| خوب با پدرم صحبت کردم...
توی هفته گذشته هیچ شبی نتونستم بخوابم. انقدر که عصبی و دل نگران بودم. کیان هم داغون شده بود. بالاخره تصمیم گرفتم زودتر برم و حرفهام رو بزنم. ۲شنبه (۹اردیبهشت)! از اول صبح حالم رو نمی فهمیدم. البته تمام سعیم رو می کردم بهش فکر نکنم و من چقدر توی اینکار استادم...سرم رو با کار حسابی مشغول کرده بودم...اما دیگه وقتی ساعت ۵ شد، فهمیدم دیگه وقتش رسیده. تلفن زدم و به مامان گفتم شب میام خانه تون...نمی تونید تصور کنید با چه حالی رفتم و چه دل شوره ای داشتم...با اینکه تمام مدت سعی می کردم مثبت فکر کنم و نگرانی را از خودم دور کنم، اما نمی شد.
وارد خانه شون که شدم، می شد سنگینی فضا رو حس کرد. اول سعی کردم خودم رو آرام کنم و از در و دیوار حرف زدم . حال و احوال معمولی کردم. اما بعد از چند دقیقه بابا تلویزیون رو خاموش کرد و با اینکار انتظارش رو نشون داد! من هم شروع کردم.
گفتم مامان حتما بهتون گفته که من در چه مورد می خوام حرف بزنم.
گفت یه چیزهایی ازش شنیده.
من هم گفتم می دونم که از شرایط زندگیم و روابطم اطلاع دارید. کیان از من خواسته باهاش ازدواج کنم. خیلی وقته. اما من منتظر بودم تا زمانی از جداییم بگذره و یه چیزهایی هم توی ارتباطم به خودم ثابت بشه، که این اتفاقها افتاده و می خوام اینکار رو بکنم. گفتم الان مطمئنم که در کنار کیان آرومم و هیچ جای دیگه و پیش هیچکس دیگه ای این آرامش رو نخواهم داشت.
اون شروع کرد حرف زدن. از جامعه شروع کرد و اینکه توی این جامعه سنتی سعی کردند روشنفکر باشند و زندگی مدرن و پیشرفته رو از غربی ها یاد بگیرند. اما نه تنها اون رو نتونستند انجام بدهند، بلکه راه رفتن خودشون هم یادشون رفت! از این گفت که ازدواجهای خیابانی هیچکدام موفق نمی شوند و ازدواج قبلیم هم با تمام مشخصات و شکل ازدواجم مخالف بود. اما چون من می خواستم هیچی نگفتند (البته اون موقع تقریبا اصلا مخالفتی ابراز نشد. مامانم بعد از جدا شدنم بهم گفت که چون مطمئن بودند من هر کاری بخوام می کنم مخالفت نکردند!!!) و با همه شرایط کنار اومدند...گفت چندین بار از زبون خودم شنیده که من حرفهاش رو نمی فهمم و اون هم من رو درک نمی کنه. گفت همه زندگیش با منطق حرکت کرده و هیچوقت با احساسش و از سر هوسش حرکتی نکرده (چه زندگی وحشتناکی!!!برای من که کابوسه!!!)، اما من بارها هم ثابت کردم و هم گفتم که با احساساتم زندگی می کنم! (این رو هم راست گفت، چون واقعا زندگی بدون احساس به نظرم مسخره است!) گفت حالا اصلا نمی دونم از ما چی می خوای. چون اجازه گرفتن توی سن و سال تو و با شرایط تو منطقی نیست. اما چرا اومدی اینجا و از ما چی می خوای؟
گفتم که توی ازدواج قبلیم شما خیلی به من کمک کردید و همه کار رو برام کردید (عروسی رو پدرم گرفت، خانه گرفت و ...)، ایندفعه هیچی ازتون نمی خوام. جز اینکه دعای خیرتون پشت سرم باشه و مثل همیشه کنارم باشید.
پدرم گفت که دعای خیر همه پدر و مادرها پشت سر بچه هاشون هست. اگه حتی بگن هم عاقشون می کنند هم دروغ می گن. از این مطمئن باش. اما...
از این اما همه چی شروع شد. ایراداتش که شاید هم درست بوده باشه و یک زمانی نگرانی های ذهنی من هم بوده، شروع شد. بودن اینکه من بتونم جوابی بدم. در مورد همه حرفهاش فقط می گفتم من مطمئنم و امتحانش کردم! من نمی تونستم به پدرم بگم که من و کیان دو ساله زیر یک سقف زندگی کردیم و این چیزهایی که می گی امتحانش رو پس داده. نمی تونستم بگم خانواده اش رو خیلی خوب دیدم و می شناسم...همه حرفهاش رو نمی تونم بگم. چون همون طوری که قبلا هم گفته بودم یه سری مسائل رو در مورد کیان نمی خوام و نمی تونم اینجا بنویسم. مسائل شخصیشه و مطمئنا دوست نداره همه اینجا بخوانند...اما یکی از ایراداتش این بود که توی زندگی قبلیم با کیان ارتباط داشتم و اون شاهد خیلی از چیزها بود. فردا که با هم زندگی می کنیم یا دعوامون بشه این رو میزنه توی سر من! خوب این بزرگترین دل نگرانی خودم هم بود. اما توی این چند وقت کاملا بهم ثابت شد. با حرفهایی که با هم زدیم و با بحثهایی که با بقیه کرده بود و من شاهدش بودم و حتی با دعواهایی که با هم کردیم...می گفت خانواده اون هم حتما ناراضی هستند. چون من مطلقه هستم. گفتم هیچ برخورد بدی نکردند. با اینکه من نگران این مسئله بودم. اما پدرم می گفت حتما از ترس پسرشون بوده که مخالفت نکردند. حتما بعد که بریم سر خانه زندگیمون مخالفتها شروع می شه و متلک می گن و ... پرسید برخوردشون اصلا چی بود؟ گفتم مادرش خیلی خوب بود و بعد از اینکه کیان بهش گفته بود به من زنگ زد و تلفنی گفت که خیلی خوشحاله و ازم عذرخواهی کرد که چندین سال قبل سعی در جداییمون کرده و اینکه این حتما خواست خدا بوده که ما با هم باشیم و چون ما هم این رو می خواهیم، اون هم خوشحاله! پدرش هم خیلی خوب برخورد کرده بود و فقط گفته بود که توی خانواده شون موضوع جداییم مطرح نشه که کسی حرفی نزنه. بابا گفت خوب پس این نشون می ده که براشون جداییم مهمه. گفتم این از نظر خودم نکته مثبت بوده. چون گفته برای اینکه خاله ای عمویی کسی حرفی نزنه که مارال ناراحت بشه، بهتره کسی چیزی ندونه! گفتم من هم در مورد یکسری از ایرادات کیان نمی خوام کسی توی خانواده ام ازشون باخبر باشه. چون نمی خوام بهش توهین کنند. اما بابا کوتاه نمی اومد و حرفم رو قبول نکرد...می گفت اصلا می تونم با اونها رفت و آمد کنم. می گفتم آره و مشکلی ندارم! ازم پرسید دارم بهش ترحم می کنم؟ دلم براش می سوزه که می خوام باهاش ازدواج کنم؟؟؟ گفتم کیان رو ندیدی. اصلا آدمی نیست که ترحم پذیر باشه. اصلا ببینیدش نمی خواین بهش ترحم کنید. بلکه ازش نیرو می گیرید!!! من دوستش دارم! با هیچ کس دیگه ای هم نمی تونم زندگی کنم. کما اینکه اینکار رو یکبار کردم و به جدایی رسید! گفت می خوایم چیکار کنیم؟ و من گفتم عروسی نمی خوام بگیرم و محضر می خوایم بریم.
مامانم اما برخلاف انتظارم برخوردش خیلی بهتر بود. وقتی بابا رفته بود دستشویی، ازم پرسید که شما واقعا با هم زندگی کردید؟ گفتم آره! بعد از این، سوالاتش منطقی تر شده بود... از لحاظ مالی چه طوریه؟ خسیس نیست؟ من و تویی نداره؟ و کلی از این حرفها که جوابهام قانع کننده بود.
مامانم گفت با وجود اینکه من کاملا ناراضی هستم، اما این حرفها بین خودمون بمونه و سر عقد مارال رو تنها نذاریم و حرمتش رو جلوی اونها نگه داریم. می خوام توی مراسم، هر چی که هست، باشیم.
اما باز هم بابا کوتاه نیومد. گفت دفعه قبل هیچی نگفتم و با جداییت خیلی به من فشار اومد. اینبار با جداییت نمی تونم طاقت بیارم و اگه تا اون موقع نمرده باشم، حتما می میرم!!! گفت من که وضعیت خودم رو می دونم و خیلی زنده نخواهم بود(با این حرفهاش بدجوری دلم رو سوزوند)... ایندفعه نمی خوام مهر تایید روی کارت بذارم. ایندفعه اگه مشکلی پیش بیاد زبونم درازه که من که راضی نبودم و می تونم ازت حمایت کنم!!! با این حرفهاش خیلی بهم فشار آورد. خیلی زیاد... گفت که اون اصلا نمیاد و حاضر نیست نه کسی خانه اش بره خواستگاری و نه سر عقد بیاد!!! به مامانم گفت تو اگه می خوای برو، اما من نمیام...فقط آرزو می کنم خوشبخت بشی و زمان بهم ثابت کنه اشتباه کردم. اون وقت تو می تونی ارتباط رو درست کنی!
حرف دیگه فایده ای نداشت. فقط گفتم مرسی که به حرفهام گوش دادید و خوشحال می شم اگه توی مراسمم باشید و خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دم در مامان آروم ازم پرسید الان تاریخ عقد مشخص کردید؟ گفتم نه هنوز و اون ازم خواست چند وقتی صبر کنم تا شاید بتونه پدرم رو راضی کنه.
مصیبت من تازه شروع شد. برگشتم خانه و همه حرفها رو به کیان گفتم. اون هم عصبی شد و گفت همین فردا بریم عقد کنیم. گفت برای هیچکس صبر نمی کنه. گفت حتی اگه مادرم هم پدرم رو راضی کنه که سر عقد بیاد، فایده ای نداره! نمی تونه به پدرش بگه بفرمایید این آدرس محضر، بیاین و خانواده مارال رو هم همون جا می بینید! گفت این بی حرمتی به پدرشه. گفت حاضر نیست پدرش رو توی همچین شرایطی قرار بده که پدر من بیاد و ناراضی یه گوشه محضر وایسه و بی محلی یا کم محلی به اونها بکنه! (البته این رو حق داره...این شکلی خیلی مسخره می شه که خانواده هامون توی محضر برای اولین بار روبرو بشند!) گفت برای اینکه من هم خیلی بهم فشار نیاد، به پدر و مادرش هم می گه نیان سر عقد!!! من هم هرچی گریه و زاری کردم و گفتم صبر کنه تا شاید همه چی درست شد، حاضر نشد و بیشتر عصبانی شد که من خانواده ام رو ترجیح می دم و اصلا حاضر نیستم بدون رضایت اونها با کیان ازدواج کنم و پشیمون شدم!!! بهش خیلی برخورد که حتی پدرم نخواسته ببیندش...بهش حق می دم. پدرم با همه ادعایش برای منطقی بودن پیش داوری کرد. اون حتی اگه کیان رو توی خیابان هم ببینه نمی شناسه!!!
خلاصه که دعوای حسابی کردیم و بعد از مدتها با قهر خوابیدیم. صبحم ازم خواست که حتما به مادرم زنگ بزنم و ازش بخوام پدرم رو راضی نکنه! خودش هم با خانواده اش تماس گرفت و همه چی رو بهشون گفت و ازشون خواسته سر عقد نیاند. اونها هم هر چی بهش گفتند صبر کنه تا اوضاع درست بشه، کوتاه نیومده...من هم با مادرم دوباره حرف زدم و بهش گفتم تصمیم گرفتیم هیچکس نیاد و خودمون دو تایی بریم محضر! مادرم هم هر چی گفت که عجله و لجبازی نکنید، فایده نداشت. بهش گفتم از نظر من حتی اگه بابا بیاد سر عقد، مسخره است که اولین بار اونجا هم رو ببینند! مامان هم پرسید مگه برنامه دیگه ای داشتین که جواب دادم حالا نه خواستگاری که بیان اونجا، حداقل توی خانه خودمون دوتا خانواده بیان و قبلش با هم آشنا بشند...
دیروز البته هر دو آرومتر شدیم و با هم آشتی کردیم. من قرار محضر با خریدار سیناد داشتم و بالاخره ماشین رو کاملا فروختم و شب هم به مناسبت شیرینی ماشین شام رفتیم بیرون.
فعلا فقط تونستم راضیش کنم که یه خرده صبر کنه تا آرومتر بشیم و حداقل خودمون سر عقد شاد باشیم و سر فرصت و با دل خوش خریدهامون رو برای عقد بکنیم...اون هم راضی شده.
من هم فقط دعا می کنم تا اون موقع فرجی بشه و همه چی درست بشه...امیدوارم حرفی که به مامان زدم باعث بشه کار خودش رو بکنه و پیشنهاد توی خانه ما رو قبول کنند... نمی دونم دیگه چیکار می شه کرد...شاید هم آخرش مجبور شیم دوتایی بریم محضر... |