- یه خبر خوب دارم عزیزم... داره می ره مسافرت. با همون دوستهاش که مراسم اکس خوری دارن. می رن شمال. البته فقط یک شب. اما شب خوبی می تونیم داشته باشیم...
.
.
.
.
شمال زلزله اومد!
.
.
.
.
- این پسر ترسوی ننر (دوستِ...) نمی ره. می گه می ترسه دوباره زلزله بیاد! حالا چیکار کنیم؟ دلم برات تنگ شده.... .
- اشکال نداره عزیزم. یه فرصت دیگه
- البته می دونی که از برنامه اکس خوریشون نمی گذرن. خانه ما که اجازه ندارن بیان. اما خانه شایان می خوان برن. شب هم نمیاد خانه. ریسک بکنیم؟
- مطمئنی نمیاد؟
- آره بابا، مراسمشون خودش تا نصف شب طول می کشه. بعدش هم دیگه حوصله هیچی ندارن انقدر حالشون بد می شه.
- پس میام!
-
.
.
.
.
شب عالی بود. همه چی.
لختِ لخت خوابیدیم... یه صدایی میاد....فکر می کنم خواب دیدم. اما نه! صدای زنگ دره! ساعت چنده؟ ۳ صبح؟؟؟ خدای من حتما ...ه! توی یه خانه ۶۰ متری چه جوری می شه قایم شد؟ نمی دونم چه حسی دارم... تمام بدنم کرخته. اصلا همه حسهای بودنم از بین رفتن. بدون هیچ حرفی میره توی بالکن کوچولوی اتاق خواب. می رم پرده رو بکشم. می بینم نیست!!! دیوانه!!! پرید پایین! از طبقه سوم! پایین رو نگاه می کنم... نیست...حتما چیز مهمی نبوده که بلند شده و رفته...در و باز می کنم.
- چرا انقدر دیر در رو باز کردی؟
- برو بابا، زهره ام ریخت! نصف شبی! چرا اومدی؟ قرار نبود بیای.
- جای خواب کم بود. اومدم.
سعی می کنم بخوابم...نمی شه...کی ساعت ۷ می شه تا بره؟ اه! چرا زمان نمی گذره.
.
.
.
.
.
ساعت ۷ صبح:
- کجایی؟
- تو رو خدا زودتر بیا...دارم می میرم!
- کجایی؟؟؟؟
- بیمارستانِ ....بخش اورژانس....پام! می گن عمل می خواد
هیچی نمی فهمم. چه جوری حاضر شدم؟ چی پوشیدم؟ چه جوری اون مسیر رو رفتم؟
.
.
.
.
بیمارستانِ ... ام. روی یه تخت خوابیده. از درد لرز کرده و می لرزه. از پاش عکس می گیرن. مچ پا ۴ تا شکستگی داره و ساق پاش هم یکی! باید عمل بشه. به خانه زنگ نمی زنه. نمی خواد اینجوری ببیننش. پول لازم داریم. آخه بیمه نیست که! بهش مورفین زدند. بالاخره داره می خوابه.
از بیمارستان میام بیرون. به چند نفری زنگ می زنم. خوب از هر کدوم یه مقداری پول می شه گرفت. دوستهای خوبی هستن.
در عرض دو ساعت ۸۰۰ تومان جمع شد. برای شروع خوبه.
بیمارستانم. حالش خوب نیست. خیلی درد داره. به مامانش زنگ می زنه. می دونه نمی تونم کنارش باشم. پول رو بهش می دم. می گه برو! نمی تونم. می مونم تا مامانش بیاد. از دور مراقبش هستم. بالاخره میاد. اونم حالش بده. نگرانشه. میام بیرون.
روزهای بعدیم رو اصلا نمی فهمم! احساس گناه و مقصر بودن همه وجودم رو گرفته....
پی نوشت ۱: داستان مالِ چندین سالِ پیشه. اما هنوز هم درد و اثرش مونده
پی نوشت ۲: اون آگهی کار همچنان به قوت خودش باقیه.
آقایون! خانمها! این یک آگهی برای پیدا کردن کاره. شاید تا مدتی پای پستهام بذارم! آیا برای کسی که عاشق کامپیوتره و با سخت افزار و نرم افزار تا حد زیادی آشناست و دارای مدرکMCSE هست، کاری سراغ دارید؟؟؟ ترجیحا کار شبکه دیگه! این آگهی واقعا جدیه و اگه کسی سراغ داره بهم جواب بده لطفا
|