زمستان سال ۷۵ رو دائم با پدرام گذروندم. هر روز با هم بودیم. البته چون مامان و بابا قضیه رو دیگه می دونستند، من باید زودتر می اومدم خانه. اما برای بیشتر با هم بودن از کلاسهامون می زدیم و از ظهر با هم بودیم...
یه توضیح بدم که ما توی خانه مون دو خط تلفن داشتیم. یکیش قبلا فقط به فکس وصل بود و بعد از اینکه من هم وارد دانشگاه شدم و اجازه داشتم توی اتاقم تلفن داشته باشم (خواهرم برام گوشی رو کادو گرفت. هنوز هم اون گوشی رو دارم!) و خوب تلفنهای طولانی صحبت می کردم (با پدرام و بیتا)، اون شماره به من اختصاص پیدا کرد. یعنی فقط روی فکس بود و توی اتاق من و هر کس از دوستانم با من کار داشت به اون شماره زنگ می زد و من هم دیگه اون یکی شماره خانه رو اصلا جواب نمی دادم! اما خوب کیان این شماره رو نداشت!
یه روز که خانه تنها بودم، تلفن اصلی خانه زنگ زد...کیان بود...طبق معمول باهاش خوب صحبت نکردم و بهش گفتم اصلا زنگ زدنت دیگه فایده ای نداره و من حتی دیگه این شماره رو جواب نمی دم! و خطی که به اتاق من وصل شماره دیگه ایه! هر چقدر هم اصرار کرد شماره رو بهش ندادم. گفت ۴۸ ساعته شماره رو پیدا می کنه...اما من گفتم محاله. آخه تلفن به اسم پدرم نبود و در واقع اون فقط آدرس رو داشت! اما واقعا دو روز بعد، شب تلفن خودم زنگ زد و با ناباوری دیدم کیانه! باورم نمی شد! البته فقط گفت حالا شماره ات رو هم دارم و بدون هر جا باشی می تونم پیدات کنم و قطع کرد!
عید سال ۷۶ خانواده پدرام تهران اومدند. البته ما مثل همیشه عید رو می رفتیم شمال. برای همین چند روز مونده به عید و تعطیلات اونها اومدند خانه مون. اون روز خیلی استرس داشتم. اما همه چی خیلی خوب برگزار شد. مامان گفته بود اصلا مراسم خواستگاری و این حرفها نباشه و فقط آشنا شدن دو تا خانواده مطرح بشه. مثل یه مهمونی ساده. حتی چای رو هم خواهرم آورد. اما آخرهای مهمونی بالاخره مادر پدرام صداش در اومد و گفت که یه فکری هم برای این دوتا بچه بکنیم! مامان و بابا هم گفتند که حالا یه مدت همین جوری با هم ارتباط داشته باشند تا بعد که نامزدی براشون بگیریم و بعد از اتمام درسهاشون هم برند سر خونه زندگی خودشون...
تعطیلات عید رو رفتیم شمال. جدایی باز هم سخت بود. به هم قول دادیم هر روز برای هم یه نامه بنویسیم که بعد از تعطیلات نامه ها رو به هم بدیم. اما خوب جدایی این حسن رو داشت که حداقل تکلیفمون مشخص تر بود...
اون سال عید یکی از دوستهای خواهرم هم با ما بود. ۵ نفری رفته بودیم. دوست پسر خواهرم (که اون هم تقریبا نامزد خواهرم محسوب می شد دیگه) هم اومده بود شمال و تقریبا هر روز می اومد شهرکی که ما بودیم. روز دوم یا سوم تعطیلات بود، با خواهرم و هایده و نیما رفتیم توی شهرک قدم بزنیم. یه ماشین از کنارم رد شد که توش آشنایی نشسته بود. آشنایی که باعث شد همون جا کنار جدول خیابان بشینم رو زمین! کیان! خواهرم اینها نگرانم شدند. بعد هم باورشون نمی شد. می گفتند حتما اشتباه دیدم. اما مگه می شد من کیان رو با کس دیگه ای اشتباه بگیرم! همه بدنم یخ کرده بود. نمی فهمیدم چرا انقدر برام مهم بود. فکر می کردم فراموشش کردم و دیگه توی دلم جایی نداره. اما حقیقت چیزه دیگه ای بود. با اینحال به خودم اعتراف نمی کردم! دلیل عکس العملم رو عصبانیت گذاشتم...چند دور دیگه هم زد که دیگه همه از درست بودنش مطمئن شدند. اما برای سلام و علیک اصلا توقف نکرد و فقط نگاه می کرد و می رفت. از دستش عصبانی بودم. ما همیشه تعطیلات اونجا می اومدیم و تمام مدت دوستی مون آرزوم بود یه سفر بیاد. چون اونجا آزادی کامل داشتم. اما هیچوقت نیومد! اما حالا، حالا که دیگه نمی خواستم ببینمش اومده بود. حتما فقط برای آزار من!!! اون روز مسخره ترین عکس العمل ممکن رو نشون دادم. رفتم کنار ساحل و توی جمع به پسری که از دوستامون اونجا بود گفتم دوست پسر سابقم اینجاست و ازش خواستم کنارم باشه و وانمود کنه که دوست منه! طفلک اینکار رو کرد. اما ازم پرسید ولت کرده و با کس دیگه ای دوست شده؟ گفتم نه من اینکار رو باهاش کردم! از خنده مرده بود. می گفت خوب اینکار ها برای چیه پس؟ اما اون شب اصلا نیومد کنار ساحل...فرداش سعی کردم اصلا از خانه بیرون نیام. اما غروب دیگه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم توی کوچه های خلوتتر شهرک سگمون رو راه ببرم. برای خودم داشتم قدم می زدم که دوباره همون ماشین سفید اومد...اینبار کنارم آروم کرد و باهام حرف زد. البته بیشتر سر به سرم گذاشت. مسخره ام کرد که چرا عین لبو شدم و قرمز شدم! من هم سعی کردم محل نذارم تا رفت...سریع رفتم خانه...اما فرداش که دوباره با بچه ها از خانه بیرون اومده بودم، همون ماشین اومد و بدون کیان. راننده اش گفت که کیان رفت و خواست به جاش ازت خداحافظی کنم...قائدتا باید با رفتنش آروم می شدم. اما نشدم و عصبی تر تعطیلات رو تمام کردم...
البته دوست دارم داستان این چند روز رو از زبان خود کیان هم تعریف کنم...می گفت اون چند وقت حالش افتضاح شده. توی تعطیلات یکی از هم دانشکده ای هاش بهش گفته دارم می رم شمال و دقیقا همون شهرکی رو گفته که ما توش بودیم. اون هم از خدا خواسته باهاش اومده بود. شاید بتونه دوباره برای برگردوندم تلاش کنه...به محض اینکه هم وارد شهرک شده، از نگهبانها و بقیه آدرس ویلای ما رو در آورد! قبل از اینکه هم ما توی خیابان ببینیمش کشیک ویلا رو کشیده بود و ما رو دیده بود. اون روز هم که من تو ماشین دیده بودمش، انقدر هول می شه که نیما رو با اینکه قبلا هزار بار دیده بود با پدرام اشتباه می گیره و دیگه جلو نمیاد. اون شب هم که من توی جمع منتظرش بودم، رفته بود یه جای خلوت ساحل و م*ش*رو*ب خورده بود و حش*یش کشیده بود و گریه کرده بود تا صبح!!!بعد هم به خاطر اینکه فکر می کرد دیگه کاری از دستش بر نمیاد و من با پدرام شمال اومدم برگشته بود...شاید اگه اون موقع با هم حرف زده بودیم...نمی دونم...
* پی نوشت: راستش من دلم برای روزنگار نویسی تنگ شده. برای حرف های دلم که اینجا می گفتم. برای همین یه تصمیم تازه گرفتم. من هفته ای یه روز فقط به نوشتن گذشته هام ادامه می دم (تا چند وقت دیگه می گم حتی چه روزی!) اما بقیه هفته، هر وقت دلم خواست وبلاگم رو با زندگی روزمره ام آپ می کنم...
** جواب کامنتها هم به زودی... |