دوشنبه ۳۰ اردیبهشت آمار اینجا بیشترین مقدار خودش رو داشت، ۱۳۶ نفر!!! این رو نوشتم که یادم باشه...
یه زمانی می گفتم آمار وبلاگم برایم مهم نیست و برای دل خودم می نویسم. هنوز هم همین رو می گم. اما نمی دونم چرا وقتی آمارم به نود و خرده ای رسید یه هویی برام مهم شد که آمارم بره بالای ۱۰۰تا! حالا رفته اما به نظرم اصلا اتفاق خاصی نبود و به جز یه ذوق کوچولو هیچی نشد...
راستش یه روزی فکر می کردم باید پست خیلی خاصی بنویسم که آمارم بالا بره. توی وبلاگ قبلیم بیشترین آمار و کامنت رو وقتی داشتم که یه پست عالی گذاشته بودم و به نظرم ارزشش رو داشت. اما حالا...هیچ چیز خاصی نبود! چرا پس انقدر آمار بالا بود؟!...پس بهم ثابت شد که آمار بالا به معنای خوب نوشتن نیست...حالا با اطمینان بیشتر می گم و می نویسم که آمارم برام مهم نیست!!!
۱- پست مزخرفی شده؟ می دونم! اما یه هویی دلم خواست بنویسم خوب!!! اصلا مگه نمی گم آمار برام مهم نیست؟ پس دلم خواسته مزخرف بنویسم، چیه؟ اعتراضی هست؟
۲- ۱۰۰ تا آمار کم و معمولیه؟؟؟ خوب این رو هم می دونم. اما من که ادعای بهترین وبلاگ رو ندارم! برای من جذاب بود خوب! اصلا چی می گید؟؟؟
۳- چیه؟؟؟ خیلی تابلوه که تعادل هورمونیم به هم خورده؟؟؟ نه خیر اصلا هم ربطی نداره!
۴- زندگی داره به تند ترین شکل ممکن می گذره...دلم سکون و آرامش می خواد...یه جای ساکت و خلوت...بدون دغدغه کار و مراسم و خانواده و ...وای که چقدر من و کیان به یه مسافرت آروم احتیاج داریم!!!
۵- خدای من همه چی خوبه...مرسی و ممنون و شکر گزارم...اما...نمی شه یه فکری هم برای کار کیان بکنی؟ فردای روزی که برای صیغه محرمیت رفتیم، کار کیان درست شد...می شه یعنی بعد از عقد این یکی رو هم درست کنی؟ نمی بینی ظرفیتش پر شده دیگه؟ شاید هم من اشتباه می کنم و هنوز ظرفیت داره که تمومش نمی کنی...
۶- آخر هفته قرار شده مادر و پدر کیان بیان خانه مامان و بابای من...اصلا اعصاب استرسش رو ندارم...ضمنا مامان خواسته عقد توی خانه خودشون انجام بشه به جای محضر...پیشنهادی که با استقبال روبرو شد...
۷- مرسی عزیزم...از پیشرفتت و تغییراتت ممنونم...باز هم خدایا شکرت... |