تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها 14

این دیوونگی ها و شیطنتها روز به روز بیشتر می شد و من هم روز به روز کمتر قکر می کردم.

اون موقعها ما سالهای آخر دانشگاه رو می گذروندیم. برای بیشتر کلاسها باید می رفتیم بیمارستان دانشکده مون که توی محمد شهر کرج بود. ساعت 9 صبح باید حضور می زدیم و ساعت 3 بعد از ظهر هم خروج! از اونجایی هم که تقریبا همه بچه ها با سرویس می اومدن و بر می گشتند، هیچ کس ورود و خروج در رو چک نمی کرد. برای همین هم من و بیتا، تقریبا هر روز، با ماشین من، که اون موقعها دیگه به یه ماتیز نقره ای تبدیل شده بود، صبح می رفتیم تا کرج، حضوری می زدیم، برمی گشتیم تهران، ایران زمین دور می زدیم، و دوباره برای ساعت ۳ می رفتیم کرج!!! (شانس آوردم اون موقعها هنوز این بنزین سهمیه ای نبود ها!!!)

دیوونگی های اون مدتم حد و اندازه نداشت. با هر کسی که می رسید س*ک*س داشتم و تقریبا هیچ کدومشون از وسایل امنیتی کا*ندو*م استفاده نمی کردند! فکر کنم فقط خدا دوستم داشت که الان هیچ بلایی سرم نیومده! آخه اکثر اون پسرها همون جوری که با من بودن، با هزار نفر دیگه هم بودن!

یه بار تو همین دور دور زدنها، یه پسری بهم گیر داد. راستش الان اسمش هم یادم نیست. اما فوق العاده قیافه اش شبیه پشه بود! من هم بهش می گفتم (البته جلوی بیتا ها!) آنوفل (اسم یه نوع پشه است)! آنوفل دومین باری بود که گیر داده بود. دفعه اول فکر کنم همون روزی بود که بسیج ما رو گرفت و باعث آشناییم با مرتضی شد. خلاصه که دفعه اول بهش زنگ نزده بودم. راستش انقدر از مدل و قیافه اش بدم اومده بود که برام اهمیتی نداشت. از اون پسرهای سبزه تند بود که از چشمهاشون مارمولکی و موذیگری می بارید! اما دفعه دومی که شماره گرفتم، واقعا نمی دونم چرا زنگ زدم!!! خلاصه دوستیمون شروع شد. از اون مدلهایی بود که از همون دفعه اول حرفهای عاشقانه پای تلفن می زنند و صداشون رو جوری می کنند که همون پای تلفن ل*خ*تت می کنن! خیلی هم ادعای غیرت و این اراجیف می کرد! من جدیش نگرفته بودم و همچنان به بقیه کارهام مشغول بودم و در کنارش به اون هم زنگ می زدم. چند باری توی ایران زمین همدیگر رو دیدیم. بهم اعتراض کرد. اما من گفتم شیطونی نمی کنم و بخاطر بیتا می آم و خود اون چرا می آد! که اون هم می گفت با بقیه دوستهاش می آد (راستش راننده نبود و همیشه پشت ماشین دوستهاش می نشست.). خلاصه که به اونها نتونست گیر بده. خیلی اصرار به تنها دیدنم توی خانه داشت که خوب می دونستم برای چیه. اما تا یه مدت جور نشد. تا اینکه یه شب، خانه یکی از دوستهاش خالی می شد و کلید هم دست اون بود. قرار شد برم و شب هم پیشش بمونم. من خیلی وقتها شب می رفتم خوابگاه پیش بیتا و بقیه بچه ها. برای همین مشکلی نداشتم. تلفن خوابگاه هم که گرفتنش انقدر سخت بود که مطمئن بودم مامان زنگ نمی زنه! تا اون موقع شب پیش کسی نبودم. البته به جز پیش رامین و نادر و فرمین که اون هم تنها نبودم و با بیتا و پگاه می رفتیم... قرارش رو گذاشتیم... همون روز با بیتا توی ایران زمین با دو تا پسر آشنا شدیم. در واقع بیتا با یه پسری به اسم امیر حسین آشنا شد که خیلی ازش خوشش اومد و چند وقتی بود تو کفش بود. پسره سبزه، با چشمهای سبز روشن بود و هیکل ورزیده ای هم داشت. (آخ که چقدر بیتا این پسر رو اذیت کرد. پسره عاشق بیتا شده بود و ... که بماند!). بیتا می خواست بیشتر پیشش باشه و برن ناهار بخورند. پسره هم ماشین نداشت و دوستی که همراهش بود عجله داشت و نمی خواست بیاد. برای همین من هم مجبور بودم باهاشون باشم. امیر حسین به یکی از دوستهاش زنگ زد که اون هم بیاد، تا من هم تنها نباشم. رفتیم دنبال پسره و چهار تایی رفتیم بیرون. بیتا و امیرحسین پشت نشستند و مشغول ... شدند، و گفتند بریم ولیعصر دور بزنیم. من که هم خسته شده بودم و هم حوصله رانندگی توی خیابان شلوغ رو نداشتم، نشستم کنار و اون پسره (اسمش یادم نیست!!!) رانندگی کرد. توی همون دور زدنها و دنبال رستوران گشتنها، ماشین آنوفل از بغلمون رد شد و خوب دقیقا هم من رو دید!!! ما هم کلی عکس العمل نشون دادیم و من و بیتا جیغ و ویغ کردیم. به اینها هم که متعجب شده بودند، گفتیم پسر عمو مه! خلاصه غذا رو با اونها خوردیم و جدا شدیم. تقریبا مطمئن شده بودم که قرار امشب کنسل می شه. بهش زنگ زدم و فکر می کردم یه دعوایی می شه قضیه تموم می شه. اما بر خلاف انتظارم اصلا بد برخورد نکرد و قربون صدقه ام رفت!!! مطمئن بودم من رو دیده، اما گفتم می خواد بازی کنه و تصمیم گرفتم تو این بازی منم پیش برم! قرار شب رو گذاشتیم. من هم رفتم خانه و آماده شدم. حالا اون شب هم مامانم یه مسافرت یه دفعه ای براش پیش اومد و موبایل رو ازم گرفت. ماشین رو هم خواهرم صبح زود می خواست. مامان کلی گیر داد که خوب امشب نرو خوابگاه. اما من کوتاه نیومدم و تقریبا با دعوا از خانه بیرون اومدم. خانه ای که قرار داشتیم شهرک غرب بود. توی خیابان زر افشان (فکر کنم). یکی از اون خانه ویلایی های بزرگ بود. رفتم تو. اما چشمتون روز بد نبینه. آنوفل کاملا با توپ پر بود و انقدر عصبی و بد اخلاق بود که خدا می دونه... لحظه های وحشتناکی رو گذروندم! تهدیدم می کرد. یه وقتی می گفت کتکم می زنه. یه وقتی می گفت الان قراره دوستهاش چند تایی بریزن اینجا و ترتیبم رو بدن! آخرش هم بعد از چند ساعت تهدید کردن، با حالت وحشتناکی مجبورم کرد که س*ک*س کنیم. من با گریه همه کار براش کردم و هر چیزی رو که امتناع می کردم، می گفت پس دوستهام رو می خوای، نه؟!!! خلاصه که دمارم رو در آورد... بعد از اینکه کارش تموم شد بهم گفت می تونم برم! البته می گفت که مجازاتم رو کشیدم و اگه می خوام می تونم دوستش بمونم. می گفت هنوز دوستم داره و من رو می خواد!!! که من انقدر حالم بد بود، اصلا حاضر نشدم اونجا بمونم و فقط گفتم می خوام برم بیرون. می دونستم اون شب بیتا با یکی از دوست پسرهاش قرار داره که اتفاقا شماره اش رو من هم داشتم. از همون خانه بهش زنگ زدم و خوشبختانه با هم بودن. از بیتا خواستم بیان دنبالم. آنوفل هم من رو تا خیابون اصلی رسوند. توی ماشین سعی کرد دستم رو بگیره. اما من پسش زدم و اون هم گفت یه روزی از از دست دادنش پشیمون می شم!!!که البته هیچ وقت نشدم!!! توی خیابان، ساعت ۱۲ شب من رو ول کرد! توی خیابان نیم ساعت، یه ساعتی ایستادم. داشتم از ترس سکته  می کردم. کلی ماشین جلوی ام تزمز می کرد. بالاخره بعد از یه ساعت بیتا اینها اومدن. البته اونها همون موقعها توی خیابون بودن و تو شهرک بودن. اما خیابان رو اشتباه رفته بودن! زرافشان (اگه اسمش رو درست بگم!) توی شهرک غرب اسم دو تا خیابانه و اونها خیابان اشتباه رو رفته بودند. خلاصه که سوار شدم و بیتا منتظر بود توضیح بدم. دوستش جایی پیاده شد که چیزی بخره و برای بیتا حرف زدم. اونجا حتی گریه هم نکردم. بیتا سعی کرد آرومم کنه. آخر پیشنهاد داد به حافظ زنگ بزنم و اگه بیداره اون رو ببینم. زنگ زدم و بود. توی خیابان قرار گذاشتیم و من بیتا و دوستش رو تنها گذاشتم و رفتم پیش حافظ. طفلک نمی دونست چیکار کنه! من هم بغضم ترکیده بود و فقط گریه می کردم... آخر مجبور شدم بگم خانه دعوام شده و زدم بیرون. خیلی دلش می خواست پیشم بمونه. اما نمی تونست. شب باید می رفت خانه. خلاصه که بعد از اینکه آروم شدم، دوباره به بیتا زنگ زدم و با هم رفتیم خوابگاه!

اون شب وحشتناک هم گذشت... درسی که لازم بود رو از اون اتفاق نگرفتم و به کارهام ادامه می دادم. البته دیگه بدون اینکه کسی رو بشناسم باهاش قرار این جوری نمی ذاشتم...

ادامه دارد...

به من: فکر کنم بالاخره شناختمت. البته آدرس ای میلت با اونی که توی وبلاگته فرق داره! اما همیشه از آیکون های زیادی استفاده می کردی. هزار بار گفتم، باز هم می گم. از کامنتی که بدون اسم باشه خوشم نمی آد. می خواد فحش بهم بده، میخواد ازم تعریف کنه! چرا فکر می کنی که کامنتهایی که با اسم خودت می ذاشتی برام مهم نبود؟! اگه درست شناخته باشم از همون موقعی که سر و کله "من" توی کامنتدونیم پیدا شد، دیگه از "م" خبری نشد! اما از اونجایی که نمی شه برات کامنت گذاشت، نتونستم هیچی بگم و جویای احوالت بشم! اصلا نمی فهمم چی باعث شد کامنتهات رو خصوصی و بدون اسم بذاری! از این به بعد هم هر چی کامنت خصوصی برام بذاری، تاییدش می کنم. بدون هیچ کم و کاستی! از کارت هم اصلا خوشم نیومد! خیلی بچه گانه بود!

پی نوشت: جواب کامنتها رو میدم ها. می بینید اصلا؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 13

 توی همه ارتباط هام یه تلاشی وجود داشت: با آدمی رابطه نداشته باشم که نسبت به من پایبند و وابسته بشه. دو تا دلیل برای اینکار داشتم. اول اینکه همون طور که قبلا هم گفتم با این فکر خودم رو گول می زدم که اگه توی رابطه هام احساس خرج نشه، خیانت محسوب نمی شه! دوم هم اصلا دوست نداشتم با احساسات آدمهای دیگر بازی کنم (این رو اصلا برای خوب نشون دادن خودم نمی گم! من واقعا این مسئله همیشه برام مهم بوده و هنوز هم هست!). همه حسم رو توی رابطه با پدرام سعی می کردم به خرج بدم... تو کامنتهاتون به این اشاره کردید که رابطه من با پدرام پس چی شد! حق دارین. راستش خودم وقتی به اون دوران فکر می کنم خیلی رابطه ام با پدرام یادم نمی آد. اما تا جایی که یادمه اون کرمانشاه بود و من تهران. هر شب با هم تلفنی حرف می زدیم و حسابی هم عشق و عاشقی می کردم!!! شاید با حرفهام و بهتر بودن با پدرام می خواستم گناهم رو فراموش کنم! من اون مدت بیشتر از قبل و همیشه سعی می کردم با پدرام خوب باشم!!! 

من سعی می کردم با پسرهایی ارتباط برقرار کنم که همسن و سالم باشند. چون اون موقع فکر می کردم اگه سنشون کم باشه، رابطه رو جدی نمی گیرند و هنوز دنبال خوش گذرونین. فکر می کردم پسرهای بزرگتر دیگه فکر تشکیل زندگی و این حرفهان و شاید کار به جاهای باریک بکشه... اما اشتباه می کردم. پسرهای جوانتر هنوز اکثریتشون انقدر معصوم بودند که عاشق بشن!

خوب مثل همه مسائل که اگه زیاد بشه از کنترل خارج می شه، روابط من هم از کنترل خارج شد! رابطه هایی پیش اومد که ناخواسته توش احساس دخیل شد.

(یه توضیح بدم که در موارد زیر خیلی تقدم و تاخر رعایت نشده و حتی اکثرشون همزمانی هم داشته!) 

یه روز من و بیتا مشغول دور زدن توی ایران زمین بودیم که از بس اینکار تکرار شد، سرگیجه گرفتیم. تصمیم گرفتیم یه ذره استراحت کنیم. توی یکی از کوچه های فرعی خیابان، به طور عمودی نسبت به خیابان اصلی ایستادیم و دور زدن بقیه رو تماشا می کردیم. کنارمون هم یه باجه تلفن عمومی بود. چند دقیقه ای از اینکارمون نگذشته بود که یه پراید سفید با دوتا پسر خیلی خیلی داغووون، کنارمون نگه داشتند و سعی کردند توجهمون رو جلب کنند. اما واقعا پسرها خیلی خیلی معمولی و حتی زشت بودند. اصلا چیزی نبودند که بخوایم براشون وقت بذاریم. سعی کردیم بی تفاوت باشیم. اما اونها اصلا بی خیال نمی شدند و سیریش وار گیر داده بودند! آخرش دوتایی شون پیاده شدند. ما شیشه های ماشینمون پایین بود. هر کدومشون یه طرف ماشین ایستادند و شروع کردند مزه ریختن. یکیشون هم شماره اش رو روی کاغذی نوشت و توی ماشین گذاشت. من جلوی ماشین، سمت بیتا، یه عروسک ای یور (خر کارتون وینی پو!) داشتم که برادر پدرام برای تولدم گرفته بود. پسری که سمت بیتا ایستاده بود، خم شد و عروسک رو برداشت. همزمان من هم به سمتش خم شدم و حواسم از پسری که سمت من بود پرت شد. اما نتونستم عروسک رو نجات بدم! خلاصه اونها با عروسک من رفتند و سوار ماشینشون شدند و گفتند بیاین دنبالمون! با اینکه عروسک برام خیلی مهم بود، اما انقدر از پررویی شون بدم اومد که نرفتم و همون جا موندیم. بعد از چند دقیقه خودشون برگشتند. اما اینبار فقط دور می زدند، یکی شون هی عروسک رو نشون می داد و اون یکی هم قیافه اش فرق کرده بود. تا اومدیم بفهمیم این یارو چه تغییری کرده، یه پیکان سفید از ته کوچه به سرعت اومد طرفمون و پیچید جلوی ماشین! اون دو تا پرایدیه هم سریع گازش رو گرفتند و رفتند! از توی پیکانیه دو تا آقای بس*یجی ری*شو کثیف، در حالی که یکی شون اسلحه شون رو به سمتمون نشونه گرفته بود، گفتند ماشین رو خاموش کنید یا شلیک می کنم!!!! ماشین رو خاموش کردیم و با توهین بسیار ما رو بردند توی دفتر بس*یج ایران زمین که ما دقیقا عین احمقها جلوی درش ایستاده بودیم!!!!!! خلاصه رفتیم اونجا و یه آقایی که خوش اخلاق تر از اون احمق کلت به دست بود، ازمون بازجویی کرد. حالا قیافه من و بیتا هم کاملا بچه مثبتانه بود. چون از دانشکده جیم می شدیم و می رفتیم با مقنعه بودیم و تقریبا بدون آرایش! در واقع همیشه همون جوری می رفتیم ولگردی و توجه هم بهمون می شد! اما از شرایط استفاده کردیم و گفتیم دانشجوییم و اصلا ما کاری نکردیم. اون دوتا عوضی مزاحممون شده بودند (البته این رو که راست گفتیم!) جای اینکه اونها رو بگیرید ما رو گرفتید؟! اون هم اونجوری رو مون اسلحه کشیدید انگار مجرم و جانیم؟ گفتیم منتظر بودیم که تلفن بزنیم و چون هنوز با کسی که کار داشتیم نرسیده بود خانه، توی ماشین نشسته بودیم تا یه ربع بعد... با این حرفها اون آقا قانع شد و حتی ازمون عذرخواهی کرد و توصیه کرد دخترهای به این محترمی بهتره توی این خیابان نیان!!!! خلاصه از توی دفترشون بیرون اومدیم... یه توضیح بدم که من عینکی هستم و معمولا هم عینکهای آفتابیم رو هم شماره دار می کنم. معمولا هم جعبه عینکم رو (حالا یا آفتابی توش بود و یا عینک خودم) پشت فرمون (توی گودیی که پرایدها دارند)، می ذاشتم... وقتی ما رو در اون حالت گرفتند هوا روشن و آفتابی بود و من عینک آفتابیم چشمم بود، اما وقتی اومدیم بیرون، هوا داشت رو به تاریکی می رفت و عینک آفتابی نیاز نبود. خواستم عینکم رو عوض کنم که دیدم جعبه عینک نیست!!! داشتیم می گشتیم که یه دفعه بیتا یادش افتاد اون پسر دومی چرا متفاوت و عجیب به نظر می رسید. اون عینک من رو زده بود چشمش!!!! در واقع وقتی یکی شون عروسک رو برداشته بود و سرم رو گرم کرده بود، اون یکی هم عینک من رو گرفته بود!!!! حالا من باید چیکار می کردم؟! عروسک رو می شد یه جورایی بی خیالش بشم و فرض کنم کسی نمی فهمه. اما عینکم چی؟! چه جوری می رفتم خانه؟ رانندگی بدون عینک خیلی برام سخت بود! حالا ۱۰ تا شماره تلفن تو ماشین بود که نمی دونستیم کی به کیه!!! بیتا توی شماره ها گشت و یکی یکی تلفنها رو از طریق اسمهاشون حذف کردیم. موند یه شماره با اسم مرتضی! به این نتیجه رسیدیم که خودشونند. از یه تلفن کارتی توی خیابان بهش زنگ زدم: سلام کردم و گفتم من همونیم که یه ساعت پیش توی ایران زمین بهم گیر دادی و به زور شماره دادی! منتظر بودم جا بخوره و سریع بپرسه ای وای...چه جوری از دست اونها خلاص شدین و ... . اما اون هیچی نپرسید و گفت آهان بله! شوکه شدم اما باز گفتم می خواستم ببینم عینک و عروسکم دست شماست؟! گفت توی ماشین سوار شدین افتاده؟!!!! من رو می گید داشتم آتیش می گرفتم. گفتم نه خیر. شما از توی ماشینم دزدیدی و سرش داد زدم! پسره گفت چرا تهمت می زنید خانم؟ چرا داد می زنید؟ اصلا می شه بگین ماشین چی بود؟ پراید بود؟ گفتم  آره. مشخصات پسرها رو داد و دیدم خودشونند. گفت می دونید چیه خانم محترم، من دو تا دوست دارم سپهر و علی، که هر وقت می رن بیرون شیطونی شماره من رو می دن!!!! حالا هم درست برام تعریف کن قضیه چیه و من چیکار می تونم بکنم! خلاصه که براش تعریف کردم و اون خیلی خیلی خیلی مودبانه باهام صحبت کرد و قول داد که برام پس بگیره و خودش بهم بده. بهم گفت اون دو تا پسر هم، انقدرها عوضی نیستند. هر دوشون دانشجوهای پزشکی دانشگاه تهرانند!!!!! و البته هر سه شون بچه های مدرسه مفیدند! (نمی دونم شما مفید رو می شناسید یا نه. ولی از اون دبیرستانها بود که پسرهاشون رو شستشوی مغزی می کردند و همشون حسابی مومن و نماز خوان می شدند!!! حالا اینها چه جوری قِسِر در رفتند خدا می دونه!)...خلاصه این شد شروع آشنایی من با مرتضی...مرتضی در طی دو قرار وسایلم رو برام پس آورد...قیافه اش فوق العاده معصوم و مهربون بود و البته شیطون. گفت همسنمه. اما بعدها فهمیدم کوچیک تر بود. اولین قراری که با هم گذاشتیم، مش*روب خوردیم و اون حالش بد شد. من هم مثل یه مامان مهربون تر و خشکش کردم و رفتم. بعد از اون ارتباطمون دوستانه تر شد و یه شب هم پای تلفن باز اون حالش بد بود و برام درد و دل کرد و از دوست دختری گفت که عاشقش بود و الان ارتباط نداشتند. من هم براش درد و دل کردم و تا حدی براش از زندگیم گفتم. مرتضی برام دوست *پسر نشد! مرتضی تبدیل شد به یه دوست برام. بعدها حتی از قضیه پدرام و کیان هم براش گفتم. تا همین پارسال هم هر از گاهی با هام تماس می گرفت و احوال پرسی می کردیم. اما چون کیان چند بار حساسیت نشون داد، ادامه ندادم و اون هم دیگه زنگ نزد...برام خیلی دوست خوبی بود. امیدوارم هر جا هست خوب و شاد باشه.

یه بار هم من و بیتا و پگاه، قرار بود شام بریم بیرون. بیتا گیر داده بود که چرا خودمون پول خرج کنیم. یه نفر رو پیدا کنیم بهمون شام بده!!! خلاصه با این فکر رفتیم ایران زمین ولگردی. البته با بیتا شرط کرده بودیم که اگه خیلی طول کشید بی خیال بشیم. اون روز کلی چرخیدیم. اما بر خلاف هر روز که هزار نفر بعد از شماره دادن پیشنهاد کافی شاپ و ناهار و شام می دادن، هیچکس حرفی نمی زد!!! بالاخره ناامید داشتیم می اومدیم بیرون از ایران زمین که یه پژو ۴۰۵ مشکی بهمون گیر داد. ۴ تا پسر توش بودند که همشون تابلو بچه بودن و بزرگترینشون خیلی داشت همسن ما بود. بیتا و کنار دستی راننده به هم گیر دادند و شروع کردند حرف زدن و ... من اون شب اصلا حوصله آشنایی با کسی رو نداشتم. برای همین هم اصلا راننده رو نگاه نکردم. حتی حلقه ام رو که همیشه موقع شیطنتها دست راست می ذاشتم، گذاشتم دست چپم! اما پسره و بیتا کلی گپ زدند. آخرش هم ما گفتیم می خوایم شام بخوریم که دعوتمون کردند! وقتی رسیدیم جایی که پیشنهاد دادن و پیاده شدیم، تازه راننده رو دیدم! یه پسر سبزه تند، با چشم عسلی روشن و لبهای فوق العاده خوش حالت! یه جورایی فوق العاده شبیه پارسا پیروزفر بود. البته با این تفاوت که لاغرتر و کوچک بود (البته از نظر من این نقطه ضعفش بوده ها! من از پسرهای هیکلی خوشم می آد!!). انقدر از قیافه اش خوشم اومد که سریع حلقه رو گذاشتم دست راست و به بیتا و پگاه گفتم فقط اگه این راننده بهم گیر داد، دوست می شم. کس دیگه ای حرف زد، من نامزد دارم ها! خلاصه رفتیم رستوران که دیدم راننده هم حسابی تمایل داره پیش من بشینه و گپ شروع شد. داوود هم سن من بود و دیپلمه. پدرش بازاری بود و اون هم توی بازار پیش پدرش کار می کرد. مهربونی از چشمهاش می بارید. چشمهای فوق العاده ای داشت. برخلاف اکثر چشم رنگی ها، چشمش معصوم بود! دوستی مون از اون شب شروع شد. رابطه بدون س*ک*س بود. چون اصلا مکان نداشت. ماکزیمم کاری که می کردیم توی ماشین منو می بوسید. بوسه هاش گرم نبود. می شد فهمید تازه کاره. اما بقیه رابطه عالی بود. دائم باهم به گشت و گذار می گذروندیم. دارآباد، بام تهران و کافی شاپ موزه دفینه پاتوقمون بود. برای هر کاری حاضر بود. داوود می خوام برم خرید، میای؟ داوود امروز بیکارم، تو حتما باید بازار باشی؟! امروز حوصله ام سر رفته و عصبی ام، میای؟ جواب همه این سوالها یه چیز بود! داوود در خدمت آماده بود. همیشه بود. فقط کافی بود بخوام. حتی با پدرش دعوا و مرافعه می کرد که بپیچه و بیاد پیشم! بیتا هم با مسعود (بقل دستی راننده) که پسر عموی داوود بود، دوست شد. قرار هامون اوایل ۴ تایی بود. اما اونها روابطشون مثل ما نبود. مسعود شر بود و بیتا هم آبرو داری نمی کرد. حتی یک بار وقتی می خواست بیاد سر قرار، اتو زده بود و مسعود هم دیدش! اما من و داوود دنیای خودمون رو داشتیم. کنارش بهم خوش می گذشت. اما نمی فهمیدم حس اون چیه. فکر می کردم پسری که همسن منه، خانواده اش مذهبی و بازاریه، دیپلمه است، نمی تونه برای منی که حتی از نظر ماه ازش بزرگترم، خانواده ام خدا رو هم به زور قبول دارند، دانشجوی دکترام، و مهمتر از همه مطلقه ام (این دروغ همیشگیم بود! آخه فکر می کردم اینجوری هم س*ک*س توجبه می شه و هم کسی فکر جدی نمی کنه!)، هیچ فکر و احساس جدیی داشته باشه. اما کم کم حس می کردم دوست دارم گفتنهاش مثل بقیه پسرها، ظاهری نیست. یه حس فوق العاده قوی پشتش بود! آهنگهایی که گوش می داد یا داریوش بود و یا فریدون فروغی!!! با اینحال رابطه رو ادامه می دادم. ۶ ماهی این دوستی وجود داشت تا نزدیک تولدش شد. گفت می خواد مهمونی بگیره و می خواد من هم باشم. خوب اول فکر کردم پارتیه و من هم نقش دوست دخترش رو بازی می کنم. اما اون گفت مهمونی جمع و جوره و خواهر هاش هم هستند. گفتم پس من چه جوری بیام؟ گفت خوب مگه چیه، بالاخره که باید زن داداششون رو ببینند!!! شکه شدم! نمی دونستم باید چی بگم. باهاش دعوا کردم. داد زدم سرش که یعنی چی! می گفت حرف بدی نزده و دوستم داره و می خواد باهام ازدواج کنه! سعی کردم با ملایمت اختلافها ر وبهش گوش زود کنم. می گفتم من مطلقه ام! مگه می شه مادرت قبول کنه. اما اون می گفت براش مهم نیست! مهمونی رو که نرفتم. سعی کردم باهاش قطع رابطه کنم. اما اون نمی ذاشت. مسعود باهام تماس گرفت و التماسم کرد که با داوود بهم نزنم. می گفت خواب و خوراک نداره... رفتم خانه مسعود و داوود رو دیدم. گریه کرد و ازم خواست نرم. حماقت دوم رو انجام دادم. اونجا باهاش س*ک*س کردم. فکر می کردم اینجوری ازم زده می شه. اما بعد فهمیدم اولین رابطه اش بود!!!! فکرش رو بکنید چقدر بیشتر به خودم وابسته اش کردم؟! باهاش دوباره قرار گذاشتم. اینبار سعی کردم چندتا از دروغهام رو رو کنم، بلکه شاید دلش رو بزنه. ما همه جا رشته امون رو پزشکی می گفتیم. آخه دانشکده ما خیلی تابلو بود و اگه کسی می خواست بیاد دنبالمون افتضاح می شد! گفتم دامپزشکی می خوانم و اسمم دروغ بوده. اما اصلا ناراحت نشد و دوباره گفت براش مهم نیست! فکر می کرد مشکلم دیپلمه بودنشه! همون موقع تلاشش رو کرد و وارد دانشکده مدیریت صنعتی شد! (گاهی خودم رو آروم می کنم که کارم توی زندگیش همین بود و حداقل مسبب یه پیشرفت تو زندگیش شدم!) ارتباط رو ادامه می داد. اما نه مثل قبل. نه هر روز. هفته ای، ماهی یه بار کافی شاپ همیشگیمون می رفتیم. تا یه روز بالاخره همه چی رو بهش گفتم. در مورد پدرام، کیان... باورش نمی شد. اول می گفت چون می خوای ازت دست بکشم، اینها رو می گی! اما بالاخره قبول کرد. برخورد بدی نکرد و حتی تا یه مدت بعد هم جواب تلفنهام رو می داد. یه بار دیگه ازم خواست قرار بذاریم و با هم رفتیم کافی شاپ و این دفعه اون دست پر اومد. با یه دختری توی دانشکده دوست شده بود و تقریبا نامزد. من رو مسخره کرد. حتی چاقیم رو! اون روز خیلی تحقیر شدم. اما هیچی نگفتم. بهش حق می دادم که خودش رو آروم کنه! چند ماه بعد از اون آخرین دیدار هم بهش زنگ زدم. این دفعه فحشیم کرد و گفت ازدواج کرده. واقعا از ته دلم آرزو می کنم راست گفته باشه و الان هم خوشبخت باشه. از صدمه ای که بهش زدم، خیلی ناراحتم. داوود بیشتر از تمام روابط دیگه ام بهم وابسته شده بود و دوستم داشت. کنارش بهم خوش می گذشت (البته منهای رابطه جن*سی مون!) خیلی دوست دارم ازش بشنوم و با خبر بشم. همیشه آهنگ نیاز فریدون فروغی من رو به یادش می اندازه... امیدوارم من رو بخشیده باشه...

یکی دیگه حافظ بود. یه هوندا آکورد که توی ایران زمین بهمون گیر داده بودند. باز هم اول با بقل دستی راننده شروع شد که به بیتا گیر داد و بعد از کلی مسخره بازی گیر داد که بریم همین الان خانه و مش* روب و ناهار بخوریم و ... اما ما کاملا مخالفت کردیم. بخصوص من. بیتا بدش نمیومد بره. اما من بهم برخورده بود. پسر یه جورای حرف می زد که انگار می خواد ج... ببره خانه اش! بعد از اینکه راضی نشدیم ، خودش حتی شماره هم نداد. اما راننده که یه پسر ریزه میزه و سفید بود، شماره اش رو داد دست بیتا و گفت بدش به راننده که من باشم! حافظ هم پسر فوق العاده ای بود. همسن بودیم و خانواده فوق العاده درست و حسابی داشت. خودش هم حسابداری می خواند و کار می کرد. هیچوقت اولین قرارمون یادم نمی ره. گفت بریم سورنتو (آخی خدا بیامرزدش!). در واقع قرار غروب و ساعت کافی شاپی بود. من اصولا از این تیپ آدمهایی نیستم که کلاس بذارم و جلوی پسرها غذا نخورم و یه پیتزا سفارش بدم و یه اسلایسش رو بخورم و ... نیستم آقا جون. من همین که هستم همیشه رفتار می کنم. خودمونی و راحتم.... اون روزی هم که با حافظ قرار گذاشتیم، جزء روزهای پر کارم بود. قبل از اون با ۴ نفر مختلف رفته بودم کافی شاپ که آخریش هم با داوود بود!!! حالا فکر کنید توی هر کدوم از این قرارها، کلی قهوه و کیک و میلک شیک و .... خورده ام! داشتم می ترکیدم. وقتی پیش حافظ رفتم، فقط یه قهوه خواستم. خوب تنها چیزی بود که بالاخره از گلوم پایین می رفت. اما مگه اون می فهمید. برام کیک و ... هم سفارش داد!!! وقتی هم که نمی خواستم بخورم کلی بهش بر خورد!!! حافظ پسر خاصی بود. توی تمام مدتی که با هم دوست بودیم بهم نگفت دوستم داره. مثلا بهم زنگ می زد و می گفت ناهار داره با دوستهاش میره بیرون، همه هم پسرند، اگه دوست داری بیا. می گفتم مزاحم نباشم، خوب آخه هیچکس با دوست دخترش نیست؟ می گفت من که گفتم بیا، یعنی مشکلی نیست. اما اگه نمی خوای هم نیا، مهم نیست!!! حتی حاضر نبود یه بار خواهش کنه. اما همیشه کنارش بهم خوش می گذشت. خیلی وقتها دو تایی می رفتیم ایران زمین دور می زدیم و آدمها رو سر کار می ذاشتیم و می خندیدیم. از رستوران شیک باهم می رفتیم، تا ساندویچی کثیف کنار خیابون. قرارهای توی خانه مون لزوما به س*ک*س ختم نمی شد. می شستیم و گپ می زدیم و تلویزیون می دیدیم فقط! از من خوشش می اومد. اما هیچوقت اعتراف نمی کرد. پیش این یکی من گیر کرده بودم. کافی بود زنگ بزنه و پیشنهاد قرار بده، همه قرار هام رو کنسل می کردم که کنار اون باشم!!! یه شب که بیتا خانه ما بود، کرممون می گیره مزاحمی زنگ بزنیم. اونوقت چیکار کردیم؟ هر کدوم به دوست پسرهای اون یکی زنگ زدیم!!! جالب اینجاست که اکثرا هم ما رو با خودمون اشتباه گرفتند!!! مرتضی که اول اشتباهمون گرفت و بعد هم که بیتا قسم خورد که من نیست و باهاش حرف زد و وقتی که قطع کردند، سریع برام زنگ زد و تعریف کرد! مرده بودیم از خنده... یکی از پسرهایی هم که خیلی جا نماز آب می کشید و دوست دارم می گفت با بیتا حسابی گرم گرفت و حتی قرار هم گذاشت! بیتا گیر داد که به حافظ زنگ بزنه. من قبول نمی کردم، چون حافظ برام هم بود. اما بیتا می گفت امتحانش می کنه. (راستش الان که فکر می کنم می بینم کور بودم که نمی دیدم بیتا همیشه بهم حسادت می کرد! از اینکه حافظ شماره اش رو به من داده بود، حرص خورده بود!!!) بالاخره بیتا زنگ زد. اما حافظ حاضر نبود باهاش حرف بزنه و وقتی بیتا ازش پرسیده چرا، مگه متاهلی؟ گفته بود نه خیر خانم، من متعهدم!!! و گوشی رو روش قطع کرده بود!!! این مسئله هم وابستگی من رو به حافظ بیشتر کرد. خیلی پیش می اومد از دستش دلخور بشم. آخه هیچوقت تکلیفم رو باهاش نفهمیدم. نمی دونستم روی من چه حسابی می کنه. برای خرید لباسش ازم می خواست باهاش برم و نظر بدم، اما اگه یه ماهم زنگ نمی زدم هیچی نمی گفت!!! اما به احتمال زیاد اخلاقش اونجوری بود. گیر نمی داد و ابراز احساس اصلا نمی کرد. فقط دوبار بهم ابراز علاقه کرد. یه بار توی س*ک*س که بقلم کرد و گفت خیلی دوستم داره. یه بار هم جلوی بهروز سانویچ خریده بودیم و داشتیم توی ماشین سق می زدیم و طبق معمول می خندیدیم که یه دفعه جدی شد و بهم گفت عاشق همین راحتیتم! شوکه گفتم یعنی چی؟ گفت آدم جلوت مجبور نیست معذب باشه. مثل اینی که با دوستهای پسرم اومدم بیرون و زدیم توی شوخی که یعنی من برات مثل پسرام و دوست دختر نیستم و ... یه بار خیلی مسخره باهاش دعوا کردم و قطع رابطه. آخه اگه من بهش زنگ نمی زدم، اون تماس نمی گرفت! حس می کردم رابطه یه طرفه است و من مزاحمش هستم. بهش گفتم رابطه یه طرفه شده و من دوست ندارم سیریشش باشم. اون هم گفت اگه اینجوری باشه، خودش بهم می گه. اما من هر جوری دوست دارم فکر کنم. گفتم پس دیگه زنگ نمی زنم. گفت هر جور راحتی!!! دو سه ماهی زنگ نزدم. بعد که زنگ زدم موبایلش دست برادرش بود که صداهاشون فوق العاده شبیه بود. حرف زدم و اون گفت که حافظ نیست و بعدا تماس بگیرم. موقع قطع کردن ازم پرسید اسمتون؟ وقتی گفتم مارال، سریع احوال پرسی گرم کرد و شماره حافظ رو بهم داد!!! جوری که انگار حافظ منتظرمه! زنگ زدم و بهم گفت شنیدم می خوای بازم دوست دخترم بشی؟! من هم گفتم اگه بخوای. اون هم گفت از خداشه! دوباره با هم دوست شدیم. تقریبا کل مدتی که توی این دورانِ دیوانگی بودم، حافظ وجود داشت و باهاش خوش بودم. تا وقتی که...( به زودی بهش می رسم) و به همه زنگ زدم و گفتم دارم ازدواج می کنم و همه رابطه هام رو کات کردم!!! چندین سال بعد هم دوباره بهش زنگ زدم. باز هم تحویلم گرفت و اینبار خیلی شدید خواست باهم قرار بذاریم. اما اون موقع دیگه حوصله نقش بازی کردن و دروغ گفتن رو نداشتم. بهش گفتم اول حرفهام رو گوش کن و بعد اگه باز هم خواستی قرار می ذاریم و همه چی رو براش تعریف کردم. کیان، پدرام، تمام شیطنتهای اون موقعم... دیگه نخواست من رو ببینه. بهم گفت باعث شدم گناه بزرگی بکنه! (حافظ نماز می خواند) راضیش کردم که گناهش گردن منه. اون شب خیلی باهام حرف زد و نصیحتم کرد که اینکار رو نکنم. می گفت یا بچسب به زندگیت و یا جدا شو. می گفت اون موقع خودم مخلصتم هستم! حرفهاش درست بود. اما شجاعت می خواست که من نداشتم. اون شب بهم گفت که چقدر براش مهم بودم. می گفت تنها دختری هستم که بعد از قطع ارتباط هر وقت زنگ زدم، با روی خوش جواب داده! و اون شب بهم گفت که واقعا دوستم داشته! دلم برای حافظ هم تنگ شده. دوست خیلی خوبی بود و بهم کنارش خیلی خوش گذشت. امیدوارم من رو بخشیده باشه و الان خوشبخت باشه...

داستان همچنان ادامه داره....

پی نوشت۱: دوست وبلاگی قدیمی که خصوصی گذاشته بودی: من نبودنت رو حس کردم و فهمیدم. اما رفتن تو از این دنیای مجازی همزمان شد با غیبت خودم. من بعد از رفتن پدرم حوصله این صفحات رو نداشتم و حتی از بهمن تا سال جدید هیچ پستی نذاشتم و به کسی هم سر نمی زدم... وقتی رفتنت رو دیدم که دیر شده بود. در ضمن من با هیچ کدوم از بچه های اینجا، هیچ ارتباطی خارج از این صفحات ندارم. نه ای میلی می زنم و تقریبا نه ای میلهام رو چک می کنم! پس ازم گله نکن لطفا! من این دنیا رو همین طور مجازی دوست دارم و نمی خوام وارد رفاقتهای حقیقیم بکنم. من عاشق نوشته هات هستم و از اینکه دیگه نمی تونم بخوانمشون ناراحت. برات احترام هم قائلم(حتی هنوز لینکت رو پاک نکردم!!!). دعا می کنم دوباره، حالا با هر اسمی، بنویسی.

پی نوشت۲: دوست جون عزیزم که خصوصی پیغام گذاشته بودی: ممنون از کامنتت. راستش از وقتی به اینجا های" گذشته ها" رسیدم، دلم می خواست بخوانی و کامنت بذاری. حتی می خواستم اینجا اسمت رو بنویسم که کاش می خواندی و دوباره اون صفحه رو شروع می کردی. اما فکر کردم مسخره است و تو دیگه این طرفها نمیای. بر اساس نوشته هات همیشه فکر می کردم، تو می فهمی! و حالا می بینم اشتباه نکردم! تو واقعا خوش حالم کردی

پی نوشت۳: اون یکی خصوصی:من هنوز هم از دیدن کامنتهات اینجوری می شم !!! مطمئن باش کامنتهات انقدر مهم نبود که بخاطرش ننویسم!!! تا وقتی اسم نداشته باشی، از هیچ تعریفی توی کامنتت لذت نمی برم!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 12

انگار اون مشاوره بهم جوازِ کار داده بود! انگار که مجوزی بود برای اینکه هر کاری دلم می خواد بکنم!!! البته من هم، واقعا زمینه کار با احساس و بدون عقل رو خیلی داشتم!!! برام راحت بود به کارهایی که می کنم فکر نکنم و فقط در لحظه زندگی کنم. برای من دیگه اون ترس معنا نداشت. ترسی که اولین بار حتی از سوار کردن کیان توی ماشینم و رسواییش می ترسیدم. دیگه اصلا به اینکه کسی ممکنه من رو ببینه فکر نمی کردم. اصلا به هیچی فکر نمی کردم!

خوب در لحظه زندگی کردنم شروع شده بود. هر روز و هر روز...با بیتا و * چرخ زدن تو خیابونها. وقی به اون روزها فکر می کنم، خاطره تلخی ندارم. واقعا خوش گذشت! حس می کنم بهش احتیاج داشتم. تا اون موقع هیچوقت جوانی به معنای واقعی نکرده بودم. با دوستان بودن و خوش بودن، بیخیالی و باز هم بی خیالی... البته این اصلا به معنای توجیه کارهام نیست...

تو بچگیم، همون موقعی که پشت پنجره کیان رو می دیدم و قبل از اینکه بهش زنگ بزنم، وقتی مادرم قضیه رو فهمید، چیز جالبی بهم گفت. اون گفت: "مارال، الان با همین پنجره خوشی و به نظر کارت بی خطر می آد. اما بعد از یه مدت دیگه با اینکار راضی نمی شی و می خوای تلفن هم بزنی. بعد می خوای ببینیش، و بعد می خوای لمسش کنی و دستش رو بگیری، و بعد ... هزاران اتفاق دیگه!" اون موقع ها می گفتم من به اون جا نمی رسم، اما رسیدم و دقیقا همین مراحل رو پشت سر گذاشتم!!! این دوره از زندگیم هم دقیقا همین اتفاق تکرار شد!

اوایل فقط کورس می ذاشتم و ماشین بازی می کردم. کم کم از اتوبانها دست کشیدم و جاهایی رفتم که مختص اینکار بود. جردن و کمی بعد ایران زمین! بعدها ایران زمین شد تنها پاتوقمون. هر روز توی اون خیابان کوچیم هزار بار دور می زدیم! اون موقع ها وسطش جدول هم نبود و به همین دلیل بیشتر خوش می گذشت! با رفتن به این جا دیگه نمی شد فقط دور زد. باید شماره هم می گرفتی. روزها ماشینم پر از شماره می شد، بدون اینکه بدونم حتی کدوم کاغذ رو کی بهم داده، و بودن اینکه تماس بگیرم! اما بیتا، گاهی زنگ هم می زد و به قول خودش آدمها رو سرکار می گذاشت.

یکی از همین روزها، یه ماشین مشکی بهمون گیر داد. در واقع پسر کنار دست راننده به بیتا گیر داده بود. پسر که چه عرض کنم، یه مرد بود دیگه! بالای سی میزد و کاملا تیپ مورد علاقه بیتا بود. سبزه فوق العاده تند، چهار شانه، دماغ عمل کرده (البته من متنفرم از مرد دماغ عمل کرده ها!)، خلاصه که تیپ کاملا بیتا پسندانه! شماره اش رو گرفتیم و خودش رو رامبد معرفی کرد! همون شب بیتا اومد خانه ما. من هم که بعد از ازدواجم و قضیه پدرام هیچ گونه کنترلی روم نبود. چون مامان کاملا معتقد بود من عاشق پدرامم و امکان نداره کار دیگه ای بکنم! فعلا هم که پدرام نبود و طبیعی بود من وقتم رو با بیتا بگذرونم. و البته بیتا هم کاملا مورد اعتماد خانواده ام بود و مامان هم راضی که ما وقتمون رو با هم بگذرونیم...خلاصه که شب بیتا از خانه ما بهش زنگ زد. البته کلی دروغ تحویلش داد و آدرس خانه ما رو بعنوان خانه خودش بهش داد... اما پسره. همون اول گفت که اسم واقعیش نادره و اما از این اسم برای شماره دادن استفاده نمی کنه! مهندس راه و ساختمان بود. ۳۵ ساله و یه مرد به تمام معنا. پدر پولدار داشت و خودش هم تو کار ساخت و ساز بود و البته فوق العاده کاری بود... پسره بیتا رو جلب کرد و باهاش قرار گذاشت...البته بعد ها فهمیدم نادر اولین پسری نبود که بیتا قرار گذاشت و دیدش...قرار هم خوب پیش رفت و بیتا از بودن پیشش لذت می برد. البته اون ایران زمین رفتن ما رو خدشه دار نمی کرد... کم کم تعریف های بیتا ازش شروع شد و حتی قرار توی خانه هم باهاش گذاشت. خیلی از قرارهاشون هم تنهایی نبود. یعنی نادر با دوتا از دوستهای خیلی خیلی صمیمیش می اومد. هر وقت هم که بیتا از این جمع برمی گشت حسابی شارژ بود. می گفت با وجود سن بالای اونها و مشغله شدید کاریشون، خیلی خیلی پر انرژی و با حال بودند و تمام مدت مشغول خنده و شوخیند... انقدر گفت که من هم تمایل پیدا کردم ببینمشون.  بالاخره یکی از این شبها که نادر با دوستهاش بود، من و پگاه هم باهاش رفتیم. (پگاه تنها کسی از دوستهامون که از همه چی خبر داشت. خودش دختر فوق العاده ساده و خوبی بود که با کسی دوست نشده بود و حوصله اش رو هم نداشت. گاهی توی این شیطنتهای ما شرکت می کرد. اما هیچ وقت شماره نمی گرفت. نقش بچه کوچولومون رو بازی می کرد!). نادر دوتا دوست خیلی صمیمی داشت. رامین و فروین. فروین البته خیلی خیلی خوش تیپ بود. اما شوخی هاش حد و مرز نداشت و خیلی شر بود. از اون پسرهایی که بی شرفی رو می شه از تو چشمهاشون خواند. رامین اما، خیلی مهربون و گرم بود. ذاتا پدر بود! فروین با پگاه گرم گرفت و من هم با رامین. اما صحبتها اصلا به دوستی و اینها مربوط نمی شد. صحبتهای عادی که موقع شام توی یه رستوران می شه شکل بگیره. اما واقعا این جمع دلقک بودند. تمام مدت از دست این سه تا ما می خندیدم. فروین با شوخی های جلفش و نادر و رامین هم محترمانه تر! اون شب خیلی خوش گذشت. شماره ای هم رد و بدل نشد. اما قرار شد، این دور همی ها بیشتر بشه... چند باری باز هم اینجوری همدیگه رو دیدم...تا یه شب که این جمع خانه یکی از دوستهاشون جمع می شدند. خانه که صاحب خانه مسافرت بود و خانه در اختیار نادر بود. نادر خیلی اصرار کرده بود که من و پگاه هم بریم. اول راضی نمی شدیم و می ترسیدیم. اما بیتا راضیم کرد. بخصوص که من پر*یو* د هم بودم! فکر می کردم مطمئنا اتفاقی نمی افته... شب خوبی بود. شام از بیرون گرفته بودند و ۶ تایی دور هم بودیم. ورق بازی و مشر*وب و خنده. این دفعه البته تقریبا زوجی نشسته بودیم. رامین کاملا متمایل به من و فروین هم کاملا کنار پگاه. یه تقسیم نانوشته بود. فروین در تمام مدت مشغول ناز و نوازش پگاه شد و کاملا بهش ابراز تمایل می کرد. حتی چند بو*سه کوچک هم ازش گرفت. اما رامین و من فقط حرف می زدیم و دوستانه کنار هم نشسته بودیم...تا موقع خواب رسید. نادر و بیتا که رفتن توی یه اتاق و شب به خیر گفتند. فروین هم دست پگاه رو گرفت و سریع به اون یکی اتاق باقی مانده رفت. من و رامین موندیم وسط پذیرایی. رامین شب به خیر گفت و من هم با خیال راحت و خوشحال از اینکه اتفاقی نمی افته روی یکی از مبل ها دراز کشیدم. رامین چراغ رو خاموش کرد و من هم سعی کردم بخوابم. اما چند لحظه نگذشته بود که هیکل ورزیده رامین رو کنار خودم حس کردم!!! آروم و با لطافت من رو بو*سید و ازم خواست بریم روی زمین و کنار هم دراز بکشیم. اینکار رو کردم و همون موقع هم بهش توضیح دادم که من پر*یودم. اما اون گفت که برام مهم نیست و رابطه رو ادامه داد... رابطه خوبی بود...فوق العاده بلد بود و مهربون! حرکاتش با وجود مردانه بودن، لطیف و مهربون بود...بعدش هم کلی با هم حرف زدیم! کاری که کمتر پسرها انجام می دن. از خودش گفت و من هم از خودم گفتم. البته من دروغهای از پیش آماده شده تحولش می دادم. اون یه بار جدا شده بود و من هم همین رو گفته بود، یه جدایی در زمان نامزدی و عقد!!!  اون شب گذشت. صبحش نمی تونستم بیتا و پگاه رو نگاه کنم. نمی دونم چه حسی بود. خجالت بود یا ترس؟ اما با بیرون اومدن بیتا و رفتار کاملا عادی اون، من و پگاه هم راحت شدیم و فقط از کل قضیه می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم. بعد از اون هم البته رامین بهم شماره داد. اما من هیچ وقت زنگ نزدم و فقط چندین بار دیگه همین دور همی ها تکرار می شد که البته واقعا خوش می گذشت.

همیشه اولین بار سخته. اما بعد از اینکار انگار برام همه چی راحتتر شد. دیگه من هم توی دور زدنهامون و شماره گرفتنم سختگیر تر شده بودم و به کسایی که خوشم می اومد زنگ می زدم. گاهی انقدر تعداد زیاد می شد که خودم هم قاطیشون می کردم. اسم و مشخصاتم رو به همه یه چیز می گفتم البته. بیتا مثل من نبود، اون به هر کی یه اسم متفاوت و مشخصات متفاوت می گفت. بیتا به کسی نمی گفت خوابگاهیه! معتقد بود پسرها از این شرایط سوءاستفاده می کنند و برخوردشون عوض می شه. برای همین حتی شهر تولدش، آدرس خانه اش و ... همه چی رو دروغ می گفت و البته به هرکسی هم یه آدرسی می داد. یکی خانه ما، یکی کوچه های روبروی خوابگاه، یکی خانه عمه اش، و...نمی دونم چه طور قاطیشون نمی کرد..من اما نمی تونستم. دروغ هام هم محدود می شد به اسمم، رشته ام و البته همون دروغ جدایی در دوران عقد!

تو این دوران انقدر با آدمهای متفاوتی دوست شدم و حرف زدم و ... که حتی اسم اکثرشون یادم نمی آد. بیشترشون محدود به تلفن و گاهی چند قرار می شد. بعضی هاشون توی همون رابطه اول فقط یه چیز می خواستند و بهش هم می رسیدند. اما فقط یه بار! اگه همچین کاری می کردند دیگه نمی دیدمشون  و زنگ هم نمی زدم!!! توی تمام این رابطه هام خیلی سعی می کردم با احساسات کسی بازی نکنم. در واقع رابطه همون طور که برای من مهم نبود، برای اونها هم مهم نبود. پیگیرشون نمی شدم. حتی همدیگر رو توی ایران زمین و در حال چرخ زدن می دیدیم، اما به هم اعتراضی نمی کردیم. احساسی برای روابطم خرج نمی کردم و خودم رو گول می زدم که اینجوری خیانتی به پدرام محسوب نمی شه! اما این وسط چند تایی رابطه هم ناخواسته ایجاد شد که وابستگی با خودش آورد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 12 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (11)

بعدا نوشت: امروز ۸ اردیبهشت، دو سال از شروع وبلاگ نویسیم می گذره...اینجا و همه دوستهای وبلاگیم رو خیلی دوست دارم. می نویسم که یادم بمونه...

تولد وبلاگم مبارک

یکی از همین شبهای تنهایی، اواخر آذر بود، تلفن اتاقم زنگ خورد. شب بود و دیر وقت. اما چون اون خط جای دیگه ای از خانه وصل نبود و فقط هم اگه با من کار داشتند بهش زنگ می زدند (یه جورایی خطِ اختصاصی من بود!)، خودم جواب دادم...

کسی حرف نزد، اما صدای نفسهاش پای تلفن...آشنا بود...خیلی آشنا...دلم لزید...فکر می کردم همه چی فراموش شده...اون شب و شبهای دیگه این تلفنها چند باری تکرار شد...خدای من واقعا خودش بود؟ اینبار بعد از اینکه چند دقیقه ای گوشی رو همون جور نگه داشتم، شروع به حرف زدن کردم. گفتم حرف بزن...اما اون ساکت بود...گفتم آخه دیوونه من که حتی صدای نفست رو می شناسم، بگو چی می خوای؟...حرف زد. اول با صدای آروم. مثل اینکه هنوز هم از شناخته شدنش مطمئن نبود. اما من...من مطمئن شدم. خودش بود...کیان!

با هم صحبت کردیم. باورش نمی شد شناخته باشمش و البته خودم هم باورم نمی شد! اصلا فکر نمی کردم هنوز به من فکر می کنه و تماس گرفته! بعد از ۴ سال! نمی تونستم قطع کنم و حرف نزنم. کار درست این بود. اما من نمی تونستم...نه دیگه! از هر دری حرف زدیم. می خواست بدونه مگه من ازدواج نکردم و پس هنوز تو اون خونه چیکار می کنم. من هم شرایط رو براش توضیح دادم. البته بدون اینکه بذارم اون ذره ای از ناراحتی ها و نگرانی هام بفهمه و گفتم همه چی عالیه! کیان هم می گفت. از اینکه توی شرکت بزرگ کار می کنه و اوضاعش خوبه. گفت درسش تموم شده. اما هنوز مدرکش رو نگرفته و حوصله دردسرهای اداری و تسویه حساب رو نداره! گفت موبایل داره! اون موقع این موضوع خیلی نادر بود و هر خط حدود یک میلیونی بود! من کف کرده بودم اینور و هی توی ذهنم به خودم فحش می دادم که بیا و ببین! این کیانی که می گفتی هیچی نمی شه چه اوضاعی پیدا کرده و اونوقت این آقا پدرام ما، هیچ گهی نمی خوره!!! اصرار داشت که من رو ببینه. اما من اصلا حاضر نبودم زیر بار برم. می گفتم این خیانته! و من اصلا حاضر نیستم ببینمت! می گفت حداقل شماره موبایلم رو داشت باش. اگه یه روز باهام کار داشتی. قبول نکردم. اما اون پشت سر هم شماره اش رو تکرار می کرد و من هم می گفتم نمی شنوم! با این همه و با اینکه واقعا شماره رو ننوشتم، حفظ شدم! مثل شماره خونشون که هیچ وقت جایی ننوشته بودم و از یادم نرفت. اون شماره هم هیچوقت فراموشم نشد...

این تماسها ادامه پیدا کرد و تقریبا هر شب با هم حرف می زدیم و هر شب هم اصرار اون بود که می خواست من رو ببینه. بالاخره بهم گفت می خواد برام یه چیزایی رو توضیح بده و ازم عذرخواهی کنه...می گفت می دونه که به من بد کرده و بهم حق می داد که ترکش کرده بودم...قبول کردم ببینمش...اما با چه ترس و لرزی. فکر اینکه یکی از دوستانم بفهمه آرومم نمی ذاشت. من که همه چی رو تا اون موقع به بیتا می گفتم، حتی به اون هم در این مورد چیزی نگفتم. یه روز بعد از دانشکده، ساعت ۶، توی اتوبان چمران، زیر پل گیشا باهاش قرار گذاشتم. اون روز با پراید سفیدم از دانشکده اومدم بیرون. طبق معمول بیتا و بقیه بچه ها هم باهام بودند. سعی می کردم زودتر بیام بیرون. اما نمی تونستم هیچ توجیهی برای عجله ام بیارم. بچه ها رو تا دم خوابگاه، انتهای امیرآباد رسوندم و رفتم سر قرار!

هوا تاریک شده بود و باران می اومد...به جای کیانی که من می شناختم که یه پسر لاغر مردنی و فوق العاده زشت بود، مردی سوار ماشینم شد. حتی قدش بلندتر شده بود. چهار شانه و هیکلی. یه بارانی مشکی بلند تنش بود و ... واقعا خواستنی شده بود...هیچ حرفی نزدیم. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. تمام تنم می لرزید. از ترس بود، یا از هیجان، یا شاید هم از عشقش...به زور رانندگی می کردم و ازش خواستم حرفش رو بزنه. گفت بیمارستانِ خاتم الانبیا کار داره و می خواد بره دیدن یکی از دوستهاش. قرار شد برم، سر ظفر پارک کنم تا حرفهاش رو بزنه... توی ماشین نشسته بودیم و اون شروع به حرف زدن کرد...می گفت خیلی بلاها توی این ۴ سال سرش اومده، زندانی شده، شلاق خورده و ... که نمی خواد و نمی تونه برام بیشتر توضیح بده. اما می گفت توی همه اینکارها من رو می دیده و حس می کرده آهِ من و خیلی های دیگه که اذیتشون کرده، گرفتارش کرده و حالا که اوضاعش بهتر شده بود، می خواست من ببخشمش! طاقت شنیدن سختی هایی که کشیده بود رو نداشتم...گریه می کردم خیلی شدید و بهش گفتم اون باعث شده که من انقدر در برابر پدرام ضعیف باشم و حس دین بهش داشته باشم. چون من رو که دختر نبودم و قبلا با تو بودم رو قبول کرده بود! با و جود همه ناراحتی هایی که برام ایجاد کرده بود، گفتم می بخشمش و هیچوقت هم پشتش آه نکشیده بودم و دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد...یه ساعتی حرف زدیم و دیگه من واقعا دیرم شده بود و رفتم خانه...

فکر می کردم قضیه تمام شده اما تلفنها ادامه پیدا کرد و من هم نتونستم بهش نه بگم. تا اینکه خواست دوباره همدیگر رو ببینیم. من اصلا زیر بار نمی رفتم و می گفتم اگه کسی ما رو ببینه برام خیلی بد می شه...خوب آخر گفت که یه روز برم خانه شون. نمی دونم چی فکر می کردم و چرا، اما قبول کردم. البته با گرفتن همون قول مسخره که کاری نکنی ها!!! اما خوب رفتم خانه شون. در حالی که باز هم همه بدنم می لرزید و ...توی اتاقش رفتیم و حرف زدیم. من روی تختش نشسته بودم و اون هم پشت میز کامپیوترش. به بهانه نوار گذاشتن توی ضبط که پشت تخت بود، اومد رو تخت و من رو بو*سید...با بو*سه شروع شد و من مسخ شدم. بی حالِ بی حال! روی تخت کنارش دراز کشیدم و اون هم نوازشم می کرد. می گفت می خواد به تلافی تمام اون س*ک*س های اجباری، این باز فقط به من خوش بگذره و واقعا  هم اینکار رو برام انجام داد. بعد از اینکه من کاملا آروم شدم، می خواست بلند شه. اما اینبار من اجازه ندادم و ازش خواستم کار رو تمام کنه. بخصوص که دیگه بدون نگرانی می شد با هم هم آغوشی داشته باشیم...و چقدر پر هیجان و لذتبخش بود. لذتی رو تجربه کردم که هیچ وقت کنار پدرام نچشیده بودم. تو گذشته های با خود کیان هم که اصلا این حرفها نبود...بالاخره از اون خانه اومدم بیرون. اما فقط با یه فکر! بدون هیچ احساس عذاب وجدانی شاد بودم! غرق لذت بودم و دائم تمام اون لحظات رو توی ذهنم مرور می کردم. منتظر بودم تا شب بشه و برسم خانه و براش زنگ بزنم. منتظر بودم با صداش گرم بشم...

شب از تلفن اتاقم و توی رختخواب بهش زنگ زدم...کاش نمی زدم...گوشی رو برداشت و بعد از شنیدن صدام فحش رو بست به جونم!!!! که تو باعث شدی من دوباره به همه دروغ بگم. توی کثافتِ ...... ! فکر می کنید بتونید قیافه ام رو تصور کنید؟! خیلی وحشتناک بود. هر چی ازش توضیح می خواستم، فقط فحش بود و فحش! آخرشم گفت دیگه زنگ نزن، وگرنه به شوهرت و مادرت همه چی رو می گم!!! *

حال خودم رو نمی فهمیدم. داغون بودم. داغون...اصلا نمی دونستم چی شده و گناهم چیه! فقط به یه نتیجه رسیده بودم: "از اینکه من ولش کرده بودم، کو*نش می سوخت و می خواست انتقام بگیره. می خواست خوردم کنه!" که البته صد در صد هم موفق شده بود. دائم به خودم فحش می دادم که آخه چرا رفتم. چرا دوباره حرفهاش رو باور کردم...

تقریبا داشتم دیوونه می شدم. از همه بچه ها بخصوص بیتا دوری می کردم. فکر می کردم اگه بفهمند من چیکار کردم طردم می کنند!  کارم شده بود، توی خیابانها و اتوبانهای تهران گاز دادند و وحشیانه رانندگی کردن! کم کم دیدم موقع این اتوبان گردی ها مورد توجه هم قرار می گیرم و پیشنهادات دوستی بهم میشه. سعی کردم اینجوری فکرم رو از قضیه منحرف کنم. با ماشین های دیگه کورس می ذاشتم و خیطشون می کردم. از هیچکی شماره نمی گرفتم و فقط ول می چرخیدم... 

پدرام که کرمانشاه بود و چیزی از این قضایا نفهمیده بود. اما بیتا... کاملا فهمیده بود یه چیزیم هست، کم کم ازم حرف کشید و من هم که تا اون موقع همه چی رو بهش می گفتم و بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم و قبولش داشتم، بالاخره سفره دلم رو براش باز کردم...

اما برخلاف تصورِ من، اون اصلا بد برخورد نکرد. البته به کیان فحش داد و با من همدردی کرد. اما در مورد بقیه قضایا نه تنها ملامتم نکرد، بلکه تشویقم هم کرد!!! اون بهم گفت که اینکار ها واقعا لازمه! لازمه که برای خودت تنوع ایجاد کنی و از لحظاتت لذت ببری! معتقد بود که این ول گشتن ها و شیطنت ها اصلا لازمه سنمونه! می گفت اینها خیانت حساب نمی شه. تا تو از لحاظ احساسی پدرام رو بالاتر از همه می دونی، اشکالی نداره تو خیابانها خوش بگذرونی! گفت که خودش هم همیشه اینکار رو می کنه. می گفت تقریبا هر وقتی که تنهایی منتظر تاکسیه، از تاکسی مرسی استفاده می کنه!!! همیشه اتو می زنه و به همه هم می گه زنگ می زنه و یه دروغی تحویل می ده! می گفت تازه از پول تاکسی هم جلو می افته!!! اینها برای اینکه اون موقع آرومم کنه، برام خوب بود. اما کافی نبود. البته اینکه بیتا هم در کنارم باشه و بتونم براش حرف بزنم و درد دل کنم، خیلی خوب بود. اما کاملا آرومم نمی کرد. نمی تونستم از فکر کیان و از فکر پدرام بیام بیرون...بعد از این حرفها بیتا هم به شیطنت هام اضافه شد. بیتا واقعا واقعا شیطون بود. هر کاری ازش بر می اومد. کلی دیوونه بازی در می آوردیم. جای اینکه پسرها بهمون گیر بدن، ما بهشون گیر می دادیم و به زور دنبالشون می افتادیم. اما به محض اینکه اونها می خواستند شماره ای بدن، یا کاری بکنند قالشون می ذاشتیم! توی ترافیکها از آقایون توی ماشینهای بقلی سیگار می گرفتیم!!! بیتا حرفه ای سیگار هم می کشید. اما من کمتر. وقتی بیرون بودیم و پشت فرمون مشغول شیطنت بودم، یه نخ می کشیدم...

اما هنوز هم به کارهام شک داشتم. حس می کردم دارم دیوونه می شم...یکی از پسرهای همکلاسیمون که توی اکیپمون بود، قبلا توی دانشگاه شهید بهشتی روانشناسی می خواند. البته مدرکش رو نگرفته بود. اما به کارش وارد بود. و با یکی از استادهای قبلیش که یه خانم روانشناس کار می کرد تا درآمدی داشته باشه. از اون همیشه خیلی تعریف استادش رو شنیده بودم. ازش خواهش کردم برام وقت بگیره. بیتا هم وقت خواست. دو تایی رفتیم کلینکش. البته هر کدوم به تنهایی رفتیم توی اتاق و من به سختی همه چیز رو براش تعریف کردم (از قضیه کیان گرفته تا شیطنتهام). به نظرم وقت خیلی خیلی کم بود و من توی نیم ساعت نمی تونستم همه حس هام رو بگم. اما هر جور بود گفتم! جواب خانم خیلی جالب بود. بهم گفت تو کار اشتباهی نکردی و نمی کنی. گفت هر کاری که فکر می کنی آرومت می کنه بکن!!!! حتی ازم نخواست جلسه دیگه ای من رو ببینه و گفت لزومی نمی بینه باز هم برم پیشش! (البته به بیتا گفته بود باز هم بره و بیتا تا مدتها هر یکی دو هفته می رفت مشاوره!!!) 

خوب این حرف شد بهانه برای من. شد دست آویز. برای مرحله عجیبی از زندگیم. مرحله ای که توش به هیچی فکر نمی کردم، جز خودم و لحظه ام!!!!

* به وقتش در این مورد توضیح می دم. البته توضیحاتم به احتمال زیاد نمی تونه شما رو قانع کنه. چون من نمی تونم همه چی رو بهتون بگم. بعضی مسائل شخصیه و مربوط به کیانه. نمی تونم بدون اجازه اون اسرارش رو بگم...فقط این رو بدونید که بعدا که مشکل رو فهمیدم، بهش حق دادم!!!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (10)

  برای خواندن قسمتهای قبلی می توانید به گذشته ها برید. راستش خودم که مجبور شدم برم و همش رو بخوانم تا بدونم چیا گفتم! و البته یه کمی هم به شماره ۸ اضافه کردم. آخه تازه یادم افتاد...

  اون دوران برام خیلی خوب بود. به یه عاشق جوان تبدیل شده بودم که به عشقش رسیده. کیان کاملا فراموش شده بود (یا حداقل من اینجوری فکر می کردم!)... 

 ارتباطم با بچه های دانشکده بهتر شده بود و دیگه اون حس تنفری که  نسبت بهشون داشتم (بخاطر حرفهایی که پشت سرم بود!)، وجود نداشت. با یه اکیپ از همکلاسی هام (بیشتر پسر بودند) که خیلی نزدیک شده بودم و همه گروههامون رو با هم بر می داشتیم و خوب بود. با بیتا دنیای عالیی داشتیم. اون هم با یکی از پسرهای دانشکده دوست شده بود. اونها هم در ظاهر خیلی همدیگر رو دوست داشتند و قصدشون ازدواج بود و حتی همه دانشکده فکر می کردند اونها نامزدند. اما در واقع خانواده بیتا مخالف بودند و چندین بار خواستگاری نافرجام داشتند! خلاصه که ما ۴ تا (من و پدرام، بیتا و امیر) خیلی با هم جور شده بودیم و خوش می گذروندیم. علاوه بر اینها یه اکیپ دیگه هم از دخترهای دانشکده شده بودیم که هر کدوم از ورودی های سالهای مختلف بودیم، اما سلایق و عقایدمون شبیه بود و خیلی با هم صمیمی شده بودیم و کلی دور هم دخترانه جمع می شدیم و خوش می گذروندیم.

دوستهای پدرام هم بودند. اونها هم یه اکیپ بودند که یه سری شون از دبستان، هم کلاس بودند! و با اینکه رشته هاشون متفاوت بود، اما اکثرشون تهران دانشجو بودند و کلی از زمان مون هم با آنها می گذشت. من همشون رو خیلی دوست داشتم و اونها هم من رو مثل خواهر خودشون می دونستند.

این خوشی ها ادامه داشت تا سال ۷۹.

درس پدرام بالاخره تمام شده بود. اما دفاع پایان نامه اش رو عقب می انداخت. آخه اون سالها فروش سربازی ها شروع شده بود و با حساب و کتابهایی که کرده بود، چیزیی که سال 80 باید اعلام می کردند شامل حال اون هم می شد. آخه هم نیمه دومی بود و هم درسش بیشتر طول کشیده بود! در نتیجه کارهای پایان نامه اش رو با کندی انجام می داد. آخه بعد از دفاع 6 ماه وقت داشت بره سربازی و با محاسبات ما اگه نیمه دوم 79 دفاع می کرد، می تونست از شرایط خرید سربازی استفاده کنه! این باعث شده بود که یه جورایی بلاتکلیف بشه. هم درسش تمام شده بود و دیگه خوابگاه بهش تعلق نمی گرفت، هم بیکار بود...تازه مشکلات داشت خودش رو نشون می داد...عیبهای پدرام رو بیشتر می دیدم و کلافه می شدم. احساس می کردم مسئولیت پذیر نیست. حواس پرتی هاش دیوونه ام می کرد. همیشه باید حواس من به همه چیز بود. کلید رو جا نگذاره! در ماشین رو قفل کنه! 

از همون موقع دوباره شروع کردم به نوشتن خاطراتم. البته نه هر روز. اما وقتهایی که ناراحت بودم می نوشتم:

"۲ فروردین ۱۳۷۹: فردا صبح پدرام می رسه تهران... پدرام طبق معمول ساعت بلیتش رو فراموش کرده بود و نزدیک بود جا بمونه! خدا رو شکر که من زنگ زدم. فقط امیدوارم به اتوبوس رسیده باشه و چیزی هم جا نگذاشته باشه. ۹و۱۵ دقیقه شب"

از اینکه هیچ کاری نمی کرد عصبی بودم. از یه طرف دائم سعی می کردم جلوی خانواده ام چیزی نشون ندم و وجه پدرام رو حفظ کنم و از طرف دیگه بی فکری هاش کلافه ام می کرد. زبانش خیلی خوب بود. از طرف استاد راهنماش بهش پیشنهاد شده بود که کتابی ترجمه کنه. البته پول زیادی توش نبود و کار سختی بود. اما من معتقد بودم از بیکاری بهتره و تازه اسمش در کنار یکی از بهترین استاد هامون روی جلد کتاب قرار می گیره و کمک بزرگی برای آینده اش می شه. اما اون پول رو بهانه می کرد و می گفت استادش فقط قصد سوء استفاده ازش داره. خرحمالیش رو این باید بکنه و کتاب به اسم اون بیاد بیرون و مرتبه اش توی دانشگاه بالاتر بره! البته حرفی که می زد راست بود. اما خوب اون هم کار دیگه ای برای انجام دادن نداشت...همه اینها باعث شده بود که بهانه گیری های هر دومون بیشتر بشه...

"۶ خرداد: خدایا نمی دونم برای چی زنده ام؟ روزی صدبار آرزو می کنم کاش ازدواج نکرده بود. خدایا، چرا پدرام اینجوری شده؟ واقعا چی عوض شده؟ آیا تقصیر از من بوده؟ واقعا نمی دونم دیگه باید چیکار کنم...این اون پدرامی نیست که بدون من یه دقیقه هم زندگی نمی کرد، که نیم ساعت از دعوا و قهرمون می گذشت، با گریه برام زنگ می زد...الان دو روزه با هم سردیم و اون اصلا متوجه نیست. فقط از اینکه از من دوره خوشحاله! دیروز برای اینکه دلخوریم رو فراموش کنم و آشتی کنیم، رفتم انقلاب و براش کارت تبریک خریدم! قرار بود امرزو بعد از ظهر بیاد اینجا. اما ازش خبری نشد...تا ساعت ۶ که زنگ زدم و گفت نمیام!!!منکه خیلی اصرار کردم آمد. اما چه آمدنی که اگر نمیومد بهتر بود!!! با سردی کارتم رو گرفت و نیم ساعت موند و بیماری رو بهونه کرد و رفت!!! خدایا نمی دونم چه کنم؟؟؟"

"۴ مرداد ۱۳۷۹: امروز پدرام اومد اینجا. خیلی با هم خوب نبودیم. من حالم خوب نیست و اون هم بدتر از من، حوصله مریض داری ندارد. نمی دونم چرا تو این شرایط هم باز اصرار داریم همدیگر رو ببینیم!!!"

"۱۲ شهریور ۱۳۷۹: ناهار مهمان داشتیم. پدرام به زور اینجا اومد و خوب البته من هم حالم خوب نبود، اون هم تمام مدت بداخلاق بود و چند بار حتی می خواست وسط مهمونی بره! آخر هم که به محض رفتن مهمونها اون هم رفت. ساعت حدود ۶ از اینجا با عصبانیت و دعوا رفت...ساعت ۱۱ زنگ زد و من وحشتناک ترین کار ممکن رو کردم. باهاش صحبت نکردم و تلفن رو قطع کردم!!! ساعت ۱۲ شب، دیگه قلبم داشت از جا کنده می شد، زنگ زد...اما کاشکی اصلا زنگ نمی زد...خدایا چرا ازدواج کردم؟! چرا خودم رو بدبخت کردم؟! تازه می خواستم کمی حرف بزنم که باز هم خسته بود و رفت!"

"۱۳ شهریور ۱۳۷۹: پدرام ساعت ۶ زنگ زد ولی فرقی نکرده...از من پرسید چه جوری دلخوریت رفع می شه! خدایا بعد از ۴ سال هنوز من رو نشناخته!!! آخرش هم گفت هر وقت دلخوریت برطرف شد، برام زنگ بزن!!!"

"۱ آبان ۱۳۷۹: امشب پدرام باز خانه ما مانده. الان چند روز می شه که خانه ما مونده. مامان و بابا خیلی خوب باهاش رفتار می کنند. اما امشب نمی دونم باز چی شد که به تیریش قبای آقا برخورد! و دوباره بداخلاقی اش رو شروع کرد...نمی دونم واقعا چیکار باید بکنم که نکردم و یا پدر و مادر من باید با آقا چه برخوردی کنند! و قتی اینجوری می شه تحمل پدرام خیلی سخته و گاهی فکر می کنم آیا می توانم یه عمر این رفتارش رو تحمل کنم؟! و واقعا می ترسم...اما متاسفانه وقتی خوب باشه، هیچکس به پایش نمی رسه ! الان که فقط فکر می کنم زودتر بره کرمانشاه تا از دستش نفس راحت بکشم! واقعا از مسخره بازی هاش خسته شدم. نمی دونم پس فردا سر کار چه جوری رفتار دیگران را تحمل می کند و آیا اصلا می تواند در یک کار بند بشه؟۱"

خوب البته اینها به این معنی نیست که همش دعوا داشتیم. نه. همه اینها به آشتی و بعدش خوش گذروندن ختم می شد...اما مشکل سر جای خودش باقی بود. کار اشتباهی که همیشه می کردم...بدون اینکه در مورد مشکل اصلی حرف بزنم، بهانه می گرفتم و قهر می کردم! بعد هم به فشار دلتنگی و تنهایی آشتی می کردیم...بدون اینکه اصلا پیگیر باشیم که مشکل اصلی کجاست و چیه! و البته همه این قهر و آشتی ها به دور از مامان و بابا بود. اصلا نمی ذاشتم اونها چیزی از مسائلم بفهمند و قوی ترین ماسک ممکن رو می زدم! ما از نظر تمام جمع ها، حتی دوستانمون، هنوز همون دو تا قمری عاشق بودیم که کنار هم بق بقو می کردیم...هیچوقت به کسی نگفتم که مشکلی هست...

بالاخره آبانماه پدرام دفاع کرد و کلا بیکار شد. دیگه همون بهانه برای تهران بودن رو هم از دست داده بود و باید می رفت کرمانشاه پیش خانواده اش. هم دوری کلافه ام می کرد و هم ناراحت بیکاریش بودم...اونجا کلینیک دامپزشکی معروفی بود که پدرام دوره کارآموزی رو توش  گذرانده بود و خوب دکترش یه آشنایی دوری هم با پدرِ پدرام داشت. هر کاریش می کردند که اونجا بره، نمی رفت. یعنی یه مدت کوتاه رفت. اما می گفت کار با روحیاتش سازگار نیست و اونجا موندن براش هیچ درآمدی نداره! و همین طور به بیکاریش ادامه می داد.

من هم تهران تنها بودم و با دوستانم وقتم رو می گذروندم...

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com