تبليغاتX
روزمرگی های مارال

بارون

الان هوا عالیه....اولین بارونِ پاییزیِ امسال اومد!

از ظهر حالم یه جوریه...همیشه با بارون پاییز اینجوری می شم...چرا بارونهای فصلهای دیگه این بو رو نمی دن؟؟؟هر چی هست که من با این بارون زندگی می کنم...یه جورایی دیوونه می شم....واقعا کاری لذت بخش تر از راه رفتن زیرِ بارون وجود داره؟؟؟ تا حالا وقتی یه رگبارِ شدید گرفته و همه مردم توی پیاده رو ها، زیر سایبونِ مغازه ها ایستادن و منتظرن تا بارون بند بیاد یا حداقل کم بشه، بی توجه به همه با یه لبخندِ احمقانه و سرِ رو به آسمون راه رفتید؟؟؟ تازه در فرصتهای مناسب پاتون رو هم شلپ شلپ توی آبی که اینجا و اونجا جمع شده بزنید و احساس سبکی بکنید!!! من عاشق این کارم!!!! سی سالمه؟؟؟مهم نیست! مهم اینه که دوست دارم حداقل گاهی حس کنم بچه ام...حس سبکبالی و بی خیالی...نگرانِ سرما خوردگی؟؟ مهم نیست! اگه هم سرما بخوری خوب می شی! اون حساسیت کوفتی و گرفتگی بینی و بند اومدن نفس؟؟ اونم مهم نیست! یه قرص می خوری و یه پاف اسپری قضیه رو حل می کنه... حتی اگه مردم فکر کنن دیوونه ای اشکالی نداره! آخه خوب هستم...من این دیوونگی رو دوست دارم! زنده ام به همین دیوونه بازیهای گاه و بیگاه...

هیچ پسری رو می شناسید که از این کار لذت ببره؟ متاسفانه من هیچ وقت ندیدم! برای همین این خل بازیها همیشه تنهایی انجام گرفته!

 از صبح هر وقت بارون گرفت یه جایی توی ساختمان بند بودم و وقتی می آمدم بیرون آفتاب در می اومد...اما دیگه غروب من بردم! ساعت بیرون رفتن و گردوندن کوچمولوم (همون پسرم دیگه، هاپوی کوچولوم) بود و بارون هم شروع شده بود. من هم بردمش بیرون و نیم ساعت، سه ربعی راه رفتیم دوتایی مون...جاتون خالی خیلی حال داد با اینکه بارون تندی نبود، اما باز هم چسبید.

الان توی اون دوران سگیم هستم...اما جالبه که حتی توی پاییز حالِ سگیم هم یه جور دیگه می شه...فقط دلم عشقول می خواد و خودم عاشق تر از همیشه ام!

پی نوشت: شیراز نمی ریم!!! هم به علت عدم تعطیلیِ عید فطر و هم به علت بی پولی...آخه ماهِ دیگه یه خرجِ زیاد داریم که به موقعش می گم. اما شاید یه مسافرت کم خرجتر بریم. با ماشین خودمون بریم شمال. انزلی یا لاهیجان...امیدوارم بریم. من از تابستانهای شمال بدم میاد. اما پاییزش...وای عالیه...از الان دارم براش ذوق می کنم

پی نوشت ۲: این اولین پستیه که توی خانه نوشتم! جالبه...یه جورایی راحتتره انگار...

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: یکشنبه 15 مهر1386 ? موضوع: ?

خبر خبر

کلی خبر دارم...از کجا بگم؟؟؟

هفته گذشته یه موفقیت کاری عالی برام پیش اومد. اما از اونجایی که مدیر عاملمون هیچی از کار سر در نمیاره حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد!!! خیلی کو...م سوخت. شب هم کلی سر کیان غر زدم (بالاخره درست نوشتم) که اعصابم خورد شده از دست این و .... حالا این رو داشته باشید تا بقیه اش رو بگم!

۵ شنبه و جمعه قرار گذاشتیم خواهر کیان بیاد پیشمون تا حالش بهتر بشه. برای شب جمعه برنامه گذاشتیم که با دوستهای کیان بریم بیرون شام بخوریم و بعد هم بیایم خانه فیلم ببینیم و تا آخرِ شب خوش باشیم. بقیه هم برن خانه هاشون و خواهر کیان پیشمون بمونه. رفتیم دنبالش و بعد دم در خانه یکی از بچه ها با بقیه قرار گذاشتیم. اما وقتی رسیدیم اونجا دیدم یه برنامه داره اجرا می شه! یعنی چشمهای من رو بستن و گفتن باید سور پریز بشم!!! اصلا نمی دونستم قضیه چیه. آخه هیچ مناسبتی نبود...اما بعد که چشمهام رو باز کردن دیدم از یه جایی که من خیلی غذاش رو دوست دارم ( چیزبرگر ترنج توی آریا شهر!!!) ساندویچ گرفته اند و یه عالمِ کادو و لواشکِ ترشِ انار که باز هم خیلی دوست دارم!!!برام گرفتند و کیان بهم تبریک گفت برای موفقیت کاریم!!!! خلاصه که کلی تحویلم گرفت...مدتها بود دلم کیف و کفشِ قرمزِ جیغ می خواست و کیان همش رو برام خرید...

۵ شنبه شب و جمعه هم با خواهر کیان بودیم. جمعه صبح رو کیان جایی کار داشت و ما رو تنها گذاشت. ما هم کلی با هم حرف زدیم. یادتون میاد قبلا سر اون مهمونی که گرفته بودم از دستش دلخور شده بودم؟ که کمک نکرد؟ حالا فهمیدم که شب قبل از اون مهمونی با دوست پسرش بهم زده بود! اونم با دعوا و دیدنِ پسرِ با یکی دیگه!!! خلاصه که حالش خیلی بد بود و به همین دلیل هیچی از اون شب نفهمید... خوشحالم که اون شب خودم رو نگه داشتم و از ناراحتیم هیچی به کیان نگفتم!  اما جمعه که با هم بودیم کلی کمکم کرد و دائم توی آشپزخانه کنار دستم بود!

در کل آخر هفته خوب بود... می گم پاییز خوبه 

می خواستیم این هفته بریم شیراز...اما نشدآخه برایِ مادرم یه کاری پیش اومد که باید بمونم و کمکش کنم. یعنی می شه امسال هم به مناسبت عید سعید فطر چند روز رو تعطیل کنند؟؟؟اونوقت حتما می رم شیراز!!!

و حالا مهمترین خبر: من کارم رو دارم عوض می کنم! یه پیشنهادِ خوبِ کاری بهم شده که بتونم از این جا و از دستِ این مدیر عامل خنگولمون نجات پیدا کنم!!!

یه چیزِ جالب بگم؟ من ۵ سالِ فارغ التحصیل شدم و دارم کار می کنم، این جای جدید که برم می شه پنجمین کارم!!!یعنی به طور متوسط سالی یه کار!!! البته این اولین باریه که فیلد کاریم رو کامل عوض نمی کنم و می شه گفت توی همون کار پیشرفت می کنم

دیگه اخبارم تموم شد!

پی نوشت: خوب جواب کامنتهاتون رو هم دادم

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: دوشنبه 9 مهر1386 ? موضوع: ?

پاییز

دوباره پاییز رسید.

نمی دونم چرا همه می گن پاییز دلگیره! من که عاشق این فصلم. هر وقت پاییز می شه انرژیم چند برابر می شه و از گرما و کسالت تابستان راحت می شم. الانم دوباره اون حس و حال برگشته توی رگهام.

با اینکه هیچ وقت از درس خواندن لذت نمی بردم، اما عاشق مهر و شروع مدارس بودم. از بیکاری و خانه موندنهایِ تابستان خسته می شدم. دلم برای دوستهام و مدرسه ام تنگ می شد.

همیشه توی پاییز عاشق شدم! همیشه بهترین خاطرات زندگیم توی پاییز بود.

الانم منتظرم...منتظر فصل خوب و اتفاقهای جالبش.

مدتها بود موقع رانندگی حس زندگی و گاز دادن و بدون توجه به دیگران بلند بلند آهنگ خواندن و پشت فرمون رقصیدن رو از دست داده بودم. فکر می کردم پیر شدم. اما دیشب برای کاری تنها رفتم بیرون. ساعتِ بعد از افطار بود و خلوت. من هم دوباره اون حسم برگشت و کلی انرژی گرفتم. البته وقتی برگشتم خانه با برخوردهای جدیِ کیان روبرو شدم! آخه از شهرک اکباتان تا ونک ۱۰ دقیقه ای رسیده بودم!

اوضاع خوبه و زندگی می گذره... خدایا شکرت...

پی نوشت۱: پارسال این موقعها شهر قشنگ آن شرلی بودم. الان هم نیازش هست که برم. اما وقتش نیست. دعا کنید بتونم برم. دلم شیراز رو می خواد، با همه قشنگیهاش...

پی نوشت۲: لازمه بگم جواب کامنتهاتون رو دادم؟

پی نوشت۳: بین من و خواهر کیان کلی صمیمیت ایجاد شده... طفلک تنهاست...دختر خوبیه...امیدوارم پایدار بمونه و نزدیکی باعث مشکل نشه.

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 4 مهر1386 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com