تبليغاتX
روزمرگی های مارال

تمام شد

پدرم رفت...۵شنبه همه چی تمام شد...فقط دو روز بیمارستان بود...

بعد مفصل می نویسم.

الان نمی تونم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 27 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

نامه پدرم و خاطراتش

نوشته زیر رو پدرم، بعد از جداییم برای من نوشت. بعد از صحبتهایی که باهاش کرده بودم. یک نامه برای من و چند برگ از دفتر خاطراتش...بخوانید تا شاید شما هم بتونید بشناسیدش...

"اول خرداد 1385"

فرزند عزیزم، مارال نازنین

گویند عشق والدین به فرزندان آسمانی است. از کجا آمده است و کدام بزرگی آنرا بر زبان جاری ساخت نمیدانم. ولی اطمینان به واقعیت آن دارم. دوری های زمانی و مسافتی-ارزش چنین عشق آسمانی را نه تنها به بوته فراموشی نمی سپرد، بلکه همواره و در گذر زمان، آنرا عمیق تر و زیباتر مینماید. باور کن دردی که در طی چند روز اخیر، بدلیل رنج تو- بر من رفت، هیچگاه در طی مدت بیماری ام بر من مستولی نشد. نمیگویم براحتی ولی با کمی کلنجار-خبر بیماری خود و عمر کوتاهم را که پزشک اول، در خلوت اطاق معاینه حدود 6 ماه گمانه زنی کرد، هضم کردم و به خودم مسلط شدم. سرنوشت رقم خورده را با لحظات شیرین دوران زندگی گذشته ام میسنجیدم و به خود دلداری میدادم که به اندازه سهمم از زندگی برخوردار شده ام، لذا چه باک از کوتاه بودن آن. اما اطلاع یافتن از غم بزرگ و جانکاه تو- تصمیمات غلط پی آمد آن و رنج بسیاری که در طی سالیان کوتاه عمرت احساس میکردی، چنان بر من سنگینی کرد که آرزوی آن کردم که "ایکاش به درمان خود اقدام نکرده بودم."

عزیز کوچولوی من: باورهای زندگیم همواره این بوده است که آنچه در توان داشتم برای خانواده ام و در جهت بهبود زندگی آنها انجام داده ام ولی صحبتهای تو که حاکی از دردی دیرینه داشت مرا به خود آورد که ایکاش به گونه ای دیگر گام برمیداشتم. ولی چه سود که زندگی بازگشتی ندارد، فقط گذشته می تواند چراغ راه آینده باشد، می توان از اشتباهات گذشته در جهت ساخت بهینه آینده گام برداشت ولی هرگز نمی توان گذشته را تکرار کرد. گفتی پای سفره دلت ننشستیم، سفره داری نداشتی، درست است. میدانم نداشتن سفره دار تا چه اندازه زجر آور است، زیرا من نیز سفره داری نداشتم. همواره با خود صادق بودم، امروز نیز صادقانه میگویم که وقتی شروع به نوشتن برای تو کردم، برای این بود که برای اولین بار سفره دلم را که سالیان دراز است فقط در قفسه سینه خودم گسترده است پهن نمایم. لذا تصمیم گرفتم چند صفحه از دفتر خاطراتم را که همواره محرمانه نگهداشتم به تو بسپارم. آخر من هم، چون تو سالیانی است که خاطره مینویسم.شاید برای اولین بار، عزیزی مرا گوش کند و گذران زندگی ام را با همه کاستی ها و فرازهایش ببیند و به نقد بنشیند. نه در جهت اصلاح من که متاسفانه در پایان راهم و برگشت ناممکن-بلکه در جهت استفاده از مثبتهای آن و کنار گذاشتن منفی هایش- و در عین حال قادر گردم سفره دار بخشی از زندگی ات باشم. آنهایی که گفتنی هستند-نه جهت قضاوت بلکه برای سبکتر شدن آن عزیز. لذا سینه ام برای سفره داری تو و عزیز دیگر دور از وطن تا زنده ام باز است.

گفته اند پیران اگر به نصیحت کردن ننشینند، خود غمگین می شوند. لذا تا آنجا که توانستم ناصح کسی نشده ام و در جوانی نصیحت دیگران را به گوش نگرفتم. اما همیشه از مرور زندگی اطرافیانم، تلاش کردم تا فرازهای زندگی آنها را مرور نمایم و از تکرار آنچه که سبب شکست و شرمساری شده است، اجتناب و آنچه که سبب بزرگی و رشد میشود، را بعنوان الگو و هدف مورد نظر قرار دهم. این تصمیم زندگی من بوده است و هرکس حق دارد که برای زندگی خود هرگونه که می اندیشد اقدام نماید. با این شرط که مسئولیت های عملکرد خود را بپذیرد. لذا همواره مسئولیت اعمال بد و خوب خود را پذیرفتم و با اندیشیدن و عمل کردن تلاش نمودم تا از تکرار اشتباهات دوری نمایم و با محور قرار دادن کردار و اندیشه نیک به خدمت جامعه در آیم. عاشق بودن، زیباتر از معشوق بودن است. با این حس مرمان خوب را دوست دارم، به زندگی خوب هیچکس حسد نمیورزم و خواهان زندگی خوب برای همه میباشم و آرزومند دور شدن از بدیها و آنچه که میتواند افکار اهریمنی باشد. نامه طولانی شد، نمیخواستم اینگونه باشد. ولی چه کنم، منهم پیرم و از قاعده کلی دور نیستم. راه درازی در پیش است، آرزویم این است که قوی در این راه گام برداری و به آنچه که دوست داری به همراه آنهایی که دوستشان داری برسی. دل میتواند پر درد باشد ولی هیچگاه نباید به آن اجازه داد که پر کینه باشد.

آرزوی وجودی عاشق برایت دارم

پدرت

اول خرداد 1385"

 دفتر خاطرات

بهمن 1381

پاییز سال 1381 بود که برای اولین بار و به صورت جدی متوجه بیماری ام شدم. بیماری که بیماران از بردن نام آن ابا دارند. اطرافیان غمگینانه و ناباورانه سرنوشت مختوم اینگونه بیماران را در ذهن مرور میکنند و تو در برخورد با آنها نمیدانی چه بکنی! در دلداری دادن لکنت میگیرند و در همدردی کردن سردرگم. واقعا روزهای سختی است. در تنهایی- در جمع بودن و در خود بودن- گذشته، لااقل فرازهایی از آن، در ذهن مرور میشود. پرواز ذهن به دوران طفولیت میرسد. فقر و فلاکت و ادبار محیط اطرافت را فرا گرفته است و دست و پا زدنهای بی نتیجه، دو گونه انسان پرورش میدهد. نومید و سرگردان، امیدوار و استوار- نمیدانم ژنی بود یا اکتسابی، ولی می خواستم از دسته دوم باشم. دوران مدرسه با فقر و فلاکت پنجه نرم میکردم و هر روز به خود نوید آینده را میدادم. شب و روز تلاش میتمر داشتم تا موفق باشم. هیچگاه حال رو نمیدیدم و سعی میکردم در حال زندگی نکنم. دائم در فکر آینده بودم. هر روز به خیال خام خود برنامه ای جدیدتر و پربارتر برای آینده طراحی میکردم. نقشه های بزرگ و کوچک برای خودم و اطرافیانم- برای کشورم و گاهی اوقات برای دنیا- درذهن میپروراندم و شاد میشدم و اگر حتی بخش کوچکی از آن محقق میشد، احساس شادی ام حفظ میشد. و اگر هم شکستی بود، سعی می کردم آنرا ندیده بگیرم و شکست را پل پیروزی تلقی نمایم. از احساسات آنزمانم- دل مشغولی ها- راز و نیازها- هدف ها و برنامه ها- چیزهای زیادی در ذهن مرور میشود. ولی وضوح دوران کودکی را ندارد. نوجوانی و جوانی به نظر می رسد سخت تر بوده است- پایان دوره دبیرستان- پشت کنکور و ورود به دانشگاه- همه آنها مخلوطی از شکست و پیروزی- ضعف و قوت به خود میآیم و به امروز میرسم- احساس غم، احساس رضایت- نمیدانم؟!

روزهای شکفتگی را می بینم- تلاش مستمر و پی گیر برای زندگی بهتر- آینده ای بهتر. این بار نه برای خود- برای خانواده- زن و فرزندان- همه عمر مسئولیت داشتم. مسئولیت پذیرفتم. از مسئولیت فرار نکردم. غم دیگران خوردم و برای آینده بهتر اطرافیان- بخصوص فرزندان- کلنجار رفتم- آنقدر افراطی، برای آینده خودم و خانواده طراحی میکردم تا آنجا که به خاطر کار بیش از حد و مستمر، حتی فرصت نیافتم به چشمان عزیزانم بنگرم تا رنگ آن در خاطره ام بماند. بارها فرمان توقف به خود دادم و آنرا اجرا نکردم- میخواستم قوی باشم. ضعیفان را دوست نداشتم. در عین حال به قدرتمندان باج نمیدادم. فکر می کردم کارهایم ارزشی است و به آن مباهات میکردم. در پای پله، نگاه به بالای پله داشتم ولی برای رسیدن به آن هیچگاه حاضر نشدم ارزش ها را فدا کنم. پرده پندارم پاره میشود. مجددا به پاییز 81 میرسم ناباورانه- خبر سرطان را در ذهن مرور میکنم. چقدر وقت برای زندگی دارم. 3-4 ماه یا بیشتر- دردها و ضعف های اینگونه بیماران در ذهن مرور میشود. به چه گناهی، باید به این عقوبت برسم. چرا نمیتوانم آنگونه که دوست دارم مرگم را انتخاب کنم- مردن در بزرگی نه در خفت و خواری- از اینکه دستم را بگیرند، همواره متنفر بوده ام. چه شده است این سرنوشت برایم رقم میخورد. سوال ها بسیار است و پاسخ اندک. به خود می آیم. حتما راه حلی وجود دارد، اگر باشد به چه قیمتی بدست میآید. بارها در ذهنم به مرگ ناگهانی اندیشیدم و در گذشته ها به آن راضی بودم. ولی امروز- جرا میخواهم زنده بمانم- در حال رانندگی هستم ولی فکر میکنم زندگی زیباست- محیط اطراف زیباتر شده است. چرا باید زودتر از نوبتم، از آنها محروم شوم- پس باید با همه توان مبارزه کرد. سخت است ولی سختی راه، مبارزه را شیرین میکند. همسرم همراه است وهمسفر، ولی ناشیانه دلداریم میدهد. غم او و فرزندانم- مرا مصمم به مبارزه برای زنده ماندن میکند. با خودم میاندیشم- در زمره اندک کسانی هستم که ناممکن ها را ممکن کرده است. چرا الان نتوانم! قوت میگیرم. به راحتی تسلیم نخواهم شد.

*************

بهمن 1381

روز دیگری فرا میرسد، در تنهایی خود، پرواز ذهن مرا به دوران کودکی میبرد. تابستان گرم تیرماه بابل- زیر مسجد محله در سایه نشسته ام. به گمانم سالی بود که دوره 6 ساله ابتدایی را تمام کرده بودم و منتظر ورود به محیط جدید درس- دبیرستان. احساس بزرگی میکردم. به بقالی کوچک محله که جنب مسجد قرار داشت نگاه میکنم. راستی چرا انقدر بی رونق است. در گرما هوس خوردن هندوانه میکنم. اما نمیابم. فکر میکنم که کمبودی در محله وجود دارد. "بساط هنوانه-خربزه فروشی" بلند میشوم و به سراغ مادرم میروم. مهربان بود و باوقار- دوست داشتنی و دستگیر تهیدستان دور و بر. در عین نداری غرور داشت و عزت نفس. همه وجودش عشق بود و محبت. هیچگاه بد کسی را نخواست و بدگوئی نکرد. تحقیرهای پدر را می شنید و به روی خود نمیآورد. در این مواقع از ناتوانی خود در دفاع از او رنج می بردم و خودخوری میکردم. بارها در تنهایی خود برای او اشک ریختم ولی همواره به خود وعده میدادم که در بزرگی جبران خواهم کرد. خانه ای شلوغ داشتیم. پدربزرگ و مادربزرگ- عمو وعمه و تعداد زیادی بچه های قد و نیم قد- پدر به تنهایی کار میکرد و همه میخوردیم. مادر با صرفه جویی همه را سیر نگهمیداشت. وضع خانواده ما در آن کوچه تقریبا از همه بهتر بود. چون بیادم میآید که همواره در سفره ما- نان خورهای دیگری نیز بودند که غم گرسنگی را داشتند. بچه های کوچه لباس و کفش درست نداشتند. ما از آنها بهتر بودیم. پدر قادر نبود وضع را تغییر دهد. با حقوق کارمندی و اضافه کاری های ممتد- همه را اداره میکرد. برای من احترام زیادی داشت و سوگلی خود میدانست. از رفتار ومنش و درس خواندنم راضی بود. تبعیض آمیز با من برخورد میکرد. از من همواره با مباهات نزد خانواده صحبت میکرد. تا حدی که مورد حسد برادر کوچکترم بودم. به این راضی نبودم و از تمجیدهای بی حد- گریزان. باری برگردیم به موضوع:

مامان- میخواهم جلوی مسجد هندوانه- خربزه بفروشم. شاید کمکی برای خانواده باشم. اشک در چشمانش جمع میشود و مرا میبوسد. "پدرت اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود" بلافاصله میگویم- کاری میکنم آقاجون خبردار نشه- قبل از آمدنش به منزل بساط را جمع میکنم- راضی میشود. آدرس باغ دائی خود را میدهد و پنج تومان و یک کیسه- میگوید الان بعدازظهر است و گرم. بگذار فردا صبح. به کوچه برمیگردم. تقریبا غروب است و مشغول بازی های معمول محله- الک دولک، گردوبازی و ... بعد از فراغت از بازی- عرق ریزان و سوخته از آفتاب- به سایه مسجد پناه میبرم. نصرالله، پسر خاله ام، میاید. سه چهار سالی از من بزرگتر است و به من بسیار علاقمند. با او صحبت میکنم و میگویم که از فردا میخواهم در محله بساط داشته باشم. میگوید باغ را میشناسد و برای خرید کمکم خواهد کرد. برای صبح فردا قرار میگذاریم. شب را با شوق فراوان و به امید صبح به رختخواب رفتم.

یادم میآید راه طولانی با نصرالله طی کردیم- دائی سنگ تمام گذاشت و با پنج تومان کیسه را مالامال از هنوانه و خربزه کرد. به طوری که قادر به تکان دادن آن نبودم. نصرالله از من بزرگتر و قویتر بود. کیسه را به پشت خود گذاشت و من هم همراه او- شاید ساعتی گذشته بود- مسافت زیادی طی شد- نزدیکی های محله خودمان رسیده بودیم که پدر نصرالله جلویمان سبز شد. تا بخود بیاییم کتک و فحش زیادی بود که نثار نصرالله گردید و نصرالله در حالیکه با مظلومیت همیشگی خود گریه میکرد و نگاهی به بار هندوانه ولو شده و من داشت بهمراه پدر رفت. من ماندم تنها با نگاهی پر از نفرت و کین به پشت سر پدر نصرالله و هندوانه های ولو شده و اینکه چگونه یه پدر با فرزند خود اینگونه برخورد میکند. آخر من تا آنموقع هیچگاه از پدر و یا مادرم کتک نخورده بودم. به فکر حمل هندوانه بودم که از توانم خارج بود که بچه های محله سر رسیدند. دسته جمعی هندوانه ها را به جلوی مسجد رساندیم و اولین روز بساط هندوانه فروشی برقرار گردید. دقیقا نمیدانم چند روز طول کشید تا پدرم متوجه شد و دستور جمع آوری بساط را به من داد...در طی همان روز بوسیله نصرالله متوجه شدم که او پدرش نیست بلکه ناپدری میباشد و نصرالله در حالیکه شیرخوار بود، پدر اصلی خود را از دست داد...

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 20 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

زمان

مادر و پدرم دارند بر می گردند...

تومور به پورتال وین زده. یعنی رگ اصلی کبد! هیچکاریش نمی شه کرد...دکتر فقط چند هفته وقت داده. ماکزیمم دو هفته!

خواهرم هم باهاشون می آد. سه شنبه می رسند. انقدر حال بابا بده که باید با آمبولانس بریم دنبالشون. تازه پرواز هم براش خطر داره. اما خوب باید برگرده...

نمی دونم باید چیکار کنم. هیچی نمی دونم...با آدمی که می دونه داره می میره چه جوری باید برخورد کرد؟! از حالا گفته نمی خوام کسی بیاد دیدنم و فقط می خواد خودمون دور هم باشیم...نمی دونم جواب خواهر و برادرهاش رو چی باید داد؟! البته حق هم داره که نمی خواد ببیندشون. اگه بیان، هنوز نمرده شیون و گریه زاری راه می اندازن و عذاداری می کنند! مطمئنا بابا توی این شرایط اعصابش رو نداره! با مامان خیلی حرف نزدم. بیشتر با خواهرم حرف زدم. می گفت مامان خیلی وقت بود خودش رو آماده کرده بود. می گفت اون دفعه که بابا رفته بوده انگلیس و عملش کرده بودند، دکتر بهش گفته تا ۵ سال دیگه کار می کنه و مامان تا حالا به ما چیزی نگفته بود! الان حدود ۶ سال شده...این چند شب آخر هم مامان بیمارستان پیشش مونده. خواهرم می گه بابا هم خیلی خوب برخورد کرده و مثل همیشه قویه. گفته زندگی خوبی داشته و طولش براش مهم نیست. از ما خیالش راحته و نگرانی نداره...

قوی؟! آخه مگه می شه؟ به نظر من که خواهرم درکش نمی کنه...بابا اصلا هم قوی نیست! فقط تظاهر می کنه. فقط نمی خواد کسی شکستنش رو ببینه. برای همین هم نمی خواد کسی بیاد دیدنش. می خواد همه با قدرت بشناسنش...یه نامه برام نوشته بود، بعد از جداییم، در مورد دفعه قبلی که برای جراحی رفت...باید بیارمش و بنویسمش اینجا. اون وقت شما هم می فهمید من چی می گم...

دیروز فهمیدم. خیلی گریه نکردم. یعنی نمی تونم! فقط وقتی به کیان زنگ زدم و قضیه رو گفتم گریه ام اومد. اون هم خیلی کم! نمی خوام فعلا بهش فکر کنم...دو هفته آخه خیلی کمه!

دیشب چیکار کرده باشم خوبه؟ با کیان رفتیم سینما!!! فیلم دعوت... فیلم خوبی بود. خیلی خوشم اومد...شام هم بیرون خوردیم...

نمی خوام زودتر از موعد عذا داری کنم...اما آخه چیکار باید کرد؟!

نگران مادرم هم هستم...بعد از اتفاق اون چیکار می خواد بکنه؟!

حتی نمی دونم این دو هفته باید چیکار کنم...سر کار نیام و دائم خانه بمونم؟! یا عادی رفتار کنم؟! چقدر سخته نشستن و منتظر مرگ بودن...

چه پست احمقانه ای بود که نوشتم! خوب پدرم الان عین این خیاله...اما اون نمی خواد با هیچکس خداحافظی کنه. فقط می گه باید بیام و کارهام رو تمام کنم! مطمئنا می خواد به مسائل مالیش برسه و حساب و کتابش رو راست و ریس کنه!

گیجم...حتی نمی تونم بگم حالم خرابه...فقط گیجم...

راستی...شمال هم رفتیم و خوش گذشت...کیان آروم شد و الان دوباره با تموم قوا سعی می کنه من رو آروم کنه...آروم؟ خودم هم نمی دونم هستم یا نه...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 19 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

درگیری...

پیش نوشت:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

حالم اصلا خوب نیست...دلم حسابی گرفته. همیشه پاییز با این هواش سرحالم می آورد. اما امسال نمی دونم چرا هیچی رنگ و بوی خودش رو نداره. اول که انقدر دیر هوا خنک و بارانی شد. بعد هم هیچ استفاده ای ازش نتونستم بکنم. همش سرکارم. اینجا کار هم نمی تونم انجام بدم ها. اما خوب مجبورم توی شرکت باشم دیگه!

کیان هم حسابی بهم ریخته است. عصبیه و نمی دونم مشکلش چیه. یعنی تا حدی هم می دونم ها. خوب بیکار بودنش همیشه عصبیش می کنه. اما آخه این اواخر انقدر شرکتشون اوضاع بهم ریخته بود که وقتی سرکار بود هم حسابی عصبی می شد. خودش می گفت (و من هم امیدوارم بودم) که اگه از اونجا بیاد بیرون اوضاع بهتر می شه. اما نشد! شاید فقط یه مدت کوتاه اوضاع خوب بود. الان دوباره همون جوریه. معمولا حال کیان که بد می شه، می گه بهش گیر ندم و اگه گیر بدم بدتر می شه. برای همین یه مدتی به روی خودم نیاوردم و همش در برابرش سکوت کردم. اما دیگه دارم خفه می شم! این مدت هم که اوضاع من و بابام اینها حسابی بهم ریخته بود مزید بر علت شد! منم عصبی بودم و به نظر می اد ناخواسته ناراحتترش کردم. پدرم هم کاملا غیر قابل پیش بینی و عصبی شده و از وقتی مامان برگشته بداخلاق تر شده. جوری که هر وقت رفتیم اونجا یه ضد حالی به همه زده. به مامان که دائم غر می زنه و اون هم اهمیتی نمی ده و دلخور نمی شه. من چند باری که رفتم، هر بارش یه زخم زبونی بهم زده. ناراحت شدم. اما عکس العمل نشون ندادم و سعی کردم شرایطش رو بفهمم. اما کیان چی؟ توی این هفته دوبار فقط اومد اونجا. اون هم بخاطر همین رفتار بابا. دفعه اول وقتی مامان اومده بود رفتیم دیدنش. خانه شون خیلی گرم بود و ما خواستیم پنجره رو باز کنیم که هوا بیاد. دادی سر من و کیان زد که خوب میاین اینجا یه جوری لباس بپوشید که گرمتون نشه و بتونید لباستون رو در بیارین!!! بعد هم گفت دفعه قبلی که اونجا بودیم پنجره رو باز گذاشته بودیم و اونها چند روز نفهمیده بودند باد از کجا می آد! تازه لولا پنجره هم خراب شده!!! کیان هیچی نگفت. اما تا آخر شب ساکت بود و تو هم رفته بود. اما بعد به خودم گفت که چقدر بهش بر خورده. کیان پدر خودش هم این جوری سرش داد نمی زنه و یا اگه بزنه هم جوابش رو می ده. سعی کردم آرومش کنم. حق رو بهش دادم. اما ازش خواستم که درک کنه شرایط بابا رو...خیلی موفق نبودم. امیدوار بودم زمان کمرنگش کنه. اما تاثیری نداشت. امروز مامان و بابا رفتند انگلیس. دیشب گفتم دوباره با هم بریم پیششون. اول که کیان گفت فقط یه ربع بریم و بیایم. اما کلی باهاش صحبت کردم که معلوم نیست دیگه کی بابام رو ببینم و خواهش کردم که بیاد. گفتم اون روز بابا خسته بود و الان شرایط بهتره...با هم رفتیم اونجا. نشستیم گفتیم و سعی کردیم همه چی عادی باشه. قرص لازم داشت ساعت ۹ شب توی اون بارون رفتیم و گرفتیم...باز موقع اومدن کیان شده بود کیان همیشگی و داشت می خندید و با مامان شوخی می کرد. بابا زد تو ذوقش که تو بزرگ نشدی. من ۳۱ سالم بود اصلا شوخی نمی کردم!!!! طفلک کیان دوباره ساکت شد و ما هم اومدیم. دیگه حالش بدتر از قبل شده بود.

دیشب دیگه بحث پیش کشیدم که آخه چته و چرا انقدر عصبی هستی. حرف نمی زنه اصلا! می گه حوصله شو ندارم. ازش پرسیدم فقط مشکل کاره یا چیز دیگه ای هم هست؟ می گه خیلی چیزهاست. گفتم من هم مقصرم تو این میانه؟ گفت آره. اما حالا هر کاری می کنم که بگو چی شده می گه نه! کلی گریه کردم دیشب. اما اون فقط بقلم کرد و گفت الان وقت حرف زدن نیست و من رو خوابوند...

چند وقت بود کیان گیر می داد بریم شمال. گفتم قبول کنم و شاید اینجوری آرومتر بشه. قرار شد ۴شنبه رو نیام سرکار و امروز غروب بریم ویلای ما. کلید اونجا رو هم از بابا گرفتم. حالا گیر داده که امروز هم زودتر بپیچونم و برم خانه که تا تاریک نشده بریم. بهش گفتم همه سعیم رو می کنم. تصمیم هم داشتم، حدود ظهر کاری رو بهانه کنم و برم خانه. اما صبح یکی از آدمهایی که مدتهاست دنبال کار باهاش هستیم و شهرستانه و کارش هم مهمه، بهم زنگ زد که تا آخر هفته تهرانه و خواست با هم جلسه بذاریم. به زور جلسه رو ساعت ۱۲ انداختم که فردا کاری نداشته باشم. ولی وقتی به کیان زنگ زدم و گفتم شاید نتونم زود بیام دوباره قاطی کرد! می گه پس اصلا نمی ریم!!!

نمی دونم باید چیکار کنم؟! وقتی نمی دونم مشکل از کجا آب می خوره چه جوری درستش کنم؟! برای کارش به همه کسهایی که می شناختم سپردم. اینجا هم که گفتم به همه. اما خودش اصلا دنبالش نمی ره. فقط یه هفته به روزنامه ها زنگ زد. چند جا برای مصاحبه رفت. اما وقتی کسی بهش زنگ نزد ناامید شد. نقطه ضعفش مدرک نداشتنشه و خودش هم خیلی بهش حساسه...می گه هر جا می رم مصاحبه تحقیرم می کنند! در حالی که اینجوری نیست. خودش حساس شده! نمی خوام بهش خیلی گیر بدم در موردش. می ترسم بیشتر ناراحت بشه. نمی خوام حس کنه از اینکه سر کار نمی ره دلخورم. البته گفتم از لحاظ مالی از جای دیگه ای در آمد داره...نمی دونم چیکار کنم؟؟؟ واقعا کلافه شدم...

پی نوشت 1: جواب کامنتها رو دادم

پی نوشت 2: بابا و مامان امروز صبح رفتند. غروب هم وقت دکتر دارن. دعا کنید مشکل قابل حل باشه...

پی نوشت 3: خواهرم بالاخره در سن 33 سالگی درسش تمام شد! دیروز جواب آخرین امتحانش هم اومد و قبول شد. الان عضو کالج سلطنتی انگلیس شده و می تونه دیگه برای خودش توی انگلیس طبابت کنه! با توجه به جواب امتحانش هم تونسته مرخصی بگیره و این هفته بره لندن پیش مامان و بابا. (آخه خانه اشون خیلی دورتر از لندنه!) اینجوری خیال من هم راحتتره...

 

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 14 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

گذشته ها (9)

پیش نوشت:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

اون دیدار توی عید برای مدت طولانی ای آخرین خبری بود که از کیان داشتم.

چند سال رو فقط با پدرام بودم و لحظه های خوبی کنارش داشتم. خاطراتم از اون دوران خیلی کمرنگ شده. شاید به علت بد تموم شدن این رابطه و شاید هم بخاطر اتفاقات زیادی که برام بعد از اون افتاده. ترتیب خاطرات شاید درست نباشه. اما تا جایی که یادم مونده می نویسم.

  • مامان و بابا مسافرت رفته بودند و ما خانه تنها بودیم. تاریخ رو یادم نیست اما تعطیلی ۳-۴ روزه ای بود.  ما کلاسهامون هم تعطیل بود و مامان کلی بهم توصیه کرده بود که این چند روز پدرام رو نبینم تا مشکلی (نیروی ان*تظا*می و این حرفها) پیش نیاد! خوب ما هم هیجان استفاده از مکان رو داشتیم و کاملا مطمئن بودیم که بیرون از خانه کاری نداریم و توی خانه هم که مشکلی پیش نمیاد! تا اون روز رابطه من و پدرام به گرفتن دست همدیگه توی تاریکی خیابان، نشستن دو نفری روی صندلی جلوی تاکسی و نهایتش چند بار بوسه در تاریکی کوچه ختم می شد. اما شب تنها موندن و کنار هم خوابیدن دیگه منتهای آرزومون بود. من اصولا اعتقادات مذهبی نداشتم (و ندارم!) و عقیده ام بود (و هنوزم هست!) که دو نفر که همدیگر رو دوست دارند و قصد ازدواج دارند، می تونند رابطه جن*سی داشته باشند، البته نه کامل. از ازدست دادن بکا*رت می ترسیدم. اولین روزی که پدرام بدون حضور مامان و بابام اومد خانه، خواهرم هم نبود. با پدرام رفتیم و روی مبل جلوی تلویزیونمون نشستیم به فیلم دیدن و خوب کم کم بهم نزدیکتر شدیم و شروع کردیم به بوسیدن. روی همون مبل هم کنار هم دراز کشیدیم و بعد از چند لحظه در حالی که هنوز تمام لباسهامون تنمون بود، پدرام ار*ضاء شد!!!! بعد با هم صحبت کردیم. من براش از رابطه ام با کیان و س*ک*سکون بهش گفتم و فهمیدم که این اولین رابطه پدرام توی تمام زندگیش بود! اون موقع برام حسن پدرام بود. اما بعدها همین یکی ار بزرگتریم معضلات زندگیمون شد. چون هیچی بلد نبود و سعی در یادگرفتنش هم نمی کرد...توضیحاتش رو به موقعش مفصل می گم...اون چند روز، چند باری با هم رابطه داشتیم و تقریبا هر دفعه بدون اینکه من چیزی بفهمم پدرام کارش تمام می شد!
  • همین روزها هم پدرام سرمای سختی خورده بود. ما هم دیگه از خانه موندن خسته شده بودیم و تصمیم گرفتیم دو تایی بریم پیش دکتر. شوهر همون خاله اش که مامان باهاش جلوی در کم*ته آشنا شده بود، متخصص بیماری عفونی بود و مطبش هم توی خیابان وصال بود. چون اونجا توی طرح بود، بدون ماشین رفتیم میدان ولیعصر. خوب گفتن نمی خواد دیگه. همون جا ما رو چپوندند توی مینی بوسهای نیروی محترم انت*ظا*می!!! توی کل مینی بوس من تنها دختر بودم. خیلی حس بدی بود. این دفعه ما رو بردند وزراء. پدرام رو با بقیه بردند پیش آقایون و من رو هم بردند قسمت خواهران! توی سلول غلغله بود. از دختر فراری تابلو بود تا خانم ۵۰ ساله ای که بخاطر لاک صورتی ناخنهای دستش گرفته بودنش! یکی یکی بردنمون که به خانواده هاتون زنگ بزنید که بیان دنبالتون. گفتم نامزدیم. اما مادر و پدرم مسافرتند. گفتند حتما باید یکی از بستگان درجه اول باشه که بتونه با شناسنامه ثابت کنه و خواهرم هم قبول کردند. بهش زنگ زدم و قضایا رو گفتم.بعد از یه مدت اومد دنبالم. پدرام رو هم راحت و بدون تماس با کس دیگه ای تونستیم بیاریمش بیرون. اما برامون تاریخ دادگاه تعیین کردند که بعد از تمام شدن تعطیلات بود. بقیه اون تعطیلات کوفتمون شد تا مامان و بابا برگشتند و ما قضایا رو براشون تعریف کردیم. حالا بماند دوباره چقدر دعوا شنیدم و از خواهرم و نیما (دوست خواهرم) کلی سرکوفت شنیدم که پدرام حتی بلد نیستید رشوه بده و از دستشون خلاص بشه (که ته دلم خودم هم ازش عصبانی بودم!). دادگاه رو بابا گفت به من اصلا ربط نداره و دیگه نمیام. من و پدرام و مامانم رفتیم. اما حتی مامانم هم نذاشتند بیاد بالا و خودمون رفتیم. دادگاه مضحکی بود و فقط جریمه نقدی مون کردند که کلی هم سرش چونه زدیم که دانشجوییم و پول نداریم. آخرش نفری ۱۵۰۰۰ تومان به حساب ریختیم و اومدیم بیرون!
  • بخاطر ارتباطم با کیان، هر بار که ما رو می گرفتند، نگران پزشک قانونی و این حرفها می شدم. بالاخره تصمیم گرفتم با پدرام بریم یه دکتر زنان و معاینه بشم. دکتر بعد از معاینه ام گفت که بکا*رتم رو از دست دادم. البته گفت حلقوی بودم. اما همون هم باز شده و اگه خونریزی کمی داشتم، مال همون بوده که این اتفاق هم قبلا در کنار کیان افتاده بود.
  • بعد از اون دیگه بابا و مامان حسابی نگرانمون بودند و رفت و آمدهامون محدودتر شده بود تا اینکه بابا برامون از یه آشناشون توی بابل، بدون حضور خودمون، برگه صیغه محرمیت گرفتند و خیال خودشون و ما رو راحت کردند! اما مامان کلی باهام حرف زد که از این چیزها خوششون نمی آد و معنیش راحتتر بودن ما توی ارتباط و خانه نیست. که البته برای من مهم نبود. آخه ما که قبل از این برگه هم...
  • ما تا اون موقع توی دانشکده با هم حتی حرف نمی زدیم و با اینکه همه می دونستند با هم دوستیم و همه ما رو دیده بودند، ازمون آتو نداشتند. بعد از گرفتن برگه محرمیت دیگه پر رو شدیم و چند بار توی راهروهای دانشکده وقتی خلوت بود بهم لبخند زدیم و یا سلام کوتاهی کردیم. اما اون موقع ها انقدر از دانشکده و بچه ها دل پر داشتیم که به جز دوستهای نزدیکمون کسی نمی دونست و شیرینی هم توی کلاس پخش نکردیم (کاری که توی دانشکده رسم بود!) یه هفته ای نگذشته بود که یه روز صبح پدرام رو دم نگهبانی توی دانشکده راه ندادند و به من هم یه برگه احضاریه برای کمیته انضباطی دادند!!! جلسه توی کمیته انضباطی کل دانشگاه بود و برای چند روز بعد بود. توی این فاصله پدرام رو لغو ترم هم کرده بودند و اجازه نمی دادند سر کلاسها بیاد. اما ما با اطمینان کامل سر اون جلسه حاضر شدیم. ازمون اول جدا جدا سوال کردند و وقتی برگه محرمیت رو بهشون دادیم خفه شده بودند! اون موقعها هنوز انجمن اس*لا* می ها قدرت داشتند و دمار ما رو در می آوردند. نمی دونید چه جوری ازمون عذر خواهی کردند و ما چقدر سرشون داد و بیداد کردیم که با آبرومون بازی کردند و پدرام رو از کلاس و درس انداختند! بهمون گفتند گزارش غلط بهشون رسیده و به ما اجازه دادند علیه انجمن دانشکده خودمون شکایت نامه بنویسیم!!! اون موقع حداقل توی دانشکده ما این خیلی حرف بود! بعد از چند مدت هم تمام بی شرفهای اصلی انجمن دانشکده مون عوض شدنداسم چند تاشون یادمه. یکی شون مقدس بود و یکی غلامپور و دختر عوضی این مجموعه هم زهره مجابی بود! (این اسمها واقعیه ها!)
  • باز هم مامان و بابا مسافرت رفته بودند. یه آخر هفته بود. طبق معمول به محض رفتنشون نیما و پدرام اومدند خانه مون و تا موقع اومدنشون اونجا بودند. جمعه ظهر بود که باهاشون تماس گرفتیم تا به قول خودمون آمار بگیریم. تهران بودند و گفتند می رن از بیرون ناهار بگیرند و بعد میان. خوب این خودش نیم ساعتی وقت می داد. اونها هم یواش یواش خداحافظی کردند و رفتند. اما جلوی در مامان و بابا رو دیدند!!! بدون اینکه سلام و علیک کنند در رفتند! آی که چقدر دعوا شنیدیم. بابا حسابی کفری بود که حداقل سلام می کردند!
  • ترم پاییز سال ۱۳۷۶ که شروع شد خوابگاه پدرام عوض شد. تا قبل از اون خوابگاه ۱۲ فروردین بود. اما از اون ترم منتقل شد به خوابگاه کوی دانشگاه. پدرام اصلا نمی تونست تغییر محیط رو تحمل کنه! هر شب سعی می کرد اونجا نره و می گفت حالش بد می شه و مدام از اونجا بد می گفت و من هم حسابی نگرانش شده بودم. در واقع مشکل بیماری درمان نشده اش بود که اصلا بهش فکر نمی کردم. کار منطقی این بود که تحت درمان باشه و با پزشک معالجی صحبت کنه. اما از اونجایی که هیچوقت توی زندگیم منطق حالیم نشده، احمقانه ترین کار ممکن رو کردم! شب نگهش داشتم!!! یعنی وقتهایی که مامان و بابا خانه بودند، یواشکی می اومد خانه! اون موقعها هر روز با پدرام از دانشکده بر می گشتم. بعضی مواقع می اومد بالا و بعضی وقتها هم نه. اتاق من نزدیک در بود. اگه اومده بود بالا که موقع خداحافظی به جای اینکه از در بره بیرون می رفت توی اتاقم، اگه هم قرار نبود بالا بیاد که دم در صبر می کرد تا یه موقع مناسب من در رو براش باز کنم و بره توی اتاقم. توی کمدم می موند تا من برم پیشش. هر شب هم یه خرده از شامم رو می بردم توی اتاق به بهانه اینکه موقع کتاب خواندن می خوام بخورم!!! یه بار حتی بابا شوخی کرد که نکنه یه حیوان خانگی اونجا نگه داشتی! شبها هم در رو قفل می کردم و با هم می خوابیدیم. صبح هم قبل از بقیه پدرام از خانه می رفت بیرون. توی زیرزمین دستشویی داشتیم و می رفت اونجا دست و صورت می شست. شبها هم اگه کار کوچیکی داشت، توی کیسه فریزر کارش رو می کرد و روزها می بردیم می انداختیم دور!!! یه ترم تقریبا به این وضع زندگی کردیم! تا یه روز که شام برای پدرام برده بودم، یادم رفت در رو قفل کنم و مامان اومد توی اتاق! چشمتون روز بد نبینه...البته به بابا هیچی نگفت. اما گفت زودتر از خانه بره بیرون و تا چند ماه اجازه اومدن پدرام به خانه مون رو نمی داد...اما خوب بالاخره این هم گذشت و بعد از صحبتهای زیاد با مامان قضیه حل شد.
  • یه دفعه هم دلمون هوس مسافرت با هم رو کرده بود. خوب تنها جایی که به ذهنم رسید شمال و جایی بود که داشتیم. کلیدش رو قبلا ساخته بودیم. آخه یه بار خواهرم و نیما و چند تا از دوستهاشون یواشکی رفته بودند اونجا! گفتم با دانشکده می ریم مشهد و کلی از دوستهامون هم میان! با اتوبوس رفتیم...یادمه که زمستان بود و اونجا پرنده پر نمی زد. خیلی بهمون خوش گذشت. هوا ابری و بارونی بود و من هم که عاشق این هوام. هر روز هم به مامان زنگ می زدم که نگران نشه. به خوبی و خوشی برگشتیم. کسی هم چیزی نفهمید تا چند وقت بعدش. یه آخر هفته مامان و بابا رفتند شمال. خوب ما هم خوشحال که باز مکان داریم. ۴ شنبه رفتند. اما ۵شنبه صبح زنگ زدند که ما داریم برمی گردیم!!! من داشتم از دلشوره خفه می شدم. دائم به خواهرم می گفتم لابد فهمیدند و اون هم می گفت امکان نداره! همین جوری حوصله شون سر رفته و دارند میان...اما وقتی برگشتند دیدم حدس من درست بوده!!! نگهبانهای اونجا گفته بودند که فلان تاریخ دختر ۱۵-۱۶ ساله تون با یه پسری اومده بود! (بخدا اون موقع ۲۰ سالم بود!) و خوب تاریخ دقیقا به ما می خورد دیگه!  مامان می گفت نزدیک بوده بابام دور از جونش سکته کنه! چشمتون روز بد نبینه...دعوا و مرافعه ای شد که بماند. فقط گفتیم تنها نبودیم و با همه دوستهامون رفته بودیم تا جرممون کتر بشه. اونها هم ترجیح دادند باور کنند!

همه اینها باعث شد که مامان و بابا تصمیم بگیرند، زودتر همه چی رو رسمی تر کنند. خانواده من کلا ترجیح می دادند نامزدی بدون عقد باشه و اصولا اعتقاد دارند نامزدی برای شناخت بهتره و اگه می خواد رابطه بهم بخوره، عقد نباشه بهتره (کما اینکه خواهرم و نیما فقط نامزد شدند!) اما گند کاریهای ما این اجازه رو نداد. اینجوری بود که من و پدرام تابستان ۱۳۷۷ با یه مراسم نامزدی مفصل، عقد کردیم. من ۲۰ ساله و پدرام ۲۳ ساله! توی یه محضر عقد کردیم و چند روز بعدش هم جشن نامزدی گرفتیم. عروسی موکول می شد به اتمام درس هر دومون و سربازی پدرام! اما همچنان مامان ازمون خواسته بود که حرمت خانه رو نگه داریم. حتی شب عقدمون هم پدرام خانه ما نموند و بعد از اون هم اگه می موند توی اتاق جداگانه ای می خوابید. البته در غیابشون مثل سابق بود. تنها چیزی که تفاوت کرده بود اجازه مسافرت داشتیم. اون هم فقط به کرمانشاه که خانواده پدرام بودند. و البته پدرام هم با ما به شمال می اومد. اما باز هم در اتاقهای جداگانه می موندیم...

ادامه دارد...

پی نوشت۱: حال بابا فرقی نکرده. این هفته داره می ره پیش دکتری که عملش کرده انگلیس. دعا کنید  به خیر بگذره

پی نوشت۲: جواب کامنتها رو هم در اسرع وقت می دم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 12 آبان1387 ? موضوع: گذشته ها ?

بیماری بابا...

این چند وقت اوضاعم خیلی بهم ریخته بود.

پدرم...بذارید برای شناختن بیشترش اول پستی رو که قبلا توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم بذارم، بعد باقی قضایا رو بگم...

پدر من، از خانواده ای به نسبت متوسط در یه شهرستان آمده. اولين بچه خانواده و به نسبت درس خوان بود. تا جایی که از خاطرات بچگيش شنيدم، همه تابستونها به نوعی کار می کرد از دست فروشی گرفته تا کارهای دیگه. خيلی وقتها درسش رو هم زیر نور چراغ شهرداری توی کوچه می خوانده. از سن ١٨ سالگی تنهایی اومده تهران و توی دانشگاه تهران، داروسازی خوانده. از همون سال اول دانشجویيش هم کار کرد. جوری که هم زندگی خودش رو می گذروند و هم به خانواده اش کمک کرد. تا حدی که وقتی پدربزرگم مرد، توی وصيتنامه اش نوشته بود، خانه ای که داشت و توش زندگی می کردن، مال پدر منه. چون اون همه پولش رو داده بود! البته پدرم اهميتی به این حرف نداد و همه چی طبق قانون انجام شد. این مرد الان ۶۵ سالشه. اما هنوز می ره سر کار و خيلی هم دنبالشن برای کار. با مذهب و این چيزها مشکل داره و هيچوقت اهلش نبوده. با اینحال تقریبا هميشه مدیر دولتی بوده و نمی ذارن بازنشسته بشه. زندگی خوب و راحتی رو برای ما فراهم کرده و هنوز که هنوزه به هممون کمک می کنه. از وقتی که یادم مياد، ازش دور بودم. هميشه یه احترام آميخته به ترس براش قائل بودم. هيچ وقت یادم نمياد ازش کتک خورده باشم یا حتی دعوای جدی باهام کرده باشه. توی بچگی هام زیاد از مادرم دعوا می شنيدم. سر درس خواندن، سر کیان و شيطنت هام، حتی کتک هم خوردم. اما پدرم اصلا! اما هميشه ازش حساب می بردم. با مادرم هميشه ارتباط خوبی داشتن. آخه با عشق و عاشقی ازدواج کرده بودن. اما اگه کوچکترین مشکلی بينشون پيش می اومد، با اینکه نمی ذاشتن ما بفهميم، من هميشه طرف مادرم رو می گرفتم. نمی دونم چرا، شاید بخاطر همجنس بودن. ميانه خواهرم با پدر، از من بهتر بود. بچگی هام فکر می کردم، اونو بيشتر از من دوست داره. البته کلا خواهرم از این موجودات زیادی مثبت بود که اگه نمره اش ٢٠ نمی شد خودش گریه می کرد وبرخلاف من که می گفتم تا ١۶- ١٧ هم نمره خوبيه و زیاد در بند این چيزها نبودم، احتياجی به دعوا نداشت. خوب طبيعتا اون جایگاه بهتری داشت توی خانه. حتی با اینکه بچه دوم و کوچيکه بودم، می گفتم من رو از پرورشگاه آوردن! هه...خلاصه که این مرد هميشه برام یه بت دور از دسترس بود. یه آدم قوی منطقی بی احساس! البته این چيزهاش یه حسنهایی هم برامون داشت. مثلا پدر من برخلاف اکثر مردهای ایرانی اصلا ما رو به انجام کاری مجبور نمی کرد! هميشه معتقد بود که درست و غلط رو از دیدگاه خودش بهمون می گه و دیگه با خودمونه که چيکار کنيم! تا حدود ۶- ۵ سال پيش هيچوقت گریه این مرد رو ندیده بودم. حتی سر فوت مادر و پدرش گریه نکرد. یا اگه کرد توی خلوت خودش بود. اما ۶-۵ سال پيش یکی از دوستها و همکارهای نزدیکش توی یک تصادف رانندگی مرد و یه روز ساعت ١٠ صبح آمد خانه و گریه کرد! خيلی سخت بود شنيدن صدای گریه اش. چند وقت بعد از اون هم خودش مریض شد. سرطان کبد! وای که چه روزهای سختی بود. اگه بخواهم بنویسم خودش یه پست می شه. باشه برای بعد... خوشبختانه خيلی سریع فهميدن و با یه عمل جراحی متوقف شد. فعلا که هميشه باید تحت کنترل باشه. از اون به بعد اون مرد قوی تبدیل شد به یه موجود حساس. خواهرم تعریف می کنه که شب عروسی من، بعد از اینکه اومدن خانه، یه دفعه می بينه صدای گریه شدید مياد. با نگرانی ميره می بينه پدر و مادرم ایستادن وسط اتاق سابق من و گریه می کنن و می گن دیگه نمياد اینجا!!! بعد از اینکه من جدا شدم یه روز رفتم خانه پدر مادرم و نشستم باهاشون به حرف زدن. به جرات می تونم بگم اولين بار بود (در سن ٢٧ سالگی) که باپدر و مادرم حرف زدم! همه چی رو گفتم. همه مشکلاتم رو. حتی در مورد س ک س. خيلی خوب بود. اون روز هم پدرم گریه کرد. اون روز ازش گله گی کردم که هيچ وقت نذاشت باهاش راحت باشم و بهش نزدیک شم. خيلی حرف زدم. بعد از اون روز پدرم برام نامه ای نوشت و خيلی چيزها رو توضيح داد. دیدم پشت اون ماسک خشک و جدی یه آدم پر از احساس وجود داره! (پشت اون ستاره حلبی، قلبی از طلا داره!) جبر زندگی و مشکلاتی که هميشه داشته اینجوریش کرده. می خواست برای همه تکيه گاه باشه، از مادر و پدر و خواهر و برادر گرفته تا زن و بچه هاش! و این وسط خودش گم شده. دلم براش می سوزه. خيلی زیاد. اما باز هم نمی تونم خيلی بهش نزدیک شم. نمی دونم چرا انقدر مشکل دارم؟ چند وقت پيش سرمای بدی خورده بود. شب خانه شون بودم و حالش رو دیدم. صبحش زنگ زدم و حالش رو پرسيدم. غروبش دوباره خودش برام زنگ زد. پای تلفن گریه کرد که این اولين باریه که یه نفر غير از مادرم، فقط برای این زنگ زده بود که حالش رو بپرسه! می گفت هميشه همه باهاش کار داشتن. چند روز پيش هم، بعد از اینکه خواهرم رفت، زنگ زدم که جا خالی باد بگم. دیدم پدر عزیزم تنها خانه است و گریه می کنه! باز هم بخاطر خواهرم. می گفت بچه ام موقع رفتن خيلی گریه کرد! پدرم رو خيلی دوست دارم و خيلی نازنينه، کاش می تونستم براش کاری بکنم...

خوب این مرد نازنین دوباره بیمار شده. مدتیه سرفه امونش نمی ده و هر دکتری رفته و هر دارویی خورده افاقه نکرده. هفته گذشته تصمیم گرفت برای یه چکاپ کامل بره چند روزی بیمارستان بخوابه تا هم به این بهانه بتونه یه مدت سر کار نره و استراحت کنه، هم چکاپ کامل بشه. ۳ شنبه گذشته خودش رفت بیمارستان و بستری شد. مادرم هم از چند روز پیشش یه مسافرت یه هفته ای زنونه رفته بود و تهران نبود. در نتیجه مسئولیت نگهداری و سر زدن به بابا به عهده من افتاد. من شبها پیش بابا نمی موندم و هر روز صبح می رفتم تا ظهر که غذاش رو می خورد و می خواست بخوابه می اومدم خانه و دوباره بعد از ظهر تا شب پیشش بودم. اما خوب اولش اصلا فکر نمی کردیم قضیه مهمی باشه. اما بعد از انجام آزمایشات اولیه به برگشت بیماری قبلیش مشکوک شدند و حتی به متاستاز اعتقاد پیدا کرده بودند (همون طور که بالا گفتم بابا سرطان کبد داشته. متاستاز هم یعنی اینکه سرطان به جاهای دیگه هم زده!). حالا کاش همین جوری این چیزها رو می گفتند. این دکترهای احمق ما (بلا نسبت شما!) یه چیزی شنیدند که اونور دنیا با مریض رو راستند و همه چی رو بهش می گن، اما نمی دونند چه جوری اینکار رو می کنند تازه بیمارستان لاله هم بوده! یکی از این آقایون دکتر ها که ارواح دل عمه اش متخصص گوارش و فوق تخصص غدد بود، ساعت ۱۱.۵ شب اومده بالا سر بابا، از خواب بیدارش کرده، (آقا فردا صبحش داشته می رفته آمریکا و دیگه وقت نداشته!!!)، بودن اینکه حتی چراغ روشن کنه و جواب آزمایشاتش رو کامل چک کنه، ۵ دقیقه تند تند به تاریخچه بیماری بابا گوش داده و بعد گفته حتما سرطان کبدت دوباره فعال شده و رفته!!!! همین جوری ها! می تونید تصور کنید اون شب بابام بهش چی گذشته؟! یکی دیگه از دکترها که متخصص ریه بوده، بعد از سی تی اسکن ریه اش گفته مطمئنم که به ریه ات متاتستاز داده! اون هم باز قبل از انجام آزمایشهای لازم و وقتی بابا تنها بوده. یکی دیگه اشون هم که متخصص داخلی بوده، بابا رو فرستاد اسکن کامل استخوان. ۱شنبه بعد از ظهر جوابش آماده می شد، صبح ۱ شنبه بابا خودش خواست که مرخصش کنند و قرار شد من جواب رو بعدا براش ببرم. حالا ۱شنبه صبح قبل از اینکه بابا رو مرخص کنند و قبل از اینکه جواب اسکنش آماده بشه، بهش گفته که جواب اسکنت هم حتما مثبته و متاستاز رو نشون می ده!!! باز هم وقتی تنها بوده!!! بابا، اون ور دنیا، بعد از اینکه از قضیه مطمئن شدند، وقت می گذارند و تمام مشکلات رو با حوصله برای بیمار معمولا هم در کنار همراهش، توضیح می دن و می گن حالا برای حل مشکل اینکارها رو ما می تونیم بکنیم و ...! نه اینجوری عین گااااو! بدون توضیح، بودن اطمینان، بدون گفتن راه حل!!!! البته جواب اسکن استخوان رو گرفتم و تقریبا منفی بود. البته هنوز کامل مشخص نشده که بابا مشکلش چیه. به احتمال زیاد مشکل کبدش دوباره شروع شده، اما متاستاز رو تقریبا منتفی کردند!!!!حالا ببینید این مدت بابا و البته من چه استرسی رو تحمل کردیم. به مامانم هم چیزی نگفتم. چون کاری که از دستش بر نمی اومد، امکان زودتر برگشتن رو هم نداشت. برای همین دیگه نخواستم نگرانش کنم. دیروز دیگه مامان برگشته و از این به بعد باید برند پیش دکتر خود بابا تا پیگیر مسائلش باشند.

این مدت کیان خیلی کمکم بود و طفلک خیلی تحملم کرد. آخه من نگرانی هام رو به بابا نمی خواستم انتقال بدم، به مامان هم که هیچی نمی گفتم و پای تلفن دائم می گفتم مشکلی نیست. اون وقت همه این استرس ها رو می ریختم توی خودم و اون چند ساعتی که خانه بودم می ریختم سر کیان! سر کوچکترین مسئله داد می زدم سرش! اما اون صداش در نیومد و فقط سعی کرد من رو آروم کنه و دلداری بده...ممنون عزیز دلم... 

پی نوشت۱: جواب کامنتها رو دادم

پی نوشت۲: دوست قدیم، جواب کامنت تو هم توی همون نظرات دو پست قبل دادم!

پی نوشت۳: دوباره این تقاضای کار رو می ذارم:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

  

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 7 آبان1387 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com