تبليغاتX
دلتنگی های مارال
حرفهای عشقولانه

نشستی جلوی تلویزیون و مثل معمول لم دادی روی مبل راحتی و mbc Persia می بینی، هرچند فیلمش مورد علاقه ات نیست. کیان هم مطابق معمول پشت کامپیوتر نشسته و پای اینترنته. یه دفعه میبینی کیان اومد سراغت و کنارت نشست. مثل یه بچه گربه لوس روش ولو می شی و سرت رو می ذاری رو پاش. فکر می کنی برای همین اومده کنارت. اما یه دفعه یه چیزی می گه که می فهمی می خواسته چیزی رو تعریف کنه که اومده...می گه "واقعا خیلی بده آدم زن خوشگل و خوش هیکل و خوش تیپ داشته باشه!!! فلانی و بهمانی رو چند روز پیش توی خیابان خفت کردند!!! طفلک فلانی که زنش خوشگله هی توی خیابان بهشون گیر می دن! "

این از اون مواقع است که نمی تونی خودت رو کنترل کنی و عین فنر از جات می پری که یعنی من خوشگل و ... نیستم؟؟؟!

بعد هم جواب می گیری "ای وای ببخشید، این از اون حرفهای مردونه است که با تو نباید می زدم!"

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:10  توسط مارال  | 

....

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

من حالم خوبه. زندگی مثل همیشه می گذره...اما حس نوشتنم نمی آد. چند بار سعی کردم بقیه خاطراتم رو بنویسم. اما چیز مزخرفی از آب در اومد. حسم که برگشت می نویسم...

کیان استعفاش رو داد. از اول شهریور بیکار می شه...خیلی نگران اون و زندگیمونم...

خدایا خودت کمک کن

جواب کامنتها رو هم در اسرع وقت می دم دادم

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:55  توسط مارال  | 

اسطوره های من

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم فنی الکترونیک (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

از پست هایی که در مورد فوت خسرو شکیبایی نوشته شده، این پست اومد توی ذهنم.

من واقعا هیچوقت نسبت به دخترهای هم سن و سالم عاشق ستاره های سینما و موزیک و ... نبودم. هیچوقت توی ذهنم باهاشون رویا نداشتم. شاید به این دلیل بوده که نسبت به همسن هام و دوستهام پسرهای واقعی تری دور و اطرافم بودند. نمی دونم... 

با تمام این تفاصیر در مقطعهای مختلف که تب یه چیزهایی بین بچه ها بود من هم علاقه هایی داشتم. الان که به خواننده ها و هنرپیشه ها و فوتبالیستهای مورد علاقه ام توی دوره دبیرستان فکر می کنم، حس می کنم شاید یه جورایی دلم می خواست با همه متفاوت باشم و کسی که همه از قیافه اش تعریف می کنند رو دوست نداشته باشم. انگار دلم می خواست خیالِ طرف هم فقط مال خودم باشه! برای همین هم یا طرف پیر بود و یا زشت!

از بچگی خواننده های مورد علاقه ام شهرام شبپره و ابی بودند (هنوز هم هستندها!). این مال زمانی بود که دور و بریهای من برای اندی و کوروس (که اون موقعها خیلی گل کرده بودند و جوان بودند) و خوب داریوش می مردند! اصلا حاضر نبودم طرفدار این دو نفر باشم. الان البته هنوز از اندی و کوروس بدم میاد. اما آهنگهای داریوش رو دوست دارم. 

از دنیای فوتبال بگم...اون موقع همه همسن و سالهام عاشق عابدزاده بودند. من اما فقط قایقران خدا بیامرز رو دوست داشتم. الان دیگه اصلا از فوتبال و کلا دنیای ورزش دورم و هیچ قهرمانی توی سرم جا نمی گیره.

دیگه مثالی از اون موقعها یادم نمی آد.

بعد هم که بزرگتر شدم با همه وجود به این اعتقاد پیدا کردم که اصولا زندگی شخصی هنرمندها و آدمهای معروف کثیفه. برای همین هم فقط به هنرشون علاقه مند شدم نه شخصیتشون! (هنوز هم بر همین باورم. برای همین هم اصلا دوست ندارم از زندگی خصوصی این آدمها اطلاع داشته باشم).

اما استثناء هایی دارم. این پست رو برای اینها نوشتم. برای آدمهایی که توی ذهن من قهرمانم هستند و دوست دارم از نزدیک ببینمشون.

اولی که همون خواننده های محبوبم هستند. ابی و شهرام شبپره! آرزوی اینکه کنسرتشون برم و از نزدیک باهاشون حرف بزنم رو دارم. شهرام رو می پرستم و به نظرم شخصیتش قابل احترامه. عاشق شلوغیشم. حس می کنم خانواده دوسته و مهمتر از همه موقع مصاحبه هاش تیکه انگلیسی نمی ندازه و فارسی حرف می زنه! ابی...هیچی نمی خوام از زندگی خصوصی و زنهاش و الکلی بودنش بشنوم! لطفا سکوت!!!!

توی هنرپیشه ها، عزت الله انتظامی. براش احترام عجیبی قائلم. عاشق همه فیلمهاشم و حتی اگه فیلم بدی بازی کنه (مثل حکم مسعود کیمیایی) توجیه می کنم و می گم بالاخره باید زندگیشون بگذره. فیلم گاوش، ناصرالدین شاه آکتور سینماش، حاجی واشنگتن، اجاره نشینها، خانه خلوت، وای روسری آبیش که از اون به بعد برای هر پیرمرد عاشقی احترام قائل می شم، شاهکارش هم که سریال هزاردستان بود که اونجا همه با لطف شادروان علی حاتمی بهترین بازیهاشون رو ارائه دادند! خلاصه که این هم از آرزوهامه که از نزدیک ببینمش و بهش بگم عاشق صداشم. عاشق قبقبشم.

نویسنده مورد علاقه و احترامم هم که براش پست نوشتم شادروان نادر ابراهیمی است. اون هم از آرزوهام بوده که از نزدیک باهاش حرف بزنم. شخصیت واقعیش رو توی تک تک کتابهاش می بینم و برام هر حرف و کلامش وحیه. روحش شاد...من از کتابهاش درس گرفتم...

دیگه؟...چیزی به ذهنم نمی رسه...

آهان با کمال شرمندگی بگم که توی سنین دبیرستانم آرزو داشتم، فهیمه رحیمی رو از نزدیک ببینم!یادمه ته کتابهاش یه آدرس کرج داده بود و یه خرده در مورد خودش توضیح داده بود. آخه مثل اینکه ناشرش شوهرش بود. خلاصه که خیلی دلم می خواست این نویسنده رو ببینم و باهاش حرف بزنم...

البته باید اعتراف کنم که تا حالا برای رسیدن به این آرزوهام کاری نکردم. چه می دونم مثلا خیلی راحت می شه رفت دم در مراسم افتتاحیه و اختتامیه جشنواره ها تا انتظامی رو دید. یا برنامه کنسرت ابی و شهرام رو توی دبی چک کنم و برم...اما شاید ترجیح می دم این آرزو باقی بمونه...نمی دونم...

پی نوشت۱: جواب کامنتهاتون رو دادم. فقط یه سوال. کسی می ره جوابها رو بخوانه؟ اگه نمی خوانید بیام تو کامنتدونی خودتون جوابتون رو بدم! بخصوص که بعضی وقتها توی جوابتون سوالی هم می کنم! کاش جوابم رو بدین. خوب الکی که وقت نمی ذارم جواب می دم و سوال می کنم

پی نوشت ۲: خدا جون دیگه چی بگم که خودت ندونی؟ هر روز دستم به آسمونه و مشغول دعا و شکرگزاریم. شکر بخاطر رسوندنم به آرزوم و چیزی که انقدر سختی براش کشیدم و دعا برای کیان...می ترسم...می ترسم این دفعه بشکنه! من رو توی این امتحان وارد نکن. از الان می گم که رد می شم...من طاقتش رو ندارم...در مورد کارش هم، خودت که می دونی. دارم همه تلاشم رو می کنم. حتی می گم ولش کن و بیا خانه بشین! اما نمی دونم تا کی می تونم تاب بیارم. نکنه حس بدی نسبت بهش پیدا کنم؟! خدایا کمکش کن

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط مارال  | 

خاطرات نوجوانی 3

خوب توصیه شد بنویسم خاطرات نوجوانی...چشم. پس این دفعه اسم پستم می شه خاطرات نوجوانی قسمت سوم!

شب اول توی خانه جدید هیچ وقت یادم نمی ره...به هیچکس اجازه ندادم اتاقم رو مرتب کنه و تنهایی همه وسایلم رو مرتب کردم. سر شام هم نرفتم و فقط گریه کردم...کنار پنجره اش حالم بد می شد. آخه همیشه عادت داشتم از طبقه نهم به پایین نگاه کنم. اما طبقه دوم یه ساختمون ۳ طبقه... احساس می کردم زمین زیادی نزدیک و زشته...

دلتنگی هم که جای خودش رو داشت. خانه جدید حتی تلفن هم نداشتیم. فیش تلفن داشت که هنوز تحویل نداده بودند. خانواده من هم اصلا اجازه بیرون رفتن تنهایی رو به من نمی دادند. مدرسه که سرویس داشت و کلاسها رو هم خودِ مامانم ما رو می برد و می آورد...فقط مدرسه ام رو اجازه ندادم که عوض کنند و مسافت دور رو با سرویس می رفتم تا حداقل از دوستانم جدا نشم. بخصوص که دوستهای اکباتانیم و همسایه هامون می تونستند خبری از کیان برام بیارند...چند وقتی خبرها محدود شده بود به نامه های گاه به گاهی که من برای کیان از طریق دوستانم می دادم یا اون نوار یا نامه ای را با همون روش برام می فرستاد.

قبل از اینکه تلفن خانه مون وصل بشه، برای مدتی همسایه پایینیمون تلفنش رو در اختیار ما گذاشت. یعنی در واقع دستگاه تلفن بی سیم ما توی خانه اونها قرار گرفت و گوشی دست ما. اینجوری هر کسی که با ما کار داشت به شماره اونها زنگ می زد و اونها با پیچ کردن ما خبرمون می کردند.اما ما از اون تلفن با جایی تماس نمی گرفتیم...اما یک روز که خانه تنها شده بودم و حسابی دلتنگ کیان بودم، تصمیم گرفتم از تلفن استفاده کنم و با کیان تماس بگیرم. اما چون امکان داشت از پایین کسی تلفن رو برداره، حرف نزنم و فقط صدای کیان رو بشنوم...تماس گرفتم و ساکت به بله بفرمایید کیان گوش دادم. اما بعد از چند دقیقه حرفهای کیان من رو توی بهت و ناباوری برد...با اصرار تمام سعی می کرد من رو به حرف بیاره و حتی گفت من که تو رو می شناسم، چرا حرف نمی زنی و نشانی های داد که مطمئنا من نبودم!!! با گریه قطع کردم. اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و دوباره زنگ زدم و وقتی همون حرفها رو تکرار کرد، بهش گفتم خیلی نامردی و من رو باش که شبها از دوری تو بی خوابی می کشم و قطع کردم!!!

خوب این اولین و یکی از هزار ها دعوای این جوری من و کیان بود. اونروز بنا به گفته خودش، بلافاصله صدای من رو شناخت و بعد از اینکه می فهمه چه گندی بالا آورده حسابی دست و پاش رو گم می کنه و غصه دار می شه. بعد هم با یه نامه سر و ته همه چی رو جمع می کنه و با این حرف که مزاحم تلفنی داشته و فقط می خواسته تحریکش کنه به حرف زدن، من رو راضی می کنه! (البته واقعیت همونی بود که من فکر می کردم!)

بعد از چند وقت دوری، ارتباطمون شکل خودش رو پیدا کرد. تلفنمون وصل شد و در هر فرصتی با کیان حرف می زدم. هفته ای یکروز کلاس فیزیک می رفتم که توی اکباتان بود. اون روز رو با سرویس قبلیم از مدرسه می رفتم و کیان رو توی محوطه می دیدم. گاهی هم این قرارها به خانه کیان اینها منتقل می شد. روز عروسیمون وقتی بود که مادر و پدر من مسافرت می رفتند (البته کم هم نبود!) اون چند روز کیان بیشتر اوقاتش رو خانه ما می گذراند و ارتباطمون هم مثل قبل بود...من بوسه و کنار ها رو دوست داشتم و عاشق دراز کشیدنِ کنار هم و خوابیدن با هم روی یک تخت بودم. اما با اصل قضیه هنوز هم مشکل داشتم. اکثر مواقع ارتباطمون کامل نبود. اینجور مواقع برای من هم بد نبود. با اینکه یادم نمیاد به اوج لذت توی این رابطه ها رسیده باشم، اما باز هم خوب بود. اون روزها چیزی در مورد حق خودم توی ارتباط ج*ن*س*ی نمی دونستم. کیان هم بلد نبود. اون فقط در پی ارضاء حس شهوت خودش بود. چیزی که سرش دعوامون می شد و اون می خواست و من مخالفت می کردم، رابطه ای مثل اولین ارتباطمون بود. اکثر مواقع نتیجه این دعواها هم قهر بود و در آخر هم اون کار خودش رو می کرد و من هم با گریه تحمل می کردم!

خاطراتم از این دوستی دیگه خیلی کمرنگ شده. چند تا خاطره پر رنگ هست که می نویسم. اما شاید نظم و ترتیبش درست نباشه...

یکی از این سالها عید با یکی از دوستهای صمیمی بابا و مامان رفتیم مشهد. آنها هم دو تا بچه دارند. دخترشون همسن و همکلاس خواهرم بود که با هم خیلی صمیمی بودند. پسرشون هم 3 سال از من کوچک تره. مشهد هتل رفتیم. برای ما دختر ها یک اتاق گرفتند. بعد از سال تحویل از اون اتاق به کیان زنگ زدم و چند دقیقه با کیان صحبت کردم که همش کوفتم شد! بعد از یک هفته که می خواستیم برگردیم (6 فروردین روز تولدم بود!) شماره تلفنی که تماس گرفته بودم جزء هزینه های اتاقمون اومده بود و مامان هم که اون شماره رو بلد بود تا ته خط رو خوانده بود! بدترین تولدم بود...بعد از اون از مشهد متنفر شدم و دیگه حاضر نشدم برم! خیلی سفر بدی بود برام...دوباره کلی دعوا شنیدم...سختگیری ها به یه مدت کنترل بیشتر و تنها نذاشتنم توی خانه محدود شد که اون هم بعد از یه مدت از بین رفت...همیشه هم من راه زیر آبی رفتن رو پیدا می کردم!!!

دعواهایی به سبک اولین دعوامون هم خیلی زیاد بود...بنفشه، یکی از دوستهای صمیمی من بود که اکباتانی بود و توی راهنمایی همکلاس بودیم و دبیرستانمون فرق داشت و اون با اتوبوس می رفت مدرسه که معمولا با کیان یه ایستگاه سوار می شدند و هر شیطونیی کیان توی اتوبوس می کرد آمارش رو به من می رسوند! بعد از این آمارها هم همیشه دعوا داشتیم و باز هم من با حرفهای کیان خر می شدم و کوتاه می اومدم...گاهی هم خودِ کیان عذاب وجدانش گل می کرد و برام تعریف می کرد...توی این تعریفها یک دفعه چیزی گفت که خیلی حالم رو بد کرد...

یک روز اومد و برام تعریف کرد که یه مدت دختری براش زنگ می زنه و اون هم نمی دونه از کجا شماره اش رو پیدا کرده. چند بار کیان باهاش صحبت کرده و یه بار هم قرار گذاشته و توی اکباتان همدیگر رو دیدند. الان هم دختره ادعا می کنه عاشق کیان شده و کیان نمی تونه از شرش خلاص بشه و روزی هزار بار زنگ می زنه. اما کیان فقط من رو دوست داره و نمی خواد با کس دیگه ای ارتباط اینجوری داشته باشه! (اون موقع ها راست می گفت. وقتی با من بود زیر آبی زیاد می رفت و با خیلی ها دوست می شد. اما همه در حد تلفن و ماکزیمم یه بار دیدن بوده...من جایگاه خودم رو داشتم. اما این دوستی هاش برای من خیلی سخت و آزار دهنده بود. لطفا در نظر داشته باشید که من 16- 17 ساله بودم و عشق رو جور دیگه ای می دیدم و کیان هم یه پسر 16-17 ساله پر انرژی بود!) خلاصه شروع کرد تعریف کردن این رابطه که دختره اسمش لعیاست و بچه کرجه و دختر داییش اکباتانیه و با اون اومده سر قرار که اسمش سهیلاست...اون همین جور از رابطه تعریف می کرد و من هی قرمز تر می شدم. اول فکر کرده بود از کار اون انقدر ناراحتم. اما عکس العمل من از همیشه شدیدتر بود...داشتم خفه می شدم...تمام مشخصاتی که می داد برام آشنا بود...نزدیکترین دوست من که از راهنمایی با هم همکلاس بودیم و با هم رفتیم به این دبیرستان و از تمام زندگیم خبر داشت، دختر عمه ای به اسم لعیا داشت که کرجی بود و همه شیطونی هاشون رو با هم می کردند و در ضمن این دوست من به پسرها اسمش رو سهیلا می گفت!!! بعد از سوال و جواب بیشتر مطمئن شدم که همونه و نمیتونید تصور کنید چه حالی پیدا کردم! بخصوص که هفته قبلش با دوستانم (ما یه اکیپ 5 نفره بودیم توی دبیرستان که با هم خیلی جور بودیم و مهمونی ها مون هم معمولا همین چند نفر بودیم) خانه دوستم (تولدش بود) بودیم و این لعیا خانم هم حضور داشت و تمام مدت مهمونی رو پای تلفن گذرونده بود و با دو تا دیگه از دوستهام کلی مشکوک حرف می زدند و می خندیدند که اون موقع دلیلش رو نمی فهمیدم!!! درضمن با کلی امید و آرزو غروب بچه ها رو جمع کردم که بریم پاساژ راه بریم تا شاید کیان رو ببینم. بعد لعیا خانم خانه موند و با ذوست پسر جدیدش!!!تلفنی حرف زد و توی دلش به من خندید که بی خودی امید دیدن کیان رو دارم!!! خیلی حال بدی داشتم. به یکی دیگه از بچه ها زنگ زدم و گفتم به سمیه (همون سهیلا) بگه دیگه نمی خوام ببینمش و هزارتا حرف هم به خودش گفتم که مطمئن بودم از قضیه خبر داره...البته این قهر خیلی طول نکشید. چون همون موقع سمیه با گریه به من زنگ زد و عذر خواهی کرد. هنوز هم از این دوستم خبر دارم و با هم ارتباط داریم...اما اعتمادم تا حد زیادی زیر سوال رفت!

یکی دیگه از چیزهایی که خیلی خاطره اش برام پر رنگه، دو هفته به یاد ماندنی در تابستان 1374 بود...خواهرم از مهر ماه درسهاش به شدت سنگین می شد و تابستانهای بعدی رو نمی تونست بره مسافرت. مادر و پدرم تصمیم می گیرند با هم بریم مسافرت. من سال آینده اش کنکور داشتم و به بهانه درسهام و همچنین سگ کوچولویی که اون موقع ها خانه داشتیم (با سگ الانم فرق می کنه ها!) راضی به رفتن نشدم. قرار شد مادر بزرگ و پدربزرگم بیان اون دو هفته رو خانه ما بمانند تا من هم تنها نباشم. کل اون دوهفته من به بهانه درس خواندن می رفتم به زیرزمین خانه (اتاق بزرگی بود که توش کتابخانه داشتیم) و با کیان اونجا بودیم...خیلی به من خوش گذشت. اون دو هفته بیشتر از کل این 4 سال از عشق برام گفت و گفت که دوستم داره...برای اولین بار آهنگ "سفرم به عمق چشمهات، هجرت غریب و عاشقانه بود" هاتف رو گوش دادم. در حالی که کیان به دیوار تکیه داده بود و من رو نگاه می کرد و با آهنگ زمزمه می کرد...یه بار هم وقتی که من باز شروع کرده بودم که تو دوستم نداری و من رو فقط برای یه چیز می خوای (س*ک*س)، یه کاغذ بزرگ برداشت و روش نوشت "دوستت دارم" بعد هم زیرش رو امضا کرد و اثر انگشت زد!!! آخه اون سال کیان دانشگاه قبول شده بود و من همش می گفتم می ری دانشگاه و با دخترهای بهتری دوست می شی و من رو فراموش می کنی! (کاری که خودم سال بعدش کردم!)

اون سال تابستان کیان به مناسبت دانشگاه قبول شدنش مهمونی هم گرفت...برای اولین بار به عنوان دوست دختر کیان رفتم خانه شون...وای که چقدر استرس داشتم. اون موقع کیان یه بچه گربه کوچولو داشت. من زود رسیده بودم و چون هنوز خلوت بود، رفتم توی اتاقش نشستم و با بچه گربه بازی کردم که لطف کرد و با پنجولش بندهای لباسم رو پاره کرد!!! اوایل مهمونی خوب بود که کیان با من می رقصید و به من توجه می کرد. اما بعد از یه مدت همین خواهر کوچیکه کیان که الان انقدر با هم خوبیم، حسودی کرد و با کیان دعوا کرد و کیان هم دیگه تا آخر مهمونی با من نرقصید! فقط آخر شب من رو تا خانه یکی از دوستهام که قرار بود شب رو پیش اون بگذرونم رسوند و توی آسانسور من رو بوسید...

همون موقعها هم یکبار با مامان و خواهرم نشسته بودیم جلوی تلویزیون و حرف می زدیم. داشتیم در مورد یکی از آشنا ها صحبت می کردیم که بچه هاش در کوچکترین مواردی به مادرشون دروغ می گفتند...مامان معتقد بود خود اون مادر مسبب رفتار بچه هاشه و بعدش هم از ما پرسید جان مامان ما بهش دروغ می گیم یا نه؟! این رو که پرسید من زدم زیر گریه!!! بهش گفتم که هنوز با کیان دوستم! بعد هم با پر رویی تمام گفتم که هیچ جوری هم نمی تونی جلوی اینکارم رو بگیری. چون تا حالا همه روشها رو امتحان کردی و تا آخر عمر که نمی تونی من رو زندانی کنی! طفلک دیگه چیزی نگفت و فقط ازم خواست به درسهام لطمه نزنه. آخه اون سال برای کنکور می خواندم. از اون به بعد اجازه داشتم که شبها که برای درس خواندن بیدار می مونم، شبی یک ربع با کیان صحبت کنم...وای که چه حالی داشت اون تلفنی حرف زدنهای زیر پتو...

پدربزرگِ من (پدر بابام) همون سال فوت کرد...چون وسط امتحان ها بود هیچکدوم نرفتیم. و از اون تنهایی هم لذتی بردیم بس عمیق! بعد از مراسم، مامان و بابا با مادربزرگ و عمه ام و چند نفر دیگه اومدند تهران که اینجا هم یه مجلس ختمی توی مسجد بگیرند. اون روز هم باز من به بهانه درس نرفتم و برای تنها نبودن من هم خواهرم و دختر عمه ام و یکی از دوستهای خواهرم (دختر) خانه موندیم. خوب طبق معمول کیان اومد خانه مون. معمولا هم اینجور مواقع از نیم ساعت قبل از رفتن مامان و بابا توی کوچه منتظر می موند که زمان رو از دست ندیم و از حداکثر زمان استفاده کنیم...به محض رفتن مامان و بابا اومد بالا. دو ساعتی اونجا بود. ما همگی فکر می کردیم مجلس ختم دو ساعته است (در حالی که 1ساعت و نیمه!) برای همین هم توی زمان مشکل پیدا کردیم. موقع رفتن هم طبق معمول سر به سر همه گذاشت و دست دوست خواهرم رو زیادی فشار داد. اون هم با یه پرتقال دنبالش کرده بود که بزندش! در همون حال هم کیان به سمت در رفت که بره بیرون. دستگیره در رو که گرفت توی دستش، در باز شد!!! تصورش رو بکنید...کیان بین در و دیوار پشتش بود. دوست خواهرم در حالی که پرتقال توی دستش بود و دستش توی هوا بود، وسط حال بود و بقیه هم سر پا دمِ در!!! رنگ همه مون هم سفید! کیان سریع پیچید و رفت دستشویی. من هم دنبالش...حالا تصور کنید بابام هم اومده خانه و تنگش گرفته و هی در دستشویی رو می زنه. البته خدا رو شکر دو تا دستشویی داشتیم و رفت اون یکی. سرتون رو درد نیارم. اونروز با هر بدبختی بود از دستشویی درش آوردیم و از روی تراس بردیمش توی کمد اتاق من و بعد هم شب از خانه بیرونش کردیم و کسی چیزی نفهمید!!! اما ما که از رو نرفتیم...هفته بعدش باز مامان و بابا بیرون بودند و من هم به کیان گفتم بیا و اون هم با پر رویی اومد!!!  

این ارتباط 4 سال ادامه داشت تا من هم کنکور قبول شدم و رفتم دانشگاه...

پی نوشت ۱: باز هم ادامه داره...اما کی رو نمی دونم...

پی نوشت ۲: جواب کامنتها رو می دم دادم

پی نوشت ۳: هفته گذشته برای اولین بار خانواده هامون اومدند خانه مون...خیلی مهمانی خوبی بود و خوب برگزار شد...براش خیلی استرس داشتم. اما گذشت.

پی نوشت ۴: هفته گذشته اینترنت نداشتم. ببخشید اگه دیر اومدم و به کسی هم سر نمی زدم...

* این تقاضای کار هم تا کسب نتیجه اینجا باقی می مونه:

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE (درسته؟!)، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:15  توسط مارال  | 

خاطرات کودکی 2

این پست دنباله پستِ خاطرات کودکی است

زنگ زده بودم که فقط بهش بگم از اکباتان میریم. اما نشد...صحبتهای اون روز را دقیق یادم نمی آد. اما هر چی بود دل و جون من رو برد!

اون موقع ها خانواده ها دوست شدن با یه پسر رو خیلی بد می دونستند و خیلی ما رو می ترسوندند از این مسئله. از آبروی برباد رفته و... . در واقع فکر می کردیم دوستی با پسرها خیلی کار زشت و بدیه. البته دختر شیطونی بودم و با دوستهایم همیشه در مورد پسرهای همسایه و این چیزها حرف می زدیم، می رفتیم توی پاساژهای اکباتان و دور می زدیم و پسرها رو می دیدیم، گاهی چند نفری از نبود بزرگتر ها استفاده می کردیم و مزاحم تلفنی هم می شدیم. اما دوست شدن یه چیز دیگه بود...

همون صحبتهای اولیه باعث شد که باز هم بهش زنگ بزنم تا وقتی که مدارس باز شد. اون وقت قرار هم گذاشتیم. صبحها مامان معمولا خواب بود که ما می رفتیم مدرسه. برای همین فکر می کردم نمی فهمه کی از خانه می رم بیرون. من هم یه نیم ساعت زودتر بیدار می شدم و از خانه می زدم بیرون. ساعت ۶.۵ صبح تا ۷ که سرویس بیاد دنبالم (دیگه دبیرستان اکباتان نمی رفتم) زیر بلوک دور می زدیم. دست هم رو می گرفتیم و نجواهای عاشقانه می کردیم...البته دنیاهامون متفاوت بود. من عاشق عشق و عاشقی و اون هم یه پسر تازه بالغ که همه جذابیت جنس مخالف براش یه چیز بود. اما به هر حال خوب بلد بود چه جوری حفظ ظاهر کنه و من حس کنم عاشقم شده...

یک روز که  مطابق معمول صبح کیان رو دیده بودم، از مدرسه که برگشتم مادرم خانه نبود. خواهرم (تازه دانشگاه قبول شده بود و حسابی مشغول لذت بردن از زندگیش بود!) اومد بهم گفت صبح کجا رفته بودی؟ منم گفت مدرسه خوب! یعنی چی؟ گفت نه خیر زود رفتی. در هر حال مامان بیدار شده و دنبالت اومده بیرون و پیدات نکرده. منتظر باش که بیاد خانه و دعوات کنه! من هم گفتم رفته بودم پیش لاله (یکی از دوستهام که ورودی بقلیمون بود) تا بهش تو حل یه مسئله کمک کنم. توی ورودی اونها بودیم! (آخه با تمام شیطنتهام درسم هم نسبتا خوب بود) خلاصه با ترس و لرز منتظر مامانم شدم. سعی کردم با لاله تماس بگیرم و جریان رو بهش بگم. اما ۲ ساعت تمام تلفنشون اشغال بود. من هم یه خرده فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی مامان بیاد خانه، بابا هم رسیده. مامان هم که جلوی بابا چیزی نمی پرسه. من هم فردا با لاله هماهنگ می کنم. با این فکر خوابیدم (این نمونه شخصیت اسکارلت اوهارایی فروردینی ام بود که خواستم به مشکل فکر نکنم و فردا بهش برسم!)...اما چشمتون روز بد نبینه...چه خوابی و چه بیدار شدنی...با صدای مامانم از خواب بیدار شدم. اومد تو اتاقم و در رو بست و با عصبانیت بیدارم کرد و اولین سوالی که پرسید: اون پسره کی بود که صبح باهاش بودی؟؟؟!!! من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و مغزم هنگ بود. تازه خواهرم گفته بود مامان من رو ندیده. اما الان می گه پسره کی بوده؟؟؟!!!اول جواب ندادم. اما با کمی نیشگون و ... گفتم پسر خانه روبرویی!!! (گفته بودم که قبلا مامان در مورد پنجره بو برده بود و بهم گیر داده بود) خلاصه که کلی کتک نوش جان کردم و سین جیم شدم. بعد هم مامان با چسب و روزنامه و قیچی برگشت تو اتاق (راستش اول نفهمیدم می خواد چیکار کنه و فکر کردم می خواد شکنجه ام بده) و کل پنجره عزیز اتاق خوابم رو با روزنامه پوشاند!!! از فرداش هم صبحها با هام می اومد تا دم سرویس و بعدازظهر ها هم می اومد دنبالم. هیچ خبری از کیان نداشتم. فقط چند باری از دم پنجره دستشویی (چیه خوب؟ خانه های اکباتان تو دستشوییشون هم پنجره سرتاسری داشتند!) دیدمش که اون هم چون مامان از بقیه جاهای خانه دیده بود، اومد توی دستشویی و بهم گیر داد! یک هفته ای گذشت تا یک روز بعدازظهر که خانه بودم. مامان صدام کرد که تلفن کارت داره. گفتم کیه، گفت مامان کیان!!!من واقعا قیافه ام خمین جوری شده بود ها! اولش فکر کردم که کیان از دوری من مریض شده و مامانش زنگ زده ازم خواستگاری کنه. با کلی پز اومدم تلفن رو گرفتم. اما مامان مجبورم کرد در حالی که خودش گوشی بی سیم دستش بود و جلوم ایستاده بود، من از اتاق خواب خودشون جواب بدم. در هر حال اونور تلفن خانمی خودش رو مامان کیان معرفی کرد و ازم پرسید مارال تویی؟ گفتم بله، بفرمایید. گفت دست از سر پسرم بردار!!! من اومدم جواب بدم و بگم پسر شما دو سال تمام دنبال من بود. اما مامان گفت هیش و فقط گوش کن. من هم ساکت موندم و بهت زده به حرفهای پشت خط گوش دادم. مامان کیان هم از اون طرف ادامه داد که پسرم رو از درس و مشق انداختی و کیان گفته تو ولش نمی کنی و مزاحمش می شی! دست از سرش بردار. من هم در حالی که بغض کرده بودم و داشتم به زور جلوی گریه ام رو می گرفتم، گفتم چشم! بعد که قطع کردم مامان با حالت پیروزمندانه ای گفت حالا دیدی؟ این پسرها همینجوری هستند و شانس آوردی که زود متوجه شدی! من هم حرفهای مامان رو تصدیق کردم. اما داشتم از ناراحتی منفجر می شدم...از این جریان یک هفته ای گذشت. مامان هم که دیگه خیالش از من راحت شده بود و بیخیال رسوندنم شد و به کارهای اون خانه مشغول شد...یک روز بعدازظهر که می اومدم خانه دیدم کیان سر راهم ایستاده. به روی خودم نیاوردم و رد شدم. سلام کرد، باز هم جواب ندادم. اما ته دلم دوباره لرزید. بخصوص که این فکر اومد سراغم که پشیمون شده و دل تنگ. گفت باید باهات حرف بزنم. من هم گفتم حرفی باهات ندارم. خواهش کرد که بهش زنگ بزنم. حرفهای مامانش رو یادآوری کردم. اون هم گفت که اینها همش نقشه بوده و مامان من هم به اون زنگ زده! خواستم بیشتر توضیح بده که گفت اینجا نمی شه و بهش زنگ بزنم. با اینکه حسابی تعجب کرده بودم، گفتم حالا ببینم چی می شه و اگه شد! (وای که چقدر الکی کلاس می ذاشتم) خانه که رفتم تنها شدم و زنگ زدم. اون وقت بود که ماجرا دستگیرم شد. مامانم رفته بود خانه کیان و با مادرش حسابی دعوا کرده بود. آخرش هم شرط کرده بود که اون تلفن رو بزنند. خودش هم به کیان زنگ زده بود و همون حرفها رو زده بود. کیان هم اولش فکر کرده بود راسته. اما انقدر حالش بد بود که خواهر بزرگش که از ماجرا خبر داشته همه چی رو براش تعریف می کنه! من حسابی از دست مادرم و دروغی که ازش شنیده بودم عصبانی بودم. اما هیچکاری نمی تونستم بکنم. فقط حرفهای عاشقانه بهم زدیم و از صبر و انتظار به هم گفتیم...

قضیه گذشت. مامان خیالش راحت بود و من هم با احتیاط بیشتر به این ارتباط مخفیانه ادامه دادم.

یه آخر هفته مامان و بابا بخاطر کاری مجبور شدند برند شمال. خانه مادربزرگم هم اکباتان بود (هنوز هم هست) قرار شد ما شب برای خوابیدن و غذا خوردن بریم اونجا. اما بعدازظهر ها بریم خانه و درسهامون رو بخوانیم یا کتاب دفترمون رو برداریم. خواهرم هم که گفتم دانشجو شده بود و سرش شلوغ بود. ۵ شنبه بعد از ظهر تنها بودم و کیان هم که از قبل خبر داشت، زنگ زد. کیان هم جزء پسرهایی بود که کنترل زیادی روش وجود داشت. برای همین هم از تلفن عمومی پایین خانه مون زنگ زد. تلفن عمومی شلوغ بود و مجبور بود هر چند دقیقه قطع کنه و دوباره زنگ بزنه. (خوب اون موقعها که موبایل اختراع نشده بود که. مردم از تلفن عمومی استفاده می کردند و تلفنها هم اکثرا شلوغ می شد!) آخرش از این شکل حرف زدن خسته شد و خواهش کرد که بذارم بیاد بالا. اولش مخالفت کردم. اما بعد که خودم هم از پنجره شلوغی تلفن رو دیدم و با گرفتن قولی که کار خلافی نکنه راضی شدم بیاد بالا... سی دی "باور کن گوگوش" رو گذاشتم و لباس مرتب تری پوشیدم (یه بلوز و شلوار صورتی رنگ بود). کیان اومد. خانه رو کمی نگاه کرد و با هم به اتاق من رفتیم. گفت چندین سال بود که آرزوی دیدن این اتاق از نزدیک رو داشته و ازم بخاطر رسوندنش به آرزوش تشکر کرد. از حرفش خیلی لذت بردم...بعد از یک ساعتی که حرف زدیم و توی خانه چرخیدیم توی پذیرایی خانه روی یک مبل دو نفره کنار هم نشستیم. کیان سعی می کرد بغلم کنه و من هم مقاومت می کردم. از جاش بلند شد و روبروی من ایستاد. کوسنی که روی مبل بود رو انداخت رو سینه ام و خودش هم به اون تکیه داد و...من رو بوسید...اولین بوسه زندگیم (برای کیان هم اولین بود ها!)...یه بوسه کوچک و معمولی (فکر نکنید دو تا بچه ۱۵-۱۶ ساله اون موقعها فرنچ کیس بلد بودند ها! فقط لبهامون رو هم قرار گرفت! همین!)...اما همون بوسه هم همه وجودم رو داغ کرد. نمی دونستم چه حسی دارم. نمی تونستم بفهمم...خجالت...ترس...لذت...متفاوت بود. شاید همه اینها بود...از جایم بلند شدم و باهاش دعوا کردم. ازش خواستم از خانه بره بیرون و تنهام بذاره. سعی کرد از دلم در بیاره. اما نتونست و رفت...

حال خودم رو نمی فهمیدم...رفتم خانه مادربزرگم و به بهانه درس همش توی اتاق موندم و فکر کردم. لحظه های اون چند ساعت رو بازسازی می کردم برای خودم. حس گرمای تنش هنوز هم برام لذت بخش بود. اما حسِ گناه، ترس، خجالت دائم پر رنگتر می شد و حس لذت رو کمرنگ می کرد...در آخر من موندم و یک حس...احساس می کردم ازم سوءاستفاده شده! حس می کردم به اعتمادم و عشقم خیانت شده...اون موقع و توی اون سن فکر می کردم لذت جسمی نمی تونه با عشق همراه باشه! فکر می کردم عشق رو زیر سوال می بره...تصمیمم رو همون موقع گرفتم." فردا صبح می رم خانه و باهاش حرف می زنم! بهش می گم که حاضرم بخاطر عشقی که بهش دارم هر فداکاری در حقش بکنم. اما ازش می خوام با هام رو راست باشه و با احساساتم بازی نکنه. اگه عاشقم نیست بهم بگه!!!"

فردا صبح رفتم خانه خودمون، کنار پنجره. باورش نمی شد که من باز هم برم. اون هم فرداش و تازه با ایماء و اشاره دعوتش کنم خانه مون!!! با حداکثر سرعت خودش رو رسوند دم خانمون...حرفها؟ همش فراموش شد. حرفی نزدم...گذاشتم بغلم کنه و من رو ببوسه...الان که فکر می کنم حسِ کنجکاوی آمیخته به شهوت توی وجود خودم هم بود. فقط نمی خواستم به خودم اعتراف کنم...رفتیم توی اتاق من و...اولین تجربه هم آغوشیمون رو رقم زدیم""...تجربه خاصی نبود...کوتاه و حتی دردناک...حتی بوسه و کنارهای لازم رو هم نداشتیم...بعد از تمام شدن هم بلافاصله رفت...

حس اون روز اصلا قابل وصف نیست. مثل یک آدم مست بودم. هیچ چیزی رو نمی فهمیدم. حسی نداشتم و مسخ شده بودم...فردا صبح که از خواب بیدار شدم و باید می رفتم مدرسه، حس کردم همش خواب و رویا بوده. اما دردی که داشتم چیز دیگه ای می گفت...من که توی مدرسه همیشه شر و شلوغ بودم و همه دوستان نزدیکم از ماجرای من و کیان خبر داشتند، اون روز ساکت بودم...به هیچکدوم از دوستانم حرفی نزدم و درد ناشی از نشستن روی نیمکتهای سفت مدرسه رو تحمل می کردم...بعد از ظهر که با کیان حرف زدم، اولین سوالم این بود که خواب دیدم یا واقعا اتفاق افتاد؟ اون که توی آسمونها بود و حس می کرد مرد شده، تایید کرد که اتفاق افتاده. سوال بعدیم هم این بود که نکنه حامله بشم؟! (کیان هنوز هم از یادآوری این حرف می خنده و مسخره ام می کنه! آخه خوب س*ک*سی که ما داشتیم توش امکان حاملگی وجود نداشت اصلا!!!)...اما رفتار کلی کیان خوب بود و هنوز هم از عشق می گفت...

بعد از اون اتفاق زیاد اکباتان نموندیم...آخرین شبی که خانه اکباتان بودیم شب یلدا بود...سی آذر سال ۱۳۷۲...سخت ترین و بدترین شب یلدای زندگیم بود که هنوز هم خاطره اش توی وجودم هست...خانه مادربزرگم با کلی آدم دیگه مهمون بودیم و من چندین بار جلوی جمع گریه کردم...

فرداش خواهرم اومد دم مدرسه دنبالم و با هم رفتیم خانه تا آخرین وسایلمون رو جمع کنیم. آخه من به بهانه اینکه سنتورم آسیب می بینه و می خوام خودم ببرمش، خواستم تنهایی با خانه خداحافظی کنم...خانه سرد و خالی بود...رفتم توی اتاقم و کاری که مدتها منتظرش بودم رو کردم...تمام روزنامه ها رو جر دادم! آخ که چقدر کیف داشت...از بالا کیان رو هم دیدم که از مدرسه اومده بود. اما چون منتظر من نبود اصلا بالا رو نگاه نکرد و من بدون خداحافظی با اون، اکباتان و خانه ای که توش بچگیم رو گذرونده بودم و عاشق شده بودم رو ترک کردم...

""بعدا نوشت: بابا هی نیاین بگین بکارتت از دست رفت و شجاع بودی و ...! من که گفتم کیان به سوال حامله شدنم خندید و نشستن دردناک بود و این چرت و پرتها. باید حتما به شکل واضح س*ک*سمون رو براتون توضیح بدم و اسم ببرم؟! چرا متوجه نیستید؟؟؟ حالا باز بیاین بگین ها...من که روم نمی شه لغتش رو بنویسم!

* ادامه داره...اما قول نمی دم پست بعدیم باشه ها...

** مطمئن نیستم اما فکر می کنم همه دخترها توی اون سنین در مورد س*ک*س این حس دو گانه رو داشته باشند...در واقع من فکر می کنم دخترها تا حدودا ۱۸ سالگی س*ک*س رو کاملا Ignore می کنند. نظر شما چیه؟

*** وقتی نوشته هام درشت میشه حس بدی نسبت به صفحه وبلاگم دارم. پس دوباره مثل قبل می نویسم. شما هم می تونید کلید Control رو نگه دارید و پیچ روی Mouse (اسم داره؟ چیه؟)رو به سمت خلاف جهت خودتون بچرخونید و صفحه رو بزرگ کنید! مرسی...

**** خدایا کیان دیگه داغون شده ها! مگه نمی بینی؟ چرا کار خوب براش پیدا نمی شه پس؟

متقاضی کار در زمینه کامپیوتر: مرد، متاهل، ۳۱ سال سن، دیپلم (اخراجی دانشگاه، رشته الکترونیک)، زبان متوسط، گذراندن دوره های MCSE (درسته؟!)، آشنایی و عشق به کامپیوتر در حد خدا! (سه سوته ویندوز عوض می کنه و عیب یابی می کنه و خلاصه که هر کاری که مربوط به کامپیوتر باشه می تونه انجام بده).

***** جواب کامنتها رو هم دادم.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:37  توسط مارال  | 

دوری

تحمل نبودنت سخت بود. جای خالیت خیلی حس می شد. انگار در و دیوار خانه بهم فشار می آوردند. بخصوص شبها، توی رختخواب...نمی دونی چقدر سخت بود بدون کتک کاری و اذیت کردن، مثل بچه آدم فقط خوابیدن...دلم می خواست بودی تا مثل هر شب غر بزنی که با چراغ روشن نمی تونی بخوابی و من زودتر کتاب خواندنم رو تمام کنم. بعد هم تهدید کنی که از اون طرف تخت سیمِ برقِ چراغِ بالای سرم رو خاموش می کنی. من هم بخاطر غر زدنها و اذیتهای تو یه صفحه رو هزار بار بخوانم و باز هم نتونم چیزی ازش بفهمم...بعد هم نوبت من می شه که با تجاوز به قسمت تو توی تخت و اصرار برای اینکه حتما باید من رو بغل کنی نذارم بخوابی....آخرش هم مثل اکثر شبها شروع به کتک کاری بکنیم و همدیگر رو هل بدیم و ...بعد از چند دقیقه با خستگی و شاید هم مصدوم شدن یکیمون به خواب بریم...دلم برای همه اینها بی تابی می کرد...

یه چیز دیگه هم می دونی؟ با اینکه تمام مدت ادای آدمهای قوی رو در میارم و کسهایی که از تنها موندن شب توی خانه می ترسند رو مسخره می کنم، من هم می ترسم!!!باور کن عزیزم که می ترسم...از بچگی از تاریکی وحشت داشتم. الان هم می ترسم. همیشه توی تصوراتم خانه پر از ارواح می شه و صحنه های فیلم Shutter و Grudge توی سرم می چرخه. و چقدر سخته اون موقع به چیزهای دیگه فکر کردن و مسخره کردن خودت... وای بخصوص این شبها. آخه کتابی که به توصیه مامانت می خوانم هم در مورد ارواحه. کتاب غرق در نور...  

می دونی سخت ترین قسمتش چی بود؟ اینکه چیزی از این بی تابی هایم بهت نگم. آخه گفته بودی که وقتی بی تابی می کنم، ماموریت برایت خیلی سخت تر می شه و نمی تونی با اعصاب و خیال راحت به کارت برسی...اما این دفعه خیلی موفق نبودم و در برابرت شرمزده و روفوزه ام...طولانی ترین ماموریتت بود. معمولا دو شب بیشتر نمی موندی. اما این دفعه از اول گفته بودی سه شب. شنبه رفتی و گفتی سه شنبه ساعت ۱نیمه شب برمی گردی...خوب من خودم رو آماده کرده بودم که صبح سه شنبه اینجا باشی. یعنی شنبه و ۱شنبه و ۲ شنبه...اما وقتی دوشنبه بهم گفتی که اشتباه متوجه شدم و در واقع صبح چهارشنبه اینجایی، نتونستم جلوی تغییر صدام رو بگیرم. و تو حتی اشکم رو در آوردی وقتی ازم پرسیدی چی شده و توی صدات بغضه و قسمم دادی. حق داشتی البته. نگران شده بودی و وقتی فهمیدی فقط دلتنگیه، مثل همیشه قربون و صدقه ام رفتی. من هم بی تقصیرم در مورد اشکهام. اگه گیر نمی دادی در نمی اومد که...

دیشب دیگه انقدر سخت بود که ترجیح دادم با مامان و بابا به مهمانی برم تا گذشت زمان رو کمتر بفهمم. آخه گفته بودی اونجا هوا بده و توی هوا پر از گرد و خاکه و چند تا از پرواز ها به علت کمی دید لغو شده. من هم نگران بیشتر  شدن این دوری بودم...

اما بالاخره دیشب رسیدی...ساعت ۳ خانه بودی عزیز دلم. خسته و داغ. گرمای اونجا هنوز روی تنت نشسته بود...و بالاخره دیشب با تماس بدن گرمت خوابیم. هر چند که کم بود و هر چند که صبح مثل همیشه با هم بیدار نشدیم و من در حالی که تو همچنان خواب بودی سر کار اومدم...اما خوب بود...

ولی یه چیزی رو می دونی عزیز دلم؟ از این دوری های گاه به گاه خوشحالم...از این تپش های قلبم و قلبت...از این دلتنگی ها...از احساس جاری بودن عشقمون...

خدایا شکرت...

پی نوشت: جواب کامنتها رو هم دادم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:10  توسط مارال  | 

دختر عمه ام

من دختر عمه ای دارم که دو سال از من بزرگتره و باهاش خیلی خیلی صمیمی بودم. بچه طلاقه. مادرش وقتی اون هنوز توی شکمش بود جدا شد. پدرش بیمار روانی بود و مادرش رو می زد. عمه ام معلم بود و خانه مادربزرگم زندگی می کردند. (توی یکی از شهرهای شمالی). شاید به همین علت که اونجا بودند انقدر ما با هم صمیمی بودیم. از بازی های بچگیمون گرفته، تا تمام یواشکی های نوجوانی و جوانیمون. این دوری رو هم با نامه نگاری های زیاد جبران می کردیم. نامه هایی پر از رمز و راز و اکثر اوقات خنده دار! این نامه ها هنوز که هنوزه در صندوقچه یادگاریهام جا دارند. همه شون...مینا پر از انرژی بود. شاید تا حدی هم انرژی های مخرب! تو دوران نوجوونی مون (دبیرستان) هر دومون تمایل زیاد به دوستی با پسرها و ... داشتیم. اون موقعها این کارها خیلی خیلی ممنوع و قبیح بود. اما مینا همه جور از زیر کنترل در رفتن رو بلد بود و خیلی خیلی شیطون بود. به خاطر قبض تلفن بالا مادرش وقتی از خانه بیرون می رفت، تلفن رو قفل می کرد. اما مینا با زدن روی شستی تلفن شماره می گرفت!!! تازه اون موقع با چند تا پسر توی تهران و کاشان و گرگان دوست بود. یعنی صفر رو اینجوری می گرفت!!! ما با هم از این شیطونی ها هم زیاد کرده بودیم. مزاحم تلفنی هایی که با مینا می شدیم هنوز هم یادمه. مینا در آن واحد توی یک خانه دانشجویی توی کاشان با ۳ نفر دوست بود و به هر کدوم اطلاعاتی متفاوت داده بود! جالب این بود که نه اونها می فهمیدند و نه مینا قاطی شون می کرد!!! البته اون موقعها دوستی ها فقط در حد تلفن بود. توی شهر خودشون تقریبا هیچوقت با کسی دوست نشده بود. چون شهر کوچک بود و همه همدیگر رو می شناختند و آبروریزی می شد...از شهرشون متنفر بود (فکر کنم هنوز هم باشه). برای کنکور حاضر نشد رشته های شهر خودشون رو انتخاب کنه. دانشگاه اصفهان رفت. اون موقع یکی از عمو هام و یکی دیگه از عمه هام اصفهان بودند. اون موقعها زیاد می اومد تهران و مطمئنا همیشه خانه ما می اومد. اصفهان با پسری دوست شد که خانواده خیلی پولدار و معروفی داشت که البته پسره چند سال هم از مینا کوچک تر بود. حسابی عاشق این پسر بود و اون هم حسابی مینا رو اذیت کرد و با احساساتش بازی کرد. همیشه قول ازدواج داده بود و اما با مخالفتهای خانواده اش جا زد و در آخر هم خیلی بی خبر ازدواج کرد. یعنی در حالی که هنوز با مینا دوست بود و بدون اینکه یک کلمه بهش بگه در حال مقدمات ازدواجه!!! (پسره عاقبت به خیر نشده خدا رو شکر و اصلا زندگی خوبی نداره!)خلاصه که توی این مدت و در زمان دوستی چند ساله اش (۶-۷ سالی شد)، مینا روز به روز بیشتر عوض می شد. اعتماد به نفسش رو که کاملا از دست داد. کم کم روحیه شاد و سرزنده اش خمود شد. دیگه اومدنش به تهران برام شادی آور نبود. اصلا حوصله دیوونه بازیهاش رو نداشتم. مثلا می اومد تهران، قرار بود ۴-۵ روز بمونه. زنگ می زد به پسره. تلفنش در دسترس نبود یا یه ساعت جواب نمی داد. گریه زاری می کرد و بر می گشت اصفهان که ببینه اون داره چیکار می کنه!!! حالا فکر کنید من باید این گند کاریها رو توی خانه و جلوی مادر و پدرم جمع می کردم. مصرف داروهای خواب آور و آرام بخشش هم سرسام آور شده بود...همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم:

سال ۸۰-۸۱ پدر من بیمار شد. سرطان، سرطان کبد! توی ایران امکانات برای این نوع سرطان در حد صفر بود. فقط یه دکتر این کار رو می کرد. اون هم توی شیراز. به پدرم توصیه شد اگه امکانات مالیش اجازه می ده بره آمریکا یا انگلیس. با اینکه توی آمریکا آشنای نزدیکی داشت که خودش پزشک خوبیه، اما به علت نزدیکی بیشتر و هزینه کمتر با مادرم رفتند انگلیس. مطمئنا می تونید حال من و خواهرم رو تصور کنید. دو تا دختر تنها و با کلی استرس و فشار فکری و روحی. شبی که داشتند می رفتند مینا هم خانه ما بود. پدرم من و خواهرم رو توی اتاق صدا زد و توصیه های لازم و تا حدی وصیتش رو انجام داد. پولی رو هم که برای خرج این مدتمون گذاشته بود بهمون داد. یه مقدار کمتری رو برای خرج های خانه دم دست گذاشت و بقیه اش رو  هم گذاشت توی گاو صندوق. اون موقع من هنوز دانشجو بودم و خواهرم هم طرحش رو می گذروند. برای همین در آمدی از خودمون نداشتیم. گاو صندوق توی کمد اتاقشون بود. یه گاو صندوق معمولی که فقط با کلید باز می شد و رمزی نبود. کلیدش هم توی همون اتاقشون توی میز توالت مادرم بود (پیدا کردنش خیلی راحت بود!). این مسافرت مامان و بابا حدود یه ماهی طول کشید. توی این مدت ما رفت و آمد خاصی نداشتیم. دوستهامون می اومدند. اما هیچ کدوم تنها خانه نبودند. پدرام هم می اومد (اون موقع نامزد بودیم). اما اون هم هیچ وقت پیش نیومده بود خانه تنها بمونه. تازه اون مدت اصلا تهران نبود و فقط چند روزی اومد پیشمون. فقط ما کارگری داشتیم که هفته ای یکبار می اومد خانه مون. خیلی وقت بود که خانه مون می اومد و کاملا هم مورد اعتماد بود. مامان همیشه خانه تنهاش می ذاشت. ما هم که هر دو در طول روز خانه نبودیم. فقط صبح در را روش باز می کردیم و می رفتیم. هفته آخری که مامان اینها قرار بود بیان دوباره مینا اومد تهران. خیلی وقت بود که اینجوری زود به زود نمی اومد. غروب رسید. همون روز کارگر مون هم خانه مون بود. مینا قرار بود تا آخر هفته بمونه و بعد از اونجا بره یه سر پیش مامانش، شمال. صبح من و خواهرم هر دو رفتیم بیرون دنبال کارهامون. ظهر که برگشتم مینا گفت می خواد همون روز بره! گفتم که از این دیوونه بازیها زیاد در می آورد. برای همین زیاد تعجب نکردم و اون هم رفت...دیگه پول دم دستی مون ته کشیده بود. آخر هفته چون مادر و پدرم داشتند بر می گشتند، گفتم یه خرید کلی بکنم و خانه پر باشه. رفتم سر گاو صندوق و درش رو باز کردم...خدای من خالی خالی بود!!! نمی تونید قیافه ام رو تصور کنید. فکر می کردم شاید چشمهام درست نمی بینه. هی دستم رو می بردم توی گاو صندوق و هوای خالی و کفِش رو لمس می کردم. اما هیچی نبود!!! خواهرم خانه نبود. امیدوار بودم که اون خبری داشته باشه. ولی وقتی از اون هم تلفنی پرسیدم، امیدم ناامید شد...حدود ۷۰۰-۸۰۰ تومان تراول بود و ۲۰۰-۳۰۰ تومانی هم پول نقد. پدرم اینها رو گذاشته بود که اگه اتفاق غیر منتظره ای افتاد ما بدون پول نباشیم...نمی دونستیم باید چیکار کنیم...صبر کردم تا خواهرم اومد. عقلهامون رو رویهم گذاشتیم و فکر کردیم. فقط به مینا و علی آقا (کارگرمون) می شد مشکوک شد. آخه هیچ کس دیگه ای نه فرصتش رو داشت، نه از وجود گاو صندوق خبری داشت (چون توی کمد بود) علی آقا که اونجا رو بارها تمیز کرده بود و مینا هم که روز رفتن مامان و بابا همه چی رو شنیده بود و این دو نفر فرصت انجامش رو هم داشتند...بالاخره بعد از بالا پایین کردن زیاد تصمیم گرفتیم به مینا زنگ بزنیم. من که قبول نکردم و خود خواهرم حرف زد و گفت ما هنوز به هیچکس هیچی نگفتیم. بیا تا قبل از اینکه آبروریزی بشه همه چی رو برگردون. اما اون گریه و زاری کرد و گفت هیچ کاری نکرده و حتی به عمه ام و بقیه هم قضیه رو گفت! ما هم به مامانمون تلفن کردبم و قضیه رو گفتیم. تازه فهمیدیم علاوه بر پولها تمام طلاهای مامانم هم اون تو بوده و دزدیده شده...

خلاصه که به علت آشنا بودن دزد و وارد نشدن کسی از بیرونِ خانه، بابا و مامان قضیه رو پی گیری نکردند. فقط دیگه اون کارگر را راه ندادند (اون هم کلی قسم و آیه خورد که کارش نبوده...راستش حرفهای اون رو راحتتر باور کردیم!) و مینا هم ممنوع الرابطه شد. خودم هم دل و دماغ ادامه رابطه باهاش رو نداشتم...می دونید فقط مسئله دزدی نبود. مسئله دزدی توی اون شرایط پدرم بود که همه ازش باخبر بودند. این که چه جوری کسی دلش اومد توی اون شرایط روحی ما و خانواده مون همچین کاری بکنه...

با مینا هیچ تماسی نداشتم. فقط از مادرش و بقیه فامیل خبرش رو داشتم. (آخه پدر من توی خانواده جایگاه خاصی داره و حتی عمه ام باهامون قهر نکرد که هیچ، همچنان هم رفت و آمدمون رو داریم) اما گاهی دلم براش تنگ می شد. همیشه از یادآوری خاطراتمون اشک می ریختم...

تا حدود دو سال پیش...یه تلفنی به من شد که شماره اش از اصفهان بود و ناشناس. جواب دادم و مینا بود...گفت دلش تنگ شده و دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره و یواشکی از یکی دیگه از دختر عمه هام شماره ام رو گرفته. گفت اگه می خوام فحش بدم. اما اون فقط خواسته صدای من رو بشنوه. من هم فقط گریه کردم و نتونستم خودم رو کنترل کنم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. خلاصه که یه ساعتی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم...از اون روز یه مدت تماسهای گاه به گاه تلفنی داشتیم. تا توی عروسی پسر عمه ام همدیگر رو دیدیم و باز هم حسابی توی بقل هم گریه کردیم...

شنبه اومده بود تهران و شب برای اولین بار اومد خانه ام...تا ۳ صبح با هم حرف می زدیم. مثل قدیمها...اما نمی دونم ته ته دلم خاطراتاون روز بود...هم می خواستم مراقب رفتارم باشم که اون برداشت بدی نکنه و هم می خواستم مراقب خانه باشم!!دلم می خواد اون خاطره پاک بشه یا حداقل بهم ثابت بشه که کار اون نبود...کاش می تونستم...هنوز خیلی دوستش دارم...

* مینا دیگه خانه مامان و بابام نرفته. اما هر جا دیدشون احترام گذاشته. فقط هیچ وقت حاضر نشده خواهرم رو ببینه. حتی عید امسال که خواهرم رفته بود اونجا عید دیدنی از اتاق بیرون نیامده بود!

** مینا چندین بار هم خودکشی کرده بود. یک مدتی هم تحت نظر روانپزشک بوده. اما انقدر بهش قرصهای جور واجور دادند که خودش دیگه نرفت و سعی در درمان خودش کرد. دیگه هیچ قرصی، حتی برای خواب، نمی خوره. اوضاع روحیش هم خیلی بهتره. همون اصفهان زندگی می کنه و کار می کرد. الان چند ماهیه که بی کار شده و دنبال کار می کرده.

*** ضمنا حال پدرم الان خوب شده و سرطانش کنترل شده. فقط باید هر ۶ ماه چک بشه.

**** جواب کامنتها هم دادم.

***** راستی اینجوری درشت نوشتن بهتره یا قبلش؟

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:16  توسط مارال  | 

ماه عسل

ما بالاخره رفتیم مسافرت! به دلیل فوت مادربزرگِ کیان مهمونیمون که کنسل شد، کیان هم به این بهانه مرخصی گرفت. از اون طرف هم شمال با مامان و بابا یه عروسی دعوت شده بودیم که به خاطر مهمونیمون گفته بودیم ما نمی ریم. اما همه این چیزها باعث شد که به فکر مسافرت و استراحت بیفتیم. توی هیچ کدوم از مراسم مادربزرگ من رو راه ندادند!!! آخه گفتند تازه عروسم و شگون نداره. کیان مراسم خاکسپاری رو رفت و با مادرش مشورت کرد و اون هم گفت برید مسافرت. مامان و بابای من چهارشنبه شب می خواستند برن شمال. اما ما ۳ شنبه رفتیم. در واقع کیان به زور اومد من رو از سرکار برد خانه و سوار ماشینم کرد. آخه من کار داشتم و می خواستم ۳ شنبه شب بریم. اما کیان طاقت نیاورد و ۳شنبه ظهر راه افتادیم. جای شما خالی موقع رفت جاده هراز هوای عالیی داشت. هوا خنک و حتی بعضی جاها سرد بود. مه سبکی هم کوهها رو در بر گرفته بود. نزدیکی های آمل هم بارانِ قشنگی می اومد...اما وقتی رسیدیم ویلا دیگه باران نبود. شب اول هوا خوب و خنک بود. از تنهایی مون حداکثر استفاده رو کردیم و لذت بردیم. مامان و بابا چهارشنبه غروب رسیدند. ۵ شنبه هم با هم رفتیم عروسی. اما هوا از ۴شنبه گرم و گرمتر شد و ۵ شنبه و جمعه تقریبا غیر قابل تحمل بود. اصلا امکان قدم زدن و راه رفتن کنار ساحل نبود. فقط ۵ شنبه صبح چند ساعتی رفتیم دریا. آب دریا واقعا خنک و خوب بود و خیلی می چسبید. اما اینکه کیان بره پلاژ مردانه و من هم پلاژ بانوان! اصلا لذت بخش نبود...عروسی هم خوب بود و کیان به کلی از دوستها و آشناهای ما معرفی شد. ارتباط مامان و بابا هم با کیان خوب بود. جمعه هم برگشتیم. اما هوای جاده وحشتناک گرم بود و تمام مدت هم آفتاب رومون بود. من که هنوز هم حس گرمازدگیم خوب نشده...مسافرتی نبود که به مذاق من خوش بیاد و دوست داشته باشم. اما استراحت خوبی بود، بخصوص برای کیان.من هیچوقت با میل خودم تابستانها شمال نمی رم. این دفعه هم فقط و فقط بخاطر کیان رفتم. البته مسافرت برای کیان خوب بود. من اصولا از مسافرت این مدلی که جا مون معلوم و تکراری باشه خوشم نمی آد. همیشه دوست دارم جاهایی رو برم که تا حالا ندیم و جدید باشه. اما هم کیان اونجوری خیلی راه دستش نیست، هم بخاطر توله سگمون خیلی راحت نمی تونیم هر جایی بریم...

آخ راستی از توله سگمون بگم...اون شمال خیلی بهش خوش می گذره. بخصوص مواقع خلوت مثل ایندفعه. چون در ویلا رو باز می ذاریم براش و خودش می ره می گرده و میاد خانه. همون لحظه اول که رسیدیم رفت ولگردی و بعد که برگشت به اندازه یه جنگل بهش خار و خاشاک چسبیده بود. با اون موهای بلنی که داشت مگه می شد از تنش خارها رو جدا کرد؟! اون شب بیخیالش شدیم. اما طفلکی تا صبح نخوابید. هر طرفی که می خوابید خار می رفت توی تنش. خلاصه که صبح چهارشنبه اول وقت رفتیم و یه قیچی خوب براش خریدیم و افتادیم بجونش. طفلک رو کچلِ کچل کردیم! انقدر زشت شده که خدا می دونه. بخصوص که قیچیش خیلی تیز بود و نامرتب کوتاه شد و بخاطر خارهاش هم خیلی از ته زدیم موهاش رو! البته عوضش دیگه خیلی گرمش نمی شد وقتی می رفت ولگردی...

از همه شما دوستهای عزیزم هم بخاطر تبریکاتتون ممنونم. جواب کامنتها رو هم دادم

از امشب دوباره تنهام. کیان داره می ره ماموریت. برای اولین بار ماموریتش ۳ شبه است. معمولا یه شبه یا حداکثر دو روزه بود. دلم براش تنگ میشه. اما خوب این دوری های کوتاه مدت، هر از چند گاهی برای هردومون لازمه...اینجوری دلمون برای همدیگه بیشتر تنگ می شه...

2 نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:7  توسط مارال  | 

عروسی

بفرمایید شیرینی

بعدا نوشت: مادربزرگ کیان امروز فوت کردمی گن مادربزرگهای خوب موقع مرگشون هم مزاحمت ایجاد نمی کنند...احساس عذاب وجدان دارم. آخه دیشب فکر کردم کاش مادربزرگ کیان توی این هفته فوت کنه و مهمونی کنسل بشه!!!مهمونی فعلا کنسل شد...حالا شاید بعدا بگیریم. اما خودمون هم دیگه خیلی حوصله مهمونی گرفتن دیگه نداشتیم. انگار ذوقش تموم شد...

چند تا عکس هم گذاشتم. اما زود بر می دارم...

اول از همه بگم که همه چی عالی برگزار شد

۴شنبه هر دومون مرخصی گرفتیم و گفتیم مثلا استراحت کنیم. البته چندتا کار هم داشتیم. من وقت آرایشگاه داشتم، لباسم رو باید از مادر کیان می گرفتیم، شیرینی برای روز عقد می خریدیم و خانه مامان اینها می رفتیم و سفره عقد رو می چیدیم...ساعت ۱۰ صبح وقت آرایشگاه داشتم و فکر می کردم تا ۱ و ۲ دیگه بر می گردم خانه که بر خلاف انتظارم تا ۶ بعد از ظهر آرایشگاه بودم!!! موهام رو مش کردم و بقیه کارهای مربوط به نظافت دیگه. البته همون مش خیلی وقت گیر شده بود. اما نتیجه کار عالی بود و انقدر همه راضی بودند که برام اسفند هم دود کردند (آخه آرایشگاه قدیمی خودم بود و کسی نمی دونست عروسیمه. هم بخاطر پولش، هم اینکه کسی از جداییم هم خبر نداشت. چه برسه به ازدواج مجدد!!!). دیگه ساعت ۶ گازش رو گرفتم سمت خانه. کیان هم از صبح خانه بود و حوصله اش حسابی سر رفته بود. خواستیم بریم شیرینی بخریم که مامان چون دید کار من خیلی طول کشیده، خودش رفت و خرید (دستش درد نکنه...). رفتیم خانه کیان اینها و لباسم رو تحویل گرفتیم که اون هم خیلی خوب شده بود. با اینکه رنگش روشن بود، اما مدلش حسابی لاغرم کرده بود و بهم می اومد. دیگه ساعت از ۸ گذشته بود که رسیدیم خانه مامان اینا. وسایل سفره رو هم همه رو با خودمون بردیم. اولین کاری که کردیم گفتیم برامون زنگ بزنند شام بیارند!!! آخه از صبح هیچی نخورده بودیم. من که آرایشگاه بودم و کیان هم تنهایی غذا نمی خوره! بعد هم مشغول سفره شدیم که وسط کاری برق رفت! البته من که از اول به فال نیک گرفتم که فرداش (یعنی ۵شنبه) دیگه برق نمی ره. آخه همه جاهایی که کار داشتیم همون اطراف بود. خلاصه که با نور شمع و یه چراغ کوچیک اضطراری که بابا داشت سفره چیدیم! واقعا هم سفره عالی شد. یعنی همونی شد که خودم می خواستم. سفره سفید کوچیکی زیر انداختیم و چند تا ترمه زرشکی مامان رو روش انداختیم. توی ظرفهای بلور پایه دارِ کوچیک نقل، فندق، گردو و بادامِ طبیعی ریختیم و با گلها و پاپیونهای کوچیکی که خودم درست کرده بودم، تزئین کردیم. توی یکی از ظرفها هم چند رنگ اسفند رنگی رو لایه لایه ریختیم. چند تا شمع کوچیک روی یه ظرف آب گذاشتیم. کاسه نبات رو هم بعلاوه چند شاخه از این نباتهای چوبدار که اونها رو هم خودم تزئینشون کرده بودم، توی یه ظرف پایه دار نقره مامان گذاشتیم وسط سفره. ظرفهای خالی برای میوه و شیرینی و نان و پنیر و سبزی هم وسط سفره گذاشتیم که ۵ شنبه خود مامان پرشون کرد. (البته نان و سبزی رو مامان کیان آورد و ظرف میوه هم تا قبل از خطبه خالی بود که یه دفعه مامان کیان دید و ازمون پرسید مال چیه اون؟!) بالای سفره هم آینه و شمعدانِ مرصع کاریمون رو گذاشتیم. سر سفره یه حافظ و یه شاهنامه و قرآن گذاشتیم که همش جزء مهریه ام بود. دو تا گلدان گل رز زرشکی و کرم هم سفارش دادیم که ۵ شنبه ببرند خانه مامان اینها و بالای سفره، دو طرف آینه، بگذارند. خلاصه که مجموعه کوچیک و کاملی شد. دیگه حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم خانه خودمون. قرار بود از عابر بانک پول بگیریم که برای ۵شنبه داشته باشیم. اما متاسفانه سیستم شتاب بانکها قطع بود و کلی کیان حرص خورد و من هم سعی کردم آرومش کنم. قرار شد صبح بره بانک و پول بگیره. حدود ساعت ۱۲، بعد از کلی حرف و قول و قرار عاشقانه خوابیدیم و برای ساعت ۸.۵ ساعت گذاشتیم.

صبح اما خیلی زودتر خودمون بیدار شدیم (ساعت ۷! فکر کنم از ذوقمون بود!). کیان رفت بانک و منم حمام. با یک نان بربری داغ و یه بسته خامه خرمایی برگشت. من هم تخم مرغ نیمرو کردم و دوتایی یه صبحانه کامل خوردیم. ساعت ۱۰ کیان من رو (دوباره) گذاشت آرایشگاه برای آرایش صورت و مو. خودش هم لباسهاش رو برداشت و رفت خانه مامان و باباش که اونجا حاضر بشه و به عبارتی اونها لباس دامادی رو تنش کنند. ساعت ۱۲.۵ کار من تموم شد و خیلی خیلی هم از کارم راضی بودم. کیان اومد دنبالم. از ماشین اومد پایین و در سمت من رو برام باز کرد و سوار ماشینم کرد. بعد هم توی ماشین کلی قربون صدقه ام رفت و با موبایلش ازم عکس گرفت. بعد هم گریه کرد که من سریع دعواش کردم و گفتم آرایشم به هم می ریزه، اشکم رو در نیار!!! از خانه شون گفت که خواهر بزرگش هم اومده بود و کلی فیلم برداری کردند ازش. برای صورت خسته اش ماسک گذاشته بودند و لباسش رو تنش کرده بودند. اونجا هم همشون کلی گریه کرده بودند و براش آرزوی خوشبختی. کیان هم توی راه تا بیاد دنبال من گریه کرده بود! با هم رفتیم گل فروشی و دسته گلم رو گرفتیم. یه دست گل خیلی ساده که شب قبلش سفارش داده بودیم، ۴ تا شاخه گل (اسمش یادم رفته!) ۳ تا سفید و یه نارنجی، که با یه روبان سفید بسته شده بودند...از اونجا هم رفتیم عکاسی. ساعت ۱ قرار داشتیم و راس ساعت ۱ زنگش رو زدیم! اونجا لباسم رو پوشیدم و عکس گرفتیم. عکاس خوبی بود. حدود ۵۰ تا عکس گرفت. ساعت ۳ کار تموم شده بود و چون هم ما وقت داشتیم، هم اون، عکسها رو هم توی کامپیوتر دیدم و انتخاب کردیم. ۲۷ تا عکس شد که قرار شد وقتی چاپ شد خبرمون کنه. ساعت ۵ قرار بود عاقد بیاد خانه مامان اینا و حدود ۴ هم بقیه مهمونها. ما ساعت ۳.۵ کارمون تموم شده بود. رفتیم دم یه آبمیوه فروشی و معجون و شیر موز خوردیم. بعد هم رفتیم خانه خودمون و یه استراحتی کردیم. ساعت ۴.۵ خانه مامان اینها بودیم که اونجا هم راهمون ندادند و ۵-۶ دقیقه دم در نگهمون داشتند تا اسفند حاضر بشه. توی اون چند دقیقه خواهر بزرگتر کیان اومد و بقلش کرد و حسابی گریه کردند. بعد هم یکی از دوستهای قدیمی کیان که دعوت بود بقلش کرد و کیان توی بقلش اشک ریخت. مامان من هم من رو بقل کرد و بغض کردیم که همه دعوامون کردند، آرایش عروس رو خراب نکنید! بالاخره رفتیم تو و با همه روبوسی کردیم. مهمونهامون زیاد نبودند. پدربزرگ و خاله من، دوست کیان با زن و بچه کوچکش(این دوست کیان برامون خیلی عزیزه. بوشهر زندگی می کنند، اما خیلی با کیان صمیمیه. توی مدت دوستیمون، اون موقعها که هنوز جدا نشده بودم، خیلی بهش زنگ می زدم و درد و دل می کردم باهاش. واقعا خوشحال بودیم که هستند)، یکی از دوستهای من، مامان و بابام، مامان و بابای کیان، خواهر کوچیک کیان، و خواهر بزرگش و شوهرش با دوتا بچه هاشون...تا اومدن عاقد یه ذره رقصیدیم. عاقد گفته بود خودش ساعت ۵ میاد اونجا. همه بهمون استرس وارد می کردند که باید حتما برین دنبالشون وگرنه خودشون کلی ناز دارند و دیر می آن. من هم همش نگران بودم. بهش زنگ هم می زدیم تلفن رو جواب نمی داد! اما خودش سر ساعت ۵ زنگ زد و اومد!!! کارهای معمولی انجام شد و دفترش رو نوشت. پدر هامون، پدر بزرگ من و شوهر خواهر کیان بعنوان شاهد عقد مشخصات دادند و امضاء کردند. بعد هم که همه خانمها روی سرمون قند سابیدند و خطبه خوانده شد. من همون دفعه اول بله رو گفتم! اصلا از گل بچینه و گلاب بیاره خوشم نمیآد. برای همین هم دفعه اول گفتم! بعد هم کیان بله رو گفت. بعد هم توی یه دفتر گنده و قباله هزارتا امضاء کردیم...عاقد هنوز داشت این آت و آشغالها رو می نوشت که ازش اجازه گرفتیم و موزیک رو روشن کردیم. خواهر کیان با رقص حلقه هامون رو برامون آورد و کلی خندیدیم. آخه کیان یه ۵۰ تومانی کهنه پیدا کرده بود و می خواست شادباش بهش بده!!! البته آخرش از بابای من و بابای خودش و کیان شادباش گرفت و حلقه هامون رو دستمون کردیم. بعد هم نوبت عسل شد. مامان می خواست بیسکوییت بگیره که عسل رو باهاش بذاریم دهن همدیگه. اما من گفتم ناخن مصنوعی اینها که ندارم نگرانش بشم، می خوام طبیعی باشه. با هم انگشتمون رو کردیم توی عسل و ضربدری گذاشتیم دهن هم. هر دو مون هم مراقب اون یکی بودیم که گاز نگیره. آخرش هم من دستم رو زودتر در آوردم و انگشت اون رو گاز گرفتم! بعد هم نوبت کادوها شد. کیان که برام یه سرویس گرفته بود با نگین برلیان و یاقوت کبود(همون که سرمه ایه!). مامان و بابای من هم که برامون ساعت خریدند و کیان هم جوری رفتار کرد که انگار اصلا خبر نداشته! مامان و باباش یه گردنبند با نگین برلیان بهم دادند که قشنگ بود. خواهرهاش هم انگشتر و دستبند با نگین یاقوت قرمز دادند. بقیه هم سکه دادند. (کلی پولدار شدیم ها!)...بعد هم عاقد خداحافظی کرد و رفت. دوست کیان باهاش تا دم خانه رفت و حساب کرد. مرتیکه ۲۰۰ هزار تومان!!! پول می خواست. دوستش با چونه بهش ۱۳۰ تومان داد! خداییش پول زور می گیرند! میان یه سری ک*شر می خوانند و پول می گیرند. به قول کیان آخه اگه برای یاد گرفتن اینکار هم زحمتی کشیده بودند آدم دلش نمی سوخت! البته یارو لباس روحانی نپوشیده بود. حالا نمی دونم روحانی هست یا نه. اما دفتر خانه رسمی داره...بعدش هم کلی رقصیدیم. نقلهایی که درست کرده بودم رو بین هم پخش کردیم و نان و پنیر و سبزی سفره مون رو هم لقمه گرفتیم و به همه تعارف کردیم. حدود ساعت ۸ دیگه همه شروع کردیم لباس عوض کردن و برای رستوران آماده شدیم. باربد به خانه مامان اینها خیلی نزدیکه و زود رسیدیم. پذیراییش عالی بود. چای همراه خرما و نبات و پولکی (پولکیهاش با لیمو عمانی بود! خیلی خوشمزه بود) که تمام مدت سرو می شد. اردورش شامل سوپ، سالاد فصل، سالاد کلم، سالاد کرفس و سالاد ماکارونی به مقدار کافی بود. غذاهاش هم، هم عالی بود و هم زیاد بود. بعد از شام هم میوه عالی به عنوان دسر سرو شد. موزیکش هم خیلی خوب بود. همه خواننده هاش که اومدند برای ما مبارک باد خواندند! ما هم شلوغ ترین میز بودیم و دائم می خواندیم و باهاشون دست می زدیم و تا حد امکان می رقصیدیم و با هاشون همراهی می کردیم. اصلا نفهمیدیم کی ساعت ۱۲ شد و برنامه شون تموم شد. خیلی هم منصفانه حساب کردند. ما از اول گفته بودیم ۱۶ نفر. اما دو نفرمون بچه های ۵ ساله و ۷ ساله بودند. هر کدومشون هم یه غذا جداگانه سفارش دادند و یه صندلی هم داشتند. اما ۱۴ نفر ورودی گرفتند! آخر شب هم رفتیم دوتایی خانه و با اینکه داشتیم از خستگی می مردیم، یه حال حسابی به هم دادیم و...(بقیه اش سانسوره دیگه! نکنه منتظری باز هم بگم؟!)

* جای همتون خالی، خیلی همه چی مرتب و خوب و شاد برگزار شد. الان عکسها رو ندارم. اما حتما براتون می ذارم.

 

** تا به حال عروس و داماد به این سر وقتی دیده بودید؟

*** همه شما رو سر عقد دعا کردم! باور کنید...خیلی ها رو با اسم، اونهایی رو هم که یادم نیومد گفتم همه دوستهای وبلاگیم... آن شرلی  عزیزم چون ازم خواسته بودی اولین اسم بودی...

**** این بلاگفا چه مرگش شده؟! از صبح هیچکدوم از صفحاتش باز نمی شد! شما هم این مشکل رو دارید یا فقط من بودم؟!

***** مرسی برای کامنتها و تبریکاتتون. مرسی برای دعا در مورد مادربزرگ کیان. اما در مورد غرهایی که زده بودم، من که از اولش نوشته بودم توی دوران طلاییم به سر می برم و بهانه گیریهای الکی دارم می کنم! خودم می دونستم همش بی منطقه به خدا!

****** یه چیزی ناراحتم کرد...خواهرم اصلا برام زنگ نزد! نه سر عقد و نه دیروز! حتی ای میل هم نداد! یعنی نمی دونست؟! البته مامان و بابا از طرف اونها بهمون سکه دادند و جاشون رو خالی کردیم. اما دلم می خواست زنگ می زد. یه جورایی جلوی کیان شرمنده شدم

2 نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:31  توسط مارال  | 

ارتباط خانوادگی
آخر هفته خوبی نبود. یعنی کار هیجان انگیزی انجام ندادیم...همه اش برنامه خانوادگی بود!

۵ شنبه شب، با مامان و بابای من رفتیم بیرون. اول رفتیم خانه نوشون رو دیدیم (آخه دارند خانه عوض می کنند...)، بعد هم شام رفتیم رستوران زیتون توی خیابان ولیعصر (پشت SFC). راستش خیلی از غذاش خوشم نیومد. به نظر من اصلا نسبت به پولی که گرفت خوب نبود. اما خوب به مامان اینا که نگفتیم. آخه مهمون اونها بودیم، به مناسبت شیرینی خانه! بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم! خلاصه که حسابی بخور بخور بود...ارتباط کیان باهاشون خوبه. کیان اصولا آدم اجتماعیه و با همه راحت ارتباط برقرار می کنه (برعکس من!). وقتی توی مهمونی میره، یه ساعته با همه آشنا می شه و حرف می زنه. برعکس من که یبوست مزمن دارم و معمولا جز با آدمهایی که می شناسم حرفی نمی زنم و اصراری هم به آشنایی ندارم! البته طفلک از وقتی با من این ور اون ور می ره، این عادتش کمتر شده. چون من اصلا پایه اینطرف اونطرف مهمونی چرخیدن نیستم و تنها هم نمی خواد بذاردم. این یکی از تفاوتهای ماست که امیدوارم مشکل زا نباشه. البته اوایل دعوا زیاد سر این مسئله کردیم. که مثلا مهمونی با هم می رفتیم، جایی که من هیچکس رو نمی شناختم، بعد اون همش من رو تنها می ذاشت و با این و اون حرف می زد و شیطونی می کرد. من هم کلافه می شدم و گیر می دادم! (البته بعد از مهمونی و توی خانه ها!). اما بالاخره با هم کنار اومدیم. هم اون آروم تر شده تو مهمونی ها و هم من سعی می کنم باهاش همراه بشم موقع شیطنتهاش...اصلا چرا به این جا رسیدم؟! همین دیگه کیان اجتماعیه و با همه شوخی می کنه و سریع با همه راحت می شه من جمله مامان و بابای من! همین شیرینی خانه رو هم کیان باعث و بانیش بود یه جورایی. آخه وقتی خانه رو خریدند کیان زنگ زد و با مامانم حرف زد و تبریک گفت. بعد هم گفت شیرینیش رو کی می دین؟ اون موقع هم ساعت ۹.۵ شب بود و کلی اذیت کرد که همین الان بریم! البته بعد از شام و موقع حساب کردن، کلی تعارف کرد که شوخی بود و اجازه بدن حساب کنه و ...

جمعه رو هم با خانواده کیان گذروندیم. قرار بود برای پرو دوم لباسم برم که افتاد به جمعه و ناهار. خواهر بزرگ کیان و بچه هاش دیگه نیومدند و خودمون بودیم. حرف زدیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم کیان خوابید و منم با خواهرش و مامانش یه خرده حرف زدیم. لباسم رو هم پرو کردم. دستشون درد نکنه خیلی خوب شده...برای بعد از ظهر هم ما بلیط سینما گرفتیم (فیلم همخانه!!! یه وقت هوس نکنید برین ها، افتضاح بود!!! حالا کیان تهدید کرده دیگه با من سینما نمی آد!!!) و با مامان و خواهرش، ۴ تایی، رفتیم (باباش هیچوقت توی این مراسم تفریحی فرهنگی شرکت نمی کنه!). شبش همه شام بیرون خوردیم. یعنی جمعه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب با خانواده کیان بودیم! آدمهایی خوبی هستند ها. تا حالا هیچ برخورد بدی ازشون ندیدم. اما نمی دونم چرا دیگه آخر شب داشتم می ترکیدم! البته یه چیزی هست که دوباره توی اون دوران طلایی ماهانه ام! هستم. همه چی به نظرم بد بود. من هم کم تحمل و همه چی حساسم می کرد. چند تا تیکه که حسابی عصبیم کرده بود رو می گم: (خودتون ببینید چقدر بی منطق و مسخره اند!) مثلا کیان چند وقته شبها خوب نمی خوابه و با وجود خستگی زیاد دیر خوابش می بره و هر وقت هم که می خوابه کابوس می بینه. خیلی از شبها مجبور می شم بیدارش کنم. چون داره گریه می کنه! البته می دونیم که تا حد زیادی بخاطر استرس مراسم و فشارهای این مدت هست. حالا دیروز بعدازظهرم که خانه مامانش اینها خوابید، خیلی بد بیدار شد و باز هم سردرد داشت. دیگه به مامانش گفتیم بد می خوابه، طفلک چند تا توصیه برای رفع مشکل کرد که مثلا ویتامین بخوره و یا قرص آهن. من هم به هم برخورد که لابد منظورش اینه که من نمی تونم مراقب پسرشون باشم!!!! یا یه مورد دیگه، سر غذا از دستپخت پدرش تعریف کردم (خانه اونها آشپزی معمولا با پدرشه) و چاشنی ترشی غذا رو پرسیدم. پدرش خندید و جواب خاصی نداد و بعد بهم گفت حالا یه روز تمام این ریزه کاریها و چاشنی های غذام رو بهت می گم. منم حس کردم یعنی اینکه من خودم آشپزی بلد نیستم!!! طفلکی کیان سریع از دستپخت من تعریف کرد و گفت مارال هم خودش خیلی خوب غذا درست می کنه...البته در هیچ موردی به روی خودم نیاوردم و خوب و خوش بودم. اما همین به روی خودم نیاوردن ها حسابی ازم انرژی گرفت...به جز اینها دو تا مورد هم هست که واقعا اذیتم می کنه و نمی دونم باید چیکارش کنم. اول خواهر کوچیکه کیانه(قبلا هم در موردش توضیح دادم). من دائم حس می کنم این دختر به من حسودی می کنه و محبتهاش فقط بخاطر پوشوندن حسشه. آخه خیلی با کیان صمیمی بوده و وابسته به کیان. الان ۲۶ سالشه. اما ازدواج نکرده و مثل یه بچه می مونه. گاهی که کیان توی جمع تحویلم می گیره و بغلم می کنه، سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کنم. البته کیان به حد کافی اون رو هم تحویل می گیره ها. من هم تمام سعیم رو می کنم که توی جمع با اون توی یه جبهه باشم و سر به سر کیان بذاریم و اصولا همدست اون باشم. اما این کارها خیلی بهم فشار میاره. خیلی وقتها دلم می خواد توی جمع قربون صدقه کیان برم و توی بغلش آروم شم، بخصوص وقتهایی که توی این دوران هستم! اما جایی که با اونها هستیم سعی می کنم خودم رو کنترل کنم...مادرش هم اصولا زن خوب و مهربونیه. من هیچ بدی ازش ندیدم. اما من به یه چیزی خیلی حساسم. اصولا دوست ندارم دیگران توی عادتهای غذاییم و چاقیم نظر بدن! حالا مامان کیان هم خودش چاق بوده، اما با یه سری کارها و رعایتها خودش رو حسابی لاغر کرده. هر وقت ما رو می بینه سعی می کنه این کارهاش رو به من هم بگه و انتقال بده! می دونم از سر خیر خواهیه ها. اما اصلا رو نِروَم می ره این رفتار.  این شامل حال مادر و خواهر خودم هم می شه ها. اما خوب با اونها رو در بایستی ندارم و یه جوری بهشون می فهمونم که انقدر دخالت نکنید. اما به مادر کیان که نمی تونم چیزی بگم! این هم همش بهم فشار میاره دیگه! خلاصه که یه وقتهایی فکر می کنم کاش فقط خودمون دو تا بودیم و انقدر ارتباط با اطرافیان فشار نمی آورد! خوبیه کیان اینه که همیشه خودشه و جلوی کسی فیلم بازی نمی کنه. اما من نمی تونم خودم باشم. جلوی بزرگترها، همیشه سعی می کنم مودب و آروم باشم. فکر کنم بخاطر تربیتم و بچگی هام باشه...این توی حس بودن کلافه ام می کنه...البته شبش کیان خستگی رو از تنم در آورد. وقتی مامان و خواهرش رو رسوندیم، موقع برگشت بهم گفت مرسی که یه روز کامل رو با خانواده ام گذروندییعنی بدون اینکه چیزی بگم و حرکتی بکنم، خودش فهمید خسته شده ام...

مادربزرگ به لطف دعاهای شما و دوستهامون بهتر شده و از بیمارستان مرخص شده...البته هنوز هم دست به دعام.

حالا توی این گیر و دار نمی دونم چرا پ*ر*ی*د نمی شم؟! درد دارم، اعصاب مصاب هم ندارم ها، اما خبری نیست! حالا ما هی می خواهیم زودتر بیاد و تموم بشه، حالا این هی برای ما ناز می کنه!!! از یه طرف هم طبق معمول نگران می شیم که نکنه باز....(بلا به دور!)

کارها کلا طبق معمول و خوب پیش می ره...با مامان رفتیم و آخرین خریدمون رو هم کردیم. مامان برای هر دومون ساعت خرید. البته نه هیچ شباهتی به هم داره و نه حتی یه مارکه! این هم از شدت تفاهمِ من و کیانه دیگه! مثلا هم کیان نمی دونه که مامان و بابام براش چی می خوان بخرند. یعنی اول من و کیان رفتیم دیدیم و پسندیدیم، بعد من و مامان رفتیم خریدیم!...مامانِ کیان هم امروز زنگ زد به کیان و ازش خواست مادر و پدر شوهر خواهرش (چه نسبت مسخره ای! یعنی مادر و پدر شوهرِ خواهر شوهرم! اصلا یعنی مادر و پدر دامادشون!) هم سر مراسمِ عقد بیان که کیان مخالفت کرد. البته حق با کیانه. دایی های من هم خیلی دلشون می خواست بیان، اما اومدن اونها یعنی اومدن عموها و عمه های من و از اونطرف هم دایی ها و خاله های کیان! بعد دیگه نمی شه یه مراسم کوچیک. می شه یه عروسی مفصل! اگه مادر و پدر دامادشون هم قرار باشه بیان، همین می شه. مادر و پدر دامادِ ما هم می خوان بیان (تازه ارتباط خیلی خیلی نزدیکتر و بیشتره ها! اونها سال به سال عیدها فقط به هم سر می زنند، مامان و بابای من ماهی یه بار، بدون وجود خواهرم اینها، با هم هستند!). بعد هم اگه اونها باشند خانواده ها هم باید بیان و ... خلاصه خیلی زیاد و شلوغ می شه! از اونطرف هم مادرِ کیان گفته خوب آخه دو نفر که بیشتر نیستند و فکر کن مادر و پدر خودم هستند (آخه مادربزرگ و پدربزرگ کیان به علت بیماری هردوشون نمیان). اما کیان زیر بار نرفته و باز هم توضیح داده که حضور اون دو نفر باعث حضور خیلی های دیگه می شه! مامانش یه خرده دلخور شد. اما من هم فکر می کنم حق با کیانه و خوشحالم که مقاوت کرده. فرار هم هسته که من چیزی مثلا ندونم از این مسئله....

دیگه همین دیگه!

راستی من هنوز هم جواب کامنتها رو می دم ها! می خوانید اصلا؟ یا زحمت بی خودی می کشم؟

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:57  توسط مارال  |