تبليغاتX
روزمرگی های مارال
   
روزمرگی های مارال
دل نوشته
 
 
موضوعات

گذشته ها

خانوادگی

ازدواج

____________________
آرشيو مطالب

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

این روزها

توقعات من از رئیس جمهور کشورم

گذشته ها 16

یادداشت مخملباف

گذشته ها 15

گذشته ها 14

گذشته ها 13

گذشته ها 12

گذشته ها (11)

____________________
پیوند ها

عقاید یک دلقک

فریدا

مینو

سی سالگی

دزیره

روژین

نیکی (تکه های جاذبه)

آرایه

مونا

گنجیشک عاشق و گربه وحشی

مهربانو

یادداشتهای لیلی

رضا

پرنسس

شاهزاده آندره

پروانه

آرزو

بهارک

یادگارهای یک درخت

بدبخت بیچاره خوشبخت

شکلات

بی بی شهربانو

نگاهی نو

گاو مشتی حسن

حاج باران

شراگیم

اقلیما

خانوم خونه

ویولت

ثمین

دگراندیش

شبگیر

آرایه بی فیل

یکی بود، یکی رفته بود

آن شرلی

زیر تیغ

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه 31 خرداد1388

این روزها

دستم به نوشتن نمی ره. حتی به نظر دادن هم نمی ره! دنبال گذشته ها حالا حالا نیاین لطفا! برای یادآوری، حس و حال می خواد که این روزها ندارم!

تو هیچ راه پیمایی شرکت نکردم! دلم هر شب توی راه پیمایی هاست. اما چه کنم که می ترسم! کیان هم بهم اجازه نمی ده که برم... انقدر که عصبی و داغونم... تازه با آسمی که دارم، اصلا تحمل شرایط گاز اشک آور و استرس رو ندارم!!! البته اینها توجیهه! وگرنه عموی من با قلب بای پس کرده، هرشب توی تظاهراته! محل کارم نزدیک خیابان آزادی و انقلابه. دوشنبه و دیشب، بدون اینکه قاطی جمع بشم ایستادم و نگاه کردم... همین...

محل مون هم همیشه ساکت و آرومه. اصولا ما حتی توی محرم و اون مراسم هم، هیچ تکیه و مسجد و سر و صدایی دور و برمون نداریم! البته با این وجود شبها صدای الله و اکبر از خانه های اطراف شنیده می شه و دیشب چقدر این صداها طولانی تر و پر خشم تر بود! کینه رو می شد توی صداها حس کرد!

بعضی ها این روزها رو مثل شلوغی های سال ۴۲ می دانند و معتقدند حرکت فقط شروع شده و یرای نتیجه گرفتن باید ۱۰-۱۵ سالی صبر کرد! بعضی های دیگه هم می گن مثل انقلاب نارنجی اوکراینه و بعد از یک ماه آرا باطل اعلام شد! من که ترجیح می دم دومی باشه! اصولا از هرج و مرج و شلوغی بیزارم! دلم جنگ و انقلاب نمی خواد! اصلاحات برام خوشایند تره!

می دانید، من حتی توی یکی از شلوغی های قبل از انتخابات هم شرکت نکردم!!! عقیده داشتم موسوی هم خیلی باشه می شه یکی مثل خاتمی که توی جریانات کوی و ۱۸ تیر، هیچ غلطی نتونست بکنه! یعنی بهش اجازه ندادند! فقط برای این می خواستم بهش رای بدم که ا.ن رئیس جمهور نشه! حتی اگه پستهای قبل انتخابات من رو یادتون باشه، خیلی دیر تصمیم گرفتم رای بدم! دلیلم هم فقط یه چیز بود.... معتقد بودم این رای من و شما نیست که انتخاب می کنه، و هر کی خودشون بخوان می آد! اما بعد از اعلام نتایج، با اینکه این فکر رو داشتم و آمادگیش رو تا حدی داشتم، حالم خیلی خیلی بد شد!!!! آخه کاملا احساس کردم، دور از جون همتون، خر فرضم کردند!!! بابا می خوای تقلب کنی هم، یه خرده هنر به خرج بده!!! با این اختلاف آخه!!! بعد چرا اینجوری اعلام کردی؟ آخه واقعا نمی تونستند از اول آرای باطله بذارند؟! نمی تونستند انقدر بچه گانه عدد سازی نکنند؟!! اینها چه معنی می داد؟ به جز این بود که به تخم شون هم نبود، مردم بفهمند؟؟؟؟!!!!

البته الان پشیمون نیستم که رای دادم! اگه رای نمی دادم الان پشیمون بودم که هیچ کاری و تلاشی برای عوض شدن اوضاع نکرده بودم. و اگه من و امثال من رای نمی دادیم الان انقدر مطمئن نبودم که تقلب شده!

دعا می کنم زودتر  همه چی آروم شه. زودتر شرایط نرمال شه. زودتر .... خدایا فقط هر چی قراره بشه، زودتر... دلم نمی خواد این همه جوون بی خود بمیرند! دیدن صحنه و عکس های مرگ ندای دیشب و سا پسر دانشجوی اصفهان و ده ها نفر دیگه، برام وحشتناکه!!!!

اینها رو فقط برای خودم نوشتم... همون طور که همیشه نوشتم... برای آرومتر شدن دلم...

دیروز اولین سالگرد ازدواجمون بود!!! انقدر از لحاظ روحی داغونیم که اصلا با شادیی که انتظارش رو داشتیم، برگزار نشد. البته از قبل هم می خواستیم جشنمون دو نفره باشه. اما حتی به زور بلند شدیم و رفتیم یه رستوران و غذا خوردیم... حتی توی رستوران هم فقط در مورد مسائل این روزها با هم حرف زدیم!!! در هر حال از این مورد خوشحالم. خوشحالم که یک سال رو بدون حتی یک شب قهر گذروندیم! خوشحالم که عشقمون، توی این یک سال بیشتر شد که کمتر هم نشد!

خدایا فقط خودت کمکمون کن!

 
 

شنبه 23 خرداد1388

حالا باید چیکار کنیم؟؟؟؟

یعنی هم چیز تموم شد؟ همه ساکت می مونند؟؟؟؟

 
 

چهارشنبه 20 خرداد1388

توقعات من از رئیس جمهور کشورم

دوست گلم آن شرلی من رو به این بازی وبلاگی دعوت کرده:

توقعاتی که از رئیس جمهور یه کشور دارم، با چیزی که توی واقعیت برای ایران، امکان پذیره خیلی خیلی فرق داره! من توی این کشور و با نظام فعلی نمی تونم توقع داشته باشم که رئیس جمهوری داشته باشم که توی یک سال ایران رو تبدیل به فرانسه و یا سوئیس بکنه!!! اما می تونم واقع بینانه و با امکانات موجود، انتظاراتی از رئیس جمهور مملکتم، در جهت بهبود اوضاع داشته باشم. پس توقعاتم رو تحت این شرایط می نویسم:

انتظار دارم، رئیس جمهور مملکتم، دلسوز و نگران کشور من و خودش باشه. از جنگ و هرج و مرج جلوگیری کنه و برای ایران و ایرانی، آبرو بخره! من هم مثل خیلی از شماها فیلمی که در مورد ما ایرانی ها و ادعاهامون ساخته شده دیدم. من هم عیبهای زیادی که ما ایرانی ها داریم، قبول دارم! ما ایرانی ها، مثل هر موجود دیگه ای، پر از عیبیم؛ اما حسن هم داریم!!! نمی خوام مردم کشورهای دیگه و جهان، ما رو فقط با اون عیبها ببینند و بشناسند! دلم می خواد رئیس جمهور کشورم، حسنهای ایران رو هم به بقیه جهان نشون بده و روابط خوبی رو با جهان ایجاد کنه. کاری نکنه که همه کشورهای دور و نزدیک، ایران رو دشمن خودشون بدونند. نذاره به هیچ قیمتی، کشور ما توی لیست سیاه و تحریم کشورهای دیگه قرار بگیره!

انتظار دارم، توی کشور خودم، امنیت داشته باشم. از رد شدن توی خیابان، بدون هیچ جرم مشخصی، نترسم! از دیدن نیروی انتظامی، که باید حافظ جانم باشه، تمام بدنم نلرزه! انتظار دارم، هر کس و نا کسی به خودش اجازه توهین به شخصیت من رو نده. عقل و شعورم رو زیر سوال نبره!

انتظار دارم، تحمل شنیدن انتقاد رو داشته باشه و واقعا و از صمیم قلب باور داشته باشه که انتقاد، سازنده است! هر کسی رو که نقاط ضعفش رو گوش زد کرد، در نطفه خفه نکنه! آزادی بیان رو حداقل در حدی که توی قانون اساسی خودمون نوشته شده و خلاف موازین اسلامی کشورمون نباشه، ایجاد کنه! به هنرمندان کشورمون، کارگردانها، نوسندگان، حتی خبرنگاران، اجازه فعالیت بده و هر چیزی رو بی خود و بی جهت سانسور نکنه!

انتظار دارم، برای بهبود وضع اقتصادی کشورم، نهایت تلاشش رو بکنه! چشمش رو روی واقعیت تورم و گرانی و فقر نبنده!

انتظار دارم، مشورت پذیر باشه و در انتخاب مشاورین متخصص، نهایت دقت رو بکنه! در مسائلی که سر رشته نداره، به نظرات این مشاورین احترام بذاره!

انتظار دارم، کاری بکنه که هیچکس توی کشور خودش، این حس رو نداشته باشه که شهروند درجه دو است!!! جلوی تبعیض ها رو بگیره و با همه ایرانی ها یکسان و با یه قانون رفتار کنه!

در نهایت انتظار دارم، دروغ گو و متوهم نباشه و به حرفهایی که می زنه و شعارهایی که می ده احترام بذاره و عمل بکنه! در واقع از روی معده حرف نزنه تا بعد مجبور بشه، انکارش بکنه!!!!

در آخر هم می خوام نظر خودم در مورد انتخابات ریاست جمهوری امسال بگم... من امسال رای می دم! حتی با اینکه هنوز هم ته ته ته ته دلم، معتقدم این رای مردم نیست که تعیین کننده است؛ رای می دم تا حداقل شانسم رو امتحان کنم!

در مورد موضعهای موجود هم نظرم رو می گم. البته قصد توهین به هیچ کس رو ندارم.

اونهایی که رای نمی دن: درکشون نمی کنم! بخصوص اونهایی رو که می گن تحریم می کنند انتخابات رو! این حرف یعنی چی؟ یعنی اثر داشتن در تعیین سرنوشت خودتون و زندگی تون و کشورتون رو تحریم می کنید؟ فکر می کنید با کم شدن آرا، اتفاقی برای نظام جمهو*ری اس*لا*می می افته؟ اونها که در هر حال نتیجه رو دو برابر اعلام می کنند!!! می گید هیچ کدوم از کاندیدا ها مورد تاییدتون نیست؟ و انتخابات آزاد نیست؟ خوب که چی؟! بالاخره بین همین هایی که کاندیدن که تفاوتهایی وجود داره!

اونهایی که به ا.ن رای می دن: اصلا حرفی باهاتون ندارم. چون اصلا نمی تونم بفهمم برای چی! اوایل فکر می کردم، فقط آدمهایی بهش رای می دن که تو اطرافیانش باشند و سود ببرند. اما بعد که دیدم و شنیدم خیلی های دیگه که هیچ سودی نمی برند هم می خوان بهش رای بدن، کم آوردم! البته یکی دو مورد شنیدم. یکی می گفت برای این رای می دن که افشا گری می کنه! ببخشید ها، اما چرا فقط دم انتخابات یادش می افته اینکار رو بکنه؟ چرا تو این ۴ سال اینکار رو نکرد؟! یه مورد دیگه هم شنیدم که دیگه خیلی خیلی مسخره بود. می گن خودش بمونه، کار یه سره بشه!!! یعنی چی؟ واقعا دلتون می خواد آمریکا به ایران حمله کنه؟؟؟؟ آخه کی دلش می خواد توی مملکتش جنگ بشه؟ کی دلش می خواد کشورش افغانستان و عراق بشه؟؟؟؟! تازه اگه بشه!

اونهایی که به رضایی رای می دن: تا حالا با کسی برخورد نداشتم. خودم به شخصه از نظامی جماعت دل خوشی ندارم!

اونهایی که به کروبی رای می دن: نمی دونم اما من دوره انتخابات قبلی، خیلی مسخره اش کردم! اون قول ۵۰ هزار تومان پول و اون گریه زاریش بعد از نتایج، به نظرم خیلی مسخره بود! بعد هم با آخو* ند جماعت هم مشکل دارم!

اونهایی که به موسوی رای می دن: خودم تو این دسته ام. بزرگترین چیزی که علیه اش می گن اعدامهای سال ۶۷ که زمان نخست وزیریش انجام شده، است. خودم هم از این مورد دل خوشی ندارم. اما فکر می کنم اون دوره، خاص بوده. انقلاب بوده و همه مردم انقلابی! خیلی ها توی اون دوران شور داشتند و البته که ام*ام رو باور داشتند و روی حرفش حرف نمی زدند! امیدوارم و با این امید به موسوی رای می دم، که همون طور که ادعا می کنه عوض شده باشه! البته که به نظر من دور بودنش از صحنه های سیاسی و قدرت، توی این ۲۰ سال یه جورایی این رو ثابت می کنه که بخاطر به قدرت رسیدن دروغ نمی گه!

در آخر آخر هم من هم از چند تا از دوستهام دعوت می کنم اگه دوست دارند تو این بازی شرکت کنند:

آرایه، دلفین (اگه صلاح می دونی)، گنجشک و گربه (هر کدوم دوست داشتین یا هر دوتون)،رضا

 
 

دوشنبه 11 خرداد1388

گذشته ها 16

می گفتم که با اعصاب خراب پشت چراغ قرمز بودم. نگاهم رفت طرف پراید سفیدی که کنارم ایستاده بود. جوانی بود با قیافه مردانه، موهای در حال کم شدن (خوب روم نمی شه بگم داشت کچل می شد دیگه!) پوست سبزه تند و چشمهاش... انقدر توش مهربونی و آرامش بود که نتونستم، واقعا علی رغم حال خرابم نتونستم، در جواب لبخند رو لبهاش، جلوی لبخندم رو بگیرم!!! بعد از لبخند اولیه چون واقعا قصد شیطنت نداشتم، برگشتم و بعد از سبز شدن چراغ به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد. همون طور که گفته بودم، داشتم می رفتم گلستان، خرید. ماشین دنبالم اومد و همچنان تلاش برای جلب توجهم می کرد تا آخر سر خیابان ایران زمین ایستادم. از ماشین پیاده شد. قد بلند و چهار شانه بود. توی دستش یه دسته گل نرگس داشت. گل محبوبِ من. توی پنجره سمت شاگرد، دولا شد و با صدای فوق العاده نرمی سلام کرد و دسته گل رو بهم داد... گفت چند دسته گل برای مادرش خریده بود و یکیش رو به من داده! شماره اش رو با کمی مکث بهم داد. انقدر که فکر کردم، شماره کس دیگه ای رو داده!!! شماره اش رو گرفتم و رفتم سراغ خرید. با وجود اینکه دو قدمی پاتوق همیشگیم، ایران زمین، بودم، مثل یه دختر خوب، با خاطره اون چشمها، فقط رفتم سراغ خرید و برگشتم خانه!!!

اولین کاری که کردم تماس به اون شماره بود. مطمئن نبودم که خودش باشه. اما همون صدای نرم جوابم رو داد. پشت تلفن کاملا از زنگ زدنم ذوق زده بود. تا نصف شب با هم حرف زدیم. اونقدر که تلفن بیسیم رامین شارژش تموم شد و مجبور شد گوشی اش رو عوض کنه! رامین متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۴ بود. دیپلمه و کارمند یه شرکت. کارش بیشتر بیرون از شرکت و در سطح شهر بود. پدرش رو چند سال قبل در اثر سکته از دست داده بود و با مادر و خواهر و برادر کوچکترش توی یه آپارتمان کوچیک تو غرب تهران زندگی می کردند. یه جورایی مسئول و مرد خانواده بود. اوضاع مالی خاصی نداشتند. ماشینش قسطی بود. اهل شیطنت نبود و دلیل مکثش هول شدنش بود. می گفت شماره اش یادش رفته بود!!! من هم از رشته تحصیلیم و زندگیم براش گفتم.

همون فرداش باهاش قرار گذاشتم. آرامش توی وجودش، انگار همونی بود که من لازم داشتم. یه چیزی که اون سرکشی ها و التهاباتم رو آروم کنه. نمی دونم چرا اما کاملا اعتمادم رو جلب کرده بود. تقریبا از همون روز اول و قرار اول، توی نگاهش وابستگی وجود داشت. دوستت دارم می گفت و اظهار دلتنگی می کرد. نمی دونم چرا، منی که همیشه معتقد بودم همه پسرهایی که از قرار اول و دوم اظهار عشق می کنند، آدم رو خر فرض کردند، حرفهاش رو باور می کردم! انگار به دلم می شست. تو همون هفته اول همه سفره دلم رو براش باز کردم. از کیان گفتم، از شیطنتها و دیوونگی هام براش گفتم، از اینکه الان با هزار نفر رابطه دارم، از حال بدم گفتم. فقط داستان پدرام رو فاکتور گرفتم. اون رو مثل همیشه اینجوری عنوان کردم که قبلا ازدواج کرده ام و توی همون دوران عقد هم جدا شدم!

همون هفته قرار بود که برای تجدید دیدار با پدرام برم کرمانشاه. از رفتنم تقریبا گریه اش گرفته بود. بخصوص که می گفتم اصلا نمی تونم براش زنگ بزنم. اون موقعها آلبوم شازده خانم جدیده ستار تازه در اومده بود. آهنگ "میام و میام از راه دور، می شم و می شم سنگ صبور، می ری رو دلم پا می ذاری و ... " رو دائم می ذاشت تو ماشین و برام می خواند!

اون مسافرت بر خلاف اینکه فکر می کردم بهم خوش می گذره و دلتنگیم برای پدرام رو برطرف می کنه، اصلا خوب نبود! دائم دلتنگ رامین بودم و دلم می خواست برگردم...

بعد از برگشتنم از مسافرت، اولین کاری که کردم تماس با تک تک آدمهایی بود که باهاشون ارتباط داشتم. مرتضی، حافظ، بهرنگ، رامینِ نادر، و کسهایی که اسمشون هم یادم نیست! به همشون گفتم دارم ازدواج می کنم و خداحافظی کردم. اکثرا راحت تبریک گفتن و خداحافظی کردند. حافظ حس کرد دارم دروغ می گم و می پیچونم و خیلی خوب برخورد نکرد. مرتضی هم گفت مبارکه. اما به من چه؟! و خلاصه که گفت ما دوستیم و من باز هم برات زنگ می زنم!!!

دیگه شیطنت رو گذاشتم کنار. روزهای آرومم شروع شده بود. هر روز کار و زندگیم شده بود رامین. هر روز با هم بودیم. به جز یک یا دو روز در ماه که کارش تو شرکت بود. اگه من کرج کلاس داشتم که از ۳ که بر می گشتم تا غروب با هم بودیم و اگه تهران بودم که باز هم بسته به ساعت و اهمیت کلاسهام از ۱۲ تا ۲ و یا از ۱۲ تا غروب با هم بودیم. سوار ماشین اون می رفتیم و اون به کارش می رسید. هر جا کار داشت، من توی ماشین منتظرش می شدم و اگه جای پارک هم پیدا نمی کرد، با ماشینش دور می زدم تا بیاد. حتی گاهی من رانندگی می کردم و اون کنارم می خوابید و استراحت می کرد!

با بیتا ارتباطم ادامه داشت. اما دیگه توی شیطنتهاش شرکت نمی کردم. حتی یکی دوبار که حالش بد بود، بردمش ایران زمین و باهاش چرخیدم. اما نه شماره گرفتم و نه به کسی توجه کردم! اون با کیان دوست بود و به کارهای دیگه اش هم می رسید. چند باری هم دوباره قرار با نادر و بچه ها گذاشتند که من نرفتم! بیتا از رامین خوشش نمی اومد و سعی می کرد رایم رو بزنه. می گفت این وابستگی دردسر سازه. اما من گوش نمی کردم!

کیان همچنان هر از گاهی به من زنگ می زد و احوال پرسی می کرد. تا یه بار که حسابی گیر داد که دلم می خواد بیتا رو ببینی!!! هر چی بهش می گفتم لازم نیست، زیر بار نمی رفت. دلش می خواست هم دیگر رو بینیم. می خواست اون همه شباهت که می گفت رو ببینم! اصلا نمی تونستم فکرش رو بکنم که این اتفاق بیفته. آخه بیتا که دوست خودمه! از یه طرف هم احساس می کردم اگه قبول نکنم فکر می کنه حسودیم می شه! و علاوه بر هم اینها، دلتنگیش هم بود. فکر دیدن کیان... به عنوان یه چیز کمدی برای بیتا تعریف کردم که بخندیم. برخلاف تصورم بیتا گفت که خوب قرار بذاریم!!!!! داشتم شاخ در می آوردم. پگاه هم اون موقع باهامون بود. اون هم می گفت آخه چه طوری اینکار رو می خواین بکنید؟ اما بیتا اصرار داشت که کیان متوجه چیزی نمی شه و ما می تونیم نقش بازی کنیم! بالاخره طبق معمول همیشه من قانع شدم. به کیان زنگ زدم و گفتم تصمیمم عوض شده. طفلک خوشحال شد و کلی استقبال کرد و گفت با بیتا صحبت می کنه. بالاخره قرار شد شام بریم بیرون. بیتا هم از اون جایی که خوب نقش بازی می کنه، گفت که تنهایی از روبرو شدن با من که نمونه دختر مورد علاقه کیانه، می ترسه و خواست که با پگاه بیاد (تا اون موقع چند باری پگاه به عنوان دوست بیتا باهاشون بیرون رفته بود) که کیان هم قبول کرد. {یه قسمت قبل از این بود که یادم رفت بگم. اون هم اینکه یه روز کیان از نمی دونم کدوم دفتر بیتا، اسم واقعیش رو می فهمه! سرش کلی با بیتا دعوا می کنه که چرا دروغ گفتی و بیتا هم می گه که اون دوستم که شماره رو بهش داده، گفته کیان نسبت به این اسم حساسیت داره و من دوستی به این اسم داشتم که کیان ازش بدش میاد! انقدر هم که بیتا محکم و مطمئن دروغ می گفت، کیان به راحتی باور کرد!!!}

قرارمون رستوران لیموترش توی شریعتی یخچال بود. غروب بیتا و پگاه اومدن خانه ما و با هم حاضر شدیم و رفتیم. من وسط راه اونها رو پیاده کردم تا کیان بیاد دنبالشون! تمام تنم می لرزید. می ترسیدم. اما فکر دیدن کیان یه مقدار آرومم می کرد و بعلاوه بیتا دوستم بود. پس تنها نبودم!!! ماشین رو همون نزدیکی پارک کردم و رفتم توی رستوران. کیان و بچه ها قبل از من رسیده بودن. (من یه مقدار معطل کردم) با کیان دست دادم و به بیتا و پگاه معرفی شدم. روی یه میز توی قسمت بالایی رستوران نشستیم. حرفهای معمولی زدیم و خودمون رو معرفی کردیم. اما از بیتا بگم. تا حالا این روش رو ندیده بودم! فقط لخت نشد همون وسط یه دل سیر به کیان ب...! تمام مدت دستش تو دست و پای کیان می چرخید و هر چند دقیقه می بوسیدش!!! معلوم بود که کیان هم معذب شده. پگاه که کاملا شوک بود. من هم سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم. اما تمام اعصابم تحریک شده بود و فقط می خواستم این قضیه زودتر تمام بشه! اون شب کذایی بالاخره گذشت. کیان متوجه چیزی نشد. بیتا و پگاه رو برد به خانه مثلا بیتا اینا که سعادت آباد بود! من هم آروم دنبالش رفتم و بعد از رفتنش بچه ها رو سوار کردم و آمدیم خانه ما.

بیتا راضی و خوشحال بود. اما من و پگاه حسابی تو هم بودیم. با هم که حرف می زدیم بیتا احساس می کرد خیلی هم کار باحالی انجام دادیم. اما من و پگاه معتقد بودیم خیلی جو بد بود. پگاه دائم می گفت دلش برای کیان سوخته. البته من چیزی از حسم و کار بیتا نگفتم. اما با پگاه موافق بودم و می گفتم اصلا حاضر نیستم اینکار رو دوباره بکنم! پگاه و من می گفتیم که بعد از این اتفاق اگه کیان بفهمه ما با هم دوستیم، خیلی خیلی بیشتر عصبانی می شه! اما بیتا قبول نمی کرد و یه نطق فلسفی بلند بالا کرد که حسهاش بهش می گه به زودی می فهمه و اتفاقی می افته....

اون شب گذشت. فردا کلاس زبان داشتم، اما از آنجایی که حسش نبود، با رامین بودم. اما موبایلم رو مطابق معمول کلاس زبانهام خاموش بود. از رامین که جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم، موبالیم رو روشن کردم...

پی نوشت1: نمی دونم چرا تازگی ها انقدر به بابا فکر می کنم و دل نازک شدم... خیلی زود گریه ام می گیره... دیشب کیان پشت کامپیوتر بود و من رو کاناپه داشتم فیلم می دیدم. فیلم stepmom با بازی Jolia Roberts و Susan Sorandon. آخرهای فیلم سوزان ساراندن، رفت پیش دکترش و جواب آزمایشاتش مبنی بر این بود که شیمی درمانیش جواب نداده... ناخودآگاه فکرم رفت پیش بابا و گریه کردم... داشتم سعی می کرد مثل همیشه آروم اشک بریزم که کیان صدام کرد و ازم سوالی پرسید. وقتی قیافه ام رو دید، نگران اومد طرفم و من هم توی بقلش بغضم ترکید! نمی دونید چقدر بلند و زیاد گریه کردم. آخرش هم کیان تلویزیون رو خاموش کرد. تا اطلاع ثانوی هم دیدن فیلمهای رومانتیک تو خانه مون ممنوع اعلام شد! یا کمدی می بینیم، یا اکشن و ترسناک!!!

پی نوشت2: انقدر دلم یه دوستِ دختر نزدیک می خواد که خدا می دونه!!!!

 
 

شنبه 9 خرداد1388

یادداشت مخملباف

 * متن زیر رو با اجازه مهربانو عزیز از توی وبلاگش کش رفتم.
راستش من هنوز خودم هم نمی دونم می خوام رای بدم یا نه. البته اگه رای بدم که تصمیمم مطمئنا همون موسویه! دلیل اینکه نمی خواستم رای بدم هم، اصلا ربطی به دری وری هایی که این تلویزیونهای اونور آبی می گن، نداره. من فقط فکر می کنم هیچ وقت رای مردم نیست که شمرده می شه و هر کس را بخوان میارن رو کار. اما این یادداشت خیلی رو من اثر داشت. نمی دونم چرا... مخملباف حتی کارگردان فیورت من هم نیست! الان فکر می کنم اگه رای بدم حداقل وجدانم آسوده است که کاری که از دستم بر می اومده و فکر می کردم درسته، انجام دادم. حالا هم اصلا منظورم این نیست که به کسی نظرم رو تحمیل کنم. اما فکر می کنم خواندن این متن ضرری نداشته باشه. پس اگه ممکنه یه وقتی بذارید و این نامه رو بخوانید.
 
 
نامه بلند محسن مخملباف در حمایت از نامزد انتخابات مورد تاییدش
  
محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلم‌هایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده می‌کند در یادداشتی که در اختیار یاری قرار گرفت حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشه‌های میرحسین موسوی پرداخت.

متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:

1.یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد.و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم."

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.

2.منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند.آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ،پس به هیچ درد نمی خورد.آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند ،پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.

آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.

در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ،پیدایش شد.

آمار نشان می دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم،فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد...مدتی در فکر رفتم.و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام.حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام.من به کمی بهتر فکر می کنم.

من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم:من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.

3.می گویند ملت ها، مثل آدم ها ،هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند.حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است.اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.

3.سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.

در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.

4.برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند.هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم.با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم.حتی مدتها دریک سلول بوده ایم.و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟
آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. وحیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...

5.بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید.و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.

از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم.مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.

[...]
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

6..بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. [...]

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید.چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.

7.در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد.و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد.و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است.او می گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید.او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.

اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند[...] این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

8.می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است.

وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.

انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

9.نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است.من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند.در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.

برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.

این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.

در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.

مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.
ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند.آن ها رای می دهند.آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است.و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می تواند ایجاد شود.در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. وخدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...

10.به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن."

گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."

 
 

دوشنبه 4 خرداد1388

گذشته ها 15

یک سالی به همین منوال گذشت. من مشغول بودم. اما یه جای کار اشکال داشت. من هنوز کیان رو فراموش نکرده بودم!!! یکی از دلایل من برای این به سیم آخر زدن ها، فراموش کردن بود! می خواستم توی شلوغی های زندگیم کیان رو فراموش کنم. اما نشده بود. من شاید فقط وقتی توی خیابان رانندگی می کردم و دور دور می زدم و شماره می گرفتم به کیان فکر نمی کردم. اما مواقع تنهاییم، تلفن حرف زدن با دیگران و حتی س*ک*س کیان همیشه توی ذهنم بود!

یه شب، بیتا و پگاه برای خواب خانه ما موندند. از همه جا حرف زدیم و گرم صحبت بودیم. من هم سر درد دلم باز شد و از دلتنگیم گفتم. گفتم کاش می شد حداقل صداش رو بشنوم! بیتا پیشنهاد داد که زنگ بزنه و مزاحمی با کیان حرف بزنه تا من هم از یه گوشی دیگه صداش رو بشنوم. ساعت۱۲ شب بود. کیانی که من می شناختم، ساعت ۱۰ شب می خوابید و بدا به حال کسی که اون رو از خواب بیدار می کرد (هنوز هم همین طوره ها!). به بیتا گفتم، اما اون اصرار کرد که تماس بگیره. با اطمینان از شناختم از کیان، قبول کردم. با این قبول کردن، خودم رو توی چاه بزرگی انداختم که هنوز هم تا حدی توش هستم!!! برخلاف انتظارم کیان تلفن رو خواب آلود جواب داد و حرف زد!!! شنیدن صدای کیان دوباره دلم رو لرزوند و با ولع صداش رو با گوشهام می بلعیدم...اسم واقعی بیتا خیلی تابلو و تک بود. برای همین هم هیشه به پسرها همین اسم بیتا رو می گفت. کیان هم که از بیتای واقعی متنفر بود و همیشه معتقد بود که مقصر اصلی بهم خوردن رابطه من و کیان و ازدواجم با پدرام بیتا بود! برای همین هم بیتا اسم خودش رو طبق معمول نگفت. اوایل از همه جا حرف زدن و صحبتها معمولی بود. اما بعد کیان گیر داد که اونجا کس دیگه ای هم داره به صحبتها گوش می ده! از کیان اصرار و از بیتا انکار. تا آخر کیان گفت پس خط خرابه و دوباره زنگ بزن. وقتی بیتا تلفن رو قطع کرد، فکر کردم قضیه تموم شده. اما بیتا تلفن رو برداشت و رفت تو اتاق دیگه و گفت که می خواد با کیان صحبت کنه! نمی دونم چرا هیچی نگفتم... شاید چون اصلا آدم حسودی نبودم و نمی فهمیدم حسی که داره از تو می خوردم و مچاله ام می کنه چیه. شاید هم چون به بیتا اطمینان کامل داشتم و اصلا  تصورش رو نمی کردم بتونه به من نارو بزنه و می دونه چقدر کیان رو دوست دارم. نمی تونستم به بیتا چیزی بگم. فکر می کردم اگه بهش حرفی بزنم یعنی بهش اعتماد ندارم... نمی دونم در هر حال سکوت کردم. پگاه هم کاملا شوکه شده بود. اما وقتی بیتا نبود حرفی در این مورد نزدیم و به روی خودمون نیاوردیم... نیم ساعتی حرف زدند و بیتا اومد. گفت که برای فردا ظهر قرار گذاشته!!! شوکه شدم. اما از این در وارد شدم که کیان می شناسدت و اگه بشناسه می کشدت! گفت شانسش رو امتحان می کنه. آخه کیان فقط یه بار بیتا رو در حد چند دقیقه دیده بود. بیتا گفت که کیان خیلی تنها و ناراحته و اوضاع خوبی نداره. می خواد بره حرفهاش رو بشنوه و به من از اوضاع خبر بده... رضایت دادم بره و حتی طبق معمول که آژانسِ خانم بودم، تا نزدیکی های محل قرار رسوندمش. تا بعد از ظهر دل توی دل نداشتم. اما هر جوری بود با دوست پسرهای رنگ و وارنگ سر خودم رو گرم کردم. بعد از ظهر بیتا تماس گرفت و دیدمش. کیان همه سفره دلش رو براش باز کرده بود. نمی دونم فشار تنهایی و سختی هایی بود که کشیده بود، یا ظاهر مردم فریب بیتا حس اعتمادش رو جلب کرده بود! از همه چی گفته بود. از منِ بچگی هامون، تا منی که این رفتار رو باهام کرده بود. از اخراج دانشگاه، از بلاهایی که سرش اومده بود که یه مقدار کمش رو اون روزی که اومده بود برای عذرخواهی پیش من و شروع همه این ماجراها بود، به من گفته بود. اما عمق فاجعه رو نمی دونستم. شنیدن این همه سختی که کیان، کیان من، کشیده بود، برام قابل تحمل نبود! دونستن اینکه کیانی که عاشقش بودم این همه بدبختی کشیده برام خیلی سخت بود. اشکهام ناخود آگاه می اومد. حالا می فهمیدم چرا کیان با من اون رفتار رو کرد. معنی اینکه نمی خواد دروغ بگه و عذاب وجدانش رو درک می کردم. دلم می خواست بتونم براش کاری بکنم... بیتا گفت که فکر می کنه بتونه با حرف زدن باهاش و یه دوستی ساده بهش کمک کنه و در ضمن از حالش هم من رو با خبر کنه... قبول کردم. در ضمن، بیتا هم در مورد پیدا کردن شماره تلفن کیان گفته بود که از طریق یکی از دوستهای قدیمی من که کیان می شناخت، توی کلاس زبان شماره گرفته....

دوستی کیان و بیتا کمرنگ ادامه داشت. من هم مشغول کارهای خودم بودم و با تعریف ها و خبر هایی که از بیتا می شنیدم دل خوش بودم. تا اینکه بیتا مثل همیشه از این رابطه خسته شد و دیگه بدون هیچ خبری به کیان زنگ نزد! کاری که همیشه می کرد. بدون هیچ توضیحی دیگه تماس نمی گرفت و طرف رو تو خماری می ذاشت! تا یک شب که کیان برای من زنگ زد! باورش برام سخت بود. اما خوشحال کننده بود. بدون اینکه هیچ صحبتی از آخرین اتفاقهایی که بینمون افتاده بود بکنیم، گپ زدیم و حال و احوال کردیم. از روزگارم پرسید و من براش از همه چی گفتم. گفتم دائم توی خیابونها با بیتا (البته با اسم واقعیش!) دور دور می کنیم و دوست می شم و خوش می گذرونم. یادم نمی آد نصیحتم کرد یا نه. اما من مثل یه دوست قدیمی باهاش حرف زدم. بعد از این حرفها دلیل واقعی زنگ زدنش رو بهم گفت. قضیه بیتا رو برام تعریف کرد و گفت که می دونه از طریق من شماره رو داره. من انکار نکردم. اما گفتم خود دختره رو نمی شناسم و فقط یه بار همون دوست قدیمیم بهم زنگ زده و ازم پرسیده می تونه شماره کیان رو به کسی بده یا نه و من هم گفتم به من مربوط نمی شه! همین. گفت که شماره دختره رو می خواد. من گفتم ندارم که بدم و اگه داشتم هم نمی دادم. چون نمی دونم می خواد چکار کنه. کیان طفلک گفت کاری نمی خواد بکنه. فقط می خواد بدونه چرا دیگه زنگ نمی زنه. از اون جایی هم که بیتا هر شب از تلفن عمومی های خوابگاه به کیان زنگ می زده، بهش گفته بود که هر شب می آد بیرون از خانه و به بهانه دوچرخه سواری بهش زنگ می زنه و حول و حوش خانه عمه اش رو هم آدرس داده بود که سعادت آباد بود... کیان می گفت می تونم برم اونجا و پیداش کنم. اما نمی خوام علاف شم! فکر کن بیتا چقدر خوب دروغ می گفت که کیانی که خودش ختم روزگار بود، گول خورده بود و باور کرده بود! خلاصه که گفتم من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به دوستم زنگ بزنم و از اون بخوام به دختره بگه! با بیتا تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. راستش اون موقع فقط این حس رو داشتم که اگه بیتا زنگ نزنه، کیان فکر می کنه من حسودی می کنم و پیغام رو نرسوندم. برای همین هم، حماقت رو به انتها رسوندم و به بیتا اصرار کردم که زنگ بزنه! بیتا هم با همون روش همیشگیش که صادقانه دروغ می گفت، کیان رو راضی کرد. به کیان گفت که داشتم بهت وابسته می شدم و از این وابستگی ترسیدم!!!! خلاصه که دوستی بیتا و کیان دوباره شروع شد. اما اینبار عمیق تر و رابطه نزدیکتر.

این جدایی و تماس مجدد، باعث شد که رابطه من و کیان هم دوباره شروع بشه. رابطه کاملا دوستانه بود. من براش از روابطم می گفتم و اون هم از بیتا! همه چیزهای ارتباطشون رو از دو طرف می شنیدم. روز بیتا برام می گفت و جاهایی که جا می افتاد رو شب کیان برام تعریف می کرد. کیان معتقد بود بیتا فوق العاده شبیه منه! رفتارش، تکه کلامهاش، نظراتش و ... می گفت همین باعث شده که بیتا تو زندگیش پر رنگ بشه و از این مسئله خیلی خوشحال بود... من هم راضی بودم که این باعث شده دوباره به کیان نزدیک بشم. فکر می کردم می تونم همیشه دوستش باقی بمونم. اما یه موردی خیلی آزارم می داد. اینکه کیان حاضر نیست همون ارتباطی که با بیتا داره، با من هم داشته باشه. چون خوب بیتا هم نامزد داشت! فقط تفاوتش این بود که کیان نمی دونست...

از پدرام هم بگم که زندگی به همون منوال گذشته، به درس من و بیکاری پدرام ادامه پیدا کرد...هیچ خبری از اعلام سن برای خرید سربازی نبود و اون هم به هیچ وجهی حاضر نبود بره سربازی و بدون اون هم از گرفتن مدرک و کار خبری نبود. دلم می خواست یه خرده بیشتر به فکر باشه. دلم می خواست برای شروع زندگیمون تلاش کنه. دلم می خواست تو همون اوضاع به جای ول گشتن، دنبال کار باشه. هر چند نیمه وقت، هر چند با حقوق کم. اما نمی کرد. دائم می گفت حاضر نیست اصلا بره سربازی و کار هم که نمی شه اینجوری...تا ایکه شهریور دیگه آب پاکی روی دستمون ریخته شد. اون سال خرید خدمت سربازی لغو شد!!!! خوب دیگه چاره ای نموند. حالا افتاده بود دنبال پیدا کردن آشنا، برای گرفتن امریه برای سربازی. اصرار داشت که حداقل بعد از آموزشی تهران باشه و جایی نره!

زندگی می گذشت... ته ته های وجودم از رابطه کیان و بیتا و بخصوص رابطه نزدیک و س*ک*سشون برام اذیت کن بود. به کیان حق می دادم که هر رابطه ای داشته باشه. اما آخه بیتا .... دوست نزدیکم بود. تصورش برام وحشتناک بود.... همین باعث شد که یه مقدار از بیتا دور بشم. حس می کردم دیگه این همه پسرهای رنگ و وارنگ توی زندگیم ارضام نمی کنه. دلم ارتباط جدی تری می خواست. دلم می خواست دوستم داشته باشند...

همین موقعها با پسری به اسم بهرنگ دوست شده بودم. قرار هامون خیلی مضحک بود. هفته ای یه بار به طور مرتب، سر یه وقتی که مکان داشت، می رفتم خانه شون و با هم س*ک*س می کردیم و تمام! حتی یه بار هم قرار توی کافی شاپی، رستورانی، چیزی نذاشته بودیم! خیلی مسخره بود! یه هفته روز قرارمون مصادف شد با پر*یود من. نمی دونستم چیکار کنم. از یه طرف اگه بهش زنگ می زدم و می گفتم که معنیش این می شد که خودم هم می دونم ازم چه استفاده ای می کنی. اگه نمی گفتم و اون واقعا فقط همین منظور رو داشت، همه چی ضایع می شد! خلاصه که دل به دریا زدم و زنگ زدم بهش گفتم. اون هم پای تلفن کلی قربون صدقه ام رفت که این چه حرفیه عزیزم و مگه برام مهمه و .... حسابی ذوق مرگ شده بودم. توی این دوران که دلم احساسات می خواست، مثل اینکه یکی پیدا شد! قرار گذاشتیم ساعت ۲ بعدازظهر توی خیابان. اما فکر می کنید چیکار کرد؟ یه ربع توی همون نزدیکی خانه شون با ماشین چرخیدیم و بعد هم اون گفت که باید بره!!!! خیلی بهم بر خورده بود. حالم خیلی بد بود. با حرص تمام رفتم توی اتوبانها و گاز دادم. اون موقع نیایش تازه باز شده بود و می شد توش حسابی گاز داد. تو نیایش و مدرس و صدر برای خودم گاز می دادم و با موزیک عربده می کشیدم! اون روز ۱۶ آذر بود و من غروب قرار بود که برم گلستان و برای مامان کادو بخرم (ما ۲۵ آذر روز مادر می گیریم هنوز!). تا ساعت ۵ و ۶ به این گاز دادنها ادامه دادم. دیگه کم کم آروم شده بودم و اشکهام داشت می اومد که یه پراید سفید هاچ بک پشت چراغ قرمز نیایش و سئول (الان دیگه نیست ها!) توجه هم رو به خودش جلب کرد....

ادامه داره...

 
 

یکشنبه 27 اردیبهشت1388

گذشته ها 14

این دیوونگی ها و شیطنتها روز به روز بیشتر می شد و من هم روز به روز کمتر قکر می کردم.

اون موقعها ما سالهای آخر دانشگاه رو می گذروندیم. برای بیشتر کلاسها باید می رفتیم بیمارستان دانشکده مون که توی محمد شهر کرج بود. ساعت 9 صبح باید حضور می زدیم و ساعت 3 بعد از ظهر هم خروج! از اونجایی هم که تقریبا همه بچه ها با سرویس می اومدن و بر می گشتند، هیچ کس ورود و خروج در رو چک نمی کرد. برای همین هم من و بیتا، تقریبا هر روز، با ماشین من، که اون موقعها دیگه به یه ماتیز نقره ای تبدیل شده بود، صبح می رفتیم تا کرج، حضوری می زدیم، برمی گشتیم تهران، ایران زمین دور می زدیم، و دوباره برای ساعت ۳ می رفتیم کرج!!! (شانس آوردم اون موقعها هنوز این بنزین سهمیه ای نبود ها!!!)

دیوونگی های اون مدتم حد و اندازه نداشت. با هر کسی که می رسید س*ک*س داشتم و تقریبا هیچ کدومشون از وسایل امنیتی کا*ندو*م استفاده نمی کردند! فکر کنم فقط خدا دوستم داشت که الان هیچ بلایی سرم نیومده! آخه اکثر اون پسرها همون جوری که با من بودن، با هزار نفر دیگه هم بودن!

یه بار تو همین دور دور زدنها، یه پسری بهم گیر داد. راستش الان اسمش هم یادم نیست. اما فوق العاده قیافه اش شبیه پشه بود! من هم بهش می گفتم (البته جلوی بیتا ها!) آنوفل (اسم یه نوع پشه است)! آنوفل دومین باری بود که گیر داده بود. دفعه اول فکر کنم همون روزی بود که بسیج ما رو گرفت و باعث آشناییم با مرتضی شد. خلاصه که دفعه اول بهش زنگ نزده بودم. راستش انقدر از مدل و قیافه اش بدم اومده بود که برام اهمیتی نداشت. از اون پسرهای سبزه تند بود که از چشمهاشون مارمولکی و موذیگری می بارید! اما دفعه دومی که شماره گرفتم، واقعا نمی دونم چرا زنگ زدم!!! خلاصه دوستیمون شروع شد. از اون مدلهایی بود که از همون دفعه اول حرفهای عاشقانه پای تلفن می زنند و صداشون رو جوری می کنند که همون پای تلفن ل*خ*تت می کنن! خیلی هم ادعای غیرت و این اراجیف می کرد! من جدیش نگرفته بودم و همچنان به بقیه کارهام مشغول بودم و در کنارش به اون هم زنگ می زدم. چند باری توی ایران زمین همدیگر رو دیدیم. بهم اعتراض کرد. اما من گفتم شیطونی نمی کنم و بخاطر بیتا می آم و خود اون چرا می آد! که اون هم می گفت با بقیه دوستهاش می آد (راستش راننده نبود و همیشه پشت ماشین دوستهاش می نشست.). خلاصه که به اونها نتونست گیر بده. خیلی اصرار به تنها دیدنم توی خانه داشت که خوب می دونستم برای چیه. اما تا یه مدت جور نشد. تا اینکه یه شب، خانه یکی از دوستهاش خالی می شد و کلید هم دست اون بود. قرار شد برم و شب هم پیشش بمونم. من خیلی وقتها شب می رفتم خوابگاه پیش بیتا و بقیه بچه ها. برای همین مشکلی نداشتم. تلفن خوابگاه هم که گرفتنش انقدر سخت بود که مطمئن بودم مامان زنگ نمی زنه! تا اون موقع شب پیش کسی نبودم. البته به جز پیش رامین و نادر و فرمین که اون هم تنها نبودم و با بیتا و پگاه می رفتیم... قرارش رو گذاشتیم... همون روز با بیتا توی ایران زمین با دو تا پسر آشنا شدیم. در واقع بیتا با یه پسری به اسم امیر حسین آشنا شد که خیلی ازش خوشش اومد و چند وقتی بود تو کفش بود. پسره سبزه، با چشمهای سبز روشن بود و هیکل ورزیده ای هم داشت. (آخ که چقدر بیتا این پسر رو اذیت کرد. پسره عاشق بیتا شده بود و ... که بماند!). بیتا می خواست بیشتر پیشش باشه و برن ناهار بخورند. پسره هم ماشین نداشت و دوستی که همراهش بود عجله داشت و نمی خواست بیاد. برای همین من هم مجبور بودم باهاشون باشم. امیر حسین به یکی از دوستهاش زنگ زد که اون هم بیاد، تا من هم تنها نباشم. رفتیم دنبال پسره و چهار تایی رفتیم بیرون. بیتا و امیرحسین پشت نشستند و مشغول ... شدند، و گفتند بریم ولیعصر دور بزنیم. من که هم خسته شده بودم و هم حوصله رانندگی توی خیابان شلوغ رو نداشتم، نشستم کنار و اون پسره (اسمش یادم نیست!!!) رانندگی کرد. توی همون دور زدنها و دنبال رستوران گشتنها، ماشین آنوفل از بغلمون رد شد و خوب دقیقا هم من رو دید!!! ما هم کلی عکس العمل نشون دادیم و من و بیتا جیغ و ویغ کردیم. به اینها هم که متعجب شده بودند، گفتیم پسر عمو مه! خلاصه غذا رو با اونها خوردیم و جدا شدیم. تقریبا مطمئن شده بودم که قرار امشب کنسل می شه. بهش زنگ زدم و فکر می کردم یه دعوایی می شه قضیه تموم می شه. اما بر خلاف انتظارم اصلا بد برخورد نکرد و قربون صدقه ام رفت!!! مطمئن بودم من رو دیده، اما گفتم می خواد بازی کنه و تصمیم گرفتم تو این بازی منم پیش برم! قرار شب رو گذاشتیم. من هم رفتم خانه و آماده شدم. حالا اون شب هم مامانم یه مسافرت یه دفعه ای براش پیش اومد و موبایل رو ازم گرفت. ماشین رو هم خواهرم صبح زود می خواست. مامان کلی گیر داد که خوب امشب نرو خوابگاه. اما من کوتاه نیومدم و تقریبا با دعوا از خانه بیرون اومدم. خانه ای که قرار داشتیم شهرک غرب بود. توی خیابان زر افشان (فکر کنم). یکی از اون خانه ویلایی های بزرگ بود. رفتم تو. اما چشمتون روز بد نبینه. آنوفل کاملا با توپ پر بود و انقدر عصبی و بد اخلاق بود که خدا می دونه... لحظه های وحشتناکی رو گذروندم! تهدیدم می کرد. یه وقتی می گفت کتکم می زنه. یه وقتی می گفت الان قراره دوستهاش چند تایی بریزن اینجا و ترتیبم رو بدن! آخرش هم بعد از چند ساعت تهدید کردن، با حالت وحشتناکی مجبورم کرد که س*ک*س کنیم. من با گریه همه کار براش کردم و هر چیزی رو که امتناع می کردم، می گفت پس دوستهام رو می خوای، نه؟!!! خلاصه که دمارم رو در آورد... بعد از اینکه کارش تموم شد بهم گفت می تونم برم! البته می گفت که مجازاتم رو کشیدم و اگه می خوام می تونم دوستش بمونم. می گفت هنوز دوستم داره و من رو می خواد!!! که من انقدر حالم بد بود، اصلا حاضر نشدم اونجا بمونم و فقط گفتم می خوام برم بیرون. می دونستم اون شب بیتا با یکی از دوست پسرهاش قرار داره که اتفاقا شماره اش رو من هم داشتم. از همون خانه بهش زنگ زدم و خوشبختانه با هم بودن. از بیتا خواستم بیان دنبالم. آنوفل هم من رو تا خیابون اصلی رسوند. توی ماشین سعی کرد دستم رو بگیره. اما من پسش زدم و اون هم گفت یه روزی از از دست دادنش پشیمون می شم!!!که البته هیچ وقت نشدم!!! توی خیابان، ساعت ۱۲ شب من رو ول کرد! توی خیابان نیم ساعت، یه ساعتی ایستادم. داشتم از ترس سکته  می کردم. کلی ماشین جلوی ام تزمز می کرد. بالاخره بعد از یه ساعت بیتا اینها اومدن. البته اونها همون موقعها توی خیابون بودن و تو شهرک بودن. اما خیابان رو اشتباه رفته بودن! زرافشان (اگه اسمش رو درست بگم!) توی شهرک غرب اسم دو تا خیابانه و اونها خیابان اشتباه رو رفته بودند. خلاصه که سوار شدم و بیتا منتظر بود توضیح بدم. دوستش جایی پیاده شد که چیزی بخره و برای بیتا حرف زدم. اونجا حتی گریه هم نکردم. بیتا سعی کرد آرومم کنه. آخر پیشنهاد داد به حافظ زنگ بزنم و اگه بیداره اون رو ببینم. زنگ زدم و بود. توی خیابان قرار گذاشتیم و من بیتا و دوستش رو تنها گذاشتم و رفتم پیش حافظ. طفلک نمی دونست چیکار کنه! من هم بغضم ترکیده بود و فقط گریه می کردم... آخر مجبور شدم بگم خانه دعوام شده و زدم بیرون. خیلی دلش می خواست پیشم بمونه. اما نمی تونست. شب باید می رفت خانه. خلاصه که بعد از اینکه آروم شدم، دوباره به بیتا زنگ زدم و با هم رفتیم خوابگاه!

اون شب وحشتناک هم گذشت... درسی که لازم بود رو از اون اتفاق نگرفتم و به کارهام ادامه می دادم. البته دیگه بدون اینکه کسی رو بشناسم باهاش قرار این جوری نمی ذاشتم...

ادامه دارد...

به من: فکر کنم بالاخره شناختمت. البته آدرس ای میلت با اونی که توی وبلاگته فرق داره! اما همیشه از آیکون های زیادی استفاده می کردی. هزار بار گفتم، باز هم می گم. از کامنتی که بدون اسم باشه خوشم نمی آد. می خواد فحش بهم بده، میخواد ازم تعریف کنه! چرا فکر می کنی که کامنتهایی که با اسم خودت می ذاشتی برام مهم نبود؟! اگه درست شناخته باشم از همون موقعی که سر و کله "من" توی کامنتدونیم پیدا شد، دیگه از "م" خبری نشد! اما از اونجایی که نمی شه برات کامنت گذاشت، نتونستم هیچی بگم و جویای احوالت بشم! اصلا نمی فهمم چی باعث شد کامنتهات رو خصوصی و بدون اسم بذاری! از این به بعد هم هر چی کامنت خصوصی برام بذاری، تاییدش می کنم. بدون هیچ کم و کاستی! از کارت هم اصلا خوشم نیومد! خیلی بچه گانه بود!

پی نوشت: جواب کامنتها رو میدم ها. می بینید اصلا؟

 
 

یکشنبه 20 اردیبهشت1388

گذشته ها 13

 توی همه ارتباط هام یه تلاشی وجود داشت: با آدمی رابطه نداشته باشم که نسبت به من پایبند و وابسته بشه. دو تا دلیل برای اینکار داشتم. اول اینکه همون طور که قبلا هم گفتم با این فکر خودم رو گول می زدم که اگه توی رابطه هام احساس خرج نشه، خیانت محسوب نمی شه! دوم هم اصلا دوست نداشتم با احساسات آدمهای دیگر بازی کنم (این رو اصلا برای خوب نشون دادن خودم نمی گم! من واقعا این مسئله همیشه برام مهم بوده و هنوز هم هست!). همه حسم رو توی رابطه با پدرام سعی می کردم به خرج بدم... تو کامنتهاتون به این اشاره کردید که رابطه من با پدرام پس چی شد! حق دارین. راستش خودم وقتی به اون دوران فکر می کنم خیلی رابطه ام با پدرام یادم نمی آد. اما تا جایی که یادمه اون کرمانشاه بود و من تهران. هر شب با هم تلفنی حرف می زدیم و حسابی هم عشق و عاشقی می کردم!!! شاید با حرفهام و بهتر بودن با پدرام می خواستم گناهم رو فراموش کنم! من اون مدت بیشتر از قبل و همیشه سعی می کردم با پدرام خوب باشم!!! 

من سعی می کردم با پسرهایی ارتباط برقرار کنم که همسن و سالم باشند. چون اون موقع فکر می کردم اگه سنشون کم باشه، رابطه رو جدی نمی گیرند و هنوز دنبال خوش گذرونین. فکر می کردم پسرهای بزرگتر دیگه فکر تشکیل زندگی و این حرفهان و شاید کار به جاهای باریک بکشه... اما اشتباه می کردم. پسرهای جوانتر هنوز اکثریتشون انقدر معصوم بودند که عاشق بشن!

خوب مثل همه مسائل که اگه زیاد بشه از کنترل خارج می شه، روابط من هم از کنترل خارج شد! رابطه هایی پیش اومد که ناخواسته توش احساس دخیل شد.

(یه توضیح بدم که در موارد زیر خیلی تقدم و تاخر رعایت نشده و حتی اکثرشون همزمانی هم داشته!) 

یه روز من و بیتا مشغول دور زدن توی ایران زمین بودیم که از بس اینکار تکرار شد، سرگیجه گرفتیم. تصمیم گرفتیم یه ذره استراحت کنیم. توی یکی از کوچه های فرعی خیابان، به طور عمودی نسبت به خیابان اصلی ایستادیم و دور زدن بقیه رو تماشا می کردیم. کنارمون هم یه باجه تلفن عمومی بود. چند دقیقه ای از اینکارمون نگذشته بود که یه پراید سفید با دوتا پسر خیلی خیلی داغووون، کنارمون نگه داشتند و سعی کردند توجهمون رو جلب کنند. اما واقعا پسرها خیلی خیلی معمولی و حتی زشت بودند. اصلا چیزی نبودند که بخوایم براشون وقت بذاریم. سعی کردیم بی تفاوت باشیم. اما اونها اصلا بی خیال نمی شدند و سیریش وار گیر داده بودند! آخرش دوتایی شون پیاده شدند. ما شیشه های ماشینمون پایین بود. هر کدومشون یه طرف ماشین ایستادند و شروع کردند مزه ریختن. یکیشون هم شماره اش رو روی کاغذی نوشت و توی ماشین گذاشت. من جلوی ماشین، سمت بیتا، یه عروسک ای یور (خر کارتون وینی پو!) داشتم که برادر پدرام برای تولدم گرفته بود. پسری که سمت بیتا ایستاده بود، خم شد و عروسک رو برداشت. همزمان من هم به سمتش خم شدم و حواسم از پسری که سمت من بود پرت شد. اما نتونستم عروسک رو نجات بدم! خلاصه اونها با عروسک من رفتند و سوار ماشینشون شدند و گفتند بیاین دنبالمون! با اینکه عروسک برام خیلی مهم بود، اما انقدر از پررویی شون بدم اومد که نرفتم و همون جا موندیم. بعد از چند دقیقه خودشون برگشتند. اما اینبار فقط دور می زدند، یکی شون هی عروسک رو نشون می داد و اون یکی هم قیافه اش فرق کرده بود. تا اومدیم بفهمیم این یارو چه تغییری کرده، یه پیکان سفید از ته کوچه به سرعت اومد طرفمون و پیچید جلوی ماشین! اون دو تا پرایدیه هم سریع گازش رو گرفتند و رفتند! از توی پیکانیه دو تا آقای بس*یجی ری*شو کثیف، در حالی که یکی شون اسلحه شون رو به سمتمون نشونه گرفته بود، گفتند ماشین رو خاموش کنید یا شلیک می کنم!!!! ماشین رو خاموش کردیم و با توهین بسیار ما رو بردند توی دفتر بس*یج ایران زمین که ما دقیقا عین احمقها جلوی درش ایستاده بودیم!!!!!! خلاصه رفتیم اونجا و یه آقایی که خوش اخلاق تر از اون احمق کلت به دست بود، ازمون بازجویی کرد. حالا قیافه من و بیتا هم کاملا بچه مثبتانه بود. چون از دانشکده جیم می شدیم و می رفتیم با مقنعه بودیم و تقریبا بدون آرایش! در واقع همیشه همون جوری می رفتیم ولگردی و توجه هم بهمون می شد! اما از شرایط استفاده کردیم و گفتیم دانشجوییم و اصلا ما کاری نکردیم. اون دوتا عوضی مزاحممون شده بودند (البته این رو که راست گفتیم!) جای اینکه اونها رو بگیرید ما رو گرفتید؟! اون هم اونجوری رو مون اسلحه کشیدید انگار مجرم و جانیم؟ گفتیم منتظر بودیم که تلفن بزنیم و چون هنوز با کسی که کار داشتیم نرسیده بود خانه، توی ماشین نشسته بودیم تا یه ربع بعد... با این حرفها اون آقا قانع شد و حتی ازمون عذرخواهی کرد و توصیه کرد دخترهای به این محترمی بهتره توی این خیابان نیان!!!! خلاصه از توی دفترشون بیرون اومدیم... یه توضیح بدم که من عینکی هستم و معمولا هم عینکهای آفتابیم رو هم شماره دار می کنم. معمولا هم جعبه عینکم رو (حالا یا آفتابی توش بود و یا عینک خودم) پشت فرمون (توی گودیی که پرایدها دارند)، می ذاشتم... وقتی ما رو در اون حالت گرفتند هوا روشن و آفتابی بود و من عینک آفتابیم چشمم بود، اما وقتی اومدیم بیرون، هوا داشت رو به تاریکی می رفت و عینک آفتابی نیاز نبود. خواستم عینکم رو عوض کنم که دیدم جعبه عینک نیست!!! داشتیم می گشتیم که یه دفعه بیتا یادش افتاد اون پسر دومی چرا متفاوت و عجیب به نظر می رسید. اون عینک من رو زده بود چشمش!!!! در واقع وقتی یکی شون عروسک رو برداشته بود و سرم رو گرم کرده بود، اون یکی هم عینک من رو گرفته بود!!!! حالا من باید چیکار می کردم؟! عروسک رو می شد یه جورایی بی خیالش بشم و فرض کنم کسی نمی فهمه. اما عینکم چی؟! چه جوری می رفتم خانه؟ رانندگی بدون عینک خیلی برام سخت بود! حالا ۱۰ تا شماره تلفن تو ماشین بود که نمی دونستیم کی به کیه!!! بیتا توی شماره ها گشت و یکی یکی تلفنها رو از طریق اسمهاشون حذف کردیم. موند یه شماره با اسم مرتضی! به این نتیجه رسیدیم که خودشونند. از یه تلفن کارتی توی خیابان بهش زنگ زدم: سلام کردم و گفتم من همونیم که یه ساعت پیش توی ایران زمین بهم گیر دادی و به زور شماره دادی! منتظر بودم جا بخوره و سریع بپرسه ای وای...چه جوری از دست اونها خلاص شدین و ... . اما اون هیچی نپرسید و گفت آهان بله! شوکه شدم اما باز گفتم می خواستم ببینم عینک و عروسکم دست شماست؟! گفت توی ماشین سوار شدین افتاده؟!!!! من رو می گید داشتم آتیش می گرفتم. گفتم نه خیر. شما از توی ماشینم دزدیدی و سرش داد زدم! پسره گفت چرا تهمت می زنید خانم؟ چرا داد می زنید؟ اصلا می شه بگین ماشین چی بود؟ پراید بود؟ گفتم  آره. مشخصات پسرها رو داد و دیدم خودشونند. گفت می دونید چیه خانم محترم، من دو تا دوست دارم سپهر و علی، که هر وقت می رن بیرون شیطونی شماره من رو می دن!!!! حالا هم درست برام تعریف کن قضیه چیه و من چیکار می تونم بکنم! خلاصه که براش تعریف کردم و اون خیلی خیلی خیلی مودبانه باهام صحبت کرد و قول داد که برام پس بگیره و خودش بهم بده. بهم گفت اون دو تا پسر هم، انقدرها عوضی نیستند. هر دوشون دانشجوهای پزشکی دانشگاه تهرانند!!!!! و البته هر سه شون بچه های مدرسه مفیدند! (نمی دونم شما مفید رو می شناسید یا نه. ولی از اون دبیرستانها بود که پسرهاشون رو شستشوی مغزی می کردند و همشون حسابی مومن و نماز خوان می شدند!!! حالا اینها چه جوری قِسِر در رفتند خدا می دونه!)...خلاصه این شد شروع آشنایی من با مرتضی...مرتضی در طی دو قرار وسایلم رو برام پس آورد...قیافه اش فوق العاده معصوم و مهربون بود و البته شیطون. گفت همسنمه. اما بعدها فهمیدم کوچیک تر بود. اولین قراری که با هم گذاشتیم، مش*روب خوردیم و اون حالش بد شد. من هم مثل یه مامان مهربون تر و خشکش کردم و رفتم. بعد از اون ارتباطمون دوستانه تر شد و یه شب هم پای تلفن باز اون حالش بد بود و برام درد و دل کرد و از دوست دختری گفت که عاشقش بود و الان ارتباط نداشتند. من هم براش درد و دل کردم و تا حدی براش از زندگیم گفتم. مرتضی برام دوست *پسر نشد! مرتضی تبدیل شد به یه دوست برام. بعدها حتی از قضیه پدرام و کیان هم براش گفتم. تا همین پارسال هم هر از گاهی با هام تماس می گرفت و احوال پرسی می کردیم. اما چون کیان چند بار حساسیت نشون داد، ادامه ندادم و اون هم دیگه زنگ نزد...برام خیلی دوست خوبی بود. امیدوارم هر جا هست خوب و شاد باشه.

یه بار هم من و بیتا و پگاه، قرار بود شام بریم بیرون. بیتا گیر داده بود که چرا خودمون پول خرج کنیم. یه نفر رو پیدا کنیم بهمون شام بده!!! خلاصه با این فکر رفتیم ایران زمین ولگردی. البته با بیتا شرط کرده بودیم که اگه خیلی طول کشید بی خیال بشیم. اون روز کلی چرخیدیم. اما بر خلاف هر روز که هزار نفر بعد از شماره دادن پیشنهاد کافی شاپ و ناهار و شام می دادن، هیچکس حرفی نمی زد!!! بالاخره ناامید داشتیم می اومدیم بیرون از ایران زمین که یه پژو ۴۰۵ مشکی بهمون گیر داد. ۴ تا پسر توش بودند که همشون تابلو بچه بودن و بزرگترینشون خیلی داشت همسن ما بود. بیتا و کنار دستی راننده به هم گیر دادند و شروع کردند حرف زدن و ... من اون شب اصلا حوصله آشنایی با کسی رو نداشتم. برای همین هم اصلا راننده رو نگاه نکردم. حتی حلقه ام رو که همیشه موقع شیطنتها دست راست می ذاشتم، گذاشتم دست چپم! اما پسره و بیتا کلی گپ زدند. آخرش هم ما گفتیم می خوایم شام بخوریم که دعوتمون کردند! وقتی رسیدیم جایی که پیشنهاد دادن و پیاده شدیم، تازه راننده رو دیدم! یه پسر سبزه تند، با چشم عسلی روشن و لبهای فوق العاده خوش حالت! یه جورایی فوق العاده شبیه پارسا پیروزفر بود. البته با این تفاوت که لاغرتر و کوچک بود (البته از نظر من این نقطه ضعفش بوده ها! من از پسرهای هیکلی خوشم می آد!!). انقدر از قیافه اش خوشم اومد که سریع حلقه رو گذاشتم دست راست و به بیتا و پگاه گفتم فقط اگه این راننده بهم گیر داد، دوست می شم. کس دیگه ای حرف زد، من نامزد دارم ها! خلاصه رفتیم رستوران که دیدم راننده هم حسابی تمایل داره پیش من بشینه و گپ شروع شد. داوود هم سن من بود و دیپلمه. پدرش بازاری بود و اون هم توی بازار پیش پدرش کار می کرد. مهربونی از چشمهاش می بارید. چشمهای فوق العاده ای داشت. برخلاف اکثر چشم رنگی ها، چشمش معصوم بود! دوستی مون از اون شب شروع شد. رابطه بدون س*ک*س بود. چون اصلا مکان نداشت. ماکزیمم کاری که می کردیم توی ماشین منو می بوسید. بوسه هاش گرم نبود. می شد فهمید تازه کاره. اما بقیه رابطه عالی بود. دائم باهم به گشت و گذار می گذروندیم. دارآباد، بام تهران و کافی شاپ موزه دفینه پاتوقمون بود. برای هر کاری حاضر بود. داوود می خوام برم خرید، میای؟ داوود امروز بیکارم، تو حتما باید بازار باشی؟! امروز حوصله ام سر رفته و عصبی ام، میای؟ جواب همه این سوالها یه چیز بود! داوود در خدمت آماده بود. همیشه بود. فقط کافی بود بخوام. حتی با پدرش دعوا و مرافعه می کرد که بپیچه و بیاد پیشم! بیتا هم با مسعود (بقل دستی راننده) که پسر عموی داوود بود، دوست شد. قرار هامون اوایل ۴ تایی بود. اما اونها روابطشون مثل ما نبود. مسعود شر بود و بیتا هم آبرو داری نمی کرد. حتی یک بار وقتی می خواست بیاد سر قرار، اتو زده بود و مسعود هم دیدش! اما من و داوود دنیای خودمون رو داشتیم. کنارش بهم خوش می گذشت. اما نمی فهمیدم حس اون چیه. فکر می کردم پسری که همسن منه، خانواده اش مذهبی و بازاریه، دیپلمه است، نمی تونه برای منی که حتی از نظر ماه ازش بزرگترم، خانواده ام خدا رو هم به زور قبول دارند، دانشجوی دکترام، و مهمتر از همه مطلقه ام (این دروغ همیشگیم بود! آخه فکر می کردم اینجوری هم س*ک*س توجبه می شه و هم کسی فکر جدی نمی کنه!)، هیچ فکر و احساس جدیی داشته باشه. اما کم کم حس می کردم دوست دارم گفتنهاش مثل بقیه پسرها، ظاهری نیست. یه حس فوق العاده قوی پشتش بود! آهنگهایی که گوش می داد یا داریوش بود و یا فریدون فروغی!!! با اینحال رابطه رو ادامه می دادم. ۶ ماهی این دوستی وجود داشت تا نزدیک تولدش شد. گفت می خواد مهمونی بگیره و می خواد من هم باشم. خوب اول فکر کردم پارتیه و من هم نقش دوست دخترش رو بازی می کنم. اما اون گفت مهمونی جمع و جوره و خواهر هاش هم هستند. گفتم پس من چه جوری بیام؟ گفت خوب مگه چیه، بالاخره که باید زن داداششون رو ببینند!!! شکه شدم! نمی دونستم باید چی بگم. باهاش دعوا کردم. داد زدم سرش که یعنی چی! می گفت حرف بدی نزده و دوستم داره و می خواد باهام ازدواج کنه! سعی کردم با ملایمت اختلافها ر وبهش گوش زود کنم. می گفتم من مطلقه ام! مگه می شه مادرت قبول کنه. اما اون می گفت براش مهم نیست! مهمونی رو که نرفتم. سعی کردم باهاش قطع رابطه کنم. اما اون نمی ذاشت. مسعود باهام تماس گرفت و التماسم کرد که با داوود بهم نزنم. می گفت خواب و خوراک نداره... رفتم خانه مسعود و داوود رو دیدم. گریه کرد و ازم خواست نرم. حماقت دوم رو انجام دادم. اونجا باهاش س*ک*س کردم. فکر می کردم اینجوری ازم زده می شه. اما بعد فهمیدم اولین رابطه اش بود!!!! فکرش رو بکنید چقدر بیشتر به خودم وابسته اش کردم؟! باهاش دوباره قرار گذاشتم. اینبار سعی کردم چندتا از دروغهام رو رو کنم، بلکه شاید دلش رو بزنه. ما همه جا رشته امون رو پزشکی می گفتیم. آخه دانشکده ما خیلی تابلو بود و اگه کسی می خواست بیاد دنبالمون افتضاح می شد! گفتم دامپزشکی می خوانم و اسمم دروغ بوده. اما اصلا ناراحت نشد و دوباره گفت براش مهم نیست! فکر می کرد مشکلم دیپلمه بودنشه! همون موقع تلاشش رو کرد و وارد دانشکده مدیریت صنعتی شد! (گاهی خودم رو آروم می کنم که کارم توی زندگیش همین بود و حداقل مسبب یه پیشرفت تو زندگیش شدم!) ارتباط رو ادامه می داد. اما نه مثل قبل. نه هر روز. هفته ای، ماهی یه بار کافی شاپ همیشگیمون می رفتیم. تا یه روز بالاخره همه چی رو بهش گفتم. در مورد پدرام، کیان... باورش نمی شد. اول می گفت چون می خوای ازت دست بکشم، اینها رو می گی! اما بالاخره قبول کرد. برخورد بدی نکرد و حتی تا یه مدت بعد هم جواب تلفنهام رو می داد. یه بار دیگه ازم خواست قرار بذاریم و با هم رفتیم کافی شاپ و این دفعه اون دست پر اومد. با یه دختری توی دانشکده دوست شده بود و تقریبا نامزد. من رو مسخره کرد. حتی چاقیم رو! اون روز خیلی تحقیر شدم. اما هیچی نگفتم. بهش حق می دادم که خودش رو آروم کنه! چند ماه بعد از اون آخرین دیدار هم بهش زنگ زدم. این دفعه فحشیم کرد و گفت ازدواج کرده. واقعا از ته دلم آرزو می کنم راست گفته باشه و الان هم خوشبخت باشه. از صدمه ای که بهش زدم، خیلی ناراحتم. داوود بیشتر از تمام روابط دیگه ام بهم وابسته شده بود و دوستم داشت. کنارش بهم خوش می گذشت (البته منهای رابطه جن*سی مون!) خیلی دوست دارم ازش بشنوم و با خبر بشم. همیشه آهنگ نیاز فریدون فروغی من رو به یادش می اندازه... امیدوارم من رو بخشیده باشه...

یکی دیگه حافظ بود. یه هوندا آکورد که توی ایران زمین بهمون گیر داده بودند. باز هم اول با بقل دستی راننده شروع شد که به بیتا گیر داد و بعد از کلی مسخره بازی گیر داد که بریم همین الان خانه و مش* روب و ناهار بخوریم و ... اما ما کاملا مخالفت کردیم. بخصوص من. بیتا بدش نمیومد بره. اما من بهم برخورده بود. پسر یه جورای حرف می زد که انگار می خواد ج... ببره خانه اش! بعد از اینکه راضی نشدیم ، خودش حتی شماره هم نداد. اما راننده که یه پسر ریزه میزه و سفید بود، شماره اش رو داد دست بیتا و گفت بدش به راننده که من باشم! حافظ هم پسر فوق العاده ای بود. همسن بودیم و خانواده فوق العاده درست و حسابی داشت. خودش هم حسابداری می خواند و کار می کرد. هیچوقت اولین قرارمون یادم نمی ره. گفت بریم سورنتو (آخی خدا بیامرزدش!). در واقع قرار غروب و ساعت کافی شاپی بود. من اصولا از این تیپ آدمهایی نیستم که کلاس بذارم و جلوی پسرها غذا نخورم و یه پیتزا سفارش بدم و یه اسلایسش رو بخورم و ... نیستم آقا جون. من همین که هستم همیشه رفتار می کنم. خودمونی و راحتم.... اون روزی هم که با حافظ قرار گذاشتیم، جزء روزهای پر کارم بود. قبل از اون با ۴ نفر مختلف رفته بودم کافی شاپ که آخریش هم با داوود بود!!! حالا فکر کنید توی هر کدوم از این قرارها، کلی قهوه و کیک و میلک شیک و .... خورده ام! داشتم می ترکیدم. وقتی پیش حافظ رفتم، فقط یه قهوه خواستم. خوب تنها چیزی بود که بالاخره از گلوم پایین می رفت. اما مگه اون می فهمید. برام کیک و ... هم سفارش داد!!! وقتی هم که نمی خواستم بخورم کلی بهش بر خورد!!! حافظ پسر خاصی بود. توی تمام مدتی که با هم دوست بودیم بهم نگفت دوستم داره. مثلا بهم زنگ می زد و می گفت ناهار داره با دوستهاش میره بیرون، همه هم پسرند، اگه دوست داری بیا. می گفتم مزاحم نباشم، خوب آخه هیچکس با دوست دخترش نیست؟ می گفت من که گفتم بیا، یعنی مشکلی نیست. اما اگه نمی خوای هم نیا، مهم نیست!!! حتی حاضر نبود یه بار خواهش کنه. اما همیشه کنارش بهم خوش می گذشت. خیلی وقتها دو تایی می رفتیم ایران زمین دور می زدیم و آدمها رو سر کار می ذاشتیم و می خندیدیم. از رستوران شیک باهم می رفتیم، تا ساندویچی کثیف کنار خیابون. قرارهای توی خانه مون لزوما به س*ک*س ختم نمی شد. می شستیم و گپ می زدیم و تلویزیون می دیدیم فقط! از من خوشش می اومد. اما هیچوقت اعتراف نمی کرد. پیش این یکی من گیر کرده بودم. کافی بود زنگ بزنه و پیشنهاد قرار بده، همه قرار هام رو کنسل می کردم که کنار اون باشم!!! یه شب که بیتا خانه ما بود، کرممون می گیره مزاحمی زنگ بزنیم. اونوقت چیکار کردیم؟ هر کدوم به دوست پسرهای اون یکی زنگ زدیم!!! جالب اینجاست که اکثرا هم ما رو با خودمون اشتباه گرفتند!!! مرتضی که اول اشتباهمون گرفت و بعد هم که بیتا قسم خورد که من نیست و باهاش حرف زد و وقتی که قطع کردند، سریع برام زنگ زد و تعریف کرد! مرده بودیم از خنده... یکی از پسرهایی هم که خیلی جا نماز آب می کشید و دوست دارم می گفت با بیتا حسابی گرم گرفت و حتی قرار هم گذاشت! بیتا گیر داد که به حافظ زنگ بزنه. من قبول نمی کردم، چون حافظ برام هم بود. اما بیتا می گفت امتحانش می کنه. (راستش الان که فکر می کنم می بینم کور بودم که نمی دیدم بیتا همیشه بهم حسادت می کرد! از اینکه حافظ شماره اش رو به من داده بود، حرص خورده بود!!!) بالاخره بیتا زنگ زد. اما حافظ حاضر نبود باهاش حرف بزنه و وقتی بیتا ازش پرسیده چرا، مگه متاهلی؟ گفته بود نه خیر خانم، من متعهدم!!! و گوشی رو روش قطع کرده بود!!! این مسئله هم وابستگی من رو به حافظ بیشتر کرد. خیلی پیش می اومد از دستش دلخور بشم. آخه هیچوقت تکلیفم رو باهاش نفهمیدم. نمی دونستم روی من چه حسابی می کنه. برای خرید لباسش ازم می خواست باهاش برم و نظر بدم، اما اگه یه ماهم زنگ نمی زدم هیچی نمی گفت!!! اما به احتمال زیاد اخلاقش اونجوری بود. گیر نمی داد و ابراز احساس اصلا نمی کرد. فقط دوبار بهم ابراز علاقه کرد. یه بار توی س*ک*س که بقلم کرد و گفت خیلی دوستم داره. یه بار هم جلوی بهروز سانویچ خریده بودیم و داشتیم توی ماشین سق می زدیم و طبق معمول می خندیدیم که یه دفعه جدی شد و بهم گفت عاشق همین راحتیتم! شوکه گفتم یعنی چی؟ گفت آدم جلوت مجبور نیست معذب باشه. مثل اینی که با دوستهای پسرم اومدم بیرون و زدیم توی شوخی که یعنی من برات مثل پسرام و دوست دختر نیستم و ... یه بار خیلی مسخره باهاش دعوا کردم و قطع رابطه. آخه اگه من بهش زنگ نمی زدم، اون تماس نمی گرفت! حس می کردم رابطه یه طرفه است و من مزاحمش هستم. بهش گفتم رابطه یه طرفه شده و من دوست ندارم سیریشش باشم. اون هم گفت اگه اینجوری باشه، خودش بهم می گه. اما من هر جوری دوست دارم فکر کنم. گفتم پس دیگه زنگ نمی زنم. گفت هر جور راحتی!!! دو سه ماهی زنگ نزدم. بعد که زنگ زدم موبایلش دست برادرش بود که صداهاشون فوق العاده شبیه بود. حرف زدم و اون گفت که حافظ نیست و بعدا تماس بگیرم. موقع قطع کردن ازم پرسید اسمتون؟ وقتی گفتم مارال، سریع احوال پرسی گرم کرد و شماره حافظ رو بهم داد!!! جوری که انگار حافظ منتظرمه! زنگ زدم و بهم گفت شنیدم می خوای بازم دوست دخترم بشی؟! من هم گفتم اگه بخوای. اون هم گفت از خداشه! دوباره با هم دوست شدیم. تقریبا کل مدتی که توی این دورانِ دیوانگی بودم، حافظ وجود داشت و باهاش خوش بودم. تا وقتی که...( به زودی بهش می رسم) و به همه زنگ زدم و گفتم دارم ازدواج می کنم و همه رابطه هام رو کات کردم!!! چندین سال بعد هم دوباره بهش زنگ زدم. باز هم تحویلم گرفت و اینبار خیلی شدید خواست باهم قرار بذاریم. اما اون موقع دیگه حوصله نقش بازی کردن و دروغ گفتن رو نداشتم. بهش گفتم اول حرفهام رو گوش کن و بعد اگه باز هم خواستی قرار می ذاریم و همه چی رو براش تعریف کردم. کیان، پدرام، تمام شیطنتهای اون موقعم... دیگه نخواست من رو ببینه. بهم گفت باعث شدم گناه بزرگی بکنه! (حافظ نماز می خواند) راضیش کردم که گناهش گردن منه. اون شب خیلی باهام حرف زد و نصیحتم کرد که اینکار رو نکنم. می گفت یا بچسب به زندگیت و یا جدا شو. می گفت اون موقع خودم مخلصتم هستم! حرفهاش درست بود. اما شجاعت می خواست که من نداشتم. اون شب بهم گفت که چقدر براش مهم بودم. می گفت تنها دختری هستم که بعد از قطع ارتباط هر وقت زنگ زدم، با روی خوش جواب داده! و اون شب بهم گفت که واقعا دوستم داشته! دلم برای حافظ هم تنگ شده. دوست خیلی خوبی بود و بهم کنارش خیلی خوش گذشت. امیدوارم من رو بخشیده باشه و الان خوشبخت باشه...

داستان همچنان ادامه داره....

پی نوشت۱: دوست وبلاگی قدیمی که خصوصی گذاشته بودی: من نبودنت رو حس کردم و فهمیدم. اما رفتن تو از این دنیای مجازی همزمان شد با غیبت خودم. من بعد از رفتن پدرم حوصله این صفحات رو نداشتم و حتی از بهمن تا سال جدید هیچ پستی نذاشتم و به کسی هم سر نمی زدم... وقتی رفتنت رو دیدم که دیر شده بود. در ضمن من با هیچ کدوم از بچه های اینجا، هیچ ارتباطی خارج از این صفحات ندارم. نه ای میلی می زنم و تقریبا نه ای میلهام رو چک می کنم! پس ازم گله نکن لطفا! من این دنیا رو همین طور مجازی دوست دارم و نمی خوام وارد رفاقتهای حقیقیم بکنم. من عاشق نوشته هات هستم و از اینکه دیگه نمی تونم بخوانمشون ناراحت. برات احترام هم قائلم(حتی هنوز لینکت رو پاک نکردم!!!). دعا می کنم دوباره، حالا با هر اسمی، بنویسی.

پی نوشت۲: دوست جون عزیزم که خصوصی پیغام گذاشته بودی: ممنون از کامنتت. راستش از وقتی به اینجا های" گذشته ها" رسیدم، دلم می خواست بخوانی و کامنت بذاری. حتی می خواستم اینجا اسمت رو بنویسم که کاش می خواندی و دوباره اون صفحه رو شروع می کردی. اما فکر کردم مسخره است و تو دیگه این طرفها نمیای. بر اساس نوشته هات همیشه فکر می کردم، تو می فهمی! و حالا می بینم اشتباه نکردم! تو واقعا خوش حالم کردی

پی نوشت۳: اون یکی خصوصی:من هنوز هم از دیدن کامنتهات اینجوری می شم !!! مطمئن باش کامنتهات انقدر مهم نبود که بخاطرش ننویسم!!! تا وقتی اسم نداشته باشی، از هیچ تعریفی توی کامنتت لذت نمی برم!

 
 

شنبه 12 اردیبهشت1388

گذشته ها 12

انگار اون مشاوره بهم جوازِ کار داده بود! انگار که مجوزی بود برای اینکه هر کاری دلم می خواد بکنم!!! البته من هم، واقعا زمینه کار با احساس و بدون عقل رو خیلی داشتم!!! برام راحت بود به کارهایی که می کنم فکر نکنم و فقط در لحظه زندگی کنم. برای من دیگه اون ترس معنا نداشت. ترسی که اولین بار حتی از سوار کردن کیان توی ماشینم و رسواییش می ترسیدم. دیگه اصلا به اینکه کسی ممکنه من رو ببینه فکر نمی کردم. اصلا به هیچی فکر نمی کردم!

خوب در لحظه زندگی کردنم شروع شده بود. هر روز و هر روز...با بیتا و * چرخ زدن تو خیابونها. وقی به اون روزها فکر می کنم، خاطره تلخی ندارم. واقعا خوش گذشت! حس می کنم بهش احتیاج داشتم. تا اون موقع هیچوقت جوانی به معنای واقعی نکرده بودم. با دوستان بودن و خوش بودن، بیخیالی و باز هم بی خیالی... البته این اصلا به معنای توجیه کارهام نیست...

تو بچگیم، همون موقعی که پشت پنجره کیان رو می دیدم و قبل از اینکه بهش زنگ بزنم، وقتی مادرم قضیه رو فهمید، چیز جالبی بهم گفت. اون گفت: "مارال، الان با همین پنجره خوشی و به نظر کارت بی خطر می آد. اما بعد از یه مدت دیگه با اینکار راضی نمی شی و می خوای تلفن هم بزنی. بعد می خوای ببینیش، و بعد می خوای لمسش کنی و دستش رو بگیری، و بعد ... هزاران اتفاق دیگه!" اون موقع ها می گفتم من به اون جا نمی رسم، اما رسیدم و دقیقا همین مراحل رو پشت سر گذاشتم!!! این دوره از زندگیم هم دقیقا همین اتفاق تکرار شد!

اوایل فقط کورس می ذاشتم و ماشین بازی می کردم. کم کم از اتوبانها دست کشیدم و جاهایی رفتم که مختص اینکار بود. جردن و کمی بعد ایران زمین! بعدها ایران زمین شد تنها پاتوقمون. هر روز توی اون خیابان کوچیم هزار بار دور می زدیم! اون موقع ها وسطش جدول هم نبود و به همین دلیل بیشتر خوش می گذشت! با رفتن به این جا دیگه نمی شد فقط دور زد. باید شماره هم می گرفتی. روزها ماشینم پر از شماره می شد، بدون اینکه بدونم حتی کدوم کاغذ رو کی بهم داده، و بودن اینکه تماس بگیرم! اما بیتا، گاهی زنگ هم می زد و به قول خودش آدمها رو سرکار می گذاشت.

یکی از همین روزها، یه ماشین مشکی بهمون گیر داد. در واقع پسر کنار دست راننده به بیتا گیر داده بود. پسر که چه عرض کنم، یه مرد بود دیگه! بالای سی میزد و کاملا تیپ مورد علاقه بیتا بود. سبزه فوق العاده تند، چهار شانه، دماغ عمل کرده (البته من متنفرم از مرد دماغ عمل کرده ها!)، خلاصه که تیپ کاملا بیتا پسندانه! شماره اش رو گرفتیم و خودش رو رامبد معرفی کرد! همون شب بیتا اومد خانه ما. من هم که بعد از ازدواجم و قضیه پدرام هیچ گونه کنترلی روم نبود. چون مامان کاملا معتقد بود من عاشق پدرامم و امکان نداره کار دیگه ای بکنم! فعلا هم که پدرام نبود و طبیعی بود من وقتم رو با بیتا بگذرونم. و البته بیتا هم کاملا مورد اعتماد خانواده ام بود و مامان هم راضی که ما وقتمون رو با هم بگذرونیم...خلاصه که شب بیتا از خانه ما بهش زنگ زد. البته کلی دروغ تحویلش داد و آدرس خانه ما رو بعنوان خانه خودش بهش داد... اما پسره. همون اول گفت که اسم واقعیش نادره و اما از این اسم برای شماره دادن استفاده نمی کنه! مهندس راه و ساختمان بود. ۳۵ ساله و یه مرد به تمام معنا. پدر پولدار داشت و خودش هم تو کار ساخت و ساز بود و البته فوق العاده کاری بود... پسره بیتا رو جلب کرد و باهاش قرار گذاشت...البته بعد ها فهمیدم نادر اولین پسری نبود که بیتا قرار گذاشت و دیدش...قرار هم خوب پیش رفت و بیتا از بودن پیشش لذت می برد. البته اون ایران زمین رفتن ما رو خدشه دار نمی کرد... کم کم تعریف های بیتا ازش شروع شد و حتی قرار توی خانه هم باهاش گذاشت. خیلی از قرارهاشون هم تنهایی نبود. یعنی نادر با دوتا از دوستهای خیلی خیلی صمیمیش می اومد. هر وقت هم که بیتا از این جمع برمی گشت حسابی شارژ بود. می گفت با وجود سن بالای اونها و مشغله شدید کاریشون، خیلی خیلی پر انرژی و با حال بودند و تمام مدت مشغول خنده و شوخیند... انقدر گفت که من هم تمایل پیدا کردم ببینمشون.  بالاخره یکی از این شبها که نادر با دوستهاش بود، من و پگاه هم باهاش رفتیم. (پگاه تنها کسی از دوستهامون که از همه چی خبر داشت. خودش دختر فوق العاده ساده و خوبی بود که با کسی دوست نشده بود و حوصله اش رو هم نداشت. گاهی توی این شیطنتهای ما شرکت می کرد. اما هیچ وقت شماره نمی گرفت. نقش بچه کوچولومون رو بازی می کرد!). نادر دوتا دوست خیلی صمیمی داشت. رامین و فروین. فروین البته خیلی خیلی خوش تیپ بود. اما شوخی هاش حد و مرز نداشت و خیلی شر بود. از اون پسرهایی که بی شرفی رو می شه از تو چشمهاشون خواند. رامین اما، خیلی مهربون و گرم بود. ذاتا پدر بود! فروین با پگاه گرم گرفت و من هم با رامین. اما صحبتها اصلا به دوستی و اینها مربوط نمی شد. صحبتهای عادی که موقع شام توی یه رستوران می شه شکل بگیره. اما واقعا این جمع دلقک بودند. تمام مدت از دست این سه تا ما می خندیدم. فروین با شوخی های جلفش و نادر و رامین هم محترمانه تر! اون شب خیلی خوش گذشت. شماره ای هم رد و بدل نشد. اما قرار شد، این دور همی ها بیشتر بشه... چند باری باز هم اینجوری همدیگه رو دیدم...تا یه شب که این جمع خانه یکی از دوستهاشون جمع می شدند. خانه که صاحب خانه مسافرت بود و خانه در اختیار نادر بود. نادر خیلی اصرار کرده بود که من و پگاه هم بریم. اول راضی نمی شدیم و می ترسیدیم. اما بیتا راضیم کرد. بخصوص که من پر*یو* د هم بودم! فکر می کردم مطمئنا اتفاقی نمی افته... شب خوبی بود. شام از بیرون گرفته بودند و ۶ تایی دور هم بودیم. ورق بازی و مشر*وب و خنده. این دفعه البته تقریبا زوجی نشسته بودیم. رامین کاملا متمایل به من و فروین هم کاملا کنار پگاه. یه تقسیم نانوشته بود. فروین در تمام مدت مشغول ناز و نوازش پگاه شد و کاملا بهش ابراز تمایل می کرد. حتی چند بو*سه کوچک هم ازش گرفت. اما رامین و من فقط حرف می زدیم و دوستانه کنار هم نشسته بودیم...تا موقع خواب رسید. نادر و بیتا که رفتن توی یه اتاق و شب به خیر گفتند. فروین هم دست پگاه رو گرفت و سریع به اون یکی اتاق باقی مانده رفت. من و رامین موندیم وسط پذیرایی. رامین شب به خیر گفت و من هم با خیال راحت و خوشحال از اینکه اتفاقی نمی افته روی یکی از مبل ها دراز کشیدم. رامین چراغ رو خاموش کرد و من هم سعی کردم بخوابم. اما چند لحظه نگذشته بود که هیکل ورزیده رامین رو کنار خودم حس کردم!!! آروم و با لطافت من رو بو*سید و ازم خواست بریم روی زمین و کنار هم دراز بکشیم. اینکار رو کردم و همون موقع هم بهش توضیح دادم که من پر*یودم. اما اون گفت که برام مهم نیست و رابطه رو ادامه داد... رابطه خوبی بود...فوق العاده بلد بود و مهربون! حرکاتش با وجود مردانه بودن، لطیف و مهربون بود...بعدش هم کلی با هم حرف زدیم! کاری که کمتر پسرها انجام می دن. از خودش گفت و من هم از خودم گفتم. البته من دروغهای از پیش آماده شده تحولش می دادم. اون یه بار جدا شده بود و من هم همین رو گفته بود، یه جدایی در زمان نامزدی و عقد!!!  اون شب گذشت. صبحش نمی تونستم بیتا و پگاه رو نگاه کنم. نمی دونم چه حسی بود. خجالت بود یا ترس؟ اما با بیرون اومدن بیتا و رفتار کاملا عادی اون، من و پگاه هم راحت شدیم و فقط از کل قضیه می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم. بعد از اون هم البته رامین بهم شماره داد. اما من هیچ وقت زنگ نزدم و فقط چندین بار دیگه همین دور همی ها تکرار می شد که البته واقعا خوش می گذشت.

همیشه اولین بار سخته. اما بعد از اینکار انگار برام همه چی راحتتر شد. دیگه من هم توی دور زدنهامون و شماره گرفتنم سختگیر تر شده بودم و به کسایی که خوشم می اومد زنگ می زدم. گاهی انقدر تعداد زیاد می شد که خودم هم قاطیشون می کردم. اسم و مشخصاتم رو به همه یه چیز می گفتم البته. بیتا مثل من نبود، اون به هر کی یه اسم متفاوت و مشخصات متفاوت می گفت. بیتا به کسی نمی گفت خوابگاهیه! معتقد بود پسرها از این شرایط سوءاستفاده می کنند و برخوردشون عوض می شه. برای همین حتی شهر تولدش، آدرس خانه اش و ... همه چی رو دروغ می گفت و البته به هرکسی هم یه آدرسی می داد. یکی خانه ما، یکی کوچه های روبروی خوابگاه، یکی خانه عمه اش، و...نمی دونم چه طور قاطیشون نمی کرد..من اما نمی تونستم. دروغ هام هم محدود می شد به اسمم، رشته ام و البته همون دروغ جدایی در دوران عقد!

تو این دوران انقدر با آدمهای متفاوتی دوست شدم و حرف زدم و ... که حتی اسم اکثرشون یادم نمی آد. بیشترشون محدود به تلفن و گاهی چند قرار می شد. بعضی هاشون توی همون رابطه اول فقط یه چیز می خواستند و بهش هم می رسیدند. اما فقط یه بار! اگه همچین کاری می کردند دیگه نمی دیدمشون  و زنگ هم نمی زدم!!! توی تمام این رابطه هام خیلی سعی می کردم با احساسات کسی بازی نکنم. در واقع رابطه همون طور که برای من مهم نبود، برای اونها هم مهم نبود. پیگیرشون نمی شدم. حتی همدیگر رو توی ایران زمین و در حال چرخ زدن می دیدیم، اما به هم اعتراضی نمی کردیم. احساسی برای روابطم خرج نمی کردم و خودم رو گول می زدم که اینجوری خیانتی به پدرام محسوب نمی شه! اما این وسط چند تایی رابطه هم ناخواسته ایجاد شد که وابستگی با خودش آورد...

 
 

دوشنبه 7 اردیبهشت1388

گذشته ها (11)

بعدا نوشت: امروز ۸ اردیبهشت، دو سال از شروع وبلاگ نویسیم می گذره...اینجا و همه دوستهای وبلاگیم رو خیلی دوست دارم. می نویسم که یادم بمونه...

تولد وبلاگم مبارک

یکی از همین شبهای تنهایی، اواخر آذر بود، تلفن اتاقم زنگ خورد. شب بود و دیر وقت. اما چون اون خط جای دیگه ای از خانه وصل نبود و فقط هم اگه با من کار داشتند بهش زنگ می زدند (یه جورایی خطِ اختصاصی من بود!)، خودم جواب دادم...

کسی حرف نزد، اما صدای نفسهاش پای تلفن...آشنا بود...خیلی آشنا...دلم لزید...فکر می کردم همه چی فراموش شده...اون شب و شبهای دیگه این تلفنها چند باری تکرار شد...خدای من واقعا خودش بود؟ اینبار بعد از اینکه چند دقیقه ای گوشی رو همون جور نگه داشتم، شروع به حرف زدن کردم. گفتم حرف بزن...اما اون ساکت بود...گفتم آخه دیوونه من که حتی صدای نفست رو می شناسم، بگو چی می خوای؟...حرف زد. اول با صدای آروم. مثل اینکه هنوز هم از شناخته شدنش مطمئن نبود. اما من...من مطمئن شدم. خودش بود...کیان!

با هم صحبت کردیم. باورش نمی شد شناخته باشمش و البته خودم هم باورم نمی شد! اصلا فکر نمی کردم هنوز به من فکر می کنه و تماس گرفته! بعد از ۴ سال! نمی تونستم قطع کنم و حرف نزنم. کار درست این بود. اما من نمی تونستم...نه دیگه! از هر دری حرف زدیم. می خواست بدونه مگه من ازدواج نکردم و پس هنوز تو اون خونه چیکار می کنم. من هم شرایط رو براش توضیح دادم. البته بدون اینکه بذارم اون ذره ای از ناراحتی ها و نگرانی هام بفهمه و گفتم همه چی عالیه! کیان هم می گفت. از اینکه توی شرکت بزرگ کار می کنه و اوضاعش خوبه. گفت درسش تموم شده. اما هنوز مدرکش رو نگرفته و حوصله دردسرهای اداری و تسویه حساب رو نداره! گفت موبایل داره! اون موقع این موضوع خیلی نادر بود و هر خط حدود یک میلیونی بود! من کف کرده بودم اینور و هی توی ذهنم به خودم فحش می دادم که بیا و ببین! این کیانی که می گفتی هیچی نمی شه چه اوضاعی پیدا کرده و اونوقت این آقا پدرام ما، هیچ گهی نمی خوره!!! اصرار داشت که من رو ببینه. اما من اصلا حاضر نبودم زیر بار برم. می گفتم این خیانته! و من اصلا حاضر نیستم ببینمت! می گفت حداقل شماره موبایلم رو داشت باش. اگه یه روز باهام کار داشتی. قبول نکردم. اما اون پشت سر هم شماره اش رو تکرار می کرد و من هم می گفتم نمی شنوم! با این همه و با اینکه واقعا شماره رو ننوشتم، حفظ شدم! مثل شماره خونشون که هیچ وقت جایی ننوشته بودم و از یادم نرفت. اون شماره هم هیچوقت فراموشم نشد...

این تماسها ادامه پیدا کرد و تقریبا هر شب با هم حرف می زدیم و هر شب هم اصرار اون بود که می خواست من رو ببینه. بالاخره بهم گفت می خواد برام یه چیزایی رو توضیح بده و ازم عذرخواهی کنه...می گفت می دونه که به من بد کرده و بهم حق می داد که ترکش کرده بودم...قبول کردم ببینمش...اما با چه ترس و لرزی. فکر اینکه یکی از دوستانم بفهمه آرومم نمی ذاشت. من که همه چی رو تا اون موقع به بیتا می گفتم، حتی به اون هم در این مورد چیزی نگفتم. یه روز بعد از دانشکده، ساعت ۶، توی اتوبان چمران، زیر پل گیشا باهاش قرار گذاشتم. اون روز با پراید سفیدم از دانشکده اومدم بیرون. طبق معمول بیتا و بقیه بچه ها هم باهام بودند. سعی می کردم زودتر بیام بیرون. اما نمی تونستم هیچ توجیهی برای عجله ام بیارم. بچه ها رو تا دم خوابگاه، انتهای امیرآباد رسوندم و رفتم سر قرار!

هوا تاریک شده بود و باران می اومد...به جای کیانی که من می شناختم که یه پسر لاغر مردنی و فوق العاده زشت بود، مردی سوار ماشینم شد. حتی قدش بلندتر شده بود. چهار شانه و هیکلی. یه بارانی مشکی بلند تنش بود و ... واقعا خواستنی شده بود...هیچ حرفی نزدیم. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. تمام تنم می لرزید. از ترس بود، یا از هیجان، یا شاید هم از عشقش...به زور رانندگی می کردم و ازش خواستم حرفش رو بزنه. گفت بیمارستانِ خاتم الانبیا کار داره و می خواد بره دیدن یکی از دوستهاش. قرار شد برم، سر ظفر پارک کنم تا حرفهاش رو بزنه... توی ماشین نشسته بودیم و اون شروع به حرف زدن کرد...می گفت خیلی بلاها توی این ۴ سال سرش اومده، زندانی شده، شلاق خورده و ... که نمی خواد و نمی تونه برام بیشتر توضیح بده. اما می گفت توی همه اینکارها من رو می دیده و حس می کرده آهِ من و خیلی های دیگه که اذیتشون کرده، گرفتارش کرده و حالا که اوضاعش بهتر شده بود، می خواست من ببخشمش! طاقت شنیدن سختی هایی که کشیده بود رو نداشتم...گریه می کردم خیلی شدید و بهش گفتم اون باعث شده که من انقدر در برابر پدرام ضعیف باشم و حس دین بهش داشته باشم. چون من رو که دختر نبودم و قبلا با تو بودم رو قبول کرده بود! با و جود همه ناراحتی هایی که برام ایجاد کرده بود، گفتم می بخشمش و هیچوقت هم پشتش آه نکشیده بودم و دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد...یه ساعتی حرف زدیم و دیگه من واقعا دیرم شده بود و رفتم خانه...

فکر می کردم قضیه تمام شده اما تلفنها ادامه پیدا کرد و من هم نتونستم بهش نه بگم. تا اینکه خواست دوباره همدیگر رو ببینیم. من اصلا زیر بار نمی رفتم و می گفتم اگه کسی ما رو ببینه برام خیلی بد می شه...خوب آخر گفت که یه روز برم خانه شون. نمی دونم چی فکر می کردم و چرا، اما قبول کردم. البته با گرفتن همون قول مسخره که کاری نکنی ها!!! اما خوب رفتم خانه شون. در حالی که باز هم همه بدنم می لرزید و ...توی اتاقش رفتیم و حرف زدیم. من روی تختش نشسته بودم و اون هم پشت میز کامپیوترش. به بهانه نوار گذاشتن توی ضبط که پشت تخت بود، اومد رو تخت و من رو بو*سید...با بو*سه شروع شد و من مسخ شدم. بی حالِ بی حال! روی تخت کنارش دراز کشیدم و اون هم نوازشم می کرد. می گفت می خواد به تلافی تمام اون س*ک*س های اجباری، این باز فقط به من خوش بگذره و واقعا  هم اینکار رو برام انجام داد. بعد از اینکه من کاملا آروم شدم، می خواست بلند شه. اما اینبار من اجازه ندادم و ازش خواستم کار رو تمام کنه. بخصوص که دیگه بدون نگرانی می شد با هم هم آغوشی داشته باشیم...و چقدر پر هیجان و لذتبخش بود. لذتی رو تجربه کردم که هیچ وقت کنار پدرام نچشیده بودم. تو گذشته های با خود کیان هم که اصلا این حرفها نبود...بالاخره از اون خانه اومدم بیرون. اما فقط با یه فکر! بدون هیچ احساس عذاب وجدانی شاد بودم! غرق لذت بودم و دائم تمام اون لحظات رو توی ذهنم مرور می کردم. منتظر بودم تا شب بشه و برسم خانه و براش زنگ بزنم. منتظر بودم با صداش گرم بشم...

شب از تلفن اتاقم و توی رختخواب بهش زنگ زدم...کاش نمی زدم...گوشی رو برداشت و بعد از شنیدن صدام فحش رو بست به جونم!!!! که تو باعث شدی من دوباره به همه دروغ بگم. توی کثافتِ ...... ! فکر می کنید بتونید قیافه ام رو تصور کنید؟! خیلی وحشتناک بود. هر چی ازش توضیح می خواستم، فقط فحش بود و فحش! آخرشم گفت دیگه زنگ نزن، وگرنه به شوهرت و مادرت همه چی رو می گم!!! *

حال خودم رو نمی فهمیدم. داغون بودم. داغون...اصلا نمی دونستم چی شده و گناهم چیه! فقط به یه نتیجه رسیده بودم: "از اینکه من ولش کرده بودم، کو*نش می سوخت و می خواست انتقام بگیره. می خواست خوردم کنه!" که البته صد در صد هم موفق شده بود. دائم به خودم فحش می دادم که آخه چرا رفتم. چرا دوباره حرفهاش رو باور کردم...

تقریبا داشتم دیوونه می شدم. از همه بچه ها بخصوص بیتا دوری می کردم. فکر می کردم اگه بفهمند من چیکار کردم طردم می کنند!  کارم شده بود، توی خیابانها و اتوبانهای تهران گاز دادند و وحشیانه رانندگی کردن! کم کم دیدم موقع این اتوبان گردی ها مورد توجه هم قرار می گیرم و پیشنهادات دوستی بهم میشه. سعی کردم اینجوری فکرم رو از قضیه منحرف کنم. با ماشین های دیگه کورس می ذاشتم و خیطشون می کردم. از هیچکی شماره نمی گرفتم و فقط ول می چرخیدم... 

پدرام که کرمانشاه بود و چیزی از این قضایا نفهمیده بود. اما بیتا... کاملا فهمیده بود یه چیزیم هست، کم کم ازم حرف کشید و من هم که تا اون موقع همه چی رو بهش می گفتم و بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم و قبولش داشتم، بالاخره سفره دلم رو براش باز کردم...

اما برخلاف تصورِ من، اون اصلا بد برخورد نکرد. البته به کیان فحش داد و با من همدردی کرد. اما در مورد بقیه قضایا نه تنها ملامتم نکرد، بلکه تشویقم هم کرد!!! اون بهم گفت که اینکار ها واقعا لازمه! لازمه که برای خودت تنوع ایجاد کنی و از لحظاتت لذت ببری! معتقد بود که این ول گشتن ها و شیطنت ها اصلا لازمه سنمونه! می گفت اینها خیانت حساب نمی شه. تا تو از لحاظ احساسی پدرام رو بالاتر از همه می دونی، اشکالی نداره تو خیابانها خوش بگذرونی! گفت که خودش هم همیشه اینکار رو می کنه. می گفت تقریبا هر وقتی که تنهایی منتظر تاکسیه، از تاکسی مرسی استفاده می کنه!!! همیشه اتو می زنه و به همه هم می گه زنگ می زنه و یه دروغی تحویل می ده! می گفت تازه از پول تاکسی هم جلو می افته!!! اینها برای اینکه اون موقع آرومم کنه، برام خوب بود. اما کافی نبود. البته اینکه بیتا هم در کنارم باشه و بتونم براش حرف بزنم و درد دل کنم، خیلی خوب بود. اما کاملا آرومم نمی کرد. نمی تونستم از فکر کیان و از فکر پدرام بیام بیرون...بعد از این حرفها بیتا هم به شیطنت هام اضافه شد. بیتا واقعا واقعا شیطون بود. هر کاری ازش بر می اومد. کلی دیوونه بازی در می آوردیم. جای اینکه پسرها بهمون گیر بدن، ما بهشون گیر می دادیم و به زور دنبالشون می افتادیم. اما به محض اینکه اونها می خواستند شماره ای بدن، یا کاری بکنند قالشون می ذاشتیم! توی ترافیکها از آقایون توی ماشینهای بقلی سیگار می گرفتیم!!! بیتا حرفه ای سیگار هم می کشید. اما من کمتر. وقتی بیرون بودیم و پشت فرمون مشغول شیطنت بودم، یه نخ می کشیدم...

اما هنوز هم به کارهام شک داشتم. حس می کردم دارم دیوونه می شم...یکی از پسرهای همکلاسیمون که توی اکیپمون بود، قبلا توی دانشگاه شهید بهشتی روانشناسی می خواند. البته مدرکش رو نگرفته بود. اما به کارش وارد بود. و با یکی از استادهای قبلیش که یه خانم روانشناس کار می کرد تا درآمدی داشته باشه. از اون همیشه خیلی تعریف استادش رو شنیده بودم. ازش خواهش کردم برام وقت بگیره. بیتا هم وقت خواست. دو تایی رفتیم کلینکش. البته هر کدوم به تنهایی رفتیم توی اتاق و من به سختی همه چیز رو براش تعریف کردم (از قضیه کیان گرفته تا شیطنتهام). به نظرم وقت خیلی خیلی کم بود و من توی نیم ساعت نمی تونستم همه حس هام رو بگم. اما هر جور بود گفتم! جواب خانم خیلی جالب بود. بهم گفت تو کار اشتباهی نکردی و نمی کنی. گفت هر کاری که فکر می کنی آرومت می کنه بکن!!!! حتی ازم نخواست جلسه دیگه ای من رو ببینه و گفت لزومی نمی بینه باز هم برم پیشش! (البته به بیتا گفته بود باز هم بره و بیتا تا مدتها هر یکی دو هفته می رفت مشاوره!!!) 

خوب این حرف شد بهانه برای من. شد دست آویز. برای مرحله عجیبی از زندگیم. مرحله ای که توش به هیچی فکر نمی کردم، جز خودم و لحظه ام!!!!

* به وقتش در این مورد توضیح می دم. البته توضیحاتم به احتمال زیاد نمی تونه شما رو قانع کنه. چون من نمی تونم همه چی رو بهتون بگم. بعضی مسائل شخصیه و مربوط به کیانه. نمی تونم بدون اجازه اون اسرارش رو بگم...فقط این رو بدونید که بعدا که مشکل رو فهمیدم، بهش حق دادم!!!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme