تبليغاتX
روزمرگی های مارال

جمعه مسخره

* می دونم توی گذشته هام وقفه ایجاد شده...راستش یه چیزی نوشتم. اما ادامه (۸) نیست. در واقع یکی دو شماره جا می افته. اون هم برای اینکه هر چی فکر می کنم نظم حوادث یادم نمیاد!!! پیریه دیگه مادر!باید به نوشته ها و دفترهای قدیمیم یه سری بزنم که متاسفانه نمی رسم. فقط بگم که تو فکرش هستم! فکر نکنید یادم رفته!

** جمعه با کیان حسابی دعوا کردیم. حسابی که نه البته! این حتی قهرم نداشت. اما نمی دونم چرا انقدر من رو ناراحت کرد...انقدر هم موضوع مسخره بود که اول روم نمی شد اینجا بنویسم! اما برای اینکه کاملا از کله ام بره بیرون بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم:

جمعه هیچ کار خاصی نداشتیم. از صبح برای خودمون ول چرخیدیم و کارهای خانه رو انجام دادیم تا غروب. خیلی حوصله مون سر رفته بود و برنامه ای هم نداشتیم. بالاخره کیان پیشنهاد کرد که پیاده بریم  تا دم رستوران غروب و شام بخوریم و برگردیم که هم از هوا استفاده کرده باشیم و هم غذا بخوریم. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. اینجور مواقع کیان دوست داره موزیک گوش کنه. یعنی هر کدوم مون تو گوشمون هدفون می ذاریم و کنار هم راه می ریم. خدارو شکر هم که انقدر سلیقه هامون متفاوته که موزیک هایی که گوش می دیم هیچ ربطی به هم نداره. اون ترنس و هاوس گوش می ده و من ابی و داریوش!!! جمعه هم مثل همیشه راه افتادیم. کیان خیلی ورزشکاری لباس پوشید و شروع کرد تند تند راه رفتن. یه ربعی پشت سرش تقریبا می دویدم. اون هم هر چند وقت نگاهم می کرد که چرا عقب می مونی! آخرش من در حالی که نفس نفس می زدم، هد فون رو از تو گوشش در آوردم و گفتم می شه یه خرده آرومتر راه بریم. اومدیم قدم بزنیم و از هوا لذت ببریم، نه ورزش و پیاده روی! اما اون گفت که دلش می خواد عرق کنه و پیاده روی کنه و مشکل من چیه؟ منم گفتم اما من می خوام لذت ببرم از بیرون اومدنمون! اون هم گفت باشه و شروع کرد به طور اغراق آمیزی آروم راه رفتن و البته ناراحتیش هم کاملا مشهود بود! چند دقیقه همین جوری گذشت. اما من جو سنگین بینمون رو دوست نداشتم. دستش رو گرفتم و گفتم تو رو خدا بداخلاق نباش! اما اون کوتاه نیومد و گفت آدم برای قدم زدن که نمیاد بیرون. خوب با ماشین می اومدیم! منم که دیدم اینجوریه گفتم اصلا حالا که اینطوره ترجیه می دم با این قیافه عصبانیت باهات جایی نرم و برگردیم خانه! امیدوار بودم حرفم رو قبول نکنه و اوضاع رو آروم کنه. اما اون هم قبول کرد و گفت برگردیم. من لجباز هم کار دیگه ای نکردم و برگشتم! اون هم آروم آروم دنبالم راه افتاد...چند دقیقه ای حتی حضورش رو هم حس نکردم. اما سر یه خیابان ایستادم و دیدم داره دنبالم می آد. دوباره مسیرم رو ادامه دادم. اما بعد از چند وقت متوجه شدم اصلا پشتم نیست!!! ۵ تا ۱۰ دقیقه ای کنار خیابان منتظرش شدم و کلی گریه کردم...آخه راستش نه کلید خانه دستم بود، نه پول داشتم! آخه کیف نبرده بودم!!! خیلی حس بدی داشتم از اینکه وسط خیابان من رو ول کرده بود، بدون هیچی. اون لحظه مطمئن بودم که یادشه من هیچی همراهم نیست و از روی قصد تنهام گذاشته. دیروقت نبود البته ساعت ۹ بود. اما با اینحال حس اینکه تو کوچه ها من رو تو تاریکی تنها گذاشته خیلی اذیت کننده بود! اون موقع فکر می کردم که حداقل تا چند ساعت بعد نمی آد تا من رو اذیت کنه...بالاخره از کنار خیابان بلند شدم و تصمیم گرفتیم توی پارک نزدیک خانه منتظرش بشم. چون روم نمی شد دم در خانه برم. نمی خواستم همسایه ها من رو تنها و با چشمهای پف کرده ببینند! چند دقیقه توی پارک منتظر موندم. گفتم خانه زنگ بزنم و شانسم رو امتحان کنم که برخلاف انتظارم خانه بود و خیلی راحت هم باهام صحبت کرد و گفت تازه رسیده. رفتم خانه. کیان خیلی معمولی برخورد کرد و دوباره شروع کرد که قهر نداریم و ... من هم بالاخره بعد از کلی ناراحتی و سکوت آشتی کردم... اما از دلخوریم گفتم و اون هم عذرخواهی کرد و گفت راه کوتاه تری رو انتخاب کرده و تند راه رفته و مطمئن بود که قبل از من به خانه می رسه و اصلا هم قصد نداشته پشت در منتظرم بذاره و...

این هم از داستان ر*ی*ده شدن توی جمعه ما!!!

خودم کاملا می دونم که موضوع مسخره بود و خیلی مسئله کوچیک و احمقانه بود! اما چیکار کنم تنها گذاشتنش خیلی رو دلم مونده بود!!! خوب اینجا مال همین حرفهاست دیگه...

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 28 مهر1387 ? موضوع: ?

ماموریت دو روزه

دو روز گذشته تهران نبودم. از طرف شرکت رفته بودم رشت. یه سمینار اونجا داشتیم. در واقع یه سخنران از خارج برامون اومده و این هفته در چند جای ایران سمینار داریم. البته من فقط همین یکی رو رفتم و بقیه رو همکارهای دیگه ساپورت می کنند. اصولا گیلان رو دوست دارم. خیلی بیشتر از مازندران. (با وجود اینکه اصلیتم مازندرانیه ها). شهر فیورتم لاهیجانه. در ضمن یه دوست خوب هم اونجا دارم که چند ساله ندیدمش و می خواستم از این فرصت استفاده کنم و بهش سر بزنم. هواپیما توی هوای بارونی نشست. از اون بارونهایی که فقط تر می شی، نه خیس! همه اینها باعث شده بود با نهایت شادی و انرژی وارد رشت بشم. کل جمعمون حدود ۱۰ نفر می شد که سه تامون خارجی بودند. البته دوتا شرکت با هم سمینار گذاشته بودیم. به اضافه چند نفر که از شب قبل توی رشت بودند تا کارها رو ردیف کنند. از چند وقت قبل هتل رزرو کرده بودیم و شرکت ما که حتی پولش رو هم پرداخته بود. هتل کادوس. سمینارمون هم همون جا قرار بود باشه. با تاکسی به هتل رفتیم. مسیر فوق العاده ترافیک داشت. بخصوص چندین جای شهر که پل های نیمه سازِ به امان خدا ول شده بود. اما همه امیدمون این بود که بعد از ۴۵ دقیقه توی ترافیک بودن الان به اتاقهامون می ریم و استراحت می کنیم. من هم که عجله داشتم تا بعد از ظهر جیم بزنم و برم دیدن دوستم. به هتل که رسیدیم خانم رسپشن هتل گفتند که شرایط اضطراریی پیش اومده که از اتاق دادن به ما معذورند و در واقع مجبور به تخلیه کامل هتل هستند و ازمون خواست توی لابی تشریف داشته باشیم!!! اول پیش خودمون فکر کردیم چی شده، شاید ساختمونشون داره می ریزه یا موش دارند یا... چی می تونه انقدر اضطراری باشه که یه هتل گنده کل مهمونهاش رو (حتی اونهایی که شب قبل اونجا بودند!!!) از هتل بیرون کنه...نظر شما چیه؟ خوب خیلی به خودتون فشار نیارید، الان بهتون می گم. چند دقیقه بعد مدیر هتل اومد و توضیح داد... آقای ر*ئی*س ج*مهو*ر مردمی و خاکی و بی تکلف و .... هزار کوفت و زهر مار دیگه تصمیم داشتند تا آخرهای هفته به رشت بیان و به دلایل امنیتی هرگز برنامه مسافرتشون رو از قبل اطلاع نمی دن و از چند روز قبل کل محل اقامتشون قرق می شه و از لحاظ ایمنی بررسی می شه!!!! فکر کنید! نمی دونید چقدر حالم گرفته شد...خلاصه که هیچ راه دیگه نداشتیم. فقط مجبور شدیم بهشون التماس کنیم که اجازه برگزاری سمینارمون رو حداقل بدن که خدارو شکر موافقت شد! بهمون گفتند یه هتل دیگه برامون جا می گیرند و در آخر در هتلی به اسم پوریا که توی جاده بندرانزلی (در واقع جاده فرعی زیبا کنار) بود جا گرفتند. دوباره بار و بنه رو جمع کردیم و رفتیم اونجا. دوباره ۱ ساعت دیگه توی ترافیک و راه موندیم. به هتل پوریا  رسیدیم، نوشته بود هتل ۴ ستاره، اما من که ستاره ای اونجا ندیدم، نهایتا یکی. البته تمیز بود، اما همه چی بوی نا و کهنگی می داد. از طرفی هم صاحب هتل شوکه شده بود. طفلک می گفت هتل کادوس تماس گرفته و گفته دو تا اتاق دارید یا نه! اما ده- دوازده تا اتاق؟! نه! البته اتاق داشت و همه اش هم خالی بود. اما می گفت خارج فصله و همه کارکنان شون مرخصی اند. خلاصه دوباره یه ساعت تو لابی نشستیم تا اتاق ها شون رو مرتب کنند و بریم... بدین ترتیب هیچ کدوم از برنامه هام عمل نشد. نه تونستم برم برای خودم ول بگردم و نه تونستم دوستم رو ببینم. چون همین فاصله تا محل برگزاری سمینار باعث شد دوباره سریعا به سمت رشت برگردیم و تا ۱۲ شب هم درگیر سمینار و شام بعدش و جلب کردن مشتری و ... بودیم. حالا شب رفتم توی اتاق و با وجود خستگی وحشتناک دچار توهم شدید شدم. سر و صدا از بیرون می شنیدم و داشتم سکته می کردم. هی می گم من جنبه ندارم، فیلم خشن نمی بینم، هیچ کس درکم نمی کنه! همش صحنه های این فیلم چندش ها می اومد جلوی چشمم که چند نفر می رن یه جا مسافرت، بعد یه موجوداتی وحشیی می رند سراغشون و به طرزهای فجیعی می کشندشون و می خورندشون. (داستان کلی همینه، تفاوتش در مقدار خوشگلی و لخت بودن خانمهای جمع و شکل وحشی بودن موجوداته! بعضی هاشون گرگند و بعضی هاشون آدمند. اما همشون آدم خوارند!!!). خلاصه که چشمتون روز بد نبینه. از ترس تمام چراغها رو روشن گذاشتم و خوابیدم. تا خوابم برد ساعت ۱.۵-۲ بود. صبحم ساعت ۶ قرار صبحانه داشتیم و بعدش هم که باید راه ما افتادیم به سمت فرودگاه و تهران. من ۵.۵ ساعت گذاشته بودم که بیدار شدم و دیدم همه جا تاریکه! برقها رفته بود و کار نمی کرد. حالا می تونید با وجود فکر های دیشبم حالم رو تصور کنید؟ خلاصه که با نور موبایل حاضر شدم و نزدیکهای ۶ بود که برق اومد و البته کسی هم نیومد من رو بخوره! با وجود این مشکلات مسافرت خوبی بود. البته من اصولا با این سمینارها مشکل دارم. از تصور دیدن هم کلاسی ها و هم دانشگاهی های قدیمی که سراغ پدرام رو ازم بگیرند، ترس خاصی دارم. از طرفی هم من تنها خانم جمع بودم. اما این هم اصلا مشکل ساز نشد. با مهمونهای خارجی حسابی معاشرت و تبادل فرهنگی و گفتگوی تمدن ها کردم! اضطرابم هم در مورد انگلیسی حرف زدنم برطرف شد. آخه خود اونها هم انگلیسی زبان اصلیشون نبود و حرف هم رو می فهمیدیم! خلاصه که در اینجا پستمان را در مورد ماموریت دو روزه مان به پایان می رسانم!

* از دست مامانم شاکیم حسابی! دیروز بعد از ظهر زنگ زد به من. خونه بودم، کیان هم بود. اما چون نمی خوام بدونه کیان سرکار نمی ره، گفتم نیست. شروع کرد تعریف کردن که آره، دیروز داروخانه بودم آقای فلانی که ویزیتور پخش فلانه اومده و در مورد پدرام حرف زده (پدرام هم همون جا کار می کنه)! تعریف کرده که از یه داروخانه دیگه شنیده یه نفری نزدیک داروخانه اش حالش به هم خورده و مردم صداش کردند و آوردنش تو و ... طرف صرع داشته. اما گفته قرصهاش رو مصرف نکرده و یه خانمی هم باهاش بود که توی ماشین نشسته بود و خواسته که دختره نفهمه این چشه! بعد هم خودش رو معرفی کرده که من دکتر پدرام فلانی، کارمند پخش فلانم!!! حالا مامان همه اینها رو برای من گفته که بپرسه پدرام صرع داشت؟!!![عصبانی]!!! باهاش دعوا کردم که فکر نمی کنم و اصلا هم موضوع برام جالب نیست و نبوده. اگه داشت یا الان داره به من چه دخلی داره؟! بدترین قسمتش هم این بود که در آخر مجبور شدم برای کیان همه رو بگم. چون کنارم ایستاده بود!

** کیان هنوز سرکار نمی ره. حس خوبی نیست که من صبحها بیام سرکار و اون خانه باشه! مشکل مالی نیست و اون هنوز هم از منابع دیگه درآمد داره. اما کار مرتب و خانه نبودن خیلی مهمه. نمی دونم باید چیکار کنم...

*** جواب کامنتها رو هم دادم

**** دوست قدیمی که ازم جواب سوالت رو خواسته بودی. مجبورم علی رغم میل باطنی ام اینجا جوابت رو بدم. چون هیچ آدرسی نذاشتی و توی کامنتدونی هم نمی شه به نظر خصوصی جواب داد. اینکه می گم علی رغم میلم، برای اینه که اگه خصوصی تر می شد جوابت رو بدم راحتتر می تونستم توضیح بدم! اما مشکل تو. ببین عزیزم اینجا چندتا سوال مطرح می شه. اول که چیزی که ازش می ترسی در حین س*ک* آنال پیش اومده؟ اگه اینجوری باشه که اصلا نگرانی وجود نداره و مطمئنا از اون طریق چیزی به رحم نمی رسه! اما اگه غیر از این باشه، امکانش هست. البته بستگی به شکل پرده ب*کا*رتت داره. اگه حلقوی باشه امکانش هست که بدون دخ*ول کامل هم این اتفاق بیافته. درمورد نامنظم شدن هم باید بپرسم که آیا همیشه مرتب بوده؟ اگه مرتب بوده نامنظمیش می تونه علامت باشه. اما به این معنی نیست که حتما اتفاقی افتاده. چون بخاطر شرایط عصبی که الان داری هم می تونه نامنظم بشه. خلاصه باید بگم که نمی تونم قاطع جوابت رو بدم. به نظر من حداقل یکی از این کیتهای سریع تشخیص بارداری بگیر. همه داروخانه ها دارند و قیمتش هم ۳۰۰-۴۰۰ تومان بیشتر نیست. جوابش هم تا ۹۹ درصد قابل اعتماده. در هر حال آزمایش ترس نداره. هر چی زودتر بفهمی جوابت رو، زودتر می تونی در موردش اقدام کنی و تصمیم بگیری. امیدوارم جوابت رو گرفته باشی

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 24 مهر1387 ? موضوع: ?

گذشته ها (8)

زمستان سال ۷۵ رو دائم با پدرام گذروندم. هر روز با هم بودیم. البته چون مامان و بابا قضیه رو دیگه می دونستند، من باید زودتر می اومدم خانه. اما برای بیشتر با هم بودن از کلاسهامون می زدیم و از ظهر با هم بودیم...

یه توضیح بدم که ما توی خانه مون دو خط تلفن داشتیم. یکیش قبلا فقط به فکس وصل بود و بعد از اینکه من هم وارد دانشگاه شدم و اجازه داشتم توی اتاقم تلفن داشته باشم (خواهرم برام گوشی رو کادو گرفت. هنوز هم اون گوشی رو دارم!) و خوب تلفنهای طولانی صحبت می کردم (با پدرام و بیتا)، اون شماره به من اختصاص پیدا کرد. یعنی فقط روی فکس بود و توی اتاق من و هر کس از دوستانم با من کار داشت به اون شماره زنگ می زد و من هم دیگه اون یکی شماره خانه رو اصلا جواب نمی دادم! اما خوب کیان این شماره رو نداشت!

یه روز که خانه تنها بودم، تلفن اصلی خانه زنگ زد...کیان بود...طبق معمول باهاش خوب صحبت نکردم و بهش گفتم اصلا زنگ زدنت دیگه فایده ای نداره و من حتی دیگه این شماره رو جواب نمی دم! و خطی که به اتاق من وصل شماره دیگه ایه! هر چقدر هم اصرار کرد شماره رو بهش ندادم. گفت ۴۸ ساعته شماره رو پیدا می کنه...اما من گفتم محاله. آخه تلفن به اسم پدرم نبود و در واقع اون فقط آدرس رو داشت! اما واقعا دو روز بعد، شب تلفن خودم زنگ زد و با ناباوری دیدم کیانه! باورم نمی شد! البته فقط گفت حالا شماره ات رو هم دارم و بدون هر جا باشی می تونم پیدات کنم و قطع کرد!

عید سال ۷۶ خانواده پدرام تهران اومدند. البته ما مثل همیشه عید رو می رفتیم شمال. برای همین چند روز مونده به عید و تعطیلات اونها اومدند خانه مون. اون روز خیلی استرس داشتم. اما همه چی خیلی خوب برگزار شد. مامان گفته بود اصلا مراسم خواستگاری و این حرفها نباشه و فقط آشنا شدن دو تا خانواده مطرح بشه. مثل یه مهمونی ساده. حتی چای رو هم خواهرم آورد. اما آخرهای مهمونی بالاخره مادر پدرام صداش در اومد و گفت که یه فکری هم برای این دوتا بچه بکنیم! مامان و بابا هم گفتند که حالا یه مدت همین جوری با هم ارتباط داشته باشند تا بعد که نامزدی براشون بگیریم و بعد از اتمام درسهاشون هم برند سر خونه زندگی خودشون...

تعطیلات عید رو رفتیم شمال. جدایی باز هم سخت بود. به هم قول دادیم هر روز برای هم یه نامه بنویسیم که بعد از تعطیلات نامه ها رو به هم بدیم. اما خوب جدایی این حسن رو داشت که حداقل تکلیفمون مشخص تر بود...

اون سال عید یکی از دوستهای خواهرم هم با ما بود. ۵ نفری رفته بودیم.  دوست پسر خواهرم (که اون هم تقریبا نامزد خواهرم محسوب می شد دیگه) هم اومده بود شمال و تقریبا هر روز می اومد شهرکی که ما بودیم. روز دوم یا سوم تعطیلات بود، با خواهرم و هایده و نیما رفتیم توی شهرک قدم بزنیم. یه ماشین از کنارم رد شد که توش آشنایی نشسته بود. آشنایی که باعث شد همون جا کنار جدول خیابان بشینم رو زمین! کیان! خواهرم اینها نگرانم شدند. بعد هم باورشون نمی شد. می گفتند حتما اشتباه دیدم. اما مگه می شد من کیان رو با کس دیگه ای اشتباه بگیرم! همه بدنم یخ کرده بود. نمی فهمیدم چرا انقدر برام مهم بود. فکر می کردم فراموشش کردم و دیگه توی دلم جایی نداره. اما حقیقت چیزه دیگه ای بود. با اینحال به خودم اعتراف نمی کردم! دلیل عکس العملم رو عصبانیت گذاشتم...چند دور دیگه هم زد که دیگه همه از درست بودنش مطمئن شدند. اما برای سلام و علیک اصلا توقف نکرد و فقط نگاه می کرد و می رفت. از دستش عصبانی بودم. ما همیشه تعطیلات اونجا می اومدیم و تمام مدت دوستی مون آرزوم بود یه سفر بیاد. چون اونجا آزادی کامل داشتم. اما هیچوقت نیومد! اما حالا، حالا که دیگه نمی خواستم ببینمش اومده بود. حتما فقط برای آزار من!!! اون روز مسخره ترین عکس العمل ممکن رو نشون دادم. رفتم کنار ساحل و توی جمع به پسری که از دوستامون اونجا بود گفتم دوست پسر سابقم اینجاست و ازش خواستم کنارم باشه و وانمود کنه که دوست منه! طفلک اینکار رو کرد. اما ازم پرسید ولت کرده و با کس دیگه ای دوست شده؟ گفتم نه من اینکار رو باهاش کردم! از خنده مرده بود. می گفت خوب اینکار ها برای چیه پس؟ اما اون شب اصلا نیومد کنار ساحل...فرداش سعی کردم اصلا از خانه بیرون نیام. اما غروب دیگه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم توی کوچه های خلوتتر شهرک سگمون رو راه ببرم. برای خودم داشتم قدم می زدم که دوباره همون ماشین سفید اومد...اینبار کنارم آروم کرد و باهام حرف زد. البته بیشتر سر به سرم گذاشت. مسخره ام کرد که چرا عین لبو شدم و قرمز شدم! من هم سعی کردم محل نذارم تا رفت...سریع رفتم خانه...اما فرداش که دوباره با بچه ها از خانه بیرون اومده بودم، همون ماشین اومد و بدون کیان. راننده اش گفت که کیان رفت و خواست به جاش ازت خداحافظی کنم...قائدتا باید با رفتنش آروم می شدم. اما نشدم و عصبی تر تعطیلات رو تمام کردم...

البته دوست دارم داستان این چند روز رو از زبان خود کیان هم تعریف کنم...می گفت اون چند وقت حالش افتضاح شده. توی تعطیلات یکی از هم دانشکده ای هاش بهش گفته دارم می رم شمال و دقیقا همون شهرکی رو گفته که ما توش بودیم. اون هم از خدا خواسته باهاش اومده بود. شاید بتونه دوباره برای برگردوندم تلاش کنه...به محض اینکه هم وارد شهرک شده، از نگهبانها و بقیه آدرس ویلای ما رو در آورد! قبل از اینکه هم ما توی خیابان ببینیمش کشیک ویلا رو کشیده بود و ما رو دیده بود. اون روز هم که من تو ماشین دیده بودمش، انقدر هول می شه که نیما رو با اینکه قبلا هزار بار دیده بود با پدرام اشتباه می گیره و دیگه جلو نمیاد. اون شب هم که من توی جمع منتظرش بودم، رفته بود یه جای خلوت ساحل و م*ش*رو*ب خورده بود و حش*یش کشیده بود و گریه کرده بود تا صبح!!!بعد هم به خاطر اینکه فکر می کرد دیگه کاری از دستش بر نمیاد و من با پدرام شمال اومدم برگشته بود...شاید اگه اون موقع با هم حرف زده بودیم...نمی دونم...

* پی نوشت: راستش من دلم برای روزنگار نویسی تنگ شده. برای حرف های دلم که اینجا می گفتم. برای همین یه تصمیم تازه گرفتم. من هفته ای یه روز فقط به نوشتن گذشته هام ادامه می دم (تا چند وقت دیگه می گم حتی چه روزی!) اما بقیه هفته، هر وقت دلم خواست وبلاگم رو با زندگی روزمره ام آپ می کنم...

** جواب کامنتها هم به زودی...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 13 مهر1387 ? موضوع: گذشته ها ?

برگشتم!

سلام

من برگشتم!

جای همگی خالی، خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...البته الان یه هفته ای هست برگشتم. اما هم کلی کار رو سرم افتاده بود و هم با آنفلوآنزای شدیدی برگشتیم! من که از همون روز اول ورود سرما خوردم و کیان روز برگشت. اما اصلا نذاشتم توی مسافرت تاثیری بذاره. اصلا به روی خودم نیاوردم. فقط با قرصهایی که برده بودم تبم رو می آوردم پایین و به گشت و گذار می رسیدم. اما دیگه از وقتی برگشتم افتادم. کلی آمپول زدیم، اما هنوز هم خوب خوب نشدیم! به همگی توصیه می کنم واکسن آنفلوآنزا بزنید...

خوب فعلا همین پست نیم بند رو داشته باشین تا برگردم. دلم برای همه دوستهام تنگ شده. می خوام زودتر وبلاگهاتون رو بخوانم. پس فعلا

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 6 مهر1387 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com