تبليغاتX
روزمرگی های مارال

دلم می خواست...

بعدا نوشت: یه توضیح لازمه که در مورد نوشته ام بدم؛ من نوشته زیر رو وقتی نوشتم که توی دوران همیشه سیاه ماهیانه ام بودم! خودتون می فهمید که یعنی چی دیگه...

یه عذرخواهی هم به مخاطب این نوشته بدهکارم...البته چون نوشته ام رو دوست دارم، از اینجا برش نمی دارم. اما همین جا عذر خواهیم رو هم می ذارم تا شاید بتونم کمی جبران بی انصافیم رو بکنم...

عزیزترینم، من رو ببخش...بی انصافی کردم...ممنونم ازت برای همه تلاشهات، برای همه بودنهات...بدون تو هیچم...ممنون که تنهام نذاشتی و نمی ذاری...ببخش که مشکلاتت رو فراموش کردم و توقعم رو انقدر بالا بردم...دوستت دارم و می دانم همیشه دوستم داری...

دلم می خواست شانه هایت پناه اشکهایم باشد

دلم می خواست دستانت مرهمی بر بغضهای فرو خورده ام باشد

دلم کمی درک از طرف تو، نزدیک ترینم، می خواست

دلم می خواست بدانی و بفهمی نگرانی هایم را

دلم می خواست دستی باشی برای کم کردن دلواپسی هایم،

نه دستی برای افزودن وزنه به این همه بارِ بیش از توانِ این روزهایم

دلم می خواست آرامشی باشی در این شبهای بیتابیم،

نه من در پی یافتن راهی برای ایجاد محیطی امن برای تو

 

از شرایط بیزارم...دلم می خواست مثل او بتوانم بروم

به تنهایی های مان، به استقلال مان، به مامن همیشگی مان...خانه مان!

من هم مثل تو آرامشمان را دوست دارم

من هم مثل تو دلتنگم

من هم مثل تو از شرایط بیزارم

 

دلم می خواست خودخواه بودم

بی نگرانی برای دیگران و اطرافیان، گاه فقط به خود فکر می کردم

آنوقت می رفتم...به جایی دنج، تنها،

اشک می ریختم، فقط برای خودم،

برای دلم، دل می سوزاندم،

برای بی پناهیم، برای تنهایی هایم...

 

ازت دلگیرم،

بیش از این ازت انتظار داشتم

بیش از اینها قول داده بودی تکیه گاهم باشی

می دانی؟ دلم را شکستی!

از کجا بدانی خوب؟! مثل همیشه بی صدا شکست...

 

دلتنگم...کاش مادر تنها نمی ماند،

کاش پدر نمی رفت،

کاش زمان در همان بچگی ها، بی مسئولیتها، ثابت می ماند،

کاش هیچگاه بزرگ نمی شدم، درس نمی خواندم، ازدواج نمی کردم،...

اصلا کاش هیچگاه به این دنیا نمی آمدم...

 

بیزارم...از هرچی بایدهاست، از تمامی ملاحظات،

بیزارم از دروغ گفتنهای از سر اجبار،

بیزارم از عذرخواهی های بی پذیرش

بیزارم از قهر ها و آشتی های بی دلیل

بیزارم از این زندگی...

 

دلم گرفته...از تو، از زندگی

از خدا که پدرم را زود برد

می دانی...بیوه شدن برای مادرم زود بود

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 9 آذر1387 ? موضوع: ?

به همین سادگی...رفت

پدرم رفت...به همین سادگی...اما بزرگ رفت...

قرار بود ۳شنبه صبح ۲۱ آبان برسند. اما پروازشون کنسل شد. در واقع با پرواز بی ام آی بلیط داشتند. اما اونها وقتی شرایط بیماری بابا رو فهمیدند حاضر نشدند بابا رو بیارند! مامان هم بلیط با ایران ایر گرفتند و چیزی در مورد بیماری نگفتند. مامان و خواهرم تعریف می کنند که اون روز آخر حسابی انرژی گرفته بود. دوشنبه گفت از بیمارستان خسته شده و خواهرم و شوهرش رو فرستاد دنبال هتل. خودش همه برنامه ها رو ریخت که یه هتل نزدیکتر به فرودگاه بگیرند و شب رو آنجا بگذرونند و بعد راحتتر به فرودگاه برسند. قبل از اینکه اونها برگردند به مامان گفت خسته شده و می خواد زودتر از اتاق بیمارستان بره بیرون و مامان رو مجبور کرد زودتر ترخیص بشه و برند توی سالن بیمارستان منتظر بمونند. می خواست مردم رو ببینه! خواهرم تعریف می کنه که توی راه هم تمام خیابانهای لندن رو می شناخت و از خاطراتش تعریف می کرد. شب هم توی هتل راحت خوابیده و حتی صبح هم خودش با مامان و خواهرم رفته بوفه صبحانه هتل و یه مقدار هم غذا خورده! بعد هم راحت رفتند فرودگاه و سوار هواپیما شدند و برگشتند.

ساعت دو صبح 4شنبه 22 آبان رسیدند. من و کیان رفتیم فرودگاه. با آمبولانس بیمارستان لاله هم هماهنگ کردیم که اونجا باشه. از شرکت بابا هم راننده اش و 4 تا از دکترهای مدیر عامل شرکتهای زیر دست بابا اومده بودند...بابا رو با صندلی چرخدار آوردند. از پشت شیشه که من و کیان رو دید خندید و دست تکان داد. اما انگار انرژیش همون موقع تمام شد. انگار همه نیرویش رو جمع کرده بود تا به ایران برسه! وقتی اومد بیرون حتی نتونست از روی ویلچیر بلند بشه و روی برانکار دراز بکشه. مامورین آمبولانس بلندش کردند و رو برانکار گذاشتنش. مامان باهاش رفت مستقیم بیمارستان و ما هم وسایل رو بردیم خانه و رفتیم بیمارستان. وقتی رسیدیم هنوز توی اورژانس بود. حالش اصلا خوب نبود. توی این یه هفته وحشتناک لاغر شده بود و زرد...حتی سبزی همیشه براق چشمهاش توی دریای زرد، مات شده بود. بیمارستان خیلی شلوغ بود و اصلا اتاق خالی نداشت. اما اورژانس هماهنگ کرد و توی یه اتاق در حال تعمیر در یه بخش دیگه، موقتا خوابوندنش. اتاق رو تازه رنگ کرده بودند و بوی رنگ کلافه اش کرده بود. مامان کنارش ماند. ساعت حدود 6 بود که ما رسیدیم خانه. به زحمت خوابیدیم. البته گوش به زنگ. آخه قرار بود هر خبری از دکترش و تغییر اتاقش شد به ما خبر بده. حدود 9 بود که با زنگ تلفن بیدار شدم. مامان بود. دکتر بابا رو دیده و قول تعویض اتاق رو داده بود. کیان و خواهرم رو بیدار کردم و برگشتیم بیمارستان. حال بابا تعریفی نداشت. واقعا لحظه به لحظه بدتر می شد. تا اون موقع خودش با کمک مامان میرفت دستشویی و برمیگشت. اما صبح که با مامان رفت صورتش رو آب بزنه، پاهاش دیگه یاری نکردند و روی زمین نشست. با کمک پرستارها به تخت برگردونده شد و البته مامان هم توبیخ شد که دیگه تنهایی بابا رو جابجا نکنه. بالاخره حدود ظهر اتاقش رو جابجا کردند. تو همون بخش، یه سوئیت خالی شده بود. امکانات سوئیت خیلی خوب بود. چون به ما این امکان رو می داد تا وقتهایی که بابا می خوابید جای دیگه ای استراحت کنیم. البته خواب که چه عرض کنم. چرتهای کوتاه نیم ساعته می زد که تو اون فاصله هم دائم حرف میزد و تقلا میکرد. بعدازظهر ساعت ملاقات غلغله شده بود! تمام کارمندهاش اومده بودند. خیلی شلوغ بود. مدیر عامل سرمایه گزاری بانک ملی که در واقع رئیس بابا محسوب می شد با پای توی گچ اومد ملاقاتش! اوضاع عمومی بابا خوب نبود. اما همه رو می شناخت و با همه منطقی احوال پرسی کرد. فقط یه مشکل وجود داشت. به هرکس در مورد بیماریش توضیح می داد، می گفت قراره شیمی درمانی بشه!!! نمی دونم واقعا این حرف رو باور داشت یا نمی خواست واقعیت رو قبول کنه و یا شاید هم نمی خواست به دیگران حقیقت رو بگه؟! هر چی بود شنیدنش برای ما خیلی سخت بود...اینکه می دونستیم هیچکاری قرار نیست انجام بشه خیلی سخت بود!

اون شب به مامان گفتم بره خانه استراحت کنه و من می مونم بیمارستان. اما بابا قبول نکرد. فقط مادرم رو می خواست. بهم گفت تو زورت به بلند و کوتاه کردن من نمی رسه! گفتم خوب کیان هم با من می مونه. اما گفت اون که اصلا نمی ذارم کارهام رو انجام بده!!! آخرش موافقت کرد که من و مامان با هم بمونیم. خواهرم رو با کیان فرستادیم خانه تا کمی استراحت کنند. اون روز اصلا شکمش و مثانه اش کار نکرده بود. البته چیزی هم نخورده بود. فقط آب و یه مقدار کم چای شیرین و آبمیوه. از سر شب بهش کلی مسهل و مدر خوروندن که تاثیر خودش رو گذاشت. اول شب نیاز به لگن پیدا کرد که با جدیت تمام من رو از اتاق بیرون کرد و نذاشت هیچ کمکی به مامان بکنم. هنوز هم هوشیار بود. مامان براش لگن گذاشت و کارش رو کرد و تمییزش کرد. بعد از اون خوابید. سر شب یه اسپرسو غلیظ خوردم تا بتونم بیدار بمونم. به مامان گفتم آرام بخشش رو بخوره تا یه مقدار استراحت کنه. مامان رو تخت همراه خوابید و من هم روی صندلی بالا سر بابا نشستم. اما خوب بابا خیلی بد بود. 10 دقیقه، یه ربع می خوابید، در حالی که توی خواب حرف می زد و بعد که بیدار می شد هم حرفهای نامربوط می زد. یه بار در مورد یه سگ کلی حرف زد. وقتی ازش سوال می کردم می گفت با خودم حرف می زنم، چیزی نیست. یه مدت در مورد قبرش حرف زد. یه بار هم به من گفت دستم رو بگیر. اینجا همه اش خاکه! خیلی شب سختی بود. تا صبح 3 بار دیگه هم دستشوییش گرفت و نیاز به لگن پیدا کرد. این مواقع مامان بیدار می شد. دفعه آخر دیگه من رو بیرون نکرد. نزدیک صبح بود و من هم در در آوردن لباسش و لگن گذاشتن کمک مامان کردم. اما برای شستنش و بقیه کارها مامان بیرونم کرد...شب وحشتناکی بود. دیدن بابام با اون همه عظمت که این طور ناراحت و محتاجه، وحشتناک بود. تا صبح دعا کردم که خدا آرامش رو به پدرم بر گردونه. حتی اگه آرامش با رفتنش همراه باشه...حس می کردم تا صبح دوام نمی آره. اما آورد...صبح حالش بهتر بود. دوباره موقع لباس عوض کردنش من رو از اتاق بیرون کرد و خیلی منطقی با پرستارها صحبت کرد که بخاطر داروهای مدر و مسهلی که بهش داده بودند، شب راحت نخوابیده و حاضر نشد دوباره قرص مدرش رو بخوره! یه بار هم شکمش شدیدا نفخ و باد داشت. اما چون پرستارها توی اتاق بودند کاری نمی کرد تا آخر ما پرستارها رو بیرون کردیم و در رو بستیم تا بابا خودش رو راحت کنه!

اون روز نگرانی های مالی هم داشت. خواست به مامان از حسابش چک بده. اما هر کاری کرد نتونست چک رو امضاء کنه. انقدر که دستش می لرزید! تصمیم داشتیم یه محضردار آشنا بیاریم تا بابا وکالت همه چی رو به مامان بده. اما بی خیال اون هم شدیم...

ملاقات بیمارستان، ساعت 2 تا 4 بود. اون روز همه عمه ها و عموهام اومده بودند تهران تا بابا رو ببینند. وقتی بهش گفتیم مخالفتی نکرد. آخه قبل از اینکه برگردند، می گفت نمی خوام هیچ کس من رو ببینه! اما از حدود ساعت 1.5، یه ربع به 2، حالش بد شد. نفسش بالا نمی اومد. اکسیژن داشت. اما لوله بینی بود. براش ماسک دهانی اکسیژن آوردند. با همه عضلات سینه و گلوش سعی می کرد نفس بکشه! بهش دستگاهی وصل کردند که میزان اکسیژن و ضربان قلبش رو نشون می داد. لحظه به لحظه پایین تر می اومد. بخصوص ضربان قلبش. خواهرم می گفت تنفس و ریه اش مشکلی نداره. بلکه گردش خون داره کم می شه و از کار می افته. ساعت ملاقات همه اومده بودند. اگه بگم اون روز 100 نفر ملاقاتی داشت اغراق نکرده ام! اما همه رو دم در نگه داشتیم تا گریه هاشون رو بکنند و آروم بشند و بابا هم آرومتر بشه. بعد به هر کس یکی یکی اجازه دادیم بره تو و بابا رو ببینه و زود هم بیاد بیرون. همه رو می شناخت. البته نمی تونست حرف بزنه. چون ماسک اکسیژن داشت. اما به همه لبخند زد و با ایماء و اشاره احوال پرسی کرد. وقتی قیافه های ناراحت همه رو دید، به خواهرم (یکی از ما دائم تو اتاق بودیم) پیغام داد که بگو برای من ناراحت نباشند. من حالم خوبه! البته اصلا دردی نداشت. بعد از اتمام ساعت ملاقات، همه رفتند و خودمون موندیم .به اضافه عموی کوچکم که بابا یه جور دیگه دوستش داشت و تقریبا براش مثل پسرش بود. اون همون روز صبح از کانادا اومده بود تا بابا رو ببینه! همه کنارش نشستیم و دستش رو می گرفتیم و نوازشش می کردیم. خواست که عموم هم بره پیشش و گفت می خواد بخوابه. عمو کنارش نشست و دستش رو گرفت و بابا خوابید. اون یه ساعت تقریبا بدون هذیان و آروم خوابید. همه به من می گفتند برو خانه و بخواب. اما من حاضر نشدم. بدی حال بابا کاملا مشخص بود. ساعت 6-7 آخرین ملاقاتی بابا هم که مدیر عامل یکی از شرکتهای زیر دستش بود، اومد. بابا اون رو هم شناخت و باهاش صحبت کرد.. بعد از رفتن اون، همین طور دراز کشیده بود و با سختی نفس می کشید. پرستار که بالا سرش اومد باهاش صحبت کرد و گفت دست و پاهام اصلا قوت نداره. یه کاری بکنید قوتش برگرده که البته کاری نمی شد کرد. همون جوری کنارش نشسته بودیم و تلاشش رو می دیدیم. بدون اینکه کاری بتونیم انجام بدیم. کم کم همونطور که چشمهاش باز بود دیگه جوابی به ما نداد... رفت توی کما... کنارش موندیم. مامان گریه می کرد. اما من گفتم که هنوز نرفته، پس گریه نکن! کل قضیه نیم ساعت طول کشید! ساعت 8 و نیم یه نفس محکم کشید خودش چشمهاش رو بست. تنفسش کند شد. ضربان نبضش از بین رفت و ... تمام شد...

به همین سادگی...

شب رو رفتیم خانه. بابا چند سال قبل برای خودش بابل قبر خریده بود. صبح رفتیم بیمارستان و بابا رو گرفتیم و بردیم بابل. خیلی سخت بود. البته من بخاطر سه شب بی خوابی خیلی از راه رو خوابیدم.

بابل خانه عموم رفتیم. مراسم شستن و بقیه رو توی همون خانه انجام دادن. مامان و خواهرم نخواستند ببینند. اما من دیدم. خیلی آروم بود. ورم پاهاش خوابیده بود و زردیش خیلی کمتر شده بود...همه چی عالی برگزار شد. از خانه تا آرامگاه تشیع جنازه رو پیاده انجام دادند و کلی آدم برای بودن زیرش سر و دست شکوندند! مراسم سوم رو هم بابل توی مسجد برگزار کردند و هم 3شبه تهران مراسمی گرفتیم. مراسم تهران غلغله بود! مسجد جامع شهرک غرب مراسم گرفتیم. سالن مردانه اش می گن سه بار پر و خالی شد! انقدر گل بود که خدا می دونه! کارمندهای زیر دستش حتی مربوط به چند سال پیش اومده بودند و ازش تعریف می کردند! نمی دونید چند نفر اومدند و به ما گفتند مدیون پدرمون هستند. یکی می گفت جهاز دخترم، یکی می گفت خانه ام، یکی از خوش رفتاریش، یکی از تبعیض نذاشتنش...انقدر بود که خدا می دونه...هفتم رو هم سر مزارش، بابل برگزار کردیم. باز هم کلی آدم از تهران اومدند. اصلا مثل بقیه ختمها نبود که از حسین و زینب و زهرا دری وری بگند...چندین نفر برای بابا مقاله نوشته بودند که خواندن...در مدح واقعیش حرف زده شد. از کارهای بزرگش گفتند...

همه خوشحالیم که انقدر بزرگ رفت...اگه بیماری بیشتر طول می کشید و چند ماه و سال زمینگیر می شد، اینجوری مراسم پیش نمی رفت! از یادها می رفت و کسی ازش تقدیر نمی کرد! اما اینجوری دل هم رو خون کرد...بابا بزرگ زندگی کرد، بزرگ فکر می کرد و بزرگ هم رفت...

اما الان که برگشتیم خانه، دیدن جای خالیش خیلی سخته... خواهرم و شوهرش تا 5شنبه هستند. من و کیان هم خانه مامان موندیم. اما اینها هیچ باری از دوش مادرم بر نمی داره...خیلی دل تنگه. اون هم از دیروز برگشت سر کار و خودش رو با حساب و کتاب مشغول کرد. اما دیگه غروب کم آورد. فشارش افتاد و حالش بد شد...سعی می کنیم بهش برسیم. اما فایده ای نداره! نمی دونم باید چیکار کنم...

سرکار اومدن برام سخته. تصور اینکه همه چی عادی باید انجام بشه خیلی سخته...گاهی دلم می خواد بی خیال بشم و غش کنم و خانه بیفتم!!! اما می دونم که نمی شه. تصور بقیه زندگی برام خیلی سخته...

پی نوشت: ممنون از همه شما دوستان خوبم برای همدردیتون...ممنون از شماها که برام توی وبلاگهای خودتون هم پیغام تسلیت دادین (اگه اسم نمی برم می ترسم کسی جا بمونه). ممنون از شما دوستهای قدیمی که حتی با وجود اینکه مدتهاست وبلاگ خودتون را تخته کردین، برام کامنت خصوصی گذاشتین...امیدوارم هیچ کدومتون، هیچ وقت غم نبینید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 3 آذر1387 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com