اول از همه دوباره سلام...من اومدم و تصمیم دارم دوباره توی وبلاگ فعال بشم...نمی خوام خیلی توضیح کارهام رو بدم، فقط همونطور که گفتم سرم شلوغ بود...
امیدوارم امسال برای همه شما سال خوب و بی دردسری باشه.
سال گذشته برای من سالِ...نه می تونم بگم خوب، نه می تونم بگم بد...آخه بهترین و بدترین اتفاق زندگیم توی این سال برام افتاد! سال ۱۳۸۷ برام سال شلوغی بود...خیلی شلوغ. به قول کیان وقت نکردیم هیچی رو مزه کنیم!!! و فوق العاده زود گذشت. اصلا عین یه چشم زدن بود!
اول سال که تصمیم مطرح کردن موضوع ازدواجم با کیان رو گرفتم. دردسرهاش و نگرانی های خودش، پیدا کردن شجاعت حرف زدن، مخالفت بابا، بعدش موافقت سریع و بی دردسر بابا! بعد ازدواج! عروسی کوچیک و جمع و جور و لذت بخشمون. اما هنوز یه هفته نگذشته بود که مادربزرگ کیان فوت شد و مهمونی بهم خورد! هنوز وقت نکرده بودیم شیرینیش رو بچشیم! بعد درگیریهای کاری کیان پیش اومد که کلی عصبی و نگرانمون کرد! بعدش مسافرت ماه عسلمون...اونجا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. اما با سرماخوردگی شدید دوتایی مون تموم شد که تا دو هفته بعدش درگیر بودیم و نفهمیدیم مسافرتمون چه جوری بود! بعد از اون بیماری بابا شروع شد و با رفتنش کوه مسئولیت و مشکل رو دوش من و کیان گذاشته شد! حتی فرصت نکردم برای نبودن بابا هم غصه بخورم...خیلی زودتر از همه باید خودم رو جمع می کردم. مادری دارم که باید نگرانش باشم و کیانی که اون همه بارِ منفیِ مراسم براش خطرناک بود...باید خودم رو جمع می کردم و کردم! اما همه اینها باعث شد خیلی خسته باشم، خیلی!
سال تحویل مامان و خواهرم اومدند خانه ما! راستش اول مامان می خواست سال تحویل بره پیش بابا. اما کیان خیلی اصرار داشت که سال اول ازدواجمون خانه خودمون باشیم. من هم به مامان همین رو گفتم. البته نه از قول کیان ها! خواهرم هم که اومد، گفت پیش هم بودن بهتره و ما هم از اونها خواستیم بیان خانه ما...خیلی ها می گن سال اول عید نداریم و سفره نمی چینند و ... اما من اصلا به این حرفها اعتقاد ندارم. خود بابا هم نداشت. جای بابا همیشه توی قلب همه ماست و سر تمام میزها و سفره هامون خالیه! ولی باید ازش گذشت. باید باهاش کنار اومد. باید با شاد کردن ظاهرمون و خانه هامون، به خوب شدنمون کمک کنیم..برای همین هم سفره مثل همیشه چیدیم و همه کارهای همیشه رو انجام دادیم...روز قبل از سال تحویل (۵شنبه) من رفتم و خانه مامان سفره چیدیم. اما وقتی عکس بابا رو گذاشتیم، مامان گریه اش گرفت ولی برای اینکه جلوی ما و پای سفره گریه نکنه، رفت توی اتاق و خودش رو سبک کرد! سال تحویل هم خوب بود. اما جای بابا خیلی خیلی خالی بود! البته همه خودمون رو جمع کردیم و بغض هامون رو خوردیم تا کسی سر سفره سال تحویل گریه نکنه.
تعطیلات عید هم خیلی سخت بود. عادت به دید و بازدیدهای معمول رو ندارم. ما معمولا عیدها تهران نبودیم و هر سال مسافرت بودیم. تازه از سن دبیرستان هم تقریبا هیچ جا مجبور نبودیم با مامان و بابا بریم. تقریبا همه جا خودشون دو تایی می رفتند. اما امسال مجبور بودم باشم. هم اولین عید بابا بود و کلی آدم می اومدند دیدن و هم اولین عید بعد از ازدواجمون بود و مجبور بودیم خیلی جاها بریم دید و بازدید. وای که از این به بعد تمام سعیم رو می کنم که عیدها تهران و خانه مون نباشیم! باورتون نمی شه اما من بعد از این تعطیلات طولانی خسته تر از قبل برگشتم سر کار! دیگه حاضر نیستم هیچ آدمی رو ببینم و فقط می خوام توی خانه تنها باشم. اما مگه می شه؟! همین الان مامان و بابای کیان دلشون برامون تنگ شده و می گن چرا نمیاین! مامان هم از اون طرف می گه چرا پیشش نمی ریم!!! نمی دونم کی اینها تموم می شه و دوباره آرامش بهم رو می کنه؟!!!
از کیان واقعا ممنونم. تمام این مدت حداکثر تلاشش رو کرد تا همه چیز برای من راحتت بشه و تا جایی که تونست کنار مامانم بود. واقعا نمی دونم اگه قبل از ازدواجم با کیان بابا می رفت، چه بلایی سر من و مامان می اومد. بودنش واقعا نعمت بود...
راستی یه چیز جالب فکر می کنید پر رنگ ترین دعام برای امسال چی بوده؟! ازدواج خواهر کیان!!! آخ خدا یعنی می شه؟!
خلاصه که این هم از انشای من در باره سال گذشته و تعطیلات خود را چگونه گذراندید!
پی نوشت: این چند وقت کلی کتاب خواندم و کلی هم فیلم دیدم که دوست دارم در موردشون بنویسم:
کتاب مسیر سبز: محشر بود! مرسی روژین جان که توی وبلاگت ازش نوشته بودی!
کتاب استخوان های دوست داشتنی: اون هم خیلی خیلی جالب بود. اون رو هم تو همین وبلاگها یکی توصیه کرده بود. یادم نمی آد کی اما هر کی بود ممنون.
کتاب تصویر دوریان گری: این رو با هزار بدبختی پیدا کردم. هنوز تمامش نکردم و دارم می خوانمش. راستش خیلی خوشم نیومد. اما انقدر سر پیدا کردنش زحمت کشیدم که روم نمی شه نخوانمش! فکر می کنم ترجمه خیلی مزخرفی ازش گیرم اومده!
دیگه کتاب یادم نمی آد...
فیلم ولی خیلی دیدم. Slumdog Milionere و Benjamin Button و Revolution Road و Reader و Milk و ... دیگه چی بود؟! خیلی دیدم ها، اما اینها رو خیلی دوست داشتم. Milk محشر بود. انقدر از حس مبارزه و شجاعت این آدم لذت بردم که خدا می دونه! Revolution Road هم خیلی خوب بود. حس کیت وینسلت رو با تمام وجودم می فهمیدم. انگار داشت از زبان من (تو ازدواج گذشته ام) حرف می زد! به نظر من باید برای این فیلم جایز می گرفت به جای Reader!
فیلم Wrestler رو هم دیدم. اما خیلی خیلی خیلی چرت بود! حالم ازش بهم خورد! نمی دونم برای چی کاندید بود؟!
سینما هم رفتم...دعوت رو که چند ماه پیش دیدم. گفتم؟ خیلی خوب بود. من خیلی دوستش داشتم. خیلی خوش ساخت بود و موضوع رو خیلی متهورانه بیان کرده بود!
تو عید هم فیلمِ "وقتی هم خواب بودیم" رو هم دیدم. از این فیلم هم خیلی خوشم اومد. خیلی حرفش رو دوست داشتم...
پی نوشت2: یه جورایی عقده دو ماهی که غایب بودم رو در آوردما! فحشم ندین ها!
بعدا نوشت: راستی من ۳۱ سالم هم تموم شد. ۶ فروردین تفلدم بود! نمی دونم چرا، اما اصلا روز تولدم مثل همیشه حس خوبی نداشتم. فوق العاده عصبی بودم. خانواده من و کیان نهار مهمونمون بودند و کلی کادوهای خوب گرفتم. بخصوص از کیان که یه گردنبند و انگشتر خوشگل با سلیقه خودش برام خریده بود. تازه کارهای مهمونی رو هم خودش کرده بود. یعنی در واقع آشپزی کرده بود. آبگوشت! اما نمی دونم با همه اینها چرا انقدر عصبی بودم. (شایان ذکر است که همون روز پر*یو*د هم شدم!) اصلا حوصله شون رو نداشتم و ترجیح می دادم خودمون دو تا باشیم و یه جشن کوچولو بگیریم! همین دیگه ما هم رفتیم بالای ۳۰!
بعدا نوشت ۲: یادم رفت بگم که چقدر با کلاه قرمزی و آقای مجری و پسرخاله و پسر عمه زا و گیگیلی حال کردم! تمام قسمتهاش رو دیدم و گاهی تکرارش رو هم می دیدم. همش امیدوار بودم آخر برنامه شون بگن ادامه داره! حیف که نشد...نمی دونم بچه های الان هم به اندازه اون موقع های ما باهاشون حال کردند یا نه؟! هر چی بود برای من که هنوز همون کلاه قرمزی بود و این آخرها عاشق پسر عمه زا هم شدم. بخصوص با عشق و عاشقیش! |