تبليغاتX
روزمرگی های مارال

خبر خوب

(۱) اول از همه یه خبر خوب دارم:

کیان رفت سر کار!

کار توی یه پروژه خیلی بزرگ، برای یکی از ادارات دولتیه و خوب دقیقا کاریه که دوست داره. یعنی شبکه و کامپیوتر! مرسی از همه شما دوستای خوبم که در این مدت نگرانم بودین و به هر شکلی سعی کردین کمکم کنید.

جالبی قضیه می دونید چیه؟ از دی و بهمن ما منتظریم که تماس بگیرند و بهش بگن بیا. اما هر ماه با یه بهانه ای به تعویق می انداختند و دیگه داشتیم ناامید می شدیم. توی این مدت هم کیان تمام وقت در کنار مادرم بود و توی کارهای انحصار وراثت و مالیات کمکش می کرد. حالا کی زنگ زدند گفتند بیا سر کار؟ دقیقا فردای روزی که آخرین نامه دارایی تحویل شد!!!

کارهای کیان همیشه همین جوریه. به طور محسوسی یه قدرت برتر، زندگیش رو کنار هم می چینه! خیلی جالبه همیشه...

(۲) در مورد پست قبلی یه توضیح می خوام بدم.

راستش من توی زندگی واقعیم، خیلی وقتها با ماسک حرکت می کنم و بخصوص ظاهر قضیه رو حفظ می کنم. (البته حقیقت اینه که هر چی می گذره دارم سعی می کنم اینکارم رو ترک کنم و توی زندگی واقعیم هم رک بشم!) اما اینجا! اینجا برای من دقیقا یه محیط راحته که خودم رو همون جوری که واقعا هستم نشون می دم. با تمام عیبهایی که دارم و هیچ وقت سعی نکردم نقش بازی کنم! خوب پست پایینی هم نشونه بارزی از این قضیه است. من کاملا خودخواهانه از ازدواج پدرام ناراحت شدم.

اما نوشتن اینجا باعث شد، خودم بفهمم چقدر حرفم مسخره بود و حداقل بیخیال پیگیری و فضولیم بشم!

خلاصه که ممنون از همتون بخاطر نظراتتون. فکر کنم البته اکثریت نظرات مبنی بر همین بود که بی خیال شم دیگه...

(۳) دوباره زندگیم به روال عادیش برگشته. برای همین می خوام خاطراتم رو ادامه بدم دوباره...

فکر کنم این رو قبلا هم گفته باشم که توی این گذشته، من اشتباهات فاحشی کردم. بخصوص از این به بعد. امیداورم این باعث نشه دوستیهاتون با من کمرنگ بشه. و خواهش هم از همتون دارم که هر جا انتقادی از رفتارم داشتید، با اسم واقعیتون برام بنویسید. چون مطمئن باشید هر چی بگید رو خودم هم قبول دارم!

بعدا نوشت: آقا خوب ما یادمون رفته بود اولش عنوان بذاریم! مگه چیه؟!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 31 فروردین1388 ? موضوع: ?

اطلاعات فیس بوکی!

دیروز تا حالا دارم می ترکم. خیلی بده که آدم یه دوست نزدیک نداشته باشه بتونه باهاش حرف بزنه ها! کلی خودم رو نگه داشتم تا با کیان در موردش حرف نزنم! دیدم بهترین راه اینه که بیام اینجا و بنویسم...

دیروز داشتم تو فیس بوک برای خودم ول می گشتم که چیز جالبی رو کشف کردم! دنبال دوستهای قدیمی می گشتم که صفحه یکی از دوستهای پدرام (همسر سابقم) رو دیدم. من ارتباط خیلی خیلی خوبی با دوستهای اون داشتم. چون اولین کسی بود که توی جمعشون متاهل شده بود و من هم حسابی توشون بر خورده بودم. هر هفته خانه ما بودند و کلی دسته جمعی مسافرت می رفتیم. ارتباط ما دو تا (از آشناییمون تا جدایی) ۱۰ سال بود و همشون برام مثل برادرهای نداشته ام شده بودند و واقعا بیشترین دلتنگی رو بعد از جدایی برای اونها داشتم. (هنوزم دارم!) اونها هم موقع جدایی مون خیلی سعی کردند با من حرف بزنند و همشون می گفتند از از دست دادن من ناراحتند! اینها رو گفتم که بگم چرا پیدا کردن صفحاتشون برام جذاب بوده. خلاصه داشتم عکسهاشون رو و دوستاشون رو می دیدم که به صفحه پدرام برخوردم. چیز جالبش اینجا بود که عکسی که گذاشته بود عکس عروسی بود! خوب شنیده بودم که به احتمال زیاد عروسی کرده. دیگه فضولیم گل کرد و رفتم توی فرندهاش و خوب همسرش هم اونجا بود و البته عکس پروفایلش همون عکس عروسی بود! حالا اسم عروس برام چقدر آشناست! ببععععععله! شناختم! عروس خواهرِ کوچیکِ دوستِ دخترِ یکی از همون دوستها (کسری) بود!

حالا فضولیم قلنبه شده تا از چه جوری بودن این قضیه سر در بیارم! آخه تا جایی که توی صفحات فیس بوک به نظر می رسه، کسری و روزیتا به هم نرسیدند. اصولا دختره خانواده سخت گیری داشت. حالا چه طور دختر کوچیکشون (۱۰ سال از پدرام کوچیکتره!) رو به پسری که جدا شده دادند، خدا می دونه!!! حتی کسری هم توی لیست فرند های پدرام نیست!

حالا خیلی خیلی دلم می خواد با یکی در این مورد صحبت کنم. جالب اینجاست که خود کسری، روز فوت بابا برام اس ام اس زد و از همه جا بی خبر حالم رو پرسید! من هم اس ام اسی بهش گفتم چی شده و یه خرده حال و احوال کردیم...شاید اون هم دلش می خواست در این مورد باهام حرف بزنه که هم بهش گفتم ازدواج کردم و هم قضیه بابا بود، دیگه چیزی نگفته!

الان حسهای متضاد و زیادی دارم. نمی دونم کدومش راسته و کدومش مهم تره...سرم خیلی شلوغه...

اولیش که فعلا هیجان کشف این موضوعه و فضولی دونستن جریانه که نیازی به توضیح نداره!

دومیش خوشحالیه! از اینکه پدرام دیگه تنها نیست و حسِ بدِ عذاب وجدانم از بین رفته. آخه من هنوز هم این حس رو دارم که کار خیلی بدی در حقش کردم و نگران بودم ضربه بدی بخوره...خوب الان که اون هم سر و سامان گرفته، این حس کمرنگ تر می شه و امیدوارم یه روزی کاملا پاک بشه!

سومیش که برام خیلی غریبه، ناراحتیه! یه جورایی حس خیانت مسخره! نمی دونم شاید چون دختره رو می شناختم و زیاد با هم دیده بودیمش...شاید هم چون خیلی ادعا می کرد دوستم داره! فکر می کردم نباید انقدر سریع بتونه با آدم دیگه ای ازدواج کنه! خیلی احمقانه است، نه؟! می دونم اما دست خودم نیست. البته الان که فکر می کنم می بینم چیزی که توی وجود پدرام بود عشق نبود؛ عادت بود! همیشه این جوری بود. حتی عوض شدن جای زندگیش، اتاق خوابگاهش...همه براش خیلی سخت بود! حتی سال آخری که درسش تمام شده بود و کارهای تزش رو می کرد و بهش خوابگاه نداده بودند، با اینکه با چند تا از دوستهاش اتاق اجاره کرده بود، اکثرا خوابگاه پیش دوستهای قدیمیش می موند! خوب مطمئنا عوض شدن زندگیش و خانه اش و ... خیلی براش سخت تر بود!

خلاصه که همین دیگه. خیلی دارم جلوی خودم رو می گیرم که به کسری اس ام اس ندم! نظر شما چیه؟ اینکار رو بکنم یا نه؟!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 23 فروردین1388 ? موضوع: ?

نیروی جاذبه!

در راستای چاق شدن شدید من و اینکه با کوچکترین کاری پا و کمرم درد می گرفت، چند وقتیه (از زمستان) تصمیم گرفتم بدون ماشین و با تاکسی بیام سر کار. این جوری حداقل یه مقدار تحرک پیدا می کنم. البته ناگفته نمونه توی این تصمیم، پلیسهای راهنمایی رانندگی و این طرح انظباط اجتماعیشون هم بی تاثیر نبود. آخه هر جایی که می رفتم (بخصوص سر کار) مشکل جای پارک پیدا کردن داشتم و کلی از وقت گران بهام تلف می شد! البته این کار و تصمیم فعلا که هوا خوبه و هنوز گرم نشده انجام می شه. تابستون قول نمی دم از کولر ماشین دل بکنم! این تصمیم من (تصمیمِ مارال، مثل تصمیمِ کبری!!!) باعث لاغر شدنم که نشد، اما حداقل از چاق شدن بیشترم جلوگیری کرد و بدنم هم از اون خشکی وحشتناک در اومده...

همه اینها رو گفتم که بگم یه مدتیه بدون ماشین میام سر کار. صبحها که میام سر کار، یه مسیر ۱۰ دقیقه ای رو پیاده باید بیام تا برسم به ماشینای خطی و با یه کورس تاکسی به نزدیکی محل کارم می رسم که از اونجا هم دوباره ۱۰دقیقه پیاده تا محل کارمه. اما مسیر برگشتم به این سر راستی نیست. باید دو کورس ماشین سوار شم. اولی رو وسط راه پیاده می شم و از اونجا دوباره باید سوار ماشینهای عبوری بشم. این ماشینها دو تا مسیر دارند، یه مسیرشون دقیقا از سر خیابونمون می گذره و من ۲ دقیقه پیاده روی سر پایینی دارم، مسیر دیگه اشون از کوچه ای میرن که با خانه ما ۱۵ دقیقه فاصله داره و سر بالاییه. از آنجایی که ماشین هم اونجا سخت گیر میاد و عبوریند حق انتخابی وجود نداره و اینکه کدوم یکی از این ماشینها گیرم بیاد، شانس اون روزمه!

حالا اصل مطلب...شنیدین می گن نمی دونم دنیا همش بر اساس قانون جاذبه است و خودتون انرژی مثبت بفرستین و چیزهای خوب بخواین و به بدی فکر نکنید و ... (برنامه راز بود، چی بود؟!) خلاصه که من جوگیر شدم!

یه روز صبح (جریان مال هفته پیشه!) تصمیم گرفتم انرژی مثبت بفرستم و تمام اون مسیر پیاده روی اولیه رو گفتم "الان که برسم ایستگاه تاکسی، جلوی ماشین خالیه و من می تونم راحت بشینم برای خودم!" خلاصه رسیدم سر ایستگاه و دیدم بعععله! تاکسی قبلی همین الان رفت و ما شدیم نفر اول و برای خودمون جلو نشستیم! حس کردم مثل اینکه این چیزایی که می گن راسته!!! بعد از ظهر موقع برگشت هی بخودم گفتم "مسیر دوم یه ماشین راحت و سریع گیرم میاد که تا دم خانه مون می ره!" این حرف رو تا آخر هی گفتم و هی گفتم. حالا وقتی که از تاکسی پیاده شدم و کنار خیابان منتظر تاکسی بودم، انواع و اقسام ماشینها اونجا صف کشیده بودند! آزارا، ماکزیما، سانتافه!!! و البته ول کنم نبودند! بخصوص آزاراه که تا یه تاکسی در پیتی، که اون هم دیرتر از همیشه گیرم اومد، نرفت! تازه تاکسیی که سوار شدم حتی از اون کوچه دوره هم نرفت و یه جایی دورتر مجبور شدم پیاده بشم و بیشتر از همیشه هم راه رفتم!!!!

نتایج اخلاقی این داستان:

۱- همه چی رو باور نکنید

۲- مراقب باشید از خدا چی می خواین

۳ و مهمترینش- ۳۱ سالگی هم سن خوبیه و شاید حسنش اینه که آدمهایی که برات نگه می دارند، جوان جقله مو سیخ سیخی با ماکزیمم ۲۰۶ نیست! آقایون متشخص پولدار با ماشینهای مدل بالا و گران قیمت اند!!!

پی نوشت۱ : در همین راستای تاکسی سوار شدن، بذارین یه چیز دیگه ای هم تعریف کنم. چند روز پیش (فردای جریان قبلی)  یه سمند تاکسی (زرد بود بخدا!) برام نگه داشت و منم طبق عادت که تاکسی خالی باشه رفتم جلو نشستم. اما اون دیگه کس دیگه ای رو سوار نکرد. یه آقای ۴۰-۵۰ ساله چاق و کچل بود. از وقتی که نشستم شروع کرد به حرف زدن که برای فلان شرکت کانادایی کار می کنه و درآمدش خیلی خوبه و مجبوره براشون بره اینور اونور و ... و حقوق خوب می گیره چون خیلی زبانش خوبه و شروع کرد انگلیسی حرف زدن و انصافا هم خوب حرف می زد. گفت زبان رو قبل از انقلاب که توی یه شرکت آمریکایی کار می کرده، یاد گرفته و معلماشون آمریکایی بودند و اون هم اکسنت کاملا آمریکایی پیدا کرده! می گفت خیلی خوبه که آدم بتونه توی ایران دوستی داشته باشه که بشه باهاش تمرین انگلیسی حرف زدن بکنه. بخصوص جوانهای الان که خیلی هم نیاز دارند زبان رو. به من هم گفت شما هم که جوانید فعلا حدودا ۶-۲۵ سالوتنه! (آخ یه قندی تو دلم آب شد و یه حس خوبی نسبت به زندگی پیدا کردم که خدا می دونه!!!) البته من سریعا تکذیب کردم و گفتم ۳۱ سالمه ها! .بعد از اون هم زد توی این حرفها که توی ایران هیچ کس از زندگیش راضی نیست و از سر اجبار زندگی می کنه و ... من خیلی کم جوابش رو می دادم و بیشتر با بله بله گفتن و خیابان رو نگاه کردن خودم رو بی علاقه نشان می دادم. اما طرف ول کن نبود! از من پرسید شما از زندگیتون راضی هستید؟ گفتم بعلللللله! ۱۰۰ درصد! خلاصه که همین جور ادامه داد و با اینکه می تونستم مسیر بیشتری باهاش برم و تقریبا هم مسیر بودیم، همون جای همیشگی سریعا از ماشینش پیاده شدم. و البته دوباره ماشین رو نگاه کردم تا مطمئن بشم سوار تاکسی شده بودم یا نه!!! هنوزم نفهمیدم واقعا کرم داشت یا فقط حراف بود!!!

پی نوشت۲: وای که چقدر هوا خوب شده...امروز صبح توی این بارون راه رفتن چه حالی داد...امسال بهارمون واقعا هوای بهاری داره ها!

پی نوشت۳: جواب کامنتها رو هم دادم.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 22 فروردین1388 ? موضوع: ?

سال نو

اول از همه دوباره سلام...من اومدم و تصمیم دارم دوباره توی وبلاگ فعال بشم...نمی خوام خیلی توضیح کارهام رو بدم، فقط همونطور که گفتم سرم شلوغ بود...

امیدوارم امسال برای همه شما سال خوب و بی دردسری باشه.

سال گذشته برای من سالِ...نه می تونم بگم خوب، نه می تونم بگم بد...آخه بهترین و بدترین اتفاق زندگیم توی این سال برام افتاد! سال ۱۳۸۷ برام سال شلوغی بود...خیلی شلوغ. به قول کیان وقت نکردیم هیچی رو مزه کنیم!!! و فوق العاده زود گذشت. اصلا عین یه چشم زدن بود!

اول سال که تصمیم مطرح کردن موضوع ازدواجم با کیان رو گرفتم. دردسرهاش و نگرانی های خودش، پیدا کردن شجاعت حرف زدن، مخالفت بابا، بعدش موافقت سریع و بی دردسر بابا! بعد ازدواج! عروسی کوچیک و جمع و جور و لذت بخشمون. اما هنوز یه هفته نگذشته بود که مادربزرگ کیان فوت شد و مهمونی بهم خورد! هنوز وقت نکرده بودیم شیرینیش رو بچشیم! بعد درگیریهای کاری کیان پیش اومد که کلی عصبی و نگرانمون کرد! بعدش مسافرت ماه عسلمون...اونجا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. اما با سرماخوردگی شدید دوتایی مون تموم شد که تا دو هفته بعدش درگیر بودیم و نفهمیدیم مسافرتمون چه جوری بود! بعد از اون بیماری بابا شروع شد و با رفتنش کوه مسئولیت و مشکل رو دوش من و کیان گذاشته شد! حتی فرصت نکردم برای نبودن بابا هم غصه بخورم...خیلی زودتر از همه باید خودم رو جمع می کردم. مادری دارم که باید نگرانش باشم و کیانی که اون همه بارِ منفیِ مراسم براش خطرناک بود...باید خودم رو جمع می کردم و کردم! اما همه اینها باعث شد خیلی خسته باشم، خیلی!

سال تحویل مامان و خواهرم اومدند خانه ما! راستش اول مامان می خواست سال تحویل بره پیش بابا. اما کیان خیلی اصرار داشت که سال اول ازدواجمون خانه خودمون باشیم. من هم به مامان همین رو گفتم. البته نه از قول کیان ها! خواهرم هم که اومد، گفت پیش هم بودن بهتره و ما هم از اونها خواستیم بیان خانه ما...خیلی ها می گن سال اول عید نداریم و سفره نمی چینند و ... اما من اصلا به این حرفها اعتقاد ندارم. خود بابا هم نداشت. جای بابا همیشه توی قلب همه ماست و سر تمام میزها و سفره هامون خالیه! ولی باید ازش گذشت. باید باهاش کنار اومد. باید با شاد کردن ظاهرمون و خانه هامون، به خوب شدنمون کمک کنیم..برای همین هم سفره مثل همیشه چیدیم و همه کارهای همیشه رو انجام دادیم...روز قبل از سال تحویل (۵شنبه) من رفتم و خانه مامان سفره چیدیم. اما وقتی عکس بابا رو گذاشتیم، مامان گریه اش گرفت ولی برای اینکه جلوی ما و پای سفره گریه نکنه، رفت توی اتاق و خودش رو سبک کرد! سال تحویل هم خوب بود. اما جای بابا خیلی خیلی خالی بود! البته همه خودمون رو جمع کردیم و بغض هامون رو خوردیم تا کسی سر سفره سال تحویل گریه نکنه.

تعطیلات عید هم خیلی سخت بود. عادت به دید و بازدیدهای معمول رو ندارم. ما معمولا عیدها تهران نبودیم و هر سال مسافرت بودیم. تازه از سن دبیرستان هم تقریبا هیچ جا مجبور نبودیم با مامان و بابا بریم. تقریبا همه جا خودشون دو تایی می رفتند. اما امسال مجبور بودم باشم. هم اولین عید بابا بود و کلی آدم می اومدند دیدن و هم اولین عید بعد از ازدواجمون بود و مجبور بودیم خیلی جاها بریم دید و بازدید. وای که از این به بعد تمام سعیم رو می کنم که عیدها تهران و خانه مون نباشیم! باورتون نمی شه اما من بعد از این تعطیلات طولانی خسته تر از قبل برگشتم سر کار! دیگه حاضر نیستم هیچ آدمی رو ببینم و فقط می خوام توی خانه تنها باشم. اما مگه می شه؟! همین الان مامان و بابای کیان دلشون برامون تنگ شده و می گن چرا نمیاین! مامان هم از اون طرف می گه چرا پیشش نمی ریم!!! نمی دونم کی اینها تموم می شه و دوباره آرامش بهم رو می کنه؟!!!

از کیان واقعا ممنونم. تمام این مدت حداکثر تلاشش رو کرد تا همه چیز برای من راحتت بشه و تا جایی که تونست کنار مامانم بود. واقعا نمی دونم اگه قبل از ازدواجم با کیان بابا می رفت، چه بلایی سر من و مامان می اومد. بودنش واقعا نعمت بود...

راستی یه چیز جالب فکر می کنید پر رنگ ترین دعام برای امسال چی بوده؟! ازدواج خواهر کیان!!! آخ خدا یعنی می شه؟!

خلاصه که این هم از انشای من در باره سال گذشته و تعطیلات خود را چگونه گذراندید!

پی نوشت: این چند وقت کلی کتاب خواندم و کلی هم فیلم دیدم که دوست دارم در موردشون بنویسم:

کتاب مسیر سبز: محشر بود! مرسی روژین جان که توی وبلاگت ازش نوشته بودی!

کتاب استخوان های دوست داشتنی: اون هم خیلی خیلی جالب بود. اون رو هم تو همین وبلاگها یکی توصیه کرده بود. یادم نمی آد کی اما هر کی بود ممنون.

کتاب تصویر دوریان گری: این رو با هزار بدبختی پیدا کردم. هنوز تمامش نکردم و دارم می خوانمش. راستش خیلی خوشم نیومد. اما انقدر سر پیدا کردنش زحمت کشیدم که روم نمی شه نخوانمش!  فکر می کنم ترجمه خیلی مزخرفی ازش گیرم اومده!

دیگه کتاب یادم نمی آد...

فیلم  ولی خیلی دیدم. Slumdog Milionere و Benjamin Button و Revolution Road و Reader و Milk و ... دیگه چی بود؟! خیلی دیدم ها، اما اینها رو خیلی دوست داشتم. Milk محشر بود. انقدر از حس مبارزه و شجاعت این آدم لذت بردم که خدا می دونه! Revolution Road هم خیلی خوب بود. حس کیت وینسلت رو با تمام وجودم می فهمیدم. انگار داشت از زبان من (تو ازدواج گذشته ام) حرف می زد! به نظر من باید برای این فیلم جایز می گرفت به جای Reader!

فیلم Wrestler رو هم دیدم. اما خیلی خیلی خیلی چرت بود! حالم ازش بهم خورد! نمی دونم برای چی کاندید بود؟!

سینما هم رفتم...دعوت رو که چند ماه پیش دیدم. گفتم؟ خیلی خوب بود. من خیلی دوستش داشتم. خیلی خوش ساخت بود و موضوع رو خیلی متهورانه بیان کرده بود!

تو عید هم فیلمِ "وقتی هم خواب بودیم" رو هم دیدم. از این فیلم هم خیلی خوشم اومد. خیلی حرفش رو دوست داشتم...

پی نوشت2: یه جورایی عقده دو ماهی که غایب بودم رو در آوردما! فحشم ندین ها!

بعدا نوشت: راستی من ۳۱ سالم هم تموم شد. ۶ فروردین تفلدم بود! نمی دونم چرا، اما اصلا روز تولدم مثل همیشه حس خوبی نداشتم. فوق العاده عصبی بودم. خانواده من و کیان نهار مهمونمون بودند و کلی کادوهای خوب گرفتم. بخصوص از کیان که یه گردنبند و انگشتر خوشگل با سلیقه خودش برام خریده بود. تازه کارهای مهمونی رو هم خودش کرده بود. یعنی در واقع آشپزی کرده بود. آبگوشت! اما نمی دونم با همه اینها چرا انقدر عصبی بودم. (شایان ذکر است که همون روز پر*یو*د هم شدم!) اصلا حوصله شون رو نداشتم و ترجیح می دادم خودمون دو تا باشیم و یه جشن کوچولو بگیریم! همین دیگه ما هم رفتیم بالای ۳۰!

بعدا نوشت ۲: یادم رفت بگم که چقدر با کلاه قرمزی و آقای مجری و پسرخاله و پسر عمه زا و گیگیلی حال کردم! تمام قسمتهاش رو دیدم و گاهی تکرارش رو هم می دیدم. همش امیدوار بودم آخر برنامه شون بگن ادامه داره! حیف که نشد...نمی دونم بچه های الان هم به اندازه اون موقع های ما باهاشون حال کردند یا نه؟! هر چی بود برای من که هنوز همون کلاه قرمزی بود و این آخرها عاشق پسر عمه زا هم شدم. بخصوص با عشق و عاشقیش! 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 16 فروردین1388 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com