سلام
من با کلی تاخیر اومدم. نمی دونم چرا انقدر سرم شلوغ شده. البته خونه می تونم بیام پای نت. اما از اونجا هیچ وقت نمی تونم چیزی بنویسم. انگار که حرف دلم زده نمی شه...هر روز سر وقت ناهارم می شینم پای کامپیوتر و در حال خواندن وبلاگ همه کسهایی که از خواندن نوشته هاشون لذت می برم، ناهارم رو می خورم. اما خوب بهم حق بدید که دیگه نتونم تایپ هم بکنم و کامنت بذارم. فقط می خوام بگم پستهاتون رو کامل خواندم.
عید امسال، به جز چند روز اولش، خوب و آروم گذشت.
گفته بودم که خواهرم اومده و عید با اونها باید باشم. کیان هم که دفعه قبلی که اونها اومده بودند انقدر بهونه گیری کرد و اذیتم کرد، که کلی نگران بودم. این دفعه هم باز کلی بهانه گیری کرد. از چند ماه قبل که اومدن خواهرم قطعی شده بود، بهش گفته بودم که سال تحویل و اول عید رو باید با خانواده ام باشم. اما اون می گفت امسال اولین سالی بوده که کلش رو با هم و در کنار هم زندگی کردیم. برای همین هم اصرار داشت که سال تحویل رو با هم خانه خودمون بگذرونیم. اما من می گفتم ما هنوز رسما زن و شوهر نیستیم و من نمی تونم به مادر و پدرم این رو بگم! تازه اونها هم بعد از 5-6 سال می تونستند موقع سال تحویل کنار هر دو تا بچه شون باشند؛ گناه دارند و شاید دیگه پیش نیاد. البته حرف و احساسات کیان رو هم درک می کردم. اما انتظار داشتم اون که از همه بهم نزدیکتره مشکل من رو بیشتر درک کنه. خلاصه که فکر می کردم این بحث بینمون تموم شده و نتیجه هم رفتن من بوده. مامان و بابام هم با خانواده شوهر خواهرم قرار گذاشته بودند که سال تحویل رو کنار هم و شمال باشیم. فردای چهارشنبه سوری، یعنی صبح چهارشنبه 29ام، قرار بود ساعت 4-5 صبح راه بیفتیم. شبش رو هم من با خواهرم اینها مهمونی نرفتم و گفتم شب آخر رو کنار کیان بگذرونم. از روز قبلش هم کل وسایل سفره هفت سین رو خریده بودیم و اونروز قرار بود سفره مون رو هم بچینیم. اول همه چی خوب پیش رفت و سفره مون رو خیلی خوب چیدیم. بعد هم پای سفره عکس گرفتیم و کادوهامون رو به هم دادیم. اما هر چی به سمت شب پیش می رفت و من وسایل مسافرتم رو جمع می کردم، کیان عصبی تر و ناراحت تر می شد. تا اینکه دیگه آخر شب شروع کرد حرف زدن و اینکه همه دلخوشی امسالش رو از بین بردم و دیگه هیچی براش مهم نیست. می گفت که من دوستش ندارم و آخر کار هم کارمون به دعوا کشید. من هم فقط گریه می کردم. از اون گریه ها که مدتها بود نکرده بودم و از ته دل هق هق می کردم. بعد از چند ساعت هم کیان بقلم کرد و من رو بوسید و س ک س داشتیم. اما حقیقتش این بود که اصلا به من نچسبید و همش ناراحت حرفهاش بودم... بعدش هم کیان خوابید اما من تا خود صبح که باید می رفتم، گریه کردم! بعد هم بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم و آماده رفتن شدم. کیان خواب بود. اما موقع رفتن رفتم بالای سرش و بوسیدمش. بیدار شد و خداحافظی کرد و کلی عذرخواهی برای حرفهای دیشبش...گفت خوش بگذره و اون هم آروم شده...خلاصه که رفتم شمال. اما با دلی پر از غصه...مدتی هم که اونجا بودم و هر بار که کیان زنگ می زد تقریبا حالم رو می گرفت و حالش اصلا خوب نشده بود و بهونه گیری می کرد تا بالاخره پای تلفن هم دعوامون شد. اما خوب باز هم خودش پشیمون شد و زنگ زد و عذرخواهی کرد...به کیان قول داده بودم زودتر برگردم. تولد پدرم 3 فروردین بود. برای همین هم تا اون شب موندم و یه تولد برای پدرم گرفتیم. حقیقتا هم خوب بود. تازه چون من گفته بودم که می خوام برگردم تهران برای من هم یه نیمچه تولدی گرفتند (تولد من 6 ام بود). یعنی کادوهام رو بهم دادند. کار خاصی هم اونجا نکردیم. همش خانه بودیم و انقدر هم شمال گرم بود که اصلا حوصله قدم زدن و اینها رو هم نداشتم. اما خوب حسابی خوابیدم و استراحت کردم. چهارم فروردیم هم کیان گفت میاد دنبالم. یعنی خودش صبح از تهران می اومد و دوباره برمی گشتیم. شمال هم که ساعت بیدار باش توی خانه زودتر از 9و 10 نبود. منتظر بودم مثلا 11و 12 برسه. اما ساعت 7 از خواب بیدار شدم و یه اس ام اس دادم که کجایی. منتظر بودم بگه دارم راه می افتم که گفت خانه دریام و زود باش بیا دیگه!!! خلاصه که تند تند از جام بلند شدم و حاضر شدم. همه خواب بودند و فقط رفتم مادرم و بیدار کردم و گفتم دارم می رم. راستی قبلش هم به مامانم گفته بودم که کیان داره از تهران میاد دنبالم. کیان هم اومد دم در ویلا دنبالم. مادر شوهر خواهرم هم بیدار بود و مثل اینکه دید کی اومد دنبالم! (اینها رو مامان بعدا بهم گفت و بهشون گفته بود که یکی هست که مارال می خواد باهاش ازدواج کنه! خلاصه که یعنی حله دیگه!!!) بالاخره اومدیم تهران.
قرار بود چند روزی تهران باشیم و بعد با کیان بریم مسافرت. مامان اینها هم قول داده بودند پسرم* رو نگه دارند. اما زد و خاله مادرم 8ام عید فوت کرد و مامان مجبور شد دوباره بره شمال(آخه اونها هم 7 ام برگشتند ) در نتیجه ما هم جایی نرفتیم. اما تهران خوش گذشت. سینما رفتیم (دایره زنگی! خیلی خوشم اومد)، عید دیدنی رفتیم خانه کیان اینها، چیتگر رفتیم (با خانواده کیان اینها و چند تا از دوستهامون)، روز تولدم مهمونی گرفتیم و خلاصه تو همین تهران کلی کیف کردیم. همه چی هم آروم و خوب بود. من هیچ جا با خواهرم اینها نرفتم و کیان هم سعی می کرد با خوبی نرفتنهای من رو تلافی کنه. انقدر هیچ جا نرفتم که خود کیان صداش در اومد و مجبورم کرد چند شب برم خانه مادرم اینها و با خواهرم بگذرونم!
سر کار هم اصلا نیومدم و حتی تلفنها رو جواب ندادم! گفتم همش شمالم و با خواهرم هستم!!! اما 14 ام رو اومدم سر کار. اون هم فقط بخاطر اینکه اگه می ذاشتم یه دفعه ای شنبه میومدم رسما ک* و* ن*م پاره می شد، بعد از اون همه استراحت! از روزی هم که اومدم سرکار انقدر کارهام زیاد شده که خدا می دونه....
پی نوشت ۱: آرایه عزیز، واقعا متاسفم...با خواندن پستت خیلی گریه کردم. امیدوارم یاد بگیرم که این تاسفها رو برای خودم باقی نذارم...
پی نوشت ۲: این ماشین لعنتی رو یادتون می آد؟ هر چیزی که مربوط به این ماشین می شه به ان می خوره! قبل از عید به دلیل شلوغ بودن شماره گذاری قرار گذاشتیم بعد از عید بریم و سند بزنیم. از اونجایی که ماشین لیزینگی بود و به نام کیش خودرو، نماینده اون شرکت هم باید می اومد. آخه با اینکه خیلی وقت بود تسویه حساب کرده بودم، اما سند نزده بودم تا سند یه دفعه ای به نام خریدار بخوره. این کار رو هم کیش خودرو برای چندین نفر کرده بود. خلاصه ۲۰ ام فروردین قرار گذاشتیم بریم شماره گذاری. من هم با خریدارم قرار گذاشتم. حالا چقدر همه بدقولی کردند و چقدر دیر رسیدیم بماند. بعد از کلی صف ایستادن و معطلی، شماره گذاری گفتند که از ۱۹ ام فروردین (یعنی دیروزش!!!) بخشنامه اومده که اسم مستاجر ماشین رو نمی شه تغییر داد و حتما باید یه بار به نام من بشه و بعد به نام خریدار جدید بشه!!! اول فکر کردیم خوب می شه دوبار اینکار رو انجام داد. اما بعد گفتند نه خیر باید محضر هم بریم و بنچاق به نام من بشه! خلاصه که خریدارهامون رفتند و من هم با اون نماینده شرکت رفتم محضر که کارم رو انجام بدم. اما محضری هم که اینها باهاشون کار می کردند، سر دفترش مسافرت بود و کفیل گذاشته بود که اون هم می گفت چون شرکت خصوصیه نماینده شرکت به رسمیت شناخته نمی شه و باید حتما مدیران شرکت بیاد. اونها هم کیشند! خلاصه که هنوز که هنوزه نتونستم سند بزنم! بیچاره خریداره...
پی نوشت ۳: ۵ اردیبهشت دو سال کامل از تاریخ جداییم می گذره و من هم از قبل به کیان گفته بودم بعد از دو سال صحبتهام رو با خانواده ام می کنم. یعنی باید از هفته دیگه شروع کنم!!! دعا کنید همه چی به خیر و خوشی تموم بشه و خانواده ام مخالفت زید نکنند. این روزها گاهی با کیان نقشه عقد و عروسی رو می کشیم. اما کیان همش نگرانه و فکرش درگیره. و می گه اصلا از کجا معلوم که بشه و شاید اصلا نذارند با هم ازدواج کنیم... البته حتما حق داره. اما من از این حرفش دلخور می شم. حس می کنم بهم اعتماد نداره و می ترسه من جا بزنم...هر چی می گم در هر حال ما با هم ازدواج می کنیم به خرجش نمی ره که نمی ره!
پی نوشت ۴: با اینهمه چرت و پرت نوشتن تلافی دیر نوشتنم رو در آوردم ها! ببخشید حوصله تون رو سر بردم...
* بعدا نوشت: من از همگی شما که باعث سوءتفاهمتون شدم عذر می خوام. راستش پسرم یعنی سگم! من بچه ندارم. فقط یه سگ کوچولو دارم که خوب با من و کیان زندگی می کنه دیگه... |