X
تبلیغات
روزمرگی های مارال

روزمرگی های مارال

دل نوشته

خداحافظی

در این وبلاگ دیگر چیزی نوشته نخواهد شد.

شاید جایی دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 6:0  توسط مارال 

قهریم...

دیشب برای اولین بار بعد از ازدواجمون قهر خوابیدیم. صبح هم من برای رفتنش بیدار نشدم و اون هم هیچ تلاشی برای بیدار کردنم نکرد...

دیشب دعوا کردیم و سر هم داد زدیم! مسئله باز هم همین شرایط کاری و شرکت من بود.

آخ که چقدر دلم از دستش گرفته. بحث دیشب احمقانه بود، خیلی احمقانه! چرا کیان نمی فهمه که داره چیکار می کنه؟! به من می گه "اگه من پول داشتم، تو سر من داد نمی زدی!" آخه بابا، اگه من مشکلم پول بود که وقتی اون سر کار نمی رفت، یه کلمه قر می زدم! من با تمام وجود، سعی کردم اون چند وقت هیچ فشاری تو خانه نباشه و تا قرون آخر درآمدم رو خرج می کردم. اما الان اونه که با پول مشکل داره. اونه که من رو بدون در آمد نمی تونه تحمل کنه!!! البته خودش می گه مشکل این نیست. اما رفتارش و حرفهاش فقط همین معنی رو می ده! بهش می گم از الان تا وقتی که دوباره حقوق بگیرم، دیگه هیچ پولی از اون نمی گیرم و هیچ خرج اضافه ای نمی کنم و اون فقط خرید های ضروری و مواد اولیه خانه رو بخره. من هم دیگه هیچ دخالتی تو خرید خانه نمی کنم (آخه همین چند وقت پیش به من گفت که خیلی ولخرجم!). اما اون فقط عصبانی تر شد و گفت که دارم تهدیدش می کنم!!! من نمی فهمم اگه من از اون پول نخوام، تهدیده؟! من که دارم بهش لطف می کنم. من که می گم درآمد نداشتنم رو خودم تنهایی تحمل می کنم و به اون فشاری نمیارم. و در مقابل فقط ازش می خوام بهم گیر نده و بذاره کارم رو بکنم!!! در برابر این حرف من، اون هم داد زد که "دیگه اجازه نمی دم از فردا بری سر کار و اصلا چرا دارم با تو دعوا می کنم؟، زنگ می زنم با اونهایی که تو رو گول زدند و بردند سر این کار دعوا می کنم! (مدیر شرکت و رئیس قبلیم که اصلا این شراکت رو برام ایجاد کرد!!!)" انقدر از این می ترسم که دیوونه بشه و اینکار رو بکنه که خدا می دونه! آبرو و حیثیتم می ره! فکر کنید... من تو شرکت و کارم برای خودم کسی هستم، اون وقت کیان زنگ بزنه و اونها رو فحشی کنه! در مورد من چی فکر می کنند؟ دیگه اصلا روم حساب نمی کنند! خودم هم روم نمی شه که دیگه باهاشون کار کنم! بهش می گم کارم هزارتا مزایا داره. توش احترام هست؛ آرامش هست؛ خودم آقای خودم هستم؛ هر وقت می خوام می رم مرخصی و هزار تا چیز دیگه. اما الان اول کاره و شرکت به مشکل خورده! همین! اما اصلا این رو نمی فهمه و تمام کار من رو می بره زیر سوال! هیچ امیدی به سود دهی این شرکت نداره! و این یعنی هیچ اعتقادی به من و کارهام نداره! اون می گه براش پول مهم نیست. می گم خوب چند ماه کمتر خرج می کنیم و تحمل می کنیم. ازم ضمانت می خواد که شرکت به سود می رسه که حقوق عقب افتاده ام رو بهم می دهند! اما من چه جوری می تونم ضمانت کنم؟! بهش می گم "وقتی تو به هزار دلیل که برای خودت محترم بود، تصمیم گرفتی از محل کار قبلیت بیای بیرون، من هیچ ضمانتی ازت خواستم که دوباره بری سر کار؟ و یا فقط بهت گفتم عزیزم چیزی که مهمه فقط اعصاب توست که توی این شرکت داره بهم می ریزه!" می گه که "من سعیم رو برای کار پیدا کردن می کردم!!!" اما وقتی می گم "خوب من هم تمام سعیم رو برای این شرکت به سود برسه می کنم!!!" می گه این فرق می کنه! آخه من چه جوری می تونم ضمانت بدم؟ با این اوضاع تخمی مملکت! با این تحریم ها! با این اتفاقات عجیب و غریب! اومدیم و اصلا جنگ شد! کی می آد توی یه کشور در حال جنگ سرمایه گذاری بکنه؟! همین اوضاع انتخابات! تقریبا دو ماه همه کارهای ما رو عقب انداخت. هیچ کس کار نمی کرد! حتی مرغداری ها که قاعدتا باید کارشون تحت تاثیر قرار نگیره، خریدشون نصف شد!!!

خودم هم خیلی داغونم. خیلی نگرانم. اگه واقعا شرکت به نتیجه نرسه، دوباره کجا کار پیدا کنم؟ تقریبا همه شرکتها، اول استخدام کارمند زیر ۳۰ سال می خوان! اما من الان ۳۱ سالمه. کار برام به این راحتی پیدا نمی شه. بعد هم رزومه ام چی می شه؟ دو سال تو شرکت کار کردم که ورشکست شد!!!! فکر کنید که به من کار می ده؟!

خدایا داغونم...

از اون طرف هم این قهر احمقانه. اصلا طاقتش رو ندارم. دلم نمی خواد با وجود همه مشکلات، با هم قهر کنیم. همین الان دلم براش تنگ شده و چشم به تلفنم که برام زنگ بزنه. صبح پا شدم عین احمقها، اولین کاری که کردم، رفتم سر یخچال، ببینم غذا و ترشی که برای ناهارش گذاشته بودم رو برده یا نه!!! که البته برده بود! آخه بگو چه چیز مهمیه؟ دختر احمق، مگه با خودش قهره که به خودش گشنگی بده؟! آخه من همین قدر احمقم. وقتی با یکی قهر می کنم، با خودم هم لج می کنم!!!

اعصاب دعوا و قهر دیگه ندارم... خدا کنه امشب آشتی کنیم و این قضیه لعنتی تمام بشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:19  توسط مارال  | 

کار کار و کار

خوب مسافرت رفتم و برگشتم. یه هفته دو تایی رفتیم شمال. تنها، بدون سر خر و بدون هیچ مسئولیتی. خوب بود. خوابِ خوب، غذای خوب، استراحتِ مطلق. روزها دریا می رفتیم و شبها هم می رفتیم قدم می زدیم. خلاصه که همه چیز خوب بود. با کلی انرژی و نیرو برگشتیم سر کار.

اما چشمتون روز بد نبینه! شنبه اول وقتی و روز اول کارم، بعد از یه استراحتِ خوب، از دماغمون در آوردند. مدیر شرکتمون اومده می گه، پول شرکت تمام شده و تنها راه چاره اش و پیشنهادش اینه که چند ماهی حقوق نگیریم و از شرکت طلبکار بشیم تا یکی از پروژه های شرکت به در آمد برسه!!!!

بذارید شرایط شرکتمون رو توضیح بدم. یه شرکت تقریبا تازه تاسیسه (۲ سال). اولین کارمندش خودم بودم. حقوق اولیه ام خیلی بالا نبود، اما به جاش بهم ۱۰٪ سهام دادند. تا همین چند ماهِ پیش هم تنها کارمند شرکت بودم. الان چند ماهه که سهام دار اصلی شرکت (۵۰٪) هم اومده و تمام وقت برای شرکت کار می کنه و حقوق هم می گیره. الان به نسبت اوضاع شرکت و دور و بری هام، حقوقم خوب شده و همون طوری که تو پست قبلیم گفتم، هم مدیرم و هم بقیه سهام دار ها، خیلی بهم احترام می ذارند و برای کارم ارزش قائلند. آرامش روحیش رو شاید تو هیچ شرکت دیگه ای پیدا نکنید. اما خوب الان شرکت به یه بن بست رسیده. چندین پروژه خوب تو دست داریم که هنوز هیچ کدوم به مرحله بهره برداری نرسیده.

از وقتی که فارغ التحصیل شدم تا حالا (۶ سال)، حتی یه روز هم بیکار نبودم و همیشه درآمد خودم رو داشتم. الان فکر پول نداشتن داره دیوونه ام می کنه. از اون طرف هم کیانه. خوب کیان هم بعد از مدتها بیکاری، رفته سر کار دلخواهش، در آمدش هم بد نیست. اما مشکل اینجاست که گاهی حقوقش دیر می شه و حتی شده دو ماه حقوقش رو ندادند و بعد از دو ماه پولش رو دادند. کیان هم فوق العاده در این مورد حساسه. همیشه باید توی بانکش پول پس انداز داشته باشه. اگه پس اندازش نصف بشه، می گه پولم تمام شده! مثلا ۱ میلیون تومان تو بانک داره، وقتی می شه ۵۰۰ تومان می گه دیگه هیچی پول ندارم!!! برعکسِ من. من تا آخرین اسکناس پولم رو هم می تونم خرج کنم و نگرانی نداشته باشم. همیشه هم معتقدم خدا خودش یه راهی برام فراهم می کنه، که همیشه هم همین طور بوده. تا حالا بی پول نذاشته من رو. حالا تصور بکنید که من بخوام تا ۶ ماه هیچ درآمدی نداشته باشم، خدا رو شکر پس اندازی هم که ندارم، کیان هم یه ماه حقوقش عقب بیفته، اون وقت باید چیکار کنیم؟!

حالا خودم همه این نگرانی ها رو دارم. بی پولی؛ بدون پس انداز؛ از کیان پول خواستن (راستش اصلا یکی از اصلی ترین دلایلم برای کار کردن همینه که دستم تو جیب خودم باشه. از اینکه زنی از شوهرش پول و خرجی بگیره متنفرم!!!)؛ و هزار تا چیزه دیگه؛ به علاوه یه نگرانی شدید، که اگه شرکت به درآمد نرسه چی؟؟؟ دلم می خواد بگم به کارم اعتماد کامل دارم. اما حقیقتش اینه که ندارم! خیلی می ترسم... باید رفتار کیان رو هم تحمل کنم. اعصاب خردی هاش و استرس هاش رو...

دیروز تو یه فرصت مناسب، به کیان جریان رو گفتم. عکس العملش فاجعه بود! کلی بهم ریخت. اولش که گفت شرکت رو ول کن و برو سر یه کار دیگه! گفت از اولش هم معلوم بود این شرکت و شراکت به هیچ جایی نمی رسه. گفت من که از اول گفته بودم نکن!!! خیلی حالم بد شد. دلم خیلی از دستش گرفت. توی شراط مشابه، وقتی اون خواست از سر کار قبلیش، به هزار و یک دلیل، بیاد بیرون و بیکار می شد، من کلی ازش حمایت کردم. بهش دلداری دادم که من حقوق دارم و مشکلی پیش نمی آد. هر ماه تمام حقوقم رو تا قرون آخر، خرج کردم و سعی کردم اصلا فشاری تو خانه نباشه. البته اون هم پولی رو دست کسی داد و براش کار کرد و ماهانه مبلغی رو خانه آورد. اما با این حال من هم همه سعیم رو کردم که از اینکه خانه است و کار نمی کنه احساس بدی نداشته باشه. اما اون در عوض با من چه رفتاری رو کرد؟! حسابی ته دلم رو خالی کرد. با وجود اینکه خودم هم اطمینان ۱۰۰ ٪ به شرکت ندارم و نگرانم، اما مجبور شدم از شرکت دفاع کنم. آخه کارمه و کلی دارم براش زحمت می کشم. فکر اینکه در آینده تمام این زحمات بر باد بره، دیوونه ام می کنه....دلم می خواست کیان یه ذره بهم دلداری بده. می خواستم بهم بگه فدای سرت عزیزم، من هستم و کنارتم و با هم این دوران رو می گذرونیم... اما اون فقط از مشکلات گفت...البته قهر نکردم و تا جایی که تونستم، دلخوریم رو بهش گفتم. اما نتیجه ای نداشت. این تو ذاتشه. تامین نبودن مالی، حسابی به هم می ریزدش. زمان می خواد که باهاش کنار بیاد و گاهی هم اصلا کنار نمی آد!

فعلا که راهی نمانده...

اصولا خوشی به ما نیومده...تازه از بیکاری کیان فارغ شدیم؛ وقتی هم که رفت سر اینکار، با قرار داد ۳ ماهه روبرو شد که حقوقش رو سه ماه یکبار می دادند؛ کلی زحمت کشید و دنبالش دویید که شکل قرار داد رو عوض کنه. اما هنوز هم نمی شه به حقوق ماهیانه اش مطمئن بود. با اینحال تازه خیالمون راحت شده بود که حالا هم مسئله کار من پیش اومده....برای خودم خیلی خیلی سخته!

خدایا خودت نذار این اتفاق بیفته. فکر کنم دیگه اینبار بشکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:39  توسط مارال  |