* دلم گرفته...بی دلیل...اما یه ترسی ته دلم جا خوش کرده...حدود دو ماهه! نمی دونم چرا؟ این چیه که چنگ انداخته به وجودم و همه چی رو تحت الشعاع خودش در آورده؟
**- چیزی شده؟ قهری؟ تو یه چیزیت هست!
- خوب یه خرده...
- چی؟ بگو؟
- هیچی... اول صبحی که مامان بهم یه حال اساسی داد و زنگ زد و مورد الطافش قرارم داد!...
- خوب اینکه چیزی نبود...دیگه؟ دلخوری!
- یه خرده...نمی دونم...
- بگوووووووو
- شب! بذار همدیگه رو ببنیم و بعد حرف بزنیم...
- نه!!! بگوووووووو الان!
- چه می دونم...حس می کنم بی توجه و بی تفاوت شدی! هیچی برات مهم نیست! هیچ کاری تو خانه نمی کنی...انگار همه چی یکنواخت شده! حتی س*ک*س نمی خوای...
- چه جالب این دقیقا حسیه که من نسبت به تو دارم! تو هم هیچ کاری نمی کنی!
- من لااقل یه حرکتهایی هر چند وقت می کنم...یه آشپریی، یه تمییز کردنی...تو اما...
- من چی؟؟؟
- مثلا یه مورد کوچیک! من هفته ای 3-4 بار این مسیر طولانی و پر ترافیک رو می آم دنبالت و اصلا هم حس بدی ندارم. اما تو فقط همین دو روز این شرایط رو داشتی. صبحها که هزارتا غر زدی که یه ذره مسیرت کج شد و من رو رسوندی و برگشتنش هم، با اینکه راه خیلی کوتاه تره گفتی خیلی ترافیک می خوری و من خودم اومدم!!!
- خوب اینکه قابل حله!!!
- یعنی چی؟
- ماشین خودته! الان برات ماشین رو می آرم و دیگه هم نمی خواد بیای دنبالم!!!
- ؟؟؟؟؟من اصلا این رو نگفتم! (چرا هیچ وقت نمی فهمند!!!!!!)
- کاری نداری؟ باید برم به کارم برسم! تا نیم ساعت دیگه ماشین رو می آرم!
- بس کن تو رو خدا...من نمی خوام دعوا کنیم، من که گفتم شب حرف بزنیم...
- خداحافظ!!!!
تتللللللللللققققققققققق(صدای اصابت گوشی تلفن به دیوار اتاق!)
.
.
.
.
.(گریه زیاد) چرا همه کسهایی که بیشتر از همه ادعاشون می شه دوستم دارن، بیشتر از هم اذیتم می کنن؟؟؟
اوم اوم اوم (زوزه و لیسیدنهای بیشمار پسر کوچولوم!) الهی قربونت برم که انقدر نگرانم می شی وقتی اشکهام در می آد!
اصلا ولشون کن! بیا ببرمت حموم و به کارهای خانه برسیم!
.
.
.
.
(نیم ساعت بعد روی پیغامگیر تلفن، وقتی حمومیم)
- الو...گوشی رو بردار لطفا...ببخشید عزیزم...الو...بیا دعوا نکنیم...دوستت دارم! بخدا دوستت دارم!
- الو.......خواهش می کنم بس کنیم....بذار به کارم برسم عزیزم....دوستت دارم!
.
.
.
.(جواب تلفن داده شد، با این قول که شب از دلم در بیاره...)
.
.
.(خوب ...راضی کننده بود!)
*** اگه قضیه چند سال پیش اتفاق افتاده بود، تلفن دوم از طرف من زده می شد و اصلا هم به این آسونی حل نمی شد! آخه از اولش من زنگ می زدم و التماس و گریه و زاری...اون طرف هم بی توجهی کامل! اما الان می دونم. فقط یه قهر یه ربعه! خودش سریعا پشیمون می شه، حالا یا زنگ می زنه و یا اگه خانه باشیم منت کشی می کنه! جالب اینجاست که من هم خیلی بی خرجم. دوتا بوس و یه دوستت دارم! مارال خر می شود... مدتهاست که دعوا به شب نکشیده...
****کارم رو دیگه دوست ندارم...حوصله ام رو سر می بره...کاش زودتر یه اتفاقی بیفته!
*****بی دلیل و یه هویی دلم هوات رو کرده. فقط یه احوال پرسی معمولی! زندگیت خوبه؟ بچه دار نشدی؟ تلفنت قطعه! مثل همیشه...یعنی می شه یه روزی دوباره خودت برام زنگ بزنی و احوالم رو بپرسی؟ اونم بعد از برخوردهای آخر من؟
******حس خوبی بود، دیدنت بعد از این همه سال...مرسی که وقت گذاشتی و به من هم سر زدی...بوی بچگی هام رو می دادی |