وارد دانشگاه شدم. توی همون تهران قبول شدم و تغییر خاصی توی زندگیم پیش نیومد. اما از محیط امن و آرام بچگی یک شبه وارد دنیای ناشناخته اجتماع شدم. توی خانه ما یه قانون نانوشته وجود داشت که هر کسی دیپلم گرفت و وارد دانشگاه شد، بزرگ شده و تصمیماتش درست و منطقی خواهد بود. منی که تا دیروز از خانه مون تا مدرسه رو هم بلد نبودم برم و اگه سرویس یه خیابان پایین تر پیاده ام می کرد گم می شدم، باید تنهایی می رفتم دانشگاه و برمی گشتم. روزهای سختی گذروندم. سوار ماشینهای ناجور شدن، متلکهای عمله های میدان انقلاب (به شغل خاصی توهین نمی کنم، عمله نه به معنای کارگر!) و هزار و یک بدبختی دیگر. شاید این صحبتها ربطی به ادامه ارتباطم و داستان نداشته باشه، اما دوست دارم در مورد حسهای اون روزهام بنویسم. شاید که مادری این نوشته رو بخوانه و بهتر از این دنیا رو به بچه اش بشناسونه.
مادر و خواهر من کمتر بدون ماشین و با تاکسی بیرون می رفتند. خوب مامان که همیشه ماشین زیر پاش بود و خواهر من هم که دانشگاه آزاد درس می خواند و با رنو قراضه اش که می رفت دانشگاه، سعی می کرد دور از انظار پارک کنه که کسی ماشینش رو مسخره نکنه! اما من وارد دانشگاه تهران شده بودم، اون هم رشته ای که اکثر جمعیتش رو ساکنین دهات و یا شهرهای کوچک تشکیل می دادند و پسرها هم تک و توک ماشین داشتند. من اصلا روم نمی شد ماشین ببرم و اگر می بردم حتما بیرون از دانشگاه پارک می کردم که کسی نفهمه یکی از دخترهای دانشکده ماشین داره!!! به همین دلیل کسی خیلی نمی تونست راهنماییم کنه که کجا سوار تاکسی بشم و بهترین مسیر کدومه. من هم هنوز مسیر خطی ها رو یاد نگرفته بودم و صبحها برای رسیدن به مرکز تاکسی ها مجبور بودم مسیری رو با ماشینهای گذری برم. بگذریم از مواردی که سوار شدم و کریه ترین حرفها رو شنیدم و یا دیدم برای آدمهای دیگه توی مسیر نگه نداشتند و سریع پیاده شدم. اما یک روز سوار ماشینی شدم که حس بدش هنوز هم با منه.
یه روز یه رنوی زرد قدیمی جلوی پام نگه داشت. راننده مرد مسن با ظاهر بسیار موجه بود. اون روز دیرم شده بود و خیلی برای ماشین منتظر مانده بودم. در نتیجه سوار شدم. خواستم پشت بشینم که دیدم در جلو را باز کرد. باز هم به خودم گفتم خوب مسافر کش که نیست و از روی دلسوزی نگه داشته. سوار شدم. صحبت رو از من و کجا درس می خوانم و دانشگاه و اینها شروع کرد. من هم با سادگی هر چه تمام تر همه چی رو بهش گفتم. اما کم کم خودش رو به سمت من متمایل تر کرد و لحن حرف زدنش مهربان تر شد و ... نفهمیدم اون لحظه ها چه جوری گذشت. اما من رو جایی که می خواستم پیاده نکرد و گفت تا پایین می ره و من رو تا دانشگاه می رسونه...توی راه وقتی وارد محوطه طرح ترافیک شد همه پلیسها بهش سلام نظامی دادند و این طور که خودش می گفت افسر بود (درجه اش یادم نیست). کم کم دستش رو روی پام گذاشت و من هم فقط مسخ شده بودم و داشتم از ترس می مردم. هیچ کاری نکردم. صحبتها با این مضمون بود که دانشگاه نرم و با هم بریم بیرون. اما من هر جوری بود راضیش کردم که کلاس مهمی دانشگاه دارم و باید حتما برم و با قول اینکه فردا همون ساعت، همون جا منتظرش باشم، از شرش خلاص شدم. از انقلاب تا دانشکده تقریبا می دوییدم. وارد دانشکده شدم فقط رفتم توی دستشویی و زار زدم...کلاس اون روز را نرفتم و تقریبا دو ساعت رو توی دستشویی گذروندم تا حالم جا بیاد...
از اون روز دیگه بیشتر مراقب تاکسی سوار شدنم بودم و سعی می کردم بیشتر مسیر رو پیاده برم تا بالاخره ماشینهای خطیی که مسیرشون تا حدی به من می خورد پیدا کردم و از شر این مشکلات راحت شدم. اما اینها تاثیرات خودشون رو گذاشتند...هیچ وقت در حتی وحشتناک ترین شیطونی هام اتو نزدم و از هر ماشینی که برای دخترها بوق می زنند و سعی در سوار کردنشون می کنند به حد غیر قابل توصیفی متنفرم!
این ماجرا رو فقط برای کیان تعریف کردم و نمی دانید با چه زحمتی موفق شدم راضیش کنم که فردا سر قرار من نره و پیرمرده رو نکشه!!! واقعا اگه ساعت و اینها رو بهش می گفتم بعید نبود اینکار رو بکنه!
از این مسائل بگذرم و به اصل داستانموم برسم...
از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدم و از اولین کسی که در مورد برنامه کلاسهامون ازش پرسیدم، دختری بود که به نزدیکترین دوستی که در همه زندگیم داشتم تبدیل شد. نمی دونم چرا، اما از همون اولین روزها به طرز وحشتناکی با هم صمیمی شدیم. شاید بخاطر این بود که از کلاس ۷۰ نفری ۱۲ تا دختر بودیم که از این تعداد هم فقط ۴ نفر چادری و یا با حجاب خیلی سفت و سخت و ابروهای پر و یه مَن سبیل نبودیم! توی این ۴ نفر هم فقط من تهرانی بودم! این صمیمیت انقدر دور از انتظار و سریع بود که توی اردوی آشنایی که بعد از دو هفته برگزار شد و من نرفتم، همه از بیتا سراغ من رو می گرفتند!!!همه فکر می کردند ما از قبل از دانشگاه با هم دوست بودیم و البته فکر می کردند که بیتا هم تهرانیه. بیتا یک سال پشت کنکور مانده بود و در نتیجه از من بزرگتر بود (دقیقا یکسال و یک روز ازم بزرگتر بود!). سالی رو هم پشت کنکور بود تهران کلاس کنکور می رفت. در نتیجه با اینکه تهرانی نبود (قزوینی بود) از من تهران رو بهتر بلد بود و البته خیلی خیلی شیطون بود. دانشکده مون هم تعداد دخترهاش خیلی کم بود و در واقع ما که فقط ۱۲ تا دختر توی کلاسمون داشتیم، بیشترین دخترها رو توی ورودی های گذشته داشتیم و غوغا کرده بودیم. انقدر که کلی مشکل سر کمبود جای سلف و بوفه و کتابخانه و ... داشتیم. خلاصه که ما با اینکه خیلی هم تحفه نبودیم اما تبدیل شدیم به آسهای دانشکده. البته توی کل دانشکده با ۶ سال ورودی که بود پسرهای قابل تحملش هم از ۲۰ تا بیشتر نمی شدند. اما همین ها هم حسابی برای مشغول کردن ذهنمون کافی بودند.
از اون طرف هم رابطه من با کیان روز به روز کمتر و بدتر می شد. کیان اصلا برای من وقت نمی ذاشت و من که انتظار داشتم حالا که من آزادی های بیشتری داشتم و می تونستم بیرون از خانه هم ببینمش، تعداد قرارهامون بیشتر باشه، اصلا توقعاتم بر آورده نمی شد! کیان دانشگاهش کرج بود و با رفت و آمد هر روزه اش، وقتی برای تهران بودن و سینما رفتن و رستوران رفتن نداشت. من هم خیلی سریع سفره دلم رو برای بیتا باز کرده بودم و بیتا از دوستی من و کیان خبر داشت. بیتا به این دلخوری من از کیان دامن می زد و دائما بهم می گفت که دارم حیف می شم و پسرهای دانشکده رو که برای دوستی با من سر و دست می شکاندند رو یادآوری می کرد...توصیه های بیتا رو گوش می دادم و کمتر از قبل منت کیان رو می کشیدم و اگه می گفت نمی تونم ببینمت و نمی تونم بیام اصراری نمی کردم و حتی ته دلم هم کمتر از قبل غصه می خوردم...کیان هم بدون اینکه بیتا رو ببینه دشمن خونیش شده بود و دائم می گفت این دختره پرت می کنه و از راه به درت می کنه! من هم باهاش دعوا می کردم که دوستهای من به خودم مربوطه!
از چیزهایی که توی اون دوره یادم می آد یه دفعه خانه ما در طول روز خالی بود و می توانستیم یه قرار جانانه داشته باشیم. به کیان گفتم بیا و اون هم گفت نمی تونه و یه کلاس عملی داره که حتما باید باشه! من هم بدون کوچکترین اصراری (بر خلاف همیشه) قبول کردم و تلفن رو قطع کردم. من صبح زود از دانشکده بهش زنگ زده بودم و بعد از جوابش بی خیال خانه شدم و دانشکده موندم...اما یه ساعتی از اون تماس نگذشته بود که کیان رو توی دانشگاه دیدم!!! باورم نمی شد. اما گفت کلاسش رو نمی ره و اومده دنبال من! خوب حس کردم راه حلهای بیتا جواب می ده و درنتیجه بیشتر از قبل به توصیه های بیتا عمل می کردم!
یه بار دیگه هم با کیان قرار داشتم که از دانشکده برم اکباتان دنبالش و با هم بریم خانه ما. اون روز بیتا رو هم با خودم بردم که ایستگاه تاکسی اکباتان برای ترمینال پیاده اش کنم. از آنجایی که تازه داشتم رانندگی می کردم خیلی آرام می رفتم و ۱۰ دقیقه ای دیر رسیدم. کیان کلافه سوار شد و برای اولین بار بیتا رو چند دقیقه ای دید که خود بودن بیتا هم به عصبانیتش بیشتر دامن زد. بعد از پیاده کردن بیتا شروع به غر زدن کرد و اینکه دیر کردی و علاف شدم و اگه تا چند دقیقه دیگه دیر می کردی می رفتم و ... من هم که به اینجا رسید گفتم اگه می خوای الان هم می تونی نیای! اون هم اصلا این رفتار رو از مارال همیشه عاشق و مظلوم انتظار نداشت. اما حاضر نبود کم بیاره و غرورش رو زیر پا بذاره. گفت نگه دار و اصلا پیاده می شم. من هم که لج بازیم گل کرده بود، نگه داشتم و اون پیاده شد! من هم گاز دادم و رفتم!!!!کاری که خودم هم از خودم انتظار نداشتم، چه برسه به کیان! این جوری یه آخر هفته رو که می تونستیم خیلی با هم خوش بگذرونیم از دست دادم...
توی این مدت توی دانشکده هم هر روز مشغول شیطنت و چشم چرانی و اسم گذاری برای پسرها بودیم. البته اون مواقع حسابی سخت گیری وجود داشت و جو وحشتناکی بود. ما بخاطر اینک توی بوفه قسمت کوچک بانوان نمی شستیم و بیرون توی حیاط چاییمون رو می خوردیم، توبیخ شدیم. چه برسه به اینکه می خواستیم با پسرها حرف بزنیم. توی اون دوران حتی دوتا از سال بالایی ها که زن و شوهر بودند و با هم توی خوابگاه متاهلین زندگی می کردند، اجازه صحبت با هم نداشتند و می گفتند صحبت شما با هم باعث تحریک بقیه دانشجوها می شه!!!!
یک روز ساعت بین کلاسهامون که بیکار بودیم با بیتا از دانشکده زدیم بیرون تا برای در کمدمون قفل بخریم. از اون جایی که مغازه کوچک و شلوغ بود من بیرون ایستادم و بیتا رفت توی مغازه. چند دقیقه ای نگذشته بود که دوتا از پسرهای سال بالایی دانشکده رو دیدم. یکی شون پسری بود که ۳ سال بالاتر از ما بود و بیتا برای قیافه و هیکل و تیپش می مرد و اسمش محمود بود، اون یکی رو هم اصلا نمی شناختم. از کنارم که رد شدند محمود گفت پس اون یکی تون کوش و پارک لاله منتظرتونیم!!!ذوق زده رفتم توی مغازه و بیتا رو به زور آوردم بیرون و ماجرا رو براش تعریف کردم. دنبالشون رفتیم تا پارک لاله. آنجا بیتا و محمود با هم حرف زدند و اون یکی اصلا خودش رو معرفی هم نکرد. فقط به من گفتند که یکی دیگه از بچه های اکیپشون هم از من خیلی خوشش میآد که متاسفانه امروز باهاشون نبود! نشونی هایی که دادند پسری بود که من خیلی ازش بدم می اومد و بهش می گفتیم پسر افغانیه. آخه قیافه اش عین افغانی ها بود! خلاصه اونجا بیتا و محمود قرار بعدی رو باهم گذاشتند برای چند روز بعد سینما عصر جدید. بیتا خیلی ذوق زده بود. اما نگران هم بود. می ترسید که تنهایی سر قرار بره. می ترسید سر کاری باشه. با اصرار تمام از من خواست که اون قرار رو باهاش برم. من هم می گفتم هم از سرخر بودن بدم می آد و هم اگه اون پسر افغانی رو با خودش بیاره چیکار کنم؟! اون روز با بیتا اومدیم خانه ما و من تلفنی قضیه رو برای کیان تعریف کردم. کیان هم حسابی شاکی شده بود که اصلا به چه حقی من رفتم و سینما رو که اصلا اجازه نمی ده من برم!!! من هم که اون موقع افتاده بودم روی دنده لج، تصمیم گرفتم حتما برم سینما!
۳ شنبه قرار سینما داشتیم. همون روز دفتر انجمن اسلامی دانشکده من رو احضار کرد. من اون زمان اصلا آرایش بلد نبودم و همیشه بدون آرایش بودم. مانتوی مشکی گشاد تا روی ساقِ پا می پوشیدم (اصلا چیز دیگه ای نبود!). من رو احضار کردند و تقریبا گریه ام رو در آوردند بخاطر اینکه کمی مقنعه ام عقب بود و مانتوی سفید کلاسهای عملیمون یه ذره تنگ! البته در واقع قضیه فقط گرفتن زهر چشم از بچه های ورودی ما بود و اینکه من تهرانی بودم! خلاصه که تهدیدم کردند که دفعه بعد اگه توی حیاط دانشکده و روی نیمکتهای حیاط چایی بخوریم به کمیته انظباطی دانشگاه معرفیم می کنند!!!
با اون حال و حس لجبازی شدید رفتیم سینما...دم سینما کلی خندیدیم و خودمون رو تصور می کردیم که الان یه ماشین از پسرهای دانشکده رد می شند و مسخره مون می کنند که قرار سرکاری بوده. یا اون افغانی رو تجسم می کردیم که با محمود اومده و من می پیچم در می رم....بالاخره اومدند. محمود با همون پسری که دفعه قبل توی پارک همراهش بود...
اون روز سرنوشت زندگی من رقم زده شد...
ادامه دارد...
پی نوشت1: من با خانواده کیان اصلا مشکلی ندارم. حتی با خواهرش. اون همه درد و دلهاش برای منه و کلی تنهایی با هم ارتباط داریم. اما این دلخوری های جزئی حتما به وجود می اد و اگه اینجا هم نگم به کیان انتقالش می دم و اون وقت معضل خواهد شد. پس قضیه رو جدی نگیرید لطفا. البته مسئله حال بدم هم بی تاثیر نبوده حتما.
پی نوشت 2: آخر هفته می ریم شمال. امیدوارم خوش بگذره.
جواب کامنتها رو هم دادم |