دلم تنگ شده بود...برای اینجا...برای دوستانم...برای همه وبلاگهایی که می خواندم...خیلی وقته به هیچکس سر نزدم...از تنبلی نبود به خدا...سرِ کارِ جدید سرم خیلی شلوغه و متاسفانه هنوز اینترنت نداریم! می تونم از Dial Up استفاده کنم. اما وقتی با اینترنت پر سرعت کار کردی، دیگه نمی تونی سرعت کم رو تحمل کنی! حداقل من که اینجوریم. اصولا سریع به تنکولوژی و رفاه عادت می کنم. از خونه هم نمی رسم یا شاید هم تنبلی می کنم. البته عادت هم نداشتم که توی وورد بنویسم و بعد بیام آپ کنم. اما الان دارم این کار رو می کنم. یعنی توی شرکت دارم می نویسم، بعدازظهر از خانه آپ می کنم.
بگذریم...می خوام از همه چی الان بنویسم...حداقل تا جایی که یادم میاد...
اول از همه شمال رفتیم...جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت...
کار جدید هم فعلا که خیلی خوبه. آخه می دونید اینجا همه چیزش جدیده. من مدیر شرکت هستم! اما جز خودم دیگه کارمندی وجود نداره!!! خلاصه که جالبه. البته توی دفتر تنها نیستما. با یه شرکت دیگه دفتر مشترک داریم. اما در کل کار خوبه...
یادتون می آد گفته بودم یه مناسبتی هست که براش پول لازم دارم و بعدا براتون می گم؟ خوب اگه یادتون هم نیست الان گفتم دیگه...خلاصه که این مناسبت اول آبان بود! صیغه من و کیان تموم شد...اما قصد داشتیم امسال دوباره تمدیدش کنیم. برامون یه جورایی سالگردِ ازدواج بود و خیلی مهم. آخه این یه سال زندگی خیلی خوب بود و با تموم دعوا ها و مشکلاتش اوضاعمون خوب بود و از انتخابمون راضی بودیم. آخه با وجود اینکه ما خیلی وقته با هم دوستیم، اما به نظر من زندگی زیر یه سقف شرایط خودش رو داره و وقتی دوست داشتن معنا پیدا می کنه که بتونید با هم زندگی کنید و با شناخت تمام نقاط ضعف هم دیگه باز هم به دوست داشتنتون ادامه بدید. حالا من تقریبا مطمئن شدم که انتخابم درسته. البته هنوز هم فکر می کنم شاید سال اول هنوز درگیر هیجان باشی. اما راستش برای من و کیان با این همه سابقه طولانی هیجان زیادی وجود نداشت و می شه گفت همه جوانب این رابطه سنجیده شده و عالیه. خدا رو شکر می کنم...خلاصه که اول آبان رو دو نفری جشن گرفتیم. یعنی اول رفتیم محضر و بعد هم دوتایی رفتیم بیرون. وقتی از درِ محضر بیرون اومدیم، توی راه پله ها، کیان محکم بغلم کرد و بوسید و گفت تو فقط مالِ منی! وای اگه بدونید چقدر به هم حال داد! حتی بیشتر از کادویِ عالیی که گرفتم! شاید سالها بود نرفته بودیم یه جایِ عشقول و کافی شاپ بشینیم حرف بزنیم. اما اون شب بعد از محضر رفتیم یکی از کافی شاپهای ساختمان آفتاب و چند ساعتی با هم گپ زدیم. بعدش هم کادوهامون رو به هم دادیم. من براش یه کت چرم اسپرت خیلی خوگشل گرفته بودم که خیلی تو تنش خوب شده بود. اما اون کاملا غافلگیرم کرد. یه زنجیر و تو گردنی خیلی ناز برام خریده بود. تو گردنیش شبیه گله با یه عالمه نگینهای رنگی! اصلا فکر نمی کردم یه چیز به این گرونی برام بخره. خیلی ذوق کردم. خیلی هم به گردنم میاد. خلاصه که خیلی همه چی خوب بود...
بقیه زندگیم هم خوبه و همه چی می گذره.
بیشتر هفته دیگه رو کیان نیست. شنبه تا دوشنبه می ره ماموریت. سه شنبه هم می ره شیراز!!! بالاخره نشد من باهاش بیام. آخه اونجا یه کاری داشت و اگه با هم می رفتیم من همش باید تنها می موندم. خانه دوست کیان هم توی مرودشته و آقایون اونجا غیرت درد می گیرن من تنهایی برم شیراز بگردم! خلاصه که بالاخره قرار شد تنهایی بره. آنی جونم مراقب کیان من باش، می آد شهرتون...سعی می کنم هفته دیگه از خانه بیام پایِ نت و همه عقب افتادگیهام رو جبران کنم.
دیگه خبرِ خاصی یادم نمیاد که بگم. همین دیگه.
پی نوشت: آقایون! خانمها! این یک آگهی برای پیدا کردن کاره. شاید تا مدتی پای پستهام بذارم! آیا برای کسی که عاشق کامپیوتره و با سخت افزار و نرم افزار تا حد زیادی آشناست و دارای مدرک MCSE هست، کاری سراغ دارید؟؟؟ ترجیحا کار شبکه دیگه! این آگهی واقعا جدیه و اگه کسی سراغ داره بهم جواب بده لطفا...ممنون
پی نوشت۲: راستش صحبت دوباره از صیغه ما شد، خواستم بگم که من اصلا بهش اعتقاد ندارم و تا چند وقت پیش از اسمش هم بیزار بودم. توی دنیای بیرونِ نت هم هیچکدوم از دوستهام ازش خبر ندارند. اما برای راحتتر بودنمون مجبور شدم! اینجوری راحت می تونیم هر مسافرتی رو با خیالِ راحت بریم. تازه یه حسِ خوب مالکیت به هر دومون داد. خلاصه که اصولا از این کارها خیلی خوشم نمی آد دیگه. همین
|