تبليغاتX
روزمرگی های مارال

اگه بدونید که یه هفته دیگه می میرید...

راستش فکرش از اینجا اومد توی سرم...رضا

خوب اولش فکر کردم در مورد یه روز بنویسم. اما به نظرم خیلی کم اومد. آخه کاری که می خوام انجام بدم وقت بیشتری می خواد...

روز اول، از سر کار می آم بیرون و دیگه بهش فکر نمی کنم!

به هیچ کس نمی گم چه اتفاقی داره می افته، به جز کیان و ازش می خوام از فردا مرخصی بگیره و کنارم باشه.

اولین کاری که می کنم رفتن خانه پدربزرگم و گوش دادن به خاطراتشه.

بعد به تمام دوستهایی که برام خوب بودند زنگ می زنم و تا جایی که بشه می بینمشون. ( خیلی نیستند، ماکزیمم 10 نفر!)

سعی می کنم همین چیزهای کوچیکی رو که دارم به پول تبدیل کنم و اونهایی رو که امکانش هست به کسایی که لازم دارند بدم. (منظورم نزدیکانمه ها)

می رم خانه پدر و مادرم و سعی می کنم بقیه روز رو کنارشون باشم و هر چقدر اذیتشون کردم، از دلشون در بیارم و بگم دوستشون دارم و قدر زحماتشون رو می دونم و باز هم دوستشون دارم!!! اوم...شاید به خواهرم هم زنگ بزنم!

روز دوم، ماشین رو پر از بنزین می کنم. چادر و وسایل خواب و مواد غذایی و لباس و ... با خودم بر می دارم و کیان رو هم مجبور!!! می کنم با هام بیاد و دوتایی راه بیفتیم بریم ایرانگردی. هزار جا توی ایران هست که هنوز ندیدم. یزد...کرمان...بوشهر... خرم آباد...جنوب...غرب...کویر...دریای جنوب...

نمی دونم چه جوری باید مسیر انتخاب کنم. اما نمی خوام مقصد داشته باشم. دلم می خواد فقط برم و ببینم. هر جایی که خوشم اومد چادر رو علم کنم و بشینم و لذت ببرم...

منتظر بمونم که یه جایی توی مسیر به صحنه دلخواه زندگیم برسم. یه کلبه تو یه جای خلوت، کنارِ یه برکه کوچیک و فقط یه شب توی این کلبه بخوابم و البته در کنار کیان، بدون نگرانی آینده، از همه چیز لذت ببرم...از بوسه هاش، نوازشهاش، وجودش و همه لحظات با هم بودن... آخرش هم خدا رو شکر کنم که گذاشت لذت واقعی رو توی زندگی بچشم.

 

وقتی یه ذره به نوشته ام فکر کردم، از دست خودم لجم گرفت! آرزوی من خیلی کوچیک و قابل دسترسه. چرا همیشه اینکار رو می ذارم برای بعد؟ چرا هیچ وقت عملیش نمی کنم؟

من اصولا آدم بلند پروازی نیستم. هیچ وقت توی زندگیم هدف و یا آرزوی بزرگی نداشتم. البته یکی از آرزوهام همیشه زندگی با کیان بود که تقریبا بهش رسیدم...اما معمولا از موقعیتم راضیم و دلم پول بیشتر، یا مقام و شغل بهتر و یا مدارک تحصیلی بالاتر نمی خواد. اون وقت همین یه لذت کوچیک رو از خودم دریغ می کنم. یعنی واقعا باید قرار باشه بمیرم تا به یه مسافرت حتی کم خرج برم؟؟؟

این خیلی بده...باید رو خودم کار کنم که همه اینکارها رو همیشه انجام بدم...همیشه این امکان هست که آخرین روز زندگی باشه!

شما هم به این مسئله فکر کنید. کنکاش جالبی توی زندگیست.

 

پی نوشت بی ربط اما جالب:

قابل توجه مردهای ایرانی!!!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

 

بعد نوشت: جوب کامنتها توی کامنتدونی موجود می باشد!

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 23 دی1386 ? موضوع: ?

برف

به نظرتون دیر شده برای نوشتن در مورد این روزها؟ خوب اما من وقت نداشتم و الان می نویسم دیگه!

شاید انصاف این باشه که خیلی هم از این هوای برفی و روزهای سرد لذت نبرم. خوب خانه گرم و ماشین و ... و سواره کجا خبر ز پیاده دارد! آره خوب، می دونم کلی از شهرها حتی گازشون قطع شده و تا جایی که شنیدم حتی توی همین تهران خودمون هم بعضی جاها این اتفاق افتاده. یا شنیدم که کلی از مردم توی جاده ها موندن و سرما کشیدن...اما خوب دست خودم نیست، دارم از برف لذت می برم!!!

روز یکشنبه که برف شروع شد، صبح که از خواب بیدار شدیم، هر دومون تنبلیمون گل کرد و شروع به وسوسه همدیگه کردیم. کیان که سریع زنگ زد و بهانه مریضی مادربزرگش رو آورد که عمل داره (هفته پیش واقعا این اتفاق افتاده بود) و باید بره کرج. خلاصه شرکت رو پیچوند! منم یه کار کوچیک شرکت داشتم. با همه اومدیم شرکتِ ما و ساعت ۱۱ رفتیم بیرون. رفتیم برف بازی! آخ که چه حالی داد. هنوز داشت برف می اومد و برفها تقریبا دست نخورده بود. دو تایی رفتیم پارکِ ساعی، و یه ساعتی رو اونجا برف بازی کردیم. جا تون خالی خیلی خوش گذشت. یه ناهار حسابی هم اروند کنار خوردیم. باقالی پلو با ماهیچه چرررررررررب!بعدش هم اومدیم خانه و بچمون رو بردیم پارک جلوی خانمون و با اون هم برف بازی کردیم. توله سگ از سرما می لرزید. اما باز هم حاضر نبود برگردیم خانه! انقدر قیافه اش با مزه شده بود، توی این برفها می دوید و کیف می کرد! جاتون خالی خیلی روز خوبی بود.

اما این دو روز که همه تعطیل بودند، ما اومدیم سر کار! شرکت کیان اینها باز بود، منم که دست خودم بود. چون حوصله خانه موندن رو نداشتم اومدم و به کارهام رسیدم. اما تنهای تنها بودم و به بقیه گفته بودم نیان. چه قدر آخه من فداکارم

اما واقعا عجب سرمایی شده. من که یادم نمی آد همچین زمستون سردی داشته باشیم. آدم تا مغز استخوانش یخ می زنه. ما که توی خانه در و شوفاژ  اتاقهایی که نمی ریم رو بستیم و زیرشون هم پارچه گذاشتیم تا سرما نیاد بیرون. اما بعضی اوقات شومینه رو روشن می کنیم. آخه واقعا گرم نمیشه خانه. من معمولا توی خانه کم لباس می پوشم و اصلا تحمل شلوار و لباس کلفت ندارم. اما این روزها دائم شلوار پشمی و پلیور توی خانه تنمه. تازه یه دونه از این شلوار پشمی ها هم خریدم که روزها زیر شلوار می پوشم. خلاصه که عجب هوایی شده.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 19 دی1386 ? موضوع: ?

.......

اول از همه مرسی از همتون که برام کامنت گذاشتین. خیلی کمک بود برام. جوابهاتون رو هم دادم.

هفته پیش مسافرت بودم. با مامان و بابام رفتم. بدونِ کیان! وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود...

یه کارِ مهم کردم. به مامانم بالاخره گفتم می خوام با کیان ازدواج کنم!!!

دو تا یی رفته بودیم استخر. مامانم یه دفعه از اون گیرهای مخصوص خودش داد که مارال خانم واقعا می خوای به همین روش زندگی ادامه بدی؟ (منظورش تنهایی و مجردی و این چیزهاست. خوب آخه اون که نمی دونه من و کیان با هم زندگی می کنیم!) اول جواب دادم آره مگه چشه؟ اما بعد گفتم که نه راستی تصمیم گرفتم که چند وقت دیگه با کیان ازدواج کنم! طفلک چشمها گرد شده بود. سریع هم پشتش گفتم فکر نمی کنم تو و بابا هم از این آدمهایی باشی که بگین عاقت می کنیم و برو گم شو و از این حرفها. اما حق دارین اون رو به عنوان همسر من قبول کنید یا نه! من می تونم تنهایی بیام پیشتون و اون رو اصلا نبینید. تصمیمش با خودتونه!!! بعدش هم یه ذره غر زد و از این حرفها گفت که پشیمون می شی و ... اما در کل برخوردش بد نبود و خیلی عوض نشد.

 اما خوب بالاخره تا آخرِ مسافرت چند بار دعوامون شد که اگه نمی شد تعجب می کردم. من و مامانم همیشه همین جوریم. هیچ وقت با هم کنار نمیایم!

در کل خیلی مسافرت خوبی نبود. از اونجا خیلی خوشم نیومد. اما همیشه تغییر آب و هوا و تنوع خوبه. خستگی روحیم یه خرده در رفت!

حالا یه مشکل جدید برام پیش اومده. یه هفته که نبودم. الانم که اومدم داییم بعد از چند سال از خارج از کشور اومده ایران. خوب قاعدتا یه سری مهمونی هست که باید تنها برم! دو سری دیگه هم مهمون از خارج داریم که اونها رو هم باید ببینم و همه رو باید بدون کیان برم! کیان هم دائما غر می زنه سرم. دوست نداره برم.

برای تعطیلات عید امسال هم خواهرم و شوهرش میان و باز هم برنامه مسافرت و مهمونی و ... کیان از الان می گه حق نداری بری!

 نمی دونم چیکار کنم؟ از یه طرف باید برم. از یه طرف خودم هم خیلی بهم خوش نمی گذره. کیان هم نمی خوام ناراحت کنم. اما باز هم به خودم می گم نباید بذارم به جای من تصمیم بگیره و انقدر بهم بکن نکن بگه. خلاصه که حسابی گه گیجه گرفتم!

پی نوشت: ندارم!

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 11 دی1386 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com