تبليغاتX
روزمرگی های مارال

گریه

حالم خوب نیست...

دلم یه ذره عشقول می خواد...نوازشها و حرفها و بوسه های عاشقونه...می خوام یه ذره لوس بشم...می خوام لوسم کنند...می خوام دوستم داشته باشند...نه اینکه کسی نداشته باشه ها...الان دلم عشقول می خواد...

حالم خوب نیست...دلم تنگه...گرفته...دلم یه مسافرت خوب می خواد...از یکنواختی کِسلم...دلم...باز هم عشقول می خواد...

با خودم صادق باشم؟ سعی می کنم...

خیلی مسخره است که آدم بفهمه عشقش ۳ سال و اندیِ پیش یه دروغِ کوچولو بهش گفته، اونوقت بعد از این همه وقت، اینجوری بهم بریزه؟ ۳ سالِ پیش توی یه مهمونی یه حسِ قوی زنانه بهت بگه که فلانی یه جور دیگه ای با عشقت می رقصه و نگاهش می کنه. اما جواب سوال ساده ات که رابطه ات با فلانی چه جوریه؟ این باشه که "نه. مطمئن باش. هیچی نیست و فقط یه دوستیِ ساده است." اما الان بعد از سه سال بهت بگه که "فلانی می خواست با من دوست بشه. اون موقع ها بهم زنگ می زد و ... فلانی ازم پرسیده چقدر وجودِ مارال توی زندگیت پر رنگه و می تونم امیدوار باشم جایی برام وجود داشته باشه؟!!" خوب وجود مارال اون موقعها انقدر پر رنگ نبود. آخه مارال متاهلِ غیر متعهد و عاشقِ دیوونه بود!!! اما خوب فلانی با همه زیبایی و خوش هیکلیش، پر از مشکل و دردسر بود. پس کفه مارال چربید و بدون اینکه روحش هم خبر داشته باشه حریف رو از میدون به در برده بود! باید خودم رو دلداری بدم که مهم الانه که مالِ منه؟ که حریفی نمونده؟ آقا نمی تونم!!! نمی تونم به تمام لحظه های اون مهمونیِ لعنتی فکر نکنم. به خنده های فلانی، به .... خدایِ من به همه چیزش! چقدر سعی می کرد با منِ تنها توی اون مهمونیِ گنده صمیمی برخورد کنه! حسم بهم دروغ نگفته بود! یه جایِ کار اون نگاه و لبخند مهربونه می لنگید... 

چرا ما دختر ها اینجوری هستیم؟ من هیچ وقت نمی تونم به پسری که با دوست دخترش دیدمش نخ بدم و در موردش فکر کنم. چرا ما خودمون هوای خودمون رو نداریم؟؟؟ بعد انتظار داریم پسرها دورمون نزنند!

می دونید چیه؟ از دخترها می ترسم دیگه!!!

از یه دعوای جدی می ترسم...می ترسم سر همین مسئله احمقانه دعوا راه بندازم. خودم رو می شناسم اگه اینها رو نگم، یه هفته دیگه، یه ماهِ دیگه، سر یه چیز الکی بهانه می گیرم! الان هم وقت حرف زدن اصلا نیست. آخه کیان کلی درگیری جدی توی محیط کارش داره و آمادگی روحی لازم برای گوش دادن به زر زر های من رو نداره! کاش لااقل از لوس شدنهام می فهمید که عشقول خونم اومده پایین و یه ذره لوسم می کرد و تحویلم می گرفت! اما انقدر فکرش درگیر و شلوغه که هیچ جایی برای من و مسخره بازیهام نداره!

نکنه هنوز هم بهم دروغ می گه؟؟؟

دلم کوه می خواد...درکه...یا حتی فقط تجریش و بازارش...اونم توی این هوای بارونی و ابری امروز. راه برم و گریه کنم...

آخ که دلم یه عالمه گریه می خواد...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 26 آذر1386 ? موضوع: گذشته ها ?

تعطیلات آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟

آخر هفته خوبی نبود...

نه بابا پستم همین نیست. یه خورده توضیح هم می دم!

کیان رفته بود مسافرت کاری، بندرعباس. ۳ شنبه رفت. قرار بود ۴ شنبه برگرده. به خواهرش هم از قبل قول داده بودیم این آخرِ هفته بیاد پیشمون. اما کیان بلیط برگشت پیدا نکرد و مجبور شد ۵ شنبه صبح با اتوبوس!!!برگرده. یعنی ۲۰ ساعت تو راه بود! جمعه صبح رسید. در نتیجه من با خواهرش تنها موندم. از ۴ شنبه شب اومد اونجا. دختر خوبیه ها، اما نمی تونم باهاش صمیمی بشم. راستش هر وقت می آد پیش ما کلی انرژی منفی با خودش می آره و با کلی انرژی مثبت می ره. در نتیجه من می مونم و انرژی های از دست داده شده. یه زمانی کلی دوستهای اینجوری دور و برم داشتم و از کمک کردن به آدمهای تنها لذت می بردم. جالب اینجاست که جذبه عجیبی برای اینجوری آدمها دارم و همیشه خیلی سریع مورد توجه و علاقه آدمهایی قرار می گیرم که تنها هستند و احتیاج به کمک دارند. اما الان دیگه حوصله شون رو ندارم اصلا. راستش خودم دیگه انرژی لازم برای خودم رو به زور دارم چه برسه زیادیش رو که به اینجور آدمها بدم! کلا روابط یه طرفه اینجوری اذیت کن می شه. روابطی که نه به معلوماتت چیزی اضافه می کنه، نه لحظه های شادی رو توش می گذرونی، و نه انرژی مثبتی ازش می گیره. فقط و فقط مقدار زیادی انرژی از دست می دی. یه زمانی حسِ خوبی از این کمک کردنها پیدا می کردم. اما الان دیگه نه. نمی دونم خودخواه شدم، بدجنس شدم، بی رحم شدم یا مال سن و سالم و اینجور چیزهاست؟! در هر حال که مجبور شدم آخر هفته رو اینجوری بگذرونم. آخه وقتی کیان هست کمتر وقت برای دردو دل کردن پیدا می کنه، اما وقتی تنهاییم دائم حرف می زنه.

 ۵ شنبه غروب هم بردمش سینما. دوتایی رفتیم فیلمِ اتوبوس شب. سینما عالی بود. من همیشه از کارهای کیومرث پور احمد لذت می برم. یه جورهایی لطیف فیلم می سازه. خوب بلده احساسات رو به بازی بگیره. با اینکه فیلم در رابطه با جنگ بود، و یه خرده فرمایشی در مورد بد گفتن از حذب بعث، اما در مجموع جالب بود. فروتن توی فیلم خوب بود. اما شکیبایی...آخی...داغونه. اعتیاد بیچاره اش کرده!

جمعه صبح کیان رسید. از اونجایی که خیلی دلم براش تنگ شده بود و نگران پا و کمرش توی اتوبوس بودم، ۵ شنبه رفتم سبزی تازه گرفتم و پاک کردم و شستم!!!(نخندین بابا، بخدا به نظر من خیلی سخته اینکارها) و یه قرمه سبزی حسابی با سبزی تازه تازه براش درست کردم. جمعه ظهر هم چندتا دوستهای کیان اومدند پیشمون. جاتون خالی قرمه سبزی حسابی جا افتاده بودو زرشک پلو با مرغ هم درست کردم و ماکارانی هم مخصوص خواهرش درست کردم (آخه خیلی دوست داره). 

دیگه بعد از ظهر کیان بیهوش شد و دوستهاش هم کم کم رفتند. خواهرش هم ساعت ۷ رفت. و بالاخره تنها شدیم.آخ من که خستگیم حسابی در رفت!

زندگی اینجوری خیلی خیلی خوبهخدایا شکرت...می دونید وقتی کار یکی تون جوری باشه که هی هی مسافرت بره، زندگی یکنواخت نمی شه. همیشه دلتنگی ایجاد می شه و قدر هم دیگه رو بیشتر می دونید. من و کیان که اینجوری هستیم همیشه این دوری های کوتاه مدت باعث نزدیک شدن بیشترمون بهم می شه.  

خیلی چرت و پرت نوشتم، نه؟ از هزار جا نوشتم و کلی بی ربط حرف زدم.

پی نوشت: من همیشه جواب کامنتها تون رو می دم ها! می بینید اصلا؟

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 25 آذر1386 ? موضوع: ?

حسودِ پير

۱- دوباره دارم دختر بدي مي شم! حسودِ حسود...چقدر هم كيان از حسادتهاي اينجوري بدش مي آد و رم مي كنه. اما منِ خر ديشب نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و غر زدم! آخه تازگي ها كلي با دخترهاي شركتشون صميمي شده. بعد هم هي مياد براي من تعريف مي كنه!

 "آره، امروز برقها رفته بود، خانم ح... كه حسابداريه، بيكار بود، ‌من رو صدا كرد، نشستم پيشش حرف زديم..."

 "امروز خانم ح... اومد شركت، از وسط كل آدمها اومد پيش من و عكسي كه توي سيرك ديشب گرفته بود بهم نشون داد كه يه بچه شير مريض اونجا بود!"

"خانم ز... از پايين زنگ زده سراغ سي ديِ فلان قضيه رو ازم بگيره (آخه هر وقت كار داره ترجيح مي ده با من تماس بگيره) گفته سي ديِ اون دوتا دخترا رو دارين؟؟؟ منم خنديدم گفتم سي ديِ يه دختره هست اما دوتايي فكر نكنم!!! اونم خنديده، گفته ما هم خودمون يكيش رو داريم! حالا از اون موقع هر وقت با هم تلفني حرف مي زنيم، مي گيم سي دي ۳ تا دختره، ۴ تا دختره! هه هه هه هه!!!"

همه رو تحمل كردم. اما اين آخري رو نتونستم بي خيال بشم. گفتم خجالت نمي كشين حرفهاي بي ادبي با همكارهاي زنتون مي زنيد! اونم گفت نه ما كه منظورمون بد نبود! آره، جونِ عمه هر دوتون كه به منظورِ بد نگرفتيد!!!!

خوب حرص خوردم ديگه! آخه اگه من همين حرف رو با يه پسر بزنم شلوارم رو جر مي ده، پاپيون مي زنه سرم!!!

۲- تازگي ها از خودم نا اميد شدم. هر چي پير مرد زپرتوه به من گير مي ده!

چند روز پيش سوار تاكسي شدم، يكي از اين آقاهاي خيلي با ظاهر متشخص پيشم نشسته بود. توي راه كلي از اين حرفهاي اجتماعي زد و ايراد رانندگي و از اين ك...شر ها گفت و وسط حرفهاش هم گفت دو تا دختر داره و ... من هم از همه جا بي خبر، گفتم چه آقاي متشخصي و كلي باهاش حرف زدم. موقع پياده شدن يه كارتِ نمايشگاه به من دادم. ديدم كارتِ نمايشگاه خط خودشه. گفتم خوب هنرمنده، اكشال نداره. بعد كه پياده شدم، ديدم كارت نمايشگاه خطش توي دبيه، و پشتش هم شماره موبايلش رو با اسم كوچيكش نوشته!!!! آخ انقدر حرص خوردم كه نگو...مرتيكه تازه در مورد زن و بچه اش هم باهام حرف زده بود! فكر كردم بابامه!

بعد از اين هم، يه آقايي توي ساختمانِ شركتمون كلي بهم گير داده. صبحها معمولا با هم مي رسيم. توي آسانسور كلي احساسِ صميميت مي كنه و از در و ديوار حرف مي زنه. خلاصه كه مشكوك مي زنه. اونم پيره!

فكر كنم ديگه دارم پير مي شم!

پي نوشت: بابام ديروز بيمارستان خوابيد و عملش انجام شد. البته عملِ عمل كه نبود.  بيهوشيِ كامل داشت، اما بخيه نخورده. مثل اينكه يه كاري مثل بيوپسي بوده. خلاصه كه باهاش تلفني حرف زدم و خدا رو شكر خوب بود. دكترش هم اونجا راضي بود و گفته چيز ديگه اي نيست و فقط همون كوچولوه بود كه اينجا ديده بودند.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 14 آذر1386 ? موضوع: ?

یک شب وحشتناک

- یه خبر خوب دارم عزیزم... داره می ره مسافرت. با همون دوستهاش که مراسم اکس خوری دارن. می رن شمال. البته فقط یک شب. اما شب خوبی می تونیم داشته باشیم...

.

.

.

.

شمال زلزله اومد!

.

.

.

.

- این پسر ترسوی ننر (دوستِ...) نمی ره. می گه می ترسه دوباره زلزله بیاد! حالا چیکار کنیم؟ دلم برات تنگ شده.... .

- اشکال نداره عزیزم. یه فرصت دیگه

- البته می دونی که از برنامه اکس خوریشون نمی گذرن. خانه ما که اجازه ندارن بیان. اما خانه شایان می خوان برن. شب هم نمیاد خانه. ریسک بکنیم؟

- مطمئنی نمیاد؟

- آره بابا، مراسمشون خودش تا نصف شب طول می کشه. بعدش هم دیگه حوصله هیچی ندارن انقدر حالشون بد می شه.

- پس میام!

-

.

.

.

.

شب عالی بود. همه چی.

لختِ لخت خوابیدیم... یه صدایی میاد....فکر می کنم خواب دیدم. اما نه! صدای زنگ دره! ساعت چنده؟ ۳ صبح؟؟؟ خدای من حتما ...ه! توی یه خانه ۶۰ متری چه جوری می شه قایم شد؟ نمی دونم چه حسی دارم... تمام بدنم کرخته. اصلا همه حسهای بودنم از بین رفتن. بدون هیچ حرفی میره توی بالکن کوچولوی اتاق خواب. می رم پرده رو بکشم. می بینم نیست!!! دیوانه!!! پرید پایین! از طبقه سوم! پایین رو نگاه می کنم... نیست...حتما چیز مهمی نبوده که بلند شده و رفته...در و باز می کنم.

- چرا انقدر دیر در رو باز کردی؟

- برو بابا، زهره ام ریخت! نصف شبی! چرا اومدی؟ قرار نبود بیای.

- جای خواب کم بود. اومدم.

سعی می کنم بخوابم...نمی شه...کی ساعت ۷ می شه تا بره؟ اه! چرا زمان نمی گذره.

.

.

.

.

.

ساعت ۷ صبح:

- کجایی؟

- تو رو خدا زودتر بیا...دارم می میرم!

- کجایی؟؟؟؟

- بیمارستانِ ....بخش اورژانس....پام! می گن عمل می خواد

هیچی نمی فهمم. چه جوری حاضر شدم؟ چی پوشیدم؟ چه جوری اون مسیر رو رفتم؟

.

.

.

.

بیمارستانِ ... ام. روی یه تخت خوابیده. از درد لرز کرده و می لرزه. از پاش عکس می گیرن. مچ پا ۴ تا شکستگی داره و ساق پاش هم یکی! باید عمل بشه.  به خانه زنگ نمی زنه. نمی خواد اینجوری ببیننش. پول لازم داریم. آخه بیمه نیست که! بهش مورفین زدند. بالاخره داره می خوابه.

از بیمارستان میام بیرون. به چند نفری زنگ می زنم. خوب از هر کدوم یه مقداری پول می شه گرفت. دوستهای خوبی هستن.

در عرض دو ساعت ۸۰۰ تومان جمع شد. برای شروع خوبه.

بیمارستانم. حالش خوب نیست. خیلی درد داره. به مامانش زنگ می زنه. می دونه نمی تونم کنارش باشم. پول رو بهش می دم. می گه برو! نمی تونم. می مونم تا مامانش بیاد. از دور مراقبش هستم. بالاخره میاد. اونم حالش بده. نگرانشه. میام بیرون.

روزهای بعدیم رو اصلا نمی فهمم! احساس گناه و مقصر بودن همه وجودم رو گرفته....

 

پی نوشت ۱: داستان مالِ چندین سالِ پیشه. اما هنوز هم درد و اثرش مونده

 

پی نوشت ۲: اون آگهی کار همچنان به قوت خودش باقیه.

    آقایون! خانمها! این یک آگهی برای پیدا کردن کاره. شاید تا مدتی پای پستهام بذارم! آیا برای کسی که عاشق کامپیوتره و با سخت افزار و نرم افزار تا حد زیادی آشناست و دارای مدرکMCSE  هست، کاری  سراغ دارید؟؟؟ ترجیحا کار شبکه دیگه! این آگهی واقعا جدیه و اگه کسی سراغ داره بهم جواب بده لطفا

 

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 12 آذر1386 ? موضوع: گذشته ها ?

از همه جا

هورااااااا! اینجا اینترنتش راه افتاد...منتظرِ حضور سبزم باشید

انقدر ننوشتم که نمی دونم دیگه چی باید بنویسم... من همیشه همینطوریم. اگه یه دوستم رو یه ماه نبینم، دیگه یادم نمیاد چه حرفهایی باید براش بگم! مسخره است؟ خوب می دونم...

کارم خوبه. فقط یه خرده سرم شلوغه. هنوز ای دی اس ال اینجا راه نیفتاده. اما قول فردا رو دادند! تا ببینیم چی پیش میاد.

کیان هم خوبه. اونم کارش بیشتر شده و دائم مسافرت شهرستان می ره. این هفته هم از شنبه نبود و دیشب برگشت. دلم براش تنگ می شه. اما در کل همه چی خوب پیش میره.

اما اتفاق اصلی که به دعای همتون نیاز دارم پدرمه. گفته بودم پدرم سرطانِ کبد داشت؟؟؟ حدود 6 سالِ پیش یکی از فاکتورهای آزمایشش بالا رفته بود که با پیگیری فهمیدند یه تومور روی کبد داره. اینجا بهش گفتند باید پیوند کبد بشه که توی ایران فقط یه دکتری تو شیراز انجام می ده. اما پدرم تصمیم گرفت بره انگلیس. اونجا گفتند پیوند لازم نیست و با یه جور شیمی درمانی خاص (موضعی برای کبد) متوقفش کردند. خوب از اون موقع هم تا حالا مدام تحت نظره و هر چند ماه آزمایش و سی تی اسکن باید بشه. تا چند هفته پیش که دوباره یه چیزی روی کبدش پیدا شد. البته خیلی کوچیکه و هنوز حتی تومور نشده. اما دکترش (توی انگلیس) گفت هر چی زودتر روش اقدام بشه بهتره. خلاصه که الان توی پرواز به سمت انگلیس هستند. امیدوارم چیز مهمی نباشه و قضیه سریع حل بشه. شرایط خیلی بدیه. شبی که مامانم زنگ زد و موضوع رو بهم گفت، کیان تهران نبود. پای تلفن کلی عادی برخورد کردم که اصلا مهم نیست و نگرانی نداره. به موقع و زود فهمیدنش خیلی خوبه و کلی از این حرفها. اما قطع که کردم ساعتها گریه کردم!!! دفعه های قبل خیلی بدتر بود. هم توده بزرگ بود، هم اولین بار بود. سالِ آخرِِ دانشگاه بودم. فقط دفاعم مونده بود. اما کلی تلاش کردم که قبل از رفتنشون دفاع کنم. آخه دفعه قبل چند بار (4- 5 بار) همون شیمی درمانی خاص رو که یه جور تزریقِ داخلیه، انجام دادند. بعد از چند ماه دوباره باید می رفتند که عمل کنند و توده متوقف شده رو بردارند. حالا تصور کنید بابا رو بردند توی اتاق عمل و شکش رو شکافتند، اما بدون اینکه هیچ چیزی رو دست بزنند، دوباره شکمش رو بستند!!! مگه می شد حرف دکتر رو باور کرد که می گفت چیز مهمی نبوده اما توده جای بدی قرار داشت که برداشتنش خطرناک بوده (دورِ رگ اصلیِ کبد)؟؟؟ مامانم که اونجا تک و تنها خیلی نگرانی کشید و من و خواهرم هم اینجا! مدام فکر می کردیم شاید یه چیزی به ما نمی گن! اما خدا رو شکر قضیه همونی بود که دکتر می گفت. الان هم دعا می کنم قضیه سریع حل بشه. اما نگرانیش وجود داره. راستش اصلا نمی تونم به از دست دادنِ هیچ کدوم از پدر و مادرم فکر کنم!!! خدایا...مراقبش باش...

 

پی نوشت 1: کتاب "بادبادک باز" رو خواندم. خیلی خیلی قشنگ بود. کلی باهاش گریه کردم! ممنون که معرفیش کردین. کی بود؟؟؟ فکر کنم اقلیما!

 

پی نوشت 2: کتاب "1984" جورج اورول رو هم خواندم. هنوز منگ کتابم! شاهکار بود. اما در این مورد یه کامنت داشتم که قائدتا این کتاب با ترجمه جدید دستمه و پر از سانسوره. خیلی دلم می خواد اسم مترجم اولش رو بدونم. و آیا می تونم از هیچ جا کتاب قدیمیش رو پیدا کنم؟ آخه حس می کنم نویسنه خیلی گنگ ترجمه کرده بود. در هر حال باید باز هم بخوانمش. مرسی از اونی که بهم معرفیش کرده بود. فکر کنم دلقک بود.

 

پی نوشت 3: کلی هم فیلم دیدم این مدت. Fracture"" خیلی خیلی قشنگ بود. آنتونی هاپکینز بازی می کنه. دیگه؟؟؟ چرا انقدر کم حافظه ام؟ یادم نمی آد!

 

پی نوشت 4: اون آگهی کار همچنان به قوت خودش باقیه.

    آقایون! خانمها! این یک آگهی برای پیدا کردن کاره. شاید تا مدتی پای پستهام بذارم! آیا برای کسی که عاشق کامپیوتره و با سخت افزار و نرم افزار تا حد زیادی آشناست و دارای مدرکMCSE  هست، کاری  سراغ دارید؟؟؟ ترجیحا کار شبکه دیگه! این آگهی واقعا جدیه و اگه کسی سراغ داره بهم جواب بده لطفا

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: سه شنبه 6 آذر1386 ? موضوع: خانوادگی ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com