کم*یته ترکمنستان...ما رو از هم جدا کردند و بردند توی سلولهای زندان. توی قسمت خواهران کس دیگه ای نبود. مثل اینکه اون روز کار و بارشون کساد بود. همون حرفهایی که توی کلانتری گفته بودم رو تکرار کردم. اما فایده ای نداشت. گفتند باید به خانواده ات زنگ بزنی. چاره دیگه ای نداشتم. توی خانه ما فقط خواهرم از جریان باخبر بود و پدرام رو می شناخت. اون ساعت بعید می دونستم خانه باشه، دانشگاه بود. زنگ زدم و مادرم تلفن رو جواب داد. گفتم کجا هستم و اولین سوالی که پرسید این بود که با کیانی؟ و وقتی من گفتم نه، با پدرام هستم، آرامش و خوشحالی رو توی صداش حس کردم. انگار از اینکه دیگه کیان توی زندگیم نیست شاد شده بود. هر چند شرایط و موقعیت بدی بودم! تا جایی که می شد جلوی خواهران محترمه اونجا اطلاعات داد، در مورد پدرام حرف زدم که حرفهامون دوتا نشه. بعد هم دوباره بردنم توی سلول! یک ساعتی طول کشید تا صدای مامان رو شنیدم. از بیرون فقط داد زد و حالم رو پرسید و با خواهران محترم دعوا کرد که مگه بچه ام خلافکاره، از اون تو درش بیارید...
مامانم تنها اومده بود و با بابا هم تماس گرفته بود و بهش گفته بود. اون هم دیرتر اومد. بعدها فهمیدم که لحظه ای که داشت از خانه می اومد بیرون، خواهرم رو می بینه و اطلاعات رو می گیره. دم در کم*یته هم وقتی منتظر بود که راهش بدن، با خانمی آشنا شده بود و صحبت کرده بودند که چی شده و چی نشده، فهمیدند که هر دو برای یه مورد اومدند. اون خانم خاله پدرام بود (مادر و پدرش تهران نبودند که!). خلاصه که اطلاعاتشون رو از هم تکمیل کردند و مادر من با اطمینان کامل اومد و گفت از قضیه خبر داشته. پدرم هم اومد اما اون که از قضایا خبر نداشت، خیلی عصبانی شده بود. بخصوص از دست مامانم. اونها معمولا چیزی رو از هم پنهان نمی کنند. پدرم عصبانی بود که چرا مادرم از همه چی خبر داره و اون رو اصلا در جریان نذاشته...به بدترین شکل ممکن خانواده من با پدرام آشنا شدند. مامان دیدش. اما قبل از اینکه بابا بیاد اونها رفتند. پدرام اولین سوالی که از مامان کرده بود حال من رو پرسیده بود.
دردسر تون ندم. از اونجایی که 5 شنبه بود، قرار دادگاه ما رو گذاشتند شنبه. یک سری کاغذ بازی انجام شد و ما اومدیم خانه. بابا با وجود اینکه خیلی عصبانی بود، چیز زیادی نگفت. اصولا ادعای روشنفکریش می شه و روابط اینجوری دختر و پسر رو منع نمی کرد. اما تا همین حالا هم بارها بهم گفته که من پاش رو توی کلانتری و این جور جاها باز کردم و آبروش رو بردم! تا شنبه هم بابا آشنایی پیدا کرد و قضیه رو همون جا تموم کرد و دادگاه نرفتیم.
اما همون 5 شنبه و قبل از اینکه قضیه دادگاه معلوم بشه، با کیان تماس گرفتم! راستش خیلی ترسیده بودم. بخصوص از دادگاه. می ترسیدم ببرندم پزشک قانونی و در مورد دختر بودنم تحقیق کنند. آخه می گفتند گرفتن توی ماشین، فضای بسته حساب می شه و این دردسر ها رو هم داره! می خواستم مطمئن بشم که کیان با من کاری کرده یا نه. اون موقع رابطه ام با کیان یا آنال بود و یا بدون د*خو*ل کامل. اما یکبار بعد از رابطه، من خیلی کم خون ریزی کرده بودم و از همون می ترسیدم. با کیان حرف زدم و سوالم رو بدون مقدمه پرسیدم. اول جواب نداد و گفت چی شده. بهش گفتم من رو با یکی گرفتند و از ترسم باهاش صحبت کردم. فکر نمی کردم واکنشی داشته باشه. اما داشت! البته خیلی کم. پرسید چیه و کیه و اینکه حالا می فهمه چرا اون مدت بی محلی می کردم. من هم بهش گفتم همون کاری رو که اون همیشه باهام می کرد کردم و نباید گله کنه. بهش گفتم که بارها بهت گفتم من با کس دیگه ای هستم، خودت باور نکردی! و باز هم مطمئن بهش گفتم که دوستم نداشته. این رو تایید کرد و تمام! بهم اطمینان داد که پزشک قانونی نمی فرستندم و باز هم اطمینان داد که کاری نکرده! این آخرین تماس من بود.
اینجا کیان از دید من تمام شد. تقریبا یه اجبار باعث تمام کردن قضیه شد. انقدر درگیر خانه و کمیته و مشکلات بودم که کیان توش گم شد. برام دیگه اهمیتی نداشت. از اینکه تا حدی تلافی کرده بودم و دلخور شده بود خوشحال بودم. حس می کردم اینکه من گذاشتم و رفتمش، یه جور پیشدستی بوده و کیان هم فقط برای این ناراحت شده که نتونسته مثل بقیه دخترها من رو هم ول کنه! همین...از 4 سال دوستی فقط همین موند...یه حس...
حدود یه هفته بعد از این قضایا فرجه دانشگاه شروع شد و پدرام رفت کرمانشاه. تلفنی با هم تماس داشتیم. اما اوضاع اصلا خوب نبود. از یک طرف خیلی بهش عادت کرده بودم و نبودن و ندیدنش اذیتم می کرد. از طرف دیگه عوض شدن رفتار بابا باهام بود. خیلی سرسنگین بود و عصبانی. با من مثل یه گناهکار رفتار می کردند. در حالیکه مامان و بابای من هم با عشق ازدواج کرده بودند، خودشون هم دیگه رو خواسته بودند، اون هم اون زمان! علاوه بر اون پدرم توی دوران دانشجوییش هم پسر شیطونی بود و با چند تا از همکلاسی هاش دوست شده بود. خلاصه که توی زمان خودشون همه کار کرده بودند. اما نمی تونستند شرایط رو درک کنند. اینکه الان وضعیت چیه و ما رو فقط به جرم توی خیابان با یک پسر بودن گرفته بودند! وضعیت رو بد می دونستند....
همه اینها باعث شده بود که تلفنهای من با پدرام، پر از ناله و شکوه باشه. شکایت از نبودنش، از دوریش، از فهمیدن خانواده ام...اما یکروز بعد از کلی گلایه کردن من، پدرام تلفنی بهم گفت که می خواد با من ازدواج کنه و نظرم چیه!!! راستش اصلا انتظارش رو نداشتم. به اون سرعت...گفتم نمی دونم و باید فکر کنم. اما حرفش رو جدی نگرفتم. فکر می کردم فقط بخاطر غر زدنمه. در موردش با کسی حرف نزدم، به جز بیتا که طبق معمول همه حرفها رو بهش می گفتم! اما توی تماسهای بعدمون پدرام درخواستش رو تکرار کرد و حتی از من عصبانی شد که چرا حرفش رو جدی نمی گیرم. بهم گفت حتی با خانواده اش هم صحبت کرده! بالاخره به مامان گفتم. شرایط خانوادگی پدرام خاص نبود. اما خانواده محترمی بودند. پدر و مادرش معلم بودند و 5 تا پسر داشتند. پدرام پسر وسطی بود. ار لحاظ مالی خیلی بالا نبودند و مطمئنا نمی تونستند کمکی به پسرشون بکنند. اما فرهنگ خانوادگیمون خیلی به هم می خورد. مامان و بابا جواب قطعی ندادند. می گفتند باید با خود پدرام و خانواده اش صحبت کنند و از طرف دیگه هم به نظرشون خیلی زود بود. من 18 ساله و پدرام 21 ساله. هنوز خیلی راه پیش رومون بود...
همین مسئله و نگرانی هاش حال پدرام رو بدتر کرد. من بعدها خبر دار شدم که پدرام بعد از یک بحث و دعوا با خانواده اش، قرص خورد و دوباره سعی کرد خودش رو بکشه (من این مورد رو سالها بعد فهمیدم)، پدرش هم بردش دکتر. دکتر قاطعانه دستور بستری شدنش رو داد. پدرام فقط با من تماس گرفت و گفت که حالش بد شده و داره می ره بیمارستان. دوران سختی برام بود. حتی امتحانات اون ترم رو نتونست بده و کل ترم حذف پزشکی شد. چند تا نامه براش نوشتم که به دستش نرسید. مامانم سراغش رو می گرفت و من گفتم به خاطر ناراحتی معده توی بیمارستانه. چیزی از بیماریش و مشکلاتش نگفتم (متاسفانه!!!)...
حدود یکماهی پدرام بیمارستان بود. با شروع ترم بعدی و با اصرار شدید پدرام و بدون رضایت دکترش از بیمارستان مرخص شد و برگشت. اونجا خیلی تحت فشار بود و دوران سختی گذرونده بود. وقتی برگشت می گفت حاضره همه کار بکنه اما بیمارستان برنگرده. قرصهاش رو هم دیگه نخورد و فکر خودکشی رو هم دور انداخت. تمام این مدت من کمکش بودم. بهش اعتماد به نفس از دست داده اش رو برگردوندم و مراقبش بودم. تمام ناراحتی هاش رو به من می گفت. شده بودم گوش شنواش و مشاور همه جانبه اش. این کمک حس خوبی هم برای من داشت. حس مفید بودن. حس وابستگی کسی به من. حس مهم بودن. حس معشوق بودن، نه عاشق بودن! حسی که هیچ وقت کیان بهم نداد. پدرام همه چیزهایی بود که کیان نبود. جلوی کیان همیشه حس می کردم کم می آرم. با کیان همیشه من عاشق بودم، همیشه من کوتاه می اومدم، همیشه من می بخشیدم! اما برای پدرام همه چیزم بهترین بود. با پدرام همه اینها برعکس بود. اون خطاهای من رو نمی دید و دوستم داشت. عیبهام رو می بخشید و خوبی هام رو بزرگ می کرد. این حسها بود که من رو لحظه به لحظه از فکر کیان دور می کرد و به پدرام نزدیک و نزدیکتر می کرد.
پدرام دوباره تقاضاش رو تکرار کرد و من هم با خانواده ام جدی تر صحبت کردم. فکر می کردم خوشبخت ترین دختر دنیام. اون موقع به همه می گفتم دنبال عشقتون نرید. دنبال کسی باشید که عاشق شماست نه کسی که شما عاشقش هستید! پدرم خواست که با پدرام تنها صحبت کنه. اون روز خیلی هیجان داشتیم. پولهامون رو رو هم گذاشتیم و برای پدرام شلوار مردانه و کفش مرتب خریدیم! آخه شلواراش همه جین بود و اون هم کهنه. الان یاد لباسهایی که اون روز پوشید می افتم، واقعا حالم بهم می خوره. خیلی زشت بود. یه شلوار کرم مردانه، با یه کفش قهوه ای زشت و یه پلیور یقه اسکی کرم! اما اون موقع به نظرمون خیلی عالی بود و با اون پول هم بهتر نمی تونستیم بخریم. شام با هم رفتند سورنتو. من توی خانه از استرس داشتم می مردم. اما همه چی عالی گذشته بود. بابا راضی بود و می گفت پسر خوب و صادقی به نظر می آد. قرار شد برای عید خانواده اش از کرمانشاه بیان و خانواده ها هم با هم آشنا بشن. مامان و بابا هنوز معتقد بودند زوده و ترجیح می دادند تا مدتی ما همینجوری تحت نظر خانواده ها با هم ارتباط داشته باشیم، اما قضیه رو جدی تر نکنیم.
توی همین مدت یکبار کیان باهام تماس گرفت. معمولا کیان بهم کادوی خیلی گرانی نمی داد. ازش کادو نوار و چندتا اسپری و عطرهای ارزون قیمت گرفته بودم که البته اون هم خیلی محدود بود. اما قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، یه زنجیر طلا بهم کادو داده بود! یه مدت همیشه گردنم بود. اما بعد از اینکه ارتباطم با پدرام نزدیکتر شده بود، داشتنش کلافه ام کرده بود. دیگه ازش استفاده نمی کردم. دلم هم نمی خواست داشته باشمش. همه یادگاریهایی که از کیان داشتم رو انداخته بودم دور. عکسش، چندتا نامه، جعبه خالی اسپریها و کادوهاش. اما زنجیر رو نمی تونستم کاریش بکنم. دلم نمی اومد بفروشمش. تا اینکه خودش تماس گرفت و خواست پسش بدم!!! خیلی حرصم گرفت اما خوشحال بودم که از شر قضیه راحت می شم. گفتم می دم به یکی از دوستانم. اما کیان قبول نکرد. گفت اگه خودت نیاری به مادرم می گم با مادرت تماس بگیره. نقطه ضعف من! قبول کردم. اما به پدرام هم گفتم. اون هم گفت اشکال نداره و با هم میریم...
باز هم 5 شنبه بود. پایین پله های A3 قرار داشتیم. به کیان چیزی در مورد اومدن با پدرام نگفته بودم. با رنوی ما رفتیم. پدرام رانندگی می کرد. وقتی رسیدیم اون به نرده ها تکیه داده بود. پدرام جلوتر نگه داشت و من تنها پیاده شدم. کیان هیچی نگفت. هنوز نگاهش رو یادمه. من زنجیر رو بهش دادم و فقط گفتم اونی که توی ماشینه گفت بهت بگم دیگه با من تماس نگیر. دارم ازدواج می کنم!!! کیان حرفی نزد و اومدم...حس رضایت از شکستن کیان داشتم...
پی نوشت: دو هفته ای نیستم. دارم می رم مسافرت. ماه عسل! مراقب خودتون باشین تا بیام. |