برای خواندن قسمتهای قبلی می توانید به گذشته ها برید. راستش خودم که مجبور شدم برم و همش رو بخوانم تا بدونم چیا گفتم! و البته یه کمی هم به شماره ۸ اضافه کردم. آخه تازه یادم افتاد...
اون دوران برام خیلی خوب بود. به یه عاشق جوان تبدیل شده بودم که به عشقش رسیده. کیان کاملا فراموش شده بود (یا حداقل من اینجوری فکر می کردم!)...
ارتباطم با بچه های دانشکده بهتر شده بود و دیگه اون حس تنفری که نسبت بهشون داشتم (بخاطر حرفهایی که پشت سرم بود!)، وجود نداشت. با یه اکیپ از همکلاسی هام (بیشتر پسر بودند) که خیلی نزدیک شده بودم و همه گروههامون رو با هم بر می داشتیم و خوب بود. با بیتا دنیای عالیی داشتیم. اون هم با یکی از پسرهای دانشکده دوست شده بود. اونها هم در ظاهر خیلی همدیگر رو دوست داشتند و قصدشون ازدواج بود و حتی همه دانشکده فکر می کردند اونها نامزدند. اما در واقع خانواده بیتا مخالف بودند و چندین بار خواستگاری نافرجام داشتند! خلاصه که ما ۴ تا (من و پدرام، بیتا و امیر) خیلی با هم جور شده بودیم و خوش می گذروندیم. علاوه بر اینها یه اکیپ دیگه هم از دخترهای دانشکده شده بودیم که هر کدوم از ورودی های سالهای مختلف بودیم، اما سلایق و عقایدمون شبیه بود و خیلی با هم صمیمی شده بودیم و کلی دور هم دخترانه جمع می شدیم و خوش می گذروندیم.
دوستهای پدرام هم بودند. اونها هم یه اکیپ بودند که یه سری شون از دبستان، هم کلاس بودند! و با اینکه رشته هاشون متفاوت بود، اما اکثرشون تهران دانشجو بودند و کلی از زمان مون هم با آنها می گذشت. من همشون رو خیلی دوست داشتم و اونها هم من رو مثل خواهر خودشون می دونستند.
این خوشی ها ادامه داشت تا سال ۷۹.
درس پدرام بالاخره تمام شده بود. اما دفاع پایان نامه اش رو عقب می انداخت. آخه اون سالها فروش سربازی ها شروع شده بود و با حساب و کتابهایی که کرده بود، چیزیی که سال 80 باید اعلام می کردند شامل حال اون هم می شد. آخه هم نیمه دومی بود و هم درسش بیشتر طول کشیده بود! در نتیجه کارهای پایان نامه اش رو با کندی انجام می داد. آخه بعد از دفاع 6 ماه وقت داشت بره سربازی و با محاسبات ما اگه نیمه دوم 79 دفاع می کرد، می تونست از شرایط خرید سربازی استفاده کنه! این باعث شده بود که یه جورایی بلاتکلیف بشه. هم درسش تمام شده بود و دیگه خوابگاه بهش تعلق نمی گرفت، هم بیکار بود...تازه مشکلات داشت خودش رو نشون می داد...عیبهای پدرام رو بیشتر می دیدم و کلافه می شدم. احساس می کردم مسئولیت پذیر نیست. حواس پرتی هاش دیوونه ام می کرد. همیشه باید حواس من به همه چیز بود. کلید رو جا نگذاره! در ماشین رو قفل کنه!
از همون موقع دوباره شروع کردم به نوشتن خاطراتم. البته نه هر روز. اما وقتهایی که ناراحت بودم می نوشتم:
"۲ فروردین ۱۳۷۹: فردا صبح پدرام می رسه تهران... پدرام طبق معمول ساعت بلیتش رو فراموش کرده بود و نزدیک بود جا بمونه! خدا رو شکر که من زنگ زدم. فقط امیدوارم به اتوبوس رسیده باشه و چیزی هم جا نگذاشته باشه. ۹و۱۵ دقیقه شب"
از اینکه هیچ کاری نمی کرد عصبی بودم. از یه طرف دائم سعی می کردم جلوی خانواده ام چیزی نشون ندم و وجه پدرام رو حفظ کنم و از طرف دیگه بی فکری هاش کلافه ام می کرد. زبانش خیلی خوب بود. از طرف استاد راهنماش بهش پیشنهاد شده بود که کتابی ترجمه کنه. البته پول زیادی توش نبود و کار سختی بود. اما من معتقد بودم از بیکاری بهتره و تازه اسمش در کنار یکی از بهترین استاد هامون روی جلد کتاب قرار می گیره و کمک بزرگی برای آینده اش می شه. اما اون پول رو بهانه می کرد و می گفت استادش فقط قصد سوء استفاده ازش داره. خرحمالیش رو این باید بکنه و کتاب به اسم اون بیاد بیرون و مرتبه اش توی دانشگاه بالاتر بره! البته حرفی که می زد راست بود. اما خوب اون هم کار دیگه ای برای انجام دادن نداشت...همه اینها باعث شده بود که بهانه گیری های هر دومون بیشتر بشه...
"۶ خرداد: خدایا نمی دونم برای چی زنده ام؟ روزی صدبار آرزو می کنم کاش ازدواج نکرده بود. خدایا، چرا پدرام اینجوری شده؟ واقعا چی عوض شده؟ آیا تقصیر از من بوده؟ واقعا نمی دونم دیگه باید چیکار کنم...این اون پدرامی نیست که بدون من یه دقیقه هم زندگی نمی کرد، که نیم ساعت از دعوا و قهرمون می گذشت، با گریه برام زنگ می زد...الان دو روزه با هم سردیم و اون اصلا متوجه نیست. فقط از اینکه از من دوره خوشحاله! دیروز برای اینکه دلخوریم رو فراموش کنم و آشتی کنیم، رفتم انقلاب و براش کارت تبریک خریدم! قرار بود امرزو بعد از ظهر بیاد اینجا. اما ازش خبری نشد...تا ساعت ۶ که زنگ زدم و گفت نمیام!!!منکه خیلی اصرار کردم آمد. اما چه آمدنی که اگر نمیومد بهتر بود!!! با سردی کارتم رو گرفت و نیم ساعت موند و بیماری رو بهونه کرد و رفت!!! خدایا نمی دونم چه کنم؟؟؟"
"۴ مرداد ۱۳۷۹: امروز پدرام اومد اینجا. خیلی با هم خوب نبودیم. من حالم خوب نیست و اون هم بدتر از من، حوصله مریض داری ندارد. نمی دونم چرا تو این شرایط هم باز اصرار داریم همدیگر رو ببینیم!!!"
"۱۲ شهریور ۱۳۷۹: ناهار مهمان داشتیم. پدرام به زور اینجا اومد و خوب البته من هم حالم خوب نبود، اون هم تمام مدت بداخلاق بود و چند بار حتی می خواست وسط مهمونی بره! آخر هم که به محض رفتن مهمونها اون هم رفت. ساعت حدود ۶ از اینجا با عصبانیت و دعوا رفت...ساعت ۱۱ زنگ زد و من وحشتناک ترین کار ممکن رو کردم. باهاش صحبت نکردم و تلفن رو قطع کردم!!! ساعت ۱۲ شب، دیگه قلبم داشت از جا کنده می شد، زنگ زد...اما کاشکی اصلا زنگ نمی زد...خدایا چرا ازدواج کردم؟! چرا خودم رو بدبخت کردم؟! تازه می خواستم کمی حرف بزنم که باز هم خسته بود و رفت!"
"۱۳ شهریور ۱۳۷۹: پدرام ساعت ۶ زنگ زد ولی فرقی نکرده...از من پرسید چه جوری دلخوریت رفع می شه! خدایا بعد از ۴ سال هنوز من رو نشناخته!!! آخرش هم گفت هر وقت دلخوریت برطرف شد، برام زنگ بزن!!!"
"۱ آبان ۱۳۷۹: امشب پدرام باز خانه ما مانده. الان چند روز می شه که خانه ما مونده. مامان و بابا خیلی خوب باهاش رفتار می کنند. اما امشب نمی دونم باز چی شد که به تیریش قبای آقا برخورد! و دوباره بداخلاقی اش رو شروع کرد...نمی دونم واقعا چیکار باید بکنم که نکردم و یا پدر و مادر من باید با آقا چه برخوردی کنند! و قتی اینجوری می شه تحمل پدرام خیلی سخته و گاهی فکر می کنم آیا می توانم یه عمر این رفتارش رو تحمل کنم؟! و واقعا می ترسم...اما متاسفانه وقتی خوب باشه، هیچکس به پایش نمی رسه ! الان که فقط فکر می کنم زودتر بره کرمانشاه تا از دستش نفس راحت بکشم! واقعا از مسخره بازی هاش خسته شدم. نمی دونم پس فردا سر کار چه جوری رفتار دیگران را تحمل می کند و آیا اصلا می تواند در یک کار بند بشه؟۱"
خوب البته اینها به این معنی نیست که همش دعوا داشتیم. نه. همه اینها به آشتی و بعدش خوش گذروندن ختم می شد...اما مشکل سر جای خودش باقی بود. کار اشتباهی که همیشه می کردم...بدون اینکه در مورد مشکل اصلی حرف بزنم، بهانه می گرفتم و قهر می کردم! بعد هم به فشار دلتنگی و تنهایی آشتی می کردیم...بدون اینکه اصلا پیگیر باشیم که مشکل اصلی کجاست و چیه! و البته همه این قهر و آشتی ها به دور از مامان و بابا بود. اصلا نمی ذاشتم اونها چیزی از مسائلم بفهمند و قوی ترین ماسک ممکن رو می زدم! ما از نظر تمام جمع ها، حتی دوستانمون، هنوز همون دو تا قمری عاشق بودیم که کنار هم بق بقو می کردیم...هیچوقت به کسی نگفتم که مشکلی هست...
بالاخره آبانماه پدرام دفاع کرد و کلا بیکار شد. دیگه همون بهانه برای تهران بودن رو هم از دست داده بود و باید می رفت کرمانشاه پیش خانواده اش. هم دوری کلافه ام می کرد و هم ناراحت بیکاریش بودم...اونجا کلینیک دامپزشکی معروفی بود که پدرام دوره کارآموزی رو توش گذرانده بود و خوب دکترش یه آشنایی دوری هم با پدرِ پدرام داشت. هر کاریش می کردند که اونجا بره، نمی رفت. یعنی یه مدت کوتاه رفت. اما می گفت کار با روحیاتش سازگار نیست و اونجا موندن براش هیچ درآمدی نداره! و همین طور به بیکاریش ادامه می داد.
من هم تهران تنها بودم و با دوستانم وقتم رو می گذروندم...
پی نوشت: جواب کامنتها رو هم دادم