تبليغاتX
روزمرگی های مارال

تعطیلات

سرم خیلی شلوغ شده. شرکت دست تنهام و کلی کار ریخته روی سرم. از لحاظ فکری هم کلی به هم ریخته ام. من معمولا عادت دارم کارهام رو با نظم و ترتیب انجام بدم ولی وقتی کارها زیاد می شه و همش هم عجله ای هستند اونوقته که قاط میزنم! نمی تونم هیچ نظمی برای کارهام در نظر بگیرم و اولویت بندی کنم. همین عصبیم می کنه و باعث می شه کل کارهام بهم بریزه!

تعطیلات هم مزخرف بود. از اون تعطیلاتی بود که همش خانه بودیم و هیچ کار مفیدی انجام ندادیم. دوست دارم از تعطیلاتم استفاده کنم. مسافرتی، گردشی، خریدی...حتی شده کارِ خانه ای! اما دیروز هیچ کاری نکردیم! صبح تقریبا زود بیدار شدیم. چون کیان شب زود خوابیده بود و صبح هم طبق معمول بیدار شد. من هم وقتی اون تکان می خوره بیدار می شم. خلاصه که خواب درستی هم نکردم. یه لیست بلند بالا (۲۰-۳۰ قلمی می شه) از مایحتاج خانه داشتیم که تموم شده بود و باید می خریدیم. از شیر و پنیر و مواد شوینده گرفته تا حوله و ملافه و لامپ! معمولا خریدهای کلی اینجوری رو از شهروند آرژانتین می کنیم که چون همه چی داره و تقریبا نزدیک هم هست، گزینه مناسبیه. گفتیم حالا که زود بیدار شدیم، زودتر تا قبل از شلوغی بریم خریدهامون رو بکنیم. البته یه صبحانه عالی دو تایی خوردیم. آخه ما معمولا به صبحانه خوردن نمی رسیم. اما صبح کیان رفت نان تازه گرفت و یه دلی از عذا در آوردیم. خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم شهروند. دیدیم پرنده پر نمی زنه. کلی ذوق مرگ شدیم که چقدر سحر خیزی خوبه ها! (حالا هی می گم سحر خیزی فکر نکنید ۵ صبح بودها! ساعت ۷ بیدار شدیم و تا بیایم بیرون ۹-۹.۵ بود) رفتییم جلوتر دیدیم نه خیر. بحث سحر خیزی و اینا نبود. شهروند تعطیل بود!!!! مردم غیور ما باید اجبارا می رفتند راهپیمایی!!! گفتند ساعت ۴ باز می شه...نمی دونید چه حرصی خوردم. دست از پا درازتر برگشتیم خانه...بعد هم کمر درد کیان عود کرد. آخه کیان یه کمر درد مزمن داره که هر چند وقت می گیره. دیروز داشت شروع می شد برای همین هم دیگه بیخیال خرید بعدازظهر شدیم و موندیم خانه. تا آخر شب هم هیچکاری نکردیم! تازه کلی کارهای خانه برای عید هم مونده. نکردم از این تعطیلات یه استفاده ای بکنم و کارهای خانه رو شروع کنم.

خدایا لطفا این ک... گشاد من رو علاج کن تا به خانه تکانی عیدم برسم!

پی نوشت هم ندارم! یادم اومد یه پی نوشت دارم!

کیان این هفته سعی کرد تمام غرهایی رو که سر دعوای هفته قبل زده بودم را تلافی کنه! ۱ شنبه سر کار نرفت، البته بیرون کار داشت. اما با این وجود صبح من رو رسوند و غروب هم اومد دنبالم. بعد هم که رسیدیم خانه خودش رفت توی آشپزخانه و شام درست کرد! لامپهای خانه که سوخته بود رو عوض کرد! از لحاظ چیزها دیگه هم  حسابی بهم رسید و خلاصه که سعی کرد نشون بده که هنوز هم به مسائل خانه و من توجه می کنه...عاشق این اخلاقشم که با و جود اینکه وقتی بهش یه چیزی رو تذکر می دی می زنه زیر همه چی و بهش بر می خوره، اما بعدش به قضیه فکر می کنه و سعی می کنه مشکل رو برطرف کنه!

راستی یه چیز دیگه...۵ شنبه ولنتاینه...من کادوی کیان رو هفته پیش که نبود خریدم و نذاشتم بفهمه. اما اون هم هیچی نمی گه.  معمولا از قبل برای اون شب برنامه می ریختیم که کجا بریم و چی کار کنیم و ...حتی سر کادو هم سر به سر هم می ذاشتیم! اما امسال من هیچی نگفتم اونم نمی گه! نکنه یادش رفته باشه؟برام کادوش مهم نیستا. من حتی با یه شاخه گل هم خوشحال می شم. اما می خوام یادش باشه...امیدوارم بخواد سورپرایزم کنه

دیشب گفت! ۵ شنبه قرار شد بریم یه رستورانِ خوب که خیلی وقته نرفتیم...لیموترش توی یخچال...(رفتین؟) من خیلی اونجا رو دوست دارم. تازه کلی هم خاطره ازش داریم...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 23 بهمن1386 ? موضوع: ?

یه روزی...

* دلم گرفته...بی دلیل...اما یه ترسی ته دلم جا خوش کرده...حدود دو ماهه! نمی دونم چرا؟ این چیه که چنگ انداخته به وجودم و همه چی رو تحت الشعاع خودش در آورده؟

**- چیزی شده؟ قهری؟ تو یه چیزیت هست!

- خوب یه خرده...

- چی؟ بگو؟

- هیچی... اول صبحی که مامان بهم یه حال اساسی داد و زنگ زد و مورد الطافش قرارم داد!...

- خوب اینکه چیزی نبود...دیگه؟ دلخوری!

- یه خرده...نمی دونم...

- بگوووووووو

- شب! بذار همدیگه رو ببنیم و بعد حرف بزنیم...

- نه!!! بگوووووووو الان!

- چه می دونم...حس می کنم بی توجه و بی تفاوت شدی! هیچی برات مهم نیست! هیچ کاری تو خانه نمی کنی...انگار همه چی یکنواخت شده! حتی س*ک*س نمی خوای...

- چه جالب این دقیقا حسیه که من نسبت به تو دارم! تو هم هیچ کاری نمی کنی!

- من لااقل یه حرکتهایی هر چند وقت می کنم...یه آشپریی، یه تمییز کردنی...تو اما...

- من چی؟؟؟

- مثلا یه مورد کوچیک! من هفته ای 3-4 بار این مسیر طولانی و پر ترافیک رو می آم دنبالت و اصلا هم حس بدی ندارم. اما تو فقط همین دو روز این شرایط رو داشتی. صبحها که هزارتا غر زدی که یه ذره مسیرت کج شد و من رو رسوندی و برگشتنش هم، با اینکه راه خیلی کوتاه تره گفتی خیلی ترافیک می خوری و من خودم اومدم!!!

- خوب اینکه قابل حله!!!

- یعنی چی؟

- ماشین خودته! الان برات ماشین رو می آرم و دیگه هم نمی خواد بیای دنبالم!!!

- ؟؟؟؟؟من اصلا این رو نگفتم! (چرا هیچ وقت نمی فهمند!!!!!!)

- کاری نداری؟ باید برم به کارم برسم! تا نیم ساعت دیگه ماشین رو می آرم!

- بس کن تو رو خدا...من نمی خوام دعوا کنیم، من که گفتم شب حرف بزنیم...

- خداحافظ!!!!

تتللللللللللققققققققققق(صدای اصابت گوشی تلفن به دیوار اتاق!)

.

.

.

.

.(گریه زیاد) چرا همه کسهایی که بیشتر از همه ادعاشون می شه دوستم دارن، بیشتر از هم اذیتم می کنن؟؟؟

اوم اوم اوم (زوزه و لیسیدنهای بیشمار پسر کوچولوم!) الهی قربونت برم که انقدر نگرانم می شی وقتی اشکهام در می آد!

اصلا ولشون کن! بیا ببرمت حموم و به کارهای خانه برسیم!

.

.

.

.

(نیم ساعت بعد روی پیغامگیر تلفن، وقتی حمومیم)

- الو...گوشی رو بردار لطفا...ببخشید عزیزم...الو...بیا دعوا نکنیم...دوستت دارم! بخدا دوستت دارم!

- الو.......خواهش می کنم بس کنیم....بذار به کارم برسم عزیزم....دوستت دارم!

.

.

.

.(جواب تلفن داده شد، با این قول که شب از دلم در بیاره...)

.

.

.(خوب ...راضی کننده بود!)

 

*** اگه قضیه چند سال پیش اتفاق افتاده بود، تلفن دوم از طرف من زده می شد و اصلا هم به این آسونی حل نمی شد! آخه از اولش من زنگ می زدم و التماس و گریه و زاری...اون طرف هم بی توجهی کامل! اما الان می دونم. فقط یه قهر یه ربعه! خودش سریعا پشیمون می شه، حالا یا زنگ می زنه و یا اگه خانه باشیم منت کشی می کنه! جالب اینجاست که من هم خیلی بی خرجم. دوتا بوس و یه دوستت دارم! مارال خر می شود...مدتهاست که دعوا به شب نکشیده...

 

****کارم رو دیگه دوست ندارم...حوصله ام رو سر می بره...کاش زودتر یه اتفاقی بیفته!

*****بی دلیل و یه هویی دلم هوات رو کرده. فقط یه احوال پرسی معمولی! زندگیت خوبه؟ بچه دار نشدی؟ تلفنت قطعه! مثل همیشه...یعنی می شه یه روزی دوباره خودت برام زنگ بزنی و احوالم رو بپرسی؟ اونم بعد از برخوردهای آخر من؟

******حس خوبی بود، دیدنت بعد از این همه سال...مرسی که وقت گذاشتی و به من هم سر زدی...بوی بچگی هام رو می دادی

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 13 بهمن1386 ? موضوع: ?

.....

*دیشب بعد از صد سال رفتم تئاتر. (حالا نگین مگه چند سالته ها! حالا صد سال نه، ۵ سال! مگه چه فرقی می کنه؟)  ملاقات با بانوی سالخورده به کارگردانی حمید سمندریان و بازی گوهرخیر اندیش! وای محشر بود! با اینکه بالکن نشسته بودیم اما خیلی تئاتر عالی بود. با یکی از دوستهام رفتیم. من از ساعت ۴ رفتم تئاتر شهر و بلیط گرفتم تا ۷ که تئاتر شروع شد و دوستم اومد تنها بودم و برای خودم توی خیابان ولیعصر ول گشتم...خیلی حس خوبی بود و خوش گذشت...تئاترش هم عالی بود. نزدیک ۳ ساعت تئاتر بود، بدون آنتراکت! اگه حوصله تئاتر دارید بهتون توصیه می کنم حتما ببینید. داستان در مورد زنی است که بعد از ۳۵ سال می خواد انتقامش رو از مردی که دوستش داشت و بهش خیانت کرد، بگیره! خیلی جذاب بود. وسوسه انسانها رو در برابر پول نشون می ده...یکی از قشنگترین صحنه هاش یه دیالوگ دو نفره بین اون مرد و معلم شهر بود. معلمه بهش می گه توی زندگی هممون یه روزی یه بانوی سالخورده می آد! خلاصه که جذاب بود و به ۷۰۰۰!!!! تومان پول بلیط می ارزید.

**دلم برای کیان تنگ شده!!!نه بابا جایی نرفته. اما دو شبه همدیگر رو ندیدیم. ۲شنبه اون تا دیر وقت سر کار بود و وقتی اومد من خواب بودم (ساعت ۱!!!) و دیشب هم وقتی من اومدم خانه اون خواب بود (ساعت ۱۰,۵) البته صبحها همدیگر رو می بینیم. اما فایده نداره...

دیشب ازش دلگیر شدم...آخه من بدون ماشین بودم و تقریبا هم دیر وقت بود. اما اون راحت گرفت خوابید و اصلا نگران اومدن من به خانه نبود...البته می دونم از شب قبلش خیلی خسته بود و روزهای کاری شلوغی داره...اما خوب یه خرده دلم گرفت دیگه. اگه اینجا نمی نوشتم می موند رو دلم!

می دونید از این حس دلتنگی خوشحالم. از این حس که وقتی شب خانه نیست یا دیر می آد سردر گمم و نمی دونم باید چیکار کنم...آخه من ته دلم، اون ته ته ها، همیشه از این می ترسیدم که اگه به کیان برسم و باهم باشیم، شور و حالم بیفته و خسته بشم. اما الان می بینم بعد از گذشت این همه مدت، هنوز برام همون کیانه (اگه چشمتون شوره، تو رو خدا این قسمت رو نخوانیدها)...کیان همیشه سر گفتن رابطمون به خانواده ام می ترسه که من هنوز مطمئن نباشم. همیشه سعی کردم بهش اطمینان بدم که اشتباه می کنه. اما راستش حق با اونه. من می ترسیدم. هم از اون، هم از خودم. از اون می ترسیدم که دوباره قاطی کنه و بره...از خودم هم می ترسیدم که برام تکراری بشه و من نه عاشقِ کیان، بلکه آدم تنوع طلبی باشم که از سر هوس بهانه گیری کردم و زندگی قبلیم رو بهم زده ام! این حرفها رو مادرم بهم تلقین کرده و با اینکه همیشه تکذیبش کردم، اما ته دلم می ترسید نکند راست باشه...اما خدا رو شکر که اشتباه می کردم.

من و کیان به جز چندین سال ارتباط قبلیمون، الان ۴ ساله با هم دوستیم و ۱ سال هم هست که کامل با هم زندگی می کنیم. توی این مدت هیچ وقت دلم نخواست با کس دیگه ای باشم و چند موردی هم که بودم، مواقعی بود که کیان ارتباط رو قطع کرده بود و من با لجبازی اینکار ها رو می کردم. هیچ وقت از اون روابطم لذت نبردم! الان هم که اصلا دلم نمی خواد هیچ ارتباط دیگه ای رو امتحان کنم. حتی توی رویاهام! من هنوز حتی از بوسیدن کیان داغ می شم و هنوز هم از س*ک*س باهاش کمال لذت رو می برم...

اگه قرار بود تکراری بشه تا حالا شده بود دیگه، مگه نه؟

پی نوشت ۱: مرسی از همتون برای کامنتهای خصوصیتون

پی نوشت ۲: من اینجا رسما ازت بخاطر خنگ بازیم عذرخواهی می کنم. مرسی که نذاشتی آبرومون بره

پی نوشت۳: آقا یا خانم salam، مرسی از آدرس وبلاگی که بهم دادی. کامنتدونی همون جاییه که نظرت رو نوشتی! البته تو چون نظر خصوصی گذاشتی نمی تونم اونجا جوابت رو بدم. کامنت یعنی همون نظر. کامنتدونی هم یعنی جایی که کامنتها یا همون نظرها هست!

پی نوشت: باز هم جوب کامنتهاتون رو دادم دیگه...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن1386 ? موضوع: ?

از همه جا

*می دونم خودت بهتر از همه می دونی، می دونم خیر و صلاح همه رو و بخصوص عزیز من رو می خوای، می دونم جایگاه خاصی برات داره، اما فکر نمی کنی این همه عذاب دیگه بسه؟ آخه چرا همیشه انقدر طول می دی تا دنیا رو مطابق خواسته اش بکنی؟ باید یاد بگیره؟ خوب می دونم، خودش هم می دونه! اما خسته شده طفلکِ من...آره بخدا می بینم! کار همین هفته ات رو می گم، که تا فهمید چی رو باید بفهمه و کار درست رو انجام داد و بیخیالی طی کرد، حقوقش رو اضافه کردند! اما واقعا جایگاهش اینه؟ برای اینکار ساخته شده؟ خدایا! خودت کمکش کن. توی شرایط قرارش بده. بذار بره سر کاری که ازش لذت ببره. دیگه بسشه! نیست؟؟؟

من خسته شدم...هرچند که بعد از حرفهایی که با هم زدیم، داره تمام سعیش رو می کنه که توی خانه حواسش پیشِ من باشه و مسائل کار رو فراموش کنه. این رو می بینم که با همه وجود داره سعیش رو می کنه و ازش (و البته از تو) ممنونم اما باز هم غصه اش توی دلم می مونه...دیدی چقدر تازگی ها تو هم رفتم. بدون دلیل! خوب دلیلش اینه دیگه. ناراحتی اون رو من هم تاثیر می ذاره.

با این حال باز هم شکرت می کنم...همه چی خوب می گذره. همیشه حضورت رو توی زندگیمون حفظ کن...

دعاهای روزانه ام رو که می دونی:

۱- کیان رو ... نگه دار!

۲- سلامت خودم، کیان، خانواده هامون

۳- عشق رو توی زندگیمون حفظ کن

۴- کارِ کیان....

مرسی...

** دیروز برای کاری رفته بودم انقلاب. روبروی دانشگاه. کارم رو انجام دادم و باید یک ساعتی علاف می چرخیدم تا کار بعدیم. خوب کجا بهتر از انقلاب برای ولگردی. اون هم بعد از چندین سال (از زمان دانشجویی تقریبا) اون طرفها نرفتن! خاطرات زمان دانشجویی...پیاده روی های از دانشکده تا چهار راه و میدان ولیعصر...خیابان وصال و سینما...خلاصه که حسابی چرخیدم و از اونجایی که در برابر کتاب قابل کنترل نیستم، هر چی پول توی کیفم بود خرج کردم! حتی کرایه برگشت تا شرکت رو نداشتم! از اونجایی که کارت عابر بانک داشتم، پیش خودم فکر کردم اشکالی نداره و پول می گیرم. اما غافل از اینکه توی این مملکت به هیچی نباید اعتماد کرد. توی انقلاب از چهار راه جمال زاده تا وصال هیچ عابر بانک سالمی موجود نبود!!!! یا پول نداشتند یا خراب بودند! داشتم فکر می کردم برم یکی از کتابها رو پس بدم. اما هم نتونستم تصمیم بگیرم کدوم رو پس بدم و هم روم نمی شد...خلاصه که بعد از یک ساعت ولگردی توی اون سرما و دیدن مغازه ها، یک ساعت دیگه هم مجبور شدم راه برم تا توی بلوار کشاورز یه عابر بانک پولدارِ سالم پیدا کنم!

پی نوشت ۱: در مورد بیماری اشتباه می کنم، نه؟ خواهش می کنم...اصلا نمی خوام بهش فکر کنم!

پی نوشت ۲: هزار بار این رابطه مضحک رو به یه دلیل کم و قطع کردم و باز هم یادم رفت دلیلش رو! از توی لوس که با کوچکترین حرف و شوخی بهت بر می خوره بدم میاد!!! نمی خوام رابطه ای رو که توش باید مراقب حرف زدنم باشم که یه وقت به طرف بر نخوره. حوصله دوستی که ظرفیت شوخی نداشته باشه رو ندارم! آقا، نمی خوام!!! مگه زوره؟ پس لطفا دیگه هیچ تلاشی نکن!

پی نوشت ۳: کتابهایی که خریدم عقاید یک دلقک (بخاطر دلقک خودمون بالاخره)...۱۹۸۴ جورج ارول (با یه ترجمه دیگه! می خوام دوباره بخوانم)...ساحره پورتوبلو پائولو کوئیلو (هر چی بگین باز هم کتابهاشو دوست دارم)... هزاران خورشید تابان (از نویسنده همون بادبادک باز)...و چی چی گری کوپر(حافظه رو حال می کنید؟؟)

پی نوشت ۴: کلی فیلم خوگشل این مدت دیدم

...Mallena...Gia...Frida...Bitter Moon...Easter Promises...3:10 to Yuma

هر کدوم دستتون اومد حتما ببینید. خیلی خوب بودند. آها راستی دنیای شارلوت هم دیدم. مال بچه هاست؟ می دونم، ولی خیلی دوستم اومد!

پی نوشت ۵: اگه آدم یه سوال اساسی ج*ن*س*ی داشته باشه، توی این مملکت از کی می تونه بپرسه؟ خیلی وقته دارم با خودم کلنجار می رم که اینجا بنویسم اما روم نمی شه. فکر می کنید اشکالی داشته باشه بنویسم؟ یا برم پیش مشاور؟

پی نوشت ۶: جوابها تو کامنتدونی موجود می باشد.

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن1386 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com