بالاخره رفتیم خانه خودمون. تقریبا دو ماه شده بود که خانه مون نبودیم. از مریضی بابا شروع شد تا باقی قضایا و تنهایی مامان. خوب بود. اما نگرانیم کم نشده که هیچ شاید بیشتر هم شده. تنهایی مامان خیلی اذیتم می کنه. این حس مسئولیته داره دیووونه ام می کنه. هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر برای خانواده ام حس مسئولیت داشته باشم! آخه من اصولا آدم بی قید و بندیم...البته دوست مامان اومده و کنارشه. مامان هم آرومتر شده. چند باری از خانه بیرون هم رفته (منظورم به غیر از کار و اجباره ها. وگرنه که مادرم هر روز می ره سر کار!). اما هنوز هم خیلی به یاد باباست و گریه می کنه. نمی دونم باید چیکار کنم و اصلا چه کاری براش از دستم بر می آد. دوست ندارم تمام روزهام و تعطیلاتم رو با مادرم بگذرونم. دلم می خواد زندگی خودم رو داشته باشم. اما نگرانی اون، حس عذاب وجدان بهم می ده...
بگذریم...تعطیلات رو باز هم رفتم شمال. البته رفتیم ویلا. با کیان و چند تا از دوستهاش و خواهرش!!! مامانم هم با دوستش رفت بابل. خیلی فاصله نیست از ویلامون تا بابل. اما با هم نبودیم. من هم ۵شنبه صبح با کیان، بدون حضور هیچکس دیگه و تنها رفتم پیش بابا. یه دل سیر که نه، اما گریه کردم. بد نبود. یه خرده خالی شدم. نمی تونم جلوی بقیه و با حضور بقیه عر بزنم. اما ۵شنبه خوب بود. هیچ کس آرامگاه نبود و همه جا ساکت بود...بد هم نگذشت...اونقدرها که فکر می کردم حضور خواهر کیان عذاب آور نبود! پیشنهادش از خودم بود که اون رو هم ببریم. آخه این مسافرت رو یه جورایی برای قدردانی از زحمتهای کیان جور کردم! خواستم همه چی اونجوری باشه که اون دوست داره. می دونستم از حضور خواهرش خیلی خوشحال می شه. اصولا کیان ویلا رو دوست داره. برعکس من که از اینجور مسافرت متنفرم. از رفتن به جاهای تکراری بدم می آد. دوست دارم از تعطیلاتم برای دیدن جاهای جدید استفاده کنم. اصلا مهم نیست هتل آنچنانی برم. حتی حاضرم با چادر سفر کنم. اما برم جاهای دیدنی. از اینکه از خانه خودم در بیام و برم توی یه خانه دیگه تکراری، تازه اون هم با کلی مهمان که هر چقدر هم بگن همه کار می کنند و کمک، باز هم مسئول اصلی تویی. چون جای همه چی رو تو می دونی، چون تو باید حواست به راحتی همه باشه و ... . اما خوب در کل بد نبود. همین که از شر عذاداری و این سر و صدا ها که بد جوری می رن روی نروم، راحت بودم، باز هم خدا رو شکر.
خواهر کیان هم واقعا کاری نداشت. البته اصولا چیزی که همیشه در مورد اون اذیتم می کنه، برق حسادتی که دائم توی چشمهاشه. من هم سعی کردم هیچ جایی دو تایی با کیان نریم و هر وقت خواستیم راه بریم اون رو هم بردم...تا حد امکان هم از دست بقل کردنها و بوسه های کیان در رفتم. اون هم البته الان با کسی دوست شده و می شه گفت ارتباطش باهاش خوبه. تو رو خدا چشم نزنید ها. بزنید به تخته! واقعا از صمیم قلب براش دعا می کنم که ازدواج کنه... بخدا نه اینکه فقط بخوام وابستگیش به کیان کم بشه ها، دلم براش می سوزه! خیلی تنهاست و مشکل دار. ۲۷ سالشه، این اولین مسافرت بدون پدر و مادرش بود! بچه ها اونجا قلیون چاق می کردند. باورتون نمی شه با چه هیجانی کشید! من اون هیجان رو توی ۱۸-۱۹ سالگی تجربه کردم! دلم براش خیلی سوخت. می گن آدم سگ خانه باشه، بچه کوچیکه نباشه همینه ها. اصلا هیچکس بهش اجازه بزرگ شدن نداده و نمی ده هنوز هم. خودش هم ذاتا توی وجودش آدم مبارز و سرکشی نیست. بیشتر ترسو و تایید طلبه. همین الان خواهر بزرگشون (۵ سال از کیان بزرگتره و ۱۰ سال از خواهر کوچیکه، ازدواج کرده و دوتا بچه داره) به خودش اجازه می ده هر دستوری بهش بده و هر جور دلش خواست دعواش کنه. همیشه به خواهرش هم به چشم یکی از بچه هاش نگاه کرده. رفتارش نسبت بهش بیشتر مادرانه است تا خواهرانه...خلاصه همین دیگه. بسه غیبت پشت سر خانواده شوهر...گفتم که بگم موجود بدی نیست. شرایط بدی داره...
پی نوشت ۱: کیان هنوز هم سر کار نرفته. اما دو مورد پیدا شده که هر دو قول صددرصد دادند. هر دوش کارهایی که خوشش می آد و مطمئنم توش موفق می شه. تو رو خدا برامون دعا کنید کار درست بشه. اصلا این وضعیت رو دوست ندارم...اون هم دوست نداره و اذیت می شه...
پی نوشت ۲: مدتهاست دنبال دوتا دوست قدیمیم می گردم. خیلی دلم می خواد پیداشون کنم و ببینمشون. دلم برای هر دو شون خیلی تنگ شده.
اولی دوست صمیمیم توی راهنمایی بود. بنفشه موسوی اشکوری. تا دانشگاه هم از هم خبر داشتیم. اما بعد درگیری های زندگی دورمون کرد. خانه شون رو عوض کردند. شماره ای دیگه ازش ندارم...
دومی دوستی توی دبیرستانه. آنیتا ساتکین. شاید خیلی صمیمی نبودیم. اما یه چیز هایی از من و ارتباطم با کیان می دونه که دوست دارم عاقبت کارمون رو هم بدونه.
تو رو خدا اگه خودتون اینجا رو می خوانید اتفاقی یا اگه کسی باهاشون آشنایی داره، یه خبری ازشون بهم بدین. مرسی
پی نوشت ۳: آقا یا خانم ... (البته ترجیح می دم آقا باشی ها. خوشم نمی آد از یه خانم کامنت عشقول بگیرم!) نمی دونم باید خوشحال باشم از کامنتت یا ناراحت. از اینکه یکی دوستم داشته باشه و بهم بگه دیدش رو به زندگی عوض کردم و شیفته امه، بدم نمی آد. اما از اینکه کامنت سرکاری داشته باشم و بدون اسم و آدرس حرصم می گیره! کاش اسمت رو یا آدرسی از خودت می نوشتی. مطمئن هم باش خیلی ذوق مرگ نشدم از کامنتت. آخه همین حرفها رو توی دنیای واقعی و کسی با عشق واقعیش بهم گفته و می گه. گفتم که گفته باشم. اگه هم خواندی اسم بذار! |