تبليغاتX
روزمرگی های مارال

................

۱- با مامان و بابا همه چی داره خوب پیش میره. بعد از اون روز که دوتایی رفته بودیم خانه شون با مامان تلفنی حرف زدم و نظرش رو پرسیدم. می گفت خیلی راضی بودند و اصلا تمام ذهنیتشون اشتباه بوده. ۱ شنبه هم من و کیان برای خرید حلقه رفته بودیم و من از مامان خواستم چون دیر میایم خانه، بره سراغ سگم و ببردش خانه خودشون تا شب برم دنبالش. شب هم من و کیان از بیرون غذا گرفتیم و رفتیم خانه شون و با هم شام خوردیم. شب جمعه هم ۴ تایی شام رفتیم بیرون که باز هم با ترفندهای کیان، خودش حساب کرد. به من که خیلی حال داد و ظاهرا اوضاع خوب خوب داره پیش می ره...

۲- همه چی داره خوب خوب پیش می ره. من و کیان شدیدا مشغول خریدهامون هستیم. همه کارها رو هم دوتایی داریم می کنیم. حلقه خریدیم، یه سرویس کیان برام گرفت، آینه و شمعدان گرفتیم (مرصع کاریه)، من مانتو و کفش روشن گرفتم، دیروز هم برای کیان کت و شلوار و ملزوماتش رو خریدیم. هر روز هم میایم خانه و برای خودمون عین عقده ای ها اسفند دود می کنیم. البته اصولا کیان این کار رو می کنه. دیروز که کت و شلوارش رو خرید، مجبورش کردم بیاد خانه و بپوشه و من براش اسفند دود کردم. اما چه اسفند دود کردنی! جاتون خالی اسفند رو سوزوندم و همه خانه رو دود برداشت!!!کارهامون خیلی زودتر از اون چه فکر می کردیم داره تموم می شه. به احتمال زیاد آخر خرداد عروسی می کنیم. برنامه مون هم اینه که اون روز با خانواده درجه اول بریم محضر و شامش هم بریم یکی از رستورانهای سنتی که برنامه موسیقی دارند. فعلا باربد، توی خیابان سئول، رو انتخاب کردیم. (تا حالا خودمون نرفتیم. اما تعریفش رو زیاد شنیدیم و از محیطش هم خوشمون اومد. شما چیزی می دونید در موردش و یا پیشنهادی دارین؟). هفته بعدش هم یه مهمونی بزن و برقصی تو خانه خودمون بگیریم با جمع دوستامون فقط. البته همین می شه ۵۰-۶۰ نفر!!! امیدوارم جا بشن خانمون! برای اون شب مهمونی هم من یه لباس شب سفید بپوشم که مامان کیان زحمت دوختنش رو بکشه. و البته یه آتیه عکاسی هم بریم که چند تا عکس با همون لباس با هم بگیریم. عکاسی رو هم هنوز انتخاب نکردیم البته. چند تایی شماره تلفن از دوستهامون که تازه عروسی کردند گرفتیم که حالا باید بریم و ببینیم از کدوم خوشمون میاد. یکیش عکاسی هتل هماست و یکی هم مالنی. شما پیشنهاد خاصی ندارید؟ و یا یه عکاسی خوب کم ناز و ادا سراغ ندارید؟ خلاصه که شدیدا مشغول این برنامه ها هستیم. آهان، داشت یادم می رفت! یه کار دیگه هم دارم. من می خوام برای کیان یه کادو بگیریم برای سر عقد. یه ماه قبل سر تولدش یه ساعت براش گرفتم. حالا می گه ساعت دیگه نمی خواد! خوب حالا چه چیز دیگه ای می شه گرفت؟ هنوز نمی دونم این رو چیکار کنم...

۳- هفته پیش یه فیلم محشر دیدم. Note Book! البته شاید از نظر خیلی ها یه فیلم رومانتیک معمولی باشه، اما برای من انگار زندگیم بوده. خیلی خیلی زیاد شباهت با زندگی من و کیان داشت. حتی خیلی از دیالوگها برام کاملا تکراری بود!!! نمی دونید دیدنش چه حس خوبی داشت....

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم توی همون کامنتدونی ملاحظه فرمایید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 28 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع 3

خوب حالا اینجا چی می شه گفت؟؟؟؟

 

لی لی لی لی.......مارال خانم دیگه داره عروس می شه...........لی لی لی لی

خوب حالا مشروح اخبار:

جمعه حدود ساعت ۵ و ۶ قرار گذاشتیم که بریم خانه مامان و بابام. بعد از ظهر با کیان رفتیم و یه سبد گل گنده خریدیم. من قبل از اینکه این مخالفتها پیش بیاد، به کیان گفته بودم گل جزء نکات مهم از نظر خانواده امه و باید یه گل خوب بخریم. طفلک فکر کرده بود باید یه سبد گل ۲۰۰۰۰۰ تومانی بخره! اما وقتی با هم رفتیم گل فروشی و من سبد رو انتخاب کردم باورش نمی شد. آخه منظور من فقط این بود که هم خوشگل و خاص باشه و هم دیگه ۵-۶ تومانی نباشه...خلاصه که یه سبد گل پر از رز قرمز با یه سبد خیلی ناز خریدیم، ۳۵۰۰۰ تومان...کیان اصولا اسپرت می پوشه و شلوار جین و کتانی پوشه. اما با اینها که نمی شد رفت خواستگاری! خلاصه که یه شلوار مخمل کبریتی خوشگل با یه پیرهن مردونه و کفش مردونه پوشید و رفتیم...اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. نمی دونستم چی پیش میاد و حسابی می ترسیدم. اما سعی می کردم به هیچی فکر نکنم. حتی در مورد اینکه چی بگیم و دیالوگها چی میتونه باشه، فکر نکردم. فقط دم رفتن یادم افتاد که اون روزی که خودم با بابا صحبت کرده بودم، یه چیزی ازم خواسته بود. بابا گفته بود حالا که هیچی نمی خوام از کیان بگیرم، حق طلاق رو ازش بخوام که من هم گفته بودم مطمئنم اگه من از کیان بخوام مخالفت نمی کنه! حالا اومده بود توی کله ام که اگه بابا یه دفعه این رو عنوان کنه، و کیان شوکه بشه یا مخالفت کنه چی؟! برای همین تصمیم خودم رو گرفتم که توی اون شرایط موضوع رو بهش بگم. اول کلی جا خورد و گفت که چرا تا حالا نگفتم؟ من هم براش قسم خوردم که یادم رفته بود! بالاخره حرفم رو باور کرد و خودش گفت که وقتی توی ایران مردها به راحتی می تونند زنشون رو طلاق بدهند، پس این عین عدالته که زن هم این حق رو داشته باشه. بخصوص که من مهر نمی خوام. خلاصه که با اطمینان خاطر از کیان رفتیم.

اولش حتی می ترسیدم که مامان و بابا بی محلی کنند و حتی گل رو از کیان نگیرند. اما اصلا اینجوری نشد. مامان در رو باز کرد و با دیدن قیافه کیان به طور کاملا مشخصی آروم شد و ازش تشکر کرد و تعارفش کرد توی خانه. البته گل رو نگرفت. چون کیان گفت سنگینه و فقط راهنماییش کرد که روی میز بذاره. بابا هم اومد جلو و با کیان دست داد و ازش برای گل تشکر کرد. بعد هم من قبل از اینکه اصلا بشینم رفتم توی آشپزخانه و مثل عروس خانمها چایی ریختم و آوردم. اما نمی دونم چرا مثل این فیلمها دستم نلرزید و چایی رو نریختم!!! خلاصه که نشستیم و از در و دیوار صحبت کردیم. یعنی یه ساعت اول در مورد آدمهای مختلف و مسائل مختلف حرف زدیم. از خواهرم و امتحانش تا گرونی برنج و اقتصاد و خانه و ... بعد از یه ساعت بالاخره بابا گفت خوب حالا برنامه تون چیه؟ کیان هم شروع به صحبت کرد و گفت که ما بدون رضایت و موافقت شما هیچ برنامه ای نداریم و الان هم اومدیم که شنونده خواسته های شما باشیم! بابا هم کلی ذوق زده شد و شروع به حرف زدن کرد و همه موضوع رو روی یه مسئله چرخوند که پدر و مادر کیان به دلیل تک پسر بودنش و شرایط زندگیش مطمئنا براش آرزوهای بهتری رو دارند و رضایت اونها فقط به خاطر خوشحال کردن پسرشون و از ترس ناراحتی اون نباشه. بلکه واقعا از ته ته دلشون بخواد که من عروسشون بشم و با مطلقه بودن من مشکلی نداشته باشند! کیان گفت از این جهت خودش اطمینان داره و اگه حرفش قبوله که اون قول می ده و اگه نه هم بابا می تونه با دیدن خود خانواده مطمئن بشه. من هم گفتم که پدر کیان رو دیدم و واقعا برق رضایت و خوشحالی رو توی چهره اش خوندم و وقتی من رو بقل کرد و بوسید، باز هم مطمئن شدم. تازه بعد هم در خفا به کیان بخاطر انتخابش تبریک گفته. (اینها راست بود ها. بخدا دروغ نگفتم!) فکر کنم همین حرفها  بابا رو مطمئن کرد و راضی. یه ذره هم در مورد ازدواج و شکل عروسی و محضر گفت که خوب این شکل بخاطر ازدواج دوم بودن من، برای ما ایده آله. اما خانواده کیان چی؟ اونها نمی خوان برای تنها پسرشون مراسم ازدواج و عروسی مفصل بگیرند؟ این براشون مشکلی درست نمی کنه؟ و کیان باز هم به خوبی جواب داد که این همیشه نظر و عقیده کیان بوده که عروسی مفصل و شام و اینها فقط سخت کردن اوضاعست و قشنگتره که همه چی در نهایت سادگیش انجام بشه و حتی گفت که پدرش فکر می کرد شاید بخاطر مسائل مالی قضیه باشه و بهش اطمینان داده که نگران نباشه. اما کیان نخواسته. الان هم مطمئنه که ناراحت نیستند. چون توی خانواده اونها همیشه اگه کسی مخالفتی داشته باشه، رک و مستقیم می گه و توی خفا و کنایه حرفی زده نمی شه. خلاصه که بابا راضی شد و برامون آرزوی خوشبختی کرد و گفت ما دیگه بچه نیستیم و قائدتا توی این سن فقط با احساستمون تصمیم نمی گیریم...یه ذره هم در مورد اینکه زندگی مشکلات هم داره و باید به هم در این موارد به هم کمک کنیم و ... هم گفت که می خواستم بگم بابا کجای کاری ما دو ساله با هم زیر یه سقف زندگی کردیم و این چیزها بینمون حل شده است و از دعواهای اولیه گذشتیم. مامانم هم یه ذره گریه کرد و گفت فقط نمی خواد دیگه من رو با خنده های دروغین و غم ته چشمم ببینه (چیزی که توی ازدواج قبلیم همیشه وجود داشته!) و گفت من رو همیشه خوب می شناخته و می فهمیده کی دروغ می گم. من هم گفتم پس حتما توی این یه سال اخیر فهمیده که ته چشمهام شاده؛ و بغض کردم که کیان دستم رو گرفت و کلی نوازشم کرد مامانم هم گفت بالاخره نفهمیده که من چرا با پدرام ازدواج کرده ام و چرا جدا شدم. اما این براش خیلی جالبه که توی قرن ۲۱ دو نفر بعد از ۱۰-۱۵ سال هنوز با رویای ۱۵-۱۶ سالگیشون شادند و می خوان با همون رویا باشند. من هم گفتم که اما الان دیگه این فقط یه رویا و تصمیم احساسی نیست و الان از اینکه ازدواج کردم و جدا شدم و همون موقع با کیان ادامه ندادم خوشحالم. چون همه اینها باعث شد خیلی چیزها یاد بگیرم و ما هیچکدوم آدمهای ۱۵ سال پیشمون نیستیم. بعد هم مامان گفت فقط می خواد که با هم حرف بزنیم و مشکلاتمون رو با هم حل کنیم. من هم اطمینان دادم که توی همین مدت هم ما هر مشکلی که برامون پیش می آد با صحبت حل می کنیم و نمی ذاریم دلخوری ها عمیق بشه...خلاصه که مامان هم رضایت خودش رو اعلام کرد. حتی توی یه فرصتی که کیان مشغول تلفن صحبت کردن شده بود، خواست با هم شام بریم بیرون که بابا خیلی استقبال نکرد و گفت خسته است و من هم دیگه وقتی مامان پیشنهاد داد شام خانه شون بمونیم، قبول نکردم و گفتم بابا خسته است، باشه یه فرصت دیگه. آخرش هم کیان گفت که در مورد شرایط عقد هم کیان هر چیزی رو که اونها و من بخواهیم قبول می کنه و مهر هر چیزی که من بخواهم و حق طلاق هم میده. چون به همه آرزوش با رسیدن به من می رسه و دیگه چیز بیشتری نمی خواد (کلی هنودنه گذاشت زیر بقلم!)...قرار هم شد که یه شب شام خانواده کیان بیان خانه مامان اینها و با هم آشنا بشند. موقع رفتن هم وقتی کیان با بابام دست داد، بابا اون رو به سمت خودش کشید و بوسیدش...کیان به خاطر این مسئله هنوز هم توی آسمونهاست...

از وقتی هم که از در اومدیم بیرون انگار همه چی توی خواب داره اتفاق می افته. من که تا آخر شب هم هنوز قلبم می اومد توی دهنم و برمی گشت سر جاش! کیان هم بدتر از من! شب که نمی ذاشت بخوابیم. انرژیهاش زده بود بالا و نمی ذاشت بخوابیم! ولی من برعکسش کمبود خواب این مدتم زده بود بالا و فقط می خواستم بخوابم. خلاصه که شب خوبی بود.

دیگه هم باید کم کم شروع کنیم به خریدهامون و کارهامون...

پی نوشت: مرسی از همه شما دوستهای خوبم که این مدت انقدر نگرانم بودید و باهام همراهی کردید.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 21 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

خواهرم

بعدا نوشت ۲: کیان دیروز به پدرم زنگ زد...اما مثل اینکه پدرم خیلی باهاش بد حرف زده بود و کار داشته. اما هر چی هم کیان پرسیده خوب کی تماس بگیرم سر بالا جواب داده...حال کیان دوباره خیلی بد شده...نمی دونم چیکار کنمفقط احساس می کنم بت من داره جلوی چشمهام از بین می ره...مطمئنم که اگه مشکلی پیش بیاد پشت کیان می مونم...امیدوارم یادم نره و بتونم همیشه ممنون داره از خود گذشتگی کیان باشم... دیروز دوباره کیان زنگ زد به پدرم. البته اون باز هم خیلی خوب حرف نزد. اما گفت با هم بریم خانه شون و حرف بزنیم...قرار شده جمعه بریم اونجا...اصلا نمی دونم چی می شه و چه اتفاقی می افته. فقط امیدوارم پدرم بیشتر از این کیان رو خورد نکنه!!! البته کیان با پدر و خواهر بزرگترش صحبت کرده و اونها هم بهش گفتند خودت رو برای همه چیز و همه جور برخورد آماده کن و عصبانی نشو. تازه گفتند از من هم اصلا توقع طرفداری نداشته باشه...

بچه که بودیم...همیشه آرزوم بود که با من همراه باشی. بازیهایی که دوست دارم رو با من بکنی. وقتهایی که تنهایی و توی یه گوشه دنج و خلوت با عروسکهام بازی می کردم، بیای و من رو از تنهایی در بیاری...اختلاف سن سه سال انقدر نبود که دوران من رو نفهمی...دوست داشتم وقتی که بخاطر نا مرتب بودنم دعوا می شنیدم، همون لحظه و بعد از دعوا شدن من یه ذره اتاقت رو نامرتب کنی تا مامان باز نگه "ببین! آخ یه خرده از این یاد بگیر!!!"...دوست داشتم وقتی که اسباب بازیهات رو باز می کردم تا کشف کنم توش چیه و چه جوری داره حرکت می کنه، داد نزنی "مامان! باز مارال وسایلم رو خراب کرد!"...آخ که چقدر دلم می خواست اون روزی که عروسکت رو به طناب وصل کردم و گذاشتم توی کانال آب تا باهاش ماهی بگیرم هیجانم رو درک می کردی و وقتی عروسک افتاد با گریه شکایتم رو پیش مامان نمی بردی که تا یکسال از داشتن عروسک جدید و بازی با عروسکهای تو محروم بشم...

وقتی بزرگتر شدیم و مدرسه رفتیم...دوست داشتم که توی مدرسه ازم فرار نکنی و اجازه بدی با وجود تو، به عنوان خواهر بزرگترم، به دوستهام پز بدم...دوست داشتم روزی که برای جشن دهه فجر و اجرای نمایشتون رفتی روی سن مدرسه، به جای اینکه باهام قهر کنی، احساسِ منِ ۷ ساله رو درک می کردی که چرا بلند شدم و داد زدم اون خواهرمه و کلی حواست رو پرت کردم...دوست داشتم یه خرده کمتر درس بخوانی تا مامان همیشه سرکوفتت رو به من نزنه...دوست داشتم وقتی نمره ات ۱۹.۵ می شه گریه نکنی تا من که نمره ام ۱۸ می شد، مجبور نشم ناراحت باشم...دوست داشتم انقدر شاگرد خوبی نبودی تا همه معلمها بهم نگن"تو خواهر غزالی؟ پس چرا مثل اون نیستی؟!!!"...آخ واقعا چی می شد اگه همیشه نوک مدادهات مرتب نبود و یه ذره زودتر مداد رنگیهات رو تموم می کردی؟...

وقتی باز هم بزرگتر شدیم و رفتم دبیرستان...چی می شد اگه من رو با خودت این طرف و اون طرف می بردی؟...آخ اگه می دونستی چقدر دلم می خواست توی یواشکیهات با دختر خاله مون شریک باشم...شاید اینجوری انقدر از دختر خاله متنفر نمی شدم!...چرا حتی یک بار هم من رو با خودت به دانشگاهت نبردی؟...واقعا نمی تونستی بفهمی که چه غروری بهم دست می ده وقتی با خواهر بزرگترم برم به دانشگاهش و یا باهاش برم جردن گردی؟...نمی دونم اون روزی که کیان زنگ زد و فقط من و تو و دختر خاله خانه بودیم، واقعا کی به مامان گفت؟ راستش تازگیها این فکر میاد توی سرم که اون دفعه هم خودت بودی...چرا خودت با وجود اینکه با نوید دوست بودی و وقتی مامان اینها نبودند دائم خانه ما بود، به محض اینکه نوید نمی تونست بیاد به من گیر می دادی که چرا کیان میاد خانمون؟؟؟...چرا هیچوقت موقعی که مامان دعوام می کرد ازم دلجویی نمی کردی و همزمان تو هم باهام قهر می کردی و از اون نگاه غضبناکت بهره مندم می کردی؟؟؟...چرا هیچوقت کسی مچ تو رو در مورد دوستیتون نگرفت؟ حتی اون موقعی که یواشکی رفتین شمال هیچکس نفهمید، اما وقتی من همون کار رو کردم، لو رفتم و مدتها مورد غضب بودم...و تو! تنها کاری که کردی این بود که سریع به من بگی به مامان اینها نگم که از کارم خبر داشتی...اصلا چرا انقدر درست خوب بود و برات مهم بود که پزشک بشی؟ می گی به من چه ربطی داره؟ آخه بعد از این بود که من هم موظف شدم یکی از رشته های پزشکی رو قبول بشم! آخه خواهر بزرگترم داشت دکتر می شد!!!

اون موقعی که پدرام وارد زندگیم شده بود و نیاز به کمکت داشتم، کجا بودی؟...اون روزها رو یادت میاد که نوید هم به تو پیشنهاد ازدواج داده بود؟ دیگه هیچکس تو رو نمی دید. حتی هایدی دوست صمیمیت که بخاطر مشکلات خانوادگیش اون موقع با ما و توی خانه ما زندگی می کرد. البته اون چند ماه برای من خوب شده بود. چون تمام نقش خواهر بزرگی رو که تو هیچوقت بازی نکردی، اون برام بازی کرد! تمام درد و دلم برای اون بود. و اون تنها کسی بود که ازم شنید با وجود پدرام هنوز کیان رو دوست دارم و فقط چون حس می کنم پدرام خیلی دوستم داره و کیان فراموشم کرده، تصمیم دارم بهش جواب مثبت بدم!!!...شاید اگه اون روزها به من هم فکر می کردی ....

بعد هم که نوید وارد زندگیت شد...دیگه هیچ خدایی رو بنده نبودی و مثل نوید غد و خودخواه شده بودی...هیچکس انقدر خوب نبود که بتونه با شما ها معاشرت کنه. بخصوص من و نامزدم، پدرام، که یه بچه شهرستانیِ نسبتا فقیر بود! خوب معلوم بود که کلاسش به نویدِ نیاوران نشین نمی خورد!!!...اما وقتی نامزدیتون به اون شکل وحشتناک تمام شد، من چیکار کردم؟ یادت میاد چقدر به گریه هات گوش دادم و سعی کردم آرومت کنم؟ فحشها و بد و بیراههایی که به مامان و بابا می دادی رو تحمل می کردم و به هیچکس چیزی نمی گفتم!...اون موقعی که مامان طفلک به تمام همسایه ها از به هم خوردن نامزدیت و بد بودن نوید و اینکه تموم شدن رابطه تصمیم خودت بود می گفت، و تو یواشکی اونها باز هم نوید رو می آوردی خانه، و من نه به روی تو آوردم و نه به مامان چیزی گفتم (هنوز هم مامان نمی دونه!)...

تنها دوره ای که تا حدی با هم ارتباط نزدیک داشتیم، همین موقع ناراحتیهای تو بود و یه دوره هم بعد از آشناییت با امیر که خوب پسر خوبی بود و رابطه نزدیکی با پدرام برقرار کرده بودند...اما خیلی زود شما رفتید انگلیس...

وقتی فهمیدی که بین من و پدرام مشکلی وجود داره، چیکار کردی؟...وقتی اومدی و من رو در حال گریه دیدی، از من پرسیدی چرا و چی شده که گریه می کنی؟ یا فقط به مامان گفتی مارال بی دلیل گریه می کنه، پس افسردگی گرفته و ببریدش دکتر!!! آخ که اونروز گریه من پر از دلیل بود...اونروز عشقم رو کنار کس دیگه ای دیده بودم...متن چتی رو که یکساعت با پدرام کردی یادته؟ می دونم که در جواب اعتراضم، همه گفتید اجازه نداشتم آرشیو مسنجر پدرام رو نکاه کنم! آره، کارم اشتباه بود. اما کنجکاوی چت یکساعته شما دو تا هیچ راهی برام نذاشته بود. تویی که هیچوقت با من یکساعت حرف نزده بودی، به شوهری که می خواستم ازش جدا بشم، گفتی مارال عوضیه! گفتی مارال همیشه رفتار احمقانه داشته، گفتی مارال همیشه خودخواه و بی فکر بوده! به پدرام اطمینان داده بودی که اگه ازم جدا بشه، شما من رو طرد می کنید و طرف اون رو می گیرید!!! (خدا می دونه که دروغ نیست و خودت هم اونروز رو کامل یادته!!!)...تنها باری که بهت اعتماد کردم و راز زندگیم رو بهت گفتم، وقتی بود که اون کوچولو تو شکمم جا گرفته بود. اون هم چون می خواستم ازت مشورت پزشکی بگیرم. ازت قول گرفتم که به مامان هیچی نگی. چون نمی خواستم نگهش دارم...یادته اون رو هم کی گذاشتی کفِ دستِ مامان؟ وقتی به مامان گفته بودم که من و پدرام توی س*ک*س هم مشکل داریم و یکساله که با هم رابطه ج*ن*س*ی نداشتیم!!! به مامان گفته بودی مارال دروغ می گه، فلان تاریخ حامله بوده! حالا خدا رو شکر که اون آخرین نزدیکیمون بعد از 3-4 ماه بود و البته که بچه اصلا مال پدرام نبود! و باز هم خدا رو شکر که پدرام فکر می کرد بچه خودش بوده و در جریان قضایا بوده!

بعد از جداییم تا حالا سه بار اومدی ایران. اما حتی یکبار نخواستی در موردش ازم سوال کنی که آخه چرا و چی شد؟! مامان بهت گفت؟ آره می دونم. اما تو چی؟ نخواستی از دهن خودم بشنوی؟ نخواستی ببینی شاید کمک بخواهم؟ این دفعه آخری هم که شاهکار کردی! مامان گفت که قضیه کیان رو بهت گفته! باز هم نخواستی از خودم بپرسی چه غلطی می خوام توی زندگیم بکنم؟! به نظر می رسه به قولت به پدرام هم که وفا کردی. شنیدم رفتین و باهاش دیدار تازه کردین!!! خوش گذشت؟ کاش لحظه ای هم وقت می ذاشتی و میومدی خانه زندگی من رو می دیدی. کاش می گفتی بذار ببینم کیان بعد از گذشت 10 سال چی شده و چرا می خوای باهاش باشی و حتی ازدواج کنی...

خوب همه اینها رو گفتم که فقط بهت بگم چرا نمی تونم امسال برات زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگم...امیدوارم بفهمی که الان اصلا آمادگی شنیدن صدات رو ندارم...پس لطفا فقط اون کارت رو ازم قبول کن...و اینجا می گم که

"تولدت مبارک خواهرم"

شاید هم به قول مامانم این دوری ما بخاطر دعای اون بوده. آخه می گه همیشه از خدا می خواسته که دوتا دختر داشته باشه... (آخه خودش تک دختر بوده و احساس تنهایی می کرده). خدا هم ما رو داده، اما گفته حالا که تو کار خدا دخالت می کنه، لااقل دو تا دختر بده که هیچ وجه اشتراکی نداشته باشند! و تبدیل شدیم به این دو تا خواهر که هیچ سنخیتی با هم ندارند! نه حرف مشترکی...نه علاقه مشترکی...

پی نوشت: شاید بگید چقدر کینه ای هستم و نمی تونم ببخشم. اما من معمولا و نسبت به همه کینه به دل نمی گیرم. فقط از بعضی آدمها انتظار بعضی از کارها رو ندارم. یعنی از خواهرم انتظار این کارها رو نداشتم و هر کاری می کنم نمی تونم خیلی از کارهاش رو فراموش کنم...

پی نوشت ۲: دیروز رفتم خانه مامان اینا. اما نه من حرفی زدم و نه بابا به روی خودش آورد...حالا قراره کیان براش زنگ بزنه...بی خبرتون نمی ذارم...

بعدا نوشته: آقایون، خانمها، کسی جایی رو سراغ نداره که بشه یه سگ کوچولو رو برای دو روز پانسیون کرد و بعدش هم سالم و سرحال تحویلش گرفت؟! برای بدست آوردنِ آرامشِ دوباره توی زندگیمون، نیاز شدید به یه سفر کوتاه داریم. اما کسی رو نداریم که هاپو کوچولوموم رو نگه داره...اگه اطلاعی دارین لطفا دریغ نکنید...با تشکر

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ? موضوع: خانوادگی ?

گزارش وقایع (2)

۱- اول از همه که چون دیدم قصه ادامه دار شد و هنوز ماجرا تموم نشده تصمیم گرفتم اسم پست قبلیم رو هم عوض کنم. حالا بقیه ماجرا...

چهارشنبه حدودهای ظهر (بعد از نوشتن پست قبلیم بود) مامانم زنگ زد و دوباره با من صحبت کرد. گفت این شکل اصلا درست نیست و دوباره فکرهامون رو بکنیم و عجولانه تصمیم نگیریم. گفت که حتی به پدرم گفته که اگه اون نیاد هم خودش میاد! (این اصولا از پدر و مادر من خیلی بعیده. چون همیشه از بچگی تا حالا حرفشون با هم یکی بود و ازشون دو تا حرف نمی شنیدیم!!!) بعد هم گفت که پدرم خیلی عصبانیه و بیشترین حرفش و نگرانیش تحقیر شدنِ من و خودشه! گفت که من رفت و آمدم رو انجام بدم و کم کم بابا رو راضی کنم...

حرفهاش خیلی به دلم نشست. حس اینکه مامانم داره کمک می کنه و تسلیم نشد، حس خوبی بود. اما الان دوتا مشکل داشتم. اگه بابام رو راضی کنم بیاد، اون وقت کی کیان رو راضی کنه که عکس العمل بدی نشون نده؟؟؟

بالاخره به کیان زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم. اما مگه اون کوتاه میامد؟! مرغش یه پا داشت و دائم می گفت حاضر نیست برنامه اش رو عوض کنه و ما خودمون، حداکثر با دو تا از دوستهامون که شاهد باشند، می ریم محضر. می گفت اگه می خوام رضایت پدرم رو جلب کنم به خودم مربوطه، اما اون دیگه حاضر نیست کسِ دیگه ای بیاد سر عقدمون!!!

تلفنی دو بار حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم. اما فایده ای نکرد. نمی دونید چقدر توی شرکت گریه کردم و عر زدم!!! تا آخر شب هم بارها بحث کردیم. البته هم کیان اجازه قهر نمی داد و هم خودم دلم نمی خواست جو بینمون اینجوری باشه. تا یه چیزی می گفتیم و یه خرده دلخوری پیش میومد، بحث رو عوض می کردیم و یا من می گفتم که دلم نمی خواد چیزی باعث انقدر دعوا توی خانه مون بشه. توی صحبتها از کیان پرسیدم که اگه الان من واقعا به اجازه پدرم احتیاج داشتم (دختر بودم) چیکار می کرد؟ اونم گفت هر جور بود رضایتشون رو می گرفت!!! گفتم بعید می دونم غرورش بهش اجازه بده! توی بحثها می گفت که من هم با اونها همدست شدم! آخه بهش گفتم که مادر و پدرش بهش گفته اند صبر کن و عجله نکن، دوستهای من گفته اند عجله نکنید، مادر من می گه صبر کنید، لابد اونها درست می گند تا کیان یه نفری دیگه! الان هم من چیزی نمی خوام. فقط می گم تا ما خریدها و کارهامون رو انجام بدیم سعیم رو بکنم تا پدرم رو راضی کنم! اما اون کوتاه نمیومد و می گفت که نمی خواد دیگران برای زندگیش برنامه بریزند!!! کیان می گفت که اصلا اونه که داره بخاطر من از خانواده اش می گذره. چون بهشون گفته نیان! من هم گفتم که اصلا این گذشت نیست، چون با اینکارش شاید یه لحظه سر عقد، به نفع من عمل کرده باشه. اما یه عمر رابطه رو برای من خراب کرده. چون اونها دائم می گن که من اونها رو از عروسی تنها پسرشون محروم کرده ام! و اینکه کیان فقط همین الان رو می بینه. اما من یه عمر آرامش و زندگی کنارش رو می بینم و می خوام...آخرین جوابش هم این بود که مگه تجربه کردم و از کجا مطمئنم که آینده این اتفاقها می افته...

آخر شب بالاخره من تسلیم شدم و گفتم که هر جور اون می گه. اما بهش گفتم که راضی و خوشحال نیستم و فقط برای این کوتاه اومدم که بحث فایده ای نداره و اون نمی خواد حرف هیچکس رو گوش کنه! ۵ شنبه صبح هم سر کار نیومدم و قرار شد برم برای روز عقد مانتو بخرم. البته ته دلم هنوز تسلیم نشده بودم و امیدوار بودم زمان کیان رو آروم کنه. تصمیم هم گرفته بودم که صبح که تنهام به مامان کیان زنگ بزنم و هم ازش عذرخواهی کنم برای شرایط پیش اومده و بگم که من از کیان نخواستم اونها رو از اومدن سر عروسی تنها پسرشون محروم کنه و هم اینکه ازش کمک بخوام برای راضی کردن کیان!

صبح کیان مطابق معمول بیدار شد و رفت سر کار. البته خوش اخلاقتر از این چند روز بود و با مهربونی از هم خداحافظی کردیم. تازه از رختخواب بیرون اومده بودم که کیان زنگ زد. اولین حرفش این بود که صدای پدرت چقدر قشنگ و گرمه!!!!!!باورتون نمی شه وا رفتم روی تخت....باورم نمی شد....اما کیان صبح از توی موبایلم تلفن پدرم رو برداشته بود و بهش زنگ زده بود...

اولش پدرم گارد دفاعی گرفته بود. اما توله سگ کیان (این فحش نیستها! پر از عشقه) که می تونه با زبونش مار رو از لونه اش بکشه بیرون، صحبت رو با عذرخواهی شروع کرده که ببخشید من و مارال باعث نگرانی و ناراحتتیون توی این چند روز شدیم!!! که همین پدرم رو خلع سلاح کرد. خلاصه یکساعتی با هم تلفنی حرف می زنند. پدرم از ترسها و نگرانیهاش بهش گفته. دو تا چیز اصلی که مطرح کرده، یکیش همین بوده که کیان ویران شدن زندگی قبلیم رو دیده و حتی توش سهیم بوده و این خیلی مشکل بزرگیه و تقریبا پدرم مطمئنه که زندگیمون فقط یکی دو سال می تونه دوام داشته باشه! دیگه هم اینکه نمی تونه تحمل کنه بیاد اونجا و تحقیر شدنِ من و خودش رو ببینه. معتقد بود که فقط بخاطر تک پسر بودن کیان، خانواده اش جرات مخالفت نکرده اند!!! یعنی که اصلا نمی تونه باور کنه اونها با مطلقه بودن من مشکلی ندارند!!! کیان هم کلی براش گفته که خودش و خانواده اش من رو خیلی دوست دارند و پدرم اشتباه می کنه. و گفته که خوب ۵۰ درصد این مشکل با کیانه که زمان به پدرم ثابت خواهد کرد ولی ۵۰ درصد بقیه با هر کسی ممکنه باشه و این به این معنیه که چون مارال یه بار ازدواج کرده و جدا شده دیگه حق حیات نداره و این اشتباهه...آخرش هم کیان گفته که تمام این چیزهایی که می گید رو زمان به شما ثابت خواهد کرد که اشتباه می کنید. اما ما (یعنی من و کیان) الان به حضور و پشتوانه شما احتیاج داریم. ما احتیاج داریم که با اومدنتون توی مراسم به دلهامون گرمی بدین...پدرم هم گفت که مثل اینکه خودش با خودش درگیری داره و احتیاج به زمان داره که با خودش کنار بیاد. ۵شنبه داشتند می رفتند مسافرت. پدرم از کیان خواست اجازه بده این چند روز فکرهاش رو بکنه و بهمون خبر بده. کیان هم ازش تشکر کرده و گفته ممنون که بخاطر ما توی تصمیمش تجدیدنظر می کنه!!!

خلاصه که فعلا منتظر جواب پدرم هستیم... البته احتمال اینکه باز هم مخالفت کنه خیلی کمه. شاید بخواد دوباره با من، یا کیان، یا هردومون حرف بزنه. اما بالاخره میآد. دعا کنید برامون...

۲- چند وقت پیش چند تا از دوستهام من رو به بازی جمله ۶ کلمه ای دعوت کرده اند، بالاخره تصمیم گرفتم شرکت کنم. البته بهم حق بدید که با مغز شلوغم توی این چند وقت نتونسته باشم بهش فکر کنم.

قاعده بازی: گذاشتن لینک دعوت کنندگان، نوشتن جمله ۶ کلمه ای، دعوت ۵ تا از دوستان، فرستادن دعوتنامه براشون

در هر حال از دوستهای خوبم دزیره، مونا، و دوست جدیدم نیکولوپاگانینی که دعوتم کرده اند متشکرم.

جمله من :

به

یاد

نیاوریم

بلکه

زنده

نگهداریم!

(کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی عزیز)

برای قابل فهمتر شدن جمله بالا این رو هم بهش اضافه می کنم:

"حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگهداشتن آن است!" (همون کتاب بالایی)

حال من هم باید ۵ نفر از دوستهام رو دعوت کنم و براشون دعوتنامه هم بفرستم. فریدا، مینو، دلفین، نگاهی نو و مهربانو ی عزیزم رو دعوت می کنم که توی بازی شرکت کنند.  دیگه ببخشید اگه نمی تونم همه دوستهام رو دعوت کنم...راستش سعی کردم کسهایی رو انتخاب کنم که حدس می زنم نوشتن یه جمله براشون به اندازه من سخت نباشه و عادت به پستهای کوتاه هم داشته باشند...

پی نوشت ۱: جواب کامنتها رو دادم.

پی نوشت ۲: مینای عزیزم مرسی از لطفت. به محض آروم شدن اوضاع بقیه داستان رو می نویسم. اما توی جدایی ما خیلی چیزها دخیل بودند که یکیش مامان کیان بود، نه تنها دلیلش! من از این جدایی پشیمون نیستم. چون خیلی چیزها هر دو یاد گرفتیم و دوباره به هم رسیدیم. امیدوارم شما هم دوباره با تجربه های جدید کنار همدیگه قرار بگیرید...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 14 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

گزارش وقایع (1)

خوب با پدرم صحبت کردم...

توی هفته گذشته هیچ شبی نتونستم بخوابم. انقدر که عصبی و دل نگران بودم. کیان هم داغون شده بود. بالاخره تصمیم گرفتم زودتر برم و حرفهام رو بزنم. ۲شنبه (۹اردیبهشت)! از اول صبح حالم رو نمی فهمیدم. البته تمام سعیم رو می کردم بهش فکر نکنم و من چقدر توی اینکار استادم...سرم رو با کار حسابی مشغول کرده بودم...اما دیگه وقتی ساعت ۵ شد، فهمیدم دیگه وقتش رسیده. تلفن زدم و به مامان گفتم شب میام خانه تون...نمی تونید تصور کنید با چه حالی رفتم و چه دل شوره ای داشتم...با اینکه تمام مدت سعی می کردم مثبت فکر کنم و نگرانی را از خودم دور کنم، اما نمی شد. 

وارد خانه شون که شدم، می شد سنگینی فضا رو حس کرد. اول سعی کردم خودم رو آرام کنم و از در و دیوار حرف زدم . حال و احوال معمولی کردم. اما بعد از چند دقیقه بابا تلویزیون رو خاموش کرد و با اینکار انتظارش رو نشون داد! من هم شروع کردم.

گفتم مامان حتما بهتون گفته که من در چه مورد می خوام حرف بزنم.

گفت یه چیزهایی ازش شنیده.

من هم گفتم می دونم که از شرایط زندگیم و روابطم اطلاع دارید. کیان از من خواسته باهاش ازدواج کنم. خیلی وقته. اما من منتظر بودم تا زمانی از جداییم بگذره و یه چیزهایی هم توی ارتباطم به خودم ثابت بشه، که این اتفاقها افتاده و می خوام اینکار رو بکنم. گفتم الان مطمئنم که در کنار کیان آرومم و هیچ جای دیگه و پیش هیچکس دیگه ای این آرامش رو نخواهم داشت.

اون شروع کرد حرف زدن. از جامعه شروع کرد و اینکه توی این جامعه سنتی سعی کردند روشنفکر باشند و زندگی مدرن و پیشرفته رو از غربی ها یاد بگیرند. اما نه تنها اون رو نتونستند انجام بدهند، بلکه راه رفتن خودشون هم یادشون رفت! از این گفت که ازدواجهای خیابانی هیچکدام موفق نمی شوند و ازدواج قبلیم هم با تمام مشخصات و شکل ازدواجم مخالف بود. اما چون من می خواستم هیچی نگفتند (البته اون موقع تقریبا اصلا مخالفتی ابراز نشد. مامانم بعد از جدا شدنم بهم گفت که چون مطمئن بودند من هر کاری بخوام می کنم مخالفت نکردند!!!) و با همه شرایط کنار اومدند...گفت چندین بار از زبون خودم شنیده که من حرفهاش رو نمی فهمم و اون هم من رو درک نمی کنه. گفت همه زندگیش با منطق حرکت کرده و هیچوقت با احساسش و از سر هوسش حرکتی نکرده (چه زندگی وحشتناکی!!!برای من که کابوسه!!!)، اما من بارها هم ثابت کردم و هم گفتم که با احساساتم زندگی می کنم! (این رو هم راست گفت، چون واقعا زندگی بدون احساس به نظرم مسخره است!) گفت حالا اصلا نمی دونم از ما چی می خوای. چون اجازه گرفتن توی سن و سال تو و با شرایط تو منطقی نیست. اما چرا اومدی اینجا و از ما چی می خوای؟

گفتم که توی ازدواج قبلیم شما خیلی به من کمک کردید و همه کار رو برام کردید (عروسی رو پدرم گرفت، خانه گرفت و ...)، ایندفعه هیچی ازتون نمی خوام. جز اینکه دعای خیرتون پشت سرم باشه و مثل همیشه کنارم باشید.

پدرم گفت که دعای خیر همه پدر و مادرها پشت سر بچه هاشون هست. اگه حتی بگن هم عاقشون می کنند هم دروغ می گن. از این مطمئن باش. اما...

از این اما همه چی شروع شد. ایراداتش که شاید هم درست بوده باشه و یک زمانی نگرانی های ذهنی من هم بوده، شروع شد. بودن اینکه من بتونم جوابی بدم. در مورد همه حرفهاش فقط می گفتم من مطمئنم و امتحانش کردم! من نمی تونستم به پدرم بگم که من و کیان دو ساله زیر یک سقف زندگی کردیم و این چیزهایی که می گی امتحانش رو پس داده. نمی تونستم بگم خانواده اش رو خیلی خوب دیدم و می شناسم...همه حرفهاش رو نمی تونم بگم. چون همون طوری که قبلا هم گفته بودم یه سری مسائل رو در مورد کیان نمی خوام و نمی تونم اینجا بنویسم. مسائل شخصیشه و مطمئنا دوست نداره همه اینجا بخوانند...اما یکی از ایراداتش این بود که توی زندگی قبلیم با کیان ارتباط داشتم و اون شاهد خیلی از چیزها بود. فردا که با هم زندگی می کنیم یا دعوامون بشه این رو میزنه توی سر من! خوب این بزرگترین دل نگرانی خودم هم بود. اما توی این چند وقت کاملا بهم ثابت شد. با حرفهایی که با هم زدیم و با بحثهایی که با بقیه کرده بود و من شاهدش بودم و حتی با دعواهایی که با هم کردیم...می گفت خانواده اون هم حتما ناراضی هستند. چون من مطلقه هستم. گفتم هیچ برخورد بدی نکردند. با اینکه من نگران این مسئله بودم. اما پدرم می گفت حتما از ترس پسرشون بوده که مخالفت نکردند. حتما بعد که بریم سر خانه زندگیمون مخالفتها شروع می شه و متلک می گن و ... پرسید برخوردشون اصلا چی بود؟ گفتم مادرش خیلی خوب بود و بعد از اینکه کیان بهش گفته بود به من زنگ زد و تلفنی گفت که خیلی خوشحاله و ازم عذرخواهی کرد که چندین سال قبل سعی در جداییمون کرده و اینکه این حتما خواست خدا بوده که ما با هم باشیم و چون ما هم این رو می خواهیم، اون هم خوشحاله! پدرش هم خیلی خوب برخورد کرده بود و فقط گفته بود که توی خانواده شون موضوع جداییم مطرح نشه که کسی حرفی نزنه. بابا گفت خوب پس این نشون می ده که براشون جداییم مهمه. گفتم این از نظر خودم نکته مثبت بوده. چون گفته برای اینکه خاله ای عمویی کسی حرفی نزنه که مارال ناراحت بشه، بهتره کسی چیزی ندونه! گفتم من هم در مورد یکسری از ایرادات کیان نمی خوام کسی توی خانواده ام ازشون باخبر باشه. چون نمی خوام بهش توهین کنند.  اما بابا کوتاه نمی اومد و حرفم رو قبول نکرد...می گفت اصلا می تونم با اونها رفت و آمد کنم. می گفتم آره و مشکلی ندارم! ازم پرسید دارم بهش ترحم می کنم؟ دلم براش می سوزه که می خوام باهاش ازدواج کنم؟؟؟ گفتم کیان رو ندیدی. اصلا آدمی نیست که ترحم پذیر باشه. اصلا ببینیدش نمی خواین بهش ترحم کنید. بلکه ازش نیرو می گیرید!!! من دوستش دارم! با هیچ کس دیگه ای هم نمی تونم زندگی کنم. کما اینکه اینکار رو یکبار کردم و به جدایی رسید! گفت می خوایم چیکار کنیم؟ و من گفتم عروسی نمی خوام بگیرم و محضر می خوایم بریم.

مامانم اما برخلاف انتظارم برخوردش خیلی بهتر بود. وقتی بابا رفته بود دستشویی، ازم پرسید که شما واقعا با هم زندگی کردید؟ گفتم آره! بعد از این، سوالاتش منطقی تر شده بود... از لحاظ مالی چه طوریه؟ خسیس نیست؟ من و تویی نداره؟ و کلی از این حرفها که جوابهام قانع کننده بود.

مامانم گفت با وجود اینکه من کاملا ناراضی هستم، اما این حرفها بین خودمون بمونه و سر عقد مارال رو تنها نذاریم و حرمتش رو جلوی اونها نگه داریم. می خوام توی مراسم، هر چی که هست، باشیم.

اما باز هم بابا کوتاه نیومد. گفت دفعه قبل هیچی نگفتم و با جداییت خیلی به من فشار اومد. اینبار با جداییت نمی تونم طاقت بیارم و اگه تا اون موقع نمرده باشم، حتما می میرم!!! گفت من که وضعیت خودم رو می دونم و خیلی زنده نخواهم بود(با این حرفهاش بدجوری دلم رو سوزوند)... ایندفعه نمی خوام مهر تایید روی کارت بذارم. ایندفعه اگه مشکلی پیش بیاد زبونم درازه که من که راضی نبودم و می تونم ازت حمایت کنم!!! با این حرفهاش خیلی بهم فشار آورد. خیلی زیاد... گفت که اون اصلا نمیاد و حاضر نیست نه کسی خانه اش بره خواستگاری و نه سر عقد بیاد!!! به مامانم گفت تو اگه می خوای برو، اما من نمیام...فقط آرزو می کنم خوشبخت بشی و زمان بهم ثابت کنه اشتباه کردم. اون وقت تو می تونی ارتباط رو درست کنی!

حرف دیگه فایده ای نداشت. فقط گفتم مرسی که به حرفهام گوش دادید و خوشحال می شم اگه توی مراسمم باشید و خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دم در مامان آروم ازم پرسید الان تاریخ عقد مشخص کردید؟ گفتم نه هنوز و اون ازم خواست چند وقتی صبر کنم تا شاید بتونه پدرم رو راضی کنه.

مصیبت من تازه شروع شد. برگشتم خانه و همه حرفها رو به کیان گفتم. اون هم عصبی شد و گفت همین فردا بریم عقد کنیم. گفت برای هیچکس صبر نمی کنه. گفت حتی اگه مادرم هم پدرم رو راضی کنه که سر عقد بیاد، فایده ای نداره! نمی تونه به پدرش بگه بفرمایید این آدرس محضر، بیاین و خانواده مارال رو هم همون جا می بینید! گفت این بی حرمتی به پدرشه. گفت حاضر نیست پدرش رو توی همچین شرایطی قرار بده که پدر من بیاد و ناراضی یه گوشه محضر وایسه و بی محلی یا کم محلی به اونها بکنه! (البته این رو حق داره...این شکلی خیلی مسخره می شه که خانواده هامون توی محضر برای اولین بار روبرو بشند!) گفت برای اینکه من هم خیلی بهم فشار نیاد، به پدر و مادرش هم می گه نیان سر عقد!!! من هم هرچی گریه و زاری کردم و گفتم صبر کنه تا شاید همه چی درست شد، حاضر نشد و بیشتر عصبانی شد که من خانواده ام رو ترجیح می دم و اصلا حاضر نیستم بدون رضایت اونها با کیان ازدواج کنم و پشیمون شدم!!! بهش خیلی برخورد که حتی پدرم نخواسته ببیندش...بهش حق می دم. پدرم با همه ادعایش برای منطقی بودن پیش داوری کرد. اون حتی اگه کیان رو توی خیابان هم ببینه نمی شناسه!!!

خلاصه که دعوای حسابی کردیم و بعد از مدتها با قهر خوابیدیم. صبحم ازم خواست که حتما به مادرم زنگ بزنم و ازش بخوام پدرم رو راضی نکنه! خودش هم با خانواده اش تماس گرفت و همه چی رو بهشون گفت و ازشون خواسته سر عقد نیاند. اونها هم هر چی بهش گفتند صبر کنه تا اوضاع درست بشه، کوتاه نیومده...من هم با مادرم دوباره حرف زدم و بهش گفتم تصمیم گرفتیم هیچکس نیاد و خودمون دو تایی بریم محضر! مادرم هم هر چی گفت که عجله و لجبازی نکنید، فایده نداشت. بهش گفتم از نظر من حتی اگه بابا بیاد سر عقد، مسخره است که اولین بار اونجا هم رو ببینند! مامان هم پرسید مگه برنامه دیگه ای داشتین که جواب دادم حالا نه خواستگاری که بیان اونجا، حداقل توی خانه خودمون دوتا خانواده بیان و قبلش با هم آشنا بشند...

دیروز البته هر دو آرومتر شدیم و با هم آشتی کردیم. من قرار محضر با خریدار سیناد داشتم و بالاخره ماشین رو کاملا فروختم و شب هم به مناسبت شیرینی ماشین شام رفتیم بیرون.

فعلا فقط تونستم راضیش کنم که یه خرده صبر کنه تا آرومتر بشیم و حداقل خودمون سر عقد شاد باشیم و سر فرصت و با دل خوش خریدهامون رو برای عقد بکنیم...اون هم راضی شده. 

من هم فقط دعا می کنم تا اون موقع فرجی بشه و همه چی درست بشه...امیدوارم حرفی که به مامان زدم باعث بشه کار خودش رو بکنه و پیشنهاد توی خانه ما رو قبول کنند... نمی دونم دیگه چیکار می شه کرد...شاید هم آخرش مجبور شیم دوتایی بریم محضر...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

تولدم مبارک

امروز یکسال از  روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم می گذره. حالا نیاین بگین نه و با تاریخ اینجا نمی خوره و از این حرفها ها! این تاریخ تولد وبلاگ قدیمیم هست...

راستش به نظر خودم خیلی بیشتر از یکسال می شه که با این دنیای مجازی آشنا شدم...از اولین کسهایی که برام کامنت نوشتند و ذوق زده ام کردند بی بی و ستاره و آنی بودند. بعد هم کم کم دوستهای خوب دیگه ای هم پیدا کردم. دوستهایی که واقعا همیشه راهنماییم کردند و کمکم بودند. فریدا(با دعواهای همیشگیش و راهنمایی هاش)، اقلیما، آرمیتا (دلم برات تنگ شده...)، نازنین (وبلاگش رو حذف کرده)، نیمولی (با غلط دیکته ای هایی که ازم می گرفت و دعوایی که باهاش تو وبلاگ دلقک کردم)، نگاهی نو، آرایه، دلفین، دزیره، روژین. موقع اسباب کشی به اینجا ناراحت بودم و فکر می کردم دوستهام رو از دست بدم. اما هم اونها تنها نگذاشتند و هم دوستهای جدید دیگه پیدا کردم. مونا، مهربانو، سی سالگی، ثمین، گنجیشک خانم و آقا گربه، سگ سیبیل، لیلی، پرنسس، آقا نوید و رضا از همتون ممنونم...

پی نوشت ۱: دو سال از جداییم گذشت و باید دیگه برای خودم و کیان یه کاری بکنم. ترسم از صحبت با مامان و بابا و برخورد اونهاست. می دونم باید باهاش روبرو شم. اما ترس توی دلم لونه کرده. باید بهش توجه نکنم. دیروز با مامان تلفنی حرف زدم و گفتم که می خوام قضیه رو جدی کنم. اما هنوز قسمت سخت و اصلی داستان مونده. صحبت با پدرم...تو این هفته حتما باید انجامش بدم...اما...

پی نوشت ۲: جواب کامنتهای دوتا پست قبلی رو هم دارم می دم دادم!

بعدا نوشت: دیروز آمار وبلاگم از همیشه بالاتر بوده ۹۲ تا! این رو نوشتم که یادم بمونه...راستی باید برم ببینم چه واژه ای باعث شده بود انقدر بیان اینجا؟! لابد یه چیزی بوده که کلی آدم اومدند دیگه

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ? موضوع: ?

ترسیده ام....

کاش می شد باز هم بگم

"فردا بهش فکر می کنم!"

اما می دونم این دیگه آخرین فرصته...

دیگه فردایی نیست...نباید باشه!!!

اما با ترسم چه کنم؟

این دلی که داره از سینه ام می آد بیرون...

کاش می شد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 7 اردیبهشت1387 ? موضوع: ازدواج ?

مادربزرگ نازنینم

جمعه شب خواب عجیبی دیدم...البته در واقع خواب صبح بود. چون کیان شنبه صبح ماموریت باید می رفت و صبح زود بیدار شدیم. بعد از بدرقه اون، دوباره خوابیدم و این خواب رو دیدم:

خانه مادربزرگم بود. من توی اتاقک کوچولویی دم در داشتم لباس عوض می کردم. اما یه دفعه سرم رو بلند کردم و دیدم پدرام (همسر سابقم) داره نگاهم می کنه! منم عصبانی شدم و داد و بیداد راه انداختم که به چه حقی داره نگاهم می کنه و بعد هم با بقیه دعوا کردم که اصلا چرا این اومده اینجا و خلاصه که دعوا مرافعه کردم و از خانه انداختمش بیرون!!! بعد هم حاضر شدم که برم. رفتم توی اتاق تا از مادربزرگم خداحافظی کنم. مثل روزهای آخرش بود... اون زن مقتدر خوشگل که همیشه به خودش میرسید و مرتب بود، شده بود یه موجود لاغر و کوچولو، با لباس تو خانه ای، روی تخت دراز کشیده بود . البته فقط با این تفاوت که تختش مثل این آخریها توی نشیمن نبود و توی اتاقش خوابیده بود. رفتم جلو و دولا شدم که ببوسمش. دیدم عین ابر بهار داره گریه می کنه و کل صورتش خیسِ خیسِ اشکه! بقلش کردم و بوسیدمش گفتم آخه مامانی من چرا گریه می کنی؟ بخدا من حالم خیلی خوبه. نگران من نباش. نگاه کن حتی گریه هم نمی کنم!!! دستهاش رو کشید روی چشم و صورتم و مطمئن شد که خیس نیستند. اون وقت خندید و یه هویی شد همون مامانی عزیز خوشگلم و صورتش باز شد با موهای رنگ شده  براشین شده. همه صورتش لبخند شد. منم بوسیدمش و چند بار بهش گفتم که خیلی دوستش دارم. گفت بیا کنارم دراز بکش که گفتم نمی شه و دیرم شده و ازش خداحافظی کردم...همینجا هم از خواب بیدار شدم....

تمام شنبه دلم گریه داشت...اما  شب یادم افتاد که نزدیک سالش هست. آخه قربونش برم، مرگش هم برام سود داشت. دو سال پیش همین روزها از پدرام جدا شدم. توی اون شرایط که نگران عکس العمل فک و فامیل و شکل خبر دادن بهشون بودم، مادربزرگم پر کشید و رفت!!!(نیمه اول سال ۸۵ رسما دهنم سرویس شد...وحشتناک بود!) دیگه نیازی به هیچ توضیحی نبود. چون توی مراسم همه سراغ پدرام رو از هم گرفتند و اون چند نفری که خبر داشتند به بقیه گفتند. کسی هم با اون حال و احوالم دیگه سوال مزخرفِ آخه چرااااااااااااااا! ازم نپرسید...

با اینکه سالها بود تهران زندگی می کردند (حتی مادرم تهران به دنیا اومده بود)، اما وصیت کرده بود شهر خودش دفنش کنند. می گفت توی تهران، همه سالی یه بار می رند بهشت زهرا. اما اونجا هر هفته حتما کسی هست که بهم سر بزنه...نزدیک قبر مادر و پدرِ بابام دفنش کردیم. عمه ام تقریبا هر هفته به همشون سر می زنه...چقدر هم جای با صفایی گذاشتیمش...قبرستان پر از درختهای بهار نارنج، فصل اردیبهشتِ شمال... از عطر بهار سرمست می شدی...

طفلک روزهای آخر زندگیش زمینگیر شده بود. کار خاصی هم براش نکردم. حتی انقدر نوۀ خوبی نبودم که مرتب بهش سر بزنم...انقدر که درگیر زندگی و مسایل الکی خودم بودم...اما بقیه بهش رسیدند. دو سالی زمینگیر بود. اما حتی یه ذره هم زخم بستر و این چیزها نداشت. این اواخر حتی حافظه اش هم درست و حسابی کار نمی کرد، اما همیشه من و خواهرم رو می شناخت و هیچوقت ما رو با کس دیگه ای اشتباه نگرفت... بیمارستان و آسایشگاه هم نرفت. توی خانه خودش تموم کرد...روز آخر حتی غذاش رو هم خورد و بعد رفت...عمه مادرم، از بچگی باهاشون زندگی کرده بود و ازدواج هم نکرده، مثل یه پرستار بهش می رسید. دلسوزانه و مهربون تر و خشکش می کرد.( این آدم حتی غر هم نمی زد. اون یکی از فرشته های خدا روی زمینه! این رو مطمئنم. چون تا حالا هیچکس ازش بدی ندیده...). پدربزرگم هم عاشقانه دوستش داشت و بهش می رسید... با مرگش شاید خودش راحت شد. اما هنوز براش بی تابم و گریه می کنم. (بی انصافیه...اما اصلا برای اون یکی مادربزرگ و پدربزرگم غصه نخوردم. فقط ناراحت بابام بودم!)

مامانی من زن قوی و محکمی بود. اول ازدواجش به فاصله خیلی کوتاهی مادر و پدر شوهرش هر دو می میرند و از اونجایی که پدربزرگم بچه بزرگتر بود، اون می مونه با دو تا برادر شوهر و یه خواهر شوهر کوچولو. همشون رو بزرگ می کنه. البته پسرها خیلی کوچک نبودند. اما دختر واقعا کوچولو بود و شد همین فرشته ای که گفتم. چند سال بعد هم با داشتن سه تا بچه قد و نیم قد که بزرگترنشون ۹ ساله بود، همسرش زندانی شد (پدر بزرگم افسر ارتش ت*و*د*ه*ای بود و زندان رفت). اون وقت مجبور شد که خرج زندگی رو هم در بیاره. البته چون درس خوانده بود و دیپلم داشت، با گذروندن یه دوره کوچیک تونست معلم مدرسه بشه. معلم کلاس اول دبستان! اون هم چه معلم عالی و با جذبه ای! به جز این معلم سرخانگی هم می کرد و زندگی رو  گذروند...

ما خیلی وقتها خانه اونها می موندیم. من که عاشق خانه اونها رفتن بودم. البته این رو هم بگم که حتی برای ماها که نوه اش بودیم هم جذبه داشت! کلاس اول دبستان به من هم درس داد. چون معلم خیلی بدی داشتم و مامانم نگران بود و فکر کرده بود من خنگم. اما مادربزرگم به من درس داد و من همه چیز رو یاد گرفتم...

دلم خیلی هواش رو کرده...به مادرم گفتم. گفت همین هفته دارند می رند شمال برای یه مراسم ساده. من هم برنامه ام رو جور کردم که برم...برم و بهش سر بزنم...

پی نوشت: دارم دوباره جواب کامنتها رو می دم. می تونید بخوانید.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com