تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها (7)

کم*یته ترکمنستان...ما رو از هم جدا کردند و بردند توی سلولهای زندان. توی قسمت خواهران کس دیگه ای نبود. مثل اینکه اون روز کار و بارشون کساد بود. همون حرفهایی که توی کلانتری گفته بودم رو تکرار کردم. اما فایده ای نداشت. گفتند باید به خانواده ات زنگ بزنی. چاره دیگه ای نداشتم. توی خانه ما فقط خواهرم از جریان باخبر بود و پدرام رو می شناخت. اون ساعت بعید می دونستم خانه باشه، دانشگاه بود. زنگ زدم و مادرم تلفن رو جواب داد. گفتم کجا هستم و اولین سوالی که پرسید این بود که با کیانی؟ و وقتی من گفتم نه، با پدرام هستم، آرامش و خوشحالی رو توی صداش حس کردم. انگار از اینکه دیگه کیان توی زندگیم نیست شاد شده بود. هر چند شرایط و موقعیت بدی بودم! تا جایی که می شد جلوی خواهران محترمه اونجا اطلاعات داد، در مورد پدرام حرف زدم که حرفهامون دوتا نشه. بعد هم دوباره بردنم توی سلول! یک ساعتی طول کشید تا صدای مامان رو شنیدم. از بیرون فقط داد زد و حالم رو پرسید و با خواهران محترم دعوا کرد که مگه بچه ام خلافکاره، از اون تو درش بیارید...

مامانم تنها اومده بود و با بابا هم تماس گرفته بود و بهش گفته بود. اون هم دیرتر اومد. بعدها فهمیدم که لحظه ای که داشت از خانه می اومد بیرون، خواهرم رو می بینه و اطلاعات رو می گیره. دم در کم*یته هم وقتی منتظر بود که راهش بدن، با خانمی آشنا شده بود و صحبت کرده بودند که چی شده و چی نشده، فهمیدند که هر دو برای یه مورد اومدند. اون خانم خاله پدرام بود (مادر و پدرش تهران نبودند که!). خلاصه که اطلاعاتشون رو از هم تکمیل کردند و مادر من با اطمینان کامل اومد و گفت از قضیه خبر داشته. پدرم هم اومد اما اون که از قضایا خبر نداشت، خیلی عصبانی شده بود. بخصوص از دست مامانم. اونها معمولا چیزی رو از هم پنهان نمی کنند. پدرم عصبانی بود که چرا مادرم از همه چی خبر داره و اون رو اصلا در جریان نذاشته...به بدترین شکل ممکن خانواده من با پدرام آشنا شدند. مامان دیدش. اما قبل از اینکه بابا بیاد اونها رفتند. پدرام اولین سوالی که از مامان کرده بود حال من رو پرسیده بود.

دردسر تون ندم. از اونجایی که 5 شنبه بود، قرار دادگاه ما رو گذاشتند شنبه. یک سری کاغذ بازی انجام شد و ما اومدیم خانه. بابا با وجود اینکه خیلی عصبانی بود، چیز زیادی نگفت. اصولا ادعای روشنفکریش می شه و روابط اینجوری دختر و پسر رو منع نمی کرد. اما تا همین حالا هم بارها بهم گفته که من پاش رو توی کلانتری و این جور جاها باز کردم و آبروش رو بردم! تا شنبه هم بابا آشنایی پیدا کرد و قضیه رو همون جا تموم کرد و دادگاه نرفتیم.

اما همون 5 شنبه و قبل از اینکه قضیه دادگاه معلوم بشه، با کیان تماس گرفتم! راستش خیلی ترسیده بودم. بخصوص از دادگاه. می ترسیدم ببرندم پزشک قانونی و در مورد دختر بودنم تحقیق کنند. آخه می گفتند گرفتن توی ماشین، فضای بسته حساب می شه و این دردسر ها رو هم داره! می خواستم مطمئن بشم که کیان با من کاری کرده یا نه. اون موقع رابطه ام با کیان یا آنال بود و یا بدون د*خو*ل کامل. اما یکبار بعد از رابطه، من خیلی کم خون ریزی کرده بودم و از همون می ترسیدم. با کیان حرف زدم و سوالم رو بدون مقدمه پرسیدم. اول جواب نداد و گفت چی شده. بهش گفتم من رو با یکی گرفتند و از ترسم باهاش صحبت کردم. فکر نمی کردم واکنشی داشته باشه. اما داشت! البته خیلی کم. پرسید چیه و کیه و اینکه حالا می فهمه چرا اون مدت بی محلی می کردم. من هم بهش گفتم همون کاری رو که اون همیشه باهام می کرد کردم و نباید گله کنه. بهش گفتم که بارها بهت گفتم من با کس دیگه ای هستم، خودت باور نکردی! و باز هم مطمئن بهش گفتم که دوستم نداشته. این رو تایید کرد و تمام! بهم اطمینان داد که پزشک قانونی نمی فرستندم و باز هم اطمینان داد که کاری نکرده! این آخرین تماس من بود.

اینجا کیان از دید من تمام شد. تقریبا یه اجبار باعث تمام کردن قضیه شد. انقدر درگیر خانه و کمیته و مشکلات بودم که کیان توش گم شد. برام دیگه اهمیتی نداشت. از اینکه تا حدی تلافی کرده بودم و دلخور شده بود خوشحال بودم. حس می کردم اینکه من گذاشتم و رفتمش، یه جور پیشدستی بوده و کیان هم فقط برای این ناراحت شده که نتونسته مثل بقیه دخترها من رو هم ول کنه! همین...از 4 سال دوستی فقط همین موند...یه حس...

حدود یه هفته بعد از این قضایا فرجه دانشگاه شروع شد و پدرام رفت کرمانشاه. تلفنی با هم تماس داشتیم. اما اوضاع اصلا خوب نبود. از یک طرف خیلی بهش عادت کرده بودم و نبودن و ندیدنش اذیتم می کرد. از طرف دیگه عوض شدن رفتار بابا باهام بود. خیلی سرسنگین بود و عصبانی. با من مثل یه گناهکار رفتار می کردند. در حالیکه مامان و بابای من هم با عشق ازدواج کرده بودند، خودشون هم دیگه رو خواسته بودند، اون هم اون زمان! علاوه بر اون پدرم توی دوران دانشجوییش هم پسر شیطونی بود و با چند تا از همکلاسی هاش دوست شده بود. خلاصه که توی زمان خودشون همه کار کرده بودند. اما نمی تونستند شرایط رو درک کنند. اینکه الان وضعیت چیه و ما رو فقط به جرم توی خیابان با یک پسر بودن گرفته بودند! وضعیت رو بد می دونستند....

همه اینها باعث شده بود که تلفنهای من با پدرام، پر از ناله و شکوه باشه. شکایت از نبودنش، از دوریش، از فهمیدن خانواده ام...اما یکروز بعد از کلی گلایه کردن من، پدرام تلفنی بهم گفت که می خواد با من ازدواج کنه و نظرم چیه!!! راستش اصلا انتظارش رو نداشتم. به اون سرعت...گفتم نمی دونم و باید فکر کنم. اما حرفش رو جدی نگرفتم. فکر می کردم فقط بخاطر غر زدنمه. در موردش با کسی حرف نزدم، به جز بیتا که طبق معمول همه حرفها رو بهش می گفتم! اما توی تماسهای بعدمون پدرام درخواستش رو تکرار کرد و حتی از من عصبانی شد که چرا حرفش رو جدی نمی گیرم. بهم گفت حتی با خانواده اش هم صحبت کرده! بالاخره به مامان گفتم. شرایط خانوادگی پدرام خاص نبود. اما خانواده محترمی بودند. پدر و مادرش معلم بودند و 5 تا پسر داشتند. پدرام پسر وسطی بود. ار لحاظ مالی خیلی بالا نبودند و مطمئنا نمی تونستند کمکی به پسرشون بکنند. اما فرهنگ خانوادگیمون خیلی به هم می خورد. مامان و بابا جواب قطعی ندادند. می گفتند باید با خود پدرام و خانواده اش صحبت کنند و از طرف دیگه هم به نظرشون خیلی زود بود. من 18 ساله و پدرام 21 ساله. هنوز خیلی راه پیش رومون بود...

همین مسئله و نگرانی هاش حال پدرام رو بدتر کرد. من بعدها خبر دار شدم که پدرام بعد از یک بحث و دعوا با خانواده اش، قرص خورد و دوباره سعی کرد خودش رو بکشه (من این مورد رو سالها بعد فهمیدم)، پدرش هم بردش دکتر. دکتر قاطعانه دستور بستری شدنش رو داد. پدرام فقط با من تماس گرفت و گفت که حالش بد شده و داره می ره بیمارستان. دوران سختی برام بود. حتی امتحانات اون ترم رو نتونست بده و کل ترم حذف پزشکی شد. چند تا نامه براش نوشتم که به دستش نرسید. مامانم سراغش رو می گرفت و من گفتم به خاطر ناراحتی معده توی بیمارستانه. چیزی از بیماریش و مشکلاتش نگفتم (متاسفانه!!!)...

حدود یکماهی پدرام بیمارستان بود. با شروع ترم بعدی و با اصرار شدید پدرام و بدون رضایت دکترش از بیمارستان مرخص شد و برگشت. اونجا خیلی تحت فشار بود و دوران سختی گذرونده بود. وقتی برگشت می گفت حاضره همه کار بکنه اما بیمارستان برنگرده. قرصهاش رو هم دیگه نخورد و فکر خودکشی رو هم دور انداخت. تمام این مدت من کمکش بودم. بهش اعتماد به نفس از دست داده اش رو برگردوندم و مراقبش بودم. تمام ناراحتی هاش رو به من می گفت. شده بودم گوش شنواش و مشاور همه جانبه اش. این کمک حس خوبی هم برای من داشت. حس مفید بودن. حس وابستگی کسی به من. حس مهم بودن. حس معشوق بودن، نه عاشق بودن! حسی که هیچ وقت کیان بهم نداد. پدرام همه چیزهایی بود که کیان نبود. جلوی کیان همیشه حس می کردم کم می آرم. با کیان همیشه من عاشق بودم، همیشه من کوتاه می اومدم، همیشه من می بخشیدم! اما برای پدرام همه چیزم بهترین بود. با پدرام همه اینها برعکس بود. اون خطاهای من رو نمی دید و دوستم داشت. عیبهام رو می بخشید و خوبی هام رو بزرگ می کرد. این حسها بود که من رو لحظه به لحظه از فکر کیان دور می کرد و به پدرام نزدیک و نزدیکتر می کرد.

پدرام دوباره تقاضاش رو تکرار کرد و من هم با خانواده ام جدی تر صحبت کردم. فکر می کردم خوشبخت ترین دختر دنیام. اون موقع به همه می گفتم دنبال عشقتون نرید. دنبال کسی باشید که عاشق شماست نه کسی که شما عاشقش هستید! پدرم خواست که با پدرام تنها صحبت کنه. اون روز خیلی هیجان داشتیم. پولهامون رو رو هم گذاشتیم و برای پدرام شلوار مردانه و کفش مرتب خریدیم! آخه شلواراش همه جین بود و اون هم کهنه. الان یاد لباسهایی که اون روز پوشید می افتم، واقعا حالم بهم می خوره. خیلی زشت بود. یه شلوار کرم مردانه، با یه کفش قهوه ای زشت و یه پلیور یقه اسکی کرم! اما اون موقع به نظرمون خیلی عالی بود و با اون پول هم بهتر نمی تونستیم بخریم. شام با هم رفتند سورنتو. من توی خانه از استرس داشتم می مردم. اما همه چی عالی گذشته بود. بابا راضی بود و می گفت پسر خوب و صادقی به نظر می آد. قرار شد برای عید خانواده اش از کرمانشاه بیان و خانواده ها هم با هم آشنا بشن. مامان و بابا هنوز معتقد بودند زوده و ترجیح می دادند تا مدتی ما همینجوری تحت نظر خانواده ها با هم ارتباط داشته باشیم، اما قضیه رو جدی تر نکنیم.

توی همین مدت یکبار کیان باهام تماس گرفت. معمولا کیان بهم کادوی خیلی گرانی نمی داد. ازش کادو نوار و چندتا اسپری و عطرهای ارزون قیمت گرفته بودم که البته اون هم خیلی محدود بود. اما قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، یه زنجیر طلا بهم کادو داده بود! یه مدت همیشه گردنم بود. اما بعد از اینکه ارتباطم با پدرام نزدیکتر شده بود، داشتنش کلافه ام کرده بود. دیگه ازش استفاده نمی کردم. دلم هم نمی خواست داشته باشمش. همه یادگاریهایی که از کیان داشتم رو انداخته بودم دور. عکسش، چندتا نامه، جعبه خالی اسپریها و کادوهاش. اما زنجیر رو نمی تونستم کاریش بکنم. دلم نمی اومد بفروشمش. تا اینکه خودش تماس گرفت و خواست پسش بدم!!! خیلی حرصم گرفت اما خوشحال بودم که از شر قضیه راحت می شم. گفتم می دم به یکی از دوستانم. اما کیان قبول نکرد. گفت اگه خودت نیاری به مادرم می گم با مادرت تماس بگیره. نقطه ضعف من! قبول کردم. اما به پدرام هم گفتم. اون هم گفت اشکال نداره و با هم میریم...

باز هم 5 شنبه بود. پایین پله های A3 قرار داشتیم. به کیان چیزی در مورد اومدن با پدرام نگفته بودم. با رنوی ما رفتیم. پدرام رانندگی می کرد. وقتی رسیدیم اون به نرده ها تکیه داده بود. پدرام جلوتر نگه داشت و من تنها پیاده شدم. کیان هیچی نگفت. هنوز نگاهش رو یادمه. من زنجیر رو بهش دادم و فقط گفتم اونی که توی ماشینه گفت بهت بگم دیگه با من تماس نگیر. دارم ازدواج می کنم!!! کیان حرفی نزد و اومدم...حس رضایت از شکستن کیان داشتم...

پی نوشت: دو هفته ای نیستم. دارم می رم مسافرت. ماه عسل! مراقب خودتون باشین تا بیام.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 16 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها (6)

* فکر کنم لازمه دو چیز رو برای همه توضیح بدم:

اول اینکه خیلی ها برام کامنت می ذارید که چرا دیر به دیر می نویسم و چرا انقدر وقفه می دم بین قسمتهای خاطراتم...باید بگم که یادآوری و منظم کردن این خاطرات توی ذهنم خیلی خیلی سخت و یه جاهاییش هم دردآوره. اینکه دارم اینها رو می نویسم هم فقط به این دلیله که حس می کنم با منظم کردنشون می تونم بهتر و بهتر اشتباهاتم رو ببینم و ازشون درس بگیرم!

دومین مطلبی که باید بگم در مورد کامنتهاییه که طرز رفتار من به پدرام رو زیر سوال بردند. متاسفانه باید بگم تا حالا تازه قسمتهای خوب قضیه رو تعریف کردم! هنوز خیلی مونده که اون یکی روی من رو ببینید و بشناسید. من با نوشتن این خاطرات خطر بزرگی رو به جون خریدم. اون هم از دست دادن خیلی از دوستهام و عوض شدن نظرشون در مورد منه. اما من به علتی که بالا گفتم باید می نوشتم! اول فکر کردم یه وبلاگ دیگه بزنم و خاطراتم رو ناشناس اونجا بنویسم. اما بعد یادم افتاد که هدفم از نوشتن و وبلاگ چیه و پشیمان شدم. من وبلاگ می نویسم که تو یه محیط امن خودم باشم، بدون سانسور! نمی خوام داشتن خواننده هام و وجود دوستهام باعث بشه که این هدف رو از دست بدم. نمی خوام بخاطر خوشایند شما بنویسم. من برای دل خودم می نویسم! پس مطمئن باشید که از شنیدن نظرات واقعیتون اصلا ناراحت نمی شم. من می دانم و قبول دارم که اشتباه کردم. دوست دارم همون جوری که صادقانه می نویسم، صادقانه هم نظر بشنوم....امیدوارم با تمام شدن این خاطرات دوستانم رو از دست ندم و همتون همچنان خواننده اینجا بمونید...

** پایان ترم داشت نزدیک می شد. سال اول، و ترم اول بودم. اما انقدر مشغول بودم که کلی از کلاسها رو از دست داده بودم. برنامه زندگی من، پدرام شده بود. صبح تا ظهر دانشکده می موندیم و کلاسهای مهمترمون رو می رفتیم. چون اوضاع مالی پدرام خوب نبود ناهار رو هر کدوم سلف دانشکده می خوردیم و می زدیم بیرون. اگه ماشین داشتم باید ماکزیمم ساعت 6.5 خونه بودم. چون مامان حساب زمان رو داشت. اما اگه بدون ماشین بودم تا 8- 8.5 وقت داشتم. برای همین پدرام ازم خواهش می کرد ماشین نیارم تا مدت بیشتری با هم باشیم. از ساعت 1 و 2 می افتادیم توی خیابانها و تا ساعت 8 شب وِل می چرخیدم. اوضاع مالی پدرام اصلا خوب نبود. برای همین هم فقط راه می رفتیم. تقریبا هر روز از انقلاب تا خانه (خیابان سئول!) پیاده می اومدیم. خستگیمون رو توی پارکها در می کردیم و یا سینما می رفتیم. اون سال رکود عجیبی توی سینما بود. یادم می آد سینما آزادی برای مدت طولانی فیلم "خواهران غریب" رو روی پرده داشت و ما بدون اغراق 10 بار این فیلم رو رفتیم!

کیان بیشتر از قبل و روز به روز برام کمرنگ تر می شد. من که اصلا زنگ نمی زدم و خودش هم گاهی دو هفته می شد که ازم خبری نمی گرفت. دیگه مطمئن شده بودم که اهمیتی براش ندارم و خودش هم فهمیده با کس دیگه ای هستم. قضیه هم اصلا براش مهم نیست که پیگیری کنه!

توی این دوران پدرام از مشکلات زندگیش برام می گفت. اینکه توی بچگیش چه سختی هایی دیده و اینکه جنگ چقدر وحشتناک بوده. از پدرش کینه داشت که چرا مثل بقیه دوستهاش و خانواده اشون شهر رو ترک نکرده بود و بخاطر وسایل و خانه زندگیش حاضر نبود از کرمانشاه دور بشه! چندین بار فقط توی دهات اطراف کرمانشاه رفته بودند و توی مدارس اسکان داده شده بودند که پدرشون بتونه هر چند وقت به خانه و زندگیش سر بزنه. از عملیات م*ر*ص*ا*د می گفت و ترسی که اون روز موقع فرار از کرمانشاه، توی جاده بیستون، حس کرده بود. از دختر عمه اش و احساسش به اون می گفت. از صدمه ای که خورده بود. همون موقعها مادرش از کرمانشاه اومده بود. برای پدرام وقت از یک دکتر روانپزشک معروف گرفته بود. با هزار زحمت پدرام رو راضی کردم که بره. قبول کرد اما به این شرط که من هم باهاش برم. رفتم و برای اولین بار مادرش رو اونجا دیدم. پدرام من رو یکی از هم دانشگاهی هاش معرفی کرد و انصافا هم برخورد خوبی از اون طرف دیدم. مثل اینکه یه دوست کاملا عادی پدرامم. خیلی راحت برخورد کرد. دکتر یه مشت قرص بهش داد و حتی توصیه بستری شدن کرد که پدرام زیر بار نرفت و به زور فقط قرصها رو می خورد و وقت بعدی رو هم براش تعیین کرد. مادرش از من قول گرفت که نوبت بعدی ببرمش و من هم قول دادم.

مطب دکتر روبروی پارک ساعی بود. وقت دکترش که شد با هم رفتیم. نیم ساعتی زود رسیدیم و اسممون رو نوشتیم. دکتر هنوز نیومده بود و مطب هم شلوغ بود. تصمیم گرفتیم اون نیم ساعت رو توی پارک منتظر باشیم...روی نیمکتهای پارک برای خودمون نشسته بودیم و کمی دورتر از ما یه دختر و پسر دیگه روی چمنها بودند. اونها یه خرده بیشتر از حد متعارف به هم چسبیده بودند! یک دفعه دیدیم از پشت سرمون کلی مامور محترم نیروی ان*تظا*می بهمون حمله ور شدند و مثل یک مشت قاتل و خلافکار خطرناک با تهدید اسلحه از جامون بلندمون کردند و 4 تایی مون رو به سمت بالای پارک که مقرشون بود، بردند. دختره خیلی ترسیده بود و دائم گریه می کرد. اما ما خیلی محکم ایستادیم و گفتیم نامزدیم و وقت دکتر داریم. البته پدرام تقریبا صداش در نیامد و من دائم با مامور ها سر و کله می زدم. هر چی هم بهش می گفتم پیشنهاد رشوه بده نمی دونست باید چیکار کنه! من که تازه سر از تخم در آورده بودم و اون هم که انقدر بچه ساده ای بود که حتی نمی دونست پشت پارک ساعی ک*می*ته وزراء است و پارک ساعی جزء جاهای گیر بازاره! البته خوشبختانه انقدر اون دختره سر و صدا کرد و ما هم انقدر پپو بازی در آوردیم فهمیدند از ما چیزی بدست نمی آرند و با جود ما حتی نمی تونند از اون دو نفر دیگه (که پسر خیلی وارد بود و چند بار پیشنهاداتی بهشون داده بود!) چیزی بگیرند، ما رو ول کردند و ما هم رفتیم دکترمون...

ما 5 شنبه ها کلاس مهم نداشتیم و تقریبا همیشه 5 شنبه ها ماشین خونه بود. برای همین اون روزها از صبح تا ظهر با هم بودیم و با ماشین می چرخیدیم. معمولا پدرام رانندگی می کرد و گاهی انقدر بی دقت بود که می ترسیدم تصادف کنیم. آخه می خواست من رو نگاه کنه و نمی شد... یکی از این 5 شنبه ها، نان و کالباس خریدیم که با هم ناهار بخوریم. دنبال یه کوچه خلوت گشتیم و توی یکی از کوچه پس کوچه های خیابان شیراز ایستادیم. تقریبا یه ساعتی اونجا مشغول بودیم. غذامون رو خوردیم و مشغول حرف زدن بودیم. اون موقع تماس ج*ن*سیمون در حد گرفتن دست همدیگه و گاهی هم دو نفری جلوی تاکسی نشستن و توی بقل هم رفتن بود. اون روز هم فقط دست هم رو گرفته بودیم و حرف می زدیم. اما یه ماشین ما رو از اون حال در آورد...باز هم نیروی انتظامی. اما این دفعه ماشین کلانتری بود. کلانتری ونک...بحث رشوه اصلا نبود. طرف درجه دار بود. تقریبا می دونست از چه ساعتی اونجا بودیم و معلوم بود که یکی از همسایه های عزیز زاغ سیاهمون رو چوب می زده و به کلانتری گزارش داده بود. یکی از سربازهاش رو توی ماشینمون گذاشت و اصلا به حرفمون گوش نداد. ما گفتیم نامزدیم و همون شب قراره خانواده پدرام بیان خواستگاری من و ما داریم با هم صحبتهامون رو می کنیم!!! اما اون فقط گفت اینها فقط توی کلانتری معلوم می شه! ما رو به کلانتری بردند و پرونده تشکیل دادند. هیچ کدوم تماسی با کسی نگرفتیم و هنوز امیدوار بودیم قضیه حل بشه. سربازهای کلانتری (که امیدوارم همشون همشون به زمین گرم بخورند و هر چی بلاست سرشون نازل بشه) به عناوین مختلف و با هزار بهانه حسابی تلکه مون کردند! یکیشون قول داد فراریمون می ده، یکی شون گفت ماشین رو از پرونده در می آره و اینجوری قضیه سبکتر می شه، اما هیچ کدوم کوچکترین کمکی نکردند و ما رو با یه سرباز با ماشین خودمون فرستادند کمی*ته ترکمنستان...

حالا حالا ها ادامه دارد...

پی نوشت1: سعید جان که کامنت خصوصی برام گذاشتی، راستش من الان دو تا دوست به اسم سعید دارم. می شه لطفا با یه آدرسی چیزی کامنت بذاری تا بدونم کدومی. در هر حال ممنون و خودم هم دارم با این عذاب وجدان زندگی می کنم!

پی نوشت2: جوال کامنتها رو هم دادم.

پی نوشت3: اوضاع من و کیان هم خدا رو شکر خوبه. کیان از اول ماه خانه است و سر کار نمی ره. چند جایی برای مصاحبه رفته، اما هنوز کسی جواب قطعی نداده. البته اوضاع روحیش خیلی بهتر شده. همین که از زیر فشار و اعصاب خوردی های شرکت قبلی راحت شده، آرامه و این آرامش توی زندگی ما هم آرامش آورده.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 9 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

گذشته ها 5

۳شنبه ۱۲ آبانماه ۱۳۷۵، سینما عصر جدید. حتی یادم نیست چه فیلمی بود! شاید بخاطر اینکه هیچی از فیلم ندیدم و همش حرف زدیم. توی سالن انتظار که نشستیم بالاخره خودش رو معرفی کرد. پدرام و اون هم ورودی ۷۲ و همکلاسی محمود بود. پسر ساده ای به نظر می رسید. شلوار جین ساده و تی شرت پوشیده بود. من و بیتا وسط نشستیم و پدرام کنار من و محمود کنار بیتا...از خودش گفت. کرمانشاهی بود. همیشه از کردها و کرمانشاهی ها خوشم می اومد. بخصوص لهجه کرمانشاهی رو خیلی دوست داشتم. اما اون اصلا لهجه نداشت! صحبت از همین جا شروع شد. یادم نیست دیگه در مورد چی حرف زدیم. فقط می دونم تمام مدت حرف زدیم و خیلی هم خندیدیم! از سینما که بیرون اومدیم، محمود فقط از بیتا شماره گرفت (که اون هم شماره خوابگاه رو داد) ولی شماره ای نداد. اما پدرام به من شماره داد. شماره تلفن خانه دوستش رو داد. می گفت خوابگاهه اما بیشتر اوقات خانه دوستش هست و می تونم اونجا زنگ بزنم.

باورم نمی شد که واقعا بخواد بهش زنگ بزنم، فکر می کردم فقط از روی اجبار شماره داده. برای همین هم تا یک هفته زنگی نزدم. اما محمود یه بار زنگ زد و گفت شماره ای که پدرام داده قطع شده و اینبار شماره خوابگاهشون رو به بیتا گفت که به من بگه. باز هم زنگ نزدم...

یه روز موقع بیرون اومدن از دانشگاه محمود و پدرام دنبالمون اومدند. وسط راحت محمود شروع به حرف زدن کرد و گفت خودش کار داره. اما پدرام می خواد با ما بیاد و برسوندمون...پدرام که توی سینما دائم حرف می زد و می خندید، پسر ساکت و خجالتیی از آب در اومد. اون روز شروع دوستی ما شد. هر روز بعد از دانشکده با هم قرار می ذاشتیم و تا خانه ما می اومدیم. اکثرا پیاده. با اینکه خوابگاه پدرام همون میدان انقلاب بود، اما من رو تا خانه می رسوند و بر می گشت. وقتی می رسید دم خوابگاه هم از تلفن عمومی با من تماس می گرفت و حرف می زدیم. گاهی انقدر دیر می شد که در خوابگاه رو می بستند و مجبور می شد از دیوار بره خوابگاه. پدرام نقطه مقابل کیان بود. در عرض یک هفته به قدری به من وابسته شده بود که خدا می دونه! هر روز و هر شب برام از عشق می گفت و اینکه دوستم داره. حرفی که با انبر باید از دهن کیان بیرون می کشیدم!!!

رابطه ام با کیان کم رنگ و کم رنگتر می شد. گاهی هفته ها می شد که باهاش تماسی نداشتم. کیان چندین بار بهم گفت عوض شدی و سرت جای دیگه ای بنده. من هم می گفتم آره. با کس دیگه ای دوست شدم و سرم شلوغه! اما کیان باور نمی کرد. فکر نمی کرد مارال بتونه غیر از کیان به آدم دیگه ای فکر کنه. خیلی از خودش مطمئن بود...

کم کم تمام زندگی پدرام برام رو شد. بچه کاملا سالم و ساده ای که تنها ارتباط عاشقانه اش با دختر عمه دبیرستانیش بود که تهران بودند و پدرام توی این چند سالی که دانشجوی تهران شده بود، بیشتر خانه اونها بود. دختر شیطونی که چندین بار با پسرهای دیگه دستگیر شده بود. از طرفی هم خانواده پدرام، مخصوصا مادرش، کاملا با این رابطه مخالف بودند. وقتی با من آشنا شد چند ماهی از اتمام این رابطه می گذشت و اثرات بدش خودش رو نشون داده بود. پدرام دچار افسردگی شدید بود...چندین بار دست به خودکشی زده بود...این من رو توی شرایط خیلی بدی قرار می داد! از یک طرفی پسری وجود داشت که عاشقش بودم و هنوزم هر بار صدایش رو می شنیدم دلم می لرزید، اما من براش کوچکترین اهمیتی نداشتم (اون موقع از این مطمئن بودم). از اون طرف پسری بود که با توجه به ارتباطش با خانواده اش و قهر و دعوای با مادرش، من تمام تکیه گاهش بحساب می اومدم و کاملا از عشقش مطمئن بودم...دوراهی سختی بود...کیان پسری که نه سینما دوست داشت، نه کتاب می خواند، نه سلیقه مون توی موسیقی یکی بود، کیان عاشق آهنگهای تکنو و شلوغ بود و من اصلا از آهنگ پر سر و صدا خوشم نمیومد. پدرام پسری که برام شعر می نوشت، تمام کتابهایی که دوست داشتم رو خوانده بود و کتابهای جدید بهم معرفی می کرد، من رو با دنیای تئاتر آشنا کرد. اهل هنر بود. هر سال جشنواره فیلم می رفت. از اون طرف خانواده اش فرهنگی بودند و با وجود اینکه وضع مالی خوبی نداشتند، اما مادر من مخالفتی باهاشون نمی کرد. عمه های چ*پ داشت که سالها ز*ن*د*انی س*یا*سی بودند که این هم از نظر خانواده من نکته مثبت قضیه بود! موسیقی مثل من گوش می داد. آهنگهای ایرانی ابی و داریوش و کوروش یغمایی و فرهاد و فریدون فروغی و ... آهنگهای خارجی کریس دی برگ و سلین دیون و ...

حتی پدرام سر من با یکی از دوستهاش (همونی که شبیه افغانی ها بود و می خواست با من دوست بشه) دعوای شدید کرده بود! اون گفته بود تو که می دونستی من دنبالشم چرا رفتی جلو و پدرام هم گفته بود تو بهش فقط برای یه دوستی فکر می کنی. اما من جدی ام!!! (همین دعوا باعث شد که همکلاسی های پدرام تا مدتها برای ما شایعه سازی کنند که به موقعش تعریف می کنم)

در مورد بیتا و محمود هم بگم که ارتباطشون خیلی دوام نیاورد. محمود خیلی وقت نمی ذاشت و بعد از چند وقت پدرام بهمون گفت که محمود نامزد داره! گفتن همین مسئله باعث شد ارتباط محمود و پدرام هم قطع بشه. به عبارتی پدرام دوستهایش رو هم از دست داد و بیشتر از قبل به من وابسته شد. آخرین قراری رو هم که بیتا و محمود گذاشتند، اونجور که بیتا می گفت محمود بهش گفته بود پدرام از اول دنبال بیتا بوده و بخاطر اینکه نتونسته باهاش دوست بشه قضیه نامزد داشتن محمود رو لو داده بود! اصلا این حرف رو جدی نگرفتم و فقط گذاشتم به پای عصبانیت محمود. بیشتر از این حرفها به پدرام مطمئن بودم...

از طرف دیگه توی این اوضاع و احوال تلفنی از مادر کیان داشتم! با مادر کیان فقط یه بار تلفنی صحبت کرده بودم. اون هم همون اولین باری که مادرم قضیه دوستی ما رو فهمید. زنگ زد و خوشبختانه خودم تلفن رو جواب دادم. خودش رو معرفی کرد و ازم خواست دوباره دست از سر کیان بر دارم!!! گفت کیان سعی داره تمام دوستی های قدیمیش رو کنار بذاره و زندگی و دوستهای جدیدی پیدا کنه...من هم فقط گفتم باشه و توی دلم به خودم فحش دادم که اصلا جایی که ارزش من رو اصلا نمی دونند چرا وقتم رو تلف می کنم!!!

نمی خواستم به انتخاب قطعی برسم...اما کیان به یه دوستی قدیمی با خاطراتش تبدیل شد که گاهی تلفنی می زد...پدرام از وجود کیان خبر داشت، اما فکر می کرد ارتباط کاملا قطع شده...

این ارتباط ادامه داشت تا نزدیکی امتحانات پایان ترم...

ادامه دارد...

پی نوشت 1: شمال رفتیم. هوا گرم بود و من تقریبا از ویلا تکان نخوردم. اما در کل مسافرت بدی نبود.

جواب کامنتها رو هم دادم.

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 2 شهریور1387 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com