تبليغاتX
روزمرگی های مارال

ارتباط خانوادگی

آخر هفته خوبی نبود. یعنی کار هیجان انگیزی انجام ندادیم...همه اش برنامه خانوادگی بود!

۵ شنبه شب، با مامان و بابای من رفتیم بیرون. اول رفتیم خانه نوشون رو دیدیم (آخه دارند خانه عوض می کنند...)، بعد هم شام رفتیم رستوران زیتون توی خیابان ولیعصر (پشت SFC). راستش خیلی از غذاش خوشم نیومد. به نظر من اصلا نسبت به پولی که گرفت خوب نبود. اما خوب به مامان اینا که نگفتیم. آخه مهمون اونها بودیم، به مناسبت شیرینی خانه! بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم! خلاصه که حسابی بخور بخور بود...ارتباط کیان باهاشون خوبه. کیان اصولا آدم اجتماعیه و با همه راحت ارتباط برقرار می کنه (برعکس من!). وقتی توی مهمونی میره، یه ساعته با همه آشنا می شه و حرف می زنه. برعکس من که یبوست مزمن دارم و معمولا جز با آدمهایی که می شناسم حرفی نمی زنم و اصراری هم به آشنایی ندارم! البته طفلک از وقتی با من این ور اون ور می ره، این عادتش کمتر شده. چون من اصلا پایه اینطرف اونطرف مهمونی چرخیدن نیستم و تنها هم نمی خواد بذاردم. این یکی از تفاوتهای ماست که امیدوارم مشکل زا نباشه. البته اوایل دعوا زیاد سر این مسئله کردیم. که مثلا مهمونی با هم می رفتیم، جایی که من هیچکس رو نمی شناختم، بعد اون همش من رو تنها می ذاشت و با این و اون حرف می زد و شیطونی می کرد. من هم کلافه می شدم و گیر می دادم! (البته بعد از مهمونی و توی خانه ها!). اما بالاخره با هم کنار اومدیم. هم اون آروم تر شده تو مهمونی ها و هم من سعی می کنم باهاش همراه بشم موقع شیطنتهاش...اصلا چرا به این جا رسیدم؟! همین دیگه کیان اجتماعیه و با همه شوخی می کنه و سریع با همه راحت می شه من جمله مامان و بابای من! همین شیرینی خانه رو هم کیان باعث و بانیش بود یه جورایی. آخه وقتی خانه رو خریدند کیان زنگ زد و با مامانم حرف زد و تبریک گفت. بعد هم گفت شیرینیش رو کی می دین؟ اون موقع هم ساعت ۹.۵ شب بود و کلی اذیت کرد که همین الان بریم! البته بعد از شام و موقع حساب کردن، کلی تعارف کرد که شوخی بود و اجازه بدن حساب کنه و ...

جمعه رو هم با خانواده کیان گذروندیم. قرار بود برای پرو دوم لباسم برم که افتاد به جمعه و ناهار. خواهر بزرگ کیان و بچه هاش دیگه نیومدند و خودمون بودیم. حرف زدیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم کیان خوابید و منم با خواهرش و مامانش یه خرده حرف زدیم. لباسم رو هم پرو کردم. دستشون درد نکنه خیلی خوب شده...برای بعد از ظهر هم ما بلیط سینما گرفتیم (فیلم همخانه!!! یه وقت هوس نکنید برین ها، افتضاح بود!!! حالا کیان تهدید کرده دیگه با من سینما نمی آد!!!) و با مامان و خواهرش، ۴ تایی، رفتیم (باباش هیچوقت توی این مراسم تفریحی فرهنگی شرکت نمی کنه!). شبش همه شام بیرون خوردیم. یعنی جمعه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب با خانواده کیان بودیم! آدمهایی خوبی هستند ها. تا حالا هیچ برخورد بدی ازشون ندیدم. اما نمی دونم چرا دیگه آخر شب داشتم می ترکیدم! البته یه چیزی هست که دوباره توی اون دوران طلایی ماهانه ام! هستم. همه چی به نظرم بد بود. من هم کم تحمل و همه چی حساسم می کرد. چند تا تیکه که حسابی عصبیم کرده بود رو می گم: (خودتون ببینید چقدر بی منطق و مسخره اند!) مثلا کیان چند وقته شبها خوب نمی خوابه و با وجود خستگی زیاد دیر خوابش می بره و هر وقت هم که می خوابه کابوس می بینه. خیلی از شبها مجبور می شم بیدارش کنم. چون داره گریه می کنه! البته می دونیم که تا حد زیادی بخاطر استرس مراسم و فشارهای این مدت هست. حالا دیروز بعدازظهرم که خانه مامانش اینها خوابید، خیلی بد بیدار شد و باز هم سردرد داشت. دیگه به مامانش گفتیم بد می خوابه، طفلک چند تا توصیه برای رفع مشکل کرد که مثلا ویتامین بخوره و یا قرص آهن. من هم به هم برخورد که لابد منظورش اینه که من نمی تونم مراقب پسرشون باشم!!!! یا یه مورد دیگه، سر غذا از دستپخت پدرش تعریف کردم (خانه اونها آشپزی معمولا با پدرشه) و چاشنی ترشی غذا رو پرسیدم. پدرش خندید و جواب خاصی نداد و بعد بهم گفت حالا یه روز تمام این ریزه کاریها و چاشنی های غذام رو بهت می گم. منم حس کردم یعنی اینکه من خودم آشپزی بلد نیستم!!! طفلکی کیان سریع از دستپخت من تعریف کرد و گفت مارال هم خودش خیلی خوب غذا درست می کنه...البته در هیچ موردی به روی خودم نیاوردم و خوب و خوش بودم. اما همین به روی خودم نیاوردن ها حسابی ازم انرژی گرفت...به جز اینها دو تا مورد هم هست که واقعا اذیتم می کنه و نمی دونم باید چیکارش کنم. اول خواهر کوچیکه کیانه(قبلا هم در موردش توضیح دادم). من دائم حس می کنم این دختر به من حسودی می کنه و محبتهاش فقط بخاطر پوشوندن حسشه. آخه خیلی با کیان صمیمی بوده و وابسته به کیان. الان ۲۶ سالشه. اما ازدواج نکرده و مثل یه بچه می مونه. گاهی که کیان توی جمع تحویلم می گیره و بغلم می کنه، سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کنم. البته کیان به حد کافی اون رو هم تحویل می گیره ها. من هم تمام سعیم رو می کنم که توی جمع با اون توی یه جبهه باشم و سر به سر کیان بذاریم و اصولا همدست اون باشم. اما این کارها خیلی بهم فشار میاره. خیلی وقتها دلم می خواد توی جمع قربون صدقه کیان برم و توی بغلش آروم شم، بخصوص وقتهایی که توی این دوران هستم! اما جایی که با اونها هستیم سعی می کنم خودم رو کنترل کنم...مادرش هم اصولا زن خوب و مهربونیه. من هیچ بدی ازش ندیدم. اما من به یه چیزی خیلی حساسم. اصولا دوست ندارم دیگران توی عادتهای غذاییم و چاقیم نظر بدن! حالا مامان کیان هم خودش چاق بوده، اما با یه سری کارها و رعایتها خودش رو حسابی لاغر کرده. هر وقت ما رو می بینه سعی می کنه این کارهاش رو به من هم بگه و انتقال بده! می دونم از سر خیر خواهیه ها. اما اصلا رو نِروَم می ره این رفتار.  این شامل حال مادر و خواهر خودم هم می شه ها. اما خوب با اونها رو در بایستی ندارم و یه جوری بهشون می فهمونم که انقدر دخالت نکنید. اما به مادر کیان که نمی تونم چیزی بگم! این هم همش بهم فشار میاره دیگه! خلاصه که یه وقتهایی فکر می کنم کاش فقط خودمون دو تا بودیم و انقدر ارتباط با اطرافیان فشار نمی آورد! خوبیه کیان اینه که همیشه خودشه و جلوی کسی فیلم بازی نمی کنه. اما من نمی تونم خودم باشم. جلوی بزرگترها، همیشه سعی می کنم مودب و آروم باشم. فکر کنم بخاطر تربیتم و بچگی هام باشه...این توی حس بودن کلافه ام می کنه...البته شبش کیان خستگی رو از تنم در آورد. وقتی مامان و خواهرش رو رسوندیم، موقع برگشت بهم گفت مرسی که یه روز کامل رو با خانواده ام گذروندییعنی بدون اینکه چیزی بگم و حرکتی بکنم، خودش فهمید خسته شده ام...

مادربزرگ به لطف دعاهای شما و دوستهامون بهتر شده و از بیمارستان مرخص شده...البته هنوز هم دست به دعام.

حالا توی این گیر و دار نمی دونم چرا پ*ر*ی*د نمی شم؟! درد دارم، اعصاب مصاب هم ندارم ها، اما خبری نیست! حالا ما هی می خواهیم زودتر بیاد و تموم بشه، حالا این هی برای ما ناز می کنه!!! از یه طرف هم طبق معمول نگران می شیم که نکنه باز....(بلا به دور!)

کارها کلا طبق معمول و خوب پیش می ره...با مامان رفتیم و آخرین خریدمون رو هم کردیم. مامان برای هر دومون ساعت خرید. البته نه هیچ شباهتی به هم داره و نه حتی یه مارکه! این هم از شدت تفاهمِ من و کیانه دیگه! مثلا هم کیان نمی دونه که مامان و بابام براش چی می خوان بخرند. یعنی اول من و کیان رفتیم دیدیم و پسندیدیم، بعد من و مامان رفتیم خریدیم!...مامانِ کیان هم امروز زنگ زد به کیان و ازش خواست مادر و پدر شوهر خواهرش (چه نسبت مسخره ای! یعنی مادر و پدر شوهرِ خواهر شوهرم! اصلا یعنی مادر و پدر دامادشون!) هم سر مراسمِ عقد بیان که کیان مخالفت کرد. البته حق با کیانه. دایی های من هم خیلی دلشون می خواست بیان، اما اومدن اونها یعنی اومدن عموها و عمه های من و از اونطرف هم دایی ها و خاله های کیان! بعد دیگه نمی شه یه مراسم کوچیک. می شه یه عروسی مفصل! اگه مادر و پدر دامادشون هم قرار باشه بیان، همین می شه. مادر و پدر دامادِ ما هم می خوان بیان (تازه ارتباط خیلی خیلی نزدیکتر و بیشتره ها! اونها سال به سال عیدها فقط به هم سر می زنند، مامان و بابای من ماهی یه بار، بدون وجود خواهرم اینها، با هم هستند!). بعد هم اگه اونها باشند خانواده ها هم باید بیان و ... خلاصه خیلی زیاد و شلوغ می شه! از اونطرف هم مادرِ کیان گفته خوب آخه دو نفر که بیشتر نیستند و فکر کن مادر و پدر خودم هستند (آخه مادربزرگ و پدربزرگ کیان به علت بیماری هردوشون نمیان). اما کیان زیر بار نرفته و باز هم توضیح داده که حضور اون دو نفر باعث حضور خیلی های دیگه می شه! مامانش یه خرده دلخور شد. اما من هم فکر می کنم حق با کیانه و خوشحالم که مقاوت کرده. فرار هم هسته که من چیزی مثلا ندونم از این مسئله....

دیگه همین دیگه!

راستی من هنوز هم جواب کامنتها رو می دم ها! می خوانید اصلا؟ یا زحمت بی خودی می کشم؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 25 خرداد1387 ? موضوع: خانوادگی ?

گزارش وقایع 5

خوب بالاخره برنامه هامون دوباره ریخته شد و همه چی هم منظم شد. ۳۰ خرداد تاریخ عقد شد. صبحش می رم یه آرایشگاه و بعد با کیان می ریم عکاسی و چندتا عکس می گیریم. ساعت ۵ با محضر دار قرار گذاشتیم که بیاد خانه مامان و بابام، برای مراسم عقد. بعد هم برای شام می ریم رستوران باربد. کارهای سفره عقد رو هم چهارشنبه می ریم خانه مامان و بابام و انجامش می دیم. البته خودم دارم همه چی رو آماده می کنم و رفتم کوچه رفاهی و کلی خرید کردم. الان هم شبها می شینم توی خانه و نقل بسته بندی می کنم! خلاصه که کلی هنرمند شدم...عکس سفره عقدم رو براتون حتما می ذارم...

پنج شنبه ۶ تیر هم مهمونی مون شد. داریم دوستانمون رو دعوت می کنیم. حدود ۵۰ تا مهمون داریم!!! و تا حالا هم همه با استقبال گفتند میان! مهمونی توی خانه خودمونه. خانه خیلی بزرگ نیست و من نگران کمبود جا هستم. اما کیان می گه مهم نیست و خوش می گذره. یکی از دوستهای کیان که دی جی هست میاد و قراره بترکون باشهغذا ها رو هم بیشتر خودم درست می کنم. البته یکی از دوستهام کلی کطف کرده و قول داده سالاد الویه برام درست کنه. یه غذای برنجی رو هم شاید بابای کیان برامون درست کنه. آخه نمی خوام توی مهمونی همش توی آشپزخانه باشم و می خوام کارهای مربوط به خودم رو از قبل انجام بدم. البته اول می خواستیم بگیم مامان و بابا ها هم برای شام بیاند که فعلا بهم خورده. آخه مامان و بابای من همون تاریخ یه عروسی شمال دعوتند و می خواهند برند. اینجوری هم درست نیست که فقط خانواده کیان بیاند. از اون طرف هم اگه نباشند غذا درست کردنشون درست نیست...خلاصه نمی دونم چیکار کنم؟ (همین الان به ذهنم رسید که یه نوع غذا رو می تونم از بیرون بگیرم...)

تعطیلات خوش گذشت؟ ما با اینکه هیچ جا نرفتیم و تهران بودیم، خیلی کیف کردیم. انقدر هر دوتامون به استراحت احتیاج داشتیم که خدا می دونه. اول کلی فشار عصبی داشتیم و بعدش که همه چی درست شد، فشار و انجام کارهامون بود. خوب ما هم که هر دو از صبح سر کار بودیم، بعد هم هر روز غروب یه جای شهر دنبال خریدها و گذاشتن قرارهامون بودیم...خلاصه که به استراحت خیلی احتیاج داشتیم دیگه...این چند روز هم هی فیلم دیدیم و خوردیم و خوابیدیم و البته مهمون هم داشتیم...در کل تعطیلی خوبی بود. چقدر هم دیروز از خواب بیدار شدن سخت بود...

پی نوشت: با کمال تاثر و تاسف دیروز خبر فوت نویسنده عزیز و ... خدایا چی می تونم در موردش بگم؟ چرا انقدر عاشقانه این مرد رو دوست داشتم؟ عاشق تک تک نوشته هاش بودم. کتابهاش را با نهایت دقت می خواندم. انگار کتاب درسی باشه که بخوام ازش امتحان بدم. همه کتابهایی که ازش دارم زیر جملات خارق العاده اش خط کشی شده. برام یه اسطوره بود. نوشته ها و عقایدش برام وحی منزل بود. عاشق زندگیش بودم. کوهنوردی، ایران گردی،...عاشق ایران بود و از نظر من عاشق همسر و زندگیش...یکی از آرزوهام ملاقاتش از نزدیک بود...شنیده بودم که یه زمانی یک روز در هفته در خانه اش به روی همه باز بود و یک سری از جوانها اونجا می رفتند و بحث و گفتگو داشتند. اما من وقتی خبردار شدم که این عزیز بیمار بود و در صندلی چرخدار روزگارش رو می گذروند...دیروز وقتی مادرم بهم گفت از ته دل اشک ریختم و همین الان هم که دارم اینها رو می نویسم توی چشمهام اشک نشسته...نادر ابراهیمی عزیز برای مرگت واقعا متاسفم...اما خوشحالم که آثارت توی این دنیا باقی مونده و می مونه...یک عاشقانه آرام، دوره هفت جلدی آتش بودن دود، بار دیگر شهری که دوستش داشتم، ابن مشاغل و ابو مشاغلت و .... خدایا روح این بزرگوار رو قرین آرامش بفرما...برای همسرش هم آرزوی صبر دارم...(الان فهمیدم فروردینی هم بوده...شاید برای همین باهاش همزاد پنداری داشتم. متولد ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ بوده)

بعدا نوشت: حال مادر بزرگ کیان خیلی بده. البته الان ۵-۶ ماهی می شه که حالش خراب شده. اما مثل اینکه امروز دکترها هم گفتند زیاد زنده نمی مونه دیگه....خدایا به این زودی ها نبرش لطفا!بذار مراسم بالاخره انجام بشه لطفا...برامون دعا کنید

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 20 خرداد1387 ? موضوع: ازدواج ?

دهه مبارک!!!!

من از اسلام و هر چی که مربوط به اونه متنفرم!!! آخه یعنی که چی یه نفر هزار و چهار صد سال پیش مرده، بعد نه تنها براش عذاداری می کنند، بلکه دهه عذاداری هم دارند! چون بین علمای احمق اتفاق نظر وجود نداره که کِی مرده!!! آخه به من چه؟

فعلا که توی مراسم ما .... (اینم سانسور بخاطر گل روی فریدا خانم) شده. چون دهه فاطمیه است! همه برنامه هامون ریخته به هم...اعصاب معصاب هم ندارم!

بعد هم اول صبحی رفتم سایت دختر ننه دریا و کامنتهایی رو که برای پستِ نظر خواهی اش گذاشته بودند، خواندم. وای که چقدر مزخرف نوشته بودند! همیشه فکر می کردم جوانهای مملکت ما عقلشون بیشتر شده و خیلی کمتر از ما درگیر سنتهای عقب مانده هستند. اما الان می بینم که اصلا هم اینجوری نیست و هنوز هم کلی آدم داریم که توی همون سنتها و عرفهای احمقانه ما دست و پا می زنند و تازه خیلی هم راضی هستند و ازش دفاع می کنند...اه که داره حالم به هم می خوره...

پی نوشت: آقا یا خانم باران عشق: من به حوصله خواننده هام احترام نمی ذارم. من برای دل خودم دارم می نویسم و اگه طولانی می نویسم برای اینه که حرف برای گفتن دارم. فکر کنم به جای خواستن از من که کوتاه تر بنویسم، یه راه ساده تری هم وجود داشته باشه. اونم اینه که تو اینجا رو نخوانی!!! فکر نمی کنم کسی مجبورت کرده باشه. شاید هم اومدم به زور یقه ات رو چسبیدم که جان من بیا به من هم سر بزن!!!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 11 خرداد1387 ? موضوع: ?

گزارش وقایع 4

جمعه از صبح استرس داشتیم. هم من و هم کیان. فقط سعی کردیم زمان رو بگذرونیم. ساعت ۴ قرار بود مادر و پدر کیان بیان خانه مامان و بابای من. حدود ظهر مامانم زنگ زد و یادآوری کرد که من با مهمونها نرسم و زودتر بیام!!!! نمی دونم مامان من فکر می کنه من چقدر خرم؟! بهش اطمینان دادم که کیان با مادرو پدرش میاد و من زودتر...البته بهش حق می دادم، اون هم حسابی استرس داشت...ساعت ۳ با کیان رفتیم و شیرینی خریدیم و من رو گذاشت خانه مامان و بابام. رفتم و برای پذیرایی خانه رو آماده کردم. راس ساعت ۴ زنگ زدند! مامان از سرساعتی تعجب کرده بود. اما من یادآوری کردم که کیان همیشه همینجوره...قبل از اینکه برسند مامانم از من پرسید مادر کیان چادر سرش می کنه؟!!! (نمی خوام به خانمهایی که معتقدند و چادر می پوشند بی احترامی کنم، اما برای خانواده گبرِ من این یک عیب و تفاوت عمده محسوب می شه!) بهش اطمینان دادم که نه و حتی نماز هم نمی خوانند! (که این هم در خانواده ما حُسنه!)...مادر و پدرش اومدند و خیلی با من صمیمانه برخورد کردند. اول جو یه مقدار سنگین بود. اما بعد از یک ربعی جو آرومتر و صمیمانه تر شد. پدرهامون با هم راحتتر ارتباط برقرار کردند و مشغول صحبت عمومی شدند. مادرها هم گاهگاهی در بحث شرکت می کردند. بالاخره پدر کیان صحبت اصلی رو شروع کرد و گفت گلدون خانه شون چند تا شاخه گل داره، اما جای یه شاخه گل ناز توش خالیه که اومده اند اگه بابام اجازه بدند این شاخه گل رو هم ببرند کنار بقیه و یه دست گل خوب بسازند و بیارند زیر پای مامان و بابای من بذارند!!! خلاصه که کلی تعارف تیکه پاره کردند و از من تعریف کردند که مهرم به دلشون نشسته و همیشه آرزوی چنین عروسی رو داشتند...بعد هم بحث به بچگیهامون و تلاش خانواده هامون برای بهم زدن این رابطه کشیده شد که البته هیچوقت موفقیت آمیز نبوده...(آخه توی بچگیهامون مادر من رفت دم خانه اونها و با مامانش دعوا کرد، شدید!) و خوشبختانه هر دو طرف گفتند اصلا همدیگر رو یادشون نیست و هر چی بوده مال گذشته هاست. مامانم گفت اونروز خواهر بزرگتر کیان که اون موقع ۲۰ ساله بوده و خیلی هم با کیان صمیمی بوده، گفته این دو تا رو از هم جدا نکنید. خیلی همدیگر رو دوست دارند! اما الان همه مون موافق بودیم که بهترین اتفاق این بود که اون موقع از هم جدا بشیم و الان با یه کوله بار تجربه کنار هم قرار بگیریم و زندگیمون رو شروع کنیم...مامانش هم آخرش خواهش کرد که هفته دیگه با بچه هاشون بیایند که مامان اصرار کرد شام بیان و قرار برای جمعه هفته بعد شد...بعد هم دوطرف رفتند بالای منبر و ما رو نصیحت کردند و توی صحبتهاشون هی بهم نان قرض می دادند و بابای من می گفت همون جوری که آقای... (بابای کیان) گفتند فلان و بابای اون هم می گفت همونجوری که آقای...(بابای من)گفتند بهمان...آخر هم کیان گفت اگه اجازه بدید ما هم حرفمون رو بزنیم و حرفش رو با عذرخواهی شروع کرد که ما خواستیم مزاحم کسی نشیم و به همین دلیل همه کارهامون رو دو تایی کردیم و ببخشید که نظر کسی رو در مورد خریدهامون نخواستیم (وای که چه زبونی داره این کیان! من رو هم با همین زبون خر کرده دیگه). بعد هم گزارش کار داد که ما همه خریدهامون انجام شده و می خواهیم اگه همه موافق باشند ۲۳ خرداد مراسم عقد داشته باشیم...همه موافقت کردند و مادرم هم دوباره خواست که توی خانه خودشون مراسم برگزار بشه و گفت که از محضر رفتن خاطره خوبی نداره (ازدواج قبلیم رو توی محضر انجام دادیم...) و دوست نداره که مامان اون هم تایید کرد و قرار شد همون تعداد که قرار بود، یعنی فقط بستگان درجه یک دو طرف باشند و شب هم شام طبق برنامه ما بریم بیرون...هفته بعدش هم یه مهمونی توی خانه خودمون انجام بشه و دوستانمون باشند و خانواده ها اگه دوست داشتند سر شام بیان...موقع رفتن هم مامان جلوی همه از کیان پرسید تو هم می ری؟ کیان هم از من پرسید که برنامه ام چیه و من هم گفتم به مامان یه کمکی می کنم و بعد میام که مامان به کیان گفت پس تو هم بمون که کیان با خانواده اش رفت تا دم ماشین و برگشت.(یعنی دیگه رسما عنوان شد که با همیم دیگه!) یک ساعتی هم دوتایی موندیم و بعد اومدیم خانه...تازه از اونجا که بیرون اومدیم استرس من خودش رو نشون داد! حالت تهوع گرفته بودم و طپش قلب شدید...حوصله خانه موندن نداشتیم. به همین دلیل پیاده رفتیم تا رستوران اسکان و دو تایی برای خودمون جشن گرفتیم...

خریدهامون انجام شده و قرار هامون هم داریم می ذاریم. خوب تاریخ هم که دیگه معلوم شده تقریبا...مثل اینکه گزارش وقایع من هم داره به اتمام می رسه...

اوضاع من و کیان هم عالیه و فقط یه مقدار توی بهت و ناباوری هستیم هنوز...خدایا شکرت...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 5 خرداد1387 ? موضوع: ازدواج ?

آمار وبلاگ

دوشنبه ۳۰ اردیبهشت آمار اینجا بیشترین مقدار خودش رو داشت، ۱۳۶ نفر!!! این رو نوشتم که یادم باشه...

یه زمانی می گفتم آمار وبلاگم برایم مهم نیست و برای دل خودم می نویسم. هنوز هم همین رو می گم. اما نمی دونم چرا وقتی آمارم به نود و خرده ای رسید یه هویی برام مهم شد که آمارم بره بالای ۱۰۰تا! حالا رفته اما به نظرم اصلا اتفاق خاصی نبود و به جز یه ذوق کوچولو هیچی نشد...

راستش یه روزی فکر می کردم باید پست خیلی خاصی بنویسم که آمارم بالا بره. توی وبلاگ قبلیم بیشترین آمار و کامنت رو وقتی داشتم که یه پست عالی گذاشته بودم و به نظرم ارزشش رو داشت. اما حالا...هیچ چیز خاصی نبود! چرا پس انقدر آمار بالا بود؟!...پس بهم ثابت شد که آمار بالا به معنای خوب نوشتن نیست...حالا با اطمینان بیشتر می گم و می نویسم که آمارم برام مهم نیست!!!

۱- پست مزخرفی شده؟ می دونم! اما یه هویی دلم خواست بنویسم خوب!!! اصلا مگه نمی گم آمار برام مهم نیست؟ پس دلم خواسته مزخرف بنویسم، چیه؟ اعتراضی هست؟

۲- ۱۰۰ تا آمار کم و معمولیه؟؟؟ خوب این رو هم می دونم. اما من که ادعای بهترین وبلاگ رو ندارم! برای من جذاب بود خوب! اصلا چی می گید؟؟؟

۳- چیه؟؟؟ خیلی تابلوه که تعادل هورمونیم به هم خورده؟؟؟ نه خیر اصلا هم ربطی نداره!

۴- زندگی داره به تند ترین شکل ممکن می گذره...دلم سکون و آرامش می خواد...یه جای ساکت و خلوت...بدون دغدغه کار و مراسم و خانواده و ...وای که چقدر من و کیان به یه مسافرت آروم احتیاج داریم!!!

۵- خدای من همه چی خوبه...مرسی و ممنون و شکر گزارم...اما...نمی شه یه فکری هم برای کار کیان بکنی؟ فردای روزی که برای صیغه محرمیت رفتیم، کار کیان درست شد...می شه یعنی بعد از عقد این یکی رو هم درست کنی؟ نمی بینی ظرفیتش پر شده دیگه؟ شاید هم من اشتباه می کنم و هنوز ظرفیت داره که تمومش نمی کنی...

۶- آخر هفته قرار شده مادر و پدر کیان بیان خانه مامان و بابای من...اصلا اعصاب استرسش رو ندارم...ضمنا مامان خواسته عقد توی خانه خودشون انجام بشه به جای محضر...پیشنهادی که با استقبال روبرو شد...

۷- مرسی عزیزم...از پیشرفتت و تغییراتت ممنونم...باز هم خدایا شکرت...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد1387 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com