نوشته زیر رو پدرم، بعد از جداییم برای من نوشت. بعد از صحبتهایی که باهاش کرده بودم. یک نامه برای من و چند برگ از دفتر خاطراتش...بخوانید تا شاید شما هم بتونید بشناسیدش...
"اول خرداد 1385"
فرزند عزیزم، مارال نازنین
گویند عشق والدین به فرزندان آسمانی است. از کجا آمده است و کدام بزرگی آنرا بر زبان جاری ساخت نمیدانم. ولی اطمینان به واقعیت آن دارم. دوری های زمانی و مسافتی-ارزش چنین عشق آسمانی را نه تنها به بوته فراموشی نمی سپرد، بلکه همواره و در گذر زمان، آنرا عمیق تر و زیباتر مینماید. باور کن دردی که در طی چند روز اخیر، بدلیل رنج تو- بر من رفت، هیچگاه در طی مدت بیماری ام بر من مستولی نشد. نمیگویم براحتی ولی با کمی کلنجار-خبر بیماری خود و عمر کوتاهم را که پزشک اول، در خلوت اطاق معاینه حدود 6 ماه گمانه زنی کرد، هضم کردم و به خودم مسلط شدم. سرنوشت رقم خورده را با لحظات شیرین دوران زندگی گذشته ام میسنجیدم و به خود دلداری میدادم که به اندازه سهمم از زندگی برخوردار شده ام، لذا چه باک از کوتاه بودن آن. اما اطلاع یافتن از غم بزرگ و جانکاه تو- تصمیمات غلط پی آمد آن و رنج بسیاری که در طی سالیان کوتاه عمرت احساس میکردی، چنان بر من سنگینی کرد که آرزوی آن کردم که "ایکاش به درمان خود اقدام نکرده بودم."
عزیز کوچولوی من: باورهای زندگیم همواره این بوده است که آنچه در توان داشتم برای خانواده ام و در جهت بهبود زندگی آنها انجام داده ام ولی صحبتهای تو که حاکی از دردی دیرینه داشت مرا به خود آورد که ایکاش به گونه ای دیگر گام برمیداشتم. ولی چه سود که زندگی بازگشتی ندارد، فقط گذشته می تواند چراغ راه آینده باشد، می توان از اشتباهات گذشته در جهت ساخت بهینه آینده گام برداشت ولی هرگز نمی توان گذشته را تکرار کرد. گفتی پای سفره دلت ننشستیم، سفره داری نداشتی، درست است. میدانم نداشتن سفره دار تا چه اندازه زجر آور است، زیرا من نیز سفره داری نداشتم. همواره با خود صادق بودم، امروز نیز صادقانه میگویم که وقتی شروع به نوشتن برای تو کردم، برای این بود که برای اولین بار سفره دلم را که سالیان دراز است فقط در قفسه سینه خودم گسترده است پهن نمایم. لذا تصمیم گرفتم چند صفحه از دفتر خاطراتم را که همواره محرمانه نگهداشتم به تو بسپارم. آخر من هم، چون تو سالیانی است که خاطره مینویسم.شاید برای اولین بار، عزیزی مرا گوش کند و گذران زندگی ام را با همه کاستی ها و فرازهایش ببیند و به نقد بنشیند. نه در جهت اصلاح من که متاسفانه در پایان راهم و برگشت ناممکن-بلکه در جهت استفاده از مثبتهای آن و کنار گذاشتن منفی هایش- و در عین حال قادر گردم سفره دار بخشی از زندگی ات باشم. آنهایی که گفتنی هستند-نه جهت قضاوت بلکه برای سبکتر شدن آن عزیز. لذا سینه ام برای سفره داری تو و عزیز دیگر دور از وطن تا زنده ام باز است.
گفته اند پیران اگر به نصیحت کردن ننشینند، خود غمگین می شوند. لذا تا آنجا که توانستم ناصح کسی نشده ام و در جوانی نصیحت دیگران را به گوش نگرفتم. اما همیشه از مرور زندگی اطرافیانم، تلاش کردم تا فرازهای زندگی آنها را مرور نمایم و از تکرار آنچه که سبب شکست و شرمساری شده است، اجتناب و آنچه که سبب بزرگی و رشد میشود، را بعنوان الگو و هدف مورد نظر قرار دهم. این تصمیم زندگی من بوده است و هرکس حق دارد که برای زندگی خود هرگونه که می اندیشد اقدام نماید. با این شرط که مسئولیت های عملکرد خود را بپذیرد. لذا همواره مسئولیت اعمال بد و خوب خود را پذیرفتم و با اندیشیدن و عمل کردن تلاش نمودم تا از تکرار اشتباهات دوری نمایم و با محور قرار دادن کردار و اندیشه نیک به خدمت جامعه در آیم. عاشق بودن، زیباتر از معشوق بودن است. با این حس مرمان خوب را دوست دارم، به زندگی خوب هیچکس حسد نمیورزم و خواهان زندگی خوب برای همه میباشم و آرزومند دور شدن از بدیها و آنچه که میتواند افکار اهریمنی باشد. نامه طولانی شد، نمیخواستم اینگونه باشد. ولی چه کنم، منهم پیرم و از قاعده کلی دور نیستم. راه درازی در پیش است، آرزویم این است که قوی در این راه گام برداری و به آنچه که دوست داری به همراه آنهایی که دوستشان داری برسی. دل میتواند پر درد باشد ولی هیچگاه نباید به آن اجازه داد که پر کینه باشد.
آرزوی وجودی عاشق برایت دارم
پدرت
اول خرداد 1385"
دفتر خاطرات
بهمن 1381
پاییز سال 1381 بود که برای اولین بار و به صورت جدی متوجه بیماری ام شدم. بیماری که بیماران از بردن نام آن ابا دارند. اطرافیان غمگینانه و ناباورانه سرنوشت مختوم اینگونه بیماران را در ذهن مرور میکنند و تو در برخورد با آنها نمیدانی چه بکنی! در دلداری دادن لکنت میگیرند و در همدردی کردن سردرگم. واقعا روزهای سختی است. در تنهایی- در جمع بودن و در خود بودن- گذشته، لااقل فرازهایی از آن، در ذهن مرور میشود. پرواز ذهن به دوران طفولیت میرسد. فقر و فلاکت و ادبار محیط اطرافت را فرا گرفته است و دست و پا زدنهای بی نتیجه، دو گونه انسان پرورش میدهد. نومید و سرگردان، امیدوار و استوار- نمیدانم ژنی بود یا اکتسابی، ولی می خواستم از دسته دوم باشم. دوران مدرسه با فقر و فلاکت پنجه نرم میکردم و هر روز به خود نوید آینده را میدادم. شب و روز تلاش میتمر داشتم تا موفق باشم. هیچگاه حال رو نمیدیدم و سعی میکردم در حال زندگی نکنم. دائم در فکر آینده بودم. هر روز به خیال خام خود برنامه ای جدیدتر و پربارتر برای آینده طراحی میکردم. نقشه های بزرگ و کوچک برای خودم و اطرافیانم- برای کشورم و گاهی اوقات برای دنیا- درذهن میپروراندم و شاد میشدم و اگر حتی بخش کوچکی از آن محقق میشد، احساس شادی ام حفظ میشد. و اگر هم شکستی بود، سعی می کردم آنرا ندیده بگیرم و شکست را پل پیروزی تلقی نمایم. از احساسات آنزمانم- دل مشغولی ها- راز و نیازها- هدف ها و برنامه ها- چیزهای زیادی در ذهن مرور میشود. ولی وضوح دوران کودکی را ندارد. نوجوانی و جوانی به نظر می رسد سخت تر بوده است- پایان دوره دبیرستان- پشت کنکور و ورود به دانشگاه- همه آنها مخلوطی از شکست و پیروزی- ضعف و قوت به خود میآیم و به امروز میرسم- احساس غم، احساس رضایت- نمیدانم؟!
روزهای شکفتگی را می بینم- تلاش مستمر و پی گیر برای زندگی بهتر- آینده ای بهتر. این بار نه برای خود- برای خانواده- زن و فرزندان- همه عمر مسئولیت داشتم. مسئولیت پذیرفتم. از مسئولیت فرار نکردم. غم دیگران خوردم و برای آینده بهتر اطرافیان- بخصوص فرزندان- کلنجار رفتم- آنقدر افراطی، برای آینده خودم و خانواده طراحی میکردم تا آنجا که به خاطر کار بیش از حد و مستمر، حتی فرصت نیافتم به چشمان عزیزانم بنگرم تا رنگ آن در خاطره ام بماند. بارها فرمان توقف به خود دادم و آنرا اجرا نکردم- میخواستم قوی باشم. ضعیفان را دوست نداشتم. در عین حال به قدرتمندان باج نمیدادم. فکر می کردم کارهایم ارزشی است و به آن مباهات میکردم. در پای پله، نگاه به بالای پله داشتم ولی برای رسیدن به آن هیچگاه حاضر نشدم ارزش ها را فدا کنم. پرده پندارم پاره میشود. مجددا به پاییز 81 میرسم ناباورانه- خبر سرطان را در ذهن مرور میکنم. چقدر وقت برای زندگی دارم. 3-4 ماه یا بیشتر- دردها و ضعف های اینگونه بیماران در ذهن مرور میشود. به چه گناهی، باید به این عقوبت برسم. چرا نمیتوانم آنگونه که دوست دارم مرگم را انتخاب کنم- مردن در بزرگی نه در خفت و خواری- از اینکه دستم را بگیرند، همواره متنفر بوده ام. چه شده است این سرنوشت برایم رقم میخورد. سوال ها بسیار است و پاسخ اندک. به خود می آیم. حتما راه حلی وجود دارد، اگر باشد به چه قیمتی بدست میآید. بارها در ذهنم به مرگ ناگهانی اندیشیدم و در گذشته ها به آن راضی بودم. ولی امروز- جرا میخواهم زنده بمانم- در حال رانندگی هستم ولی فکر میکنم زندگی زیباست- محیط اطراف زیباتر شده است. چرا باید زودتر از نوبتم، از آنها محروم شوم- پس باید با همه توان مبارزه کرد. سخت است ولی سختی راه، مبارزه را شیرین میکند. همسرم همراه است وهمسفر، ولی ناشیانه دلداریم میدهد. غم او و فرزندانم- مرا مصمم به مبارزه برای زنده ماندن میکند. با خودم میاندیشم- در زمره اندک کسانی هستم که ناممکن ها را ممکن کرده است. چرا الان نتوانم! قوت میگیرم. به راحتی تسلیم نخواهم شد.
*************
بهمن 1381
روز دیگری فرا میرسد، در تنهایی خود، پرواز ذهن مرا به دوران کودکی میبرد. تابستان گرم تیرماه بابل- زیر مسجد محله در سایه نشسته ام. به گمانم سالی بود که دوره 6 ساله ابتدایی را تمام کرده بودم و منتظر ورود به محیط جدید درس- دبیرستان. احساس بزرگی میکردم. به بقالی کوچک محله که جنب مسجد قرار داشت نگاه میکنم. راستی چرا انقدر بی رونق است. در گرما هوس خوردن هندوانه میکنم. اما نمیابم. فکر میکنم که کمبودی در محله وجود دارد. "بساط هنوانه-خربزه فروشی" بلند میشوم و به سراغ مادرم میروم. مهربان بود و باوقار- دوست داشتنی و دستگیر تهیدستان دور و بر. در عین نداری غرور داشت و عزت نفس. همه وجودش عشق بود و محبت. هیچگاه بد کسی را نخواست و بدگوئی نکرد. تحقیرهای پدر را می شنید و به روی خود نمیآورد. در این مواقع از ناتوانی خود در دفاع از او رنج می بردم و خودخوری میکردم. بارها در تنهایی خود برای او اشک ریختم ولی همواره به خود وعده میدادم که در بزرگی جبران خواهم کرد. خانه ای شلوغ داشتیم. پدربزرگ و مادربزرگ- عمو وعمه و تعداد زیادی بچه های قد و نیم قد- پدر به تنهایی کار میکرد و همه میخوردیم. مادر با صرفه جویی همه را سیر نگهمیداشت. وضع خانواده ما در آن کوچه تقریبا از همه بهتر بود. چون بیادم میآید که همواره در سفره ما- نان خورهای دیگری نیز بودند که غم گرسنگی را داشتند. بچه های کوچه لباس و کفش درست نداشتند. ما از آنها بهتر بودیم. پدر قادر نبود وضع را تغییر دهد. با حقوق کارمندی و اضافه کاری های ممتد- همه را اداره میکرد. برای من احترام زیادی داشت و سوگلی خود میدانست. از رفتار ومنش و درس خواندنم راضی بود. تبعیض آمیز با من برخورد میکرد. از من همواره با مباهات نزد خانواده صحبت میکرد. تا حدی که مورد حسد برادر کوچکترم بودم. به این راضی نبودم و از تمجیدهای بی حد- گریزان. باری برگردیم به موضوع:
مامان- میخواهم جلوی مسجد هندوانه- خربزه بفروشم. شاید کمکی برای خانواده باشم. اشک در چشمانش جمع میشود و مرا میبوسد. "پدرت اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود" بلافاصله میگویم- کاری میکنم آقاجون خبردار نشه- قبل از آمدنش به منزل بساط را جمع میکنم- راضی میشود. آدرس باغ دائی خود را میدهد و پنج تومان و یک کیسه- میگوید الان بعدازظهر است و گرم. بگذار فردا صبح. به کوچه برمیگردم. تقریبا غروب است و مشغول بازی های معمول محله- الک دولک، گردوبازی و ... بعد از فراغت از بازی- عرق ریزان و سوخته از آفتاب- به سایه مسجد پناه میبرم. نصرالله، پسر خاله ام، میاید. سه چهار سالی از من بزرگتر است و به من بسیار علاقمند. با او صحبت میکنم و میگویم که از فردا میخواهم در محله بساط داشته باشم. میگوید باغ را میشناسد و برای خرید کمکم خواهد کرد. برای صبح فردا قرار میگذاریم. شب را با شوق فراوان و به امید صبح به رختخواب رفتم.
یادم میآید راه طولانی با نصرالله طی کردیم- دائی سنگ تمام گذاشت و با پنج تومان کیسه را مالامال از هنوانه و خربزه کرد. به طوری که قادر به تکان دادن آن نبودم. نصرالله از من بزرگتر و قویتر بود. کیسه را به پشت خود گذاشت و من هم همراه او- شاید ساعتی گذشته بود- مسافت زیادی طی شد- نزدیکی های محله خودمان رسیده بودیم که پدر نصرالله جلویمان سبز شد. تا بخود بیاییم کتک و فحش زیادی بود که نثار نصرالله گردید و نصرالله در حالیکه با مظلومیت همیشگی خود گریه میکرد و نگاهی به بار هندوانه ولو شده و من داشت بهمراه پدر رفت. من ماندم تنها با نگاهی پر از نفرت و کین به پشت سر پدر نصرالله و هندوانه های ولو شده و اینکه چگونه یه پدر با فرزند خود اینگونه برخورد میکند. آخر من تا آنموقع هیچگاه از پدر و یا مادرم کتک نخورده بودم. به فکر حمل هندوانه بودم که از توانم خارج بود که بچه های محله سر رسیدند. دسته جمعی هندوانه ها را به جلوی مسجد رساندیم و اولین روز بساط هندوانه فروشی برقرار گردید. دقیقا نمیدانم چند روز طول کشید تا پدرم متوجه شد و دستور جمع آوری بساط را به من داد...در طی همان روز بوسیله نصرالله متوجه شدم که او پدرش نیست بلکه ناپدری میباشد و نصرالله در حالیکه شیرخوار بود، پدر اصلی خود را از دست داد...
|