدواج می کنم و خداحافظی کردم. اکثرا راحت تبریک گفتن و خداحافظی کردند. حافظ حس کرد دارم دروغ می گم و می پیچونم و خیلی خوب برخورد نکرد. مرتضی هم گفت مبارکه. اما به من چه؟! و خلاصه که گفت ما دوستیم و من باز هم برات زنگ می زنم!!!

دیگه شیطنت رو گذاشتم کنار. روزهای آرومم شروع شده بود. هر روز کار و زندگیم شده بود رامین. هر روز با هم بودیم. به جز یک یا دو روز در ماه که کارش تو شرکت بود. اگه من کرج کلاس داشتم که از ۳ که بر می گشتم تا غروب با هم بودیم و اگه تهران بودم که باز هم بسته به ساعت و اهمیت کلاسهام از ۱۲ تا ۲ و یا از ۱۲ تا غروب با هم بودیم. سوار ماشین اون می رفتیم و اون به کارش می رسید. هر جا کار داشت، من توی ماشین منتظرش می شدم و اگه جای پارک هم پیدا نمی کرد، با ماشینش دور می زدم تا بیاد. حتی گاهی من رانندگی می کردم و اون کنارم می خوابید و استراحت می کرد!

با بیتا ارتباطم ادامه داشت. اما دیگه توی شیطنتهاش شرکت نمی کردم. حتی یکی دوبار که حالش بد بود، بردمش ایران زمین و باهاش چرخیدم. اما نه شماره گرفتم و نه به کسی توجه کردم! اون با کیان دوست بود و به کارهای دیگه اش هم می رسید. چند باری هم دوباره قرار با نادر و بچه ها گذاشتند که من نرفتم! بیتا از رامین خوشش نمی اومد و سعی می کرد رایم رو بزنه. می گفت این وابستگی دردسر سازه. اما من گوش نمی کردم!

کیان همچنان هر از گاهی به من زنگ می زد و احوال پرسی می کرد. تا یه بار که حسابی گیر داد که دلم می خواد بیتا رو ببینی!!! هر چی بهش می گفتم لازم نیست، زیر بار نمی رفت. دلش می خواست هم دیگر رو بینیم. می خواست اون همه شباهت که می گفت رو ببینم! اصلا نمی تونستم فکرش رو بکنم که این اتفاق بیفته. آخه بیتا که دوست خودمه! از یه طرف هم احساس می کردم اگه قبول نکنم فکر می کنه حسودیم می شه! و علاوه بر هم اینها، دلتنگیش هم بود. فکر دیدن کیان... به عنوان یه چیز کمدی برای بیتا تعریف کردم که بخندیم. برخلاف تصورم بیتا گفت که خوب قرار بذاریم!!!!! داشتم شاخ در می آوردم. پگاه هم اون موقع باهامون بود. اون هم می گفت آخه چه طوری اینکار رو می خواین بکنید؟ اما بیتا اصرار داشت که کیان متوجه چیزی نمی شه و ما می تونیم نقش بازی کنیم! بالاخره طبق معمول همیشه من قانع شدم. به کیان زنگ زدم و گفتم تصمیمم عوض شده. طفلک خوشحال شد و کلی استقبال کرد و گفت با بیتا صحبت می کنه. بالاخره قرار شد شام بریم بیرون. بیتا هم از اون جایی که خوب نقش بازی می کنه، گفت که تنهایی از روبرو شدن با من که نمونه دختر مورد علاقه کیانه، می ترسه و خواست که با پگاه بیاد (تا اون موقع چند باری پگاه به عنوان دوست بیتا باهاشون بیرون رفته بود) که کیان هم قبول کرد. {یه قسمت قبل از این بود که یادم رفت بگم. اون هم اینکه یه روز کیان از نمی دونم کدوم دفتر بیتا، اسم واقعیش رو می فهمه! سرش کلی با بیتا دعوا می کنه که چرا دروغ گفتی و بیتا هم می گه که اون دوستم که شماره رو بهش داده، گفته کیان نسبت به این اسم حساسیت داره و من دوستی به این اسم داشتم که کیان ازش بدش میاد! انقدر هم که بیتا محکم و مطمئن دروغ می گفت، کیان به راحتی باور کرد!!!}

قرارمون رستوران لیموترش توی شریعتی یخچال بود. غروب بیتا و پگاه اومدن خانه ما و با هم حاضر شدیم و رفتیم. من وسط راه اونها رو پیاده کردم تا کیان بیاد دنبالشون! تمام تنم می لرزید. می ترسیدم. اما فکر دیدن کیان یه مقدار آرومم می کرد و بعلاوه بیتا دوستم بود. پس تنها نبودم!!! ماشین رو همون نزدیکی پارک کردم و رفتم توی رستوران. کیان و بچه ها قبل از من رسیده بودن. (من یه مقدار معطل کردم) با کیان دست دادم و به بیتا و پگاه معرفی شدم. روی یه میز توی قسمت بالایی رستوران نشستیم. حرفهای معمولی زدیم و خودمون رو معرفی کردیم. اما از بیتا بگم. تا حالا این روش رو ندیده بودم! فقط لخت نشد همون وسط یه دل سیر به کیان ب...! تمام مدت دستش تو دست و پای کیان می چرخید و هر چند دقیقه می بوسیدش!!! معلوم بود که کیان هم معذب شده. پگاه که کاملا شوک بود. من هم سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم. اما تمام اعصابم تحریک شده بود و فقط می خواستم این قضیه زودتر تمام بشه! اون شب کذایی بالاخره گذشت. کیان متوجه چیزی نشد. بیتا و پگاه رو برد به خانه مثلا بیتا اینا که سعادت آباد بود! من هم آروم دنبالش رفتم و بعد از رفتنش بچه ها رو سوار کردم و آمدیم خانه ما.

بیتا راضی و خوشحال بود. اما من و پگاه حسابی تو هم بودیم. با هم که حرف می زدیم بیتا احساس می کرد خیلی هم کار باحالی انجام دادیم. اما من و پگاه معتقد بودیم خیلی جو بد بود. پگاه دائم می گفت دلش برای کیان سوخته. البته من چیزی از حسم و کار بیتا نگفتم. اما با پگاه موافق بودم و می گفتم اصلا حاضر نیستم اینکار رو دوباره بکنم! پگاه و من می گفتیم که بعد از این اتفاق اگه کیان بفهمه ما با هم دوستیم، خیلی خیلی بیشتر عصبانی می شه! اما بیتا قبول نمی کرد و یه نطق فلسفی بلند بالا کرد که حسهاش بهش می گه به زودی می فهمه و اتفاقی می افته....

اون شب گذشت. فردا کلاس زبان داشتم، اما از آنجایی که حسش نبود، با رامین بودم. اما موبایلم رو مطابق معمول کلاس زبانهام خاموش بود. از رامین که جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم، موبالیم رو روشن کردم...

پی نوشت1: نمی دونم چرا تازگی ها انقدر به بابا فکر می کنم و دل نازک شدم... خیلی زود گریه ام می گیره... دیشب کیان پشت کامپیوتر بود و من رو کاناپه داشتم فیلم می دیدم. فیلم stepmom با بازی Jolia Roberts و Susan Sorandon. آخرهای فیلم سوزان ساراندن، رفت پیش دکترش و جواب آزمایشاتش مبنی بر این بود که شیمی درمانیش جواب نداده... ناخودآگاه فکرم رفت پیش بابا و گریه کردم... داشتم سعی می کرد مثل همیشه آروم اشک بریزم که کیان صدام کرد و ازم سوالی پرسید. وقتی قیافه ام رو دید، نگران اومد طرفم و من هم توی بقلش بغضم ترکید! نمی دونید چقدر بلند و زیاد گریه کردم. آخرش هم کیان تلویزیون رو خاموش کرد. تا اطلاع ثانوی هم دیدن فیلمهای رومانتیک تو خانه مون ممنوع اعلام شد! یا کمدی می بینیم، یا اکشن و ترسناک!!!

پی نوشت2: انقدر دلم یه دوستِ دختر نزدیک می خواد که خدا می دونه!!!!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 11 خرداد1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 15

یک سالی به همین منوال گذشت. من مشغول بودم. اما یه جای کار اشکال داشت. من هنوز کیان رو فراموش نکرده بودم!!! یکی از دلایل من برای این به سیم آخر زدن ها، فراموش کردن بود! می خواستم توی شلوغی های زندگیم کیان رو فراموش کنم. اما نشده بود. من شاید فقط وقتی توی خیابان رانندگی می کردم و دور دور می زدم و شماره می گرفتم به کیان فکر نمی کردم. اما مواقع تنهاییم، تلفن حرف زدن با دیگران و حتی س*ک*س کیان همیشه توی ذهنم بود!

یه شب، بیتا و پگاه برای خواب خانه ما موندند. از همه جا حرف زدیم و گرم صحبت بودیم. من هم سر درد دلم باز شد و از دلتنگیم گفتم. گفتم کاش می شد حداقل صداش رو بشنوم! بیتا پیشنهاد داد که زنگ بزنه و مزاحمی با کیان حرف بزنه تا من هم از یه گوشی دیگه صداش رو بشنوم. ساعت۱۲ شب بود. کیانی که من می شناختم، ساعت ۱۰ شب می خوابید و بدا به حال کسی که اون رو از خواب بیدار می کرد (هنوز هم همین طوره ها!). به بیتا گفتم، اما اون اصرار کرد که تماس بگیره. با اطمینان از شناختم از کیان، قبول کردم. با این قبول کردن، خودم رو توی چاه بزرگی انداختم که هنوز هم تا حدی توش هستم!!! برخلاف انتظارم کیان تلفن رو خواب آلود جواب داد و حرف زد!!! شنیدن صدای کیان دوباره دلم رو لرزوند و با ولع صداش رو با گوشهام می بلعیدم...اسم واقعی بیتا خیلی تابلو و تک بود. برای همین هم هیشه به پسرها همین اسم بیتا رو می گفت. کیان هم که از بیتای واقعی متنفر بود و همیشه معتقد بود که مقصر اصلی بهم خوردن رابطه من و کیان و ازدواجم با پدرام بیتا بود! برای همین هم بیتا اسم خودش رو طبق معمول نگفت. اوایل از همه جا حرف زدن و صحبتها معمولی بود. اما بعد کیان گیر داد که اونجا کس دیگه ای هم داره به صحبتها گوش می ده! از کیان اصرار و از بیتا انکار. تا آخر کیان گفت پس خط خرابه و دوباره زنگ بزن. وقتی بیتا تلفن رو قطع کرد، فکر کردم قضیه تموم شده. اما بیتا تلفن رو برداشت و رفت تو اتاق دیگه و گفت که می خواد با کیان صحبت کنه! نمی دونم چرا هیچی نگفتم... شاید چون اصلا آدم حسودی نبودم و نمی فهمیدم حسی که داره از تو می خوردم و مچاله ام می کنه چیه. شاید هم چون به بیتا اطمینان کامل داشتم و اصلا  تصورش رو نمی کردم بتونه به من نارو بزنه و می دونه چقدر کیان رو دوست دارم. نمی تونستم به بیتا چیزی بگم. فکر می کردم اگه بهش حرفی بزنم یعنی بهش اعتماد ندارم... نمی دونم در هر حال سکوت کردم. پگاه هم کاملا شوکه شده بود. اما وقتی بیتا نبود حرفی در این مورد نزدیم و به روی خودمون نیاوردیم... نیم ساعتی حرف زدند و بیتا اومد. گفت که برای فردا ظهر قرار گذاشته!!! شوکه شدم. اما از این در وارد شدم که کیان می شناسدت و اگه بشناسه می کشدت! گفت شانسش رو امتحان می کنه. آخه کیان فقط یه بار بیتا رو در حد چند دقیقه دیده بود. بیتا گفت که کیان خیلی تنها و ناراحته و اوضاع خوبی نداره. می خواد بره حرفهاش رو بشنوه و به من از اوضاع خبر بده... رضایت دادم بره و حتی طبق معمول که آژانسِ خانم بودم، تا نزدیکی های محل قرار رسوندمش. تا بعد از ظهر دل توی دل نداشتم. اما هر جوری بود با دوست پسرهای رنگ و وارنگ سر خودم رو گرم کردم. بعد از ظهر بیتا تماس گرفت و دیدمش. کیان همه سفره دلش رو براش باز کرده بود. نمی دونم فشار تنهایی و سختی هایی بود که کشیده بود، یا ظاهر مردم فریب بیتا حس اعتمادش رو جلب کرده بود! از همه چی گفته بود. از منِ بچگی هامون، تا منی که این رفتار رو باهام کرده بود. از اخراج دانشگاه، از بلاهایی که سرش اومده بود که یه مقدار کمش رو اون روزی که اومده بود برای عذرخواهی پیش من و شروع همه این ماجراها بود، به من گفته بود. اما عمق فاجعه رو نمی دونستم. شنیدن این همه سختی که کیان، کیان من، کشیده بود، برام قابل تحمل نبود! دونستن اینکه کیانی که عاشقش بودم این همه بدبختی کشیده برام خیلی سخت بود. اشکهام ناخود آگاه می اومد. حالا می فهمیدم چرا کیان با من اون رفتار رو کرد. معنی اینکه نمی خواد دروغ بگه و عذاب وجدانش رو درک می کردم. دلم می خواست بتونم براش کاری بکنم... بیتا گفت که فکر می کنه بتونه با حرف زدن باهاش و یه دوستی ساده بهش کمک کنه و در ضمن از حالش هم من رو با خبر کنه... قبول کردم. در ضمن، بیتا هم در مورد پیدا کردن شماره تلفن کیان گفته بود که از طریق یکی از دوستهای قدیمی من که کیان می شناخت، توی کلاس زبان شماره گرفته....

دوستی کیان و بیتا کمرنگ ادامه داشت. من هم مشغول کارهای خودم بودم و با تعریف ها و خبر هایی که از بیتا می شنیدم دل خوش بودم. تا اینکه بیتا مثل همیشه از این رابطه خسته شد و دیگه بدون هیچ خبری به کیان زنگ نزد! کاری که همیشه می کرد. بدون هیچ توضیحی دیگه تماس نمی گرفت و طرف رو تو خماری می ذاشت! تا یک شب که کیان برای من زنگ زد! باورش برام سخت بود. اما خوشحال کننده بود. بدون اینکه هیچ صحبتی از آخرین اتفاقهایی که بینمون افتاده بود بکنیم، گپ زدیم و حال و احوال کردیم. از روزگارم پرسید و من براش از همه چی گفتم. گفتم دائم توی خیابونها با بیتا (البته با اسم واقعیش!) دور دور می کنیم و دوست می شم و خوش می گذرونم. یادم نمی آد نصیحتم کرد یا نه. اما من مثل یه دوست قدیمی باهاش حرف زدم. بعد از این حرفها دلیل واقعی زنگ زدنش رو بهم گفت. قضیه بیتا رو برام تعریف کرد و گفت که می دونه از طریق من شماره رو داره. من انکار نکردم. اما گفتم خود دختره رو نمی شناسم و فقط یه بار همون دوست قدیمیم بهم زنگ زده و ازم پرسیده می تونه شماره کیان رو به کسی بده یا نه و من هم گفتم به من مربوط نمی شه! همین. گفت که شماره دختره رو می خواد. من گفتم ندارم که بدم و اگه داشتم هم نمی دادم. چون نمی دونم می خواد چکار کنه. کیان طفلک گفت کاری نمی خواد بکنه. فقط می خواد بدونه چرا دیگه زنگ نمی زنه. از اون جایی هم که بیتا هر شب از تلفن عمومی های خوابگاه به کیان زنگ می زده، بهش گفته بود که هر شب می آد بیرون از خانه و به بهانه دوچرخه سواری بهش زنگ می زنه و حول و حوش خانه عمه اش رو هم آدرس داده بود که سعادت آباد بود... کیان می گفت می تونم برم اونجا و پیداش کنم. اما نمی خوام علاف شم! فکر کن بیتا چقدر خوب دروغ می گفت که کیانی که خودش ختم روزگار بود، گول خورده بود و باور کرده بود! خلاصه که گفتم من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به دوستم زنگ بزنم و از اون بخوام به دختره بگه! با بیتا تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. راستش اون موقع فقط این حس رو داشتم که اگه بیتا زنگ نزنه، کیان فکر می کنه من حسودی می کنم و پیغام رو نرسوندم. برای همین هم، حماقت رو به انتها رسوندم و به بیتا اصرار کردم که زنگ بزنه! بیتا هم با همون روش همیشگیش که صادقانه دروغ می گفت، کیان رو راضی کرد. به کیان گفت که داشتم بهت وابسته می شدم و از این وابستگی ترسیدم!!!! خلاصه که دوستی بیتا و کیان دوباره شروع شد. اما اینبار عمیق تر و رابطه نزدیکتر.

این جدایی و تماس مجدد، باعث شد که رابطه من و کیان هم دوباره شروع بشه. رابطه کاملا دوستانه بود. من براش از روابطم می گفتم و اون هم از بیتا! همه چیزهای ارتباطشون رو از دو طرف می شنیدم. روز بیتا برام می گفت و جاهایی که جا می افتاد رو شب کیان برام تعریف می کرد. کیان معتقد بود بیتا فوق العاده شبیه منه! رفتارش، تکه کلامهاش، نظراتش و ... می گفت همین باعث شده که بیتا تو زندگیش پر رنگ بشه و از این مسئله خیلی خوشحال بود... من هم راضی بودم که این باعث شده دوباره به کیان نزدیک بشم. فکر می کردم می تونم همیشه دوستش باقی بمونم. اما یه موردی خیلی آزارم می داد. اینکه کیان حاضر نیست همون ارتباطی که با بیتا داره، با من هم داشته باشه. چون خوب بیتا هم نامزد داشت! فقط تفاوتش این بود که کیان نمی دونست...

از پدرام هم بگم که زندگی به همون منوال گذشته، به درس من و بیکاری پدرام ادامه پیدا کرد...هیچ خبری از اعلام سن برای خرید سربازی نبود و اون هم به هیچ وجهی حاضر نبود بره سربازی و بدون اون هم از گرفتن مدرک و کار خبری نبود. دلم می خواست یه خرده بیشتر به فکر باشه. دلم می خواست برای شروع زندگیمون تلاش کنه. دلم می خواست تو همون اوضاع به جای ول گشتن، دنبال کار باشه. هر چند نیمه وقت، هر چند با حقوق کم. اما نمی کرد. دائم می گفت حاضر نیست اصلا بره سربازی و کار هم که نمی شه اینجوری...تا ایکه شهریور دیگه آب پاکی روی دستمون ریخته شد. اون سال خرید خدمت سربازی لغو شد!!!! خوب دیگه چاره ای نموند. حالا افتاده بود دنبال پیدا کردن آشنا، برای گرفتن امریه برای سربازی. اصرار داشت که حداقل بعد از آموزشی تهران باشه و جایی نره!

زندگی می گذشت... ته ته های وجودم از رابطه کیان و بیتا و بخصوص رابطه نزدیک و س*ک*سشون برام اذیت کن بود. به کیان حق می دادم که هر رابطه ای داشته باشه. اما آخه بیتا .... دوست نزدیکم بود. تصورش برام وحشتناک بود.... همین باعث شد که یه مقدار از بیتا دور بشم. حس می کردم دیگه این همه پسرهای رنگ و وارنگ توی زندگیم ارضام نمی کنه. دلم ارتباط جدی تری می خواست. دلم می خواست دوستم داشته باشند...

همین موقعها با پسری به اسم بهرنگ دوست شده بودم. قرار هامون خیلی مضحک بود. هفته ای یه بار به طور مرتب، سر یه وقتی که مکان داشت، می رفتم خانه شون و با هم س*ک*س می کردیم و تمام! حتی یه بار هم قرار توی کافی شاپی، رستورانی، چیزی نذاشته بودیم! خیلی مسخره بود! یه هفته روز قرارمون مصادف شد با پر*یود من. نمی دونستم چیکار کنم. از یه طرف اگه بهش زنگ می زدم و می گفتم که معنیش این می شد که خودم هم می دونم ازم چه استفاده ای می کنی. اگه نمی گفتم و اون واقعا فقط همین منظور رو داشت، همه چی ضایع می شد! خلاصه که دل به دریا زدم و زنگ زدم بهش گفتم. اون هم پای تلفن کلی قربون صدقه ام رفت که این چه حرفیه عزیزم و مگه برام مهمه و .... حسابی ذوق مرگ شده بودم. توی این دوران که دلم احساسات می خواست، مثل اینکه یکی پیدا شد! قرار گذاشتیم ساعت ۲ بعدازظهر توی خیابان. اما فکر می کنید چیکار کرد؟ یه ربع توی همون نزدیکی خانه شون با ماشین چرخیدیم و بعد هم اون گفت که باید بره!!!! خیلی بهم بر خورده بود. حالم خیلی بد بود. با حرص تمام رفتم توی اتوبانها و گاز دادم. اون موقع نیایش تازه باز شده بود و می شد توش حسابی گاز داد. تو نیایش و مدرس و صدر برای خودم گاز می دادم و با موزیک عربده می کشیدم! اون روز ۱۶ آذر بود و من غروب قرار بود که برم گلستان و برای مامان کادو بخرم (ما ۲۵ آذر روز مادر می گیریم هنوز!). تا ساعت ۵ و ۶ به این گاز دادنها ادامه دادم. دیگه کم کم آروم شده بودم و اشکهام داشت می اومد که یه پراید سفید هاچ بک پشت چراغ قرمز نیایش و سئول (الان دیگه نیست ها!) توجه هم رو به خودش جلب کرد....

ادامه داره...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 4 خرداد1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 14

این دیوونگی ها و شیطنتها روز به روز بیشتر می شد و من هم روز به روز کمتر قکر می کردم.

اون موقعها ما سالهای آخر دانشگاه رو می گذروندیم. برای بیشتر کلاسها باید می رفتیم بیمارستان دانشکده مون که توی محمد شهر کرج بود. ساعت 9 صبح باید حضور می زدیم و ساعت 3 بعد از ظهر هم خروج! از اونجایی هم که تقریبا همه بچه ها با سرویس می اومدن و بر می گشتند، هیچ کس ورود و خروج در رو چک نمی کرد. برای همین هم من و بیتا، تقریبا هر روز، با ماشین من، که اون موقعها دیگه به یه ماتیز نقره ای تبدیل شده بود، صبح می رفتیم تا کرج، حضوری می زدیم، برمی گشتیم تهران، ایران زمین دور می زدیم، و دوباره برای ساعت ۳ می رفتیم کرج!!! (شانس آوردم اون موقعها هنوز این بنزین سهمیه ای نبود ها!!!)

دیوونگی های اون مدتم حد و اندازه نداشت. با هر کسی که می رسید س*ک*س داشتم و تقریبا هیچ کدومشون از وسایل امنیتی کا*ندو*م استفاده نمی کردند! فکر کنم فقط خدا دوستم داشت که الان هیچ بلایی سرم نیومده! آخه اکثر اون پسرها همون جوری که با من بودن، با هزار نفر دیگه هم بودن!

یه بار تو همین دور دور زدنها، یه پسری بهم گیر داد. راستش الان اسمش هم یادم نیست. اما فوق العاده قیافه اش شبیه پشه بود! من هم بهش می گفتم (البته جلوی بیتا ها!) آنوفل (اسم یه نوع پشه است)! آنوفل دومین باری بود که گیر داده بود. دفعه اول فکر کنم همون روزی بود که بسیج ما رو گرفت و باعث آشناییم با مرتضی شد. خلاصه که دفعه اول بهش زنگ نزده بودم. راستش انقدر از مدل و قیافه اش بدم اومده بود که برام اهمیتی نداشت. از اون پسرهای سبزه تند بود که از چشمهاشون مارمولکی و موذیگری می بارید! اما دفعه دومی که شماره گرفتم، واقعا نمی دونم چرا زنگ زدم!!! خلاصه دوستیمون شروع شد. از اون مدلهایی بود که از همون دفعه اول حرفهای عاشقانه پای تلفن می زنند و صداشون رو جوری می کنند که همون پای تلفن ل*خ*تت می کنن! خیلی هم ادعای غیرت و این اراجیف می کرد! من جدیش نگرفته بودم و همچنان به بقیه کارهام مشغول بودم و در کنارش به اون هم زنگ می زدم. چند باری توی ایران زمین همدیگر رو دیدیم. بهم اعتراض کرد. اما من گفتم شیطونی نمی کنم و بخاطر بیتا می آم و خود اون چرا می آد! که اون هم می گفت با بقیه دوستهاش می آد (راستش راننده نبود و همیشه پشت ماشین دوستهاش می نشست.). خلاصه که به اونها نتونست گیر بده. خیلی اصرار به تنها دیدنم توی خانه داشت که خوب می دونستم برای چیه. اما تا یه مدت جور نشد. تا اینکه یه شب، خانه یکی از دوستهاش خالی می شد و کلید هم دست اون بود. قرار شد برم و شب هم پیشش بمونم. من خیلی وقتها شب می رفتم خوابگاه پیش بیتا و بقیه بچه ها. برای همین مشکلی نداشتم. تلفن خوابگاه هم که گرفتنش انقدر سخت بود که مطمئن بودم مامان زنگ نمی زنه! تا اون موقع شب پیش کسی نبودم. البته به جز پیش رامین و نادر و فرمین که اون هم تنها نبودم و با بیتا و پگاه می رفتیم... قرارش رو گذاشتیم... همون روز با بیتا توی ایران زمین با دو تا پسر آشنا شدیم. در واقع بیتا با یه پسری به اسم امیر حسین آشنا شد که خیلی ازش خوشش اومد و چند وقتی بود تو کفش بود. پسره سبزه، با چشمهای سبز روشن بود و هیکل ورزیده ای هم داشت. (آخ که چقدر بیتا این پسر رو اذیت کرد. پسره عاشق بیتا شده بود و ... که بماند!). بیتا می خواست بیشتر پیشش باشه و برن ناهار بخورند. پسره هم ماشین نداشت و دوستی که همراهش بود عجله داشت و نمی خواست بیاد. برای همین من هم مجبور بودم باهاشون باشم. امیر حسین به یکی از دوستهاش زنگ زد که اون هم بیاد، تا من هم تنها نباشم. رفتیم دنبال پسره و چهار تایی رفتیم بیرون. بیتا و امیرحسین پشت نشستند و مشغول ... شدند، و گفتند بریم ولیعصر دور بزنیم. من که هم خسته شده بودم و هم حوصله رانندگی توی خیابان شلوغ رو نداشتم، نشستم کنار و اون پسره (اسمش یادم نیست!!!) رانندگی کرد. توی همون دور زدنها و دنبال رستوران گشتنها، ماشین آنوفل از بغلمون رد شد و خوب دقیقا هم من رو دید!!! ما هم کلی عکس العمل نشون دادیم و من و بیتا جیغ و ویغ کردیم. به اینها هم که متعجب شده بودند، گفتیم پسر عمو مه! خلاصه غذا رو با اونها خوردیم و جدا شدیم. تقریبا مطمئن شده بودم که قرار امشب کنسل می شه. بهش زنگ زدم و فکر می کردم یه دعوایی می شه قضیه تموم می شه. اما بر خلاف انتظارم اصلا بد برخورد نکرد و قربون صدقه ام رفت!!! مطمئن بودم من رو دیده، اما گفتم می خواد بازی کنه و تصمیم گرفتم تو این بازی منم پیش برم! قرار شب رو گذاشتیم. من هم رفتم خانه و آماده شدم. حالا اون شب هم مامانم یه مسافرت یه دفعه ای براش پیش اومد و موبایل رو ازم گرفت. ماشین رو هم خواهرم صبح زود می خواست. مامان کلی گیر داد که خوب امشب نرو خوابگاه. اما من کوتاه نیومدم و تقریبا با دعوا از خانه بیرون اومدم. خانه ای که قرار داشتیم شهرک غرب بود. توی خیابان زر افشان (فکر کنم). یکی از اون خانه ویلایی های بزرگ بود. رفتم تو. اما چشمتون روز بد نبینه. آنوفل کاملا با توپ پر بود و انقدر عصبی و بد اخلاق بود که خدا می دونه... لحظه های وحشتناکی رو گذروندم! تهدیدم می کرد. یه وقتی می گفت کتکم می زنه. یه وقتی می گفت الان قراره دوستهاش چند تایی بریزن اینجا و ترتیبم رو بدن! آخرش هم بعد از چند ساعت تهدید کردن، با حالت وحشتناکی مجبورم کرد که س*ک*س کنیم. من با گریه همه کار براش کردم و هر چیزی رو که امتناع می کردم، می گفت پس دوستهام رو می خوای، نه؟!!! خلاصه که دمارم رو در آورد... بعد از اینکه کارش تموم شد بهم گفت می تونم برم! البته می گفت که مجازاتم رو کشیدم و اگه می خوام می تونم دوستش بمونم. می گفت هنوز دوستم داره و من رو می خواد!!! که من انقدر حالم بد بود، اصلا حاضر نشدم اونجا بمونم و فقط گفتم می خوام برم بیرون. می دونستم اون شب بیتا با یکی از دوست پسرهاش قرار داره که اتفاقا شماره اش رو من هم داشتم. از همون خانه بهش زنگ زدم و خوشبختانه با هم بودن. از بیتا خواستم بیان دنبالم. آنوفل هم من رو تا خیابون اصلی رسوند. توی ماشین سعی کرد دستم رو بگیره. اما من پسش زدم و اون هم گفت یه روزی از از دست دادنش پشیمون می شم!!!که البته هیچ وقت نشدم!!! توی خیابان، ساعت ۱۲ شب من رو ول کرد! توی خیابان نیم ساعت، یه ساعتی ایستادم. داشتم از ترس سکته  می کردم. کلی ماشین جلوی ام تزمز می کرد. بالاخره بعد از یه ساعت بیتا اینها اومدن. البته اونها همون موقعها توی خیابون بودن و تو شهرک بودن. اما خیابان رو اشتباه رفته بودن! زرافشان (اگه اسمش رو درست بگم!) توی شهرک غرب اسم دو تا خیابانه و اونها خیابان اشتباه رو رفته بودند. خلاصه که سوار شدم و بیتا منتظر بود توضیح بدم. دوستش جایی پیاده شد که چیزی بخره و برای بیتا حرف زدم. اونجا حتی گریه هم نکردم. بیتا سعی کرد آرومم کنه. آخر پیشنهاد داد به حافظ زنگ بزنم و اگه بیداره اون رو ببینم. زنگ زدم و بود. توی خیابان قرار گذاشتیم و من بیتا و دوستش رو تنها گذاشتم و رفتم پیش حافظ. طفلک نمی دونست چیکار کنه! من هم بغضم ترکیده بود و فقط گریه می کردم... آخر مجبور شدم بگم خانه دعوام شده و زدم بیرون. خیلی دلش می خواست پیشم بمونه. اما نمی تونست. شب باید می رفت خانه. خلاصه که بعد از اینکه آروم شدم، دوباره به بیتا زنگ زدم و با هم رفتیم خوابگاه!

اون شب وحشتناک هم گذشت... درسی که لازم بود رو از اون اتفاق نگرفتم و به کارهام ادامه می دادم. البته دیگه بدون اینکه کسی رو بشناسم باهاش قرار این جوری نمی ذاشتم...

ادامه دارد...

به من: فکر کنم بالاخره شناختمت. البته آدرس ای میلت با اونی که توی وبلاگته فرق داره! اما همیشه از آیکون های زیادی استفاده می کردی. هزار بار گفتم، باز هم می گم. از کامنتی که بدون اسم باشه خوشم نمی آد. می خواد فحش بهم بده، میخواد ازم تعریف کنه! چرا فکر می کنی که کامنتهایی که با اسم خودت می ذاشتی برام مهم نبود؟! اگه درست شناخته باشم از همون موقعی که سر و کله "من" توی کامنتدونیم پیدا شد، دیگه از "م" خبری نشد! اما از اونجایی که نمی شه برات کامنت گذاشت، نتونستم هیچی بگم و جویای احوالت بشم! اصلا نمی فهمم چی باعث شد کامنتهات رو خصوصی و بدون اسم بذاری! از این به بعد هم هر چی کامنت خصوصی برام بذاری، تاییدش می کنم. بدون هیچ کم و کاستی! از کارت هم اصلا خوشم نیومد! خیلی بچه گانه بود!

پی نوشت: جواب کامنتها رو میدم ها. می بینید اصلا؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 13

 توی همه ارتباط هام یه تلاشی وجود داشت: با آدمی رابطه نداشته باشم که نسبت به من پایبند و وابسته بشه. دو تا دلیل برای اینکار داشتم. اول اینکه همون طور که قبلا هم گفتم با این فکر خودم رو گول می زدم که اگه توی رابطه هام احساس خرج نشه، خیانت محسوب نمی شه! دوم هم اصلا دوست نداشتم با احساسات آدمهای دیگر بازی کنم (این رو اصلا برای خوب نشون دادن خودم نمی گم! من واقعا این مسئله همیشه برام مهم بوده و هنوز هم هست!). همه حسم رو توی رابطه با پدرام سعی می کردم به خرج بدم... تو کامنتهاتون به این اشاره کردید که رابطه من با پدرام پس چی شد! حق دارین. راستش خودم وقتی به اون دوران فکر می کنم خیلی رابطه ام با پدرام یادم نمی آد. اما تا جایی که یادمه اون کرمانشاه بود و من تهران. هر شب با هم تلفنی حرف می زدیم و حسابی هم عشق و عاشقی می کردم!!! شاید با حرفهام و بهتر بودن با پدرام می خواستم گناهم رو فراموش کنم! من اون مدت بیشتر از قبل و همیشه سعی می کردم با پدرام خوب باشم!!! 

من سعی می کردم با پسرهایی ارتباط برقرار کنم که همسن و سالم باشند. چون اون موقع فکر می کردم اگه سنشون کم باشه، رابطه رو جدی نمی گیرند و هنوز دنبال خوش گذرونین. فکر می کردم پسرهای بزرگتر دیگه فکر تشکیل زندگی و این حرفهان و شاید کار به جاهای باریک بکشه... اما اشتباه می کردم. پسرهای جوانتر هنوز اکثریتشون انقدر معصوم بودند که عاشق بشن!

خوب مثل همه مسائل که اگه زیاد بشه از کنترل خارج می شه، روابط من هم از کنترل خارج شد! رابطه هایی پیش اومد که ناخواسته توش احساس دخیل شد.

(یه توضیح بدم که در موارد زیر خیلی تقدم و تاخر رعایت نشده و حتی اکثرشون همزمانی هم داشته!) 

یه روز من و بیتا مشغول دور زدن توی ایران زمین بودیم که از بس اینکار تکرار شد، سرگیجه گرفتیم. تصمیم گرفتیم یه ذره استراحت کنیم. توی یکی از کوچه های فرعی خیابان، به طور عمودی نسبت به خیابان اصلی ایستادیم و دور زدن بقیه رو تماشا می کردیم. کنارمون هم یه باجه تلفن عمومی بود. چند دقیقه ای از اینکارمون نگذشته بود که یه پراید سفید با دوتا پسر خیلی خیلی داغووون، کنارمون نگه داشتند و سعی کردند توجهمون رو جلب کنند. اما واقعا پسرها خیلی خیلی معمولی و حتی زشت بودند. اصلا چیزی نبودند که بخوایم براشون وقت بذاریم. سعی کردیم بی تفاوت باشیم. اما اونها اصلا بی خیال نمی شدند و سیریش وار گیر داده بودند! آخرش دوتایی شون پیاده شدند. ما شیشه های ماشینمون پایین بود. هر کدومشون یه طرف ماشین ایستادند و شروع کردند مزه ریختن. یکیشون هم شماره اش رو روی کاغذی نوشت و توی ماشین گذاشت. من جلوی ماشین، سمت بیتا، یه عروسک ای یور (خر کارتون وینی پو!) داشتم که برادر پدرام برای تولدم گرفته بود. پسری که سمت بیتا ایستاده بود، خم شد و عروسک رو برداشت. همزمان من هم به سمتش خم شدم و حواسم از پسری که سمت من بود پرت شد. اما نتونستم عروسک رو نجات بدم! خلاصه اونها با عروسک من رفتند و سوار ماشینشون شدند و گفتند بیاین دنبالمون! با اینکه عروسک برام خیلی مهم بود، اما انقدر از پررویی شون بدم اومد که نرفتم و همون جا موندیم. بعد از چند دقیقه خودشون برگشتند. اما اینبار فقط دور می زدند، یکی شون هی عروسک رو نشون می داد و اون یکی هم قیافه اش فرق کرده بود. تا اومدیم بفهمیم این یارو چه تغییری کرده، یه پیکان سفید از ته کوچه به سرعت اومد طرفمون و پیچید جلوی ماشین! اون دو تا پرایدیه هم سریع گازش رو گرفتند و رفتند! از توی پیکانیه دو تا آقای بس*یجی ری*شو کثیف، در حالی که یکی شون اسلحه شون رو به سمتمون نشونه گرفته بود، گفتند ماشین رو خاموش کنید یا شلیک می کنم!!!! ماشین رو خاموش کردیم و با توهین بسیار ما رو بردند توی دفتر بس*یج ایران زمین که ما دقیقا عین احمقها جلوی درش ایستاده بودیم!!!!!! خلاصه رفتیم اونجا و یه آقایی که خوش اخلاق تر از اون احمق کلت به دست بود، ازمون بازجویی کرد. حالا قیافه من و بیتا هم کاملا بچه مثبتانه بود. چون از دانشکده جیم می شدیم و می رفتیم با مقنعه بودیم و تقریبا بدون آرایش! در واقع همیشه همون جوری می رفتیم ولگردی و توجه هم بهمون می شد! اما از شرایط استفاده کردیم و گفتیم دانشجوییم و اصلا ما کاری نکردیم. اون دوتا عوضی مزاحممون شده بودند (البته این رو که راست گفتیم!) جای اینکه اونها رو بگیرید ما رو گرفتید؟! اون هم اونجوری رو مون اسلحه کشیدید انگار مجرم و جانیم؟ گفتیم منتظر بودیم که تلفن بزنیم و چون هنوز با کسی که کار داشتیم نرسیده بود خانه، توی ماشین نشسته بودیم تا یه ربع بعد... با این حرفها اون آقا قانع شد و حتی ازمون عذرخواهی کرد و توصیه کرد دخترهای به این محترمی بهتره توی این خیابان نیان!!!! خلاصه از توی دفترشون بیرون اومدیم... یه توضیح بدم که من عینکی هستم و معمولا هم عینکهای آفتابیم رو هم شماره دار می کنم. معمولا هم جعبه عینکم رو (حالا یا آفتابی توش بود و یا عینک خودم) پشت فرمون (توی گودیی که پرایدها دارند)، می ذاشتم... وقتی ما رو در اون حالت گرفتند هوا روشن و آفتابی بود و من عینک آفتابیم چشمم بود، اما وقتی اومدیم بیرون، هوا داشت رو به تاریکی می رفت و عینک آفتابی نیاز نبود. خواستم عینکم رو عوض کنم که دیدم جعبه عینک نیست!!! داشتیم می گشتیم که یه دفعه بیتا یادش افتاد اون پسر دومی چرا متفاوت و عجیب به نظر می رسید. اون عینک من رو زده بود چشمش!!!! در واقع وقتی یکی شون عروسک رو برداشته بود و سرم رو گرم کرده بود، اون یکی هم عینک من رو گرفته بود!!!! حالا من باید چیکار می کردم؟! عروسک رو می شد یه جورایی بی خیالش بشم و فرض کنم کسی نمی فهمه. اما عینکم چی؟! چه جوری می رفتم خانه؟ رانندگی بدون عینک خیلی برام سخت بود! حالا ۱۰ تا شماره تلفن تو ماشین بود که نمی دونستیم کی به کیه!!! بیتا توی شماره ها گشت و یکی یکی تلفنها رو از طریق اسمهاشون حذف کردیم. موند یه شماره با اسم مرتضی! به این نتیجه رسیدیم که خودشونند. از یه تلفن کارتی توی خیابان بهش زنگ زدم: سلام کردم و گفتم من همونیم که یه ساعت پیش توی ایران زمین بهم گیر دادی و به زور شماره دادی! منتظر بودم جا بخوره و سریع بپرسه ای وای...چه جوری از دست اونها خلاص شدین و ... . اما اون هیچی نپرسید و گفت آهان بله! شوکه شدم اما باز گفتم می خواستم ببینم عینک و عروسکم دست شماست؟! گفت توی ماشین سوار شدین افتاده؟!!!! من رو می گید داشتم آتیش می گرفتم. گفتم نه خیر. شما از توی ماشینم دزدیدی و سرش داد زدم! پسره گفت چرا تهمت می زنید خانم؟ چرا داد می زنید؟ اصلا می شه بگین ماشین چی بود؟ پراید بود؟ گفتم  آره. مشخصات پسرها رو داد و دیدم خودشونند. گفت می دونید چیه خانم محترم، من دو تا دوست دارم سپهر و علی، که هر وقت می رن بیرون شیطونی شماره من رو می دن!!!! حالا هم درست برام تعریف کن قضیه چیه و من چیکار می تونم بکنم! خلاصه که براش تعریف کردم و اون خیلی خیلی خیلی مودبانه باهام صحبت کرد و قول داد که برام پس بگیره و خودش بهم بده. بهم گفت اون دو تا پسر هم، انقدرها عوضی نیستند. هر دوشون دانشجوهای پزشکی دانشگاه تهرانند!!!!! و البته هر سه شون بچه های مدرسه مفیدند! (نمی دونم شما مفید رو می شناسید یا نه. ولی از اون دبیرستانها بود که پسرهاشون رو شستشوی مغزی می کردند و همشون حسابی مومن و نماز خوان می شدند!!! حالا اینها چه جوری قِسِر در رفتند خدا می دونه!)...خلاصه این شد شروع آشنایی من با مرتضی...مرتضی در طی دو قرار وسایلم رو برام پس آورد...قیافه اش فوق العاده معصوم و مهربون بود و البته شیطون. گفت همسنمه. اما بعدها فهمیدم کوچیک تر بود. اولین قراری که با هم گذاشتیم، مش*روب خوردیم و اون حالش بد شد. من هم مثل یه مامان مهربون تر و خشکش کردم و رفتم. بعد از اون ارتباطمون دوستانه تر شد و یه شب هم پای تلفن باز اون حالش بد بود و برام درد و دل کرد و از دوست دختری گفت که عاشقش بود و الان ارتباط نداشتند. من هم براش درد و دل کردم و تا حدی براش از زندگیم گفتم. مرتضی برام دوست *پسر نشد! مرتضی تبدیل شد به یه دوست برام. بعدها حتی از قضیه پدرام و کیان هم براش گفتم. تا همین پارسال هم هر از گاهی با هام تماس می گرفت و احوال پرسی می کردیم. اما چون کیان چند بار حساسیت نشون داد، ادامه ندادم و اون هم دیگه زنگ نزد...برام خیلی دوست خوبی بود. امیدوارم هر جا هست خوب و شاد باشه.

یه بار هم من و بیتا و پگاه، قرار بود شام بریم بیرون. بیتا گیر داده بود که چرا خودمون پول خرج کنیم. یه نفر رو پیدا کنیم بهمون شام بده!!! خلاصه با این فکر رفتیم ایران زمین ولگردی. البته با بیتا شرط کرده بودیم که اگه خیلی طول کشید بی خیال بشیم. اون روز کلی چرخیدیم. اما بر خلاف هر روز که هزار نفر بعد از شماره دادن پیشنهاد کافی شاپ و ناهار و شام می دادن، هیچکس حرفی نمی زد!!! بالاخره ناامید داشتیم می اومدیم بیرون از ایران زمین که یه پژو ۴۰۵ مشکی بهمون گیر داد. ۴ تا پسر توش بودند که همشون تابلو بچه بودن و بزرگترینشون خیلی داشت همسن ما بود. بیتا و کنار دستی راننده به هم گیر دادند و شروع کردند حرف زدن و ... من اون شب اصلا حوصله آشنایی با کسی رو نداشتم. برای همین هم اصلا راننده رو نگاه نکردم. حتی حلقه ام رو که همیشه موقع شیطنتها دست راست می ذاشتم، گذاشتم دست چپم! اما پسره و بیتا کلی گپ زدند. آخرش هم ما گفتیم می خوایم شام بخوریم که دعوتمون کردند! وقتی رسیدیم جایی که پیشنهاد دادن و پیاده شدیم، تازه راننده رو دیدم! یه پسر سبزه تند، با چشم عسلی روشن و لبهای فوق العاده خوش حالت! یه جورایی فوق العاده شبیه پارسا پیروزفر بود. البته با این تفاوت که لاغرتر و کوچک بود (البته از نظر من این نقطه ضعفش بوده ها! من از پسرهای هیکلی خوشم می آد!!). انقدر از قیافه اش خوشم اومد که سریع حلقه رو گذاشتم دست راست و به بیتا و پگاه گفتم فقط اگه این راننده بهم گیر داد، دوست می شم. کس دیگه ای حرف زد، من نامزد دارم ها! خلاصه رفتیم رستوران که دیدم راننده هم حسابی تمایل داره پیش من بشینه و گپ شروع شد. داوود هم سن من بود و دیپلمه. پدرش بازاری بود و اون هم توی بازار پیش پدرش کار می کرد. مهربونی از چشمهاش می بارید. چشمهای فوق العاده ای داشت. برخلاف اکثر چشم رنگی ها، چشمش معصوم بود! دوستی مون از اون شب شروع شد. رابطه بدون س*ک*س بود. چون اصلا مکان نداشت. ماکزیمم کاری که می کردیم توی ماشین منو می بوسید. بوسه هاش گرم نبود. می شد فهمید تازه کاره. اما بقیه رابطه عالی بود. دائم باهم به گشت و گذار می گذروندیم. دارآباد، بام تهران و کافی شاپ موزه دفینه پاتوقمون بود. برای هر کاری حاضر بود. داوود می خوام برم خرید، میای؟ داوود امروز بیکارم، تو حتما باید بازار باشی؟! امروز حوصله ام سر رفته و عصبی ام، میای؟ جواب همه این سوالها یه چیز بود! داوود در خدمت آماده بود. همیشه بود. فقط کافی بود بخوام. حتی با پدرش دعوا و مرافعه می کرد که بپیچه و بیاد پیشم! بیتا هم با مسعود (بقل دستی راننده) که پسر عموی داوود بود، دوست شد. قرار هامون اوایل ۴ تایی بود. اما اونها روابطشون مثل ما نبود. مسعود شر بود و بیتا هم آبرو داری نمی کرد. حتی یک بار وقتی می خواست بیاد سر قرار، اتو زده بود و مسعود هم دیدش! اما من و داوود دنیای خودمون رو داشتیم. کنارش بهم خوش می گذشت. اما نمی فهمیدم حس اون چیه. فکر می کردم پسری که همسن منه، خانواده اش مذهبی و بازاریه، دیپلمه است، نمی تونه برای منی که حتی از نظر ماه ازش بزرگترم، خانواده ام خدا رو هم به زور قبول دارند، دانشجوی دکترام، و مهمتر از همه مطلقه ام (این دروغ همیشگیم بود! آخه فکر می کردم اینجوری هم س*ک*س توجبه می شه و هم کسی فکر جدی نمی کنه!)، هیچ فکر و احساس جدیی داشته باشه. اما کم کم حس می کردم دوست دارم گفتنهاش مثل بقیه پسرها، ظاهری نیست. یه حس فوق العاده قوی پشتش بود! آهنگهایی که گوش می داد یا داریوش بود و یا فریدون فروغی!!! با اینحال رابطه رو ادامه می دادم. ۶ ماهی این دوستی وجود داشت تا نزدیک تولدش شد. گفت می خواد مهمونی بگیره و می خواد من هم باشم. خوب اول فکر کردم پارتیه و من هم نقش دوست دخترش رو بازی می کنم. اما اون گفت مهمونی جمع و جوره و خواهر هاش هم هستند. گفتم پس من چه جوری بیام؟ گفت خوب مگه چیه، بالاخره که باید زن داداششون رو ببینند!!! شکه شدم! نمی دونستم باید چی بگم. باهاش دعوا کردم. داد زدم سرش که یعنی چی! می گفت حرف بدی نزده و دوستم داره و می خواد باهام ازدواج کنه! سعی کردم با ملایمت اختلافها ر وبهش گوش زود کنم. می گفتم من مطلقه ام! مگه می شه مادرت قبول کنه. اما اون می گفت براش مهم نیست! مهمونی رو که نرفتم. سعی کردم باهاش قطع رابطه کنم. اما اون نمی ذاشت. مسعود باهام تماس گرفت و التماسم کرد که با داوود بهم نزنم. می گفت خواب و خوراک نداره... رفتم خانه مسعود و داوود رو دیدم. گریه کرد و ازم خواست نرم. حماقت دوم رو انجام دادم. اونجا باهاش س*ک*س کردم. فکر می کردم اینجوری ازم زده می شه. اما بعد فهمیدم اولین رابطه اش بود!!!! فکرش رو بکنید چقدر بیشتر به خودم وابسته اش کردم؟! باهاش دوباره قرار گذاشتم. اینبار سعی کردم چندتا از دروغهام رو رو کنم، بلکه شاید دلش رو بزنه. ما همه جا رشته امون رو پزشکی می گفتیم. آخه دانشکده ما خیلی تابلو بود و اگه کسی می خواست بیاد دنبالمون افتضاح می شد! گفتم دامپزشکی می خوانم و اسمم دروغ بوده. اما اصلا ناراحت نشد و دوباره گفت براش مهم نیست! فکر می کرد مشکلم دیپلمه بودنشه! همون موقع تلاشش رو کرد و وارد دانشکده مدیریت صنعتی شد! (گاهی خودم رو آروم می کنم که کارم توی زندگیش همین بود و حداقل مسبب یه پیشرفت تو زندگیش شدم!) ارتباط رو ادامه می داد. اما نه مثل قبل. نه هر روز. هفته ای، ماهی یه بار کافی شاپ همیشگیمون می رفتیم. تا یه روز بالاخره همه چی رو بهش گفتم. در مورد پدرام، کیان... باورش نمی شد. اول می گفت چون می خوای ازت دست بکشم، اینها رو می گی! اما بالاخره قبول کرد. برخورد بدی نکرد و حتی تا یه مدت بعد هم جواب تلفنهام رو می داد. یه بار دیگه ازم خواست قرار بذاریم و با هم رفتیم کافی شاپ و این دفعه اون دست پر اومد. با یه دختری توی دانشکده دوست شده بود و تقریبا نامزد. من رو مسخره کرد. حتی چاقیم رو! اون روز خیلی تحقیر شدم. اما هیچی نگفتم. بهش حق می دادم که خودش رو آروم کنه! چند ماه بعد از اون آخرین دیدار هم بهش زنگ زدم. این دفعه فحشیم کرد و گفت ازدواج کرده. واقعا از ته دلم آرزو می کنم راست گفته باشه و الان هم خوشبخت باشه. از صدمه ای که بهش زدم، خیلی ناراحتم. داوود بیشتر از تمام روابط دیگه ام بهم وابسته شده بود و دوستم داشت. کنارش بهم خوش می گذشت (البته منهای رابطه جن*سی مون!) خیلی دوست دارم ازش بشنوم و با خبر بشم. همیشه آهنگ نیاز فریدون فروغی من رو به یادش می اندازه... امیدوارم من رو بخشیده باشه...

یکی دیگه حافظ بود. یه هوندا آکورد که توی ایران زمین بهمون گیر داده بودند. باز هم اول با بقل دستی راننده شروع شد که به بیتا گیر داد و بعد از کلی مسخره بازی گیر داد که بریم همین الان خانه و مش* روب و ناهار بخوریم و ... اما ما کاملا مخالفت کردیم. بخصوص من. بیتا بدش نمیومد بره. اما من بهم برخورده بود. پسر یه جورای حرف می زد که انگار می خواد ج... ببره خانه اش! بعد از اینکه راضی نشدیم ، خودش حتی شماره هم نداد. اما راننده که یه پسر ریزه میزه و سفید بود، شماره اش رو داد دست بیتا و گفت بدش به راننده که من باشم! حافظ هم پسر فوق العاده ای بود. همسن بودیم و خانواده فوق العاده درست و حسابی داشت. خودش هم حسابداری می خواند و کار می کرد. هیچوقت اولین قرارمون یادم نمی ره. گفت بریم سورنتو (آخی خدا بیامرزدش!). در واقع قرار غروب و ساعت کافی شاپی بود. من اصولا از این تیپ آدمهایی نیستم که کلاس بذارم و جلوی پسرها غذا نخورم و یه پیتزا سفارش بدم و یه اسلایسش رو بخورم و ... نیستم آقا جون. من همین که هستم همیشه رفتار می کنم. خودمونی و راحتم.... اون روزی هم که با حافظ قرار گذاشتیم، جزء روزهای پر کارم بود. قبل از اون با ۴ نفر مختلف رفته بودم کافی شاپ که آخریش هم با داوود بود!!! حالا فکر کنید توی هر کدوم از این قرارها، کلی قهوه و کیک و میلک شیک و .... خورده ام! داشتم می ترکیدم. وقتی پیش حافظ رفتم، فقط یه قهوه خواستم. خوب تنها چیزی بود که بالاخره از گلوم پایین می رفت. اما مگه اون می فهمید. برام کیک و ... هم سفارش داد!!! وقتی هم که نمی خواستم بخورم کلی بهش بر خورد!!! حافظ پسر خاصی بود. توی تمام مدتی که با هم دوست بودیم بهم نگفت دوستم داره. مثلا بهم زنگ می زد و می گفت ناهار داره با دوستهاش میره بیرون، همه هم پسرند، اگه دوست داری بیا. می گفتم مزاحم نباشم، خوب آخه هیچکس با دوست دخترش نیست؟ می گفت من که گفتم بیا، یعنی مشکلی نیست. اما اگه نمی خوای هم نیا، مهم نیست!!! حتی حاضر نبود یه بار خواهش کنه. اما همیشه کنارش بهم خوش می گذشت. خیلی وقتها دو تایی می رفتیم ایران زمین دور می زدیم و آدمها رو سر کار می ذاشتیم و می خندیدیم. از رستوران شیک باهم می رفتیم، تا ساندویچی کثیف کنار خیابون. قرارهای توی خانه مون لزوما به س*ک*س ختم نمی شد. می شستیم و گپ می زدیم و تلویزیون می دیدیم فقط! از من خوشش می اومد. اما هیچوقت اعتراف نمی کرد. پیش این یکی من گیر کرده بودم. کافی بود زنگ بزنه و پیشنهاد قرار بده، همه قرار هام رو کنسل می کردم که کنار اون باشم!!! یه شب که بیتا خانه ما بود، کرممون می گیره مزاحمی زنگ بزنیم. اونوقت چیکار کردیم؟ هر کدوم به دوست پسرهای اون یکی زنگ زدیم!!! جالب اینجاست که اکثرا هم ما رو با خودمون اشتباه گرفتند!!! مرتضی که اول اشتباهمون گرفت و بعد هم که بیتا قسم خورد که من نیست و باهاش حرف زد و وقتی که قطع کردند، سریع برام زنگ زد و تعریف کرد! مرده بودیم از خنده... یکی از پسرهایی هم که خیلی جا نماز آب می کشید و دوست دارم می گفت با بیتا حسابی گرم گرفت و حتی قرار هم گذاشت! بیتا گیر داد که به حافظ زنگ بزنه. من قبول نمی کردم، چون حافظ برام هم بود. اما بیتا می گفت امتحانش می کنه. (راستش الان که فکر می کنم می بینم کور بودم که نمی دیدم بیتا همیشه بهم حسادت می کرد! از اینکه حافظ شماره اش رو به من داده بود، حرص خورده بود!!!) بالاخره بیتا زنگ زد. اما حافظ حاضر نبود باهاش حرف بزنه و وقتی بیتا ازش پرسیده چرا، مگه متاهلی؟ گفته بود نه خیر خانم، من متعهدم!!! و گوشی رو روش قطع کرده بود!!! این مسئله هم وابستگی من رو به حافظ بیشتر کرد. خیلی پیش می اومد از دستش دلخور بشم. آخه هیچوقت تکلیفم رو باهاش نفهمیدم. نمی دونستم روی من چه حسابی می کنه. برای خرید لباسش ازم می خواست باهاش برم و نظر بدم، اما اگه یه ماهم زنگ نمی زدم هیچی نمی گفت!!! اما به احتمال زیاد اخلاقش اونجوری بود. گیر نمی داد و ابراز احساس اصلا نمی کرد. فقط دوبار بهم ابراز علاقه کرد. یه بار توی س*ک*س که بقلم کرد و گفت خیلی دوستم داره. یه بار هم جلوی بهروز سانویچ خریده بودیم و داشتیم توی ماشین سق می زدیم و طبق معمول می خندیدیم که یه دفعه جدی شد و بهم گفت عاشق همین راحتیتم! شوکه گفتم یعنی چی؟ گفت آدم جلوت مجبور نیست معذب باشه. مثل اینی که با دوستهای پسرم اومدم بیرون و زدیم توی شوخی که یعنی من برات مثل پسرام و دوست دختر نیستم و ... یه بار خیلی مسخره باهاش دعوا کردم و قطع رابطه. آخه اگه من بهش زنگ نمی زدم، اون تماس نمی گرفت! حس می کردم رابطه یه طرفه است و من مزاحمش هستم. بهش گفتم رابطه یه طرفه شده و من دوست ندارم سیریشش باشم. اون هم گفت اگه اینجوری باشه، خودش بهم می گه. اما من هر جوری دوست دارم فکر کنم. گفتم پس دیگه زنگ نمی زنم. گفت هر جور راحتی!!! دو سه ماهی زنگ نزدم. بعد که زنگ زدم موبایلش دست برادرش بود که صداهاشون فوق العاده شبیه بود. حرف زدم و اون گفت که حافظ نیست و بعدا تماس بگیرم. موقع قطع کردن ازم پرسید اسمتون؟ وقتی گفتم مارال، سریع احوال پرسی گرم کرد و شماره حافظ رو بهم داد!!! جوری که انگار حافظ منتظرمه! زنگ زدم و بهم گفت شنیدم می خوای بازم دوست دخترم بشی؟! من هم گفتم اگه بخوای. اون هم گفت از خداشه! دوباره با هم دوست شدیم. تقریبا کل مدتی که توی این دورانِ دیوانگی بودم، حافظ وجود داشت و باهاش خوش بودم. تا وقتی که...( به زودی بهش می رسم) و به همه زنگ زدم و گفتم دارم ازدواج می کنم و همه رابطه هام رو کات کردم!!! چندین سال بعد هم دوباره بهش زنگ زدم. باز هم تحویلم گرفت و اینبار خیلی شدید خواست باهم قرار بذاریم. اما اون موقع دیگه حوصله نقش بازی کردن و دروغ گفتن رو نداشتم. بهش گفتم اول حرفهام رو گوش کن و بعد اگه باز هم خواستی قرار می ذاریم و همه چی رو براش تعریف کردم. کیان، پدرام، تمام شیطنتهای اون موقعم... دیگه نخواست من رو ببینه. بهم گفت باعث شدم گناه بزرگی بکنه! (حافظ نماز می خواند) راضیش کردم که گناهش گردن منه. اون شب خیلی باهام حرف زد و نصیحتم کرد که اینکار رو نکنم. می گفت یا بچسب به زندگیت و یا جدا شو. می گفت اون موقع خودم مخلصتم هستم! حرفهاش درست بود. اما شجاعت می خواست که من نداشتم. اون شب بهم گفت که چقدر براش مهم بودم. می گفت تنها دختری هستم که بعد از قطع ارتباط هر وقت زنگ زدم، با روی خوش جواب داده! و اون شب بهم گفت که واقعا دوستم داشته! دلم برای حافظ هم تنگ شده. دوست خیلی خوبی بود و بهم کنارش خیلی خوش گذشت. امیدوارم من رو بخشیده باشه و الان خوشبخت باشه...

داستان همچنان ادامه داره....

پی نوشت۱: دوست وبلاگی قدیمی که خصوصی گذاشته بودی: من نبودنت رو حس کردم و فهمیدم. اما رفتن تو از این دنیای مجازی همزمان شد با غیبت خودم. من بعد از رفتن پدرم حوصله این صفحات رو نداشتم و حتی از بهمن تا سال جدید هیچ پستی نذاشتم و به کسی هم سر نمی زدم... وقتی رفتنت رو دیدم که دیر شده بود. در ضمن من با هیچ کدوم از بچه های اینجا، هیچ ارتباطی خارج از این صفحات ندارم. نه ای میلی می زنم و تقریبا نه ای میلهام رو چک می کنم! پس ازم گله نکن لطفا! من این دنیا رو همین طور مجازی دوست دارم و نمی خوام وارد رفاقتهای حقیقیم بکنم. من عاشق نوشته هات هستم و از اینکه دیگه نمی تونم بخوانمشون ناراحت. برات احترام هم قائلم(حتی هنوز لینکت رو پاک نکردم!!!). دعا می کنم دوباره، حالا با هر اسمی، بنویسی.

پی نوشت۲: دوست جون عزیزم که خصوصی پیغام گذاشته بودی: ممنون از کامنتت. راستش از وقتی به اینجا های" گذشته ها" رسیدم، دلم می خواست بخوانی و کامنت بذاری. حتی می خواستم اینجا اسمت رو بنویسم که کاش می خواندی و دوباره اون صفحه رو شروع می کردی. اما فکر کردم مسخره است و تو دیگه این طرفها نمیای. بر اساس نوشته هات همیشه فکر می کردم، تو می فهمی! و حالا می بینم اشتباه نکردم! تو واقعا خوش حالم کردی

پی نوشت۳: اون یکی خصوصی:من هنوز هم از دیدن کامنتهات اینجوری می شم !!! مطمئن باش کامنتهات انقدر مهم نبود که بخاطرش ننویسم!!! تا وقتی اسم نداشته باشی، از هیچ تعریفی توی کامنتت لذت نمی برم!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 12

انگار اون مشاوره بهم جوازِ کار داده بود! انگار که مجوزی بود برای اینکه هر کاری دلم می خواد بکنم!!! البته من هم، واقعا زمینه کار با احساس و بدون عقل رو خیلی داشتم!!! برام راحت بود به کارهایی که می کنم فکر نکنم و فقط در لحظه زندگی کنم. برای من دیگه اون ترس معنا نداشت. ترسی که اولین بار حتی از سوار کردن کیان توی ماشینم و رسواییش می ترسیدم. دیگه اصلا به اینکه کسی ممکنه من رو ببینه فکر نمی کردم. اصلا به هیچی فکر نمی کردم!

خوب در لحظه زندگی کردنم شروع شده بود. هر روز و هر روز...با بیتا و * چرخ زدن تو خیابونها. وقی به اون روزها فکر می کنم، خاطره تلخی ندارم. واقعا خوش گذشت! حس می کنم بهش احتیاج داشتم. تا اون موقع هیچوقت جوانی به معنای واقعی نکرده بودم. با دوستان بودن و خوش بودن، بیخیالی و باز هم بی خیالی... البته این اصلا به معنای توجیه کارهام نیست...

تو بچگیم، همون موقعی که پشت پنجره کیان رو می دیدم و قبل از اینکه بهش زنگ بزنم، وقتی مادرم قضیه رو فهمید، چیز جالبی بهم گفت. اون گفت: "مارال، الان با همین پنجره خوشی و به نظر کارت بی خطر می آد. اما بعد از یه مدت دیگه با اینکار راضی نمی شی و می خوای تلفن هم بزنی. بعد می خوای ببینیش، و بعد می خوای لمسش کنی و دستش رو بگیری، و بعد ... هزاران اتفاق دیگه!" اون موقع ها می گفتم من به اون جا نمی رسم، اما رسیدم و دقیقا همین مراحل رو پشت سر گذاشتم!!! این دوره از زندگیم هم دقیقا همین اتفاق تکرار شد!

اوایل فقط کورس می ذاشتم و ماشین بازی می کردم. کم کم از اتوبانها دست کشیدم و جاهایی رفتم که مختص اینکار بود. جردن و کمی بعد ایران زمین! بعدها ایران زمین شد تنها پاتوقمون. هر روز توی اون خیابان کوچیم هزار بار دور می زدیم! اون موقع ها وسطش جدول هم نبود و به همین دلیل بیشتر خوش می گذشت! با رفتن به این جا دیگه نمی شد فقط دور زد. باید شماره هم می گرفتی. روزها ماشینم پر از شماره می شد، بدون اینکه بدونم حتی کدوم کاغذ رو کی بهم داده، و بودن اینکه تماس بگیرم! اما بیتا، گاهی زنگ هم می زد و به قول خودش آدمها رو سرکار می گذاشت.

یکی از همین روزها، یه ماشین مشکی بهمون گیر داد. در واقع پسر کنار دست راننده به بیتا گیر داده بود. پسر که چه عرض کنم، یه مرد بود دیگه! بالای سی میزد و کاملا تیپ مورد علاقه بیتا بود. سبزه فوق العاده تند، چهار شانه، دماغ عمل کرده (البته من متنفرم از مرد دماغ عمل کرده ها!)، خلاصه که تیپ کاملا بیتا پسندانه! شماره اش رو گرفتیم و خودش رو رامبد معرفی کرد! همون شب بیتا اومد خانه ما. من هم که بعد از ازدواجم و قضیه پدرام هیچ گونه کنترلی روم نبود. چون مامان کاملا معتقد بود من عاشق پدرامم و امکان نداره کار دیگه ای بکنم! فعلا هم که پدرام نبود و طبیعی بود من وقتم رو با بیتا بگذرونم. و البته بیتا هم کاملا مورد اعتماد خانواده ام بود و مامان هم راضی که ما وقتمون رو با هم بگذرونیم...خلاصه که شب بیتا از خانه ما بهش زنگ زد. البته کلی دروغ تحویلش داد و آدرس خانه ما رو بعنوان خانه خودش بهش داد... اما پسره. همون اول گفت که اسم واقعیش نادره و اما از این اسم برای شماره دادن استفاده نمی کنه! مهندس راه و ساختمان بود. ۳۵ ساله و یه مرد به تمام معنا. پدر پولدار داشت و خودش هم تو کار ساخت و ساز بود و البته فوق العاده کاری بود... پسره بیتا رو جلب کرد و باهاش قرار گذاشت...البته بعد ها فهمیدم نادر اولین پسری نبود که بیتا قرار گذاشت و دیدش...قرار هم خوب پیش رفت و بیتا از بودن پیشش لذت می برد. البته اون ایران زمین رفتن ما رو خدشه دار نمی کرد... کم کم تعریف های بیتا ازش شروع شد و حتی قرار توی خانه هم باهاش گذاشت. خیلی از قرارهاشون هم تنهایی نبود. یعنی نادر با دوتا از دوستهای خیلی خیلی صمیمیش می اومد. هر وقت هم که بیتا از این جمع برمی گشت حسابی شارژ بود. می گفت با وجود سن بالای اونها و مشغله شدید کاریشون، خیلی خیلی پر انرژی و با حال بودند و تمام مدت مشغول خنده و شوخیند... انقدر گفت که من هم تمایل پیدا کردم ببینمشون.  بالاخره یکی از این شبها که نادر با دوستهاش بود، من و پگاه هم باهاش رفتیم. (پگاه تنها کسی از دوستهامون که از همه چی خبر داشت. خودش دختر فوق العاده ساده و خوبی بود که با کسی دوست نشده بود و حوصله اش رو هم نداشت. گاهی توی این شیطنتهای ما شرکت می کرد. اما هیچ وقت شماره نمی گرفت. نقش بچه کوچولومون رو بازی می کرد!). نادر دوتا دوست خیلی صمیمی داشت. رامین و فروین. فروین البته خیلی خیلی خوش تیپ بود. اما شوخی هاش حد و مرز نداشت و خیلی شر بود. از اون پسرهایی که بی شرفی رو می شه از تو چشمهاشون خواند. رامین اما، خیلی مهربون و گرم بود. ذاتا پدر بود! فروین با پگاه گرم گرفت و من هم با رامین. اما صحبتها اصلا به دوستی و اینها مربوط نمی شد. صحبتهای عادی که موقع شام توی یه رستوران می شه شکل بگیره. اما واقعا این جمع دلقک بودند. تمام مدت از دست این سه تا ما می خندیدم. فروین با شوخی های جلفش و نادر و رامین هم محترمانه تر! اون شب خیلی خوش گذشت. شماره ای هم رد و بدل نشد. اما قرار شد، این دور همی ها بیشتر بشه... چند باری باز هم اینجوری همدیگه رو دیدم...تا یه شب که این جمع خانه یکی از دوستهاشون جمع می شدند. خانه که صاحب خانه مسافرت بود و خانه در اختیار نادر بود. نادر خیلی اصرار کرده بود که من و پگاه هم بریم. اول راضی نمی شدیم و می ترسیدیم. اما بیتا راضیم کرد. بخصوص که من پر*یو* د هم بودم! فکر می کردم مطمئنا اتفاقی نمی افته... شب خوبی بود. شام از بیرون گرفته بودند و ۶ تایی دور هم بودیم. ورق بازی و مشر*وب و خنده. این دفعه البته تقریبا زوجی نشسته بودیم. رامین کاملا متمایل به من و فروین هم کاملا کنار پگاه. یه تقسیم نانوشته بود. فروین در تمام مدت مشغول ناز و نوازش پگاه شد و کاملا بهش ابراز تمایل می کرد. حتی چند بو*سه کوچک هم ازش گرفت. اما رامین و من فقط حرف می زدیم و دوستانه کنار هم نشسته بودیم...تا موقع خواب رسید. نادر و بیتا که رفتن توی یه اتاق و شب به خیر گفتند. فروین هم دست پگاه رو گرفت و سریع به اون یکی اتاق باقی مانده رفت. من و رامین موندیم وسط پذیرایی. رامین شب به خیر گفت و من هم با خیال راحت و خوشحال از اینکه اتفاقی نمی افته روی یکی از مبل ها دراز کشیدم. رامین چراغ رو خاموش کرد و من هم سعی کردم بخوابم. اما چند لحظه نگذشته بود که هیکل ورزیده رامین رو کنار خودم حس کردم!!! آروم و با لطافت من رو بو*سید و ازم خواست بریم روی زمین و کنار هم دراز بکشیم. اینکار رو کردم و همون موقع هم بهش توضیح دادم که من پر*یودم. اما اون گفت که برام مهم نیست و رابطه رو ادامه داد... رابطه خوبی بود...فوق العاده بلد بود و مهربون! حرکاتش با وجود مردانه بودن، لطیف و مهربون بود...بعدش هم کلی با هم حرف زدیم! کاری که کمتر پسرها انجام می دن. از خودش گفت و من هم از خودم گفتم. البته من دروغهای از پیش آماده شده تحولش می دادم. اون یه بار جدا شده بود و من هم همین رو گفته بود، یه جدایی در زمان نامزدی و عقد!!!  اون شب گذشت. صبحش نمی تونستم بیتا و پگاه رو نگاه کنم. نمی دونم چه حسی بود. خجالت بود یا ترس؟ اما با بیرون اومدن بیتا و رفتار کاملا عادی اون، من و پگاه هم راحت شدیم و فقط از کل قضیه می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم. بعد از اون هم البته رامین بهم شماره داد. اما من هیچ وقت زنگ نزدم و فقط چندین بار دیگه همین دور همی ها تکرار می شد که البته واقعا خوش می گذشت.

همیشه اولین بار سخته. اما بعد از اینکار انگار برام همه چی راحتتر شد. دیگه من هم توی دور زدنهامون و شماره گرفتنم سختگیر تر شده بودم و به کسایی که خوشم می اومد زنگ می زدم. گاهی انقدر تعداد زیاد می شد که خودم هم قاطیشون می کردم. اسم و مشخصاتم رو به همه یه چیز می گفتم البته. بیتا مثل من نبود، اون به هر کی یه اسم متفاوت و مشخصات متفاوت می گفت. بیتا به کسی نمی گفت خوابگاهیه! معتقد بود پسرها از این شرایط سوءاستفاده می کنند و برخوردشون عوض می شه. برای همین حتی شهر تولدش، آدرس خانه اش و ... همه چی رو دروغ می گفت و البته به هرکسی هم یه آدرسی می داد. یکی خانه ما، یکی کوچه های روبروی خوابگاه، یکی خانه عمه اش، و...نمی دونم چه طور قاطیشون نمی کرد..من اما نمی تونستم. دروغ هام هم محدود می شد به اسمم، رشته ام و البته همون دروغ جدایی در دوران عقد!

تو این دوران انقدر با آدمهای متفاوتی دوست شدم و حرف زدم و ... که حتی اسم اکثرشون یادم نمی آد. بیشترشون محدود به تلفن و گاهی چند قرار می شد. بعضی هاشون توی همون رابطه اول فقط یه چیز می خواستند و بهش هم می رسیدند. اما فقط یه بار! اگه همچین کاری می کردند دیگه نمی دیدمشون  و زنگ هم نمی زدم!!! توی تمام این رابطه هام خیلی سعی می کردم با احساسات کسی بازی نکنم. در واقع رابطه همون طور که برای من مهم نبود، برای اونها هم مهم نبود. پیگیرشون نمی شدم. حتی همدیگر رو توی ایران زمین و در حال چرخ زدن می دیدیم، اما به هم اعتراضی نمی کردیم. احساسی برای روابطم خرج نمی کردم و خودم رو گول می زدم که اینجوری خیانتی به پدرام محسوب نمی شه! اما این وسط چند تایی رابطه هم ناخواسته ایجاد شد که وابستگی با خودش آورد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 12 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (11)

بعدا نوشت: امروز ۸ اردیبهشت، دو سال از شروع وبلاگ نویسیم می گذره...اینجا و همه دوستهای وبلاگیم رو خیلی دوست دارم. می نویسم که یادم بمونه...

تولد وبلاگم مبارک

یکی از همین شبهای تنهایی، اواخر آذر بود، تلفن اتاقم زنگ خورد. شب بود و دیر وقت. اما چون اون خط جای دیگه ای از خانه وصل نبود و فقط هم اگه با من کار داشتند بهش زنگ می زدند (یه جورایی خطِ اختصاصی من بود!)، خودم جواب دادم...

کسی حرف نزد، اما صدای نفسهاش پای تلفن...آشنا بود...خیلی آشنا...دلم لزید...فکر می کردم همه چی فراموش شده...اون شب و شبهای دیگه این تلفنها چند باری تکرار شد...خدای من واقعا خودش بود؟ اینبار بعد از اینکه چند دقیقه ای گوشی رو همون جور نگه داشتم، شروع به حرف زدن کردم. گفتم حرف بزن...اما اون ساکت بود...گفتم آخه دیوونه من که حتی صدای نفست رو می شناسم، بگو چی می خوای؟...حرف زد. اول با صدای آروم. مثل اینکه هنوز هم از شناخته شدنش مطمئن نبود. اما من...من مطمئن شدم. خودش بود...کیان!

با هم صحبت کردیم. باورش نمی شد شناخته باشمش و البته خودم هم باورم نمی شد! اصلا فکر نمی کردم هنوز به من فکر می کنه و تماس گرفته! بعد از ۴ سال! نمی تونستم قطع کنم و حرف نزنم. کار درست این بود. اما من نمی تونستم...نه دیگه! از هر دری حرف زدیم. می خواست بدونه مگه من ازدواج نکردم و پس هنوز تو اون خونه چیکار می کنم. من هم شرایط رو براش توضیح دادم. البته بدون اینکه بذارم اون ذره ای از ناراحتی ها و نگرانی هام بفهمه و گفتم همه چی عالیه! کیان هم می گفت. از اینکه توی شرکت بزرگ کار می کنه و اوضاعش خوبه. گفت درسش تموم شده. اما هنوز مدرکش رو نگرفته و حوصله دردسرهای اداری و تسویه حساب رو نداره! گفت موبایل داره! اون موقع این موضوع خیلی نادر بود و هر خط حدود یک میلیونی بود! من کف کرده بودم اینور و هی توی ذهنم به خودم فحش می دادم که بیا و ببین! این کیانی که می گفتی هیچی نمی شه چه اوضاعی پیدا کرده و اونوقت این آقا پدرام ما، هیچ گهی نمی خوره!!! اصرار داشت که من رو ببینه. اما من اصلا حاضر نبودم زیر بار برم. می گفتم این خیانته! و من اصلا حاضر نیستم ببینمت! می گفت حداقل شماره موبایلم رو داشت باش. اگه یه روز باهام کار داشتی. قبول نکردم. اما اون پشت سر هم شماره اش رو تکرار می کرد و من هم می گفتم نمی شنوم! با این همه و با اینکه واقعا شماره رو ننوشتم، حفظ شدم! مثل شماره خونشون که هیچ وقت جایی ننوشته بودم و از یادم نرفت. اون شماره هم هیچوقت فراموشم نشد...

این تماسها ادامه پیدا کرد و تقریبا هر شب با هم حرف می زدیم و هر شب هم اصرار اون بود که می خواست من رو ببینه. بالاخره بهم گفت می خواد برام یه چیزایی رو توضیح بده و ازم عذرخواهی کنه...می گفت می دونه که به من بد کرده و بهم حق می داد که ترکش کرده بودم...قبول کردم ببینمش...اما با چه ترس و لرزی. فکر اینکه یکی از دوستانم بفهمه آرومم نمی ذاشت. من که همه چی رو تا اون موقع به بیتا می گفتم، حتی به اون هم در این مورد چیزی نگفتم. یه روز بعد از دانشکده، ساعت ۶، توی اتوبان چمران، زیر پل گیشا باهاش قرار گذاشتم. اون روز با پراید سفیدم از دانشکده اومدم بیرون. طبق معمول بیتا و بقیه بچه ها هم باهام بودند. سعی می کردم زودتر بیام بیرون. اما نمی تونستم هیچ توجیهی برای عجله ام بیارم. بچه ها رو تا دم خوابگاه، انتهای امیرآباد رسوندم و رفتم سر قرار!

هوا تاریک شده بود و باران می اومد...به جای کیانی که من می شناختم که یه پسر لاغر مردنی و فوق العاده زشت بود، مردی سوار ماشینم شد. حتی قدش بلندتر شده بود. چهار شانه و هیکلی. یه بارانی مشکی بلند تنش بود و ... واقعا خواستنی شده بود...هیچ حرفی نزدیم. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. تمام تنم می لرزید. از ترس بود، یا از هیجان، یا شاید هم از عشقش...به زور رانندگی می کردم و ازش خواستم حرفش رو بزنه. گفت بیمارستانِ خاتم الانبیا کار داره و می خواد بره دیدن یکی از دوستهاش. قرار شد برم، سر ظفر پارک کنم تا حرفهاش رو بزنه... توی ماشین نشسته بودیم و اون شروع به حرف زدن کرد...می گفت خیلی بلاها توی این ۴ سال سرش اومده، زندانی شده، شلاق خورده و ... که نمی خواد و نمی تونه برام بیشتر توضیح بده. اما می گفت توی همه اینکارها من رو می دیده و حس می کرده آهِ من و خیلی های دیگه که اذیتشون کرده، گرفتارش کرده و حالا که اوضاعش بهتر شده بود، می خواست من ببخشمش! طاقت شنیدن سختی هایی که کشیده بود رو نداشتم...گریه می کردم خیلی شدید و بهش گفتم اون باعث شده که من انقدر در برابر پدرام ضعیف باشم و حس دین بهش داشته باشم. چون من رو که دختر نبودم و قبلا با تو بودم رو قبول کرده بود! با و جود همه ناراحتی هایی که برام ایجاد کرده بود، گفتم می بخشمش و هیچوقت هم پشتش آه نکشیده بودم و دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد...یه ساعتی حرف زدیم و دیگه من واقعا دیرم شده بود و رفتم خانه...

فکر می کردم قضیه تمام شده اما تلفنها ادامه پیدا کرد و من هم نتونستم بهش نه بگم. تا اینکه خواست دوباره همدیگر رو ببینیم. من اصلا زیر بار نمی رفتم و می گفتم اگه کسی ما رو ببینه برام خیلی بد می شه...خوب آخر گفت که یه روز برم خانه شون. نمی دونم چی فکر می کردم و چرا، اما قبول کردم. البته با گرفتن همون قول مسخره که کاری نکنی ها!!! اما خوب رفتم خانه شون. در حالی که باز هم همه بدنم می لرزید و ...توی اتاقش رفتیم و حرف زدیم. من روی تختش نشسته بودم و اون هم پشت میز کامپیوترش. به بهانه نوار گذاشتن توی ضبط که پشت تخت بود، اومد رو تخت و من رو بو*سید...با بو*سه شروع شد و من مسخ شدم. بی حالِ بی حال! روی تخت کنارش دراز کشیدم و اون هم نوازشم می کرد. می گفت می خواد به تلافی تمام اون س*ک*س های اجباری، این باز فقط به من خوش بگذره و واقعا  هم اینکار رو برام انجام داد. بعد از اینکه من کاملا آروم شدم، می خواست بلند شه. اما اینبار من اجازه ندادم و ازش خواستم کار رو تمام کنه. بخصوص که دیگه بدون نگرانی می شد با هم هم آغوشی داشته باشیم...و چقدر پر هیجان و لذتبخش بود. لذتی رو تجربه کردم که هیچ وقت کنار پدرام نچشیده بودم. تو گذشته های با خود کیان هم که اصلا این حرفها نبود...بالاخره از اون خانه اومدم بیرون. اما فقط با یه فکر! بدون هیچ احساس عذاب وجدانی شاد بودم! غرق لذت بودم و دائم تمام اون لحظات رو توی ذهنم مرور می کردم. منتظر بودم تا شب بشه و برسم خانه و براش زنگ بزنم. منتظر بودم با صداش گرم بشم...

شب از تلفن اتاقم و توی رختخواب بهش زنگ زدم...کاش نمی زدم...گوشی رو برداشت و بعد از شنیدن صدام فحش رو بست به جونم!!!! که تو باعث شدی من دوباره به همه دروغ بگم. توی کثافتِ ...... ! فکر می کنید بتونید قیافه ام رو تصور کنید؟! خیلی وحشتناک بود. هر چی ازش توضیح می خواستم، فقط فحش بود و فحش! آخرشم گفت دیگه زنگ نزن، وگرنه به شوهرت و مادرت همه چی رو می گم!!! *

حال خودم رو نمی فهمیدم. داغون بودم. داغون...اصلا نمی دونستم چی شده و گناهم چیه! فقط به یه نتیجه رسیده بودم: "از اینکه من ولش کرده بودم، کو*نش می سوخت و می خواست انتقام بگیره. می خواست خوردم کنه!" که البته صد در صد هم موفق شده بود. دائم به خودم فحش می دادم که آخه چرا رفتم. چرا دوباره حرفهاش رو باور کردم...

تقریبا داشتم دیوونه می شدم. از همه بچه ها بخصوص بیتا دوری می کردم. فکر می کردم اگه بفهمند من چیکار کردم طردم می کنند!  کارم شده بود، توی خیابانها و اتوبانهای تهران گاز دادند و وحشیانه رانندگی کردن! کم کم دیدم موقع این اتوبان گردی ها مورد توجه هم قرار می گیرم و پیشنهادات دوستی بهم میشه. سعی کردم اینجوری فکرم رو از قضیه منحرف کنم. با ماشین های دیگه کورس می ذاشتم و خیطشون می کردم. از هیچکی شماره نمی گرفتم و فقط ول می چرخیدم... 

پدرام که کرمانشاه بود و چیزی از این قضایا نفهمیده بود. اما بیتا... کاملا فهمیده بود یه چیزیم هست، کم کم ازم حرف کشید و من هم که تا اون موقع همه چی رو بهش می گفتم و بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم و قبولش داشتم، بالاخره سفره دلم رو براش باز کردم...

اما برخلاف تصورِ من، اون اصلا بد برخورد نکرد. البته به کیان فحش داد و با من همدردی کرد. اما در مورد بقیه قضایا نه تنها ملامتم نکرد، بلکه تشویقم هم کرد!!! اون بهم گفت که اینکار ها واقعا لازمه! لازمه که برای خودت تنوع ایجاد کنی و از لحظاتت لذت ببری! معتقد بود که این ول گشتن ها و شیطنت ها اصلا لازمه سنمونه! می گفت اینها خیانت حساب نمی شه. تا تو از لحاظ احساسی پدرام رو بالاتر از همه می دونی، اشکالی نداره تو خیابانها خوش بگذرونی! گفت که خودش هم همیشه اینکار رو می کنه. می گفت تقریبا هر وقتی که تنهایی منتظر تاکسیه، از تاکسی مرسی استفاده می کنه!!! همیشه اتو می زنه و به همه هم می گه زنگ می زنه و یه دروغی تحویل می ده! می گفت تازه از پول تاکسی هم جلو می افته!!! اینها برای اینکه اون موقع آرومم کنه، برام خوب بود. اما کافی نبود. البته اینکه بیتا هم در کنارم باشه و بتونم براش حرف بزنم و درد دل کنم، خیلی خوب بود. اما کاملا آرومم نمی کرد. نمی تونستم از فکر کیان و از فکر پدرام بیام بیرون...بعد از این حرفها بیتا هم به شیطنت هام اضافه شد. بیتا واقعا واقعا شیطون بود. هر کاری ازش بر می اومد. کلی دیوونه بازی در می آوردیم. جای اینکه پسرها بهمون گیر بدن، ما بهشون گیر می دادیم و به زور دنبالشون می افتادیم. اما به محض اینکه اونها می خواستند شماره ای بدن، یا کاری بکنند قالشون می ذاشتیم! توی ترافیکها از آقایون توی ماشینهای بقلی سیگار می گرفتیم!!! بیتا حرفه ای سیگار هم می کشید. اما من کمتر. وقتی بیرون بودیم و پشت فرمون مشغول شیطنت بودم، یه نخ می کشیدم...

اما هنوز هم به کارهام شک داشتم. حس می کردم دارم دیوونه می شم...یکی از پسرهای همکلاسیمون که توی اکیپمون بود، قبلا توی دانشگاه شهید بهشتی روانشناسی می خواند. البته مدرکش رو نگرفته بود. اما به کارش وارد بود. و با یکی از استادهای قبلیش که یه خانم روانشناس کار می کرد تا درآمدی داشته باشه. از اون همیشه خیلی تعریف استادش رو شنیده بودم. ازش خواهش کردم برام وقت بگیره. بیتا هم وقت خواست. دو تایی رفتیم کلینکش. البته هر کدوم به تنهایی رفتیم توی اتاق و من به سختی همه چیز رو براش تعریف کردم (از قضیه کیان گرفته تا شیطنتهام). به نظرم وقت خیلی خیلی کم بود و من توی نیم ساعت نمی تونستم همه حس هام رو بگم. اما هر جور بود گفتم! جواب خانم خیلی جالب بود. بهم گفت تو کار اشتباهی نکردی و نمی کنی. گفت هر کاری که فکر می کنی آرومت می کنه بکن!!!! حتی ازم نخواست جلسه دیگه ای من رو ببینه و گفت لزومی نمی بینه باز هم برم پیشش! (البته به بیتا گفته بود باز هم بره و بیتا تا مدتها هر یکی دو هفته می رفت مشاوره!!!) 

خوب این حرف شد بهانه برای من. شد دست آویز. برای مرحله عجیبی از زندگیم. مرحله ای که توش به هیچی فکر نمی کردم، جز خودم و لحظه ام!!!!

* به وقتش در این مورد توضیح می دم. البته توضیحاتم به احتمال زیاد نمی تونه شما رو قانع کنه. چون من نمی تونم همه چی رو بهتون بگم. بعضی مسائل شخصیه و مربوط به کیانه. نمی تونم بدون اجازه اون اسرارش رو بگم...فقط این رو بدونید که بعدا که مشکل رو فهمیدم، بهش حق دادم!!!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (10)

  برای خواندن قسمتهای قبلی می توانید به گذشته ها برید. راستش خودم که مجبور شدم برم و همش رو بخوانم تا بدونم چیا گفتم! و البته یه کمی هم به شماره ۸ اضافه کردم. آخه تازه یادم افتاد...

  اون دوران برام خیلی خوب بود. به یه عاشق جوان تبدیل شده بودم که به عشقش رسیده. کیان کاملا فراموش شده بود (یا حداقل من اینجوری فکر می کردم!)... 

 ارتباطم با بچه های دانشکده بهتر شده بود و دیگه اون حس تنفری که  نسبت بهشون داشتم (بخاطر حرفهایی که پشت سرم بود!)، وجود نداشت. با یه اکیپ از همکلاسی هام (بیشتر پسر بودند) که خیلی نزدیک شده بودم و همه گروههامون رو با هم بر می داشتیم و خوب بود. با بیتا دنیای عالیی داشتیم. اون هم با یکی از پسرهای دانشکده دوست شده بود. اونها هم در ظاهر خیلی همدیگر رو دوست داشتند و قصدشون ازدواج بود و حتی همه دانشکده فکر می کردند اونها نامزدند. اما در واقع خانواده بیتا مخالف بودند و چندین بار خواستگاری نافرجام داشتند! خلاصه که ما ۴ تا (من و پدرام، بیتا و امیر) خیلی با هم جور شده بودیم و خوش می گذروندیم. علاوه بر اینها یه اکیپ دیگه هم از دخترهای دانشکده شده بودیم که هر کدوم از ورودی های سالهای مختلف بودیم، اما سلایق و عقایدمون شبیه بود و خیلی با هم صمیمی شده بودیم و کلی دور هم دخترانه جمع می شدیم و خوش می گذروندیم.

دوستهای پدرام هم بودند. اونها هم یه اکیپ بودند که یه سری شون از دبستان، هم کلاس بودند! و با اینکه رشته هاشون متفاوت بود، اما اکثرشون تهران دانشجو بودند و کلی از زمان مون هم با آنها می گذشت. من همشون رو خیلی دوست داشتم و اونها هم من رو مثل خواهر خودشون می دونستند.

این خوشی ها ادامه داشت تا سال ۷۹.

درس پدرام بالاخره تمام شده بود. اما دفاع پایان نامه اش رو عقب می انداخت. آخه اون سالها فروش سربازی ها شروع شده بود و با حساب و کتابهایی که کرده بود، چیزیی که سال 80 باید اعلام می کردند شامل حال اون هم می شد. آخه هم نیمه دومی بود و هم درسش بیشتر طول کشیده بود! در نتیجه کارهای پایان نامه اش رو با کندی انجام می داد. آخه بعد از دفاع 6 ماه وقت داشت بره سربازی و با محاسبات ما اگه نیمه دوم 79 دفاع می کرد، می تونست از شرایط خرید سربازی استفاده کنه! این باعث شده بود که یه جورایی بلاتکلیف بشه. هم درسش تمام شده بود و دیگه خوابگاه بهش تعلق نمی گرفت، هم بیکار بود...تازه مشکلات داشت خودش رو نشون می داد...عیبهای پدرام رو بیشتر می دیدم و کلافه می شدم. احساس می کردم مسئولیت پذیر نیست. حواس پرتی هاش دیوونه ام می کرد. همیشه باید حواس من به همه چیز بود. کلید رو جا نگذاره! در ماشین رو قفل کنه! 

از همون موقع دوباره شروع کردم به نوشتن خاطراتم. البته نه هر روز. اما وقتهایی که ناراحت بودم می نوشتم:

"۲ فروردین ۱۳۷۹: فردا صبح پدرام می رسه تهران... پدرام طبق معمول ساعت بلیتش رو فراموش کرده بود و نزدیک بود جا بمونه! خدا رو شکر که من زنگ زدم. فقط امیدوارم به اتوبوس رسیده باشه و چیزی هم جا نگذاشته باشه. ۹و۱۵ دقیقه شب"

از اینکه هیچ کاری نمی کرد عصبی بودم. از یه طرف دائم سعی می کردم جلوی خانواده ام چیزی نشون ندم و وجه پدرام رو حفظ کنم و از طرف دیگه بی فکری هاش کلافه ام می کرد. زبانش خیلی خوب بود. از طرف استاد راهنماش بهش پیشنهاد شده بود که کتابی ترجمه کنه. البته پول زیادی توش نبود و کار سختی بود. اما من معتقد بودم از بیکاری بهتره و تازه اسمش در کنار یکی از بهترین استاد هامون روی جلد کتاب قرار می گیره و کمک بزرگی برای آینده اش می شه. اما اون پول رو بهانه می کرد و می گفت استادش فقط قصد سوء استفاده ازش داره. خرحمالیش رو این باید بکنه و کتاب به اسم اون بیاد بیرون و مرتبه اش توی دانشگاه بالاتر بره! البته حرفی که می زد راست بود. اما خوب اون هم کار دیگه ای برای انجام دادن نداشت...همه اینها باعث شده بود که بهانه گیری های هر دومون بیشتر بشه...

"۶ خرداد: خدایا نمی دونم برای چی زنده ام؟ روزی صدبار آرزو می کنم کاش ازدواج نکرده بود. خدایا، چرا پدرام اینجوری شده؟ واقعا چی عوض شده؟ آیا تقصیر از من بوده؟ واقعا نمی دونم دیگه باید چیکار کنم...این اون پدرامی نیست که بدون من یه دقیقه هم زندگی نمی کرد، که نیم ساعت از دعوا و قهرمون می گذشت، با گریه برام زنگ می زد...الان دو روزه با هم سردیم و اون اصلا متوجه نیست. فقط از اینکه از من دوره خوشحاله! دیروز برای اینکه دلخوریم رو فراموش کنم و آشتی کنیم، رفتم انقلاب و براش کارت تبریک خریدم! قرار بود امرزو بعد از ظهر بیاد اینجا. اما ازش خبری نشد...تا ساعت ۶ که زنگ زدم و گفت نمیام!!!منکه خیلی اصرار کردم آمد. اما چه آمدنی که اگر نمیومد بهتر بود!!! با سردی کارتم رو گرفت و نیم ساعت موند و بیماری رو بهونه کرد و رفت!!! خدایا نمی دونم چه کنم؟؟؟"

"۴ مرداد ۱۳۷۹: امروز پدرام اومد اینجا. خیلی با هم خوب نبودیم. من حالم خوب نیست و اون هم بدتر از من، حوصله مریض داری ندارد. نمی دونم چرا تو این شرایط هم باز اصرار داریم همدیگر رو ببینیم!!!"

"۱۲ شهریور ۱۳۷۹: ناهار مهمان داشتیم. پدرام به زور اینجا اومد و خوب البته من هم حالم خوب نبود، اون هم تمام مدت بداخلاق بود و چند بار حتی می خواست وسط مهمونی بره! آخر هم که به محض رفتن مهمونها اون هم رفت. ساعت حدود ۶ از اینجا با عصبانیت و دعوا رفت...ساعت ۱۱ زنگ زد و من وحشتناک ترین کار ممکن رو کردم. باهاش صحبت نکردم و تلفن رو قطع کردم!!! ساعت ۱۲ شب، دیگه قلبم داشت از جا کنده می شد، زنگ زد...اما کاشکی اصلا زنگ نمی زد...خدایا چرا ازدواج کردم؟! چرا خودم رو بدبخت کردم؟! تازه می خواستم کمی حرف بزنم که باز هم خسته بود و رفت!"

"۱۳ شهریور ۱۳۷۹: پدرام ساعت ۶ زنگ زد ولی فرقی نکرده...از من پرسید چه جوری دلخوریت رفع می شه! خدایا بعد از ۴ سال هنوز من رو نشناخته!!! آخرش هم گفت هر وقت دلخوریت برطرف شد، برام زنگ بزن!!!"

"۱ آبان ۱۳۷۹: امشب پدرام باز خانه ما مانده. الان چند روز می شه که خانه ما مونده. مامان و بابا خیلی خوب باهاش رفتار می کنند. اما امشب نمی دونم باز چی شد که به تیریش قبای آقا برخورد! و دوباره بداخلاقی اش رو شروع کرد...نمی دونم واقعا چیکار باید بکنم که نکردم و یا پدر و مادر من باید با آقا چه برخوردی کنند! و قتی اینجوری می شه تحمل پدرام خیلی سخته و گاهی فکر می کنم آیا می توانم یه عمر این رفتارش رو تحمل کنم؟! و واقعا می ترسم...اما متاسفانه وقتی خوب باشه، هیچکس به پایش نمی رسه ! الان که فقط فکر می کنم زودتر بره کرمانشاه تا از دستش نفس راحت بکشم! واقعا از مسخره بازی هاش خسته شدم. نمی دونم پس فردا سر کار چه جوری رفتار دیگران را تحمل می کند و آیا اصلا می تواند در یک کار بند بشه؟۱"

خوب البته اینها به این معنی نیست که همش دعوا داشتیم. نه. همه اینها به آشتی و بعدش خوش گذروندن ختم می شد...اما مشکل سر جای خودش باقی بود. کار اشتباهی که همیشه می کردم...بدون اینکه در مورد مشکل اصلی حرف بزنم، بهانه می گرفتم و قهر می کردم! بعد هم به فشار دلتنگی و تنهایی آشتی می کردیم...بدون اینکه اصلا پیگیر باشیم که مشکل اصلی کجاست و چیه! و البته همه این قهر و آشتی ها به دور از مامان و بابا بود. اصلا نمی ذاشتم اونها چیزی از مسائلم بفهمند و قوی ترین ماسک ممکن رو می زدم! ما از نظر تمام جمع ها، حتی دوستانمون، هنوز همون دو تا قمری عاشق بودیم که کنار هم بق بقو می کردیم...هیچوقت به کسی نگفتم که مشکلی هست...

بالاخره آبانماه پدرام دفاع کرد و کلا بیکار شد. دیگه همون بهانه برای تهران بودن رو هم از دست داده بود و باید می رفت کرمانشاه پیش خانواده اش. هم دوری کلافه ام می کرد و هم ناراحت بیکاریش بودم...اونجا کلینیک دامپزشکی معروفی بود که پدرام دوره کارآموزی رو توش  گذرانده بود و خوب دکترش یه آشنایی دوری هم با پدرِ پدرام داشت. هر کاریش می کردند که اونجا بره، نمی رفت. یعنی یه مدت کوتاه رفت. اما می گفت کار با روحیاتش سازگار نیست و اونجا موندن براش هیچ درآمدی نداره! و همین طور به بیکاریش ادامه می داد.

من هم تهران تنها بودم و با دوستانم وقتم رو می گذروندم...

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (9)

پیش نوشت:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

اون دیدار توی عید برای مدت طولانی ای آخرین خبری بود که از کیان داشتم.

چند سال رو فقط با پدرام بودم و لحظه های خوبی کنارش داشتم. خاطراتم از اون دوران خیلی کمرنگ شده. شاید به علت بد تموم شدن این رابطه و شاید هم بخاطر اتفاقات زیادی که برام بعد از اون افتاده. ترتیب خاطرات شاید درست نباشه. اما تا جایی که یادم مونده می نویسم.

  • مامان و بابا مسافرت رفته بودند و ما خانه تنها بودیم. تاریخ رو یادم نیست اما تعطیلی ۳-۴ روزه ای بود.  ما کلاسهامون هم تعطیل بود و مامان کلی بهم توصیه کرده بود که این چند روز پدرام رو نبینم تا مشکلی (نیروی ان*تظا*می و این حرفها) پیش نیاد! خوب ما هم هیجان استفاده از مکان رو داشتیم و کاملا مطمئن بودیم که بیرون از خانه کاری نداریم و توی خانه هم که مشکلی پیش نمیاد! تا اون روز رابطه من و پدرام به گرفتن دست همدیگه توی تاریکی خیابان، نشستن دو نفری روی صندلی جلوی تاکسی و نهایتش چند بار بوسه در تاریکی کوچه ختم می شد. اما شب تنها موندن و کنار هم خوابیدن دیگه منتهای آرزومون بود. من اصولا اعتقادات مذهبی نداشتم (و ندارم!) و عقیده ام بود (و هنوزم هست!) که دو نفر که همدیگر رو دوست دارند و قصد ازدواج دارند، می تونند رابطه جن*سی داشته باشند، البته نه کامل. از ازدست دادن بکا*رت می ترسیدم. اولین روزی که پدرام بدون حضور مامان و بابام اومد خانه، خواهرم هم نبود. با پدرام رفتیم و روی مبل جلوی تلویزیونمون نشستیم به فیلم دیدن و خوب کم کم بهم نزدیکتر شدیم و شروع کردیم به بوسیدن. روی همون مبل هم کنار هم دراز کشیدیم و بعد از چند لحظه در حالی که هنوز تمام لباسهامون تنمون بود، پدرام ار*ضاء شد!!!! بعد با هم صحبت کردیم. من براش از رابطه ام با کیان و س*ک*سکون بهش گفتم و فهمیدم که این اولین رابطه پدرام توی تمام زندگیش بود! اون موقع برام حسن پدرام بود. اما بعدها همین یکی ار بزرگتریم معضلات زندگیمون شد. چون هیچی بلد نبود و سعی در یادگرفتنش هم نمی کرد...توضیحاتش رو به موقعش مفصل می گم...اون چند روز، چند باری با هم رابطه داشتیم و تقریبا هر دفعه بدون اینکه من چیزی بفهمم پدرام کارش تمام می شد!
  • همین روزها هم پدرام سرمای سختی خورده بود. ما هم دیگه از خانه موندن خسته شده بودیم و تصمیم گرفتیم دو تایی بریم پیش دکتر. شوهر همون خاله اش که مامان باهاش جلوی در کم*ته آشنا شده بود، متخصص بیماری عفونی بود و مطبش هم توی خیابان وصال بود. چون اونجا توی طرح بود، بدون ماشین رفتیم میدان ولیعصر. خوب گفتن نمی خواد دیگه. همون جا ما رو چپوندند توی مینی بوسهای نیروی محترم انت*ظا*می!!! توی کل مینی بوس من تنها دختر بودم. خیلی حس بدی بود. این دفعه ما رو بردند وزراء. پدرام رو با بقیه بردند پیش آقایون و من رو هم بردند قسمت خواهران! توی سلول غلغله بود. از دختر فراری تابلو بود تا خانم ۵۰ ساله ای که بخاطر لاک صورتی ناخنهای دستش گرفته بودنش! یکی یکی بردنمون که به خانواده هاتون زنگ بزنید که بیان دنبالتون. گفتم نامزدیم. اما مادر و پدرم مسافرتند. گفتند حتما باید یکی از بستگان درجه اول باشه که بتونه با شناسنامه ثابت کنه و خواهرم هم قبول کردند. بهش زنگ زدم و قضایا رو گفتم.بعد از یه مدت اومد دنبالم. پدرام رو هم راحت و بدون تماس با کس دیگه ای تونستیم بیاریمش بیرون. اما برامون تاریخ دادگاه تعیین کردند که بعد از تمام شدن تعطیلات بود. بقیه اون تعطیلات کوفتمون شد تا مامان و بابا برگشتند و ما قضایا رو براشون تعریف کردیم. حالا بماند دوباره چقدر دعوا شنیدم و از خواهرم و نیما (دوست خواهرم) کلی سرکوفت شنیدم که پدرام حتی بلد نیستید رشوه بده و از دستشون خلاص بشه (که ته دلم خودم هم ازش عصبانی بودم!). دادگاه رو بابا گفت به من اصلا ربط نداره و دیگه نمیام. من و پدرام و مامانم رفتیم. اما حتی مامانم هم نذاشتند بیاد بالا و خودمون رفتیم. دادگاه مضحکی بود و فقط جریمه نقدی مون کردند که کلی هم سرش چونه زدیم که دانشجوییم و پول نداریم. آخرش نفری ۱۵۰۰۰ تومان به حساب ریختیم و اومدیم بیرون!
  • بخاطر ارتباطم با کیان، هر بار که ما رو می گرفتند، نگران پزشک قانونی و این حرفها می شدم. بالاخره تصمیم گرفتم با پدرام بریم یه دکتر زنان و معاینه بشم. دکتر بعد از معاینه ام گفت که بکا*رتم رو از دست دادم. البته گفت حلقوی بودم. اما همون هم باز شده و اگه خونریزی کمی داشتم، مال همون بوده که این اتفاق هم قبلا در کنار کیان افتاده بود.
  • بعد از اون دیگه بابا و مامان حسابی نگرانمون بودند و رفت و آمدهامون محدودتر شده بود تا اینکه بابا برامون از یه آشناشون توی بابل، بدون حضور خودمون، برگه صیغه محرمیت گرفتند و خیال خودشون و ما رو راحت کردند! اما مامان کلی باهام حرف زد که از این چیزها خوششون نمی آد و معنیش راحتتر بودن ما توی ارتباط و خانه نیست. که البته برای من مهم نبود. آخه ما که قبل از این برگه هم...
  • ما تا اون موقع توی دانشکده با هم حتی حرف نمی زدیم و با اینکه همه می دونستند با هم دوستیم و همه ما رو دیده بودند، ازمون آتو نداشتند. بعد از گرفتن برگه محرمیت دیگه پر رو شدیم و چند بار توی راهروهای دانشکده وقتی خلوت بود بهم لبخند زدیم و یا سلام کوتاهی کردیم. اما اون موقع ها انقدر از دانشکده و بچه ها دل پر داشتیم که به جز دوستهای نزدیکمون کسی نمی دونست و شیرینی هم توی کلاس پخش نکردیم (کاری که توی دانشکده رسم بود!) یه هفته ای نگذشته بود که یه روز صبح پدرام رو دم نگهبانی توی دانشکده راه ندادند و به من هم یه برگه احضاریه برای کمیته انضباطی دادند!!! جلسه توی کمیته انضباطی کل دانشگاه بود و برای چند روز بعد بود. توی این فاصله پدرام رو لغو ترم هم کرده بودند و اجازه نمی دادند سر کلاسها بیاد. اما ما با اطمینان کامل سر اون جلسه حاضر شدیم. ازمون اول جدا جدا سوال کردند و وقتی برگه محرمیت رو بهشون دادیم خفه شده بودند! اون موقعها هنوز انجمن اس*لا* می ها قدرت داشتند و دمار ما رو در می آوردند. نمی دونید چه جوری ازمون عذر خواهی کردند و ما چقدر سرشون داد و بیداد کردیم که با آبرومون بازی کردند و پدرام رو از کلاس و درس انداختند! بهمون گفتند گزارش غلط بهشون رسیده و به ما اجازه دادند علیه انجمن دانشکده خودمون شکایت نامه بنویسیم!!! اون موقع حداقل توی دانشکده ما این خیلی حرف بود! بعد از چند مدت هم تمام بی شرفهای اصلی انجمن دانشکده مون عوض شدنداسم چند تاشون یادمه. یکی شون مقدس بود و یکی غلامپور و دختر عوضی این مجموعه هم زهره مجابی بود! (این اسمها واقعیه ها!)
  • باز هم مامان و بابا مسافرت رفته بودند. یه آخر هفته بود. طبق معمول به محض رفتنشون نیما و پدرام اومدند خانه مون و تا موقع اومدنشون اونجا بودند. جمعه ظهر بود که باهاشون تماس گرفتیم تا به قول خودمون آمار بگیریم. تهران بودند و گفتند می رن از بیرون ناهار بگیرند و بعد میان. خوب این خودش نیم ساعتی وقت می داد. اونها هم یواش یواش خداحافظی کردند و رفتند. اما جلوی در مامان و بابا رو دیدند!!! بدون اینکه سلام و علیک کنند در رفتند! آی که چقدر دعوا شنیدیم. بابا حسابی کفری بود که حداقل سلام می کردند!
  • ترم پاییز سال ۱۳۷۶ که شروع شد خوابگاه پدرام عوض شد. تا قبل از اون خوابگاه ۱۲ فروردین بود. اما از اون ترم منتقل شد به خوابگاه کوی دانشگاه. پدرام اصلا نمی تونست تغییر محیط رو تحمل کنه! هر شب سعی می کرد اونجا نره و می گفت حالش بد می شه و مدام از اونجا بد می گفت و من هم حسابی نگرانش شده بودم. در واقع مشکل بیماری درمان نشده اش بود که اصلا بهش فکر نمی کردم. کار منطقی این بود که تحت درمان باشه و با پزشک معالجی صحبت کنه. اما از اونجایی که هیچوقت توی زندگیم منطق حالیم نشده، احمقانه ترین کار ممکن رو کردم! شب نگهش داشتم!!! یعنی وقتهایی که مامان و بابا خانه بودند، یواشکی می اومد خانه! اون موقعها هر روز با پدرام از دانشکده بر می گشتم. بعضی مواقع می اومد بالا و بعضی وقتها هم نه. اتاق من نزدیک در بود. اگه اومده بود بالا که موقع خداحافظی به جای اینکه از در بره بیرون می رفت توی اتاقم، اگه هم قرار نبود بالا بیاد که دم در صبر می کرد تا یه موقع مناسب من در رو براش باز کنم و بره توی اتاقم. توی کمدم می موند تا من برم پیشش. هر شب هم یه خرده از شامم رو می بردم توی اتاق به بهانه اینکه موقع کتاب خواندن می خوام بخورم!!! یه بار حتی بابا شوخی کرد که نکنه یه حیوان خانگی اونجا نگه داشتی! شبها هم در رو قفل می کردم و با هم می خوابیدیم. صبح هم قبل از بقیه پدرام از خانه می رفت بیرون. توی زیرزمین دستشویی داشتیم و می رفت اونجا دست و صورت می شست. شبها هم اگه کار کوچیکی داشت، توی کیسه فریزر کارش رو می کرد و روزها می بردیم می انداختیم دور!!! یه ترم تقریبا به این وضع زندگی کردیم! تا یه روز که شام برای پدرام برده بودم، یادم رفت در رو قفل کنم و مامان اومد توی اتاق! چشمتون روز بد نبینه...البته به بابا هیچی نگفت. اما گفت زودتر از خانه بره بیرون و تا چند ماه اجازه اومدن پدرام به خانه مون رو نمی داد...اما خوب بالاخره این هم گذشت و بعد از صحبتهای زیاد با مامان قضیه حل شد.
  • یه دفعه هم دلمون هوس مسافرت با هم رو کرده بود. خوب تنها جایی که به ذهنم رسید شمال و جایی بود که داشتیم. کلیدش رو قبلا ساخته بودیم. آخه یه بار خواهرم و نیما و چند تا از دوستهاشون یواشکی رفته بودند اونجا! گفتم با دانشکده می ریم مشهد و کلی از دوستهامون هم میان! با اتوبوس رفتیم...یادمه که زمستان بود و اونجا پرنده پر نمی زد. خیلی بهمون خوش گذشت. هوا ابری و بارونی بود و من هم که عاشق این هوام. هر روز هم به مامان زنگ می زدم که نگران نشه. به خوبی و خوشی برگشتیم. کسی هم چیزی نفهمید تا چند وقت بعدش. یه آخر هفته مامان و بابا رفتند شمال. خوب ما هم خوشحال که باز مکان داریم. ۴ شنبه رفتند. اما ۵شنبه صبح زنگ زدند که ما داریم برمی گردیم!!! من داشتم از دلشوره خفه می شدم. دائم به خواهرم می گفتم لابد فهمیدند و اون هم می گفت امکان نداره! همین جوری حوصله شون سر رفته و دارند میان...اما وقتی برگشتند دیدم حدس من درست بوده!!! نگهبانهای اونجا گفته بودند که فلان تاریخ دختر ۱۵-۱۶ ساله تون با یه پسری اومده بود! (بخدا اون موقع ۲۰ سالم بود!) و خوب تاریخ دقیقا به ما می خورد دیگه!  مامان می گفت نزدیک بوده بابام دور از جونش سکته کنه! چشمتون روز بد نبینه...دعوا و مرافعه ای شد که بماند. فقط گفتیم تنها نبودیم و با همه دوستهامون رفته بودیم تا جرممون کتر بشه. اونها هم ترجیح دادند باور کنند!

همه اینها باعث شد که مامان و بابا تصمیم بگیرند، زودتر همه چی رو رسمی تر کنند. خانواده من کلا ترجیح می دادند نامزدی بدون عقد باشه و اصولا اعتقاد دارند نامزدی برای شناخت بهتره و اگه می خواد رابطه بهم بخوره، عقد نباشه بهتره (کما اینکه خواهرم و نیما فقط نامزد شدند!) اما گند کاریهای ما این اجازه رو نداد. اینجوری بود که من و پدرام تابستان ۱۳۷۷ با یه مراسم نامزدی مفصل، عقد کردیم. من ۲۰ ساله و پدرام ۲۳ ساله! توی یه محضر عقد کردیم و چند روز بعدش هم جشن نامزدی گرفتیم. عروسی موکول می شد به اتمام درس هر دومون و سربازی پدرام! اما همچنان مامان ازمون خواسته بود که حرمت خانه رو نگه داریم. حتی شب عقدمون هم پدرام خانه ما نموند و بعد از اون هم اگه می موند توی اتاق جداگانه ای می خوابید. البته در غیابشون مثل سابق بود. تنها چیزی که تفاوت کرده بود اجازه مسافرت داشتیم. اون هم فقط به کرمانشاه که خانواده پدرام بودند. و البته پدرام هم با ما به شمال می اومد. اما باز هم در اتاقهای جداگانه می موندیم...

ادامه دارد...

پی نوشت۱: حال بابا فرقی نکرده. این هفته داره می ره پیش دکتری که عملش کرده انگلیس. دعا کنید  به خیر بگذره

پی نوشت۲: جواب کامنتها رو هم در اسرع وقت می دم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 12 آبان1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (8)

زمستان سال ۷۵ رو دائم با پدرام گذروندم. هر روز با هم بودیم. البته چون مامان و بابا قضیه رو دیگه می دونستند، من باید زودتر می اومدم خانه. اما برای بیشتر با هم بودن از کلاسهامون می زدیم و از ظهر با هم بودیم...

یه توضیح بدم که ما توی خانه مون دو خط تلفن داشتیم. یکیش قبلا فقط به فکس وصل بود و بعد از اینکه من هم وارد دانشگاه شدم و اجازه داشتم توی اتاقم تلفن داشته باشم (خواهرم برام گوشی رو کادو گرفت. هنوز هم اون گوشی رو دارم!) و خوب تلفنهای طولانی صحبت می کردم (با پدرام و بیتا)، اون شماره به من اختصاص پیدا کرد. یعنی فقط روی فکس بود و توی اتاق من و هر کس از دوستانم با من کار داشت به اون شماره زنگ می زد و من هم دیگه اون یکی شماره خانه رو اصلا جواب نمی دادم! اما خوب کیان این شماره رو نداشت!

یه روز که خانه تنها بودم، تلفن اصلی خانه زنگ زد...کیان بود...طبق معمول باهاش خوب صحبت نکردم و بهش گفتم اصلا زنگ زدنت دیگه فایده ای نداره و من حتی دیگه این شماره رو جواب نمی دم! و خطی که به اتاق من وصل شماره دیگه ایه! هر چقدر هم اصرار کرد شماره رو بهش ندادم. گفت ۴۸ ساعته شماره رو پیدا می کنه...اما من گفتم محاله. آخه تلفن به اسم پدرم نبود و در واقع اون فقط آدرس رو داشت! اما واقعا دو روز بعد، شب تلفن خودم زنگ زد و با ناباوری دیدم کیانه! باورم نمی شد! البته فقط گفت حالا شماره ات رو هم دارم و بدون هر جا باشی می تونم پیدات کنم و قطع کرد!

عید سال ۷۶ خانواده پدرام تهران اومدند. البته ما مثل همیشه عید رو می رفتیم شمال. برای همین چند روز مونده به عید و تعطیلات اونها اومدند خانه مون. اون روز خیلی استرس داشتم. اما همه چی خیلی خوب برگزار شد. مامان گفته بود اصلا مراسم خواستگاری و این حرفها نباشه و فقط آشنا شدن دو تا خانواده مطرح بشه. مثل یه مهمونی ساده. حتی چای رو هم خواهرم آورد. اما آخرهای مهمونی بالاخره مادر پدرام صداش در اومد و گفت که یه فکری هم برای این دوتا بچه بکنیم! مامان و بابا هم گفتند که حالا یه مدت همین جوری با هم ارتباط داشته باشند تا بعد که نامزدی براشون بگیریم و بعد از اتمام درسهاشون هم برند سر خونه زندگی خودشون...

تعطیلات عید رو رفتیم شمال. جدایی باز هم سخت بود. به هم قول دادیم هر روز برای هم یه نامه بنویسیم که بعد از تعطیلات نامه ها رو به هم بدیم. اما خوب جدایی این حسن رو داشت که حداقل تکلیفمون مشخص تر بود...

اون سال عید یکی از دوستهای خواهرم هم با ما بود. ۵ نفری رفته بودیم.  دوست پسر خواهرم (که اون هم تقریبا نامزد خواهرم محسوب می شد دیگه) هم اومده بود شمال و تقریبا هر روز می اومد شهرکی که ما بودیم. روز دوم یا سوم تعطیلات بود، با خواهرم و هایده و نیما رفتیم توی شهرک قدم بزنیم. یه ماشین از کنارم رد شد که توش آشنایی نشسته بود. آشنایی که باعث شد همون جا کنار جدول خیابان بشینم رو زمین! کیان! خواهرم اینها نگرانم شدند. بعد هم باورشون نمی شد. می گفتند حتما اشتباه دیدم. اما مگه می شد من کیان رو با کس دیگه ای اشتباه بگیرم! همه بدنم یخ کرده بود. نمی فهمیدم چرا انقدر برام مهم بود. فکر می کردم فراموشش کردم و دیگه توی دلم جایی نداره. اما حقیقت چیزه دیگه ای بود. با اینحال به خودم اعتراف نمی کردم! دلیل عکس العملم رو عصبانیت گذاشتم...چند دور دیگه هم زد که دیگه همه از درست بودنش مطمئن شدند. اما برای سلام و علیک اصلا توقف نکرد و فقط نگاه می کرد و می رفت. از دستش عصبانی بودم. ما همیشه تعطیلات اونجا می اومدیم و تمام مدت دوستی مون آرزوم بود یه سفر بیاد. چون اونجا آزادی کامل داشتم. اما هیچوقت نیومد! اما حالا، حالا که دیگه نمی خواستم ببینمش اومده بود. حتما فقط برای آزار من!!! اون روز مسخره ترین عکس العمل ممکن رو نشون دادم. رفتم کنار ساحل و توی جمع به پسری که از دوستامون اونجا بود گفتم دوست پسر سابقم اینجاست و ازش خواستم کنارم باشه و وانمود کنه که دوست منه! طفلک اینکار رو کرد. اما ازم پرسید ولت کرده و با کس دیگه ای دوست شده؟ گفتم نه من اینکار رو باهاش کردم! از خنده مرده بود. می گفت خوب اینکار ها برای چیه پس؟ اما اون شب اصلا نیومد کنار ساحل...فرداش سعی کردم اصلا از خانه بیرون نیام. اما غروب دیگه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم توی کوچه های خلوتتر شهرک سگمون رو راه ببرم. برای خودم داشتم قدم می زدم که دوباره همون ماشین سفید اومد...اینبار کنارم آروم کرد و باهام حرف زد. البته بیشتر سر به سرم گذاشت. مسخره ام کرد که چرا عین لبو شدم و قرمز شدم! من هم سعی کردم محل نذارم تا رفت...سریع رفتم خانه...اما فرداش که دوباره با بچه ها از خانه بیرون اومده بودم، همون ماشین اومد و بدون کیان. راننده اش گفت که کیان رفت و خواست به جاش ازت خداحافظی کنم...قائدتا باید با رفتنش آروم می شدم. اما نشدم و عصبی تر تعطیلات رو تمام کردم...

البته دوست دارم داستان این چند روز رو از زبان خود کیان هم تعریف کنم...می گفت اون چند وقت حالش افتضاح شده. توی تعطیلات یکی از هم دانشکده ای هاش بهش گفته دارم می رم شمال و دقیقا همون شهرکی رو گفته که ما توش بودیم. اون هم از خدا خواسته باهاش اومده بود. شاید بتونه دوباره برای برگردوندم تلاش کنه...به محض اینکه هم وارد شهرک شده، از نگهبانها و بقیه آدرس ویلای ما رو در آورد! قبل از اینکه هم ما توی خیابان ببینیمش کشیک ویلا رو کشیده بود و ما رو دیده بود. اون روز هم که من تو ماشین دیده بودمش، انقدر هول می شه که نیما رو با اینکه قبلا هزار بار دیده بود با پدرام اشتباه می گیره و دیگه جلو نمیاد. اون شب هم که من توی جمع منتظرش بودم، رفته بود یه جای خلوت ساحل و م*ش*رو*ب خورده بود و حش*یش کشیده بود و گریه کرده بود تا صبح!!!بعد هم به خاطر اینکه فکر می کرد دیگه کاری از دستش بر نمیاد و من با پدرام شمال اومدم برگشته بود...شاید اگه اون موقع با هم حرف زده بودیم...نمی دونم...

* پی نوشت: راستش من دلم برای روزنگار نویسی تنگ شده. برای حرف های دلم که اینجا می گفتم. برای همین یه تصمیم تازه گرفتم. من هفته ای یه روز فقط به نوشتن گذشته هام ادامه می دم (تا چند وقت دیگه می گم حتی چه روزی!) اما بقیه هفته، هر وقت دلم خواست وبلاگم رو با زندگی روزمره ام آپ می کنم...

** جواب کامنتها هم به زودی...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 13 مهر1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (7)

کم*یته ترکمنستان...ما رو از هم جدا کردند و بردند توی سلولهای زندان. توی قسمت خواهران کس دیگه ای نبود. مثل اینکه اون روز کار و بارشون کساد بود. همون حرفهایی که توی کلانتری گفته بودم رو تکرار کردم. اما فایده ای نداشت. گفتند باید به خانواده ات زنگ بزنی. چاره دیگه ای نداشتم. توی خانه ما فقط خواهرم از جریان باخبر بود و پدرام رو می شناخت. اون ساعت بعید می دونستم خانه باشه، دانشگاه بود. زنگ زدم و مادرم تلفن رو جواب داد. گفتم کجا هستم و اولین سوالی که پرسید این بود که با کیانی؟ و وقتی من گفتم نه، با پدرام هستم، آرامش و خوشحالی رو توی صداش حس کردم. انگار از اینکه دیگه کیان توی زندگیم نیست شاد شده بود. هر چند شرایط و موقعیت بدی بودم! تا جایی که می شد جلوی خواهران محترمه اونجا اطلاعات داد، در مورد پدرام حرف زدم که حرفهامون دوتا نشه. بعد هم دوباره بردنم توی سلول! یک ساعتی طول کشید تا صدای مامان رو شنیدم. از بیرون فقط داد زد و حالم رو پرسید و با خواهران محترم دعوا کرد که مگه بچه ام خلافکاره، از اون تو درش بیارید...

مامانم تنها اومده بود و با بابا هم تماس گرفته بود و بهش گفته بود. اون هم دیرتر اومد. بعدها فهمیدم که لحظه ای که داشت از خانه می اومد بیرون، خواهرم رو می بینه و اطلاعات رو می گیره. دم در کم*یته هم وقتی منتظر بود که راهش بدن، با خانمی آشنا شده بود و صحبت کرده بودند که چی شده و چی نشده، فهمیدند که هر دو برای یه مورد اومدند. اون خانم خاله پدرام بود (مادر و پدرش تهران نبودند که!). خلاصه که اطلاعاتشون رو از هم تکمیل کردند و مادر من با اطمینان کامل اومد و گفت از قضیه خبر داشته. پدرم هم اومد اما اون که از قضایا خبر نداشت، خیلی عصبانی شده بود. بخصوص از دست مامانم. اونها معمولا چیزی رو از هم پنهان نمی کنند. پدرم عصبانی بود که چرا مادرم از همه چی خبر داره و اون رو اصلا در جریان نذاشته...به بدترین شکل ممکن خانواده من با پدرام آشنا شدند. مامان دیدش. اما قبل از اینکه بابا بیاد اونها رفتند. پدرام اولین سوالی که از مامان کرده بود حال من رو پرسیده بود.

دردسر تون ندم. از اونجایی که 5 شنبه بود، قرار دادگاه ما رو گذاشتند شنبه. یک سری کاغذ بازی انجام شد و ما اومدیم خانه. بابا با وجود اینکه خیلی عصبانی بود، چیز زیادی نگفت. اصولا ادعای روشنفکریش می شه و روابط اینجوری دختر و پسر رو منع نمی کرد. اما تا همین حالا هم بارها بهم گفته که من پاش رو توی کلانتری و این جور جاها باز کردم و آبروش رو بردم! تا شنبه هم بابا آشنایی پیدا کرد و قضیه رو همون جا تموم کرد و دادگاه نرفتیم.

اما همون 5 شنبه و قبل از اینکه قضیه دادگاه معلوم بشه، با کیان تماس گرفتم! راستش خیلی ترسیده بودم. بخصوص از دادگاه. می ترسیدم ببرندم پزشک قانونی و در مورد دختر بودنم تحقیق کنند. آخه می گفتند گرفتن توی ماشین، فضای بسته حساب می شه و این دردسر ها رو هم داره! می خواستم مطمئن بشم که کیان با من کاری کرده یا نه. اون موقع رابطه ام با کیان یا آنال بود و یا بدون د*خو*ل کامل. اما یکبار بعد از رابطه، من خیلی کم خون ریزی کرده بودم و از همون می ترسیدم. با کیان حرف زدم و سوالم رو بدون مقدمه پرسیدم. اول جواب نداد و گفت چی شده. بهش گفتم من رو با یکی گرفتند و از ترسم باهاش صحبت کردم. فکر نمی کردم واکنشی داشته باشه. اما داشت! البته خیلی کم. پرسید چیه و کیه و اینکه حالا می فهمه چرا اون مدت بی محلی می کردم. من هم بهش گفتم همون کاری رو که اون همیشه باهام می کرد کردم و نباید گله کنه. بهش گفتم که بارها بهت گفتم من با کس دیگه ای هستم، خودت باور نکردی! و باز هم مطمئن بهش گفتم که دوستم نداشته. این رو تایید کرد و تمام! بهم اطمینان داد که پزشک قانونی نمی فرستندم و باز هم اطمینان داد که کاری نکرده! این آخرین تماس من بود.

اینجا کیان از دید من تمام شد. تقریبا یه اجبار باعث تمام کردن قضیه شد. انقدر درگیر خانه و کمیته و مشکلات بودم که کیان توش گم شد. برام دیگه اهمیتی نداشت. از اینکه تا حدی تلافی کرده بودم و دلخور شده بود خوشحال بودم. حس می کردم اینکه من گذاشتم و رفتمش، یه جور پیشدستی بوده و کیان هم فقط برای این ناراحت شده که نتونسته مثل بقیه دخترها من رو هم ول کنه! همین...از 4 سال دوستی فقط همین موند...یه حس...

حدود یه هفته بعد از این قضایا فرجه دانشگاه شروع شد و پدرام رفت کرمانشاه. تلفنی با هم تماس داشتیم. اما اوضاع اصلا خوب نبود. از یک طرف خیلی بهش عادت کرده بودم و نبودن و ندیدنش اذیتم می کرد. از طرف دیگه عوض شدن رفتار بابا باهام بود. خیلی سرسنگین بود و عصبانی. با من مثل یه گناهکار رفتار می کردند. در حالیکه مامان و بابای من هم با عشق ازدواج کرده بودند، خودشون هم دیگه رو خواسته بودند، اون هم اون زمان! علاوه بر اون پدرم توی دوران دانشجوییش هم پسر شیطونی بود و با چند تا از همکلاسی هاش دوست شده بود. خلاصه که توی زمان خودشون همه کار کرده بودند. اما نمی تونستند شرایط رو درک کنند. اینکه الان وضعیت چیه و ما رو فقط به جرم توی خیابان با یک پسر بودن گرفته بودند! وضعیت رو بد می دونستند....

همه اینها باعث شده بود که تلفنهای من با پدرام، پر از ناله و شکوه باشه. شکایت از نبودنش، از دوریش، از فهمیدن خانواده ام...اما یکروز بعد از کلی گلایه کردن من، پدرام تلفنی بهم گفت که می خواد با من ازدواج کنه و نظرم چیه!!! راستش اصلا انتظارش رو نداشتم. به اون سرعت...گفتم نمی دونم و باید فکر کنم. اما حرفش رو جدی نگرفتم. فکر می کردم فقط بخاطر غر زدنمه. در موردش با کسی حرف نزدم، به جز بیتا که طبق معمول همه حرفها رو بهش می گفتم! اما توی تماسهای بعدمون پدرام درخواستش رو تکرار کرد و حتی از من عصبانی شد که چرا حرفش رو جدی نمی گیرم. بهم گفت حتی با خانواده اش هم صحبت کرده! بالاخره به مامان گفتم. شرایط خانوادگی پدرام خاص نبود. اما خانواده محترمی بودند. پدر و مادرش معلم بودند و 5 تا پسر داشتند. پدرام پسر وسطی بود. ار لحاظ مالی خیلی بالا نبودند و مطمئنا نمی تونستند کمکی به پسرشون بکنند. اما فرهنگ خانوادگیمون خیلی به هم می خورد. مامان و بابا جواب قطعی ندادند. می گفتند باید با خود پدرام و خانواده اش صحبت کنند و از طرف دیگه هم به نظرشون خیلی زود بود. من 18 ساله و پدرام 21 ساله. هنوز خیلی راه پیش رومون بود...

همین مسئله و نگرانی هاش حال پدرام رو بدتر کرد. من بعدها خبر دار شدم که پدرام بعد از یک بحث و دعوا با خانواده اش، قرص خورد و دوباره سعی کرد خودش رو بکشه (من این مورد رو سالها بعد فهمیدم)، پدرش هم بردش دکتر. دکتر قاطعانه دستور بستری شدنش رو داد. پدرام فقط با من تماس گرفت و گفت که حالش بد شده و داره می ره بیمارستان. دوران سختی برام بود. حتی امتحانات اون ترم رو نتونست بده و کل ترم حذف پزشکی شد. چند تا نامه براش نوشتم که به دستش نرسید. مامانم سراغش رو می گرفت و من گفتم به خاطر ناراحتی معده توی بیمارستانه. چیزی از بیماریش و مشکلاتش نگفتم (متاسفانه!!!)...

حدود یکماهی پدرام بیمارستان بود. با شروع ترم بعدی و با اصرار شدید پدرام و بدون رضایت دکترش از بیمارستان مرخص شد و برگشت. اونجا خیلی تحت فشار بود و دوران سختی گذرونده بود. وقتی برگشت می گفت حاضره همه کار بکنه اما بیمارستان برنگرده. قرصهاش رو هم دیگه نخورد و فکر خودکشی رو هم دور انداخت. تمام این مدت من کمکش بودم. بهش اعتماد به نفس از دست داده اش رو برگردوندم و مراقبش بودم. تمام ناراحتی هاش رو به من می گفت. شده بودم گوش شنواش و مشاور همه جانبه اش. این کمک حس خوبی هم برای من داشت. حس مفید بودن. حس وابستگی کسی به من. حس مهم بودن. حس معشوق بودن، نه عاشق بودن! حسی که هیچ وقت کیان بهم نداد. پدرام همه چیزهایی بود که کیان نبود. جلوی کیان همیشه حس می کردم کم می آرم. با کیان همیشه من عاشق بودم، همیشه من کوتاه می اومدم، همیشه من می بخشیدم! اما برای پدرام همه چیزم بهترین بود. با پدرام همه اینها برعکس بود. اون خطاهای من رو نمی دید و دوستم داشت. عیبهام رو می بخشید و خوبی هام رو بزرگ می کرد. این حسها بود که من رو لحظه به لحظه از فکر کیان دور می کرد و به پدرام نزدیک و نزدیکتر می کرد.

پدرام دوباره تقاضاش رو تکرار کرد و من هم با خانواده ام جدی تر صحبت کردم. فکر می کردم خوشبخت ترین دختر دنیام. اون موقع به همه می گفتم دنبال عشقتون نرید. دنبال کسی باشید که عاشق شماست نه کسی که شما عاشقش هستید! پدرم خواست که با پدرام تنها صحبت کنه. اون روز خیلی هیجان داشتیم. پولهامون رو رو هم گذاشتیم و برای پدرام شلوار مردانه و کفش مرتب خریدیم! آخه شلواراش همه جین بود و اون هم کهنه. الان یاد لباسهایی که اون روز پوشید می افتم، واقعا حالم بهم می خوره. خیلی زشت بود. یه شلوار کرم مردانه، با یه کفش قهوه ای زشت و یه پلیور یقه اسکی کرم! اما اون موقع به نظرمون خیلی عالی بود و با اون پول هم بهتر نمی تونستیم بخریم. شام با هم رفتند سورنتو. من توی خانه از استرس داشتم می مردم. اما همه چی عالی گذشته بود. بابا راضی بود و می گفت پسر خوب و صادقی به نظر می آد. قرار شد برای عید خانواده اش از کرمانشاه بیان و خانواده ها هم با هم آشنا بشن. مامان و بابا هنوز معتقد بودند زوده و ترجیح می دادند تا مدتی ما همینجوری تحت نظر خانواده ها با هم ارتباط داشته باشیم، اما قضیه رو جدی تر نکنیم.

توی همین مدت یکبار کیان باهام تماس گرفت. معمولا کیان بهم کادوی خیلی گرانی نمی داد. ازش کادو نوار و چندتا اسپری و عطرهای ارزون قیمت گرفته بودم که البته اون هم خیلی محدود بود. اما قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، یه زنجیر طلا بهم کادو داده بود! یه مدت همیشه گردنم بود. اما بعد از اینکه ارتباطم با پدرام نزدیکتر شده بود، داشتنش کلافه ام کرده بود. دیگه ازش استفاده نمی کردم. دلم هم نمی خواست داشته باشمش. همه یادگاریهایی که از کیان داشتم رو انداخته بودم دور. عکسش، چندتا نامه، جعبه خالی اسپریها و کادوهاش. اما زنجیر رو نمی تونستم کاریش بکنم. دلم نمی اومد بفروشمش. تا اینکه خودش تماس گرفت و خواست پسش بدم!!! خیلی حرصم گرفت اما خوشحال بودم که از شر قضیه راحت می شم. گفتم می دم به یکی از دوستانم. اما کیان قبول نکرد. گفت اگه خودت نیاری به مادرم می گم با مادرت تماس بگیره. نقطه ضعف من! قبول کردم. اما به پدرام هم گفتم. اون هم گفت اشکال نداره و با هم میریم...

باز هم 5 شنبه بود. پایین پله های A3 قرار داشتیم. به کیان چیزی در مورد اومدن با پدرام نگفته بودم. با رنوی ما رفتیم. پدرام رانندگی می کرد. وقتی رسیدیم اون به نرده ها تکیه داده بود. پدرام جلوتر نگه داشت و من تنها پیاده شدم. کیان هیچی نگفت. هنوز نگاهش رو یادمه. من زنجیر رو بهش دادم و فقط گفتم اونی که توی ماشینه گفت بهت بگم دیگه با من تماس نگیر. دارم ازدواج می کنم!!! کیان حرفی نزد و اومدم...حس رضایت از شکستن کیان داشتم...

پی نوشت: دو هفته ای نیستم. دارم می رم مسافرت. ماه عسل! مراقب خودتون باشین تا بیام.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 16 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (6)

* فکر کنم لازمه دو چیز رو برای همه توضیح بدم:

اول اینکه خیلی ها برام کامنت می ذارید که چرا دیر به دیر می نویسم و چرا انقدر وقفه می دم بین قسمتهای خاطراتم...باید بگم که یادآوری و منظم کردن این خاطرات توی ذهنم خیلی خیلی سخت و یه جاهاییش هم دردآوره. اینکه دارم اینها رو می نویسم هم فقط به این دلیله که حس می کنم با منظم کردنشون می تونم بهتر و بهتر اشتباهاتم رو ببینم و ازشون درس بگیرم!

دومین مطلبی که باید بگم در مورد کامنتهاییه که طرز رفتار من به پدرام رو زیر سوال بردند. متاسفانه باید بگم تا حالا تازه قسمتهای خوب قضیه رو تعریف کردم! هنوز خیلی مونده که اون یکی روی من رو ببینید و بشناسید. من با نوشتن این خاطرات خطر بزرگی رو به جون خریدم. اون هم از دست دادن خیلی از دوستهام و عوض شدن نظرشون در مورد منه. اما من به علتی که بالا گفتم باید می نوشتم! اول فکر کردم یه وبلاگ دیگه بزنم و خاطراتم رو ناشناس اونجا بنویسم. اما بعد یادم افتاد که هدفم از نوشتن و وبلاگ چیه و پشیمان شدم. من وبلاگ می نویسم که تو یه محیط امن خودم باشم، بدون سانسور! نمی خوام داشتن خواننده هام و وجود دوستهام باعث بشه که این هدف رو از دست بدم. نمی خوام بخاطر خوشایند شما بنویسم. من برای دل خودم می نویسم! پس مطمئن باشید که از شنیدن نظرات واقعیتون اصلا ناراحت نمی شم. من می دانم و قبول دارم که اشتباه کردم. دوست دارم همون جوری که صادقانه می نویسم، صادقانه هم نظر بشنوم....امیدوارم با تمام شدن این خاطرات دوستانم رو از دست ندم و همتون همچنان خواننده اینجا بمونید...

** پایان ترم داشت نزدیک می شد. سال اول، و ترم اول بودم. اما انقدر مشغول بودم که کلی از کلاسها رو از دست داده بودم. برنامه زندگی من، پدرام شده بود. صبح تا ظهر دانشکده می موندیم و کلاسهای مهمترمون رو می رفتیم. چون اوضاع مالی پدرام خوب نبود ناهار رو هر کدوم سلف دانشکده می خوردیم و می زدیم بیرون. اگه ماشین داشتم باید ماکزیمم ساعت 6.5 خونه بودم. چون مامان حساب زمان رو داشت. اما اگه بدون ماشین بودم تا 8- 8.5 وقت داشتم. برای همین پدرام ازم خواهش می کرد ماشین نیارم تا مدت بیشتری با هم باشیم. از ساعت 1 و 2 می افتادیم توی خیابانها و تا ساعت 8 شب وِل می چرخیدم. اوضاع مالی پدرام اصلا خوب نبود. برای همین هم فقط راه می رفتیم. تقریبا هر روز از انقلاب تا خانه (خیابان سئول!) پیاده می اومدیم. خستگیمون رو توی پارکها در می کردیم و یا سینما می رفتیم. اون سال رکود عجیبی توی سینما بود. یادم می آد سینما آزادی برای مدت طولانی فیلم "خواهران غریب" رو روی پرده داشت و ما بدون اغراق 10 بار این فیلم رو رفتیم!

کیان بیشتر از قبل و روز به روز برام کمرنگ تر می شد. من که اصلا زنگ نمی زدم و خودش هم گاهی دو هفته می شد که ازم خبری نمی گرفت. دیگه مطمئن شده بودم که اهمیتی براش ندارم و خودش هم فهمیده با کس دیگه ای هستم. قضیه هم اصلا براش مهم نیست که پیگیری کنه!

توی این دوران پدرام از مشکلات زندگیش برام می گفت. اینکه توی بچگیش چه سختی هایی دیده و اینکه جنگ چقدر وحشتناک بوده. از پدرش کینه داشت که چرا مثل بقیه دوستهاش و خانواده اشون شهر رو ترک نکرده بود و بخاطر وسایل و خانه زندگیش حاضر نبود از کرمانشاه دور بشه! چندین بار فقط توی دهات اطراف کرمانشاه رفته بودند و توی مدارس اسکان داده شده بودند که پدرشون بتونه هر چند وقت به خانه و زندگیش سر بزنه. از عملیات م*ر*ص*ا*د می گفت و ترسی که اون روز موقع فرار از کرمانشاه، توی جاده بیستون، حس کرده بود. از دختر عمه اش و احساسش به اون می گفت. از صدمه ای که خورده بود. همون موقعها مادرش از کرمانشاه اومده بود. برای پدرام وقت از یک دکتر روانپزشک معروف گرفته بود. با هزار زحمت پدرام رو راضی کردم که بره. قبول کرد اما به این شرط که من هم باهاش برم. رفتم و برای اولین بار مادرش رو اونجا دیدم. پدرام من رو یکی از هم دانشگاهی هاش معرفی کرد و انصافا هم برخورد خوبی از اون طرف دیدم. مثل اینکه یه دوست کاملا عادی پدرامم. خیلی راحت برخورد کرد. دکتر یه مشت قرص بهش داد و حتی توصیه بستری شدن کرد که پدرام زیر بار نرفت و به زور فقط قرصها رو می خورد و وقت بعدی رو هم براش تعیین کرد. مادرش از من قول گرفت که نوبت بعدی ببرمش و من هم قول دادم.

مطب دکتر روبروی پارک ساعی بود. وقت دکترش که شد با هم رفتیم. نیم ساعتی زود رسیدیم و اسممون رو نوشتیم. دکتر هنوز نیومده بود و مطب هم شلوغ بود. تصمیم گرفتیم اون نیم ساعت رو توی پارک منتظر باشیم...روی نیمکتهای پارک برای خودمون نشسته بودیم و کمی دورتر از ما یه دختر و پسر دیگه روی چمنها بودند. اونها یه خرده بیشتر از حد متعارف به هم چسبیده بودند! یک دفعه دیدیم از پشت سرمون کلی مامور محترم نیروی ان*تظا*می بهمون حمله ور شدند و مثل یک مشت قاتل و خلافکار خطرناک با تهدید اسلحه از جامون بلندمون کردند و 4 تایی مون رو به سمت بالای پارک که مقرشون بود، بردند. دختره خیلی ترسیده بود و دائم گریه می کرد. اما ما خیلی محکم ایستادیم و گفتیم نامزدیم و وقت دکتر داریم. البته پدرام تقریبا صداش در نیامد و من دائم با مامور ها سر و کله می زدم. هر چی هم بهش می گفتم پیشنهاد رشوه بده نمی دونست باید چیکار کنه! من که تازه سر از تخم در آورده بودم و اون هم که انقدر بچه ساده ای بود که حتی نمی دونست پشت پارک ساعی ک*می*ته وزراء است و پارک ساعی جزء جاهای گیر بازاره! البته خوشبختانه انقدر اون دختره سر و صدا کرد و ما هم انقدر پپو بازی در آوردیم فهمیدند از ما چیزی بدست نمی آرند و با جود ما حتی نمی تونند از اون دو نفر دیگه (که پسر خیلی وارد بود و چند بار پیشنهاداتی بهشون داده بود!) چیزی بگیرند، ما رو ول کردند و ما هم رفتیم دکترمون...

ما 5 شنبه ها کلاس مهم نداشتیم و تقریبا همیشه 5 شنبه ها ماشین خونه بود. برای همین اون روزها از صبح تا ظهر با هم بودیم و با ماشین می چرخیدیم. معمولا پدرام رانندگی می کرد و گاهی انقدر بی دقت بود که می ترسیدم تصادف کنیم. آخه می خواست من رو نگاه کنه و نمی شد... یکی از این 5 شنبه ها، نان و کالباس خریدیم که با هم ناهار بخوریم. دنبال یه کوچه خلوت گشتیم و توی یکی از کوچه پس کوچه های خیابان شیراز ایستادیم. تقریبا یه ساعتی اونجا مشغول بودیم. غذامون رو خوردیم و مشغول حرف زدن بودیم. اون موقع تماس ج*ن*سیمون در حد گرفتن دست همدیگه و گاهی هم دو نفری جلوی تاکسی نشستن و توی بقل هم رفتن بود. اون روز هم فقط دست هم رو گرفته بودیم و حرف می زدیم. اما یه ماشین ما رو از اون حال در آورد...باز هم نیروی انتظامی. اما این دفعه ماشین کلانتری بود. کلانتری ونک...بحث رشوه اصلا نبود. طرف درجه دار بود. تقریبا می دونست از چه ساعتی اونجا بودیم و معلوم بود که یکی از همسایه های عزیز زاغ سیاهمون رو چوب می زده و به کلانتری گزارش داده بود. یکی از سربازهاش رو توی ماشینمون گذاشت و اصلا به حرفمون گوش نداد. ما گفتیم نامزدیم و همون شب قراره خانواده پدرام بیان خواستگاری من و ما داریم با هم صحبتهامون رو می کنیم!!! اما اون فقط گفت اینها فقط توی کلانتری معلوم می شه! ما رو به کلانتری بردند و پرونده تشکیل دادند. هیچ کدوم تماسی با کسی نگرفتیم و هنوز امیدوار بودیم قضیه حل بشه. سربازهای کلانتری (که امیدوارم همشون همشون به زمین گرم بخورند و هر چی بلاست سرشون نازل بشه) به عناوین مختلف و با هزار بهانه حسابی تلکه مون کردند! یکیشون قول داد فراریمون می ده، یکی شون گفت ماشین رو از پرونده در می آره و اینجوری قضیه سبکتر می شه، اما هیچ کدوم کوچکترین کمکی نکردند و ما رو با یه سرباز با ماشین خودمون فرستادند کمی*ته ترکمنستان...

حالا حالا ها ادامه دارد...

پی نوشت1: سعید جان که کامنت خصوصی برام گذاشتی، راستش من الان دو تا دوست به اسم سعید دارم. می شه لطفا با یه آدرسی چیزی کامنت بذاری تا بدونم کدومی. در هر حال ممنون و خودم هم دارم با این عذاب وجدان زندگی می کنم!

پی نوشت2: جوال کامنتها رو هم دادم.

پی نوشت3: اوضاع من و کیان هم خدا رو شکر خوبه. کیان از اول ماه خانه است و سر کار نمی ره. چند جایی برای مصاحبه رفته، اما هنوز کسی جواب قطعی نداده. البته اوضاع روحیش خیلی بهتر شده. همین که از زیر فشار و اعصاب خوردی های شرکت قبلی راحت شده، آرامه و این آرامش توی زندگی ما هم آرامش آورده.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 9 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 5

۳شنبه ۱۲ آبانماه ۱۳۷۵، سینما عصر جدید. حتی یادم نیست چه فیلمی بود! شاید بخاطر اینکه هیچی از فیلم ندیدم و همش حرف زدیم. توی سالن انتظار که نشستیم بالاخره خودش رو معرفی کرد. پدرام و اون هم ورودی ۷۲ و همکلاسی محمود بود. پسر ساده ای به نظر می رسید. شلوار جین ساده و تی شرت پوشیده بود. من و بیتا وسط نشستیم و پدرام کنار من و محمود کنار بیتا...از خودش گفت. کرمانشاهی بود. همیشه از کردها و کرمانشاهی ها خوشم می اومد. بخصوص لهجه کرمانشاهی رو خیلی دوست داشتم. اما اون اصلا لهجه نداشت! صحبت از همین جا شروع شد. یادم نیست دیگه در مورد چی حرف زدیم. فقط می دونم تمام مدت حرف زدیم و خیلی هم خندیدیم! از سینما که بیرون اومدیم، محمود فقط از بیتا شماره گرفت (که اون هم شماره خوابگاه رو داد) ولی شماره ای نداد. اما پدرام به من شماره داد. شماره تلفن خانه دوستش رو داد. می گفت خوابگاهه اما بیشتر اوقات خانه دوستش هست و می تونم اونجا زنگ بزنم.

باورم نمی شد که واقعا بخواد بهش زنگ بزنم، فکر می کردم فقط از روی اجبار شماره داده. برای همین هم تا یک هفته زنگی نزدم. اما محمود یه بار زنگ زد و گفت شماره ای که پدرام داده قطع شده و اینبار شماره خوابگاهشون رو به بیتا گفت که به من بگه. باز هم زنگ نزدم...

یه روز موقع بیرون اومدن از دانشگاه محمود و پدرام دنبالمون اومدند. وسط راحت محمود شروع به حرف زدن کرد و گفت خودش کار داره. اما پدرام می خواد با ما بیاد و برسوندمون...پدرام که توی سینما دائم حرف می زد و می خندید، پسر ساکت و خجالتیی از آب در اومد. اون روز شروع دوستی ما شد. هر روز بعد از دانشکده با هم قرار می ذاشتیم و تا خانه ما می اومدیم. اکثرا پیاده. با اینکه خوابگاه پدرام همون میدان انقلاب بود، اما من رو تا خانه می رسوند و بر می گشت. وقتی می رسید دم خوابگاه هم از تلفن عمومی با من تماس می گرفت و حرف می زدیم. گاهی انقدر دیر می شد که در خوابگاه رو می بستند و مجبور می شد از دیوار بره خوابگاه. پدرام نقطه مقابل کیان بود. در عرض یک هفته به قدری به من وابسته شده بود که خدا می دونه! هر روز و هر شب برام از عشق می گفت و اینکه دوستم داره. حرفی که با انبر باید از دهن کیان بیرون می کشیدم!!!

رابطه ام با کیان کم رنگ و کم رنگتر می شد. گاهی هفته ها می شد که باهاش تماسی نداشتم. کیان چندین بار بهم گفت عوض شدی و سرت جای دیگه ای بنده. من هم می گفتم آره. با کس دیگه ای دوست شدم و سرم شلوغه! اما کیان باور نمی کرد. فکر نمی کرد مارال بتونه غیر از کیان به آدم دیگه ای فکر کنه. خیلی از خودش مطمئن بود...

کم کم تمام زندگی پدرام برام رو شد. بچه کاملا سالم و ساده ای که تنها ارتباط عاشقانه اش با دختر عمه دبیرستانیش بود که تهران بودند و پدرام توی این چند سالی که دانشجوی تهران شده بود، بیشتر خانه اونها بود. دختر شیطونی که چندین بار با پسرهای دیگه دستگیر شده بود. از طرفی هم خانواده پدرام، مخصوصا مادرش، کاملا با این رابطه مخالف بودند. وقتی با من آشنا شد چند ماهی از اتمام این رابطه می گذشت و اثرات بدش خودش رو نشون داده بود. پدرام دچار افسردگی شدید بود...چندین بار دست به خودکشی زده بود...این من رو توی شرایط خیلی بدی قرار می داد! از یک طرفی پسری وجود داشت که عاشقش بودم و هنوزم هر بار صدایش رو می شنیدم دلم می لرزید، اما من براش کوچکترین اهمیتی نداشتم (اون موقع از این مطمئن بودم). از اون طرف پسری بود که با توجه به ارتباطش با خانواده اش و قهر و دعوای با مادرش، من تمام تکیه گاهش بحساب می اومدم و کاملا از عشقش مطمئن بودم...دوراهی سختی بود...کیان پسری که نه سینما دوست داشت، نه کتاب می خواند، نه سلیقه مون توی موسیقی یکی بود، کیان عاشق آهنگهای تکنو و شلوغ بود و من اصلا از آهنگ پر سر و صدا خوشم نمیومد. پدرام پسری که برام شعر می نوشت، تمام کتابهایی که دوست داشتم رو خوانده بود و کتابهای جدید بهم معرفی می کرد، من رو با دنیای تئاتر آشنا کرد. اهل هنر بود. هر سال جشنواره فیلم می رفت. از اون طرف خانواده اش فرهنگی بودند و با وجود اینکه وضع مالی خوبی نداشتند، اما مادر من مخالفتی باهاشون نمی کرد. عمه های چ*پ داشت که سالها ز*ن*د*انی س*یا*سی بودند که این هم از نظر خانواده من نکته مثبت قضیه بود! موسیقی مثل من گوش می داد. آهنگهای ایرانی ابی و داریوش و کوروش یغمایی و فرهاد و فریدون فروغی و ... آهنگهای خارجی کریس دی برگ و سلین دیون و ...

حتی پدرام سر من با یکی از دوستهاش (همونی که شبیه افغانی ها بود و می خواست با من دوست بشه) دعوای شدید کرده بود! اون گفته بود تو که می دونستی من دنبالشم چرا رفتی جلو و پدرام هم گفته بود تو بهش فقط برای یه دوستی فکر می کنی. اما من جدی ام!!! (همین دعوا باعث شد که همکلاسی های پدرام تا مدتها برای ما شایعه سازی کنند که به موقعش تعریف می کنم)

در مورد بیتا و محمود هم بگم که ارتباطشون خیلی دوام نیاورد. محمود خیلی وقت نمی ذاشت و بعد از چند وقت پدرام بهمون گفت که محمود نامزد داره! گفتن همین مسئله باعث شد ارتباط محمود و پدرام هم قطع بشه. به عبارتی پدرام دوستهایش رو هم از دست داد و بیشتر از قبل به من وابسته شد. آخرین قراری رو هم که بیتا و محمود گذاشتند، اونجور که بیتا می گفت محمود بهش گفته بود پدرام از اول دنبال بیتا بوده و بخاطر اینکه نتونسته باهاش دوست بشه قضیه نامزد داشتن محمود رو لو داده بود! اصلا این حرف رو جدی نگرفتم و فقط گذاشتم به پای عصبانیت محمود. بیشتر از این حرفها به پدرام مطمئن بودم...

از طرف دیگه توی این اوضاع و احوال تلفنی از مادر کیان داشتم! با مادر کیان فقط یه بار تلفنی صحبت کرده بودم. اون هم همون اولین باری که مادرم قضیه دوستی ما رو فهمید. زنگ زد و خوشبختانه خودم تلفن رو جواب دادم. خودش رو معرفی کرد و ازم خواست دوباره دست از سر کیان بر دارم!!! گفت کیان سعی داره تمام دوستی های قدیمیش رو کنار بذاره و زندگی و دوستهای جدیدی پیدا کنه...من هم فقط گفتم باشه و توی دلم به خودم فحش دادم که اصلا جایی که ارزش من رو اصلا نمی دونند چرا وقتم رو تلف می کنم!!!

نمی خواستم به انتخاب قطعی برسم...اما کیان به یه دوستی قدیمی با خاطراتش تبدیل شد که گاهی تلفنی می زد...پدرام از وجود کیان خبر داشت، اما فکر می کرد ارتباط کاملا قطع شده...

این ارتباط ادامه داشت تا نزدیکی امتحانات پایان ترم...

ادامه دارد...

پی نوشت 1: شمال رفتیم. هوا گرم بود و من تقریبا از ویلا تکان نخوردم. اما در کل مسافرت بدی نبود.

جواب کامنتها رو هم دادم.

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 2 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (4) (دیگه نه کودکیه و نه نوجوانی!)

وارد دانشگاه شدم. توی همون تهران قبول شدم و تغییر خاصی توی زندگیم پیش نیومد. اما از محیط امن و آرام بچگی یک شبه وارد دنیای ناشناخته اجتماع شدم. توی خانه ما یه قانون نانوشته وجود داشت که هر کسی دیپلم گرفت و وارد دانشگاه شد، بزرگ شده و تصمیماتش درست و منطقی خواهد بود. منی که تا دیروز از خانه مون تا مدرسه رو هم بلد نبودم برم و اگه سرویس یه خیابان پایین تر پیاده ام می کرد گم می شدم، باید تنهایی می رفتم دانشگاه و برمی گشتم. روزهای سختی گذروندم. سوار ماشینهای ناجور شدن، متلکهای عمله های میدان انقلاب (به شغل خاصی توهین نمی کنم، عمله نه به معنای کارگر!) و هزار و یک بدبختی دیگر. شاید این صحبتها ربطی به ادامه ارتباطم و داستان نداشته باشه، اما دوست دارم در مورد حسهای اون روزهام بنویسم. شاید که مادری این نوشته رو بخوانه و بهتر از این دنیا رو به بچه اش بشناسونه.

مادر و خواهر من کمتر بدون ماشین و با تاکسی بیرون می رفتند. خوب مامان که همیشه ماشین زیر پاش بود و خواهر من هم که دانشگاه آزاد درس می خواند و با رنو قراضه اش که می رفت دانشگاه، سعی می کرد دور از انظار پارک کنه که کسی ماشینش رو مسخره نکنه! اما من وارد دانشگاه تهران شده بودم، اون هم رشته ای که اکثر جمعیتش رو ساکنین دهات و یا شهرهای کوچک تشکیل می دادند و پسرها هم تک و توک ماشین داشتند. من اصلا روم نمی شد ماشین ببرم و اگر می بردم حتما بیرون از دانشگاه پارک می کردم که کسی نفهمه یکی از دخترهای دانشکده ماشین داره!!! به همین دلیل کسی خیلی نمی تونست راهنماییم کنه که کجا سوار تاکسی بشم و بهترین مسیر کدومه. من هم هنوز مسیر خطی ها رو یاد نگرفته بودم و صبحها برای رسیدن به مرکز تاکسی ها مجبور بودم مسیری رو با ماشینهای گذری برم. بگذریم از مواردی که سوار شدم و کریه ترین حرفها رو شنیدم و یا دیدم برای آدمهای دیگه توی مسیر نگه نداشتند و سریع پیاده شدم. اما یک روز سوار ماشینی شدم که حس بدش هنوز هم با منه.

یه روز یه رنوی زرد قدیمی جلوی پام نگه داشت. راننده مرد مسن با ظاهر بسیار موجه بود. اون روز دیرم شده بود و خیلی برای ماشین منتظر مانده بودم. در نتیجه سوار شدم. خواستم پشت بشینم که دیدم در جلو را باز کرد. باز هم به خودم گفتم خوب مسافر کش که نیست و از روی دلسوزی نگه داشته.  سوار شدم. صحبت رو از من و کجا درس می خوانم و دانشگاه و اینها شروع کرد. من هم با سادگی هر چه تمام تر همه چی رو بهش گفتم. اما کم کم خودش رو به سمت من متمایل تر کرد و لحن حرف زدنش مهربان تر شد و ... نفهمیدم اون لحظه ها چه جوری گذشت. اما من رو جایی که می خواستم پیاده نکرد و گفت تا پایین می ره و من رو تا دانشگاه می رسونه...توی راه وقتی وارد محوطه طرح ترافیک شد همه پلیسها بهش سلام نظامی دادند و این طور که خودش می گفت افسر بود (درجه اش یادم نیست). کم کم دستش رو روی پام گذاشت و من هم فقط مسخ شده بودم و داشتم از ترس می مردم. هیچ کاری نکردم. صحبتها با این مضمون بود که دانشگاه نرم و با هم بریم بیرون. اما من هر جوری بود راضیش کردم که کلاس مهمی دانشگاه دارم و باید حتما برم و با قول اینکه فردا همون ساعت، همون جا منتظرش باشم، از شرش خلاص شدم. از انقلاب تا دانشکده تقریبا می دوییدم. وارد دانشکده شدم فقط رفتم توی دستشویی و زار زدم...کلاس اون روز را نرفتم و تقریبا دو ساعت رو توی دستشویی گذروندم تا حالم جا بیاد...

از اون روز دیگه بیشتر مراقب تاکسی سوار شدنم بودم و سعی می کردم بیشتر مسیر رو پیاده برم تا بالاخره ماشینهای خطیی که مسیرشون تا حدی به من می خورد پیدا کردم و از شر این مشکلات راحت شدم. اما اینها تاثیرات خودشون رو گذاشتند...هیچ وقت در حتی وحشتناک ترین شیطونی هام اتو نزدم و از هر ماشینی که برای دخترها بوق می زنند و سعی در سوار کردنشون می کنند به حد غیر قابل توصیفی متنفرم!

این ماجرا رو فقط برای کیان تعریف کردم و نمی دانید با چه زحمتی موفق شدم راضیش کنم که فردا سر قرار من نره و پیرمرده رو نکشه!!! واقعا اگه ساعت و اینها رو بهش می گفتم بعید نبود اینکار رو بکنه!

از این مسائل بگذرم و به اصل داستانموم برسم...

از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدم و از اولین کسی که در مورد برنامه کلاسهامون ازش پرسیدم، دختری بود که به نزدیکترین دوستی که در همه زندگیم داشتم تبدیل شد. نمی دونم چرا، اما از همون اولین روزها به طرز وحشتناکی با هم صمیمی شدیم. شاید بخاطر این بود که از کلاس ۷۰ نفری ۱۲ تا دختر بودیم که از این تعداد هم فقط ۴ نفر چادری و یا با حجاب خیلی سفت و سخت و ابروهای پر و یه مَن سبیل نبودیم! توی این ۴ نفر هم فقط من تهرانی بودم! این صمیمیت انقدر دور از انتظار و سریع بود که توی اردوی آشنایی که بعد از دو هفته برگزار شد و من نرفتم، همه از بیتا سراغ من رو می گرفتند!!!همه فکر می کردند ما از قبل از دانشگاه با هم دوست بودیم و البته فکر می کردند که بیتا هم تهرانیه. بیتا یک سال پشت کنکور مانده بود و در نتیجه از من بزرگتر بود (دقیقا یکسال و یک روز ازم بزرگتر بود!). سالی رو هم پشت کنکور بود تهران کلاس کنکور می رفت. در نتیجه با اینکه تهرانی نبود (قزوینی بود) از من تهران رو بهتر بلد بود و البته خیلی خیلی شیطون بود. دانشکده مون هم تعداد دخترهاش خیلی کم بود و در واقع ما که فقط ۱۲ تا دختر توی کلاسمون داشتیم، بیشترین دخترها رو توی ورودی های گذشته داشتیم و غوغا کرده بودیم. انقدر که کلی مشکل سر کمبود جای سلف و بوفه و کتابخانه و ... داشتیم. خلاصه که ما با اینکه خیلی هم تحفه نبودیم اما تبدیل شدیم به آسهای دانشکده. البته توی کل دانشکده با ۶ سال ورودی که بود پسرهای قابل تحملش هم از ۲۰ تا بیشتر نمی شدند. اما همین ها هم حسابی برای مشغول کردن ذهنمون کافی بودند.

از اون طرف هم رابطه من با کیان روز به روز کمتر و بدتر می شد. کیان اصلا برای من وقت نمی ذاشت و من که انتظار داشتم حالا که من آزادی های بیشتری داشتم و می تونستم بیرون از خانه هم ببینمش، تعداد قرارهامون بیشتر باشه، اصلا توقعاتم بر آورده نمی شد! کیان دانشگاهش کرج بود و با رفت و آمد هر روزه اش، وقتی برای تهران بودن و سینما رفتن و رستوران رفتن نداشت. من هم خیلی سریع سفره دلم رو برای بیتا باز کرده بودم و بیتا از دوستی من و کیان خبر داشت. بیتا به این دلخوری من از کیان دامن می زد و دائما بهم می گفت که دارم حیف می شم و پسرهای دانشکده رو که برای دوستی با من سر و دست می شکاندند رو یادآوری می کرد...توصیه های بیتا رو گوش می دادم و کمتر از قبل منت کیان رو می کشیدم و اگه می گفت نمی تونم ببینمت و نمی تونم بیام اصراری نمی کردم و حتی ته دلم هم کمتر از قبل غصه می خوردم...کیان هم بدون اینکه بیتا رو ببینه دشمن خونیش شده بود و دائم می گفت این دختره پرت می کنه و از راه به درت می کنه! من هم باهاش دعوا می کردم که دوستهای من به خودم مربوطه!

از چیزهایی که توی اون دوره یادم می آد یه دفعه خانه ما در طول روز خالی بود و می توانستیم یه قرار جانانه داشته باشیم. به کیان گفتم بیا و اون هم گفت نمی تونه و یه کلاس عملی داره که حتما باید باشه! من هم بدون کوچکترین اصراری (بر خلاف همیشه) قبول کردم و تلفن رو قطع کردم. من صبح زود از دانشکده بهش زنگ زده بودم و بعد از جوابش بی خیال خانه شدم و دانشکده موندم...اما یه ساعتی از اون تماس نگذشته بود که کیان رو توی دانشگاه دیدم!!! باورم نمی شد. اما گفت کلاسش رو نمی ره و اومده دنبال من! خوب حس کردم راه حلهای بیتا جواب می ده و درنتیجه بیشتر از قبل به توصیه های بیتا عمل می کردم!

یه بار دیگه هم با کیان قرار داشتم که از دانشکده برم اکباتان دنبالش و با هم بریم خانه ما. اون روز بیتا رو هم با خودم بردم که ایستگاه تاکسی اکباتان برای ترمینال پیاده اش کنم. از آنجایی که تازه داشتم رانندگی می کردم خیلی آرام می رفتم و ۱۰ دقیقه ای دیر رسیدم. کیان کلافه سوار شد و برای اولین بار بیتا رو چند دقیقه ای دید که خود بودن بیتا هم به عصبانیتش بیشتر دامن زد. بعد از پیاده کردن بیتا شروع به غر زدن کرد و اینکه دیر کردی و علاف شدم و اگه تا چند دقیقه دیگه دیر می کردی می رفتم و ... من هم که به اینجا رسید گفتم اگه می خوای الان هم می تونی نیای! اون هم اصلا این رفتار رو از مارال همیشه عاشق و مظلوم انتظار نداشت. اما حاضر نبود کم بیاره و غرورش رو زیر پا بذاره. گفت نگه دار و اصلا پیاده می شم. من هم که لج بازیم گل کرده بود، نگه داشتم و اون پیاده شد! من هم گاز دادم و رفتم!!!!کاری که خودم هم از خودم انتظار نداشتم، چه برسه به کیان! این جوری یه آخر هفته رو که می تونستیم خیلی با هم خوش بگذرونیم از دست دادم...

توی این مدت توی دانشکده هم هر روز مشغول شیطنت و چشم چرانی و اسم گذاری برای پسرها بودیم. البته اون مواقع حسابی سخت گیری وجود داشت و جو وحشتناکی بود. ما بخاطر اینک توی بوفه قسمت کوچک بانوان نمی شستیم و بیرون توی حیاط چاییمون رو می خوردیم، توبیخ شدیم. چه برسه به اینکه می خواستیم با پسرها حرف بزنیم. توی اون دوران حتی دوتا از سال بالایی ها که زن و شوهر بودند و با هم توی خوابگاه متاهلین زندگی می کردند، اجازه صحبت با هم نداشتند و می گفتند صحبت شما با هم باعث تحریک بقیه دانشجوها می شه!!!!

یک روز ساعت بین کلاسهامون که بیکار بودیم با بیتا از دانشکده زدیم بیرون تا برای در کمدمون قفل بخریم. از اون جایی که مغازه کوچک و شلوغ بود من بیرون ایستادم و بیتا رفت توی مغازه. چند دقیقه ای نگذشته بود که دوتا از پسرهای سال بالایی دانشکده رو دیدم. یکی شون پسری بود که ۳ سال بالاتر از ما بود و بیتا برای قیافه و هیکل و تیپش می مرد و اسمش محمود بود، اون یکی رو هم اصلا نمی شناختم. از کنارم که رد شدند محمود گفت پس اون یکی تون کوش و پارک لاله منتظرتونیم!!!ذوق زده رفتم توی مغازه و بیتا رو به زور آوردم بیرون و ماجرا رو براش تعریف کردم. دنبالشون رفتیم تا پارک لاله. آنجا بیتا و محمود با هم حرف زدند و اون یکی اصلا خودش رو معرفی هم نکرد. فقط به من گفتند که یکی دیگه از بچه های اکیپشون هم از من خیلی خوشش میآد که متاسفانه امروز باهاشون نبود! نشونی هایی که دادند پسری بود که من خیلی ازش بدم می اومد و بهش می گفتیم پسر افغانیه. آخه قیافه اش عین افغانی ها بود! خلاصه اونجا بیتا و محمود قرار بعدی رو باهم گذاشتند برای چند روز بعد سینما عصر جدید. بیتا خیلی ذوق زده بود. اما نگران هم بود. می ترسید که تنهایی سر قرار بره. می ترسید سر کاری باشه. با اصرار تمام از من خواست که اون قرار رو باهاش برم. من هم می گفتم هم از سرخر بودن بدم می آد و هم اگه اون پسر افغانی رو با خودش بیاره چیکار کنم؟! اون روز با بیتا اومدیم خانه ما و من تلفنی قضیه رو برای کیان تعریف کردم. کیان هم حسابی شاکی شده بود که اصلا به چه حقی من رفتم و سینما رو که اصلا اجازه نمی ده من برم!!! من هم که اون موقع افتاده بودم روی دنده لج، تصمیم گرفتم حتما برم سینما!

۳ شنبه قرار سینما داشتیم. همون روز دفتر انجمن اسلامی دانشکده من رو احضار کرد. من اون زمان اصلا آرایش بلد نبودم و همیشه بدون آرایش بودم. مانتوی مشکی گشاد تا روی ساقِ پا می پوشیدم (اصلا چیز دیگه ای نبود!). من رو احضار کردند و تقریبا گریه ام رو در آوردند بخاطر اینکه کمی مقنعه ام عقب بود و مانتوی سفید کلاسهای عملیمون یه ذره تنگ! البته در واقع قضیه فقط گرفتن زهر چشم از بچه های ورودی ما بود و اینکه من تهرانی بودم! خلاصه که تهدیدم کردند که دفعه بعد اگه توی حیاط دانشکده و روی نیمکتهای حیاط چایی بخوریم به کمیته انظباطی دانشگاه معرفیم می کنند!!!

با اون حال و حس لجبازی شدید رفتیم سینما...دم سینما کلی خندیدیم و خودمون رو تصور می کردیم که الان یه ماشین از پسرهای دانشکده رد می شند و مسخره مون می کنند که قرار سرکاری بوده. یا اون افغانی رو تجسم می کردیم که با محمود اومده و من می پیچم در می رم....بالاخره اومدند. محمود با همون پسری که دفعه قبل توی پارک همراهش بود...

اون روز سرنوشت زندگی من رقم زده شد...

ادامه دارد...

پی نوشت1: من با خانواده کیان اصلا مشکلی ندارم. حتی با خواهرش. اون همه درد و دلهاش برای منه و کلی تنهایی با هم ارتباط داریم. اما این دلخوری های جزئی حتما به وجود می اد و اگه اینجا هم نگم به کیان انتقالش می دم و اون وقت معضل خواهد شد. پس قضیه رو جدی نگیرید لطفا. البته مسئله حال بدم هم بی تاثیر نبوده حتما.

پی نوشت 2: آخر هفته می ریم شمال. امیدوارم خوش بگذره.

جواب کامنتها رو هم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 22 مرداد1387 ? موضوع: گذشته ها ?

خاطرات نوجوانی 3

خوب توصیه شد بنویسم خاطرات نوجوانی...چشم. پس این دفعه اسم پستم می شه خاطرات نوجوانی قسمت سوم!

شب اول توی خانه جدید هیچ وقت یادم نمی ره...به هیچکس اجازه ندادم اتاقم رو مرتب کنه و تنهایی همه وسایلم رو مرتب کردم. سر شام هم نرفتم و فقط گریه کردم...کنار پنجره اش حالم بد می شد. آخه همیشه عادت داشتم از طبقه نهم به پایین نگاه کنم. اما طبقه دوم یه ساختمون ۳ طبقه... احساس می کردم زمین زیادی نزدیک و زشته...

دلتنگی هم که جای خودش رو داشت. خانه جدید حتی تلفن هم نداشتیم. فیش تلفن داشت که هنوز تحویل نداده بودند. خانواده من هم اصلا اجازه بیرون رفتن تنهایی رو به من نمی دادند. مدرسه که سرویس داشت و کلاسها رو هم خودِ مامانم ما رو می برد و می آورد...فقط مدرسه ام رو اجازه ندادم که عوض کنند و مسافت دور رو با سرویس می رفتم تا حداقل از دوستانم جدا نشم. بخصوص که دوستهای اکباتانیم و همسایه هامون می تونستند خبری از کیان برام بیارند...چند وقتی خبرها محدود شده بود به نامه های گاه به گاهی که من برای کیان از طریق دوستانم می دادم یا اون نوار یا نامه ای را با همون روش برام می فرستاد.

قبل از اینکه تلفن خانه مون وصل بشه، برای مدتی همسایه پایینیمون تلفنش رو در اختیار ما گذاشت. یعنی در واقع دستگاه تلفن بی سیم ما توی خانه اونها قرار گرفت و گوشی دست ما. اینجوری هر کسی که با ما کار داشت به شماره اونها زنگ می زد و اونها با پیچ کردن ما خبرمون می کردند.اما ما از اون تلفن با جایی تماس نمی گرفتیم...اما یک روز که خانه تنها شده بودم و حسابی دلتنگ کیان بودم، تصمیم گرفتم از تلفن استفاده کنم و با کیان تماس بگیرم. اما چون امکان داشت از پایین کسی تلفن رو برداره، حرف نزنم و فقط صدای کیان رو بشنوم...تماس گرفتم و ساکت به بله بفرمایید کیان گوش دادم. اما بعد از چند دقیقه حرفهای کیان من رو توی بهت و ناباوری برد...با اصرار تمام سعی می کرد من رو به حرف بیاره و حتی گفت من که تو رو می شناسم، چرا حرف نمی زنی و نشانی های داد که مطمئنا من نبودم!!! با گریه قطع کردم. اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و دوباره زنگ زدم و وقتی همون حرفها رو تکرار کرد، بهش گفتم خیلی نامردی و من رو باش که شبها از دوری تو بی خوابی می کشم و قطع کردم!!!

خوب این اولین و یکی از هزار ها دعوای این جوری من و کیان بود. اونروز بنا به گفته خودش، بلافاصله صدای من رو شناخت و بعد از اینکه می فهمه چه گندی بالا آورده حسابی دست و پاش رو گم می کنه و غصه دار می شه. بعد هم با یه نامه سر و ته همه چی رو جمع می کنه و با این حرف که مزاحم تلفنی داشته و فقط می خواسته تحریکش کنه به حرف زدن، من رو راضی می کنه! (البته واقعیت همونی بود که من فکر می کردم!)

بعد از چند وقت دوری، ارتباطمون شکل خودش رو پیدا کرد. تلفنمون وصل شد و در هر فرصتی با کیان حرف می زدم. هفته ای یکروز کلاس فیزیک می رفتم که توی اکباتان بود. اون روز رو با سرویس قبلیم از مدرسه می رفتم و کیان رو توی محوطه می دیدم. گاهی هم این قرارها به خانه کیان اینها منتقل می شد. روز عروسیمون وقتی بود که مادر و پدر من مسافرت می رفتند (البته کم هم نبود!) اون چند روز کیان بیشتر اوقاتش رو خانه ما می گذراند و ارتباطمون هم مثل قبل بود...من بوسه و کنار ها رو دوست داشتم و عاشق دراز کشیدنِ کنار هم و خوابیدن با هم روی یک تخت بودم. اما با اصل قضیه هنوز هم مشکل داشتم. اکثر مواقع ارتباطمون کامل نبود. اینجور مواقع برای من هم بد نبود. با اینکه یادم نمیاد به اوج لذت توی این رابطه ها رسیده باشم، اما باز هم خوب بود. اون روزها چیزی در مورد حق خودم توی ارتباط ج*ن*س*ی نمی دونستم. کیان هم بلد نبود. اون فقط در پی ارضاء حس شهوت خودش بود. چیزی که سرش دعوامون می شد و اون می خواست و من مخالفت می کردم، رابطه ای مثل اولین ارتباطمون بود. اکثر مواقع نتیجه این دعواها هم قهر بود و در آخر هم اون کار خودش رو می کرد و من هم با گریه تحمل می کردم!

خاطراتم از این دوستی دیگه خیلی کمرنگ شده. چند تا خاطره پر رنگ هست که می نویسم. اما شاید نظم و ترتیبش درست نباشه...

یکی از این سالها عید با یکی از دوستهای صمیمی بابا و مامان رفتیم مشهد. آنها هم دو تا بچه دارند. دخترشون همسن و همکلاس خواهرم بود که با هم خیلی صمیمی بودند. پسرشون هم 3 سال از من کوچک تره. مشهد هتل رفتیم. برای ما دختر ها یک اتاق گرفتند. بعد از سال تحویل از اون اتاق به کیان زنگ زدم و چند دقیقه با کیان صحبت کردم که همش کوفتم شد! بعد از یک هفته که می خواستیم برگردیم (6 فروردین روز تولدم بود!) شماره تلفنی که تماس گرفته بودم جزء هزینه های اتاقمون اومده بود و مامان هم که اون شماره رو بلد بود تا ته خط رو خوانده بود! بدترین تولدم بود...بعد از اون از مشهد متنفر شدم و دیگه حاضر نشدم برم! خیلی سفر بدی بود برام...دوباره کلی دعوا شنیدم...سختگیری ها به یه مدت کنترل بیشتر و تنها نذاشتنم توی خانه محدود شد که اون هم بعد از یه مدت از بین رفت...همیشه هم من راه زیر آبی رفتن رو پیدا می کردم!!!

دعواهایی به سبک اولین دعوامون هم خیلی زیاد بود...بنفشه، یکی از دوستهای صمیمی من بود که اکباتانی بود و توی راهنمایی همکلاس بودیم و دبیرستانمون فرق داشت و اون با اتوبوس می رفت مدرسه که معمولا با کیان یه ایستگاه سوار می شدند و هر شیطونیی کیان توی اتوبوس می کرد آمارش رو به من می رسوند! بعد از این آمارها هم همیشه دعوا داشتیم و باز هم من با حرفهای کیان خر می شدم و کوتاه می اومدم...گاهی هم خودِ کیان عذاب وجدانش گل می کرد و برام تعریف می کرد...توی این تعریفها یک دفعه چیزی گفت که خیلی حالم رو بد کرد...

یک روز اومد و برام تعریف کرد که یه مدت دختری براش زنگ می زنه و اون هم نمی دونه از کجا شماره اش رو پیدا کرده. چند بار کیان باهاش صحبت کرده و یه بار هم قرار گذاشته و توی اکباتان همدیگر رو دیدند. الان هم دختره ادعا می کنه عاشق کیان شده و کیان نمی تونه از شرش خلاص بشه و روزی هزار بار زنگ می زنه. اما کیان فقط من رو دوست داره و نمی خواد با کس دیگه ای ارتباط اینجوری داشته باشه! (اون موقع ها راست می گفت. وقتی با من بود زیر آبی زیاد می رفت و با خیلی ها دوست می شد. اما همه در حد تلفن و ماکزیمم یه بار دیدن بوده...من جایگاه خودم رو داشتم. اما این دوستی هاش برای من خیلی سخت و آزار دهنده بود. لطفا در نظر داشته باشید که من 16- 17 ساله بودم و عشق رو جور دیگه ای می دیدم و کیان هم یه پسر 16-17 ساله پر انرژی بود!) خلاصه شروع کرد تعریف کردن این رابطه که دختره اسمش لعیاست و بچه کرجه و دختر داییش اکباتانیه و با اون اومده سر قرار که اسمش سهیلاست...اون همین جور از رابطه تعریف می کرد و من هی قرمز تر می شدم. اول فکر کرده بود از کار اون انقدر ناراحتم. اما عکس العمل من از همیشه شدیدتر بود...داشتم خفه می شدم...تمام مشخصاتی که می داد برام آشنا بود...نزدیکترین دوست من که از راهنمایی با هم همکلاس بودیم و با هم رفتیم به این دبیرستان و از تمام زندگیم خبر داشت، دختر عمه ای به اسم لعیا داشت که کرجی بود و همه شیطونی هاشون رو با هم می کردند و در ضمن این دوست من به پسرها اسمش رو سهیلا می گفت!!! بعد از سوال و جواب بیشتر مطمئن شدم که همونه و نمیتونید تصور کنید چه حالی پیدا کردم! بخصوص که هفته قبلش با دوستانم (ما یه اکیپ 5 نفره بودیم توی دبیرستان که با هم خیلی جور بودیم و مهمونی ها مون هم معمولا همین چند نفر بودیم) خانه دوستم (تولدش بود) بودیم و این لعیا خانم هم حضور داشت و تمام مدت مهمونی رو پای تلفن گذرونده بود و با دو تا دیگه از دوستهام کلی مشکوک حرف می زدند و می خندیدند که اون موقع دلیلش رو نمی فهمیدم!!! درضمن با کلی امید و آرزو غروب بچه ها رو جمع کردم که بریم پاساژ راه بریم تا شاید کیان رو ببینم. بعد لعیا خانم خانه موند و با ذوست پسر جدیدش!!!تلفنی حرف زد و توی دلش به من خندید که بی خودی امید دیدن کیان رو دارم!!! خیلی حال بدی داشتم. به یکی دیگه از بچه ها زنگ زدم و گفتم به سمیه (همون سهیلا) بگه دیگه نمی خوام ببینمش و هزارتا حرف هم به خودش گفتم که مطمئن بودم از قضیه خبر داره...البته این قهر خیلی طول نکشید. چون همون موقع سمیه با گریه به من زنگ زد و عذر خواهی کرد. هنوز هم از این دوستم خبر دارم و با هم ارتباط داریم...اما اعتمادم تا حد زیادی زیر سوال رفت!

یکی دیگه از چیزهایی که خیلی خاطره اش برام پر رنگه، دو هفته به یاد ماندنی در تابستان 1374 بود...خواهرم از مهر ماه درسهاش به شدت سنگین می شد و تابستانهای بعدی رو نمی تونست بره مسافرت. مادر و پدرم تصمیم می گیرند با هم بریم مسافرت. من سال آینده اش کنکور داشتم و به بهانه درسهام و همچنین سگ کوچولویی که اون موقع ها خانه داشتیم (با سگ الانم فرق می کنه ها!) راضی به رفتن نشدم. قرار شد مادر بزرگ و پدربزرگم بیان اون دو هفته رو خانه ما بمانند تا من هم تنها نباشم. کل اون دوهفته من به بهانه درس خواندن می رفتم به زیرزمین خانه (اتاق بزرگی بود که توش کتابخانه داشتیم) و با کیان اونجا بودیم...خیلی به من خوش گذشت. اون دو هفته بیشتر از کل این 4 سال از عشق برام گفت و گفت که دوستم داره...برای اولین بار آهنگ "سفرم به عمق چشمهات، هجرت غریب و عاشقانه بود" هاتف رو گوش دادم. در حالی که کیان به دیوار تکیه داده بود و من رو نگاه می کرد و با آهنگ زمزمه می کرد...یه بار هم وقتی که من باز شروع کرده بودم که تو دوستم نداری و من رو فقط برای یه چیز می خوای (س*ک*س)، یه کاغذ بزرگ برداشت و روش نوشت "دوستت دارم" بعد هم زیرش رو امضا کرد و اثر انگشت زد!!! آخه اون سال کیان دانشگاه قبول شده بود و من همش می گفتم می ری دانشگاه و با دخترهای بهتری دوست می شی و من رو فراموش می کنی! (کاری که خودم سال بعدش کردم!)

اون سال تابستان کیان به مناسبت دانشگاه قبول شدنش مهمونی هم گرفت...برای اولین بار به عنوان دوست دختر کیان رفتم خانه شون...وای که چقدر استرس داشتم. اون موقع کیان یه بچه گربه کوچولو داشت. من زود رسیده بودم و چون هنوز خلوت بود، رفتم توی اتاقش نشستم و با بچه گربه بازی کردم که لطف کرد و با پنجولش بندهای لباسم رو پاره کرد!!! اوایل مهمونی خوب بود که کیان با من می رقصید و به من توجه می کرد. اما بعد از یه مدت همین خواهر کوچیکه کیان که الان انقدر با هم خوبیم، حسودی کرد و با کیان دعوا کرد و کیان هم دیگه تا آخر مهمونی با من نرقصید! فقط آخر شب من رو تا خانه یکی از دوستهام که قرار بود شب رو پیش اون بگذرونم رسوند و توی آسانسور من رو بوسید...

همون موقعها هم یکبار با مامان و خواهرم نشسته بودیم جلوی تلویزیون و حرف می زدیم. داشتیم در مورد یکی از آشنا ها صحبت می کردیم که بچه هاش در کوچکترین مواردی به مادرشون دروغ می گفتند...مامان معتقد بود خود اون مادر مسبب رفتار بچه هاشه و بعدش هم از ما پرسید جان مامان ما بهش دروغ می گیم یا نه؟! این رو که پرسید من زدم زیر گریه!!! بهش گفتم که هنوز با کیان دوستم! بعد هم با پر رویی تمام گفتم که هیچ جوری هم نمی تونی جلوی اینکارم رو بگیری. چون تا حالا همه روشها رو امتحان کردی و تا آخر عمر که نمی تونی من رو زندانی کنی! طفلک دیگه چیزی نگفت و فقط ازم خواست به درسهام لطمه نزنه. آخه اون سال برای کنکور می خواندم. از اون به بعد اجازه داشتم که شبها که برای درس خواندن بیدار می مونم، شبی یک ربع با کیان صحبت کنم...وای که چه حالی داشت اون تلفنی حرف زدنهای زیر پتو...

پدربزرگِ من (پدر بابام) همون سال فوت کرد...چون وسط امتحان ها بود هیچکدوم نرفتیم. و از اون تنهایی هم لذتی بردیم بس عمیق! بعد از مراسم، مامان و بابا با مادربزرگ و عمه ام و چند نفر دیگه اومدند تهران که اینجا هم یه مجلس ختمی توی مسجد بگیرند. اون روز هم باز من به بهانه درس نرفتم و برای تنها نبودن من هم خواهرم و دختر عمه ام و یکی از دوستهای خواهرم (دختر) خانه موندیم. خوب طبق معمول کیان اومد خانه مون. معمولا هم اینجور مواقع از نیم ساعت قبل از رفتن مامان و بابا توی کوچه منتظر می موند که زمان رو از دست ندیم و از حداکثر زمان استفاده کنیم...به محض رفتن مامان و بابا اومد بالا. دو ساعتی اونجا بود. ما همگی فکر می کردیم مجلس ختم دو ساعته است (در حالی که 1ساعت و نیمه!) برای همین هم توی زمان مشکل پیدا کردیم. موقع رفتن هم طبق معمول سر به سر همه گذاشت و دست دوست خواهرم رو زیادی فشار داد. اون هم با یه پرتقال دنبالش کرده بود که بزندش! در همون حال هم کیان به سمت در رفت که بره بیرون. دستگیره در رو که گرفت توی دستش، در باز شد!!! تصورش رو بکنید...کیان بین در و دیوار پشتش بود. دوست خواهرم در حالی که پرتقال توی دستش بود و دستش توی هوا بود، وسط حال بود و بقیه هم سر پا دمِ در!!! رنگ همه مون هم سفید! کیان سریع پیچید و رفت دستشویی. من هم دنبالش...حالا تصور کنید بابام هم اومده خانه و تنگش گرفته و هی در دستشویی رو می زنه. البته خدا رو شکر دو تا دستشویی داشتیم و رفت اون یکی. سرتون رو درد نیارم. اونروز با هر بدبختی بود از دستشویی درش آوردیم و از روی تراس بردیمش توی کمد اتاق من و بعد هم شب از خانه بیرونش کردیم و کسی چیزی نفهمید!!! اما ما که از رو نرفتیم...هفته بعدش باز مامان و بابا بیرون بودند و من هم به کیان گفتم بیا و اون هم با پر رویی اومد!!!  

این ارتباط 4 سال ادامه داشت تا من هم کنکور قبول شدم و رفتم دانشگاه...

پی نوشت ۱: باز هم ادامه داره...اما کی رو نمی دونم...

پی نوشت ۲: جواب کامنتها رو می دم دادم

پی نوشت ۳: هفته گذشته برای اولین بار خانواده هامون اومدند خانه مون...خیلی مهمانی خوبی بود و خوب برگزار شد...براش خیلی استرس داشتم. اما گذشت.

پی نوشت ۴: هفته گذشته اینترنت نداشتم. ببخشید اگه دیر اومدم و به کسی هم سر نمی زدم...

* این تقاضای کار هم تا کسب نتیجه اینجا باقی می مونه:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE (درسته؟!)، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

 

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 30 تیر1387 ? موضوع: گذشته ها ?

خاطرات کودکی 2

این پست دنباله پستِ خاطرات کودکی است

زنگ زده بودم که فقط بهش بگم از اکباتان میریم. اما نشد...صحبتهای اون روز را دقیق یادم نمی آد. اما هر چی بود دل و جون من رو برد!

اون موقع ها خانواده ها دوست شدن با یه پسر رو خیلی بد می دونستند و خیلی ما رو می ترسوندند از این مسئله. از آبروی برباد رفته و... . در واقع فکر می کردیم دوستی با پسرها خیلی کار زشت و بدیه. البته دختر شیطونی بودم و با دوستهایم همیشه در مورد پسرهای همسایه و این چیزها حرف می زدیم، می رفتیم توی پاساژهای اکباتان و دور می زدیم و پسرها رو می دیدیم، گاهی چند نفری از نبود بزرگتر ها استفاده می کردیم و مزاحم تلفنی هم می شدیم. اما دوست شدن یه چیز دیگه بود...

همون صحبتهای اولیه باعث شد که باز هم بهش زنگ بزنم تا وقتی که مدارس باز شد. اون وقت قرار هم گذاشتیم. صبحها مامان معمولا خواب بود که ما می رفتیم مدرسه. برای همین فکر می کردم نمی فهمه کی از خانه می رم بیرون. من هم یه نیم ساعت زودتر بیدار می شدم و از خانه می زدم بیرون. ساعت ۶.۵ صبح تا ۷ که سرویس بیاد دنبالم (دیگه دبیرستان اکباتان نمی رفتم) زیر بلوک دور می زدیم. دست هم رو می گرفتیم و نجواهای عاشقانه می کردیم...البته دنیاهامون متفاوت بود. من عاشق عشق و عاشقی و اون هم یه پسر تازه بالغ که همه جذابیت جنس مخالف براش یه چیز بود. اما به هر حال خوب بلد بود چه جوری حفظ ظاهر کنه و من حس کنم عاشقم شده...

یک روز که  مطابق معمول صبح کیان رو دیده بودم، از مدرسه که برگشتم مادرم خانه نبود. خواهرم (تازه دانشگاه قبول شده بود و حسابی مشغول لذت بردن از زندگیش بود!) اومد بهم گفت صبح کجا رفته بودی؟ منم گفت مدرسه خوب! یعنی چی؟ گفت نه خیر زود رفتی. در هر حال مامان بیدار شده و دنبالت اومده بیرون و پیدات نکرده. منتظر باش که بیاد خانه و دعوات کنه! من هم گفتم رفته بودم پیش لاله (یکی از دوستهام که ورودی بقلیمون بود) تا بهش تو حل یه مسئله کمک کنم. توی ورودی اونها بودیم! (آخه با تمام شیطنتهام درسم هم نسبتا خوب بود) خلاصه با ترس و لرز منتظر مامانم شدم. سعی کردم با لاله تماس بگیرم و جریان رو بهش بگم. اما ۲ ساعت تمام تلفنشون اشغال بود. من هم یه خرده فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی مامان بیاد خانه، بابا هم رسیده. مامان هم که جلوی بابا چیزی نمی پرسه. من هم فردا با لاله هماهنگ می کنم. با این فکر خوابیدم (این نمونه شخصیت اسکارلت اوهارایی فروردینی ام بود که خواستم به مشکل فکر نکنم و فردا بهش برسم!)...اما چشمتون روز بد نبینه...چه خوابی و چه بیدار شدنی...با صدای مامانم از خواب بیدار شدم. اومد تو اتاقم و در رو بست و با عصبانیت بیدارم کرد و اولین سوالی که پرسید: اون پسره کی بود که صبح باهاش بودی؟؟؟!!! من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و مغزم هنگ بود. تازه خواهرم گفته بود مامان من رو ندیده. اما الان می گه پسره کی بوده؟؟؟!!!اول جواب ندادم. اما با کمی نیشگون و ... گفتم پسر خانه روبرویی!!! (گفته بودم که قبلا مامان در مورد پنجره بو برده بود و بهم گیر داده بود) خلاصه که کلی کتک نوش جان کردم و سین جیم شدم. بعد هم مامان با چسب و روزنامه و قیچی برگشت تو اتاق (راستش اول نفهمیدم می خواد چیکار کنه و فکر کردم می خواد شکنجه ام بده) و کل پنجره عزیز اتاق خوابم رو با روزنامه پوشاند!!! از فرداش هم صبحها با هام می اومد تا دم سرویس و بعدازظهر ها هم می اومد دنبالم. هیچ خبری از کیان نداشتم. فقط چند باری از دم پنجره دستشویی (چیه خوب؟ خانه های اکباتان تو دستشوییشون هم پنجره سرتاسری داشتند!) دیدمش که اون هم چون مامان از بقیه جاهای خانه دیده بود، اومد توی دستشویی و بهم گیر داد! یک هفته ای گذشت تا یک روز بعدازظهر که خانه بودم. مامان صدام کرد که تلفن کارت داره. گفتم کیه، گفت مامان کیان!!!من واقعا قیافه ام خمین جوری شده بود ها! اولش فکر کردم که کیان از دوری من مریض شده و مامانش زنگ زده ازم خواستگاری کنه. با کلی پز اومدم تلفن رو گرفتم. اما مامان مجبورم کرد در حالی که خودش گوشی بی سیم دستش بود و جلوم ایستاده بود، من از اتاق خواب خودشون جواب بدم. در هر حال اونور تلفن خانمی خودش رو مامان کیان معرفی کرد و ازم پرسید مارال تویی؟ گفتم بله، بفرمایید. گفت دست از سر پسرم بردار!!! من اومدم جواب بدم و بگم پسر شما دو سال تمام دنبال من بود. اما مامان گفت هیش و فقط گوش کن. من هم ساکت موندم و بهت زده به حرفهای پشت خط گوش دادم. مامان کیان هم از اون طرف ادامه داد که پسرم رو از درس و مشق انداختی و کیان گفته تو ولش نمی کنی و مزاحمش می شی! دست از سرش بردار. من هم در حالی که بغض کرده بودم و داشتم به زور جلوی گریه ام رو می گرفتم، گفتم چشم! بعد که قطع کردم مامان با حالت پیروزمندانه ای گفت حالا دیدی؟ این پسرها همینجوری هستند و شانس آوردی که زود متوجه شدی! من هم حرفهای مامان رو تصدیق کردم. اما داشتم از ناراحتی منفجر می شدم...از این جریان یک هفته ای گذشت. مامان هم که دیگه خیالش از من راحت شده بود و بیخیال رسوندنم شد و به کارهای اون خانه مشغول شد...یک روز بعدازظهر که می اومدم خانه دیدم کیان سر راهم ایستاده. به روی خودم نیاوردم و رد شدم. سلام کرد، باز هم جواب ندادم. اما ته دلم دوباره لرزید. بخصوص که این فکر اومد سراغم که پشیمون شده و دل تنگ. گفت باید باهات حرف بزنم. من هم گفتم حرفی باهات ندارم. خواهش کرد که بهش زنگ بزنم. حرفهای مامانش رو یادآوری کردم. اون هم گفت که اینها همش نقشه بوده و مامان من هم به اون زنگ زده! خواستم بیشتر توضیح بده که گفت اینجا نمی شه و بهش زنگ بزنم. با اینکه حسابی تعجب کرده بودم، گفتم حالا ببینم چی می شه و اگه شد! (وای که چقدر الکی کلاس می ذاشتم) خانه که رفتم تنها شدم و زنگ زدم. اون وقت بود که ماجرا دستگیرم شد. مامانم رفته بود خانه کیان و با مادرش حسابی دعوا کرده بود. آخرش هم شرط کرده بود که اون تلفن رو بزنند. خودش هم به کیان زنگ زده بود و همون حرفها رو زده بود. کیان هم اولش فکر کرده بود راسته. اما انقدر حالش بد بود که خواهر بزرگش که از ماجرا خبر داشته همه چی رو براش تعریف می کنه! من حسابی از دست مادرم و دروغی که ازش شنیده بودم عصبانی بودم. اما هیچکاری نمی تونستم بکنم. فقط حرفهای عاشقانه بهم زدیم و از صبر و انتظار به هم گفتیم...

قضیه گذشت. مامان خیالش راحت بود و من هم با احتیاط بیشتر به این ارتباط مخفیانه ادامه دادم.

یه آخر هفته مامان و بابا بخاطر کاری مجبور شدند برند شمال. خانه مادربزرگم هم اکباتان بود (هنوز هم هست) قرار شد ما شب برای خوابیدن و غذا خوردن بریم اونجا. اما بعدازظهر ها بریم خانه و درسهامون رو بخوانیم یا کتاب دفترمون رو برداریم. خواهرم هم که گفتم دانشجو شده بود و سرش شلوغ بود. ۵ شنبه بعد از ظهر تنها بودم و کیان هم که از قبل خبر داشت، زنگ زد. کیان هم جزء پسرهایی بود که کنترل زیادی روش وجود داشت. برای همین هم از تلفن عمومی پایین خانه مون زنگ زد. تلفن عمومی شلوغ بود و مجبور بود هر چند دقیقه قطع کنه و دوباره زنگ بزنه. (خوب اون موقعها که موبایل اختراع نشده بود که. مردم از تلفن عمومی استفاده می کردند و تلفنها هم اکثرا شلوغ می شد!) آخرش از این شکل حرف زدن خسته شد و خواهش کرد که بذارم بیاد بالا. اولش مخالفت کردم. اما بعد که خودم هم از پنجره شلوغی تلفن رو دیدم و با گرفتن قولی که کار خلافی نکنه راضی شدم بیاد بالا... سی دی "باور کن گوگوش" رو گذاشتم و لباس مرتب تری پوشیدم (یه بلوز و شلوار صورتی رنگ بود). کیان اومد. خانه رو کمی نگاه کرد و با هم به اتاق من رفتیم. گفت چندین سال بود که آرزوی دیدن این اتاق از نزدیک رو داشته و ازم بخاطر رسوندنش به آرزوش تشکر کرد. از حرفش خیلی لذت بردم...بعد از یک ساعتی که حرف زدیم و توی خانه چرخیدیم توی پذیرایی خانه روی یک مبل دو نفره کنار هم نشستیم. کیان سعی می کرد بغلم کنه و من هم مقاومت می کردم. از جاش بلند شد و روبروی من ایستاد. کوسنی که روی مبل بود رو انداخت رو سینه ام و خودش هم به اون تکیه داد و...من رو بوسید...اولین بوسه زندگیم (برای کیان هم اولین بود ها!)...یه بوسه کوچک و معمولی (فکر نکنید دو تا بچه ۱۵-۱۶ ساله اون موقعها فرنچ کیس بلد بودند ها! فقط لبهامون رو هم قرار گرفت! همین!)...اما همون بوسه هم همه وجودم رو داغ کرد. نمی دونستم چه حسی دارم. نمی تونستم بفهمم...خجالت...ترس...لذت...متفاوت بود. شاید همه اینها بود...از جایم بلند شدم و باهاش دعوا کردم. ازش خواستم از خانه بره بیرون و تنهام بذاره. سعی کرد از دلم در بیاره. اما نتونست و رفت...

حال خودم رو نمی فهمیدم...رفتم خانه مادربزرگم و به بهانه درس همش توی اتاق موندم و فکر کردم. لحظه های اون چند ساعت رو بازسازی می کردم برای خودم. حس گرمای تنش هنوز هم برام لذت بخش بود. اما حسِ گناه، ترس، خجالت دائم پر رنگتر می شد و حس لذت رو کمرنگ می کرد...در آخر من موندم و یک حس...احساس می کردم ازم سوءاستفاده شده! حس می کردم به اعتمادم و عشقم خیانت شده...اون موقع و توی اون سن فکر می کردم لذت جسمی نمی تونه با عشق همراه باشه! فکر می کردم عشق رو زیر سوال می بره...تصمیمم رو همون موقع گرفتم." فردا صبح می رم خانه و باهاش حرف می زنم! بهش می گم که حاضرم بخاطر عشقی که بهش دارم هر فداکاری در حقش بکنم. اما ازش می خوام با هام رو راست باشه و با احساساتم بازی نکنه. اگه عاشقم نیست بهم بگه!!!"

فردا صبح رفتم خانه خودمون، کنار پنجره. باورش نمی شد که من باز هم برم. اون هم فرداش و تازه با ایماء و اشاره دعوتش کنم خانه مون!!! با حداکثر سرعت خودش رو رسوند دم خانمون...حرفها؟ همش فراموش شد. حرفی نزدم...گذاشتم بغلم کنه و من رو ببوسه...الان که فکر می کنم حسِ کنجکاوی آمیخته به شهوت توی وجود خودم هم بود. فقط نمی خواستم به خودم اعتراف کنم...رفتیم توی اتاق من و...اولین تجربه هم آغوشیمون رو رقم زدیم""...تجربه خاصی نبود...کوتاه و حتی دردناک...حتی بوسه و کنارهای لازم رو هم نداشتیم...بعد از تمام شدن هم بلافاصله رفت...

حس اون روز اصلا قابل وصف نیست. مثل یک آدم مست بودم. هیچ چیزی رو نمی فهمیدم. حسی نداشتم و مسخ شده بودم...فردا صبح که از خواب بیدار شدم و باید می رفتم مدرسه، حس کردم همش خواب و رویا بوده. اما دردی که داشتم چیز دیگه ای می گفت...من که توی مدرسه همیشه شر و شلوغ بودم و همه دوستان نزدیکم از ماجرای من و کیان خبر داشتند، اون روز ساکت بودم...به هیچکدوم از دوستانم حرفی نزدم و درد ناشی از نشستن روی نیمکتهای سفت مدرسه رو تحمل می کردم...بعد از ظهر که با کیان حرف زدم، اولین سوالم این بود که خواب دیدم یا واقعا اتفاق افتاد؟ اون که توی آسمونها بود و حس می کرد مرد شده، تایید کرد که اتفاق افتاده. سوال بعدیم هم این بود که نکنه حامله بشم؟! (کیان هنوز هم از یادآوری این حرف می خنده و مسخره ام می کنه! آخه خوب س*ک*سی که ما داشتیم توش امکان حاملگی وجود نداشت اصلا!!!)...اما رفتار کلی کیان خوب بود و هنوز هم از عشق می گفت...

بعد از اون اتفاق زیاد اکباتان نموندیم...آخرین شبی که خانه اکباتان بودیم شب یلدا بود...سی آذر سال ۱۳۷۲...سخت ترین و بدترین شب یلدای زندگیم بود که هنوز هم خاطره اش توی وجودم هست...خانه مادربزرگم با کلی آدم دیگه مهمون بودیم و من چندین بار جلوی جمع گریه کردم...

فرداش خواهرم اومد دم مدرسه دنبالم و با هم رفتیم خانه تا آخرین وسایلمون رو جمع کنیم. آخه من به بهانه اینکه سنتورم آسیب می بینه و می خوام خودم ببرمش، خواستم تنهایی با خانه خداحافظی کنم...خانه سرد و خالی بود...رفتم توی اتاقم و کاری که مدتها منتظرش بودم رو کردم...تمام روزنامه ها رو جر دادم! آخ که چقدر کیف داشت...از بالا کیان رو هم دیدم که از مدرسه اومده بود. اما چون منتظر من نبود اصلا بالا رو نگاه نکرد و من بدون خداحافظی با اون، اکباتان و خانه ای که توش بچگیم رو گذرونده بودم و عاشق شده بودم رو ترک کردم...

""بعدا نوشت: بابا هی نیاین بگین بکارتت از دست رفت و شجاع بودی و ...! من که گفتم کیان به سوال حامله شدنم خندید و نشستن دردناک بود و این چرت و پرتها. باید حتما به شکل واضح س*ک*سمون رو براتون توضیح بدم و اسم ببرم؟! چرا متوجه نیستید؟؟؟ حالا باز بیاین بگین ها...من که روم نمی شه لغتش رو بنویسم!

* ادامه داره...اما قول نمی دم پست بعدیم باشه ها...

** مطمئن نیستم اما فکر می کنم همه دخترها توی اون سنین در مورد س*ک*س این حس دو گانه رو داشته باشند...در واقع من فکر می کنم دخترها تا حدودا ۱۸ سالگی س*ک*س رو کاملا Ignore می کنند. نظر شما چیه؟

*** وقتی نوشته هام درشت میشه حس بدی نسبت به صفحه وبلاگم دارم. پس دوباره مثل قبل می نویسم. شما هم می تونید کلید Control رو نگه دارید و پیچ روی Mouse (اسم داره؟ چیه؟)رو به سمت خلاف جهت خودتون بچرخونید و صفحه رو بزرگ کنید! مرسی...

**** خدایا کیان دیگه داغون شده ها! مگه نمی بینی؟ چرا کار خوب براش پیدا نمی شه پس؟

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE (درسته؟!)، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

***** جواب کامنتها رو هم دادم.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 17 تیر1387 ? موضوع: گذشته ها ?

خاطرات کودکی

کلاس دوم راهنمایی بودم.  اون موقع ها ما خونمون شهرک اکباتان بود. مدرسه هم همون جا می رفتم. در واقع مدرسه خیلی بهم نزدیک بود. یعنی اصلا توی بلوک خودمون بود. (اسمش چرا یادم نمیاد؟؟؟ حضرت فاطمه بود؟ یا اون دبستانمون بود؟ در هر حال بلوک B1) برای همین خودم می رفتم مدرسه و بر می گشتم. تا اون موقع هیچوقت فکر نکرده بودم که پنجره های اتاقم سوژه خوبیه و اصلا چقدر توی خانه ها دید داره و ... البته همیشه عاشق پنجره های زیاد خونمون بودم. بخصوص اتاق خواب من، که دیدش به کوههای شمال تهران و قله دماوند بود. معمولا هم می رفتم و پشت پرده، روی طاقچه پنجره می نشتم و پایین رو نگاه می کردم (ما طبقه ۹ بودیم). اما اونروز صبح، موقعی که مشغول لباس پوشیدن بودم و مثل همیشه پرده های اتاقم کنار بود، احساس کردم چشمهای کسی روم سنگینی می کنه. وقتی دقت کردم، دیدم پسر جوونی از پنجره اتاق خانه روبرویی ذل زده و داره بدن بدون لباس منو نگاه می کنه!!!آخه از اون دخترهایی بودم که خیلی زود بدنم حالتهای زنانه پیدا کرده بود. در واقع حتی بلوغ جسمی رو هم یکسالی بود گذرونده بودم. وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم، برام دست تکان داد! سریع لباس پوشیدم و با عصبانیت پرده اتاق رو کشیدم...اما این ظاهر قضیه بود. اون ته ته های دلم به حس خوبی بهم داده بود. حس مورد توجه قرار گرفتن! یه جورایی از اون فاصله دور نگاهش تنم رو گرم کرده بود...

 گذشت و رفتم مدرسه. ظهر، موقع برگشتن، معمولا با چندتا از دوستهام می اومدیم خانه، پایین وروردیمون دیدم همایون که یکسال از من بزرگتر بود و همسایه طبقه پایینینمون بود، با چند تا پسر دیگه که نمی شناختمشون ایستادن. به محض اینکه ما نزدیک شدیم یکیشون رو بلند صدا زد "کیان! اومد..." بهش که دقیق شدم دیدم شبیه هیکل پشت پنجره است. اما مطمئن نبودم...به روی خودم نیوردم و از دوستهام خداحافظی کردم و رفتم خانه.

اما از اون روز شروع شد...هر روز و هر دقیقه حواسم به پشت پنجره و خانه روبرویی بود. روزی چند بار می رفتم پشت پنجره و در ظاهر!!!بی تفاوت به مناظر بیرون نگاه می کردم. اما همه وجودم منتظر اومدم اون بود. وقتی میومد با حالت قهر و عصبانیت می رفتم کنار. اون هم می رفت. تا برمی گشتم سر جام اون هم میومد! مواقعی هم که وانمود می کردم برام مهم نیست و بی خیال می موندم، شروع می کرد ادای من رو در آوردن! هر جوری که دستم رو می ذاشتم یا موهام رو تکون می دادم اون هم تکرار می کرد. شده بود یه بازی برام که بدون اون نمی تونستم سر کنم. اگه روزی خانه نبود و یا به هر دلیلی نمی اومد کنار پنجره غصه ام می گرفت. گاهی هم روزها که از مدرسه بر می گشتم سر راهم می موند و با دوستهاش مسخره بازی می کردند. اما هیچ حرف شخصی نبود. چند بار هم با ایما و اشاره از دم پنجره ازم  می خواست که شماره اش رو بگیرم و بهش زنگ بزنم. اما من ظاهر قضیه رو خشن و جدی حفظ می کردم!

این بازی دو سالی ادامه داشت. کم کم مامان بهم شک کرده بود و به راحتی قبل نمی تونستم ساعتهام رو پشت پنجره بگذرونم. اما در هر حال وجود داشت. وقتهایی هم که مهمون داشتیم و دختر عمه ام یا دختر خاله هام خانمون بودند، دست جمعی می رفتیم کنار پنجره و مسخره بازی در میاوردیم و می خندیدیم. توی این مواقع، یه دفعه دختر عمه ام ازش شماره گرفت. یعنی اون با انگشتهاش عدد ها رو نشون می داد و دختر عمه ام هم می نوشت. بهش زنگ نزدم، اما شماره رو نگه داشتم...

دورانی بود...پر از خاطه و لذت بخش...اون دوران کتاب "پنجره" از "فهیمه رحیمی" هم تازه گل کرده بود و با خواندنش بیشتر عاشق پنجره و دنیاش شدم. (چیه؟ کتاب چرتیه و اصولا نویسنده در پیتیه؟ خوب خودم می دونم اما اون موقع عاشق کتابهاش بودم! همین که هست!)

تابستون بود. سال تحصیلی باید می رفتم اول دبیرستان. مامان و بابا تصمیم گرفتند که از اکباتان بریم. با هم می رفتیم و خانه های مختلف رو می دیدیم. خانه های نو و محله های جدید...حس جالب و هیجان انگیزی داشت...آخرش خانه رو انتخاب کردیم. نو ساز نبود. برای همین هم چند ماهی کار و بنایی توش داشت.

اون موقع که بود که دوباره به یاد پنجره و کله گرد پشتش افتادم...

تصمیم گرفتم بالاخره یه بار بهش تلفن کنم و به اصطلاح باهاش خداحافظی کنم. به دلیل بنایی خانه جدید خیلی از بعدازظهر ها مامان خانه نبود و بالا سر عمله و بنای ساختمون بود. بالاخره یه روز زنگ زدم. بعد از چند تا بوق زدن گوشی رو برداشت. خودش بود. سلام کردم و پرسیدم آقا کیان؟ گفت بفرمایید و شما؟ من هم خودم رو معرفی کردم که مارال هستم و ...نذاشت بقیه اش رو بگم. ذوق زده با تلفن اومد کنار پنجره و گفت بالاخره چی شد که زنگ زدم و اینکه دو سال منتظر این تلفن بوده!

این اولین تماس بود...تماسی که تا همین امروز عشقش وجودم رو داغ می کنه...

یکی ازم خواسته بود داستان آشناییم رو با کیان بگم. خوب این اولش بود. مال ۱۵-۱۶ سال پیشه. از اون موقع تا حالا که باز هم کنار هم هستیم، خیلی اتفاقها افتاده. شاید یه روزی بیشتر نوشتم...

پی نوشت ۱: جواب کامنتها رو می دم. دادم، می تونید توی کامنتدونی ملاحظه بفرمایید

پی نوشت ۲: ولنتاین؟ عالی بود. خیلی خوش گذشت! انقدر کیان برام کادو گرفته بود که باور نمی کردم! معلوم نبود کجا قایمش کرده بود؟ لیمو ترش هم رفتیم... خانه تکانی رو هم مشغولم...کارم هم همچنان خیلی زیاده!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 6 اسفند1386 ? موضوع: گذشته ها ?

یک شب وحشتناک

- یه خبر خوب دارم عزیزم... داره می ره مسافرت. با همون دوستهاش که مراسم اکس خوری دارن. می رن شمال. البته فقط یک شب. اما شب خوبی می تونیم داشته باشیم...

.

.

.

.

شمال زلزله اومد!

.

.

.

.

- این پسر ترسوی ننر (دوستِ...) نمی ره. می گه می ترسه دوباره زلزله بیاد! حالا چیکار کنیم؟ دلم برات تنگ شده.... .

- اشکال نداره عزیزم. یه فرصت دیگه

- البته می دونی که از برنامه اکس خوریشون نمی گذرن. خانه ما که اجازه ندارن بیان. اما خانه شایان می خوان برن. شب هم نمیاد خانه. ریسک بکنیم؟

- مطمئنی نمیاد؟

- آره بابا، مراسمشون خودش تا نصف شب طول می کشه. بعدش هم دیگه حوصله هیچی ندارن انقدر حالشون بد می شه.

- پس میام!

-

.

.

.

.

شب عالی بود. همه چی.

لختِ لخت خوابیدیم... یه صدایی میاد....فکر می کنم خواب دیدم. اما نه! صدای زنگ دره! ساعت چنده؟ ۳ صبح؟؟؟ خدای من حتما ...ه! توی یه خانه ۶۰ متری چه جوری می شه قایم شد؟ نمی دونم چه حسی دارم... تمام بدنم کرخته. اصلا همه حسهای بودنم از بین رفتن. بدون هیچ حرفی میره توی بالکن کوچولوی اتاق خواب. می رم پرده رو بکشم. می بینم نیست!!! دیوانه!!! پرید پایین! از طبقه سوم! پایین رو نگاه می کنم... نیست...حتما چیز مهمی نبوده که بلند شده و رفته...در و باز می کنم.

- چرا انقدر دیر در رو باز کردی؟

- برو بابا، زهره ام ریخت! نصف شبی! چرا اومدی؟ قرار نبود بیای.

- جای خواب کم بود. اومدم.

سعی می کنم بخوابم...نمی شه...کی ساعت ۷ می شه تا بره؟ اه! چرا زمان نمی گذره.

.

.

.

.

.

ساعت ۷ صبح:

- کجایی؟

- تو رو خدا زودتر بیا...دارم می میرم!

- کجایی؟؟؟؟

- بیمارستانِ ....بخش اورژانس....پام! می گن عمل می خواد

هیچی نمی فهمم. چه جوری حاضر شدم؟ چی پوشیدم؟ چه جوری اون مسیر رو رفتم؟

.

.

.

.

بیمارستانِ ... ام. روی یه تخت خوابیده. از درد لرز کرده و می لرزه. از پاش عکس می گیرن. مچ پا ۴ تا شکستگی داره و ساق پاش هم یکی! باید عمل بشه.  به خانه زنگ نمی زنه. نمی خواد اینجوری ببیننش. پول لازم داریم. آخه بیمه نیست که! بهش مورفین زدند. بالاخره داره می خوابه.

از بیمارستان میام بیرون. به چند نفری زنگ می زنم. خوب از هر کدوم یه مقداری پول می شه گرفت. دوستهای خوبی هستن.

در عرض دو ساعت ۸۰۰ تومان جمع شد. برای شروع خوبه.

بیمارستانم. حالش خوب نیست. خیلی درد داره. به مامانش زنگ می زنه. می دونه نمی تونم کنارش باشم. پول رو بهش می دم. می گه برو! نمی تونم. می مونم تا مامانش بیاد. از دور مراقبش هستم. بالاخره میاد. اونم حالش بده. نگرانشه. میام بیرون.

روزهای بعدیم رو اصلا نمی فهمم! احساس گناه و مقصر بودن همه وجودم رو گرفته....

 

پی نوشت ۱: داستان مالِ چندین سالِ پیشه. اما هنوز هم درد و اثرش مونده

 

پی نوشت ۲: اون آگهی کار همچنان به قوت خودش باقیه.

    آقایون! خانمها! این یک آگهی برای پیدا کردن کاره. شاید تا مدتی پای پستهام بذارم! آیا برای کسی که عاشق کامپیوتره و با سخت افزار و نرم افزار تا حد زیادی آشناست و دارای مدرکMCSE  هست، کاری  سراغ دارید؟؟؟ ترجیحا کار شبکه دیگه! این آگهی واقعا جدیه و اگه کسی سراغ داره بهم جواب بده لطفا

 

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 12 آذر1386 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com