تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گذشته ها باید که بگذره...

توجه: من حالم خیلی خرابه! این پست فقط پر از فحش و بد و بیراه به کسهایی هست که لایقشند اما نمی تونم به خودشون بگم! اگه خوشتون نمی آد از قبل تذکر بدم که نخوانید!

حالم اصلا خوب نیست. شب عیدی و همه چیزهای خوب دیروز، با یه تماس تلفنی ر...ه شد توش! 

دیروز همه چی خوب و جالب و سریع پیش رفت. ماشین نفرین شده رو که یه آدم احمق به احمقانه ترین شکل ممکن اوضاعش رو پیچونده بود، بالاخره خریدند. بذارید اول در مورد ماشین بگم که این همه مدت توی دلم نگهش داشته بودم و داشتم می ترکیدم.

من شوهری داشتم که نه از مردی چیزی سرش می شد و نه از خانه زندگی. نه عرضه ای داشت و نه چیزی. هیچوقت نخواستم پشت سرش چیزی بگم چون خودم رو مجرم می دونستم. چون بهش خیانت کرده بودم. اما چرا نباید از اون پرسید که تو چه گندی زده بودی که زنت نمی خواستت؟ چرا همیشه ازش در برابر کیان دفاع کردم؟ دیگه نمی خوام خودم رو گناهکار بدونم. مرده شور همه چیش رو ببره! هم دانشگاهی بودیم. دفعه اولی که باهم توی خانه تنها شدیم، با لباس کامل من رو بقل کرد و ارضاء شد!!! عرضه خاصی نداشت. دو سال هیچکاری نکرد، درسش رو عقب انداخت تا سربازی نره. آخرش هم با دوسال تاخیر رفت. از سربازی اومد و پدرم براش کار جور کرد. عروسی رو پدرم برامون گرفت. تمام کاری که خانواده اون کردند یک فرش زر و نیم ایراد دار زپرتی بهم کادو دادند و یه گردنبند و گوشواره که کلا ۳۰۰ تومان می ارزید(خودم خریدم. برای همین قیمتش رو می دونم)! حلقه ام رو هم که چند سال پیش سر نامزدی گرفته بودم و گفتم دیگه انگشتر نمی خوام...اوایل ازدواج اون هنوز سربازی بود و من درسم تموم شده بود. سر کار رفتم و اجاره خانه رو پرداخت می کردم. اون که با حقوق سربازی به جایی نمی رسید. خوب زندگیمون رو خودم می ساختم. اشکالی نداشت...ماشینی که خانه پدرم زیر پام بود رو آوردم خانه شوهر. بعد از یکسال گیر داد که ماشینت کوچیکه (ماتیز عزیزم) و بیا عوضش کنیم. خوب پولی نداشتیم که روش بذاریم. ناچارا باید لیزینگ می گرفتیم. بعد از چند روز تلفن کردن گفت بیا سیناد بخریم. کیش خودرو لیزینگ با بهره کمتر از بقیه می ده (۱۶٪). گفتم آخه چرا سیناد، این همه ماشین دیگه! گفت چون ماشین توست به من اجازه نظر نمی دی. اصلا همه چی مال خودته! به من چه! می شناخت من رو. نقطه ضعفم اینه. منی که هیچوقت هیچی رو به روش نمی آوردم، حالا بهم اینجوری می گفت. گفتم من که چیزی نگفتم اصلا هر کاری تو می گی می کنیم. ماشین رو هم خودت بخر...سیناد خریده شد، با ماهی ۲۰۰ تومان قسط. متاسفانه لطف کرد و به اسم من خرید. با چک و سفته هایی که پدر من امضا کرد و داد! یکی دو سالی داشتیمش و قسط هاش رو می دادیم. تا اینکه مادرم خواست ماشینش رو عوض کنه. ۲۰۶ش رو می خواست بفروشه. خوب از اونجایی که ماشین بدون عیبی بود اول به ما گفتند. ما هم گذاشتیم منوط به فروختن سیناد. اما مگه کسی سیناد می خره؟ یه مرد عوضیی پیدا شد که برای خانواده ام می خوام، اما فعلا همه پول رو ندارم. من گفتم ما پول لازم داریم یا همه پول یا هیچی! اما شوهر احمق من رفت توی خانه شون و یه قولنامه مسخره دستی که هیچ جای این مملکت تخمی اعتبار نداره، نوشت. ۳/۱ پول رو گرفت، نه چکی و نه چیزی برای بقیه اش! ماشین رو گذاشت و اومد خانه!!!!!!!!!!!!!!! شب که اومد عربده می زدم سرش که برو ماشین رو پس بگیر. می گفت نه! رفتم خانشون و زن و بچه داشت و مطمئنه! (انگار هر کی بچه داره کلاهبردار نمی شه!) اگه چیزی شد با من!آخرش بعد از ۲ هفته عقب انداختن محضر (تازه هنوز قسطهای ماشین مونده بود ها! باید می رفتیم انتقال می دادیم) یه چک  به اسم کس دیگه ای بابت بقیه پول گرفتیم که اعتبار نداشت! بعدش هم که یارو رفت که رفت! تا دو سال دادگاه و دوندگی و کلانتری به نتیجه ای نرسیدیم. بعد از جدا شدنم بود که ماشین پیدا شد. اون هم خیلی اتفاقی سیناد رو به آشنای یکی از دوستهام فروخت (جاش ماشین طرف رو گرفته بود تا برند محضر) و فهمیدند ماشین ماست. من هم بعد از چند روز دادگاه رفتن (تصور کنید توی روزهای سخت بعد از طلاق فشار ماشین و دادگاه و کلانتری رفتن هم اضافه شده بود) یه پولی به آقاهه دادیم و ماشین خودمون رو پس گرفتیم! تازه تو این مدت که ماشین دزدیده شده بود قرار بود خود آقای شوهر قسطهاش رو بده که نداد و اختاریه برام اومد! یعنی خودم (در واقع پدر طفلکم) پول قسط ماشین رو هم می داد! (دیدین چه جوری به تو چیکار داری و اونش با من می شد اعتماد کرد؟؟؟ وای که چقدر مرد زندگیم بود!) 

حالا بعد از این همه مدت و یکسال برای فروش گذاشتن، دیروز خریدار پیدا شد. مشتری رو پدر کیان پیدا کرد برامون. طفلک کلی هم برای ماشین زحمت کشید و تر و تمیزش کرد و قراضه ای رو که اون آدم بهمون تحویل داد سالم کرد. اول قرار شد بریم محضر و کار رو تموم کنیم. اما چون شماره گذاری خیلی شلوغ بود قرار شد برای بعد از تعطیلات بشه. اما یه قولنامه بنویسیم و پول رو ازشون بگیریم و ماشین رو بدیم. حالا قرار چی شد؟ رفتیم خانه کیان اینا و من برای اولین بار به طور رسمی به عنوان عروسشون رفتم خانشون و پدرش رو دیدم! خیلی خوشحال شد و خودم هم خیلی حس خوبی داشتم. آخرش که می اومدم بیرون بقلشون کردم و بوسیدمشون. اگه بدونید چه حالی شد! انگار به مرد دنیا رو دادند...خیلی خوب بود...هم سیناد بالاخره رفت و هم پدر کیان من رو دید!

این خوبی و خوشی دیروز رو داشتیم مزه مزه می کردیم که غروب مادرم زنگ زد و گفت پدرام (همسر سابقم) زنگ زده و گفته می آد وسایلش رو ببره. آخه هنوز بعد از دو سال یه سری آت و آشغال داشت که نبرده بود. من هم همه رو بسته بندی کرده بودم و گذاشته بودم انباری. یه سری کتاب و مدارکش بود، یه گلیم که مادرش داده بود، چند تا لیوان و آت و آشغال که زمانی که آقا رو مادرش زاییده بود براش کادو آورده بودند و نگه داشته بود و به زور داده بود به ما (فکر کنید چه آشغالهایی بودند!!!). البته من خودم توی این دو سال به مادرم گفته بودم بهشون بگه بیان و ببرند. اما پارسال توی عصبانیتهام و حال بدم اون فرش بی ریختی رو که سر عروسی بهم کادو دادند رو فروختم! امسال هم سر خانه تکانی نزدیک بود همه رو بذارم دم در که خوشبختانه سریع پشیمون شدم...از تلفن مامان خوشحال شدم. این که همه وسایلش هم با ماشین لعنتی از جلوی چشمم می رفت کنار حس خوبی داشت. حس سبکبالی...اگه بدونید با چه حس خوبی لیوان ها رو می پیچیدم و جمع می کردم..دو تا تیکه وسیله برقی از این آسیابها بود که جعبه اش رو خیلی وقت پیش انداخته بودم دور، اما خودشون رو گذاشتم. چند تا لیوان هم از آلمان برادرش برامون فرستاده بود که خوب توی این چند سال استفاده شده بود و چند تا شکسته بود که فکر کردم زشته و نذاشتم. خلاصه همه چی رو به جز فرش بسته بندی کردم و بردم خانه مادرم. کیان هم ایستاده بود و به پدرام و مادرش فحش می داد. من هم مطابق معمول گفتم نگو کیان. طفلک مادرش که هیچ وقت بدی در حقم نکرد. هر اذیتی هم که کرد و حرصی هم که من رو داد بخاطر سادگیش بود! و کلی ازش دفاع کردم...حالا امروز صبح که اومدند و وسایل رو بردند، زنگ زدند به مامان که فرش توش نبود! مامان هم از من پرسید، گفتم فروختم...کلی ناراحت شد. بعد همه که نمی دونم به اونها چی گفت اما مادر فلان فلان شده اش برگشته گفته اشکال نداره. حالا چندتا دیگه چیز هم بود که حتما مارال می گه نیست دیگه!!!!! زنیکه خر. نیست کرور کرور بهم کادو داده بودند یا پسرشون وسیله ای آورد خانه، حالا می خواد وسایلش رو پس بگیره! آره بود. لباسهای پدرام چند تا بود که توی این دو سال همه رو بخشیدم به کارگرمون! به خودم هم چند تا تکه لباس کهنه خودش رو داده بود که از زمان جوونیش نگه داشته بود (فکر کنید چه آشغال جمع کنی بوده ها!) که اونها رو هم بخشیدم. چون فکر کردم خودم که استفاده نمی کنم بذار یکی بپوشدشون! شاید هم باید اون دو تا دونه لیوان کهنه لب پر رو براش پس می فرستادم! لابد اون هم یادگاری پسرش بود از آلمان!!!!

دلم می خواد همه اینها رو داد بزنم. عربده بکشم سر هزار نفر! اما به کسی نمی تونم بگم. دوستی دور و برم نیست که خوشم بیاد اینجوری خودم رو جلوش عریان کنم. به کیان هم دلم نمی آد بگم. می دونم صد برابر من عصبی می شه...اینجا نوشتم تا شاید آروم بشم...دعا کنید آروم بشم.

امیدوارم با این اتفاقهایی که آخر سالی افتاد، همه چی تموم بشه. دلم نمی خواد هیچی از پدرام یا مادرش یا خانواده اش بشنوم. می خوام همه رو بذارم پشت سرم. همه خوبی ها و بدی های اون ارتباط. هر چی بود و هر کی مقصر بود، تموم شد....تمومِ تموم.......

خواهرم اومده از انگلیس. عید دارم باهاشون می رم شمال. باز هم کیان تهران تنهاست. قول دادم زود برگردم. امیدوارم بتونم...

قاعدتا دیگه تا عید نمی نویسم. پس سال نو همه مبارک.

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

نیرویی تا تغییر دهم آنچه را می توانم

و دانشی که تفاوت ایندو را بدانم....

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 27 اسفند1386 ? موضوع: گذشته ها ?

دعوا

دیشب دعوا کردیم...

آشتی هم کردیم...اما آشتی به من نچسبید. آخه راجع به مشکل حرفی نزدیم و فقط آشتی کردیم. اما مشکل به قوت خودش باقیه...

مشکل چیه؟ بذارین براتون بگم...

گفتم توی شرکت جدیدی که کار می کنم همش تنهام؟ خوب اینجا در واقع یه شرکت تازه تاسیسه که فقط من توش رسما کار می کنم (با یه منشی که البته با یه شرکت دیگه شریکیه). بقیه آدمهایی که اینجا سهام دارند و گاهی به من کمک می کنند، همشون زیرزمینی و چریکیند. یعنی جای دیگه ای رسما کارمندند و یواشکی اینجا رو دارند. در نتیجه خیلی از کارها رو نمی تونند در ساعات اداری با من هماهنگ کنند و گاهی شبها به من زنگ می زنند. حالا اینها کی هستند؟ همشون مردهای ۳۵-۳۶ ساله، و البته متاهلند. یکی از این ها هم مدیر عامل شرکت قبلیمون هست (همونی که دوستش داشتم و مریض شده بود و نگرانش بودم ها!). خوب من از این آدم خیلی خوشم می آد. البته نمی گم به چشم برادری، بلکه به چشم همکاری و خصوصا رئیسی. فکر نکنم کسی بتونه رئیس و مدیری بهتر از این پیدا کنه. هم خوش فکره، هم قدر کارمندش رو می دونه، هم از لحاظ مالی هوای کارمندهاش رو داره. خلاصه که در زمینه مدیریت همه چی تمامه. البته این آدم در زمینه شوهری و دوست پسری مزخرفه! برای اینکه همیشه تو کارش غرقه و اولویت اصلی زندگیش کاره. (اطلاعات خصوصی ازش در زمینه ارتباطش با نامزدش دارم). حالا این حرفها چه ربطی به مشکل ما داره؟ خوب یعنی نفهمیدین هنوز؟!

بذارید بگم...کیان نسبت به این آدمها و اینکه غیر از ساعت کاری با من تماس می گیرند حساسه! بخصوص نسبت به این آدم خاص. چون من خیلی ازش تعریف می کنم. البته باید بگم که همه اینها قضیه کیان رو می دونند و حتی دیدنش. اما از نظر کیان این اصلا مهم نیست. قضیه این نیست که اون هر روز و هر ساعت زنگ می زنه ها. اما بعضی وقتها که من توی طول روز زنگ زدم و نتونسته جواب بده، و یا یه کار واجب داره زنگ می زنه.

حالا دیشب هم من و کیان بعد از چندین روز کار داشتن و دوندگی و... خانه بودیم و مشغول استراحت. تازه عشقولمون هم زده بود بالا و یه فیلم .... گذاشته بودیم و می خواستیم دلی از عذا در بیاریم که آقای دکتر تماس گرفتند!!! من هم تلفن رو جواب دادم و باهاش حرف زدم. بعد که دوباره اومد برم پیش کیان، دیدم قیافه اش تو هم رفته. بعد هم شروع کرد که من خوشم نمیاد این برات زنگ می زنه و مردیکه بی شعور نمی فهمه نباید وقتی خانه ای مزاحمت بشه و ... من هم اول سعی کردم توضیح بدم و بگم مشکل چیه (تازه هزار بار هم تا حالا گفتم ها!). اما اون کوتاه نیومد. می گفت تو وقتی اون زنگ می زنه چشمهات برق می زنه و کلی ذوق می کنی!!!!خلاصه که هی گفت. من هم کم کم جوابش رو دادم و گفتم دنبال بهونه می گردی. می گفت تو اگه همکارِ خانم من شب به من زنگ بزنه، چه حسی پیدا می کنی؟ منم می گفتم اگه زنگ بزنه و حرف خصوصی بزنه ناراحت می شدم. اما کاری چیزی نمی گفتم! (البته از حق نگذریم که مطمئن نیستم چیکار می کردم!) آخرش هم گفتم اصلا دلت می خواد بشینم تو خانه و سر کار نرم، چون با توجه به رشته لعنتیم هیچ محیط کاری نمی تونم پیدا کنم که همکارهام زن باشند!!!باز هم بهانه گیری کرد و آخرش باعث شد حرفی رو که نباید بزنم بگم. برگشتم بهش گفتم هر چی باشه من فقط با اینها در مورد مسائل کاری صحبت می کنم، بهتر از اینه که در مورد دوست پسر فلانی و حرفی که بهمانی زد و ... (رجوع شود به حسود پیر) صحبت کنیم!!! آخر هم گفت مرسی از دکتر ... که شبمون رو خراب کرد! منم گفتم تو خراب کردی، نه اون!

بعد از این حرفها هم کیان پا شد رفت توی اتاق خواب. من هم دوش گرفتم و رفتم تو تختخواب که کیان بقلم کرد و گفت قهر نکنیم و من رو بوسید و .... (بقیه اش رو برای چی می خواین بدونید؟؟؟زشته عیبه! اینجا خانواده رد می شه!)

دعوا تموم شد. اما من حرفی رو زدم که اصلا دوست نداشتم بگم. این واقعیته که ارتباط کیان با همکارهای خانمش و طرز برخوردشون من رو ناراحت می کنه. اما اصلا دوست ندارم به روی خودم بیارم و گیر بدم. چون می دونم کارم اشتباهه و اگه بهش گیر بدم، باعث می شه ازم دور بشه و دروغ بگه (البته خداییش اگه همکار زن مجرد شوهر شما، هر روز با اینکه الان محل کارشون دو تا جای متفاوته بهش زنگ بزنه و براش فیلم بفرسته و تازه ازش بخواد فیلم آمریکن پای ۵ رو براش بیاره!!!چه فکری می کنید؟). در هر حال آبی که ریخت رو نمیشه برگردوند و حرفی که زده شد نمی شه دیگه کاریش کرد! 

دعوا تموم شد، بدون اینکه هیچ نتیجه ای بگیریم! نمی دونم چیکار کنم. من واقعا روم نمی شه به دکتر بگم بهم شبها زنگ نزنه یا تلفنش رو جواب ندم. قبلا در مورد یکی دیگه از همکارهام توی شرکت قبلی، کیان حساس شده بود، اما بعد که دیدش خیالش راحت شد و چون خود من هم با اون راحتتر بودم بهش گفتم مشکل چیه و ازش خواستم دیگه ساعت غیر کاری نه برام زنگ بزنه و نه اس ام اس بده. اما این دکتر انقدر ارتباطم باهاش رسمیه که اصلا روم نمیشه همچین چیزی بهش بگم...امیدوارم دوباره با هم حرف بزنیم تا راه حلی برای مشکل پیدا کنیم. چون من به تنهایی عقلم به جایی قد نمی ده!

پی نوشت: اینجا نوشتم که دلم هوات رو کرده...همین چند وقت قبل... چند روز پیش زنگ زدی. خیلی خوشحالم کردی. مرسی و خوبه که خوبی...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 21 اسفند1386 ? موضوع: ?

بازی

خوب مثل اینکه تب آهنگ بازی وبلاگ رو گرفته. من که دوبل دعوت شدم. هم فریدا دعوتم کرده و هم پرنسس. از اونجایی که خیلی دختر خوبی هستم دعوتشون رو قبول می کنم

من اصولا با هر آهنگی یه خاطره ای دارم! در واقع حس نوستالژیم خیلی قویه. در نتیجه انتخاب ۷ تا آهنگ برام سخته. اما سعیم رو می کنم تا حد ممکن خلاصه اش کنم.

اول بگم که خیلی کم موزیک خارجی گوش می دم و اگه دست خودم باشه فقط آهنگهای ایرانی گوش می کنم.

دو تا خواننده هستند که با همه آهنگهاشون حال می کنم و اصلا فرقی نداره که چی بخوانند! من همیشه طرفدارشون هستم! ابی (آرزومه که یه روزی برم کنسرتش!)، شهرام شبپره (من واقعا عاشقشم! حتی با خیلی از آهنگهاش گریه هم کردم!!!)

خواننده هایی رو هم که معمولا کارهاشون رو دوست دارم اینان: ستار، سیاوش قمیشی، بیژن مرتضوی، معین(بعضی کارهاش رو )، گوگوش، هایده، فرامرز عاصف، فرامرز اصلانی، داریوش...اصولا همه خواننده قدیمی ها رو دوست دارم دیگه! 

اما حالا آهنگهای خاصی که من رو به دوران خوب و بد گذشته می بره:

۱- {سفرم به عمق چشمات هجرت غریب و عاشقانه بود}...سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت...سفری که برنگشتم، گم شدم توی نگاهت...یه دل ساده صادق کوله بار سفرم بود...چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود...من همون لحظه اول آخر راهو می دیدم...طپش عشق رو تو رگهام عاشقانه می شنیدم... وای اگر همسفر...بعد از این در سفر...بی تو من تنها باشم...تو شدی خون تو رگهام، من دیگه خودم نبودم...برای نفس کشیدن دیگه محتاج تو بودم...وای اگر همسفر...بعد از این در سفر...بی تو من تنها باشم...(هاتف)...(آخی...چه روز خوبی بود)

۲- توی خاک گلخونه...یه روزی دست زمونه...ما رو کاشت با مهربونی... پیش هم مثل دو دونه...ما تو باغ ماوا گرفتیم...بارون اومد پا گرفتیم...دو تایی تو خاک باغچه ریشه کردیم جا گرفتیم...غافل از رنگ گلهامون...غم فردای دلهامون...توی خاک، زیر بارون توی باغ، روی زمین...گل اون شد گل سرخ، گل من زرد و غمین...گل اون گلهای شادی گل من گلهای درد..اون تو گلخانه گرمه من اسیر باد سرد..(نبی زاده)

۳- کی اشکهات رو پاک می کنه، شبها که غصه داری، دست رو موهات کی می کشه، وقتی منو نداری، شونه کی مرهم هق هقت می شه دوباره، از کی بهونه می گیری شبهای بی ستاره، برگ ریزونهای پاییز، کی چشم به راهت نشسته، از جلو پات جمع می کنه برگهای زرد و خسته، کی منتظر می مونه، حتی شبهای یلدا، تا خنده رو لبهات بیاد، شب برسه به فردا...کی از سرود بارون قصه برات می سازه، از عاشقی می خوانه، وقتی که راه درازه، کی از ستاره بارون چشمهاشو هم می ذاره، نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره... (ابی)

۴- افسوس می خورم وقتی می رفتی چرا صدات نکردم...پشیمونم برای آخرین بار چرا نگات نکردم...چرا بوسه تلخ آخری رو از لبات نکردم...حالا می دونم که هیچکس نمیشه بهتر از تو...عزیزم می دونم من عاشقترم از تو...چرا از تو و عشق تو بریدم نمی دونم...چرا اشکهای چشمهات رو ندیدم نمی دونم...چرا حتی تو رو تو خواب ندیدم نمی دونم...چرا از خواب غفلت نپریدم نمی دونم...چرا...نمی دونم...چرا...نمی دونم...ولی می دونم که هیچکس نمی شه بهتر از تو...می دونم عزیزم من عاشق ترم از تو (شهرام شبپره)

۵- تو بیا یه بار به قصه دلم گوش بکن، قصه هر چی که شنیدی فراموش بکن...تو بیا با من باش تا بهت بگم که کیم... میون این همه عاشق عاشقت من یکیم...کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی دوستم داشتی...عکسی که با من داشتی پیشت نگه می داشتی...کاشکی کاشکی کاشکی با من می کردی آشتی...اسمم رو اول اسم عاشقهات می ذاشتی...یادمه بچه بودیم که دیدمت...پیرهنت رو گرفتم و کشیدمت...زیر اون درخت کنار پنجره یواشی گول زدم و بوسیدمت...کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی دوستم می داشتی...کاشکی کاشکی لب لب لب رو لبام می ذاشتی...دونه دونه دونه دونه بهت می دم نشونه...تا بدونی هنوز هم یادمه اون زمونه...نشون به اون نشونه از رو دیوار خونه، اومدم خونت شبونه، خواندم برات ترانه شعرهای عاشقانه، نشون به اون نشونه...خانم انگاری یادتونه...نشون به اون نشونه موهات رو کردی شونه، گرفتی هی بهونه، گفتی بمن نذار کسی رازمونو بدونه...(شهرام شبپره)

۶-حالا که کارتو شده پر از نیرنگ و ریا...حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا...به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه...نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی شه...تو با دل شکسته ام انقده جفا نکن...تو اگه دوستم نداری اینجوری بد تا نکن...(داریوش)

۷- عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی می کنم...اشکهامو پاک می کنم با دل تبانی می کنم...می آد اون روزی که تو قهر دلم رو ببینی...چشمهات رو باز بکنی حقیقت رو خوب ببینی...می آد اون روزی که من نامه هات رو پاره کنم...می آد اون روزی که من غم دلم رو چاره کنم...اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم...با غم و غصه و دردم تو رو دمساز میکنم...اگه دل تاب بیاره منم به اون روز می رسم...روی ابرها می شینم به آسمونها می رسم...(داریوش)

۸- میام و میام از راه دور...می شم و می شم سنگ صبور...می گم و می گم عاشقتم دیوونه اتم دریای نور... میری رو دلم پا می ذاری...باز منو تنها می ذاری...می بری همه خاطره رو عشق منو جا میذاری...ناز و ادا، چشم سیاه، خاطره هات رو قربون...قد و بالا، شور نگاه، خاک پات رو قربون...نگو که دیگه تنها می شم...نگو بخدا رسوا می شم...نگو که دلت سنگی شده، چون شب بی فردا می شم...نگو که همش خاطره شد، نگو که دیگه گم شد و مرد، نگو که دلم تنگه برات، چشم سیات قلبمو کشت...شبهای تاریک من و بگیر و پر نورش کن...شادی رو یاد من بده، قهر ور ازم دورش کن...من که برات می میرم، به عشق تو اسیرم، حیف بیام نباشی، بمون آروم بگیرم... (ستار)

۹- بوی موهات زیر بارون، بوی گندم زار نمناک، بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک...جاده های مهربونی، رگهای آبی دستهات، غم بارون غروب، ته چشمهات تو صدات...قلب تو شهر گل یاس، دست تو بازار خوبی، اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی...ای گل آلوده گل من، ای تن آلوده دل پاک، دل تو قبله این دل، تن تو ارزونی خاک...یاد بارون و تن تو، یاد بارون و تن خاک، بوی گل تو شوره زار، بوی خیس تن خاک...همیشه صدای بارون، صدای پای تو بوده، همدم تنهایی هام، قصه های تو بوده...وقتی که بارون می باره، تو رو یاد من میاره، یاد گلبرگهای خیست، روی خاک شوره زاره...ای گل آلوده گل من، ای تن آلوده دل پاک، دل تو قبله این دل، تن تو ارزونی خاک... (ستار)

۱۰- وقتی میای صدای پات از همه جاده ها می آد...انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می آد...تا وقتی که در وا می شه، لحظه دیدن می رسه...هر چی که جاده است رو زمین، به سینه من می رسه...آه...ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم...اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم...گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم...دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه...مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه...ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم...اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو...عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو...نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام...عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می خوام...ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم...اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم...اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...(هایده)

۱۱- {گرید به حالم، کوه و در و دشت، از این جدایی...مینالد از غم، این دل دمادم، فردا کجایی...سفر به خیر مسافر من...گریه نکن...گریه نکن بخاطر من} باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب، آرام جان خسته، ره می سپارد امشب، در نگاهت مانده چشمم، شاید از فکر سفر برگردی امشب، از تو دارم یادگاری، سردی این بوسه را پیوسته بر لب، قطره قطره اشک چشمم، می چکد با نم نم باران به راهت، بسته ای بار سفر را، با تو ای عاشقترین بد کرده ام من...رنگ چشمت رنگ دریا، سینه من دشت غمها، یادم آید زیر باران، با تو بودم با تو تنها، زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها...باران می بارد امشب، تو را کم دارم امشب، آرام جان خسته، ره می سپارد امشب، این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من، گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من، رفتنت را کرده باور، التماسم را ببین در این نگاهم، زیر باران گریه کردم، بلکه باران شوید از جانم گناهم...  (امید)

۱۲- اگه به زور روزگار از زندگیت می رم کنار، می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار، تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار، این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار، خیال نکن که خواستمه این اونه که می خواستمت، به قبله محمدی اینه که حرف راستمه...می خوای واست همین وسط داد بزنم، با تار زلفات دلمو دار بزنم، پیش همه خلق خدا زار بزنم، گریه کنون سر توی دیوار بزنم، بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار، از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار...(امید)

۱۳- داغه یک عشق قدیم رو اومدی تازه کردی، شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی، آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود، اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود، به عشق تو زنده بودم، منو کشتی، دوباره زنده کردی، دوست داشتم، دوستم داشتی، منو کشتی، دوباره زنده کردی...تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم، من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم، عشقت به من داد عمر دوباره، معجزه با تو فرقی نداره، تو خالق من بعد از خدایی، در خلوت من تنها صدایی...رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من، کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من، من فراموش کرده بودم همه روزهای خوب رو، اومدی آفتابی کردی تن سرد غروب رو... (گوگوش)

۱۴- به دادم برس ای اشک، دلم خیلی گرفته، نگو از دوری کی، نپرس از چی گرفته، منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده، عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده، تو این تنهایی تلخ، منو یه عالم یاد، نشسته رو به رویم کسی که رفته بر باد، کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد، برای بودن من به خود رنگ فنا زد... چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن، برای اونکه سایه است همیشه رو سر من، کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد، منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد...به آتش تن زود و رفت تا من اینجا نسوزم، با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم، هنوز سالار خونه است، پناه من دستهاش، سرم رو شونه هاشه رو گونه امه نفسهاش...(گوگوش)

۱۴- سیمین بری، گل پیکری، آری، از ماه و گل زیباتری ، آری، همچون پری افسونگری آری، دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من، سرگشته کویت منم نداری خبر از من...هر شب که مه در آسمان گردد عیان دامن کشان، گویم به او راز نهان، که با من چه ها کردی، به جانم جفا کردی...هم جان و هم جانانه ای اما، در دلبری افسانه ای اما، اما ز من بیگانه ای اما، دیوانه ام خواهی چرا تو ای آفت دلها، آزرده ام خواهی چرا تو ای آفت جانها...(مطمئن نیستم اما فکر کنم کوروس سرهنگ زاده خوانده)

۱۵- امید جانم ز سفر باز آمد، شکر دهانم ز سفر باز آمد، عزیز عمر که بی خبر بناگهان رود سفر، چو ندارد دیگر دلبندی، به لبش ننشیند لبخندی...چو غنچه سپیده دم شکفته شد لبم ز هم، که شنیدم یارم باز آمد، ز سفر غمخوارم باز آمد...همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر، ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر، من هم پس از آن دوری، بعد از غم مهجوری، یک شاخه گل بردم به برش...دیدم که نگار من سرخوش ز کنار من، بگذشت و ببر یار دگرش...وای از آن گلی که دست من بود، خموش و یک جهان سخن بود...گل که شهره شد به بی وفایی، ز دیدن چنین جدایی، ز غصه پاره پیراهن بود...(دلکش)

۱۶- {پس از این زاری مکن، هوس یاری نکن، تو ای ناکام دل دیوانه، با غم دیرینه ام به مزار سینه ام، بخواب آرام دل دیوانه}...با تو رفتم بی تو باز آمدم، از سر کوی او دل دیوانه، پنهان کردم در خاکستر غم، آن همه آرزو دل دیوانه... چه بگویم با من ای دل چه ها کردی، تو مرا با عشق او آشنا کردی،پس از این زاری مکن، هوس یاری نکن، تو ای ناکام دل دیوانه، با غم دیرینه ام به مزار سینه ام، بخواب آرام دل دیوانه... (ویگن)

۱۷- کوچه غمناکه، پرستوهای شاد، در غروبی پر ملال و بی صدا، خبر عریونی باغها رو داد، پاییز اومد اینور پرچین باغ، تا بچینه برگ و بار شاخه ها، کسی از گلها نمی گیره سراغ، بیا در سوگ که دلگیر گل سرخ، بخوانیم شعری از دیوان گریه، من و تو زاده فصل خزانیم، دو تن پرورده دامان گریه، شده ابری تو فضای سینه مون، قصه غمگساریهای ما، می دونم پایان نداره بعد از این، قصه بی برگ و باریهای ما...پاییزه پاییزه عریون، من و تو خسته و گریون...می نویسم، با دل تنگ، توی گلبرگ شقایق، فصل دلتنگی پاییز، فصل غمگینی عاشق... پاییزه پاییزه عریون، من و تو خسته و گریون...  (شاهرخ)

۱۸- تن تو ظهر تابستون رو به یادم می آره، رنگ چشمهای تو بارون رو به یادم می آره، وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره، قهر تو تلخی زندون رو به یادم می آره، من نیازم تو رو هر روز دیدنه، از لبت دوست دارم شنیدنه...تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه، تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه، تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب، من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه...تو مثل وسوسه شکار یه شاپرکی، تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی، تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای، تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی...تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرها می سازند، گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن، اگه مردهای توی قصه بدونن که اینجایی، برای بردن تو با اسب بالدار می تازن... (فریدون فروغی)

توی این خواننده های جدید هم محسن یگانه، محسن چاووشی، بنیامین، کامران و هومن و هنگامه رو دوست دارم. توی این رپ خوانها هم از سروش هیچکس خوشم می آد. این سه تا آهنگ رو هم خیلی دوستم می آد:

۱۹- نمی خواستم مثل اشکهاش یه روز از چشمهاش بیفتم، ندونستم زیر پاهاش سنگیه و من افتم، آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه، واسه فریاد غرورم بال پرواز صدام شه، چی شده اون همه احساس، اینو هرگز نمی دونم، دیگه بسمه شکستن، نمی خوام عاشق بمونم...گم شدم تو شب چسمهاش، بلکه عاشقم بدونه، واسه سز سپردگیهاش دیگه لایقم بدونه، اما امروز یه غریبه است که فقط به من می خنده، دل و دیوونه می دونه، در رو دیوونه می بنده، چی شده اون همه احساس، اینو هرگز نمی دونم، دیگه بسمه شکستن، نمی خوام عاشق بمونم...(این آهنگ رو موقع رانندگی خیلی دوست دارم گوش کنم. خیلی حال می ده باهاش گاز بدی...نمی دونم هم کی خوانده)

۲۰- توی آینه خودت رو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه، نذار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یه هو پیر و زمین گیرت کنه، منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست، تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی آد، خودش می گفت یه روزی می ذاره میره، خودش می گفت یه روز خاطره هات رو میبره از یاد، آخه دل من دل ساده من، تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار، آخه دل من دل دیوونه من، دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزرگار، آخه دل من دل دیوونه من، تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار، دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت، تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت، دیگه نمی آد دیگه پیشت نمیاد، از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس خالی روبروت...تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی، تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی، در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه خودت بخواد تو رو... (محسن یگانه)

۲۱- سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام، یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم، با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم، نشکن دلمو، بخدا آهم می گیره دامنت رو عاقبت یه روزی، نگو بی خبری، نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز، نگو بی خبری، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز...دیوونه نکن، دلمو آهم می گیره دامنت رو عاقبت یه روز، نگو بی خبری، نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز، نگو بی خبری، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز...(محسن چاووشی و یگانه) 

نتونستم کمترش کنم...اما مضربی از هفته دیگه!

راستی یه چیز دیگه ای که خیلی دوست دارم نوار قصه های چهل و هشت داستانه. این نوارها اوایل ا*ن*ق*ل*ا*ب تولید می شد که بعد بخاطر موزیکها و این چیزهاش قطع شد. منم که بچه بودم و چیزی حالیم نمی شد، روی نصفشون نوار ضبط کردم!!! الان در بدر دارم دنبال نوارهاش می گردم...کسی یادش می آد، یا سراغ داره از کجا می شه گیر آورد؟ ممنون می شم اگه بگین...

من از همه کسهایی که اینجا رو می خوانند و دوست دارند دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنند. آخه راستش اگه اسم کسی رو بگم و اون ننویسه من دلخور می شم، اگه اسم دوستی هم جا بذارم می ترسم اون دلخور بشه. پس اسم نمی برم...

پی نوشت ۱: مرسی بابت کامنتهای پست قبلیم. اصلا فکر نمی کردم که این خاطراتم برای دیگران هم انقدر جذاب باشه! سعی می کنم باز هم از اون موقع ها بنویسم...

پی نوشت ۲: من فروردین ۳۰ سالم می شه و کیان ۱ شنبه ۳۱ سالش (تولدت مبارک)! الان بعد از چند سال جدایی و ماجرا دوباره با همیم و حدود دو سال می شه که با هم زندگی می کنیم (هنوز ازدواج نکردیما!)... اینم بخاطر کسایی که پرسیده بودند...

پی نوشت ۳: اشکالی داره اینجا آدم تبلیغات بکنه؟؟؟ خوب چی کار کنم فروش نمی ره. می خوام از همه امکاناتم استفاده کنم! اصلا چهار دیواری اختیاری! اعتراضی هست؟؟؟(جرات دارین بفرمایید!)

..............خودروی سیناد۲، مدل سال ۸۳، ۷۰.۰۰۰ کیلومتر کارکرد، رنگ نقره ای متالیک، خیلی تمیز (بخدا مال یه خانم دکتر بوده، یعنی خودم، که می رفته تا سرکارش و بر می گشته!) سند دست اول، کارت بنزین فول (یکساله ماشین خوابیده) به مبلغ پایه ۶۵.۰۰۰.۰۰۰ بفروش می رسد.........

از متقاضیان عزیز در خواست می گردد در همین جا تمایل خود را ابراز نمایند!

نکته: تو رو خدا بخرید! فروشنده شدیدا بدهکار می باشد و به پول نیازمند!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند1386 ? موضوع: ?

خاطرات کودکی

کلاس دوم راهنمایی بودم.  اون موقع ها ما خونمون شهرک اکباتان بود. مدرسه هم همون جا می رفتم. در واقع مدرسه خیلی بهم نزدیک بود. یعنی اصلا توی بلوک خودمون بود. (اسمش چرا یادم نمیاد؟؟؟ حضرت فاطمه بود؟ یا اون دبستانمون بود؟ در هر حال بلوک B1) برای همین خودم می رفتم مدرسه و بر می گشتم. تا اون موقع هیچوقت فکر نکرده بودم که پنجره های اتاقم سوژه خوبیه و اصلا چقدر توی خانه ها دید داره و ... البته همیشه عاشق پنجره های زیاد خونمون بودم. بخصوص اتاق خواب من، که دیدش به کوههای شمال تهران و قله دماوند بود. معمولا هم می رفتم و پشت پرده، روی طاقچه پنجره می نشتم و پایین رو نگاه می کردم (ما طبقه ۹ بودیم). اما اونروز صبح، موقعی که مشغول لباس پوشیدن بودم و مثل همیشه پرده های اتاقم کنار بود، احساس کردم چشمهای کسی روم سنگینی می کنه. وقتی دقت کردم، دیدم پسر جوونی از پنجره اتاق خانه روبرویی ذل زده و داره بدن بدون لباس منو نگاه می کنه!!!آخه از اون دخترهایی بودم که خیلی زود بدنم حالتهای زنانه پیدا کرده بود. در واقع حتی بلوغ جسمی رو هم یکسالی بود گذرونده بودم. وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم، برام دست تکان داد! سریع لباس پوشیدم و با عصبانیت پرده اتاق رو کشیدم...اما این ظاهر قضیه بود. اون ته ته های دلم به حس خوبی بهم داده بود. حس مورد توجه قرار گرفتن! یه جورایی از اون فاصله دور نگاهش تنم رو گرم کرده بود...

 گذشت و رفتم مدرسه. ظهر، موقع برگشتن، معمولا با چندتا از دوستهام می اومدیم خانه، پایین وروردیمون دیدم همایون که یکسال از من بزرگتر بود و همسایه طبقه پایینینمون بود، با چند تا پسر دیگه که نمی شناختمشون ایستادن. به محض اینکه ما نزدیک شدیم یکیشون رو بلند صدا زد "کیان! اومد..." بهش که دقیق شدم دیدم شبیه هیکل پشت پنجره است. اما مطمئن نبودم...به روی خودم نیوردم و از دوستهام خداحافظی کردم و رفتم خانه.

اما از اون روز شروع شد...هر روز و هر دقیقه حواسم به پشت پنجره و خانه روبرویی بود. روزی چند بار می رفتم پشت پنجره و در ظاهر!!!بی تفاوت به مناظر بیرون نگاه می کردم. اما همه وجودم منتظر اومدم اون بود. وقتی میومد با حالت قهر و عصبانیت می رفتم کنار. اون هم می رفت. تا برمی گشتم سر جام اون هم میومد! مواقعی هم که وانمود می کردم برام مهم نیست و بی خیال می موندم، شروع می کرد ادای من رو در آوردن! هر جوری که دستم رو می ذاشتم یا موهام رو تکون می دادم اون هم تکرار می کرد. شده بود یه بازی برام که بدون اون نمی تونستم سر کنم. اگه روزی خانه نبود و یا به هر دلیلی نمی اومد کنار پنجره غصه ام می گرفت. گاهی هم روزها که از مدرسه بر می گشتم سر راهم می موند و با دوستهاش مسخره بازی می کردند. اما هیچ حرف شخصی نبود. چند بار هم با ایما و اشاره از دم پنجره ازم  می خواست که شماره اش رو بگیرم و بهش زنگ بزنم. اما من ظاهر قضیه رو خشن و جدی حفظ می کردم!

این بازی دو سالی ادامه داشت. کم کم مامان بهم شک کرده بود و به راحتی قبل نمی تونستم ساعتهام رو پشت پنجره بگذرونم. اما در هر حال وجود داشت. وقتهایی هم که مهمون داشتیم و دختر عمه ام یا دختر خاله هام خانمون بودند، دست جمعی می رفتیم کنار پنجره و مسخره بازی در میاوردیم و می خندیدیم. توی این مواقع، یه دفعه دختر عمه ام ازش شماره گرفت. یعنی اون با انگشتهاش عدد ها رو نشون می داد و دختر عمه ام هم می نوشت. بهش زنگ نزدم، اما شماره رو نگه داشتم...

دورانی بود...پر از خاطه و لذت بخش...اون دوران کتاب "پنجره" از "فهیمه رحیمی" هم تازه گل کرده بود و با خواندنش بیشتر عاشق پنجره و دنیاش شدم. (چیه؟ کتاب چرتیه و اصولا نویسنده در پیتیه؟ خوب خودم می دونم اما اون موقع عاشق کتابهاش بودم! همین که هست!)

تابستون بود. سال تحصیلی باید می رفتم اول دبیرستان. مامان و بابا تصمیم گرفتند که از اکباتان بریم. با هم می رفتیم و خانه های مختلف رو می دیدیم. خانه های نو و محله های جدید...حس جالب و هیجان انگیزی داشت...آخرش خانه رو انتخاب کردیم. نو ساز نبود. برای همین هم چند ماهی کار و بنایی توش داشت.

اون موقع که بود که دوباره به یاد پنجره و کله گرد پشتش افتادم...

تصمیم گرفتم بالاخره یه بار بهش تلفن کنم و به اصطلاح باهاش خداحافظی کنم. به دلیل بنایی خانه جدید خیلی از بعدازظهر ها مامان خانه نبود و بالا سر عمله و بنای ساختمون بود. بالاخره یه روز زنگ زدم. بعد از چند تا بوق زدن گوشی رو برداشت. خودش بود. سلام کردم و پرسیدم آقا کیان؟ گفت بفرمایید و شما؟ من هم خودم رو معرفی کردم که مارال هستم و ...نذاشت بقیه اش رو بگم. ذوق زده با تلفن اومد کنار پنجره و گفت بالاخره چی شد که زنگ زدم و اینکه دو سال منتظر این تلفن بوده!

این اولین تماس بود...تماسی که تا همین امروز عشقش وجودم رو داغ می کنه...

یکی ازم خواسته بود داستان آشناییم رو با کیان بگم. خوب این اولش بود. مال ۱۵-۱۶ سال پیشه. از اون موقع تا حالا که باز هم کنار هم هستیم، خیلی اتفاقها افتاده. شاید یه روزی بیشتر نوشتم...

پی نوشت ۱: جواب کامنتها رو می دم. دادم، می تونید توی کامنتدونی ملاحظه بفرمایید

پی نوشت ۲: ولنتاین؟ عالی بود. خیلی خوش گذشت! انقدر کیان برام کادو گرفته بود که باور نمی کردم! معلوم نبود کجا قایمش کرده بود؟ لیمو ترش هم رفتیم... خانه تکانی رو هم مشغولم...کارم هم همچنان خیلی زیاده!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 6 اسفند1386 ? موضوع: گذشته ها ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com