تبليغاتX
روزمرگی های مارال

آخر هفته خوب

دستم به نوشتن نمی ره. اما باید دیگه عادت کنم. مگه نه؟

خوب آخر هفته خوبی داشتم.

 ۵ شنبه مرخصی گرفته بودیم، هم من، هم کیان! ۵ شنبه به کلی از کارهای عقب افتاده خانه رسیدیم و طبق معمول از من خواهش و از اون انکار که آقا جون یه خرده منظم باش! آخه می دونید چیه...با وجود اینکه خانه ما دوتا اتاق خواب داره، کامپیوتر وسط پذیراییه!!! آخه نمی خوایم خیلی از هم دور باشیم. وقتی من پای تلویزیونم، یا توی آشپزخانه، اونم پای کامپیوتر عزیزشه و همینجوری با هم حرفهامون رو هم می زنیم. خوب حالا تصور کنید میز کامپیوتر وسط پذیرایی که همیشه روش پر از سیم و سی دی و .... هست، خوب گاه گداری جیغ آدم رو در میاد و هر ماه قول داده می شه که روش مرتب باشه که چند روز هم دوام نمیاره!

غروب هم اومدیم خانه و یه فیلم دیدیم. فیلم قشنگی بود به اسم Mr Brooks با بازی خوبِ کوین کاستنر و دمی مور (آخ من چقدر این زن رو دوست دارم، همش هم بخاطر فیلمِ Ghost! حتی اون موقعها موهام رو اون مدلی زده بودم که عین دیوونه ها شده بودم...) خلاصه که فیلم پر هیجان و قشنگی بود. آخ که چقدر دوستم میاد توی ایران کپی رایت مپی رایت نداریم و جدیدترین دی وی دی ها رو به 1500 تومان می شه خرید و دید!

راستی نگفته بودم؟ ما (من و کیان) از هفته پیش رژیم گرفتیم! البته نه از این رژیمهای خفن خولی. یه رژیمیِ که همه چی داره اما به مقدار کم و فقط شیرینی نداره که برای من خیلی طاقت فرساست! آخه ما هر دوتامون چاقیم و عاشق غذا خوردن! البته همه به من می گن تپلم و زشت چاق نمی شم! (اینو نگم چی بگم؟) اما خودم که می دونم لباسها توی تنم چه جوری می شن و یه لباس خوب نمی تونم بخرم! رژیم رو هم بخاطر پای کیان گرفتیم. آخه دکتر گفته بود اضافه وزن درد پاش رو تجدید می کنه. همین یه هفته ای هم من   1.5 کیلو و کیان 3 کیلو لاغر شدیم!

جمعه رو هم به دلیل آروم کردن من زدیم بیرون. از صبح بلند شدم و بساط پیک نیک راه انداختم. خوراکیهای مجاز، میوه، به اضافه فلاسک دو قلو پر از آب جوش و شیر. به قصد دماوند از خانه زدیم بیرون. اما وسط راه پشیمون شدیم و رفتیم فشم. وقتی رسیدیم دیدیم کل فلاسک کف ماشین خالی شده و فقط دو تا لیوان نصفِ شیر نسکافه تونستیم بخوریماما کلا خوش گذشت. کنار رودخانه نشستیم و از هوا لذت بردیم و گپ زدیم. غروب هم با دوتا از دوستهای جدید کیان رفتیم سینما. می گم جدید آخه تازه نامزد کردند. با اینکه کوچیکتر از ما هستن اما بچه های خوبین. و سریع تونستیم حرف مشترک پیدا کنیم. از اون زوجهایی هستن که با دیدنشون لذت می بری. هر دو شون فوق العاده خوشگل و خوش تیپ هستن و انقدر کنار هم خوشگلن که خدا می دونه. از این قیافه های بچگانه معصوم دارن... خلاصه رفتیم فیلم کلاهی برای باران. جالب بود ارزش دیدن و خندیدن داشت. از این کمدی های خیلی ننر نبود. آخرِ کلام اینکه خوش گذشت!

خوبه گفتم دستم به نوشتن نمیره انقدر نوشتم ها. اگه می رفت چی می شد؟

پی نوشت: جوب کامنتهایتان را می توانید در کامنتدانی پست گذشته بخوانید.

پی نوشت2: آقا ما اصلا هنر مند بشو نیستیم که نیستیم! توی این هفته خواستیم از این فیلمهای بازاری دست برداریم و یه فیلم هنری ببینیم. تازه اونم نه هنریِ هنری، یه خرده هنری. فیلم"گلهای شکسته" جیم جارموش! اه که چقدر شل بود! آخرش خوابم برد جلوی تلویزیون و نصفش رو هم توی چرت دیدم. همون بهتر که من فیلمهای اکشن و ترسناک ببینم. به ما نیومده فیلم خوب ببینیم. چه کنیم دیگه؟

 

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: شنبه 31 شهریور1386 ? موضوع: ?

اسباب کشی

خوب جا به جا شدم. منظورم از اسباب کشیه. آوردن لینک دوستهام، خبر دادن به دوستهای خوبم، انتخاب قالبی که به دلم بشینه و .... بالاخره تموم شد.

اصولا از خانه به دوشی و خانه عوض کردن بدم میاد. انقدر به جای قدیمی و وسایل کهنه ام دل می بندم که نگو و نپرس. اما هیچی از اونجا با خودم نیاوردم (البته به جز دوستهام رو). این بخاطر ذاتم نیست... بخاطر تنوع هم نیست...

از روز اول به این قصد وبلاگ نوشتن رو شروع کردم که هر چی دلم می خواد و بدون رو در بایستی بگم. اما این آخریها متوجه شدم که یک سری از نزدیکانم و حتی آشناهایی که نمی دونستم کی هستن وبلاگم رو می خوانن! خوب من هم خود به خود و نا خود آگاه شروع به سانسور کردم که متنفرم ازش! بالاخره به این نتیجه رسیدم که اسباب و وسایلم رو بذارم روی دوشم و بیام این گوشه دنیا تا شاید بتونم توی خلوت خودم بنویسم!

باید احتیاط بیشتر کنم...اسمهای مستعار و ...

خلاصه که اگه به وضوح قبل در مورد خودم نمی نویسم به دل نگیرید. دوست ندارم هر روز مجبور بشم برم به یه خانه جدید!

از شما دوستهام هم خیلی ممنونم که از همین اول کلی برام کامنت گذاشتین و تنهام نذاشتین

* جواب کامنتهاتون رو دادم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 28 شهریور1386 ? موضوع: ?

سلام

سلام

اسباب کشی کردم...فعلا که دوست ندارم

اما بهش عادت می کنم

? +? نويسنده: مارال ? تاريخ: چهارشنبه 28 شهریور1386 ? موضوع: ?

در باره من

اینجا دروغ نمی خوانید...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· خداحافظی
· قهریم...
· کار کار و کار
· مو مو
· این روزها
·
· توقعات من از رئیس جمهور کشورم
· گذشته ها 16
· یادداشت مخملباف
· گذشته ها 15



آرشيو موضوعي

· گذشته ها
· خانوادگی
· ازدواج


لينک دوستان

· عقاید یک دلقک
· دزیره
· نیکی (تکه های جاذبه)
· آرایه
· رضا
· پرنسس
· آرزو
· گاو مشتی حسن
· حاج باران
· شراگیم
· اقلیما
· شبگیر
· یکی بود، یکی رفته بود
· آن شرلی
· زیر تیغ
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com